فهرست مطالب
Toggleوحدت وجودی و کثرت ظاهری
در جلسه گذشته بحثمان به موضوع کشف رابطه وجودی، رابطه مودتی و رابطه آرمانی با مردم رسید. گفتیم که نفس ناطقه بشری وحدت عددی ندارد، چون موجود مجرد است. کثرت در مورد مجرد از کجا پیش میآید؟ از تعلق به ماده. وقتی تعلق به ماده میگیرد، این کثرات پیش میآید. پس ما همگی یک حقیقت هستیم. گاهی اوقات عزیزان سؤال کردند که در قیامت بعضیها به بهشت میروند و بعضیها به جهنم. در دنیا بعضیها کافرند، بعضیها مؤمنند، بعضیها فاسقند. این تقسیمبندیها هست. اما این تقسیمبندیها راههایی است برای اینکه هر کدام از ما به امتحانات خاص خدا و به کمالات خاص خودمان برسیم. قیامت هم برای چه ما از هم جدا هستیم؟ مثل دنیاست قیامت، برزخ هم همینطور است. شما چون در برزخ هم بدن دارید، باز تعلقها فرق میکند، باز از همدیگر جدا هستیم و چون در قیامت هم باز جسمانیت هست، باز هم این تعلقات و این جداییها هست. آنجا بعضیها بهشتی میشوند، بعضیها جهنمی میشوند. مسئله چیست؟ مسئله این است که شما باید با توجه به این وحدت زندگی بکنی. این تو را میسازد و شبیه الله میکند. در بحث معراج اینها را گفتیم. مخصوصاً اسم میبرم که دیگر توضیح ندهیم. بحث محبت سیدیاش هم آمده، سیدی محبت. در بحث مودتی هست که خداوند میگوید بندگان من را از نگاه من نگاه کنید. دوستان من، آنهایی که پیش من عزیز هستند، کسانی هستند که بنده من را از نگاه من میبینند. شما یک آدمی که بچهتان را مثل خودتان دوست داشته باشد، دوست دارید یا نه؟ میگویی این بچه من را مثل بچه خودش بزرگ کرد. من نبودم، من مریض بودم. مثل دو تا زن هستند، هوو هستند، ولی یکیشان من دیدم در این هووهای موفق هم میمیرند برای همدیگر، هم میمیرند برای بچههای همدیگر. میبینی هوو مریض شده، شش ماه روی تخت بیمارستان است. این یکی مثل خود مادر این بچهها را تر و خشک میکند و دوستشان دارد. اصلاً بدجنسی ندارد، چون آدم است. این یک مؤمن است، قبل از اینکه یک زن باشد و جنسیت داشته باشد و بخواهد هووبازی در بیاورد. هووبازی مال بخش حیوانی آدم است.
ریشههای حسادت و خودخواهی
اساساً منم و تویی و حسادت مال بخش حیوانی است. حسادت تو وقتی آن خودت هستی، به چه کسی حسادت میکنی؟ وقتی میخواهی یک کسی نداشته باشد، چه کسی را محروم میکنی؟ احمقانهترین فلسفه، فلسفه حسادت است. بدبینی، بدگویی، غیبت، اینها همهاش دارد به خودت برمیگردد. قرآن ببین چقدر این قاعدهای را که الان من گفتم قشنگ بیان میکند: (إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها). وقتی داری کار قشنگ میکنی، در حق خودت میکنی و وقتی داری کار بد میکنی، در حق خودت داری بد میکنی. اصلاً محال است یک کسی برود سر کسی را کلاه بگذارد. قبل از اینکه سر کسی را کلاه بگذاری، سر خودت کلاه رفته. قبل از اینکه به یک نفر اخم بکنی، به تو اخم میشود. یک نفر را بزنی، ذخیره آتش برایت شد. بدبینی داشته باشی، خودت را به قساوت و گرفتاری میاندازی. عجب داشته باشی، خودبرتربینی. برای چه میگویند خودتان را برتر از دیگران نبینید؟ چون تو میخواهی از خودت جلو بزنی. وقتی میخواهی از بقیه مردم جلو بزنی، لباسم بهتر از بقیه، قیافهام بهتر از بقیه. نه، تو باید زیبایی، لباس، علم، محبت، کمال، پول، آبرو، هر چه که داری با بقیه تقسیم بکنی. به همه آنها یک جور نگاه کنی. اصلاً تحقیر کردن ما نداریم. شما وقتی میخواهی یک نفر را تحقیر بکنی، داری خودت را تحقیر میکنی. یک موقع است ممکن است من بخواهم یک نفر را بزنم، یک نفر را اخراجش بکنم، اما همان موقع که دارم میزنمش و اخراجش میکنم، میفهمم از روی کینه این کار را نمیکنم. اینکه پدر و مادر وقتی میخواهند بچه را تنبیه کنند، مواظب باشند تنبیهشان تنبیه انسانی باشد. یعنی مثل یک پزشک، مثل خودت. تو الان دندانت را دوست داری، سلامتیات را هم دوست داری، اما این دندان کرم خورده عزیز هم هست برایت. تلاش هم کردی پرش بکنی و کلی کار کردی رویش که این را مجبور نشوی بگیری بیندازی دور. ولی پزشک میگوید این دیگر اگر بماند ناجور است، باید بکنی بیندازی دور. بخشی از وجود خودت است. الان دستت را باید قطع بکنی. دوست نداری دستت قطع بشود، ولی میگویی این دست مال من است، برای من عزیز است، ولی اگر بخواهم این انگشتی که سیاه شده را قطعش نکنم، به بقیه دستم لطمه میزند. فقط روی مصلحت جدایش میکنی، نه از روی خشونت و تنفر. شما وقتی که داری امر به معروف و نهی از منکر میکنی که مثلاً حجابت را درست کن، چرا این کار را کردی، چرا آن کار را کردی یا این کار را نکن، داری با خودت حرف میزنی. برای همین باید با احترام حرف بزنی. لذا حضرت میفرماید هر وقت خواستید یک کسی را پند بدهید، چه پند تلخ، چه پند شیرین، در هر دو تا یک چیز را حفظ کن: صمیمیت. صمیمی باش. با مهربانی انتقاد کن. اگر میزنی، با مهربانی بزن، نه با خشونت. و حتی اگر میخواهی بکشیش، با مهربانی بکش. الان گفتند این حکم است، این باید اعدام بشود. وقتی داری به آن تیر میزنی، حواست باشد که تو بهتر از آن نیستی. امام صادق فرمود اگر کسی خودش را بهتر از یک نفر بداند، (فهو مستکبر) مستکبر است. اگر فکر کنی که تو از آن بهتری. نه، این یک عضوی از خانواده ماست که صلاح نیست در جامعه باشد. به یک فسادی رسیده که باید از دایره حذف بشود. به نفع همه است. لذا قرآن میگوید: (فِی الْقِصاصِ حَیاهٌ یا أُولِی الْأَلْبابِ). قصاص حیات همه جامعه است. به نفع همه جامعه یک نفر را میکشند. در اسلام اصلاً ما دعوا، درگیری، خشونت اینطوری اصلاً نداریم. ما جهاد هم داریم.
جهاد در اسلام: تفاوت با جنگ و خشونت
جنگ نداریم. در اسلام هیچ وقت نگفته برای اینکه سرزمینت را افزایش بدهی، برو یک تعداد از آدمها را بکش یا به یک کشور حمله کن و تجاوز کن، یک کشور را فتح کن. ما اصلاً همچین چیزی نداریم. مطلقاً در قرآن و روایات نیست. ما جهاد داریم. جهاد مال کجاست؟ جهاد آنجایی است که فوق عقل ایمان، حقوق یک گروه مورد تجاوز قرار میگیرد. لذا جنگ هم که میکنید، علی (ع) بر خلاف معاویه فرمود وقتی آنجا رفتید با زنها کاری نداشته باشید، با بچهها کاری نداشته باشید، با درختها کاری نداشته باشید. ببینید این انسانیت است، این درست نگاه کردن است. حیوانات را نکشید. چاههای آب را گرفتید، آب خواستند، بگذارید بیایند آب بخورند. در جنگ ما، خلبان ما وقتی میرود بمباران بکند، میبیند روی پلی که میخواهد بزند یک ماشین دارد میرود، جان خودش را به خطر میاندازد تا این ماشین رد بشود و بعد پل را بزند که یک نفر کشته نشود. در جنگ ما جهاد بود. هشت سال همه دنیا به ما تجاوز کردند، ناجوانمردانه. تحریم کردند، بمباران کردند، شیمیایی زدند، بچهها را کشتند، زنها را کشتند. در حلبچه چقدر آدمها را با شیمیایی خشک کردند. ما وقتی میخواستیم شهرها را بزنیم، گفتیم ما چهار تا شهر را که اصلاً نمیزنیم. قبل از اینکه هر شهر را هم بزنیم، اعلام میکنیم مردم بیرون بروند، آسیب نبینند. ما نمیخواهیم با باطل غلبه بکنیم به کسی. (الغالِبُ بِالشَرِّ مَغلُوبٌ). این فلسفه ماست. کسی که با بدی، با بدجنسی پیروز بشود روی یک نفر، در واقع مغلوب است، خودش شکست خورده. با تقلب، با بدجنسی، با حسادت، با بدخواهی یک نفر را از دور خارج کند. اصلاً من رقابت اینطوری با هیچ کس ندارم. الان میخواهم دو تا رئیس انتخاب کنم. من اینطوری نیست که کشته مرده ریاست و برتری باشد که روی دست بقیه بلند شوم. این یک حس توهمی است. نه، من توان مدیریت دارم، کسی هم توان مدیریت دارد. خودم را داوطلب میکنم. اگر خواستند، مسئولیتش را به عهده میگیرم. اگر نخواستند، خوشحالم. اینطوری است که علی (ع) وقتی میآیند در خانه آتش میزنند و فاطمه زهرا را میکشند، میخواهند دستش را ببندند، میگوید اگر مردم من را نمیخواهند، باشه. دستم را میخواهید ببندید، ببندید. طناب گردنم میخواهید بیندازید، بیندازید. مسجد میخواهید ببرید، ببرید. اگر من را نمیخواهید، باشه. دست به شمشیر نزد که اختلافانگیزی کند. بعضیها در یک جایی، در یک کشور کافی است یک ذره مقامشان جابجا شود، حاضرند یک کشور را آتش بزنند. اختلاف، تفرقه، چند دستگی، فتنه ایجاد میکنند که این به ریاستش برسد. به ناحق میخواهد به مدیریت برسد. این احمق به تمام معناست.
خودشیفتگی: بزرگترین گناه
یک کسی که میخواهد ریاستش را، موقعیتش را، علوش را حفظ بکند، اما با بدجنسی، با غیبت، با انتقاد بیجا، با دروغ گفتن، با صحنهسازی، این آدم دیوانه است. اصلاً انسان نیست. این نمیفهمد که دارد علیه خودش کار میکند. لذا فرمود اگر یک کسی علو داشته باشد: (تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَهُ نَجْعَلُها لِلَّذِینَ لا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً). یک کسی که میخواهد در یک جهت از بقیه بزرگتر باشد، این نمیفهمد که میخواهد به خودش سبقت بگیرد. مثلاً من پنج دفعه حج بیشتر رفتم. خب رفتی که رفتی. تو پنج دفعه حج رفتی، اگر بقیه مردم را با خودت بردی که خوش به حالت. اگر تنها رفتی که این اصلاً تو را آدم نمیکند. روی چه داری مینازی؟ چه چیزی را داری به رخ دیگران میکشی؟ چیزی که خودت نداری و خدا به تو داده. آن هم که خدا به تو داده، مال همه است. آدم با هیچ کس درگیری ندارد اصلاً، با هیچ کس جنگ ندارد. تو فکر کردی در زندگی زناشویی اگر زدی زنت را محکوم کردی، خودت بردی؟ یک آدمی که انصاف دارد، آدم بزرگی است، میداند که اگر در بحث زنش شکست بخورد، در واقع شکست خودش است. اصلاً حاضر نیست زنش از آن شکست بخورد. حاضر نیست به هر بهانهای شوهرش را محکوم بکند. پیامبر فرمود کسی که در گفتگو بیفتد و میخواهد که غلبه بکند، من دیگر شفاعتش نمیکنم. زناکار را چرا، شرابخوار را چرا، ولی یک کسی که میخواهد غلبه بکند به زور در بحث به دیگران، میخواهد به زور بگوید حق با من است. به زور اثبات بکند که حرفهای من درست است، طرح من درست است، نظر من درست است. پیامبر فرمود این منفور است. این آدمی است که اصلاً نمیفهمد. برای همین بزرگترین گناه در رأس همه گناهان، فوق گناهان است. ما یک سلسله گناهان داریم. مجموعه گناهان را در یک صندوق بگذارید. یک چیزی هست که از همه اینها بالاتر است و آن خودشیفتگی است. پیامبر فرمود شما اگر گناه نکنید، من به بدتر از گناه از شما میترسم: (لَو لَم تَذنِبُوا لَخَشیتُ عَلَیکُم هُوَ أکبَرُ مِن ذلِک العُجب العُجب). من میترسم که شما خودشیفته بشوید. من میترسم شما عاشق خودتان بشوید. آن که سر کلاس گفتیم ما عاشق خودمان بشویم، کدام خود را گفتیم عاشقش بشویم؟ فوق عقل. آنجا وقتی عاشق آن بشوی، راحت میتوانی عاشق همه انسانها بشوی. اما اگر این چهار تا عشق پایینی هر چقدر به اینها پیدا بکنی، فاصله تو از مردم بیشتر میشود. بگویی من استادم، من رئیسم، من متخصصم، من مدیرم، من آقایم، من مرد خانهام، من زن خانهام، من برترم. اختلاف همهاش جدایی است بین تو و خودت، بین تو و همه خودهایت. و تو از همه این بدنهای خودت جدا میافتی. الان زنم یک چیزی گفت. برای همین پیامبر فرمود به حضرت گفتند بدترین بدترین آدم کیست؟ فرمود کسی که عذر دیگران را قبول نمیکند. فرمود کسی که عذر دیگران را میپذیرد، آدم عاقلی است.
پذیرش عذر دیگران و دوری از خشونت
آدم باشعوری است که وقتی یکی گفت معذرت میخواهم، یعنی جایتان را زود عوض کن. چه کسی دارد میگوید معذرت میخواهم؟ خودت. به محض اینکه بگویی نه، طرف را تحقیر بکنی، در سرش بزنی، چند دقیقه، چند ساعت، چند روز دیگر یک صحنه پیش میآید، یک بزرگتر در سرت میزند و تحقیرت میکند. میگویی ای کاش این کار را با من نمیکرد. لذا وقتی داری توبیخ میکنی و باید توبیخ بکنی، وقتی داری با کسی قهر میکنی و باید قهر بکنی، وقتی داری میزنی و شلاق میزنند، ۷۰ ضربه شلاق باید بخورید، این را باید به اذن خدا بزنی. مثل این است که با دستت کار نداری، ولی پایت مجروح است، باید یک سوزن در آن بکنی. پایت را دوست داری که داری یک سوزن به آن میزنی. پایت است، عزیزت است، عضوی از وجودت است، ولی باید یک قسمتش را ببرند. عفونت کرده، باید یک قسمتش را ببرند. در وجودم خشونت نیست وقتی که من دارم شلاق را میزنم. خشونت ندارم به آن اصلاً. در جبهه وقتی دارم اسلحه را برمیدارم، خود ما واقعاً اینطوری بودیم. خدا شاهد است ما میرسیدیم، خیلی من دیدم رزمندهها را، دقت داشتیم که یک موقعی میخواستیم تیراندازی کنیم، یک نفر را نکشیم. تا میشود نمیکشتیم. سعی میکردیم میایستادیم، اگر یکطوری میشود به پاها بزنیم، یکطوری بزنیم که این فقط مجروح بشود، از دور جنگ خارج بشود، ولی نمیرد. برای اینکه ما با آن دشمنمان مشکلی نداریم. آن بدبخت هم گرفتار است. آن هم اسیر صدام است، اسیر یک کافر است. آن بیچاره شاید اصلاً نمیخواهد بجنگد. لذا رفتار ما با اسرا را شما در هشت سال دفاع مقدس را نگاه کنید. فقط در صدر اسلام در کل تاریخ اتفاق افتاده که با اسرای یک کشور اینطور رفتار شده. دنیا خجالت میکشد که این حرفها را نمیزند. نمیگذارد که ما جنگمان را برای بقیه تعریف بکنیم. خودمان هم بیعرضه هستیم.
رأفت و رحمت در مکتب اسلام
هیچ جای دنیا در طول تاریخ سابقه نداشته یک کسی با اسیر جنگی اینطوری رفتار بکند. ما با این اسیر مشکل نداریم. ما بچه بسیجیمان میآمد وقتی میدید این اسیر دارد میمیرد، خدا شاهد است من با چشم خودم دیدم در خط به پرستار میگفت خون من را بگیر به این بزن. آبی که نخورده بود، ۱۰ ساعت، ۱۵ ساعت تشنگی کشیده، میگوید این آب را نگه داشتم اگر یک کسی تشنهاش شد بدهم آن بخورد. باور میکنید یک موقع بچهها آبی که داشتند به بچههای خودشان نداده بودند، چون آنها یا شهید شده بودند یا فرصتی پیش نیامده بود، ولی این اسیر عراقی تشنهاش بود، در میآورد به او آب میداد. آنها با ما این کار را نمیکردند. آنها وقتی میدیدند ما پایمان تیر خورده، پایش را میگذاشت روی قسمتی که تیر خورده و فشار میداد. وقتی میدیدند ما قسمتی از بدنمان مجروح شده، همانجا را فشار میداد و بچهها از شدت درد بیهوش میشدند. اما در دنیا اینها تربیت شده روح الله هستند. اینها تربیت شده مکتب اسلام هستند. کجای دنیا شما سراغ دارید دشمن، اصلاً هیچ جای دنیا سراغ ندارید دشمن برای اینکه ما را متوقف بکند، مردم خودش را میکشد. بروید در کشورهای اروپای وحشی، در آمریکای وحشی بگویید ما با شما میجنگیم و اگر با ما کوتاه نیایید، مردم خودمان را میکشیم. میگوید بکش. صدام برای اینکه ما را متوقف بکند، مردم خودش را کشت. میگفت ایرانیها دل رحم هستند، اگر بدانند من مردم را میکشم، دیگر حمله نمیکنند و ما هم بعد از آن حمله نکردیم، چون دیدیم اگر بخواهیم حمله بکنیم، یک عده بیگناه باید کشته بشوند. پنج هزار نفر را با شیمیایی خشک کرد در چند دقیقه. گفت هر چه بیایید جلو، مردم خودم را میکشم. کجای دنیا اصلاً همچین سابقهای دارد از رأفت، رحمت، انسانیت. ما اینها درسهای عملیاش بوده که قبلاً همه را پس دادیم. الان نظریاش کردیم، این حرفها را داریم میزنیم. تمام اینها روح الله عزیز در این مدت مقام معظم رهبری، کجای دنیا یک رهبر مینشیند به هر مناسبتی از حقوق ولایی خودش استفاده میکند؟ زندانیها را عفو میکند، میبخشد، دیههایشان را از بیتالمال بدهید برگردند سر خانه و زندگیشان. کدام امام، کدام رهبر، کدام رئیس در دنیا این کار را میکند؟ کجا یک همچین چیزی را داریم؟ میگوید بگذار در زندان بپوسد، به ما چه. اینها ما دورههایش تمام شده. اینها از اماممان، رهبرمان این رأفتها هست. آن رابطه وجودی را دقت بکنید. حالا در رابطه وجودی وقتی میآیی پایین، دیگر نمیتوانی رأفت و رحمت نداشته باشی. هر چه برای خودت میخواهی، برای دیگران هم میخواهی.
وحدت در دعا و ایثار امام حسین (ع)
(غفر الله لنا، اللهم اغفرنا). همهاش صیغههای دعا غالباً جمع است. (وَ اغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا أَنْتَ مَوْلانا). همهاش جمع است. ما همهمان پیش خدا میرویم. امام حسین روز عاشورا اصلاً دوست ندارد یکی از اینهایی که در لشکر دشمن هستند جهنم بروند. دیدی چطوری خودش را کوچک میکند؟ میرود در خانه تک تکشان، دعوتشان میکند. چادر به چادر میرود، میگوید بیایید در لشکر ما یا لااقل اگر نمیخواهید با ما بجنگید، بروید. اگر بخواهید با ما درگیر بشوید، با ما نمیخواهید باشید، لااقل بروید که من فردا دستم برسد بتوانم یکطوری نجاتتان بدهم. امام است. دشمن نادانی میکند. حالا طرف اینقدر نادان است از بچه خودش کینه میگیرد، از زن خودش کینه میگیرد. میخواهد روی زن خودش را کم کند. میخواهد ثابت کند که مرد خانه است. این هم میخواهد ثابت کند که زن خانه است. مردسالاری، زنسالاری احمقانهترین تفکر است. این همسر من دختر یک نفر است. من هم دختر خانه یک نفر دیگر هستم. دوست دارم دامادم با دختر چطوری رفتار کند، با زن مردم همانطور رفتار کنم، با زن خودم همینطور رفتار کنم. دوست دارم بقیه با ناموس من چطور رفتار کنند، با ناموس مردم همانطور رفتار کنم. اصلاً من خیلی مهربانتر از مادرزن و پدرزنم هستم. مادرزن و پدرزنم دوست دارند دخترشان در خانه من چطوری باشد. من که از نگاه یک مادر و یک پدر نگاه نمیکنم به یک زن، چون از یک عاطفه الهی نگاه میکنم. از چشم خدا میلیونها برابر بیشتر از مادرزن و پدرزنم زنم را دوست دارم. برای همین نیازی نیست که آنها نگران بچهشان باشند. نسبت به بقیه آدمها هم همینطور هستم. این یک توهم است که من بگویم بچه خودم رشد بکند و بچه دیگران رشد نکند. من خیلی به بچه خودم برسانم، به بچه دیگران نه. بله از نظر فقهی حقوق است. فقه خشک است، حقوقی است. میگوید اول زنت، بچهات، پدر و مادرت نفقه خور تو هستند. باید به اینها نفقه بدهی، بعد به بقیه بده. بالاخره تقسیمبندی است. محدودیت امکانات وجود دارد. میگوید اگر خواستید صدقه بدهید یا کار خیر بکنید: (فَلِلْوالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ). از پدر و مادر کدامشان جلوتر هستند؟ مادر. خواهر و برادر کدامشان؟ خواهر. از اینجا شروع کن. همینطوری یواش یواش بده. بعد از زن و بچهات البته. بعد از زن و بچه از اینها شروع کن، بیا همینطوری برو جلوتر. پس خدا قانون میگذارد.
بیمرزی محبت و عواطف الهی
اما بله، من اگر بخواهم پولی خرج بکنم، محبتی بکنم، هر کس باید از اقربین خودش شروع بکند، ذویالقربای خودش. درست است، ولی وقتی که من امکاناتم هست، بیشتر هست، بچه مردم بچه من است. فرقی نمیکند. چه فرقی میکند؟ آن هم بچه من، فرزند من است. این توهم است بگویم آخی من بچهدار نشدم. بچهدار نشدی؟ این همه بچهها بچههای تو هستند. برو به آنها خیر کن، محبت کن، خرج کن. روز قیامت هم بچههای تو محشور میشوند. در نامه عمل تو مینویسند یک میلیون بچه این آقا داشته. این آقا ده میلیون بچه داشته. اول عاطفهاش را پیدا کن. ظرفش را پیدا کن. برای ده میلیون آدم عاطفه بریز در وجودت. تمام است. حالا اگر کار خیر هم کردی، کردی. نکردی هم روز قیامت تو عواطفش را پیدا کردی. اصلاً تو دیگر روز قیامت یک نفری محشور نمیشوی، چون (مَنْ أَحْیاها فَکَأَنَّما أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعاً). این احساس مسئولیت نسبت به همه نسلها و آیندهها تا قیامت میکند. این عاطفهای پیدا کرده که برای همه مخلوقات خداست. این هر خیری را میخواهد، میگوید خدایا هر کس میخواهی، این ده هزار تومان را میخواهم شام بدهم برای مادرم. مثلاً مرد میگوید برای مادر من هم نیت کن. میگوید نه این فقط برای مادر خودم است. دیدید در خانوادهها اینقدر خرما را این فقط برای فلانی. اصلاً متوجه نیست داستان چیست. خدایا این یک کیلو خرما را به هر کس میخواهی بدهی، بده. به من چه؟ مگر من مهربانتر از تو هستم نسبت به بندگانت؟ من پدر و مادرم را در نظر گرفتم. به عشق اینها، به محوریت اینها، به هر کس میخواهی بدهی، بده. بده به همه مردهها برسد. وقتی مجرد مرز ندارد. الان من دارم صحبت میکنم، شما حسودی میکنید نسبت به همدیگر که چرا فلانی سر کلاس است، دارد این حرفها را میشنود یا نه؟ اصلاً ناراحت نیستید از حضور همدیگر. چرا؟ چون مجرد است. مجرد مرز ندارد. علم مجرد است، صلوات مجرد است، دعا مجرد است. نگو فقط برای این. ولی اگر من بخواهم ده میلیون تومان پول را تقسیم کنم بین شما، میگوید چند نفر مرخصی میخواهند، زودتر مرخصی بدهیم بروند، چون ماده است، پول است، محدود است، برش دارد. میگوییم هر چه کمتر بهتر. ولی نه، آدم زمانی روح الهیاش را جلوه میدهد که آن موقع در ماده هم اینطوری باشد.
بخشش و ایثار در زندگی روزمره
غذا داری میخوری، دو نفر از در آمدند داخل. نگو اَه عجب آدم نحسی است. الان وقت آمدن است. من الان باید کبابم را چهل قسمت بکنم، غذایم را سه قسمت. پیغمبر میگوید نه، بگذار بنشینند. خدا به آن برکت میدهد. بگو بفرمایید بنشینید. ما چقدر با تربیت اسلامی فاصله داریم. پدر مردک گنده دور از جان خرس نشسته سر سفره. حالا این بچه بازی کرده، غذایش را خورده، دوباره میآید غذای پدر را میبیند. بو اصلاً اشتها میآورد. بو، رنگ، مزه، اشتها میآورد. الان دیدید به طرف میگویی غذا میخوری؟ میگوید نه من اصلاً غذا نمیخورم، میل ندارم. بعد میآید غذا را که رنگش را میبیند، بویش را میبیند، اشتها برمیگردد. میگوید اشتهادار شدم. نگو نه خیر تو دیگر گفتی من نمیخورم. اینها همهاش محدودیت است، بچهبازی است. به بچه خودش میگوید کوفت بخوری تو. مگر غذا نخوردی؟ تو مگر شام نخوری؟ برو دیگر بس است. چقدر میخوری؟ یک موقع است بگوییم بخورد مریض میشود. آن یک بحث دیگر است. آنجا بله عاطفه این را میگوید. میگوید الان نگذار بچهات بخورد. بگو بس است. چه خبر است؟ مریض میشوی، چاق میشوی، اضافه وزن میگیری. برو. این عاطفه است. یک موقع است نه، میخواهد غذای تو را بخورد. حالا میخواهد یک لقمه بخورد. بگذار بخورد. اگر یکطوریات شد، پس هنوز کوچک ماندی. بزرگان ما چقدر اخلاقهای خوبی داشتند. غذا یک آبگوشت میرسید. آبش را زیاد میکنیم، مینشینیم میخوریم. همین آبش را زیاد میکنیم، بنشینیم دور همدیگر میخوریم. دیگر طرف نه با عروسش مشکل دارد. این عروس چرا بلند میشود میآید خانه ما؟ پسر ما چرا زن گرفته، تند تند میآید خانه ما؟ عروس ما، دختر ما، رفتی برو دیگر نیا خانه ما. همهاش خانه ما، خانه شما. همه منم و توییها مال نفهمی ماست. مال این هست که ما کوچک نگاه میکنیم.
نگاه الهی به بندگان و بخشش
ما اصلاً هنوز از نگاه خدا، از نگاه خودمان هم نمیتوانیم متأسفانه نگاه کنیم. چه برسد از چشم خدا نگاه کنید. وقتی از چشم خدا به بندهاش نگاه میکنی، خدا دوست دارد تو بندهاش را که ظلم کرده در حقت ببخشی یا جریمهاش کنی؟ ببخشش. اصلاً بیخیال، ولش کن تا یواش یواش شبیه الله بشوی. منش پیدا بکنی، بزرگ بشوی، شخصیت پیدا بکنی. میفهمند که این بنده ما دارد شبیه ما میشود. دارد آدم حسابی میشود. دارد بزرگ میشود. یاد گرفته بخشش، یاد گرفته پول خرج کردن، یاد گرفته ایثار. یاد گرفته حتی میتواند مثل امیرالمؤمنین غذایش را به یک کس دیگر بدهد. مثل حضرت زهرا، مثل حسنین، مثل فضه. میتواند دیگران را مقدمتر از خودش بگذارد. میتواند نوبتهایش را به دیگران بدهد. میتواند حقش را به دیگران بدهد. بارک الله. آنطوری فاطمه زهرا چقدر خوشحال میشود. میگوید این بچهام دارد بزرگ میشود. بچهام دارد شخصیت پیدا میکند. بچهام از نگاه من فاطمه زهرا به همه بندگان و شیعیان نگاه میکند. چقدر خوب است آدم بزرگ بشود، یاد بگیرد با منشهای بزرگانه زندگی بکند. خیلی خوب است این محبت است. حالا طرف ظلم کرده، اشتباه کرده. قال نگذاریم، تحقیر نکنیم، دور نزنیم، کلک نزنیم. اینها همهاش دور زدنهای خودمان است. نگاهمان را به آدمها درست بکنیم. عذرشان را بپذیریم. اشتباهی کردند، بپذیریم. عذرخواهی کردند، بپذیریم. سخت نگیریم، بهانه نگیریم، گیر ندهیم. گیر بدهی به تو گیر میدهند. سخت بگیری به تو سخت میگیرند. چون در واقع داری به خودت این کار را میکنی. چون سیستم بازتابی هست در اسلام: (إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ). (فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ خَیْراً یَرَهُ). همان خیر را خودش میبیند. (وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ شَرًّا یَرَهُ). همان شر را خودش میبیند. چون همان لحظه داشتی با خودت این کار را میکردی. این توهم بود که من یک نفرم، این هم یک نفر است. بگذار این را قال بگذاریم، فرار کنیم برویم. بگذار از شر این خلاص بشویم.
وحدت وجودی در همه مخلوقات
حتی آن موقع هم که قرار است یک نفر را قال بگذاری، از شرش خلاص بشوی، قرار است تنبیهش بکنی، قرار است بکشیش، با الهیت باید این کار را بکنی. آن وقت در انسان نسبتش با حیوانات هم همینطور است، با گیاهان همینطور است، با اشیاء همینطور است. مهربان است دیگر. اصلاً منم و تویی ندارد. الان طرف میخواهد برود کربلا. ببین فقه ما را نگاه کنید. این فقه بر اساس چه نوشته شده؟ بر اساس انسانشناسی نوشته شده. مرحوم آقا شیخ مرتضی انصاری (ره) میگوید دو تا طلبه میروند حوزه. دو تا شان نمیتوانند درس بخوانند. پول نیست، کم است. یکی برود کار بکند، یکی برود درس بخواند. کدام برود؟ مگر هر دو ما هدفمان خدمت به اسلام نیست؟ مگر تولید زیبایی نیست؟ تو تیزهوشتر از من هستی، تو برو درس بخوان. من میروم کارگری میکنم. من پول میدهم تو درس بخوان. اِ، من از عالم بودن بیفتم؟ این کارگریاش با من باشد. میگوید عزیزم این هر چقدر درس بخواند، هر چه هدایت بکند، کتاب بنویسد، هدایت بکند، سخنرانی بکند، اصلش و خالصش مال توست. تو فردای قیامت به عنوان یک کارگر دست خالی محشور نمیشوی، چون تو تولید کردی. خروجی توست. (نَحْنُ نُحْیِ الْمَوْتى وَ نَکْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ). این آثار توست. بچه نادان رفته طلبه شده، رفته دکتر و مهندس شده، میآید پدر و مادرش را تحقیر میکند. تو هر چه مریض خوب بکنی، هر چه ساختمان بسازی، هر چه کار عمرانی بکنی، اول در نامه پدر و مادرت مینویسند، چون تو اثر آنها هستی. اینها بیسوادند، اینها فلانند. به پدر و مادرش فحش میدهد. اصلاً نمیفهمد یعنی چی. آن کارگری که میرود کار میکند، سهیم است. الان این کسی که این ساختمان را ساخته، کسی که برقکار است، این کسی که الان دارند امکانات اینجا را فراهم میکنند که من و شما اینجا بنشینیم، سهیم نیستند؟ پلیسهایی که الان امنیت کشور را برقرار کردند، در این چهارراهها ایستادند در سرما و گرما، نیروهای امنیتی، نیروهای اطلاعاتی، نیروهای شهرداری، عزیزانی که در شهرداری کار میکنند، اینجا را تمیز میکنند، زبالهها را جمع میکنند. همهمان یک نفر هستیم. اصلاً منم و تویی. لذا من به یک کار خیر کمک میکنم. چه بسا به خود آن گوینده من الان کلاس داشتم، ممکن است من را عجب بگیرد، گند بزنم. بدبخت هستی اگر عجب بگیری، ولی آن نور برای طرف میماند.
حضور در رکاب ائمه (ع)
چون آن اخلاص داشته. برای خودم ممکن است نماند، ولی برای طرفی که کمک کرده میماند. میگوید عیب ندارد. بگذار ما اینجا را، این ساختمان را در اختیار چند نفر بیایند در آن عبادت بکنند. ممکن است آنها ریاکاری عبادت بکنند، ولی من که اینطوری نگذاشتم در اختیار آنها. من از عبادت آنها که خودم شرکت نکردم، به خیلی جاها میرسم و آنهایی که عبادت کردند ممکن است تقوا و اخلاص نداشته باشند، خرابکاری کردند، ولی من رشد میکنم. لذا هر جا کار خیری صورت میگیرد، به آن راضی باشید. خدا در نامه عمل شما مینویسد. در وسط شمشیر زدن گفت یا علی جای برادرم خیلی خالی است. گفت برای چه؟ حالا در شمشیرزنی وسط جنگ دارند میزنند، با هم مباحثه علمی میکنند. قربان امام بروم و این شخصیتها. وسط جنگ طرف آمده به حضرت علی میگوید یا حضرت علی توحید را برای من توضیح میدهی؟ شمشیر را گذاشته، توحید را توضیح میدهد. میگوید حالا ول کن تو هم وسط این جنگ آمدی از حضرت سؤال میکنی؟ حضرت گفت نه، ما جنگمان برای همین معارف است. الان میتوانم سؤالش را جواب بدهم. ما اصلاً کشت و کشتار نداریم، جنگ نداریم. همه اینها یک بهانه است برای آدم شدن آدمها. حضرت میگوید برای چه برادرت اینجا بود؟ چرا آرزو میکنی؟ گفت برادرم خیلی دوست داشت در رکاب شما باشد. حضرت فرمود هر کس تا قیامت دوست داشته باشد در رکاب ما باشد، در رکاب ماست تا قیامت. لذا اگر واقعاً بگویی (یا لیتنی کنت معکم)، آخی کاشکی من کربلا بودم، هستی. اصلاً ما مرز نداریم. آنهایی که آمدند هشت سال دفاع مقدس راست گفتند وقتی میگفتند (یا لیتنی کنت معکم). موقع جنگ که شد راست گفتند. رفتند همان کارهایی را که باید در کربلا میکردند، کردند و راست گفتند. میدان مین بود، در آن میدویدند. جدی بودند. راست میگفتند. اصلاً شوخی نکرده بودند. کاشکی با ابراهیم بودم، کاشکی با موسی بودم. هستی. تو اصلاً با خدایی، از اول تا آخر با خدایی. مرز نداریم. دوست داشتی برادرت با ما باشد، با ما هست. پس تو اول در درون خودت به رحمت برس. اول در درون خودت منتظر امام زمان بشو. حالا امام زمان آمد، امسال میآید، سال دیگر میآید، دو سال دیگر میآید. اول تو منتظر بشو. تمام است. حضرت پذیرفت. روز قیامت مینویسند این جزء منتظران مهدی بوده، با امام زمان جنگیده و با امام زمان به شهادت رسیده. روح را اول درست کن. اول به خیریت برسان با مردم. مرز ندارد. هر جا دوست داشت با ما باشد، هست.
وحدت روح و زیارت ائمه (ع)
لذا من قربانشان بروم، خیلی ماجرا دارد این. اردو میطلبد همین بحث ناس. یک هفته اردو میطلبد. شما وقتی داری یک بچه را جلوی مادر میزنی، چه کسی بیشتر دردش میآید؟ جلوی پدر داری بچه را میزنی، چه کسی بیشتر دردش میآید؟ به پدر بگویی تو برای چه دردت میآید؟ من دارم این را میزنم. میگویی نه آن خود من هستم. در خانواده حس اینطوری است. مادر میگوید این منم، این دارد گریه میکند، زجر میکشد، خود من هستم. مادر بیشتر زجر میکشد. چرا؟ قاعدهاش چیه؟ گفتیم ما وحدت عددی نداریم. آن جان در آن جان است. جان مادر در جان بچهاش است. جان بچه هم در جان مادر است. میبیند مادرش ناراحت است، ناراحت میشود. حالا بیا بالاتر میرسیم به معصوم. حالا تازه اینها را من بعداً میخواستم بگذارم خیلی سال بعد برایتان اینها را بگویم. دیگر به برکت اردو دارم میگویم. میرسیم به جامعه کبیره میگوییم: (أنفسکم فی النفوس أرواحکم فی الأرواح قبورکم فی القبور). میگوید عبدالعظیم را زیارت کن، حسین را زیارت کردی. اصلاً عبدالعظیم کیست؟ برو سر قبر یک شهید بگو السلام علیک یا امیرالمؤمنین. تمام است. بله، برو سر قبر یک شهید بگو السلام علیک یا رسول الله. حضرت میگوید همان است. (قبورکم فی القبور). الان دستم به امام رضا نمیرسد. همین الان حرم عبدالعظیم میروم، میگویم السلام علیک یا امام رضا. تمام شد، رسید. نه، یک پدر و مادر مؤمن داشتم. یک مؤمنی اصلاً نمیشناختم کیست. یک شهید گمنام است. تمام شد. برو به این شهید گمنام حرف بزن. به همه شهدا، به همه ائمه، به همه میرسد. مکتب تربیتی اسلام یک عالمه رمز و راز دارد، ولی ما نمیفهمیم. آنها هم میگویند لازم نیست اینها را بفهمید. لازم نیست یک اردو ببینید. یک اردوی فرهنگی و یک کسی را بیاید خودش را بکشد اینها را برای شما توضیح بدهد. قبول کن دیگر.
نگاه اهل بیت (ع) به همه بندگان
وقتی میروی حضرت معصومه نگو السلام علیک یا حضرت معصومه. بگو السلام علی آدم صفوۀ الله. حضرت معصومه به آدم چه ربطی دارد؟ تو حالا میخواهی بفهم فلسفهاش را، میخواهی نفهم. مطیع باش و آدم رشد میکنی. (السلام علی نوح نبی الله). ما آمدیم حضرت معصومه را زیارت کنیم. میگوید نه، اول با خدا حرف بزن. ۳۴ بار الله اکبر، ۳۳ سبحان الله، ۳۳ الحمد لله بگو. بعد آدم را نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و چهارده معصوم. تازه السلام علیک یا بنت رسول الله. رفت خدمت امام صادق. حضرت فرمود از کجا آمدید؟ گفتند ما از شهر ری آمدیم. گفت بَه سلام بر برادران قمی ما. گفتند نه آقا ما از شهر ری آمدیم. سلام بر برادران قمی ما. گفتند آقا نشنید، حواسش نیست. آقا ما از شهر ری آمدیم. سلام بر برادران قمی ما. قم چیست؟ عش آل محمد. هر کس در آمریکا هم هست، متدین است، با اهل بیت است، قمی است. مال این خانه است، مال این لانه است. چهارده معصوم اینجا هستند در قم. همه آن انبیاء در قم هستند. امیرالمؤمنین (ع) به آقای مرعشی نجفی گفته بود که بیبی را زیارت کن. انگار فاطمه زهرا همان است. نگو حتماً باید قبرش را پیدا کنم. قبر چیه؟ حضرت زهرا یک بدن دارد؟ مگر حضرت زهرا یک بدن است؟ برو قبر یکی از زنهایی که شهید شدند بگو السلام علیک یا فاطمۀ الزهرا. تمام است. (أنفسکم فی النفوس قبورکم فی القبور). اینها رمزهایی است. اینهاست در مهندسی فرهنگی که ما باید برای مردم جا بیندازیم. ما دعوا و درگیری ما نمیخواهیم کسی را ضایع کنیم. از کسی نمیخواهیم ایراد بگیریم. اگر کسی از کسی ایراد بیخود و الکی بگیرد، واقعاً خیلی بیانصاف است. اصلاً نمیفهمد که دارد سر خودش کلاه میگذارد. عروس کسی میشوید، باانصاف. داماد کسی میشوید، باانصاف. شوهر کسی میشوید، باانصاف. دوست کسی میشوید، باانصاف. شریک کسی میشوید، باانصاف. ما چقدر قمی داریم در قم هستند و اصلاً قمی نیستند. ائمه نمیگویند اینها قمی هستند، چون تربیتشان، سبک زندگیشان، عشقشان آمریکاست، اروپاست. و چقدر در آمریکا و اروپا داریم که الان از آنجا آمدند در قم ما دارند زندگی میکنند. قمی قمی هستند. سیاهپوستهایشان را شما نگاه کنید. آدم میخواهد دورشان بگردد. آمریکاییهاش، اروپاییهاش. میبینی نورانی است. آمریکایی اروپایی یک عالم نور دارد. این دختر یا این پسر قمی است.
داستان سید مهدی قوام و رحمت الهی
خدا رحمت کند سید مهدی را. آقا سید مهدی قوام خدا رحمتش کند. شنیدم این فیلم رسوایی را که ساختند از روی زندگینامه آقا سید مهدی ساختند. آقا سید مهدی میگوید یک شب خیلی وقت بود مادرم فاطمه زهرا را خواب ندیدم. یک شب دیدم خانم فاطمه زهرا آمد گفت سید مهدی. گفتم چیه؟ گفت برو بچهام را نجات بده. پول داری؟ گفت تا آمدم به خانم بگویم خانم دلم برایت تنگ شده، چرا نیامدی به من سر بزنی؟ گفت پول داری؟ گفتم بله. چقدر داری؟ گفتم مادر چقدر میخواهی؟ گفت پنج تومان. گفتم دارم. گفت زود بلند شو برو بچهام را نجات بده. گفتم چشم. بچهات کجاست؟ گفت آن فاحشهخانه جمشید آن زمان شاه که بود گمرک آنجا بود. مادر آخه. آن دختر فلانی است. آن دختر است. نشانم داد. گفت برو. حالا آخوند سید مهدی یک آدم بزرگی هم هست، همه میشناسند. گفت صبح کله سحر ساعت ۶ صبح رفتیم در منطقهای که، آن منطقه منطقهای بود که خانهها بود. یعنی خانههای آنطوری بود. کسی آنجا چیز نداشت. خدا رحمت کند مرحوم الهی قمشهای رفته بود در فاحشهخانه مسجد گرفته بود. در مسجد آنجا نماز میخواند. میگفت اینها آدمهای خوبی هستند، خیلی باصفا هستند. میگفت اینجا از دست خیلی از ریاکارها راحتتر هستم. مرحوم الهی قمشهای. رفتم در خانه. همه خانم میآمدند. همه خانم بودند. آقا سید مهدی اینجا چه میکند؟ گفت رفتم گشتم خانه را پیدا کردم. در زدم. مادر بیرون آمد. مادر میدانید که بود؟ مادر آن بود که مسئول چند تا فاحشه بودند. گفت آمد بیرون و یکدفعه ما را دید. آخوند. فکر کرد این هم مشتری است. گفت چه میخواهی؟ گفت خانمها را میخواهم ببینم. چه کسانی را اینجا دارید؟ گفت بیا ببین این است، این است. گفت نه یک کس دیگر است. گفت کس دیگر را نداریم. گفت چرا یک کسی هست، آدرس درست به من دادند. گفت یک کسی را داریم دارد میمیرد. آنجا افتاده در یکی از اتاقها. گفت رفتم دیدم خودش است. گفتم بساطت را جمع کن. زودتر بلند شو برویم. زن گفت چی بلند شو برویم؟ من از این سفته دارم. این باید برای من کار میکرده. حالا مریض شده افتاده. حالا میخواهم صدقه این خانمها صدقه درآمد خوش مثل اینکه نان هم بیندازند جلوی این. من سفته دارم. چقدر میشود؟ پنج تومان. این پنج تومان. بلند شو برویم. آقا سید مهدی برمیدارد میبرد خانه برادرش و گفت باش تا من بروم بگردم جایی برایش پیدا کنم، کاری بکنم. برادر گفت آقا سید مهدی کارهای بیحکمت نمیکند. به خانم گفتم داستان چی شده؟ گفت بله من این کاره بودم. دیگر خیلی مریض شدم. دیگر از کارآیی افتادم. نمیتوانستم از بدنم درآمد داشته باشم. هیچ کس و جایی را نداشتم که بروم. کاری نمیتوانستم بکنم. اینجا یک صدقه به من میدادند. گفت مادرم به من گفته بود هر وقت گرفتار شدی دو رکعت نماز بخوان، فاطمه زهرا را صدا کن. گفت دیدم خیلی ذلیل شدم. بلند شدم وضو گرفتم. دو رکعت نماز خواندم و گفتم خانم به دادم برس. و سید مهدی گفت وقتی مادرم گفت به داد بچهام برس، گفتم چه ولی خدایی است. دنبال چه کسی من باید بروم. قربان مادرمان بروم. فاطمه زهرا. ما هر چقدر آلوده هستیم از چشمش نمیافتیم. مادر است. هر کاری میکنیم از چشمش نمیافتیم. لذا خیلی بد است که یک آدم بخاطر گناهانش و اشتباهاتش از چشممان بیفتد. هیچ وقت هیچ کس را از چشمتان نیندازید. استاد ما میفرمود اگر یک کسی از چشمتان افتاد، شما از چشم خدا میافتید و هنر یک نفر همین است که آن کسی که به تو بد کرده از چشمت نیفتد. کسی که راحت برادرش و همسرش و خانواده همسرش و رفیقها و دوستانش از چشمش میافتند، خیلی بیعاطفه است. خیلی فاصله دارد از رحمت و رأفت الهی. لذا در دعا هم داریم خدایا (إنّی أتَبَغَضُ مِنک وَ أنتَ تَتَوَدَدُ إلَیَ). تو به من محبت میکنی و من به تو بغض میکنم و من ناز میکنم. انگار من حق گردن تو دارم. اما تو هیچ وقت بخاطر این بیادبیهای من از من ناراحت نمیشوی. خدایا به حق مادرمان فاطمه زهرا یک کاری کن ما از چشم اهل بیت نیفتیم. خدایا یک کاری کن هیچ بندهای از چشم ما نیفتد. و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.