مهندسی فرهنگی – جلسه 009

متن کامل جلسه

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنۀ الله علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین.

کشف رابطه معرفتی با انسان کامل

ما در تشریح الگوی فرهنگی خودمان به اختصار رسیدیم به کشف رابطه معرفتی با انسان کامل؛ یعنی فهمیدیم که در ذات خودمان می‌فهمیم که نیاز به انسان کامل داریم. حرکت ما به سمت الله، ما فقط در این حرکت یک قوه محض داریم. ولی خودمان توان نداریم، به فعلیت نرسیدیم، این اسماء را دریافت نکردیم. فقط می‌دانیم عاشق این هستیم که آن بشویم. در این حرکت اگر به باور برسد، انسان میلش به قدرت می‌رسد، قوی شدن در اسماء الهی. بنابراین این شخص دائماً دوست دارد با آدم‌های قدرتمند سروکار داشته باشد.

مثل یک کسی که می‌خواهد پولدار بشود، با پولدارها می‌گردد. یک کسی می‌خواهد هنرمند بشود، با هنرمندها می‌گردد و هر چه هنرمندها قوی‌تر باشند و این با آن‌ها بگردد، بختش برای هنرمند شدن بیشتر هست. یک کسی می‌خواهد ورزشکار باشد، با ورزشکارهای بزرگ می‌گردد. هر چقدر با ورزشکارهای بزرگ رفت و آمد بکند و ارتباط داشته باشد، بختش برای اینکه خودش هم یک ورزشکار قوی بشود بیشتر هست. یک کسی می‌خواهد تاجر قدرتمندی بشود، با تجار یواش یواش می‌گردد. یک کسی که می‌خواهد انسان قدرتمندی بشود، می‌رود سراغ انسان‌های قدرتمند. می‌رود سراغ قوی‌ترین انسان‌ها، آن‌ها را الگو قرار می‌دهد، عشق آن‌ها را در دل خودش قرار می‌دهد، عشق آن‌ها را می‌پروراند، زندگینامه آن‌ها را می‌خواند، روش‌های موفقیت آن‌ها را می‌خواند، سعی می‌کند با آن‌ها رفت و آمد برقرار بکند و هیچ کس به اندازه معصومین در این زمینه قوی نیستند.

کمالات حقیقی و اعتباری

اگر یک کسی واقعاً بخواهد انسان شریف و بزرگی بشود، باز تعریف از دست نرود. گفتم ورزشکار بخواهد بشود، کمال گیاهی است. می‌خواهد ورزشکار بشود، می‌خواهد هنرمند بشود، یک کمال خیالی است، یک کمال وهمی است. می‌خواهد دانشمند بشود، یک کمال فرشته‌ای است. پزشک با پزشکان می‌گردد، با دانشمندان می‌گردد، جلسات آن‌ها شرکت می‌کند تا یواش یواش قوی بشود. در هر رشته‌ای اینطور هست. یک کسی که می‌خواهد انسان قدرتمندی بشود و دارایی یک انسان قدرتمند و دارایی آخرتی قدرتمند داشته باشد، از سلاطین آخرت خودش باشد. بتواند در بهشتی که به اندازه همه آسمان‌ها و زمین هست، مَثَل خدا بشود، به ملک عظیم برسد. یک آدمی که می‌خواهد آنجا در بلندی آخرت، شوخی نیست این‌ها، تعارف نیست. ما خیلی در سرمان زدند، کوچک فکر می‌کنیم. می‌گوید بهشت هر کدام از شما به اندازه آسمان و زمین هست. هر یک نفر. این شخص می‌خواهد در این فضای به این قدرتمندی و بزرگی می‌خواهد سلطنت بکند، سلطان بشود، مثل خدا خلق کند، مثل خدا اراده بکند، مَثَل خدا، ملک عظیم است. خطاب یادتان نرود آن خطابی که از بهشت برای مؤمن می‌آید چه بود؟ (من الحی القیوم الذی لا یموت) نامه‌ای که از خدا می‌آید (إلی الحی القیوم الذی لا یموت) از زنده پایداری که هرگز نمی‌میرد به زنده پایداری که هرگز نمی‌میرد. چطوری خدا ما را قلقلک بدهد؟ ما اگر آدم باشیم قلقلکمان می‌آید این حدیث را بشنویم.

اصلاً ملاک اینکه الان ما چقدر خودمان رشد کردیم همین هست که وقتی این حدیث را می‌شنوی دهانت آب می‌افتد، میلت راه می‌افتد که من می‌رسم به جایی که خدا به من می‌گوید (حی القیوم الذی لا یموت). می‌شود من به اینجا برسم؟ می‌شود به اینجا برسم که می‌توانم به مأمور خدا بگویم وقت ندارم؟ پیغمبر می‌گوید مؤمن وقتی یکجایی می‌رسد، نماینده خدا که می‌آید، فرشته الهی که به سراغش می‌آید، به آن می‌گوید فعلاً وقت نداریم. خودش هم نمی‌گوید، مأمورهایش به مأمور خدا می‌گویند فعلاً یک صد سال صبر کن بعد. این شوخی نیست. خدا می‌خواهد چکار کند؟ می‌خواهد چه بسازد؟ یک کسی که واقعاً بزرگ باشد، شرافت خودش را درک بکند، اصلاً حاضر نیست از همچین چیزهایی بگذرد. حالا اگر کسی می‌خواهد به اینجا برسد، باید با آدم بزرگ‌ها بپرد، با آدم درشت‌ها بپرد، با دانه درشت‌ها. با کوتوله‌ها این اصلاً نمی‌تواند زندگی کند. کوتوله‌ها را می‌شود دوستشان داشته باشید، برایشان انسان پدری می‌کند، مادری می‌کند. حالا می‌گوییم امروز بحثمان همین است. کوچک‌ها را دستشان را می‌گیریم که بزرگ بشوند، مثل یک بزرگی که دست یک نوزاد را می‌گیرد و بزرگ می‌کند. وظیفه‌اش است، باید دوستش داشته باشد انسان یک نوزاد را و بزرگش بکند و از خودش هم که بزرگتر می‌شود باز خودش لذتش را می‌برد. ولی خودش باید با بزرگ‌ها بپرد. اصلاً با قد کوتاه ها، با کوتوله‌ها، با کسانی که هوس‌های کم دارند، هوس‌های کوتاه‌مدت دارند، بچه هستند، نوزادند، گرفتار همین طبیعت هستند (إِنَّمَا الْحَیاهُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ) گرفتار لهو و لعب بازی هستند. ماشین‌بازی، خانه‌بازی، خانم‌بازی، آقا‌بازی، بچه‌بازی، لباس‌بازی، هنر‌بازی از این چیزها. اصلاً این در طول روز ساعت‌ها وقت می‌گذارد با الله، با خود الله درگیر می‌کند این نفس را. ساعت‌ها، شب‌ها، روزها، تعطیلات درگیر می‌کند خودش را با ذات احدی. برویم ببینیم چه می‌شود.

اهمیت بزرگ شدن و بی‌اهمیتی مشکلات

بالأخره در این کشتی گرفتن، در این حرکت به سمت ذات احدی، در این خانه‌های حرکت به سمت ذات احدی چکار می‌خواهد بکند؟ این اصلاً دیگر برایش مهم نیست. وقتی یک کسی به اینجا می‌رسد، فقط بزرگ شدن مهم است و فقط می‌خواهد بزرگ بشود. اصلاً اینکه مشکلات سر راه دارد، اصلاً نمی‌فهمد، اصلاً نمی‌فهمد که مشکلات دارد. مثل کسی که عاشق یک کسی شده، شیفته و دلباخته یک لیلی شده در آن طرف دنیا. این فقط برایش مهم است که به آن برسد. هر طوری هست فقط می‌خواهد به طرف مقابل برسد. اینجا دیگر شخص اصلاً برایش خوب زندگی کردن و بد زندگی کردن، گدا زندگی کردن یا ثروتمند زندگی کردن، بلا داشتن یا نداشتن، مشکلات داشتن یا نداشتن، اصلاً این را نمی‌بیند. مشکلات داشتی باید حلش بکنی. به دختر می‌گویی این از تو دو سال کوچکتر است، می‌گوید من عاشقش هستم، می‌خواهم با آن زندگی کنم. می‌گویی این سربازی نرفته، خب حالا سربازیش را هم می‌رود، کار ندارد. حالا بعداً کار هم گیرش می‌آید، کار هم می‌کند. معتاد است، خب ترک می‌کند. هر چه بگویی این یک بهانه دارد. الله است (قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ) بقیه را بی‌خیال، بی‌خیال بقیه، بی‌خیال آدم‌ها، بی‌خیال دنیا، بی‌خیال بخور بخورهای آن‌ها.

خدا می‌گوید (ثُمَّ ذَرْهُمْ فِی خَوْضِهِمْ) بروند در باطل‌های خودشان خوض کنند، غور کنند، شنا کنند. این‌ها را ولشان کن. هی چشم حسرت به این آدم‌های دنیاطلب ندوز که آخی این‌ها چقدر بخور بخور دارند، چه ویلاهایی دارند، چه ماشین‌هایی دارند، چه خانه‌هایی دارند، چه سفرهایی می‌روند. خدا می‌گوید تو باید خیلی کوچک باشی که با چندتا قاقایی که ما دست این‌ها دادیم دلت برود و حسرت زندگی این‌ها را داشته باشی. یک کسی که حسرت زندگی اهل دنیا را دارد، خیلی کوچک است، خیلی کوچک می‌ماند. قرآن می‌گوید این‌ها اینقدر از ما دور هستند که ما اینقدر به این‌ها دادیم که دیگر صدایشان در نیاید، دیگر اصلاً سراغ من هم نیایند. خدا می‌گوید این دنیا را می‌خواهد، من هم یک پستانک در دهانش برود و با من دیگر کاری نداشته باشد. زن خواسته به آن دادم، پول خواسته، طلا خواسته، ثروت خواسته، شهرت خواسته، قدرت خواسته، به آن دادم. ولی این بازیچه است، یک فضای رحمی است. شما نباید به این‌ها حسادت بکنید. زندگی دیگران نباید دل شما را ببرد. اگر حسرت زندگی یک کسی را خوردی، خدا را کوچک کردی، عشقت را کوچک کردی، آخرتت را کوچک کردی. اگر حسرت زندگی یک کسی را خوردی، قیمتت پایین آمده، چون او اگر دارد لذت می‌برد، سهم آخرتی‌اش را دارد می‌خورد. و تو اگر نداری و لذت نمی‌بری، سهمت ذخیره است، ولی ذخیره است به بلندای ابدیت برای تو. پس چرا غصه می‌خوری؟ چرا ناراحت می‌شوی که این‌ها همه دارند می‌خورند؟ این چطور زندگی هست؟ بعضی وقت‌ها من یادم هست می‌بینم بعضی از عزیزان مثلاً فرصت‌های طلبگی دارند از دست می‌دهند. برای اینکه می‌گویند زندگی طلبه زندگی سختی است. کارهای شریفی دارند، شغل‌های شریفی دارند، ولی درآمدش کم است، ولی شغل سالم و پاکی است. بعد دعوتش می‌کنند به شغل‌های بالایی که مجبور است در آن خیلی گندکاری بکند و حلال و حرام رعایت نمی‌شود و خمسش را ندهد و اضافه پول از مردم بگیرد، سر مردم را کلاه بگذارد، مردم را سر بدواند. ولی گول می‌خورد و می‌رود. می‌گوید من خسته شدم، می‌خواهم زندگی آنچنانی داشته باشم. عزیزم تو یک زندگی کم، صاف، سالم، پاک، یک لقمه حلال کلی نورانیت برای انسان می‌آورد.

انتخاب بین دنیا و آخرت

من طلبگی دوست ندارم، من این شغل را دوست ندارم، حسرت دیگران را می‌خورد. حالا تو رفتی شدی مثل آن، ابدیت را چکار می‌کنی؟ آخرت را چکار می‌کنی؟ نمی‌گویم ما باید اهل رشد نباشیم، گدا زندگی کنیم، ولی بسپریم به خدا. ابو بصیر نابیناست، از اصحاب امام باقر (ع) هست. رویش نمی‌شود صریح به امام باقر بگوید که آقا چشم من را شفا بدهد. می‌داند این امام است، هر کاری دلش بخواهد می‌کند. می‌گوید آقا شما هم مثل اینکه می‌توانید مثل پیغمبر‌ها و اجدادتان کارهایی بکنید. حضرت می‌گوید بیا جلو، باز شد، گفت حالا دیگر من را می‌بینی؟ گفت بله، گفت همه را می‌بینی. گفت حالا این خوب است یا الان همین را شفا پیدا کردی ولی تو از این به بعد می‌دانی چه اتفاقی می‌افتد؟ از این به بعد مثل مردم عادی روز قیامت از تو حساب می‌کشند. می‌خواهی اینطوری باشد یا الان نابینا باشی ولی بی‌حساب به بهشت بروی؟ یعنی اصلاً معطل نیستی آنجا. همین که از اینجا رفتی، مگر چقدر عمر کرده بود ابو بصیر بعد از امام باقر؟ مگر چند سال دیگر زنده است؟ گفت همین که بروی بی‌حساب می‌روی در بهشت. گفت نه آقا من می‌خواهم بی‌حساب در بهشت بروم. دوباره برگرداند به حالت اولش. ما فکر نمی‌کنیم اگر یک محرومیت‌هایی در زندگیمان هست، معلولیتی، بیماری، محرومیتی، چه فقر، چه غصه‌ای، چه چیزی، چه عظمتی از آخرت برای ما ذخیره می‌شود. وقتی با حسرت نگاه می‌کنی یعنی دیگر معرفت نداری. من این را برای تو ذخیره کردم برای ابدیتت. تو قرار است سلطان آنجا بشوی. باز این مثل این بچه‌ها بهانه زندگی بقیه را می‌کند، حسرت زندگی بقیه را می‌خورد. ماشین‌هایشان، زندگی‌هایشان، خانه‌هایشان، لباسشان. این مال یک آدم دَل و یک آدم کوچک و پست می‌شود که حسرت زندگی بقیه را می‌خورد، مقایسه می‌کند. چشم و هم‌چشمی می‌کند. این خوب نیست. اگر می‌خواهی بزرگ بشوی، باید با بزرگ‌ها بپری. نیازت به بزرگ‌هاست، به قدرتمندهاست، به آدم‌های قوی است. باید با این‌ها رفت و آمد داشته باشی. شرافت انسان به رفقایش است، به دوستانش است، به کسانی است که با این‌ها رفت و آمد می‌کند، به معلمش، به الگویش، به مربی‌اش، با این‌هاست. ما در شخصیت خودمان رسیدیم که ما باید به سمت بالا برویم و باید با قدرتمندها ارتباط برقرار بکنیم، با قوی‌ها قوی می‌شویم. این قوی‌ها چه کسانی هستند؟ اهل بیت هستند که از نظر علمی هم معلم ما هستند، مربی ما هستند.

درک جایگاه اهل بیت

لذا فقط کسانی به اهل بیت گرایش پیدا می‌کنند که در شأن خودشان یک همچین بزرگی را می‌بینند. شما الان نگاه کنید این بچه‌هایی را که با خودتان آوردید اینجا، کوچولوها، ۳ ساله، ۴ ساله، ۵ ساله. این‌ها الان حسرت این را نمی‌خورند که در این کلاس نیستند. حسرت این را می‌خورد که الان برود بازی کند. اگر چهارتا وسایل بازی هم باشد برود آنجا. اصلاً نه شما را درک می‌کنند، نه ما را درک می‌کنند، نه حسرت ما را می‌خورند. چرا؟ چون عالمشان عالم دیگری است آن‌ها. یک کسی که برایش مهم است که به یک ورزشکار نزدیک بشود تا به امام حسین، به یک هنرپیشه نزدیک بشود تا به امام زمان، به فلان شخصیت توهمی اجتماعی نزدیک بشود تا به اهل بیت، این بچه است، کودک است، اصلاً بزرگ نشده، رشد نکرده. آن در همان جنبه حسی و خیالی و وهمی مانده. دیگر اصلاً به هیچ وجه رشد نمی‌کند که (وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفاسِقِینَ) این دست از بی‌نهایت برداشته به سمت محدودیت و تنگنا و فشار قبر خودش را دارد می‌برد.

رابطه وجودی با اهل بیت

ما با اهل بیت غیر از رابطه معرفتی که آن‌ها امام و متخصص معصوم هستند، یک رابطه دیگر هم کشف می‌کنیم از خود آموزه‌ها. یعنی وقتی که این آموزه‌های دینی را می‌بینیم، در آموزه‌های دینی ما در نسبت، یادتان نرفته که ما کجا هستیم. در نسبت ببینید اهل بیت بالا هستند و وقتی می‌گوید من از روح خودم در انسان دمیدم، یعنی تو غیر از رابطه معرفتی یک رابطه وجودی با اهل بیت داری. روح اهل بیت در تو دمیده شده تا بتوانی به اندازه آن‌ها بزرگ بشوی و بگویی (أن یجعلنی معکم فی الدنیا و الآخرۀ). مثل اینکه شما به پزشک بگویی من می‌خواهم جای شما بنشینم، می‌گوید خب برو درس بخوان بیا جای من بنشین. من می‌خواهم مثل شما استاد دانشگاه بشوم، من می‌خواهم مثل شما عزیز بشوم، می‌گوید برو درست را بخوان، مسیر را طی کن بیا. به یک استاد ورزشکار درجه یک بگویی من می‌خواهم مثل تو بشوم، می‌گوید تو این مسیر را طی کن. پس این قوه را داری که بروی طی بکنی. وقتی می‌گویی (أن یجعلنی معکم) یعنی تو این توان را داری که مثل اهل بیت باشی و مَثَل آن‌ها باشی. تا کجا؟ تا مقام خود آن‌ها. چطوری؟ فرمود هر کس به مقام انتظار برساند خودش را، با من و هم درجه من خواهد بود، علی (ع). پایین‌تر نه، هم درجه من خواهد بود. پس ما این را داریم. ما رابطه وجودیمان پس یک سنخیتی، یک قدرتی در نهاد ما هست که ما را می‌تواند به جایگاه امیرالمؤمنین (ع) برساند. آدم باید خیلی دیوانه باشد این را نخواهد. چون این جایگاه یک جایگاه اعتباری نیست که مثلاً بگوید من دوست ندارم شاه بشوم، شاه دردسرهای خاص خودش را دارد. من یک هنرمند بشوم. در زندگی پادشاهان دیدید یک موقعی بچه‌هایشان نمی‌خواهند شاه بشوند، بروند دانشگاه فلان رشته را بخوانند. هر چه می‌گویند تو قرار است ولیعهد بشوی، می‌گوید من ولیعهدی نمی‌خواهم، کس دیگر را ولیعهد بگذارید، من می‌خواهم ورزشکار شوم، می‌خواهم عشق و حال کنم، من می‌خواهم مواد مخدر بکشم. ما نمی‌خواهیم شاه بشویم، نمی‌خواهیم بزرگ شویم. این بزرگی بزرگی اعتباری است. بزرگی حقیقی یعنی تو حقیقتاً به آن جایگاه نیاز داری. ذات تو علو را می‌خواهد، ذات تو برتری را می‌خواهد، ذات تو عظمت را می‌خواهد. نمی‌توانی این را ندید بگیری. چون بعداً تحقیر می‌شوی در آخرت، از شب اول قبر به بعد غصه حقارت، گدایی، کوچکی، نیاوردن، از دست دادن جوانی، از دست دادن امکانات لهت می‌کند. آنجا یک عالمی است که تو هیچ کدام از تجهیزاتش را نداری. مثل اینکه ما در اینجا که هستیم در کشور خودمان می‌گویند تو گرسنه می‌مانی؟ می‌گوید نه من گرسنه نمی‌مانم. من گدا هم باشم گرسنه نمی‌مانم. چون من همین به هر کس بگویم هزار تومان پول به من بده، می‌دهد. پول غذایم تأمین است. من تا آخر عمر مشکل غذایی در این کشور پیدا نمی‌کنم. اینقدر مردم مهربان هستند، هم غذا به من می‌دهند، هم خانه می‌برند. من بروم در سالن غذاخوری بایستم، ناهارها و شام‌ها به هر کدام بگویم به من یک غذا می‌دهند، گرسنه نمی‌مانم. خواب چی؟ مشکل خواب داری؟ نه مشکل خواب ندارم. مرقد امام هست، به برکت روح مطهر امام فضای ملکوتی دارد. اجازه می‌دهند شب‌ها بروم آنجا بخوابم. حرم امام رضا، حرم پدرم می‌روم آنجا می‌خوابم. بالأخره یک جایی پیدا می‌کنم در خیابان در پارک‌ها یکجایی می‌خوابیم، مشکل پیدا نمی‌کنیم. لباس، به هر کس بگویم یک دست لباس به من می‌دهد. یعنی هیچ کاری نکنیم، هیچ شغلی و درآمدی نداشته باشیم، لباسمان تأمین است، جای خوابمان تأمین است، غذایمان هم تأمین است. در این مملکت هیچ کاری نخواهیم بکنیم تا آخر عمر تأمین هستیم.

آمادگی برای برزخ و آخرت

اگر یک نفر بخواهد اینطوری زندگی بکند، حالا یکدفعه می‌گویند بلند شو برو در یک کشوری، کشور آفریقایی که همه‌شان دارند از گرسنگی می‌میرند. برو آنجا زندگی کن. آنجا کسی به شما غذا نمی‌دهد. آنجا خودشان میلیون‌ها آدم برای غذا لنگ هستند. جا نداری آنجا بخوابی، مار و عقرب و تمساح می‌آید تکه‌تکه‌ات می‌کند. اصلاً زبان بلد نیستی. آدم در جای غریب له می‌شود. وقتی می‌روی در برزخ چه چیزی برای برزخ داری؟ هیچی. آدم له می‌شود، تحقیر می‌شود. یک کسی که باور دارد مثل جنین که قرار است چند روز دیگر وارد دنیا بشود. همه وقتش را می‌گذارد خودش را با ثروت دنیا اضافه کند. چشم می‌آورد، قلب می‌آورد، دست می‌آورد، پا می‌آورد. هر چه دنیا می‌خواهد می‌گوید من آوردم. من در این نه ماه هر چه تو لازم داری من با خودم آوردم. در این دنیا ثروتمند به دنیا آمدم. حالا قشنگ می‌توانم زندگی کنم. ما غیر از این رابطه یک رابطه با اهل بیت داریم و آن رابطه وجودی با اهل بیت است. یعنی آن پدر من است، اصل من است، ریشه من است و من فرزند او هستم. با همه روابط عاطفی که بین یک پدر و فرزند و یک مادر و فرزند وجود دارد. این آدم را سرمست می‌کند و قوی می‌کند. این بزرگترین دلخوشی یک آدم در کره زمین همین است. وقتی از آن بالا آمدی پایین، از الله افتادی پایین، دور نیافتادی. این که این همه شعرا می‌گویند دور افتادیم از اصل خودمان:

بشنو از نی چون حکایت می‌کند
از جدایی‌ها شکایت می‌کند
از نیستان چون مرا ببریده‌اند
از نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

اصلاً اینطوری نیست. خدا وقتی من را فرستاد پایین، خودش هم با من آمده. می‌گوید من همیشه کنارت هستم (هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ). اصلاً جدایت نکردم. یکطوری که دلت در دنیا بگیرد، تنهایت نگذاشتم. من وقتی فرستادمت، تمام اعضای خانواده آسمانیات را با تو فرستادم پایین. کنارت هستند. تو اصلاً تنها نیستی، غصه نداری. تو الان با همه‌شان هر وقت دلت بخواهد رفت و آمد می‌توانی بکنی. چشمت را یکذره باز کن.

گفتم به کام وصلت خواهم رسید یک روز
گفتا که نیک بنگر شاید رسیده باشی

ما الان حواسمان نیست که رسیدیم. حواسمان نیست که ما کنار اهل بیت هستیم، در آغوش اهل بیت هستیم. دقت نمی‌کنیم و بعد این طرف و آن طرف دنبال مثل ماهی که در آب هست.

بیدلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی‌دیدش و از دور خدایا می‌کرد
آفتی نبود بدتر از ناشناخت
تو بر یار و ندانی عشق باخت

اگر یک کسی حواسش به این باشد، سرمست زندگی می‌کند. وقتی وارد یک حرم می‌شوی، حرم امام رضا، می‌روی در حرم پدرت، می‌روی در حرم حضرت معصومه (س)، می‌روی در حرم حضرت عبدالعظیم، می‌روی در این حرم‌ها، می‌روی در مرقدها، می‌روی کنار شهدا، می‌روی این طرف و آن طرف، می‌فهمی که خانه خودت است، اصل و ریشه خودت است. اینجا چقدر با تو آشناست. آدم دلش نمی‌آید از آنجا در بیاید (المُؤمِنُ فی المَسجِد کَالسَمَکِ فی الماء). اگر اینطوری نیستیم، یک فکری باید برای خودمان بکنیم. مؤمن در مسجد مثل ماهی در آب است. اگر وارد مسجد می‌شوی ذوق‌زدگی نداری. اگر وارد حرم می‌شوی احساس نمی‌کنی که یک فضای پر اکسیژن فطری پیدا کردی که در آن چقدر می‌توانی تنفس بکنی. احساس نمی‌کنی که از خفگی اجتماع، از خفگی نبودن با خانواده آسمانیات یکدفعه نجات پیدا کردی. پس باید آدم یک فکری برای خودش بکند. وقتی اذان می‌گویند که حی علی الفلاح، بدو برای رستگاری و خوشبختی، ذوق در دلت نیست که الان اذان می‌گویند و من می‌توانم نماز بخوانم، می‌توانم یک مسجد بروم، می‌توانم به حرم بروم. وقتی شب‌های دلگیر شهر خودت را داری تحمل می‌کنی، یکدفعه صدای اذان که می‌آید خوشحال می‌شوی، می‌گویی آخی الان نجات پیدا می‌کنم، الان می‌روم در مسجد و می‌نشینم در خانه‌ات، خانه خدا خانه تو. اگر اینطوری نیستیم باید خودمان را تقویت بکنیم. این طبیعی‌ترین حالت است. در بخش حیوانی چطور وقتی زنت را می‌بینی، نامزدت را می‌بینی، شوهرت را می‌بینی، بچه‌ات را می‌بینی خوشحال می‌شوی. چطور وقتی اسم غذا می‌آید قند در دلت آب می‌شود. چون بخش حیوانی فعال و سالم هم هست. حیوانیت فعال و سالم یعنی همین، درست هم هست. خدا هیچ اشکالی هم ندارد. خدا نمی‌گوید آن‌ها را نداشته باش. خدا حسودی هم نمی‌کند. می‌گوید آن‌ها را داشته باش خیلی هم خوب است. ولی می‌گوید در بخش انسانی خودت را به جایی برسان که مثل بخش حیوانیت فعال و سالم باشی. اسم خدا می‌آید ذوق بکنی. اسم خدا می‌آید کیف بکنی. قرآن می‌خوانی شراب بخوری. ولی وقتی شما نمی‌فهمی قرآن چی هست، هنوز با آن ارتباط برقرار نکردی، هنوز در خونت نمی‌ریزد این قرآن، در روحت نمی‌ریزد. پس هیچی، کوچک ماندیم. امام رضا (ع) فرمودند: (السَفلَۀٌ مَن کانَ لَهُ شَیءٌ یُلهیهِ عَنِ الله) آدم پست کسی است که دارایی‌هایش او را از الله غافل کند. یک زن داشته باشد غافلش کند، یک نامزد، یک شوهر، یک رشته، یک شغل، یک موقعیت اجتماعی از الله غافلش بکند، از کمال مطلق، از هستی مطلق غافلش بکند. این پستی است، این کوچک ماندن است، ریز ماندن است.

شرافت انسان و دوری از پستی

وقتی نگاه می‌کنی با این آموزه‌ها تو می‌فهمی که بچه اهل بیت هستی. آن روح در تو دمیده شده و تو اینجا آمدی همان روح را داری ولی باید در رحم دنیا پرورشش بدهی، بزرگش کنی. چه کسی می‌خواهد پرورشش بدهد؟ مادرش کجاست؟ پدرش کجاست؟ مربی‌اش کجاست؟ خود اهل بیت هستند که می‌گویند ما با خودت پایین آمدیم. این آثار ما، این کتاب ما، این قرآن ما، این ادعیه ما، این احادیث ما زیر نظر علما، بزرگان، کسانی که رشد کردند، یاد بگیر و خودت را به ما برسان. خیلی هم راهش دور نیست. در این شهر در تهران ما ۱۳ ساله، ۱۴ ساله به همه جا رسیده، ۱۵ ساله‌ها، ۲۰ ساله‌ها رسیدند. وقت زیادی نمی‌خواهد، زمان زیادی نمی‌برد. در این پیچ شمران عکس یک تعدادی از این امامزاده‌ها را زدند، امامزاده‌های عشق، بچه‌هایی که پرورشگاهی هستند. آدم نگاهشان می‌کند کیف می‌کند. این‌ها هیچ کدام نمی‌دانستند پدرشان و مادرشان را چه کسانی هستند. یعنی پدر و مادر طبیعی و زمینی‌شان را نمی‌شناختند. اصلاً برای خودشان سراغ نداشتند و اگر یکی از آن‌ها سؤال می‌کرد پدرت کیست، فرزند چه کسی، نمی‌توانست جواب بدهد فرزند چه کسی. این‌ها رسیدند به کجا؟ به جایی که در شادی وصولشان و قهقهه مستانه‌شان (عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ) هستند. چه سریع هم رسیدند، خیلی زود، خیلی عالی. تا می‌توانید روی این رابطه وجودیتان با اهل بیت کار کنید. اگر کسی با کار فرهنگی قدرتمند بکند که انسان‌ها به شرافت برسند، حقیر نشوند، پست نشوند، آلوده نشوند، آشغال‌خور نشوند در این دنیا، نفروشند خودشان را، دین و آخرتشان را، الهشان را، خانواده آسمانیشان را، به دنیا نفروشند. دزدی نکنند، مال مردم‌خوری نکنند، احتکار نکنند، گران‌فروشی نکنند، کم‌فروشی نکنند، بداخلاقی نکنند، حسادت نکنند، زودرنج نباشند، حساس نباشند، بدبین نباشند. اول شخص باید شرافت خودش را پیدا بکند. آدمی که شرافت دارد اصلاً به این سمت کشیده نمی‌شود. در خودش یک کسی شرافت پیدا می‌کند، کاملاً کشش‌هایی که دیگران را می‌تواند زنجیر بکند، اصلاً دستش به این آدم نمی‌رسد (مَن کَرُمَت عَلَیهِ نَفسُ هانَتِ الشَّهواتُ عَلَیه). امام هادی (ع) فرمود کسی که خودش پیش خودش عزیز می‌شود، یعنی عاشق خودش هست، به بلندای ابدیت قیمت دارد. خودش پیش خودش اصلاً آن چیزهایی که دیگران را اسیر می‌کند، این را اصلاً اسیر نمی‌کند. این اصلاً گرفتار نمی‌شود. این در بحث نمی‌افتد، در مراء نمی‌افتد، در خاله‌خاله‌بازی نمی‌افتد، در داشتن و نداشتن‌ها، در چشم و هم‌چشمی‌های اقتصادی و مالی با هیچ کس نمی‌افتد. دیگران را که می‌بیند خیلی دارند می‌خورند، این بیشتر دلش برای آن‌ها می‌سوزد. می‌گوید این بیچاره‌ها با چه چیزهایی دلشان خوش است. چه آدم‌های قانعی هستند. دلشان با چه چیزهایی خوش است. با یک ماشین، با چهارتا خانم، با چهارتا بچه، با یکذره مهمانی رفتن، با یک لباسی، با یک خانه‌ای. خیلی قانع هستند. آدم بیشتر دلش برای این‌ها می‌سوزد تا بخواهد حسرت بخورد. کسی که حسرت می‌خورد، خیلی کوچک است که حسرت می‌خورد. نفهمیده چه کسی است. نفهمیده خدا چه خلق کرده. یک کسی که غصه‌دار اموال دیگران، زندگی‌های دیگران و به چشم و هم‌چشمی می‌افتد. دیگران می‌توانند قلقلکش بدهند با دارایی‌هایشان. خیلی کوچک است که می‌توانند قلقلکش بدهند. یک کسی که بزرگ است وقتی یک کسی می‌خواهد آن چیزها را به رخش بکشد، این بیشتر خنده‌اش می‌گیرد. برای آن‌ها دلش می‌سوزد. این اینقدر مشغله‌های بزرگ دارد، آنقدر برو بیاهای بالایی دارد، آنقدر رفت و آمدهای بالایی دارد که اصلاً وقت نمی‌کند به این چیزها نگاه بکند.

ارتباط با اهل بیت و آرامش درونی

یک زن فاحشه را آوردند در زندان پیش امام کاظم (ع) این را فریب بدهد امام کاظم را. حضرت می‌گوید برای چه آمدی اینجا؟ بعد از چند ساعت که حضرت دارد عبادت می‌کند، نفهمید که این آمده، ایستاده که حضرت تحویلش بگیرد. بالأخره یک چیزی. اصلاً خسته می‌شود. آن وقت حضرت یک نگاهی می‌کند می‌گوید چیه چکار داری؟ می‌گوید آقا من را فرستادند مثلاً شما را فریب بدهم. حضرت می‌گوید بیا اینجا را نگاه کن. یکدفعه باز می‌کند روی دیوار زندان یکدفعه همه بهشت را این زن می‌بیند. صدها و هزاران حوریه بهشتی را می‌بیند. می‌گوید این بهشت با این همه مال من است. می‌خواهی من را قلقلک بدهی؟ پیامبر فرمود گداترین آدم در بهشت یک میلیون خادم دارد. یک میلیون خادمش هستند. اصلاً قلقلکش نمی‌آید این آدم. اصلاً کوچک نمی‌شود. اصلاً تحقیر نمی‌شود. حسرت هیچ چیز را نمی‌خورد. اصلاً این دلش همیشه خنک است چون چیزهای بالاتر و برتر را دارد. حسرت و داغ مال کسی است که خودش را نمی‌شناسد. قیمت دستش نیست. اصلاً قیمت ندارد. اگر می‌خواهید بزرگ باشید، اگر می‌خواهید همیشه شاد باشید، اگر می‌خواهید قوی باشید، اگر می‌خواهید حسرت نخورید، اگر می‌خواهید دل آرام داشته باشید، به قرص و قرص خوردن و ناراحتی اعصاب کشیده نشوید، هر روز به رابطه وجودیتان با الله و اهل بیت فکر بکنید. با مادرتان فاطمه زهرا صحبت بکنید، حرف بزنید، صفا کنید با مادرتان فاطمه زهرا. خودتان را برایش لوس کنید. خیلی خوب است آدم خودش را برای فاطمه زهرا لوس بکند. چطوری؟ حالا می‌گویم راجع به چطوری در بحث بعدیمان است. اینقدر راه گذاشتند خودت را لوس کن به فاطمه زهرا یکذره نزدیک بشو. تو که می‌روی خدمت حضرت معصومه به آن چه می‌گویی؟ با یک بزرگ داری می‌پری. با یک بزرگی که خودش به اندازه همه اهل محشر است. اینقدر بزرگ است. می‌گویی (عرف الله بیننا و بینکم فی الجنۀ) خانم سلام. می‌گویند طرف را ده راه نمی‌دادند سراغ خانه کدخدا را می‌گرفت. این رفته حرم حضرت معصومه می‌گوید (عرف الله بیننا و بینکم فی الجنۀ) خانم ما بهشت انشاء الله به هم معرفی می‌شویم. بهشت من و شما به هم معرفی می‌شویم. این‌ها دروغ است؟ آرزوی خام است؟ ما را سر کار گذاشتند؟ نه حرف بزن. اینقدر شما جلسات خصوصی بعداً با خانم حضرت معصومه داشته باشید که نگو. اینقدر مهمانی‌های خصوصی با امیرالمؤمنین، با اباالفضل، با علی اکبر، با علی اصغر، با حضرت رقیه، با زینب کبری، با بزرگان داشته باشید که نگو. اینقدر مهمانی‌ها، برو بیاها، مهمانی‌های بهشتی. حالا فکر می‌کنید امام کاظم است که فقط همین را می‌بیند و می‌داند؟ نه. من خودم شنیدم از این بچه‌هایی که در رزمنده‌ها بودند و بچه‌های جان بر کف جبهه. گاهی وقت‌ها می‌دیدیم طرف همینطوری نشسته بود بعد همینطوری خنده‌اش می‌گرفت همین می‌خندید. بچه‌ها می‌گفتند چه شد. آخه می‌گویند یک بنده خدایی هی می‌خندید. به آن گفتند چرا می‌خندی؟ گفت برای خودم جوک تعریف می‌کنم. بعد یکدفعه دیدند خیلی خندید گفت چی شد؟ گفت این یکی را نشنیده بودم. حالا این هم همینطوری بود نشسته بود بعد یک ظریفی که ظرفیت داشت. یک ظریفی که خودش خیلی ظرفیت داشت، ظریف بود به این گیر داد که این چیه؟ گفت هیچی این طرفی‌ها با من شوخی می‌کنند. این طرفی‌ها یعنی چی؟ آن طرفی‌ها می‌گفت می‌آیند به من سر می‌زنند، با من شوخی می‌کنند، حرف می‌زنند. این الان آن طرف متصل است. با آن‌ها رفت و آمد دارد، سلام علیک دارد، سرکشی می‌کند، می‌رود می‌آید. شب‌ها برایشان درودی می‌فرستد، آذوقه‌شان را می‌فرستد، خرجیشان را می‌دهد. چهارتا صلوات آبدار، چهارتا صلوات ماه، از این صلوات بی‌نهایت‌ها برایشان می‌فرستد. آن‌ها با آن ارتباط دارند. روی رابطه وجودی باید کار کنید. اصلاً آدم دیگر جر و بحث با کسی نمی‌کند اگر با خدا رابطه وجودی‌اش کار بکند. دیگر نمی‌توانست در خانه بیاید مثلاً غذا نپخته باشد، خانه اینطوری باشد. اصلاً این را ببیند. اصلاً این را نمی‌بیند. این آنقدر کار دارد، مشغله دارد، اصلاً این را نمی‌بیند. یک مردی که اینقدر دَل و کوچک هست که در خانه آشغال ریخته دعوا می‌کند. چرا غذا اینطوری است؟ چرا پرده اینطوری است؟ چرا خانه آنطوری است؟ این خیلی آدم بیکاری است که می‌تواند از این حرف‌ها بزند. خیلی بیکار است. اصلاً خودش را نمی‌شناسد. این خریت نیست، تغافل است. نه اینکه نمی‌بیند، حیفش می‌آید اصلاً راجع به این حرف بزند یا این را ببیند. نه به سفره ایراد می‌گیرد، نه به غذا ایراد می‌گیرد، نه به چیزی ایراد می‌گیرد. چون کارش کار مهمتری است، مشغله‌اش مشغله مهمتری است. خدا رحمت کند مرحوم سید حسن الهی را برادر علامه. می‌گفت من دیدم تنها که نمی‌توانم زندگی کنم. بالأخره انسان مدنی است، دوست دارد رفقا داشته باشد، دوست‌هایی داشته باشد. گفتم حالا چرا از روی زمین دوست انتخاب کنم؟ با بالایی‌ها رفیق می‌شوم. آن با همه آن طرفی‌ها رفیق شده بود. خواسته بود و شده بود. علامه حسن‌زاده می‌گفت من به آن مراجعه می‌کردم. می‌گفت من مرحوم قاضی را دیدم. می‌گفت من همه را توانستم احضار کنم، با آن‌ها رفاقت کنم، حرف بزنم. جز دو سه نفر. یکی مرحوم بحر العلوم را نتوانستم بیاورم. می‌گفت من وقف امیرالمؤمنین هستم. یکی دو نفر را می‌گفت. می‌گفت یکی مرحوم بحر العلوم است که هر چه زور زدم که بیاید با ما یک رفاقتی بکند، گفت این فقط آنجا چسبیده بود به امیرالمؤمنین. گفت سراغ من نیا. من اصلاً نمی‌رسم پایین بیایم با تو حرف بزنم. بی‌خیال ما شو. ما فکر می‌کنیم که آن‌ها به ما راه نمی‌دهند. به و الله قسم آن‌ها آنقدر خوششان می‌آید، اینطوری بگویم التماس می‌کنند که شما سر وقتشان بروید ولی ما نمی‌رویم. ما وقت نداریم. ما جایمان پر است. دلمان آنقدر پر است که فرصت نمی‌دهیم آن‌ها بیایند به ما سر بزنند. شب‌ها یک میلیون فرشته دنبال ما می‌گردد بالای سر ما که برویم یک سری به این بزنیم، یک حالی با آن بکنیم. بعد می‌آیند می‌بینند که خیال درگیر است. خیال درگیر پول، طلا و نقره و زمین و ماشین و اتومبیل و همسایه و مهمانی و خاله‌خاله‌بازی‌هاست. اصلاً این وقت ندارد که به من سر بزند. من بروم به این چه بگویم؟ اصلاً در این شلوغی من را نمی‌پذیرد. یک موقع هم دیدید وقتی می‌آیند خواب‌هایتان را دیدید چطوری است؟ خواب به این قشنگی می‌بینی بعد می‌بینی وسطش گند خورد چون تو اصلاً نتوانستی نگهش داری یا بلند می‌شوی اصلاً یادت رفته. آنقدر شلوغ بوده وسط خواب این بیچاره آمدند در آن شلوغی‌ها یک دستی برای ما تکان می‌دهند. ما اصلاً وقت نداریم با این‌ها حرف بزنیم. اصلاً فرصت نداریم برای اینکه ما کوچک داریم زندگی می‌کنیم. یک موقع می‌بینی سرت خلوت است، حواست نیست. یکجا دلشکستگی داری. یکجا تحقیر شدی در دنیا. دلت یکدفعه بریده. یک سرطان آمده سراغت. فهمیدی که رفتنی هستی. دلت کنده شده. بعد یکدفعه می‌بینی اِ چقدر روحت لطیف شد. یکدفعه همه می‌آیند همینطوری گور و گور همینطوری می‌ریزند سرت. این‌ها همیشه منتظر بودند که بیایند. خدا رحمت کند یک شیخ علی آقایی بود در نجف. این طلبه بود. می‌گفت من باید با یکی از حوریه‌های بهشتی ازدواج کنم. بعد همه مسخره‌اش می‌کردند. می‌گفت من که زن نمی‌گیرم. می‌گفت من نه من به اباالفضل گفتم یک حوریه بهشتی برای من بفرست. دیگر آنجا شده بود مضحکه همه. طلبه‌ها می‌گفتند این زن نمی‌گیرد ولش کن. گفت دیگر همچین دلسرد شده بودم و سرخورده. یک روز دیدم خانه‌مان در می‌زنند. در حجره نشسته بودم. یکدفعه یک لحظه رفتم در حجره، در حجره را باز کردم. یکدفعه دیدم برق سه فاز من را گرفت. دیدم یک خانمی نشسته آنجا که نمی‌توانستم نگاهش کنم که اینقدر چشمانم را زد. بعد ترس برم داشت گفتم که هستی؟ گفت مگر حوری نخواسته بودی؟ گفت آقا اباالفضل من را فرستاده. گفت این دیگر ول کن نیست. این می‌آید حرم ما حوصله‌مان را سر برده. اباالفضل صدایم کرد گفت ببین تو مأموریت داری باید بروی زمین یک چند وقتی، یک چند سالی باید بروی زمین. گفت یک تغییراتی به ما دادند من را فرستادند اینجا. بلند شو برویم عقدمان را باید یکجا بخوانند. آقا گفته فلان جا ما خانه برایتان آماده کردیم. برویم آنجا زندگی کنیم. حالا از این خیال‌ها ما یک موقع نکنیم ولی این چیز بزرگی نیست. خیلی بزرگتر از این‌ها هست که ما نمی‌خواهیم. واقعاً نمی‌خواهیم. آن‌ها دست بدهشان خیلی زیاد است. نمی‌توانی بگویی پس این چرا به این‌ها دادند به ما ندادند. این احمقانه ترین سؤال است برای کریمی که (دائم الفضل علی البریه) است. این احمقانه ترین سؤال است. خدا دریغی ندارد که به بنده‌اش بدهد. می‌گوید من تو را خلقت کردم به بزرگی خودم بشوی. مگر می‌شود که بخواهی و من ندهم و من وقتی بخواهم بریزم این یک پارچ آب و این هم یک لیوان. وقتی می‌ریزی این ظرفیتش اینقدر است سر می‌رود اینجا را گند می‌زند همه جا را خیس می‌کند. من که دهندگیم خوب است ولی شما خودتان خدا وکیلی الان این بچه کوچک شیر باید بخورد به آن کله‌پاچه می‌دهید؟ نه می‌گویید این ظرفیت ندارد. این فقط باید شیر بخورد. دوستش دارم ولی چکارش کنم؟ این ظرفیتش همین شیر بیشتر نمی‌تواند بخورد. شش ماه باید شیر بخورد تازه بعد از شش ماه باید غذا ذره ذره یک چیزی به آن بدهیم بخورد. این ظرفیت ندارد. من دوستش دارم. من پدرش هستم، مادرش هستم. از خدا می‌خواهم زود بزرگ شود و قوی بشود. ولی چرا به بچه نمی‌دهی؟ چرا بچه هم جیغ و داد می‌کند به آن نمی‌دهی؟ می‌گویی تو ظرفیت نداری. جیغ و داد کافی نیست. باید ظرفیت بیاوری. من به تو می‌دهم. من پدرت هستم، مادرت هستم. دریغی ندارم که به تو بدهم. دوستت دارم. می‌خواهم بزرگ بشوی. ولی خوب فقط با جیغ و داد و فشار که نمی‌توانی از خدا اینطوری بگیری. (یا مَن لا یُبرِمُهُ اِلحاحَ المُلِحین) خدا به ستوه نمی‌آید هیچ وقت از جیغ و داد بندگانش. می‌گوید تو ظرفیت بیاور من به تو می‌دهم چه می‌خواهی. هر چه می‌خواهی من به تو می‌دهم. اول ظرفیتش را بیاور. اول ظرفش را بیاور من به تو بدهم در چه بریزم به تو بدهم.

معرفت نفس و قیمت وجودی انسان

شما در معرفت نفس هست که می‌فهمی امام لایق تو است و تو لایق او هستی. در معرفت نفس هست که یک مادری به خور فاطمه زهرا پیدا می‌کنی و می‌بینی در خودت که می‌توانی فرزند خوبی برای حضرت زهرا باشی، بچه خوبی برایش باشی. در معرفت نفس هست که تو می‌فهمی که چه قیمتی داری و قَدَر خودت دستت می‌آید. پس دومین چیزی که می‌تواند در ما انرژی ایجاد کند برای حرکت قیمت شد. اولش ساختار وجودیات بود که بی‌نهایت خلقت کردم و دومی قیمتت. قیمتت خیلی گران است. به وزان این شرافت حرکت کن. به وزان این شرافت بدو، خودت را برسان. کوچک نمان، ریز نمان، کوتوله نمان. انگیزه‌ها و اهدافت را بزرگ کن. این مسأله دوم. این‌ها هر کدامش عرض کردم تمام این مراحل اردوهای جداگانه می‌خواهد و ما چون قبلاً بحث کردیم این بحث را کجا باید پیگیری کنید شما رابطه وجودی را در کدام سلسله مباحث؟ خانواده آسمانی، مفصل آنجا توضیح دادیم به آنجا مراجعه کنید.

کشف رابطه با مردم

بحث بعدیمان کشف رابطه با مردم هست. در بحث بعدی شما می‌فهمید با توجه به آن نسبتی که دارید اینکه با مردم من یک ریشه دارم و اصلاً من تفاوتی با بقیه مردم ندارم. ما همه‌مان یک نفر هستیم. کجا قالب خوردیم؟ روی زمین قالب خوردیم اینجا. نور خورشید یک نور است. کجا تبدیل به سایه و نورهای مختلف می‌شود؟ الان در این طبقه چندین اتاق داریم. در همه نور خورشید هست ولی این نورها چطوری تقسیم‌بندی شدند؟ دیوارها. و الا آن یک حقیقت است. آن چیزی که از بالا می‌آید یک چیز است. می‌آید، نفس، آن روح مجرد است. روح مجرد دوتایی اصلاً ما نداریم. در مجرد ما تعدد نداریم. تعدد زمانی هست که شما قالب پیدا می‌کنی. یعنی نفس ناطقه وقتی به یک قالب ماده می‌خورد، ماده است که نفس را تقسیمش می‌کند به دوتا نفس، سه تا نفس. و الا شما قالب را که بردارید همه این‌ها یک نفر هستند. این یک توهم است که ما فکر می‌کنیم الان ما ۱۳۰ نفر آدم نشستیم اینجا. ما ۱۳۰ نفرمان همه‌مان واقعاً یک نفر هستیم. سرنوشتمان، قیمتمان، ارزشمان، به هم پیوند خورده و چون هم‌حزب هم هستیم از حزب شیطان انشاء الله نیستیم. هر نفرمان که ارتقاء پیدا بکند بقیه را بالا می‌کشد. دارم یک بحث فوق‌العاده ریز و حساس را برایتان می‌گویم. شما یک استخر آب را در نظر بگیرید. این استخر را با شیشه پارتیشن‌بندی بکنید، ببندید. چه دارید؟ ظرف‌های مختلف دارید. حالا این شیشه‌ها را یکجا، چندتا آب دارید؟ یکی. در بحث‌های معرفت نفس بعد از مباحث فوق عقل این بحث ثابت می‌شود که نفس ناطقه وحدت عددی ندارد. یعنی نمی‌توانیم بگوییم آقای عباسیان، آقای صفاری، آقای آبنیکی، آقای شرافتی، آقای عظیمی یک نفر. این یک نفر دارد می‌شود با چه یک نفر شده؟ با بدنش. نفس وقتی که به بدن تعلق می‌گیرد تعدد پیدا می‌کند. مجرد وقتی می‌آید می‌رود در قالب‌های جسمی تعدد پیدا می‌کنند و الا ما اصلاً چیزی به اسم تعدد در واقع نداریم. اصلاً نفس چون مجرد است و فوق تجرد هم هست تعدد نمی‌تواند داشته باشد. وحدت عددی ندارد. لذا تعدد یک توهم است فقط. برای این است که احکام عالم ماده جور در بیاید. خدا خواسته بالأخره موجودات بی‌نهایت‌های ظهوری زیادی را تربیت بکند و این فیض را به یک نفر ندهد به کثیری از خلق خودش بدهد. این یک دانه خلق را، این یک حقیقت را، یک نور را عطا کرده به میلیاردها قالب. مزاحمت هم برای همدیگر ندارند چون ظهور هستند. ظهورات با همدیگر تزاحمی ندارند.

الان شما در این اتاق تلفن‌هایتان خاموش است. روشن بکنید به تعداد شما تماس تلفنی بگیرید. این خط‌ها دارد می‌آید می‌رود در همدیگر مکالمه‌ها قاطی می‌شود یا نه؟ نه. الان یک گیرنده اینجا بگذاریم وصل کنیم به اینترنتی به ماهواره‌ای. بی‌نهایت تصویر می‌آید از خود ما رد می‌شود، از خود ما رد می‌شود. همین الان دارد رد می‌شود از مغز ما، از استخوان ما، دارد از دیوار از آجرها دارد رد می‌شود می‌آید ولی وقتی که شما ماهواره می‌گیرید کانال آمده این‌ها را کانالیزه کرده. یک دکمه می‌زنید یک سریالی نشان می‌دهد. یک دکمه می‌زنید فوتبال نشان می‌دهد. یک دکمه می‌زنید مستند نشان می‌دهد. پس این همه کجا بودند؟ حالا شما کانال اضافه کن مشکلی پیش می‌آید؟ نه. همه‌شان الان اینجا هستند. الان همه‌شان اینجا حضور دارند ولی اینجا الان سکوت محض است. پس این صداها کجاست؟ این تصویرها، صداها، هیاهوها کجاست؟ می‌گوید گیرنده‌اش را بیاورید ببینید اینجا چه خبر است. مثل فرشته‌ها که الان اینجا هستند ما گیرنده‌هایمان فعال نیست. این فرشته‌ها همینطوری دارند با ما کار می‌کنند، می‌بینند، حرف می‌زنند، با ما همراه هستند. چقدر پر است اینجا از فرشته‌ها. ولی خب ما گیرنده نداریم، فعال نیست. همینطوری سکوت احساس می‌کنیم. مثل فرکانس. فرکانس ما بیست هزار فرکانس بیشتر ادراک نمی‌کنیم. زیر بیست فرکانس الان صدا هست ما نمی‌شنویم. بالای بیست هزارتا هم صدا هست اما ما الان نمی‌شنویم. چون این محدودیتش اینقدر است. کوکش را اینطوری تنظیم کردند. بافتش را اینطوری بافتند که امورات دنیا مزاحم ما نشود. زمین در این چرخش وحشتناکی که در فضا دارد می‌چرخد، یک کره به این بزرگی صدایی که تولید می‌کند اگر قرار بود به گوش ما برسد همه ما مرده بودیم. اما هیچ چیز نمی‌شنویم و فکر می‌کنیم زمین ثابت است، ساکن است. ادراکات خدا، قربان این خدا بروم. چندتا محاسبه کرده خدا برای زندگی ما. نمی‌توانی حسابش را بکنی. فرمود اگر شما بخواهید محاسبه بکنید جن و انس نویسنده بشوند، دریاها قلم و هفت برابر هم کمک بگیرید، هزار برابر هم که کمک بگیرید نمی‌توانید بفهمید که من چقدر نعمت پای شما ریختم. بعد می‌گوید این حساب‌هایش دست خودم است. یک دانه از اعداد و ارقامش را من اشتباه نمی‌کنم من خدا. یک اتمش، یک الکترونش از دست در نمی‌رود. نه از دست من. می‌گوید فرشته‌ها همه را می‌گرداند. همه را یک دانه فرشته می‌گرداند. نه زمینتان را. این منظومه شما و کهکشان‌ها را همه را دادم دست یک فرشته. آن یک نفر خودش دارد همه را اداره می‌کند. چقدر محیر العقول است این‌ها. برای همین قیمت یک آدم معادل قیمت همه آدم‌هاست. چون یک آدم همه آدم‌هاست (مَنْ أَحْیاها فَکَأَنَّما أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعاً). یک نفر را تو هدایت بکنی خیرش به همه می‌رسد (مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِی الْأَرْضِ فَکَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعاً). یک نفر را گمراه بکنی یا بکشی تبعاتش به همه اجتماع می‌رسد. چون همه یک نفر هستند و این را ما خودمان احساس می‌کنیم. لذا می‌گوید وقتی آمدی نماز بخوانی حرف از خودت نزنی. بگو (إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ). همه را. ما همه داریم عبادت می‌کنیم. همه از تو کمک می‌گیریم. از زبان همه حرف بزن. اینجا من من نکن. نفس وحدت عددی ندارد. این عددهایی که ما تصور داریم می‌کنیم یک حقیقت است. می‌ترسم سکته بکنید شماها. من نمی‌توانم خیلی این حرف‌ها را بزنم. آن دفعه چند نفر قلب درد گرفتند گفتند تو رو خدا یکذره یواشتر. ما ساده خیلی ساده نگاه می‌کنیم به این عالم چون نمی‌نشینیم فکر کنیم. در خلق خدا تفکر نمی‌کنیم. ساده رد می‌شویم. یک بزرگی مثل حافظ می‌خواهد که اینطوری با شما حرف بزند.

این همه عکس می و رنگ مخالف که نمود
یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد

یک حقیقت یکدفعه می‌آید می‌شود جبرئیل، میکائیل، عزرائیل، اسرافیل، می‌شود پیغمبر، می‌شود حضرت زهرا، می‌شود امیرالمؤمنین، می‌شود امام مجتبی، می‌شود سیدالشهداء، می‌شود امام زمان، می‌شود ملائکه الله، می‌شود جبروت، می‌شود ملکوت، می‌شود ناسوت. یک چیز است. یک چیز است که دارد بی‌نهایت:

با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را

یک چیز است که این همه جلوه‌گری دارد می‌کند (کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ). حالا که می‌گوید الله را نمی‌بینم کور است (أَ فِی اللَّهِ شَکٌّ). اصلاً می‌شود در الله شک کرد؟ امکان شک اصلاً وجود دارد؟ می‌شود شک کرد؟ یکذره باز کن.

چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنیست آن بینی

ما فقط احتیاج داریم یکذره بنشینیم تنهایی فکر کنیم. حالا این‌ها در اردوی فکر انشاء الله قرار بود امسال برقرار کنیم نتوانستیم، آماده نشدیم، امکان برایمان نبود. انشاء الله در اردوی فکر آنجا به روغن‌سوزی می‌افتیم. بنشینیم یکذره فکر کنیم. یک کمی یک هفته‌ای با هم باشیم شب و روز یکذره این ذهن‌هایمان را کار بیاندازیم. تمرین کنیم فکر کنیم، تعقل (وَ فِی أَنْفُسِکُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ) تو خودت را نمی‌خواهی نگاه کنید (وَ فِی أَنْفُسِکُمْ أَ فَلا تعقلون) نمی‌خواهید تعقل کنید. ما اصلاً نمی‌خواهیم به کار بگیریم. اینقدر سرمان شلوغ است که نمی‌خواهیم. الان ما شما را کانالیزه کردیم. گفتیم اردو داریم سه روز باید بیایید. همه کارهایتان را تعطیل کنید بیایید سر کلاس بنشینید تا این کِش ذهن شما را که هزارجا هست بکشیم بیاوریم اینجا. بعضی از عزیزان را می‌بینم که سر کلاس هم قرار ندارند. قشنگ می‌فهمم که چه کسی قرار ندارد. چه کسی دارد، چه کسی دارد گوش می‌کند، چه کسی فقط دارد نگاه می‌کند. اصلاً گوش نمی‌تواند بکند چون ذهنش جای دیگر است. بعضی‌ها که همه‌اش تلفنشان دستشان است هی می‌پلکند. بعضی‌ها رفتند خداحافظی کردند رفتند گفتند ما نمی‌رسیم کارمان خیلی زیاد است. نمی‌توانیم بایستیم فکر کنیم. عبادت یعنی اینکه بنشینیم فکر کنیم. فکر همه کاری با آدم می‌کند (مرآۀٌ صافیه). علی (ع) فرمود یک آینه صاف است فکر. وقتی می‌نشینی در این آینه صاف خیلی چیزها نشان داده می‌شود به تو. ولی ما نه فکر می‌کنیم نه تعقل می‌کنیم. یک دقیقه وقت داریم این سه تا موضوع را معرفی کنیم. ساعت بعد انشاء الله می‌خواهیم یکذره شرحش بکنیم.

رابطه درست با مردم

در کشف رابطه درست با مردم، مردم چه کسی هستند؟ خود من هستند. ما بدنمان فقط با هم فرق می‌کند. او هم من هستم، من هم او است. همه‌مان یک نفر هستیم. پس ما یک رابطه وجودی داریم که همه‌مان یک نفر هستیم (هو أنت هو رسول الله هو الله). یک رابطه محبتی و مودتی باید داشته باشیم که (التَوَدُدُ إلی النّاس نِصفُ العَقل). کسی دشمن مردم است، از مردم بدش می‌آید، از مردم بیزار است، با مردم درمی‌افتد، مردم را تحقیر می‌کند، مردم را کوچک می‌شمارد، به مردم توهین می‌کند، خودش آدم پستی است. چون از نگاه خودش دارد نگاه می‌کند. فرمود پست‌ترین آدم‌ها (من أهان الناس) کسی که به مردم توهین می‌کند. این‌ها گاوند، این‌ها گوساله‌اند. آدم باید مردم را دوست داشته باشد. (التودد إلی الناس نصف العقل) دوست داشتن مردم نصف عقلانیت است. مردم را دوست داشته باشد واقعاً. انسان تا با مردم به صلح نرسد در دلش، با الله به صلح نمی‌رسد، راه نمی‌افتد. حالا این مردم یک موقع مادرزن، مادر شوهرت است، پدرزن، پدرشوهرت است که دیگر بدتر است که دیگر اگر با این‌ها به صلح نرسی، پس تو دیگر خیلی گرفتاری داری. باجناقت است باید بیشتر به صلح برسی. رفیق‌هایت هستند باید بیشتر به صلح برسی. برادر دینی‌ات هستند باید بیشتر به صلح برسی. تو باید با غیر هم‌کیشان خودت هم صلح باشی. ما آن موقع که یک کافر را می‌کشیم، وقتی داریم یک کافر را می‌کشیم، بعداً می‌گوییم در وظیفه با مردم این است. بعضی این مردم را باید خودت بکشی. دستور داده خود خدا می‌گوید این را بکش. چطوری من باید این را بکشم؟ وقتی دارم می‌کشم باید چطوری نگاه کنم؟ دارم بخشی از خودم را می‌کشم. چطوری می‌شود اینطوری، که راجع به این باید صحبت بکنیم. ریزه‌کاری‌های زیادی دارد. این‌ها تک‌تکشان اردوی جدا می‌خواهد. ما الان فقط قرار است این طرح را توجیه بکنیم که این طرح فرهنگی ما چه می‌خواهد بگوید. در چه جنبه‌هایی می‌خواهد به ما کمک بکند.

رابطه آرمانی با مردم

۳- ما یک رابطه آرمانی هم با مردم داریم. اگر بخواهیم به آن کمالی که منتظرش هستیم، به آن هدفی که می‌خواهیم برسیم، یعنی جامعه آرمانی امام زمان، باید با همین مردم برسیم. باید به همین مردم کمک کنیم و همه مردم را بسیج کنیم و راه بیاندازیم. این‌ها همان سربازهای امام زمان هستند. از همین‌ها باید استفاده کنیم. (هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ) همین بی‌سوادها، همین مردم کوچه و بازار، همین آدم‌ها، همین روستایی‌ها، همین شهری‌ها، همه‌شان، دانشجوها، طلبه‌ها، همه با هم. لذا ما باید با مردم خیلی کار بکنیم. دوستشان داشته باشیم، عاشقشان باشیم، کمکشان بکنیم، با آن‌ها زندگی بکنیم. مثل خودم، مثل خودم و مثل خودم.

و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.

خلاصه

مومن به مقامی می رسد که در بهشت به فرشتگان الهی امر می کند که صد سال صبر کن!

پیغمبر می گوید مؤمن به جایی می رسد که نماینده خدا و فرشته الهی که به سراغش می اید، می گوید: فعلاً وقت نداریم؛ خودش هم نمی گوید، مأمورهایش به مأمور خدا، می گویند: فعلاً صد سال صبر کن بعد. پیامبر(ص) فرمود: گداترین آدم در بهشت، یک میلیون خادم دارد.

خطابی که از طرف خدا از بهشت برای مؤمن می آید این است: «من الحی القیوم الذی لا یموت = از زنده پایداری که هرگز نمی میرد» «إلی الحی القیوم الذی لایموت؛ به زنده پایداری که هرگز نمی میرد».

 ملاک این که چقدر رشد کرده ایم این است که وقتی این حدیث را می شنوی ، قند در دلت آب می شود و میلت راه میفتد که میرسم به جایی که خدا به من میگوید:«حی القیوم الذی لا یموت».

بزرگی نفس، دنیا را در نظر انسان پست می کند

کسی که بزرگ است و خودش پیش خودش عزیز است، وقتی دیگران می خواهند، دارایی هایشان را به رخش بکشند، بیشتر خندهاش می گیرد و دلش برای آنها می سوزد؛ آنقدر مشغلههای بزرگ و رفت و آمدهای بالایی دارد که اصلاً وقت نمی کند به این چیزها نگاه کند.

امام هادی(ع) فرمود: «مَن کَرُمَت عَلَیهِ نَفسُه، هانَتِ عَلَیه الدنیا = هـر كس كـرامت و بزرگـوارى نفـس داشته بـاشـد, دنيـا نزدش خوار می شود».

اگر کسی رابطه وجودیاش با خدا کار کند؛ دیگر با کسی جر و بحث نمی کند

بسیاری از جر و بحثها و بگو مگو ها ناشی از این است که انسان رابطه وجودی اش با خدا واهل بیت ع خوب کار نمی کند. گاهی سرت خلوت است، حواست نیست، دلشکستگی داری، بیماری سخت داری، فهمیدی که رفتنی هستی و دلت کَنده شده  از دنیا؛ اینجاست که می بینی چقدر روحت لطیف شده است. خدا دریغی ندارد که به بندهاش بدهد؛ می گوید من تو را خلق کردم تا به بزرگی خودم بشوی؛ اما ما ظرفیت نداریم. مثلا نوزاد ظرفیت خوردن کله پاچه را ندارد. شما به نوزاد خود کله پاچه نمی دهید، هر چقدر هم جیغ و فریاد کند، نمی دهی تا زمانی که بزرگتر شود و ظرفیت خوردن آن را پیدا کند؛ زیرا با این که دوستش دارید، می دانید که چقدر این کار به ضرر نوزاد شماست. پس باید اول ظرفیت خواسته هایمان را در خود به وجود بیاوریم.
مرحوم سید حسن الهی برادر علامه طباطبایی می گفت:« من دیدم تنها که نمی توانم زندگی کنم، باید دوستهایی داشته باشم؛ گفتم چرا از روی زمین دوست انتخاب کنم؟ با بالایی ها رفیق می شوم». او با همه آن طرفی ها رفیق شده بود. این را خواسته بود و شده بود. ولی ما دلمان آنقدر پر است از دوستان آنچنانی که فرصت نمی دهیم دوستان این چنینی که بیایند به ما سر بزنند. 

دانستن قیمت خودمان، برای حرکت در ما انرژی ایجاد می کند

در معرفت نفس، می فهمی امام لایق تو است و تو لایق او هستی؛ می فهمی که چه قیمتی داری و قَدر خودت دستت می آید. پس بعد ازاین ساختار وجودی که دانستیم خداوند ما را بی نهایت خلق کرده است، دومین چیزی که می تواند برای حرکت در ما انرژی ایجاد کند، قیمت است؛ یعنی این که بدانی قیمتت خیلی بالاست و گران هستی؛ پس به وزان این شرافت حرکت کن و انگیزه ها و اهدافت را بزرگ کن.

نفس مجرد است و همه ما آدمها از یک حقیقت هستیم که در قالب بدن، تعدد پیدا کرده ایم

در بحث رابطه با مردم می فهمیم یک ریشه داریم و تفاوتی با بقیه مردم نداریم، همهمان یک نفر هستیم؛ اما روی زمین قالب های متفاوت خورده ایم. 

آن چیزی که از بالا می آید یک چیز است؛ آن که از بالا نازل شده به زمین یعنی «نفس»، یک روح مجرد است؛ چون مجرد  و فوق تجرد است، تعدد نمی تواند داشته باشد؛، زیرا در مجرد، تعدد نداریم؛ تعدد زمانیست که موجب میشود هر یک از ما قالب دیگری پیدا کنیم؛ «نفس» وقتی به بدن تعلق می گیرد، تعدد پیدا می کند؛ این ماده (بدن ما) است که نفس را تقسیم می کند به هزاران نفس، و گرنه قالب را که بردارید، همه یک نفر هستند. این توهم است که فکر می کنیم 130 نفر هستیم، همه ی ما 130 نفر، واقعاً یک نفر هستیم؛ سرنوشتمان، قیمتمان، ارزشمان، به هم پیوند خورده و چون همحزب هستیم و انشاالله از حزب شیطان نیستیم، هر نفرمان که ارتقاء پیدا کند، بقیه را بالا می کشد.

 شما یک استخر آب را در نظر بگیرید؛ این استخر را با شیشه پارتیشنبندی کنید؟حالا ظرفهای مختلف دارید. و اگر شیشه ها را بردارید چه؟

لذا تعدد، تنها یک توهم است، برای آنکه احکام عالم ماده جور در بیاید؛ خدا خواسته است که موجودات ظهوری  زیادی را تربیت کند و این فیض را به یک نفر ندهد، بلکه به کثیری از خلق خودش بدهد. این یک دانه «خلق، حقیقت و نور» را به میلیاردها قالب اعطا کرده است؛ مزاحمت هم برای همدیگر ندارند؛ چون ظهور هستند؛ ظهورات با همدیگر تزاحمی ندارند.
به طور مثال ماهواره، کانالیزه شده و کانالهای متفاوت با برنامه های متفاوت دارد، دکمه ای را میزنید، مستند نشان میدهد ، دکمه دیگر سریال و … ، این همه شلوغی، هیاهو و ماجرا کجا بودند؟ همه همین جا بودند و تنها زمانی که گیرنده وصل شد توانستیم ببینیم؛ مثل فرشتهها که الان اینجا هستند، دارند با ما کار میکنند، میبینند، حرف میزنند و با ما همراه هستند، ولی ما گیرندههایمان فعال نیست، احساس سکوت میکنیم؛ مثل فرکانس، ما ۲۰ هزار فرکانس بیشتر را ادراک نمیکنیم. زیر این مقدار فرکانس صدا هست ولی ما نمیشنویم؛ بالای ۲۰ هزارفرکانس هم صدا هست، اما ما نمیشنویم؛ چون محدودیتش اینقدر است، کوکش را اینطوری تنظیم کردند؛ بافتش را اینطوری بافتند که امورات دنیا مزاحم ما نشود. زمین در فضا در حال چرخش است، یک کره به این بزرگی، صدایی که تولید میکند۷ اگر قرار بود به گوش ما برسد، همه ما مرده بودیم؛ اما هیچ صدایی نمیشنویم و فکر میکنیم زمین ثابت و ساکن است؛ ما  نمیتوانیم تعداد محاسبه هایی که خداوند برای زندگی ما کرده را شمارش کنیم. 

ما همه تو را میپرستیم و ما همه از تو یاری میجوییم

چون «نفس» تعدد ندارد، قیمت یک آدم، معادل قیمت همه آدمهاست. برای همین است که قیمت یک آدم، برابر با همه آدمهاست. قرآن هم میگوید: «مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً = هرکس یکی را احیا کند، گویا همه مردم را احیا کرده است». یک نفر را هدایت کنی، خیرش به همه میرسد؛ یک نفر را گمراه کنی یا بکشی، تبعاتش به همه اجتماع میرسد.
لذا میگوید: وقتی نماز می خوانی حرف از خودت نزن. بلکه بگو: «إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ = ما تو را میپرستیم و از تو یاری میجوییم». همه را، ما همه داریم عبادت میکنیم و همه از تو کمک میگیریم؛ از زبان همه حرف بزن.
«نفس» فقط یک حقیقت است که تبدیل شده است به «جبرئیل، میکائیل، عزرائیل، اسرافیل و پیغمبر  وحضرت زهرا(س) و امیرالمؤمنین(ع)، امام مجتبی(ع)، سیدالشهداء (ع)، امام زمان عج، ملائکۀ الله، جبروت، ملکوت، ناسوت»؛ همه اینها یک چیز هستند.

 

با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم تو را

رابطه مودتی با مردم داشته باشیم

ما با مردم یک رابطه محبتی و مودتی هم باید داشته باشیم. زیرا فرمودند: «التَوَدُدُ إلی النّاس نِصفُ العَقل؛ نصف عقل، مهرورزی و دوستی با مردم است»؛ کسی که دشمن مردم است و از آنها بدش میاید و تحقیرشان میکند و با آنها درمی افتد، خودش آدم پستی است؛ چون از نگاه خودش دارد نگاه میکند. روایت است، پستترین آدمها کسی است که به مردم توهین کند؛ انسان تا با مردم به صلح نرسد، در دلش با الله به صلح نمیرسد و راه نمیافتد.

رابطه آرمانی با مردم داشته باشیم

اگر بخواهیم به آن کمال و هدفی که خدا تعیین کرده برسیم، یعنی جامعه آرمانی امام زمان(ع)، باید با همین مردم برسیم؛ به همین مردم کمک کنیم و همه مردم را بسیج کنیم و راه بیاندازیم؛ اینها همان سربازهای امام زمان هستند.
لذا ما باید با مردم خیلی کار کنیم، دوستشان داشته باشیم، عاشقشان باشیم، کمکشان کنیم، با آنها زندگی کنیم؛ باید همه را مثل خودم بدانم؛ مثل خودم، مثل خودم و مثل خودم.

 

جملات ناب

  1. در ذات خودمان می‌فهمیم که نیاز به انسان کامل داریم؛ حرکت ما به سمت الله فقط در این حرکت یک قوه محض است.

  2. اگر انسان به باور برسد، میلش به قدرت و قوی شدن در اسماء الهی می‌رسد.

  3. هیچ‌کس به اندازه معصومین در قوی شدن و رسیدن به کمال انسانی قوی نیست.

  4. کسی که می‌خواهد انسان قدرتمندی شود و دارایی آخرتی قدرتمند داشته باشد، باید با انسان‌های قدرتمند و بزرگ بپرد.

  5. خداوند ما را برای سلطنت در بهشتی به وسعت آسمان‌ها و زمین آفریده است.

  6. ملاک رشد ما این است که وقتی حدیثی درباره عظمت انسان می‌شنویم، میل به رسیدن به آن جایگاه در ما بیدار شود.

  7. کسی که شرافت خودش را درک کند، حاضر نیست از عظمت‌های الهی بگذرد و با کوتوله‌ها و هوس‌های کوچک زندگی کند.

  8. اگر کسی به جایی برسد که فقط بزرگ شدن برایش مهم باشد، مشکلات سر راه را اصلاً نمی‌فهمد.

  9. حسرت زندگی اهل دنیا را داشتن، نشانه کوچکی و حقارت روح است.

  10. اگر حسرت زندگی کسی را خوردی، خدا را کوچک کردی، عشقت را کوچک کردی و آخرتت را کوچک کردی.

  11. محرومیت‌ها، معلولیت‌ها، بیماری‌ها و غم‌ها در زندگی می‌توانند ذخیره‌ای عظیم برای آخرت ما باشند.

  12. شرافت انسان به رفقایش، دوستانش، معلمش، الگویش و مربی‌اش است.

  13. ما با اهل بیت غیر از رابطه معرفتی، یک رابطه وجودی نیز داریم؛ روح اهل بیت در ما دمیده شده تا بتوانیم به اندازه آن‌ها بزرگ شویم.

  14. هر کس خود را به مقام انتظار برساند، با علی (ع) هم‌درجه خواهد بود.

  15. بزرگی حقیقی یعنی ذات تو علو، برتری و عظمت را می‌خواهد و نمی‌توانی این را نادیده بگیری.

  16. در برزخ، اگر چیزی برای آنجا نداشته باشیم، له و تحقیر می‌شویم.

  17. بزرگترین دلخوشی یک آدم در کره زمین این است که بداند خدا و خانواده آسمانی‌اش همیشه کنار او هستند و تنها نیست.

  18. مؤمن در مسجد مانند ماهی در آب است؛ اگر این‌گونه نیستیم، باید فکری برای خودمان بکنیم.

  19. آدم پست کسی است که دارایی‌هایش او را از الله و کمال مطلق غافل کند.

  20. ما فرزند اهل بیت هستیم؛ همان روح در ما دمیده شده و باید در رحم دنیا آن را پرورش دهیم و بزرگ کنیم.

  21. کسی که خودش پیش خودش عزیز می‌شود، یعنی عاشق خودش است و به بلندای ابدیت قیمت دارد، شهوات او را اسیر نمی‌کند.

  22. کسی که حسرت زندگی دیگران را می‌خورد، بسیار کوچک است و قیمت خود را نمی‌داند.

  23. برای داشتن دلی آرام و قوی، باید هر روز به رابطه وجودی خود با الله و اهل بیت فکر کنیم.

  24. نفس ناطقه وحدت عددی ندارد؛ تعدد یک توهم است و همه ما در حقیقت یک نفر هستیم.

  25. یک نفر را هدایت کنی، خیرش به همه می‌رسد؛ یک نفر را گمراه کنی، تبعاتش به همه اجتماع می‌رسد.

  26. در نماز، به جای “من”، از “ما” حرف بزن؛ “إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ” (فقط تو را می‌پرستیم و فقط از تو یاری می‌جوییم).

  27. چشم دل باز کن که جان بینی، آنچه نادیدنی است آن بینی.

  28. فکر کردن و تعقل، آینه‌ای صاف است که بسیاری از حقایق را به ما نشان می‌دهد.

  29. دوست داشتن مردم نصف عقلانیت است؛ انسان تا با مردم به صلح نرسد، با الله به صلح نمی‌رسد.

  30. برای رسیدن به جامعه آرمانی امام زمان (عج)، باید با همین مردم کار کنیم، دوستشان داشته باشیم و کمکشان کنیم.

فراداده ها

جایگاه در
درختواره انسان‌شناسی
شخصیت ‌های محوری این جلسه