فهرست مطالب
Toggleاعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنۀ الله علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.
تبریک عید غدیر و تناسب آن با بحث مهندسی فرهنگی
تبریک عرض میکنم خدمت همه خواهران و برادران گرامی این عید بزرگ را و خوشحال هستیم که در سیر مباحثی که در بحث مهندسی فرهنگی داریم، موضوع بحث امروزمان هم درست میرسد به موضوع رابطه انسان با انسان کامل و این تناسب را به فال نیک میگیریم که در روز عید غدیر بناست که در بحث مهندسی فکر به موضوع نیاز انسان به متخصص معصوم بپردازیم. البته این بحث در ساعتهای آینده انشاء الله ارائه خواهد شد.
مقدمهای بر الگوی فرهنگی و آرمان مهدوی
مقدماتش را خدمتتان باید عرض کنم. ما دیروز بخش اول از الگوی فرهنگی را توضیح دادیم خدمتتان، گفتیم که وقتی که ما از طریق انسانشناسی و خودشناسی مسیر را طی بکنیم، به طور طبیعی میرسیم به آرمان مهدوی. در این آرمان که شروع کار ماست، در واقع ما باید برای رسیدن به این آرمان طرح و نقشه داشته باشیم، مراحل رسیدن به آرمان را بشناسیم و برای رسیدن به آن مرحله در بُعد فرهنگی طرح و نقشه داشته باشیم.
لزوم جهتدار بودن فعالیتهای فرهنگی
اگر ما این نقشه را نداشته باشیم، میتوانیم سالها کار فرهنگی بکنیم و دور خودمان بچرخیم، یعنی فکر کنیم که داریم کار میکنیم، کما اینکه متأسفانه با وجود کمبود خیلی شدیدی که در نیروهای فرهنگی در کشور وجود دارد، بخش عظیمی هم از این نیروها که هستند فقط مشغول کار فرهنگی هستند، کارشان جهتدار نیست. یعنی صرفاً بودجهها، وقتها و استعدادها صرف یک ظهور فرهنگی میشود، حالا سطحی به قول مقام معظم رهبری ظاهری، فقط کار میشود، اما ما میخواهیم با این کار فرهنگی مردم را به کجا برسانیم؟ کشور را به کجا برسانیم؟ نظام را به کجا برسانیم؟ در صحنه بینالمللی چه نقشی داشته باشیم؟ نسبت به آرمان معصوم و آرمان مستضعفان چکار میخواهیم بکنیم؟ در بسیاری از کارهای فرهنگی اصلاً دیده نمیشود. این را به ضرث قاطع میگویم که در بسیاری از فعالیتهای فرهنگی و مذهبی دیده نمیشود. اساساً فقط صرفاً این مهم است که یک عدهای جمع بشوند یک جا، یک کسی یا یک کسانی یک برنامههایی را ارائه بدهند برای اینها. اینکه حالا قرار است چه اتفاقی بیفتد، به چه نتیجهای برسیم از این جلسات، از این دور هم جمع شدنها، از این برنامهها، هیچ چیزیش معلوم نیست. اصلاً طرح و نقشهای واقعاً وجود ندارد. همین صرفاً اینکه یک مجموعهای باشند یک جا فعالیت فرهنگی بکنند، بعد هم در طول سال بگویند که آمار کار ما این است، ما اینقدر کلاس برقرار کردیم، اینقدر سخنرانی داشتیم، اینقدر جلسات بوده، اینقدر مراجعه داشتیم، همین. ولی این که این به چه سمتی میرود، قرار است چه کاری را انجام بدهد، هیچ مشخص نیست. نیروهای فرهنگی که آرمان داشته باشند، طرح و برنامه و نقشه داشته باشند، به خودسازی و کادرسازی اهمیت بدهند، طرحهای کلان جهانی داشته باشند، بسیار بسیار کم هستند. حالا در اینهایی هم که بسیار بسیار کم هستند، یک عدهای دستشان بسته است، امکانات ندارند، ضعیف هستند، با اینکه میتوانند بهترین طرح و نقشهها را داشته باشند، امکانات زیادی ندارند، قدرت زیادی ندارند. یک عدهای هم هستند که طرح و نقشه هم دارند و به هر حال کار میکنند، زحمت میکشند، تلاش میکنند، جلو میروند.
اهمیت آرمان مهدوی در جمهوری اسلامی
ما در جلسه دیروز سعی کردیم که یک مقداری توضیح بدهیم که تا چند جلسهای که یک مقداری البته آن بخش اول را جا بیفتد کاملاً برای عزیزان، بخش دوممان بعد از آرمان مهدوی است، یعنی انسان بعد از اینکه با آن طرح میرسد به آرمان مهدوی، حالا باید طرح و نقشه داشته باشد. من قرار است برسم به ظهور آقا امام زمان. اینقدر این مسئله مهم هست که بعداً مفصل در موردش سخن میگوییم که حضرت امام(س) فرمودند در جمهوری اسلامی اگر مسئولین نظام، ببینید مسئله را برده سر مسئولین نظام که ما باید این را به عنوان یک مطالبه از مسئولین نظام مدنظر داشته باشیم، یعنی مردم باید این را از همه مسئولین نظام مطالبه بکنند که آقا شما مسئول این کشور هستید، آرمان این کشور رسیدن به امام زمان هست، آرمان این کشور رسیدن به حکومت جهانی است، شما برایش چکار کردید؟ شما رئیس جمهور بودی چکار کردی؟ شما وزیر بودی چکار کردی؟ شما نماینده مجلس بودی چکار کردی؟ شما مسئولین فرهنگی بودید چکار کردید؟ این مسئله خیلی مهم است. امام میفرماید مسئولین نظام جمهوری اسلامی اگر به فکر ایجاد حکومت جهانی امام زمان نباشند، حکومت جهانی اسلام نباشند، خائن و خطرساز هستند، هر چند خدمت بکنند. این نکته خیلی مهم است. یعنی ما یک رییس جمهوری که بیاید اینجا فقط مشکلات مثلاً رفاهی ما را حل بکند، یک مجلسی که مثلاً طرحهایی بدهد که یکسری مسائل رفاهی حل بشود، ولی آرماندار نباشد، به درد ما نمیخورد. امام میفرماید هر مسئولی که به فکر ایجاد حکومت جهانی نیست، خائن و خطرساز است، ولو به مردم خدمت بکند. چون مردم نان و آب برایشان ضروری نیست، اینطوری که رسیدن به امام زمانشان ضروری است.
نیاز به متخصص معصوم
انسان در خودشناسی میفهمد که نیازش به متخصص معصوم از نیازش به آب، غذا و هوا واجبتر است. چرا؟ چون ما تنفس میکنیم که درست به نتیجه برسیم. اگر قرار باشد من در رحم معصوم قرار نگیرم، تحت تربیت او قرار نگیرم، نفس کشیدنم به چه فایده است؟ هر چه نفس بیشتر بکشم، خسرانم بیشتر هست. وقتی من ارتباط با متخصص معصوم، با ولی الله، با مظهر خدا نداشته باشم، هر چقدر در زندگی ارضی موفق بشوم، هیچ ارتفاعی را طی نکرده باشم، بیشتر به ضررم تمام میشود. این نکته را خیلی دقت بکنیم در ارزیابی خودمان که حالا در بحث انسانشناسی میرسیم اینها را توضیح میدهم.
جهتگیری فعالیتهای فرهنگی به سمت آرمان امام زمان
بنابراین در فعالیتهای فرهنگی، در مهندسی فرهنگی باید این دیده بشود که ما به آن آرمان باید وفادار باشیم. باید اگر میخواهیم کار فرهنگی بکنیم، کار تبلیغ است، کلاسداری است، کار خانواده است، کارهای معارف هست، از معارف هر چیزی را انتخاب نکنیم، بگوییم حالا یک بحث معارفی هم بکنیم، نه. باید همه آن چیزهایی که انتخاب میشوند، جهتدهیشان به سمت آرمان امام زمان باشد. همانطور که یک پدر مادر به هیچ وجه نمیتوانند در نظام تربیتیشان بچهشان را دستشان را در دست امام زمان نگذارند. یک پدر مادر وقتی که بچهدار میشوند، وظیفه شرعیشان هست، اگر نکنند خیانت کردند و قیامت مسئول هستند که به بچهاش بگویند که عزیزم من و مادرت، من و پدرت، پدر مادر زمینیت هستیم، پدر مادر طبیعیت هستیم، پدر مادر بدنت هستیم، پدر مادر اصلی تو ما نیستیم، پدر مادر اصلی و آسمانی تو اهل بیت هستند. تو فقط در ارتباط با اهل بیت معنا داری و انسانی، ولی در ارتباط با ما یک حیوان هستی. این جزء رابطه حیوانی است. در ارتباط با امام زمان است، در ارتباط با متخصص معصوم هست که تو یک هویت انسانی پیدا میکنی و وظیفه یک پدر مادر ایجاد یک ارتباط صمیمی بین فرزندشان و خانواده آسمانیشان هست. چون فردا بچه این کوتاهی را در پدر مادر ببیند، ممکن است الان کاری نداشته باشد، خودش سرگرم دنیا بشود مثل پدر مادر، ولی قیامت که میفهمد پدر مادر در حقش چه کردند و کوتاهی کردند، جامعه، مسئولین کشور، مسئولین فرهنگی، مسئولین نظام، روحانیت، علما، معلمان کوتاهی کردند، دست او را در دست امام زمان نگذاشتند و او به خاطر این مسئله خسارت زیادی دیده، شاکی خواهد شد. آیات الهی در مورد شکایت، چقدر روایت داریم، آیات داریم در مورد شکایت فرزندان، کسانی که زیردست یک گروهی بودند و آن گروه نگذاشتند که اینها درست غذا بخورند، حقشان را به آنها ندادند. از یک بچه شما بگیرید، وقتی بچهدار میشوید، باید این بچه را یک طوری تربیت بکنید که بتواند با امام زمانش ارتباط برقرار بکند، بتواند با حقیقت و خانواده آسمانی ارتباط برقرار بکند، ولی این که میکند یا نمیکند یک بحث دیگر است. ولی شما به عنوان یک پدر و مادر وظیفهات این هست که بچهات را دستش را بگذاری در دست خانواده آسمانیش. این از بچه شروع میشود، حالا برویم در مسائل فرهنگی و کلان، چقدر مسئله فاجعهاش بیشتر است اگر مسئولین این کار را نکنند.
مهدویت، موضوع اصلی و آرمان ما
یک کسی دارد یک جا مسئولیت فرهنگی دارد، یک جا کار فرهنگی میکند، طلبه است، روحانی است، مسئول فرهنگی وزارتخانه است، مسئول فرهنگی یک نهاد است و اصلاً موضوعی به نام مهدویت برایش مطرح نباشد. الان هم هست، گهگاهی ما میبینیم مثلاً میگویند جلساتی به مناسبت میلاد امام زمان یا مثلاً جلسات مهدوی هست، اما حرکت در آن نیست، برنامهای در آن نیست، مثل مثلاً خانواده، ازدواج، هر موضوع دیگر، یک موضوعش هم موضوع مهدویت است، در حالی که اصلاً موضوع مهدویت اینطوری نیست. موضوع مهدویت موضوع اصلی ماست، آرمان ماست و یک انسان در حرکتش به سمت الله در ارتباط با امام زمانش در مسیر اصلی میافتد و اگر ارتباط با امام زمان نداشته باشد، اصلاً حرکتی به سمت الله ندارد، معنادار نیست اصلاً حرکت. بنابراین مسئله مهدویت مسئله اصلی است، باید برایش طرح داشته باشیم، برایش برنامه داشته باشیم که ما چطوری میخواهیم جامعه را به این سمت ببریم. یکی از عزیزان از من سؤال کرد که ما میخواهیم در مؤسسه چکار بکنیم؟ گفتیم در مؤسسه هدف اصلی فعالیتهای مؤسسه ساختن منتظران است، یعنی تولید و توسعه فرهنگ انتظار هست. آدمهایی بیرون بیایند که پیوند بخورند با وجود مقدس امام زمان، هر جا که هستند، هر جای عالم دارند زندگی میکنند، با امام زمانشان پیوند بخورند و برای او نفس بکشند، برای او زندگی بکنند، کنار او باشند، با او باشند، این مهم هست.
مراحل فرهنگ انتظار: خودسازی و منتظرسازی
ما در بعضی از آرمان مهدوی که گفتیم فرهنگ انتظار چند تا مرحله داریم که باید برویم. یکی خودسازی و منتظرسازی که حالا بحثش نمیدانم در این دوره به آن برسیم که خیلی بعید میدانم به این مرحله برسیم که به هر حال یک اردوی دیگری و جلسات دیگری میطلبد که این خودسازی و منتظرسازی که ما اینجا در نقشه قرارش دادیم، در حالی که بعد از آن شناختی که ما پیدا میکنیم، قطعاً مسئله خودسازی و جامعهسازی، نگاه به مردم، مسئله خیلی مهمی هست (وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ) که انشاء الله بحثش را اگر رسیدیم میکنیم. ولی بعد از اینکه این آرمان را ما پیدا کردیم، مسئله خودسازی و منتظرسازی یک ضرورت دیگری پیدا میکند، یعنی انسان باید به بلندای آن آرمان خودسازی بکند، خودش را برای آن آرمان بسازد. درس میخواهد بخواند، میخواهد دکتر بشود، میخواهد مهندس بشود، میخواهد کارمند بشود، میخواهد مادر بشود، میخواهد پدر بشود، میخواهد تاجر بشود، میخواهد یک مجموعه کار فرهنگی انجام بدهد، هر کاری که میخواهد بکند، خودش را باید به وزان این آرمان بسازد به عنوان یک منتظر. و اینجاست که اگر کسی خودش را ساخت که حالا طبق قوانینی که توضیح میدهم، دیگر در چادر حضرت است، حالا اگر هم مُرد دیگر مهم نیست که به امام زمان رسیده یا نرسیده، چون وقتی که در وجود خودش فرهنگ انتظار را ساخت و خودش را برای این دولت کریمه آماده کرد، خودش دیگر آماده شده و پخته شده و این فردا با تصادف، با سرطان، با هر چیزی هم که از دنیا برود، فرمود (کَمَن کانَ فی فُستاتِ المَهدی(ع)) که توضیح دادم.
تشکیل نظام اسلامی و بیداری اسلامی
بعد از این مرحله، این خودسازی و منتظرسازی را چرا انجام میدهیم؟ برای اینکه ما بتوانیم یک نظام اسلامی تشکیل بدهیم. خواهش میکنم به اینجا خیلی دقت بکنید. چون گفتیم این طرح، طرحی هست که برای همه جا به درد میخورد. شما مثلاً مصر را ببینید، عراق را ببینید، سوریه را ببینید، کشورهای اسلامی، بیداری اسلامی صورت گرفته، اما چرا بیداری اسلامی وقتی اوج میگیرد، مصادره میشود توسط استکبار؟ در مصر شما نگاه کنید، مردم آن همه کشته دادند و فعالیت کردند، الان دست استکبار افتاد. در جاهای دیگر هم بیداری اسلامی دارد مصادره میشود، آن وقت یک جایی شعلهاش پایین میآید، برای چی؟ برای اینکه در کار فرهنگی هست که شما میتوانید مردم را به گونهای بیداری در آنها ایجاد بکنید که تا آخر مسیر را طی بکنند. مردمی که آگاهی ندارند، آرمان ندارند، خودشناسی ندارند، با اهداف آشنا نیستند، صرف اینکه بگویند ما اسلام را میخواهیم کافی نیست. انقلاب هم که بکنند، رژیم را به هم بزنند، شما در الجزایر دیدید مردم انقلاب اسلامی کردند، بعد حکومت سوسیالیستی تشکیل دادند، یک میلیون کشته دادند، بعد افتاد دست بیدینها. که حالا بحث سیاسی و بحثهای انقلابی و بحث تغییر نظامها مال اردوی دیگری هست، جای دیگری باید بگوییم که وقتی یک گروهی تجمع میکنند، انقلاب میکنند، شورش میکنند، نارضایتی ایجاد میکنند، منجر به انقلاب میشود، اگر قبلاً مهرهسازیها، اگر قبلاً آرمانها مشخص نشده باشد، به صرف ساقط کردن یک حکومت انقلاب به نتیجه نمیرسد قطعاً. هر جا بدون کادرسازی، بدون مهرهسازی، بدون آرمان، بدون مبانی فرهنگی و فکری، بدون مبانی عقیدتی انقلاب صورت میگیرد، انقلاب کشته میدهد، ولی حتماً به دست استکبار میافتد. انقلاب، یک طور دیگر میشود، مشکلات بعداً این زحمات را هدر میدهد. که حالا این بحث برای این هست که ما زمانی میتوانیم در دنیا تحولاتی را ایجاد بکنیم که منجر بشود به تشکیل یک اسلام، یک حکومت اسلامی، یک دولت اسلامی مناسب که قبلاً زیرساختهای فرهنگیش را تدارک دیده باشیم.
نقش روحانیت در انقلاب اسلامی
شما در پانزده خرداد 42 امام همان امام است، قیام که میکند مردم عده کمی هستند که با این قیام سنخیت دارند. در 25 میلیون نفر 10 ـ 15 هزار نفر از مردم ری و ورامین و تهران هستند که پای کار امام میایستند، بنابراین میبینیم که نتیجه نمیدهد. امام به تبعید میرود، آن تعدادی هم که قیام کرده بودند یا فراری میشوند یا مجروح میشوند یا کشته میشوند یا زندان میروند، هیچی. 15 سال روحانیت معظم میآید چکار میکند؟ روحانیت میآید زحمت میکشد، فعالیت میکند تا 57 که مردم این آمادگی ذهنی را پیدا میکنند برای همچین کاری. ما باید حتماً وقتی میگوییم میخواهیم آرمان مهدوی داریم، تا بخواهیم به آنجا برسیم، احتیاج به کادرسازی داریم، احتیاج به خودسازی داریم، این همهاش کار فرهنگی میطلبد که حالا در موردش بعداً بیشتر توضیح میدهم.
مراحل تحقق تمدن اسلامی
مراحلی که ما باید طی بکنیم بعد از انقلاب، یک انقلاب صورت گرفته در این کشور، در هر کشور دیگری هم که بخواهد موفق بشود این مراحل هست. این مراحل، مراحل طبیعی و قانونی یک حرکت هست: تشکیل اول انقلاب، انقلاب اسلامی، تشکیل نظام اسلامی که الان ما تشکیل دادیم، دولت اسلامی که باید به آن برسیم و بعد جامعهای بسازیم که جامعه اسلامی باشد، مردم بر اساس فرهنگ اسلام زندگی بکنند، سبک زندگی اسلامی حاکم بر جامعه باشد که الان اینطوری نیست متأسفانه در کشور ما و بعد برسیم به آن تمدن بزرگ اسلامی. اینها مراحلی هست که در فرمایشات مقام معظم رهبری هم حفظه الله تعالی ایشان توضیح دادند که من این زنجیره را آوردم که طبق فرمایشات ایشان که ما مرحله انقلاب را داریم، بعد مرحله نظام را داریم، بعد مرحله دولت را داریم، بعد مرحله جامعه را داریم، بعد مرحله تمدن اسلامی را که توضیحاتی هم در این زمینه ایشان فرمودند که مراحلی که ما باید طی بکنیم. این نقشه راه ما است که باید به این سمت ما حرکت بکنیم. وقتی که این مسیر را داریم، باید ببینیم به بلندای این مسیر باید چقدر فعالیت بکنیم؟ چقدر فعالیت علمی بکنیم؟ چقدر کادرسازی بکنیم؟ چقدر خودسازی بکنیم؟ چقدر در جامعه حضور داشته باشیم؟ مهرهسازیها باید چطوری باشد؟ کادرسازیها باید چگونه باشد؟ این آن مجموعه طرح مهندسی فرهنگی ماست که حالا راجع به این بخشها بعداً انشاء الله توضیحات بیشتری را خدمتتان تقدیم خواهیم کرد. تذکر دادند که من چند بار به جای کلمه مهندسی فرهنگی، مهندسی فکر گفتم که حالا اصلاح میکنیم.
تغییر بینش انسان نسبت به خود، مهمترین سرمایهگذاری فرهنگی
در ادامه مباحث، مسئله اصلی که بیشترین سرمایهگذاری باید روی آن بشود که اگر آن بشود، بقیه مراحل نیاز به آموزش زیادی ندارد، نیاز به سرمایهگذاری ندارد، تغییر نگرش انسان نسبت به خود اوست، یعنی ما باید بینش انسان را نسبت به خودش تغییر بدهیم. شما در هیچ فعالیت فرهنگی موفق نمیشوید، مگر اینکه بینشها را تغییر بدهید. اینکه بروید یک جا پافشاری بکنید روی الله، روی خدا، روی دین، روی موضوعات دینی، روی حجاب، روی نماز، وقتی شخص خودش را نمیشناسد، نسبت خودش با این مفاهیم را درک نمیکند، فقط شما دارید انرژی زیادی را هدر میدهید، زور دارید میگویید، او هم درک درستی ندارد. قبلاً توضیح دادم شما کافی هست نگرش افراد را، بینش افراد را نسبت به خودشان عوض بکنید، همه چیز به طور طبیعی انجام میشود و جلو میرود. در مباحث فرهنگی بیشترین چیزی که روی آن مربی، یک معلم، یک مجموعه فرهنگی باید سرمایهگذاری بکند، تغییر بینش هست. دانش نه، دانش یک وسیله است، یک ابزار است. بینش یعنی شخص واقعاً خودش را ببیند، خودش را به آن شکل ببیند. چون انسانها بر اساس دو چیز کار میکنند: یکی عشقشان به خودشان که همه مساوی است، عشق همه عاشق خودشان هستند، حب ذات دارند، اما ذاتی را که میشناسند متفاوت است. یک کسی خودش را به عنوان یک گیاه میشناسد، تمام عشقش را صرف کمالات گیاهی در زندگیش میکند، ولی یک کسی میبینی خودش را یک حیوان میشناسد، یک زن یا یک مرد، یک جنس میشناسد، تمام آن عشق را میآورد میریزد پای کمالات حیوانی. ولی اگر یک کسی خودش را به عنوان یک عقل شناخت، میبینید تمام عشقش دانشمند شدن است، درس بخواند، دانشمند بشود، این مدرک را بگیرد، آن مدرک را بگیرد، زبان یاد بگیرد، کامپیوتر یاد بگیرد، تاریخ یاد بگیرد، جغرافیا یاد بگیرد، پزشکی بخواند، مهندس بشود، صرف این چیزها است. اما اگر یک کسی خودش را انسان شناخت، دیگر توقعش از خودش بینهایت میشود، یک توقع نامحدود از خودش دارد. فرق میکند این موقع، اول از این عاشق خودش است، اما خودی را میشناسد که از جنس خداست، خودی را میشناسد که از جنس اهل بیت است. وقتی این خود را شناخت، دیگر به عشق این خود حرکت میکند. دیگر اگر سراغ نماز یا حجاب یا دین یا هر چیز دیگر برود، به عشق این خود دارد این کار را انجام میدهد، به عشق خودش است و اینجاست که یک مربی موفق شده، یک معلم موفق شده که انسان را به خودش بشناساند، او را با عشق در مسیر بیاندازد، نه با اجبار و اکراه و زور و تقلا برای اغنای ذهنی طرف مقابل، خیر. این دیگر وقتی که خودش را دید، به بینش رسید نسبت به خودش، حالا دیگر حرکتش حرکت کاملاً طبیعی، سرعتدار، قدرتدار و مطمئن هست.
تقسیمبندی انسانها در قرآن
یک نکته فوقالعاده مهمی را میخواهم امروز برایتان بگویم که از معجزات قرآن کریم هست. البته قرآن که همهاش معجزه است، ولی یک موقعهایی یک چیزهایی در این اوج و معجزه است که نسبت به اصل معجزه است. این آیه را خواهش میکنم به آن دقت کنید، این تکلیف همه ما را روشن میکند. اول از این قرآن عرض کریم انسانها را تقسیمبندی میکند بر اساس کششهایی که در اینها وجود دارد. میگوید آدمها بر اساس عشق و معشوقی که دارند در نظر من خدا تقسیمبندی میشوند. بعضیها محبوبشان کمالات جمادی است، یعنی این بالا برود پایین بیاید، پول، ماشین، خانه، مغازه، این چیزها حرف اول را در زندگیش میزند، بقیه چیزها بعد از آن قرار میگیرند. بعضیها نه، کمالات گیاهی برایشان خیلی مهم است، هیکل، بدن، قیافه، زیبایی، لباس، تجملات، اینها برایشان خیلی مهم است. بعضیها حیوانیت، کمالات حیوانی که توضیح دادیم. تقسیمبندی میکند قرآن که گفتیم به شش گروه، اینکه میگویم گفتیم در این دوره نگفتیم، در جلسات دیگر گفتیم که مفصل توضیح دادیم در بحث انسانشناسی و خانواده آسمانی، مجبورم اسم بیاورم که کسانی که بعداً این مباحث را گوش میکنند بدانند که باید به کجا مراجعه بکنند، که قرآن انسانها را به شش گروه تقسیم میکند. جمادات (ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ فَهِیَ کَالْحِجارَهِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَهً) از جماد پایینتر، چون گفتیم جماد معرفتهایی نسبت به خدا دارد، بعضی از آدمها این معرفتها را ندارند، حالتهایی در ارتباط با خدا پیدا میکند که بعضی از آدمها اینقدر قساوتشان زیاد است که این حالتها را ندارند که این را در همان آیه 74 سوره بقره توضیح دادیم. مثل اینکه وقتی جماد اسم خدا را میشنود متأثر میشود و انسان نمیشود که اینها را در تحقیقات امروز علمیش هم که شما در بحثهای پرفسور ایمونو در همان سیدی آب و مولکولهای دیگر وقتی اسم خدا را به کار میبرد، تغییرات مهمی آنجا اتفاق میافتد، ولی در آدمها هیچ تغییری نمیافتد. بعضیها را فرمود (أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ) مثل چهارپا میمانند. دسته چهارم فرمود (بَلْ هُمْ أَضَلُّ) از چهارپا پایینتر هستند. دسته پنجم را گفت (شَیاطِینَ الْإِنْسِ) بعضیها مثل شیطان هستند، یعنی مظهر مذلیت دارند، گمراهکننده هستند این افراد. این افراد هر جا بروند، در هر نقشی باشند، اطرافیانشان را از خدا دور میکنند. شوهر باشد زنش را، زن باشد شوهرش را، پدر باشد فرزندانش را، فرزند باشد پدر مادرش را گمراه میکند. در قرآن هم داریم آن بچهای که خضر میکشد، قرآن میگوید این پدر مادرش مؤمن بودند، ولی این بچه طوری بود که ما دیدیم حیف این پدر مادر را دارد که مؤمن هستند را میخواهد گمراه بکند، ترسیدیم و گفتیم این بچه کشته بشود که دیگر پدر مادر گمراه نشوند. بعضیها معلمشان، بعضیها کسان دیگر در زندگیشان اصلاً هر نقشی بخواهد بازی بکند، رئیس بشود یک جا، زیرمجموعهاش را جهنمی میکند. مدیر بشود، وزیر بشود، رئیس جمهور بشود، هر جا باشد، زیرمجموعه این آدم از خدا دور میشوند. هر جا این آدم باشد، آن را (شَیاطِینَ الْإِنْسِ) میگویند، شیطان انسی.
مؤمن، تنها انسان واقعی از دیدگاه قرآن
این پنج گروه، خدا استثنائاً یک گروه را فقط به عنوان انسان قبول میکند، یعنی میپذیرد که این باطناً هم انسان است، باطناً به هدف خلقت میرسد، میوه شده این آدم، او مؤمن هست (بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ وَ الْعَصْرِ إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ). که اینها را دانه دانه من توضیح میدهم، ولی امروز نمیرسیم واقعاً چون جایگاهش را باید طبق جدول بیاییم پایین. خدا فقط یک نفر را به عنوان انسان قبول دارد و آن مؤمن هست که باید چهار خصوصیت داشته باشد: 1 ـ ایمان که الان توضیح میدهم بحثمان راجع به این است. 2 ـ تواصی عمل صالح، اهل عمل صالح باشد حتماً. 3 ـ تواصی به حق داشته باشد. 4 ـ و تواصی به صبر داشته باشد، یعنی توسعه حقی داشته باشد و توسعه صبری هم داشته باشد. حالا تواصی که میگویم چرا اینجا توسعه معنایش میکنم بماند. این شخص به دیگران قدرت میدهد. این شخص دیگران را از لغزش باز میدارد. این شخص غمهای دیگران، ضعفهای دیگران را برطرف میکند. دائماً در تنگناها به داد دیگران میرسد. این مؤمنان نسبت به همدیگر اینطوری هستند. حالا چرا اینطوری هستند انشاء الله فکر میکنم در این اردو میرسیم. بحث بسیار بسیار مهم و جدید و نابی داریم که انشاء الله اگر برسیم آن را توضیح میدهم که چرا اینطوری هست مؤمن و چرا باید باشد که انشاء الله به آن میرسیم.
انتخاب همسر و تربیت فرزند بر اساس ایمان
حالا وقتی رسیدیم به این ایمان، مجموعه ازدواج یک زن و شوهر باید به مؤمن شدن این دو تا منجر بشود. یعنی وقتی شما میخواهید انتخاب همسر بکنید، اول از این طبق فرمایش قرآن آدمها به لیاقت خودشان همسر انتخاب میکنند، یعنی نسبت به بینشی که به خودش دارد، میگوید من که این هستم، پس یک همسری میخواهم که این باشد. افرادی که خودشان را نمیشناسند، کیلویی و تصادفی هم همسر انتخاب میکنند. چون جایگاه ندارد، اصلاً نمیداند کیست. الان این آدم تکلیف خودش را نمیداند چیست، همینطوری حالا یک دفعه یک کسی به او میخورد در مسیری بلاتکلیف ازدواج میکند، ولی یک کسی که آرمان دارد، بینش دارد و بصیرت دارد، این وقتی میخواهد ازدواج بکند و انتخاب همسر بکند، دقیقاً با کسی ازدواج میکند که به این لیاقت باشد. یعنی آن بصیرت و بینش را داشته باشد و منجر بشود به اینکه از خدا دور نشوند، به خدا نزدیک بشوند. بچهدار که بخواهند بشود، این بچه را هم بر اساس چه چیزی به دنیا میآورند؟ هدفشان به وجود آوردن بچه نیست به عنوان یک حیوان یا یک گیاه، میخواهند مؤمنین را زیاد بکنند. یعنی کسانی که ثقل داشته باشند، میخواهند باغشان میوه بدهد، نمیخواهند همینطوری خار و خاشاک در بیاید، میوههای کال نرسیده، میخواهند میوه بدهند. هدفشان از بچهدار شدن، باردار شدن این هست که این بچه به دنیا بیاید و یک مؤمن باشد. این خیلی مهم است و الا این هم زاد و ولدهای گیاهی یا زاد و ولدهای حیوانی است، ارزش ندارد اصلاً. قرآن در مورد قوم نوح چه میگوید؟ میگوید نوح وقتی نفرین کرد گفت (وَ لا یَلِدُوا إِلاَّ) اینها بچه به دنیا نمیآورند مگر فاجر و کافر. این به درد نمیخورد، بچههای اینطوری به چه درد میخورد؟ بیاید روی زمین، زمین را آلوده میکند.
خروجی کار فرهنگی: تولید مؤمن
از ازدواج شروع کردم چون در بحث فرهنگی مسئله خانواده مسئله فوقالعاده مهم است. حالا شما ببین وقتی میروی در کار فرهنگی، یک کار فرهنگی چه موقع از عقیم بودن در میآید؟ الان کار فرهنگی خیلی میشود، میلیاردها بودجه هم صرف کار فرهنگی میشود، باید ببینیم خروجی این کار فرهنگی چیست؟ قرار است خروجی کار فرهنگی چه میخواهد بشود؟ اگر مؤمن از آن بیرون بیاید، این کار فرهنگی درست است وگر نه عقیم است، کار بیخود، بودجه صرف شده، تلف شده. از همین جا ما میتوانیم بفهمیم که کادرهای فرهنگی که میخواهند کار فرهنگی بکنند، واقعاً چقدر توان دارند. یک کسی که خودش فاسق است، مسئولین الان کسانی داریم که خودشان فاسق هستند، مسئولیت کار فرهنگی دارند، بودجههای میلیاردی را میگیرند، شما خیال میکنید از آدمهای فاسقی که بودجههای میلیاردی فرهنگی دستشان هست، از محصول کار اینها مؤمن بیرون میآید یا نمیآید؟ او میآید یک برنامهای تنظیم بکند که از دلش مؤمن بیرون بیاید؟ این با خودش قهر است، هنوز خودش را پیدا نکرده، چطوری طرح و برنامه درست باشد؟ این مشکلی است که ما در سطح کلان مملکت داریم. خیلی از افرادی که متولی کار فرهنگی و تولید فکر و فرهنگ هستند، اصلاً ایمانی به اینکه انسان فقط در ایمان انسان هست ندارند. اصلاً نمیدانند، شاید هم نمیدانند اگر بخواهیم خیلی خوشبینانه بگوییم، اصلاً نمیدانند. بنابراین فکر میکنیم کار فرهنگی یعنی یک کاری که حالا یک صورتی داشته باشد، ته قضیه مؤمن بیرون نمیآید. حالا این توضیح را داشته باشید تا اینجا.
ایمان به خود، مقدمه ایمان به خدا
مؤمن چه موقع بیرون میآید؟ یعنی شما چه موقع میتوانید واقعاً یک مؤمن ایجاد بکنید؟ ببینید آیه را دقت بکنید، خواهش میکنم خیلی دقیق است. آنهایی که میخواهند استراتژی فرهنگی یا تاکتیکی بکنند، باید حواسشان به این مسئله باشد. (الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا یُؤْمِنُونَ) چکار کرده در یک جمله، کسانی که خودشان دچار خسران شدند، هرگز ایمان نمیآورند. کسی که خودش را گم کرده، قرآن فرمود (إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا) یعنی از آن شش گروه میگوید همه دچار خسران هستند به جز مؤمن. چه موقع مؤمن بیرون میآید؟ کسی که خسران نداشته باشد. (الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ) کسی که خودش را گم کرده، خودش را نمیشناسد، این نمیتواند ایمان بیاورد. چون ایمان زمانی ایجاد میشود که شخص خودی را که متصل به الله است را دیده باشد، بعد به این الله ایمان میآورد. بنابراین بر خلاف بسیاری از مسیرها که اول مردم میخواهند بیایند خدا را ثابت کنند، بعد برسند به بقیه خلقت، قرآن میگوید نه، اگر شما میخواهید کسی را مؤمن بکنید، به جای اینکه مؤمن به خدا بکنید، اول او را مؤمن به خودش بکنید (إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا) مرحله اول ایمان، ایمان به کیست؟ ایمان به خودمان، بعد به الله میرسیم. (مَن عَرَفَ نَفسَه فَقَد عَرَف رَبَّه) این خیلی حساس است این نکته، خیلی دقیق است که شما اول باید شخص را به خودش مؤمن بکنید و بعد به الله مؤمن میشود. اول این خودش را پیدا بکند، وقتی خودش را دید در این نگاه که من کیستم، الله کاملاً هویدا است. میفهمد مظهریت یعنی چی، میفهمد به کجا اتصال دارد، میفهمد که وابسته به کجاست، قائم به کجاست، همه چیز را درک میکند. الله جهان را هم میشناسد، یعنی او با یک نگاهی که به خودش پیدا میکند، هم الله را میشناسد، هم اسماء الله را میشناسد، هم نسبت خودش با الله را میشناسد و هم نسبت جهان با الله را میشناسد. از اینجا به فهم نسبت خودش با سایر انسانها هم پی میبرد. چقدر مبارک است خودشناسی، وقتی خودش را شناخت، نسبت خودش را بقیه انسانها را هم خوب درک میکند که حالا در جلسات بعد توضیح دادم، ببینید چقدر جذابیت دارد این فهم، چقدر کمک میکند به انسان.
تمرکز بر خودشناسی در فعالیتهای فرهنگی
(الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا یُؤْمِنُونَ) پس شما به جای اینکه سرمایهگذاری بکنید روی اینکه هی دین را تبلیغ بکنید، الله را تبلیغ بکنید، باید خودشناسی را تبلیغ بکنید. شخص باید اول خودش را بشناسد. آدمها وقتی خودشان را شناختند، این نفس که شناخته میشود، مشخص میشود که متعلق به کجاست، از کجا آفریده شده، از کجا خلق شده، همه چیزش در میآید. علتش چیست؟ چون قائم به جایی هست، خودش هستیش که از خودش نیست، این کاملاً فهم میشود این مسئله. بنابراین ما تا میتوانیم در کارهای فرهنگی بیشترین سرمایهگذاری و جلسات ما باید صرف معرفی خودمان باشد، معرفی خود افراد به خودشان باشد. این کار را که کردی، ایمان میوهاش است، میوه خودش را میدهد. ایمان را که داد، شما دیگر روی غلتک هستی، سایر قسمتهای مسیر را که توضیح دادیم در مهندسی فرهنگی به طور طبیعی و با سرعت طی میشود، دیگر زمان نمیطلبد. زمان کجا فقط شما باید بگذارید؟ چه مسئلهای را باید حل بکنید؟ نمیخواهد دهها مسئله شرعی و الهی و معارفی را حل بکنید. به جای اینکه سرمایهگذاری بکنیم روی دهها مسئله، چه چیزی را حل بکنیم؟ یک مسئله را حلش بکنیم. تمام ریپ زدنها، کندیها، سستیها، انحرافات، غمها، غصهها، پژمردگیها، بیهویتیها، خلافها مال نفهمیدن خودمان هست. هر چقدر شخص بینشش، بینش مهم است، مهمتر از دانش، هر چقدر بینش شخص نسبت به خودش بیشتر میشود، بیشتر خودش را میبیند، بینش دیگر، بیشتر خودش را میبیند. کدام خود؟ فوق عقلش را بیشتر میبیند، شادتر، آرامتر، قویتر، سریعتر، بیتکلفتر حرکت میکند. این اصل است. پس ببینید ما چقدر باید فعالیتهایمان را از سایر قسمتها کم بکنیم و در کجا متمرکز بکنیم؟ در جبهه اصلی، در آنجایی که تمام دشمنها، چه دشمنهای خارجی، چه دشمنهای داخلی، شیطان سعی میکند این را از ما مخفی نگه بدارد، شخص نفهمد کیست و اصلاً داستان خلقت را نفهمد. اگر این را نفهمید، میخواهد متدین باشد، یعنی کارهای مذهبی بکند یا کارهای فسق بکند، دیگر برای دشمن فرقی نمیکند، برای شیطان دیگر فرقی نمیکند. شیطان عده زیادی را با مذهب به جهنم میبرد، عدهای را هم با لامذهبی به جهنم میبرد. مهم برای او این هست که خودش شناخته نشود و نفهمد کیست. یعنی این را اگر مذهبیش هم میکند، یک حیوان مذهبی میکند، یک انسان مذهبی دیگر تربیت نمیکند. چون حیوانات هم دین دارند، مذهب دارند (کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبِیحَهُ) یک حج حیوانی است، یک زیارت حیوانی است، یک نماز حیوانی است، همین فقط. تمام آن کلید، کلید اصلی در حل همه مسائل در خودشناسی است. این جا بیفتد، بقیه مسائل هم جا میافتد. پس یادتان نرود نقطه شروع همیشه کجاست؟ در خودشناسی است. فعالیتهای فرهنگی که از این مسئله غفلت میکنند، ظاهرگرایی میشوند یا دچار تهجر میشوند یا به سکولاریسم ختم میشوند. دین هست، فعالیتهای دینی هست، نماز هست، زیارت هست، اما ایمان و انسانیت و حرکتی تضمین شده وجود ندارد. شکوفایی وجود ندارد، نزدیک شدن به الله، جذب اسماء الله وجود ندارد. شخص درجا میزند. ببین چقدر سفر کربلا دارد، چقدر سوریه دارد، چقدر حرم دارد، چقدر گریه دارد، چقدر زیارت دارد. اما بپرس از پارسال تا حالا چند تا اسم گرفتی؟ چند تا رذیله را از بین بردی؟ ضرورت نمیداند اصلاً این را ضروری نمیداند. فکر میکند دینداری یعنی نماز خواندن، یعنی روزه گرفتن، یعنی قرآن خواندن. دینداری یعنی حجاب، دینداری یعنی فکر میکند این میگوید من مسلمان و متدین هستم. نمیداند که یک موجود ممتد از طبیعت تا الله هست و اساساً مثل یک جنینی که در رحم دنیاست، باید روز به روز تحول در این اتفاق بیفتد، صیرورت به سمت الله باید پیدا بکند. این را نمیداند، از این غافل است. میگوید تو مذهبی هستی؟ میگوید بله من زیارت میروم، مشهد میروم، کربلا میروم، کلاس میروم حتی. اما این کلاس هم که میرود، حیوان را سر کلاس میبرد، یعنی تحولی اتفاق نمیافتد. اینطور نیست که بعد از یک مدت از کلاس گذشت، این چند تا از خصوصیت منفیش را کنار گذاشته باشد و اساساً به آرامش رسیده باشد، دیگر در این زودرنجی، حساسیت، حسادت، بداخلاقی، تندی، خودخواهی، خودشیفتگی وجود نداشته باشد. این رفته حالا این تقریباً آرام شده، دارد یواش یواش باطن انسانی پیدا میکند. حالا یواش یواش ماجرای اسمگیری و نزدیک شدن، بال درآوردن و پرواز کردن به غیب، ارتباط با آن طرف، انس با آن طرف زندگی شروع میشود. این هر وقت از خدا هم با او حرف بزنی، از خدا و غیب و ملائکه و ائمه صحبت بکنی، ذهنش اصلاً در دنیا نیست. فکر میکند این ملائکه و غیب و امام زمان و خدا و همه چیز مال بعد از مردن است. اینجا ما فقط همین همدیگر را ببینیم، همین ماشین و آدمها و خانه و کار کردن و پول درآوردن اینهاست. اینجا قرار نیست با اینها زندگی بکنیم. امام زمان هم که میگویند خیلی دور میزند از ذهنش. وقتی میگوییم امام زمان، میگوید امام زمان همین که داریم درس میخوانیم، همین که داریم این کار را میکنیم، همین است دیگر هیچی. لذا کار عقیم میشود. اگر این خود اصلی خوب جا بیفتد، خود اصلی خوب شناخته بشود، بقیه مسائل به سادگی، با سرعت و قدرت انسان مسیر را پیش میبرد. این یک نکته.
اهمیت شاخص در فعالیتهای فکری و علمی
نکته بعد این هست که در فعالیتهای فکری، فرهنگی و علمی اگر شما شاخص نداشته باشید، تلمبار اطلاعات شخص را دفن میکند. ما آدمهایی داریم که اینقدر علم دارند، اینقدر دانش دارند، اینقدر کتاب خواندند، آنقدر تحصیل کردند که حد ندارد. ولی این چون اطلاعاتش به هیچ وجه شاخص ندارد، میزان ندارد، خودش نمیتواند تشخیص بدهد از این همه حرفهایی که شنیده و کتابهایی که خوانده کدامشان درست است. آخرش سردرگم است. انسان وقتی شاخص نداشته باشد، هر چقدر اطلاعاتش بیشتر بشود، گمراهیش هم بیشتر میشود، یعنی چند راه جلویش باز میشود. مثل شما الان میخواهی یک مسیری را بروی، یک راه جلویت هست، خیالت راحت است، همین است، میگویی قطعاً این یک راه را گذاشتن میرسد به یک جایی، مثل همین اردوگاهی که الان میآییم وسط راه هی خروجی دارد، اگر تابلوها را بردارند، ببینید چه کسی میتواند راحت بلند بشود با یک ماشین رانندگی بکند بیاید درست برسد به محل اردو. زدند دیگر، اینجا خروجی چی هست؟ اینجا اردوگاه چی هست؟ همینطوری دانه دانه آدم راه را پیدا میکند میآید. وقتی چند راه سر آدم هست، آدم به فلسفههای مختلفی روبرو هست. بیچاره آنهایی که میروند فلسفه میخوانند، بیشتر وقتها اینطوری میشوند، چون با افکار فلاسفه مختلف آشنا میشوند، شاخص هم که ندارد بنده خدا. محصول یک فلسفه، اکثر دانشجویان فلسفه این گرفتاری را پیدا میکنند، میگویند میخواهیم ببینیم کانت چه میگوید، دکارت چه میگوید، هیون چه میگوید، مارکس چه میگوید، للین چه میگوید، هگل چه میگوید، سقراط چه میگفته، همینطوری یکسره اینها را میخوانند، بعد میگویی خب حالا بالاخره چه شد؟ در هر کدام از اینها هم یک چیزهای خوب است، یک چیزهای قوی هست، بعد این بنده خدا محصولش یک سردرگمی میشود، چون از اول شاخص ندارد. قرآن میگوید زمانی شما باید اطلاعات یک نفر را بالا ببرید که اول به او شاخص بدهید. اگر کسی شاخص نداشته باشد، طلبه بشود سردرگم میشود. ما الان چقدر طلبه داریم سردرگم است، چون در حوزه به این خودشناسی یاد ندادند، محور یاد نگرفته، مقیاسها را یاد نگرفته، میزانها را. صرف را خوانده، بعد میگوید حالا این چه شد؟ مقدمات شد. نحو هم میخواند، میگوید این ابزار است. منطق هم میخواند، میگوید این هم ابزار است. اصول هم میخواند که این هم ابزار است. فقه هم میخواند که این هم ابزار است. بالاخره تهش چه در میآید؟ اگر کسی به داد این نرسیده باشد، یک استادی پیدا نکرده، یک آخوند سردرگم، یک عالم سردرگم میشود، بقیه را هم سردرگم میکند. بعد این وقتی میخواهد برود تدریس بکند یا تبلیغ بکند، مجبور است همیشه از شاخ و برگها بگوید، بگوید بله نماز خوب است، نماز بخوانید، روزه اینطوری است، حج اینطوری است، ثواب دارد. فقط مردم را با همین چیزها، خدمات اینطوری میدهد که این ارزش دارد، نه اینکه ارزش ندارد، ولی این سازنده و ریشهای نیست.
خودشناسی، کلید حل همه مسائل
در کار اقتصادی همینطور، شخص میخواهد کار فرهنگی بکند، میخواهد پولش را بدهد برای یک کاری مثلاً مانده چکاری بکند؟ میگوید چه کاری ثواب دارد؟ میگوید حالا یک جلد از این قرآن برای ما چاپ بکنید، عکس مردهمان را روی آن بگذارید، یک جا شام بدهیم، یک جا ناهار بدهیم. دیدید که چقدر سرمایهها هدر میرود در این خیرات مذهبی؟ یک مختصر مفاتیح چاپ بکنید، عکس میت را روی آن بزنید مثلاً برای میت ما یک چیزی بشود. این اگر فکر و فرهنگ داشته باشد، میداند من باید چطوری این پول را بدهم که به پدر خدابیامرزم چه برسد؟ در کار فرهنگی چه چیزی قیمت دارد که اگر من در این هزینه کردم، یک چیزی درست حسابی میرسد، یک سرمایه درست و حسابی میرسد به آن میت گرفتار من آنجا. این پولی که میخواهم هزینه بکنم کجا هزینه بکنم؟ یا شام و ناهار است یا کارهای سطحی و سوری. شما الان به یک کسی بگویید آقا پول بدهید میخواهیم آدم بسازیم، پول بدهید میخواهیم مبلغ بسازیم، پول بدهید میخواهیم کار فرهنگی بکنیم، نمیتواند. ولی بگو پول بده میخواهیم ساختمان بسازیم، میفهمد ساختمان یعنی چی. میخواهیم شام بدهیم، میخواهیم ناهار بدهیم برای هیئت، میگوید حالا بیا این پانصد نفر برو شام بده، ناهار بده. چرا؟ چون خود این کسی هم که بانی میشود نسبت به بینش خودش هزینههایش را در راه مذهب هزینه میکند. از مذهب هر فهمی داشته باشی، همانطوری هم هزینه میکند. شما دیگر این مسیر را بگیر تا هر جای دیگر. شما میخواهید تمام انتخابات، ارتباطات، رفتارها و افکار بر اساس خودشناسی تنظیم میشود. نگاهی که شخص به خودش دارد. وقتی میخواهد دست به انتخاب بزند، با قیمت خودش ارتباط میخواهد برقرار بکند، با قیمت خودش فکر میخواهد بکند. هر فکری را در ذهن خودش راه نمیدهد. هر کتابی را نمیخواند، پیش هر استادی نمیرود، هر متنی را نگاه نمیکند. چون خودش را میشناسد، مقیاس دستش هست. اگر شما هی کتاب بدهیم این بخواند، برو کلاس این کتاب را بخوان، آن کتاب را بخوان. حالا این کتاب را این خواند، عزیزم این وقتی که خودش را نمیشناسد، هر چه کتاب بیشتر بخواند دچار سردرگمی میشود. خدا رحمت کند امام را فرمود بسیاری از کتابهای اخلاقی که نوشته میشود، علما مینویسند، به جای اینکه مردم را شفا بدهد، مردم را مریض میکنند. کتاب اخلاق است، نوشته اخلاق اسلامی، ولی چون این مبنا ندارد، آن عالمی هم نوشته از اخلاق شروع کرده، گفته که اخلاق اسلامی یعنی اینکه ما خلقمان را درست بکنیم، اینطوری باشیم، بعد بسم الله شروع کرده. امام میگوید اصلاً اینها نسخه که نیستند، شفا که نیستند. بعضیها نسخه هستند، بعضیها شفا هستند، بعضیها هم درد هستند. یعنی شما وقتی میخوانیش فقط وسواست بیشتر میشود، ترست بیشتر میشود، مریضتر میشوی. در حالی که در نظام اسلامی اگر یک کتابی کتاب اخلاقی باشد، یک کلاس کلاس اخلاق باشد، باید روز به روز ترس و اضطراب و غم و غصه را کم بکند و شادی و آرامش را بتواند زیاد بکند. این یک مقیاس است. فقط در خودشناسی این مسئله حل میشود. یعنی اگر کسی خودش را شناخت، میداند چه کتابی باید بخواند و چه کتابی نباید بخواند. پیش کدام معلم باید برود و پیش کدام معلم نباید برود. کدام عالم را انتخاب بکند و کدام عالم را انتخاب نکند. انسان تا خودش را نشناسد، نمیداند کدام اسلام را باید انتخاب بکند. علت اینکه شما میبینید یک نفر میآید عاشق اسلام میشود و به عشق اسلام میآید در سوریه و آنجا یک دفعه سیصد نفر را سر میبرد، این کدام اسلام است؟ بچه را سر ببری، آدم سر ببری، 300 نفر، 400 نفر کشته تا بعد خودش هم به درک واصل شده. این میگوید من مسلمان هستم. پرچمهایش را نگاه کن، لا اله الا الله و اسم پیغمبر و اینها را دارد. قرآن و همهاش هم با استناد به اینها این همه جنایت. این 73 فرقه اسلام، شما کافی است عرض کردم خود آدمها را به آنها نشان بدهید. شخص میفهمد کدام اسلام از بین این 73 فرقه را میتواند انتخاب بکند. اصلاً لازم نیست راجع به ولایت بحث بکنیم، راجع به امامت بحث بکنیم، اصلاً اینها را ولش کن. این اگر خودش را شناخت، درست فهمید کیست، متوجه میشود من با این ساختار نمیتوانم بدون متخصص معصوم حرکت بکنم. دقیقاً میداند باید برود سراغ کدام اسلام، همه این را میفهمند. ما در این بیست و چند سال زیاد این تجربه را داشتیم. دانشمندان بزرگ اهل سنت وقتی که به نگاه دقیقی که در اسلام وجود دارد به خودش رسیده، فهمیده که باید سراغ کدام اسلام برود. میگوید من کمتر از متخصص معصوم لیاقتم نیست و نمیتوانم هر کسی را به عنوان الگو و معلم انتخاب بکنم. این خودش میفهمد. ولی تا وقتی که خودش را نشناخته، شما بگو علی، او میگوید ابوبکر. شما بگو امام حسین، او میگوید عثمان. همهاش جنگ و دعوای بیخودی هست. یک مسئله را حل بکنیم، بقیه درست میشود. این معجزه کلام امیرالمؤمنین یادمان نرود (فَاِنَّ الجاهِلَ مَعرِفَۀَ نَفسِهِ جاهِلٌ بِکُلِّ شَیء) بکل شیء اصول و عقائد هم در بر میگیرد. یک کسی که خودش را نمیشناسد، نمیتواند اصول و عقاید درستی داشته باشد. عقاید خوبی، معارفی خوبی نمیفهمد. قرآن را خوب نمیفهمد. چون قرآن بر اساس نفس انسان تنظیم شده. کسی که خودش را نمیشناسد، هی آیه قرآن میخواند، میگوید این چه میگوید؟ میخواند ولی سردرگم است. چیزی از داخل آن نمیتواند استخراج بکند. ولی وقتی که این انسان را با همین بلندا و مختصات شناخت، حالا با این مختصات خودش را شناخت، حالا راحتتر میتواند تصمیم بگیرد که چکار میخواهد بکند. که حالا من نمودارها را ساعت بعد باز نمودار خلقت را و منحنی و نمودار خطی را انشاء الله خدمتتان معرفی میکنم. باز به این کلام حضرت علی دقت کنید (کَفی بِالمَرءِ جَهلاً اَن لا یَعرِفَ قَدرَه) برای جاهل بودن یک نفر همین بس که قیمت خودش را نمیداند. چرا؟ چون انسان که عشق به خودش دارد، اما این عشق را بر اساس قیمتی که از خودش دارد اعمال میکند. اگر قیمت جمادی داشته باشد، عشق همراه قیمت جمادی میآید. اگر قیمتی که از خودش میشناسد یک حیوان باشد، عشق را صرف حیوانیت میکند و اگر خودش را یک عقل بداند، صرف اطلاعات میکند و اگر خودش را انسان بداند، این عشق را پای انسانیت خودش میریزد و الا همه عاشق خودشان هستند.
عشق به خود و دینداری حقیقی
علت این که خیلیها دینداری را با عشق انجام نمیدهند، حجاب را تا آخر عمر رعایت میکند، اما از حجاب بیزار است. نماز را تا آخر عمر میخواند، ولی یک طوری میخواهد فرار بکند. روزه را میگیرد، اما ماه رمضان میآید ناراحت است، ماه رمضان هم میرود خوشحال است. رعایت میکند، پایش برسد خارج از کشور، یک بیدین مثل بقیه میشود، اصلاً همه آنها را میشوید میگذارد کنار. علتش این هست که این خودی، این عشقی که این داشته با این خود مذهبی نریخته. این مذهب را یا تحت تأثیر عادت یا تربیت خانوادگی یا تعارفات چیزهای دیگر قبول کرده یا به قول امام صادق به آن عادت کرده. حالا کنار میگذاردش راحت، یک تغییر محیطی کافی است این شخص یک آدمی بشود مثل بقیه آدمها. مثل بقیه آدمها مشروب میخورد، مثل بقیه آدمها بیحجاب هست، مثل بقیه آدمها گناه میکند، مثل بقیه آدمها غفلتهای مختلف دارد. چون آن که عشق دارد به آن این خود نیست، این خود را نمیشناسد. برای جهالت یک شخص همین بس که خودش را نمیشناسد و قیمت خودش را نمیداند. حالا بیا هی معارف به او یاد بده، هی بیا مسائل مذهبی به او یاد بده. این وقتی اول نمیداند کیست، قیمت ندارد دستش، شاخص ندارد، فایده ندارد. شما اول باید شاخص را بدهید. برای همین قرآن تأکید زیادی دارد که همراه اطلاعات به مردم باید انبیاء میزان بدهند. (أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ) کتاب چیست؟ کتاب قرآن است، اطلاعات است، اما میزان باید کنارش باشد. باید یک میزانی وجود داشته باشد که من بتوانم تشخیص بدهم که این حرفی که دارم میشنوم مال کدام یک از بخشهای وجودی من است؟ حس من است؟ خیالم است؟ وهم من است؟ عقلم است؟ یا فوق عقلم است؟ این توصیهای که آقا دارد میکند مال کجاست؟ این کار فرهنگی که الان دارد انجام میشود، این میلیارد تومان هم پول هزینه میشود، این چه چیزی را میخواهد برساند؟ خروجیش چیست از این؟ این فیلم، این سناریو، این پی اس و نمایشنامه پی اس تئاتر، این الان دارد بیرون میآید، کارگردان، بازیگرها، خود نمایشنامه، فیلمنامه چه چیزی را میخواهند بگویند؟ آخر سر بر چه اساسی دارند ما را معرفی میکنند؟ این مقالهای که در روزنامه نوشته شده، این کتابی که نوشته شده، این سخنرانی که دارد سخنرانی میکند، وقتی شاخص دستت هست، شما در چند لحظه به محض این که شاخص دستت هست، با هر مطلبی آشنا بشوید، سریع تقسیمبندیش میکنید، راحت طبقهبندیش میکنید که آقا محصول این فعالیت حسی است؟ خیالی است؟ وهمی است؟ عقلی است؟ یا فوق عقلی است؟ خروجی این فیلم، این فیلمنامه، این کار هنری، این کار سینمایی، این کار اقتصادی خروجیش چه چیزی میخواهد بیرون بیاید؟ گیاه بیرون میآید؟ حیوان بیرون میآید؟ دانشمند میخواهد بیرون بیاید؟ یا یک انسان بیرون میآید؟ خروجی این خواستگاری، خروجی این ازدواج، خروجی این ارتباط چه میخواهد بشود؟ کاملاً در میآید. یک دختر خواستگار دارد، خواستگار پیش او میآید، ده دقیقه با او صحبت بکند، بیست دقیقه با او صحبت بکند، نیم ساعت با او صحبت بکند، میفهمد که این آدم کجا قرار دارد، قیمتش چقدر هست. دقیقاً این آدم را قیمتگذاری میکند، قیمتش چقدر هست، بچه این آدم چه میشود و این آدم اصلاً دارد به من عنوان همسرش چطوری نگاه میکند؟ به عنوان حیوان نگاه میکند؟ یک جنس؟ یک گیاه؟ چه چیزی در وجود من این را الان قلقلک میدهد و میخواهد قشنگ دست میآید و زندگی آینده ما چه خواهد شد. وقتی شما خودت را میشناسی، تمام مسیر زندگی آیندهات را با یک کسی که میخواهی ازدواج بکنی تا بچههایت تا قیامت و بعد قیامتش را میفهمی داستان چیست. پس خودشناسی کلید، میزان، محور هست برای همه علوم، برای همه دانشها، برای همه انتخابها، ارتباطها، رفتار و افکار. این مبنا را ما نباید از دست بدهیم و هی باید روی این تأکید بکنیم. اگر ما بخواهیم مسیر فرهنگی درستی را برویم، یک مهندسی فرهنگی درستی داشته باشیم، واقعاً تا آخر با صورتهای مذهبی بگوییم که داریم کار مذهبی میکنیم، مقیاس و ملاک مهم است که داستان چه میخواهد بشود و پایان کار چه چیزی میخواهد از این بیرون بیاید.
و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.