فهرست مطالب
Toggleاعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنت الله علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.
سلام و صلوات و درود و رحمت و خیرات و مغفرت و برکات الهی بر شما عزیزان.
هدیه محضر مقدس آقا امام زمان علیه السلام و امامزادگان واجبالتعظیمی که در محضرشان هستیم، شهدا و اولیا و علما و مراجعی که در خدمتشان هستیم، صلوات بلند ختم بفرمایید.
اهمیت انفاق برای رضای خدا
جلسه گذشته بحثمان در بحث سبک زندگی فاطمی درباره آیاتی بود که به اثر مهم انفاق، که مباحث معنویش و قربی که در انسان ایجاد میکند، بود. آیه ۲۶۵ بقره را میخواندیم: «مثل کسانی که انفاق میکنند اموالشان را برای رضای خدا». این را توضیح دادیم انسانهای خاصی هستند که به این موضوع فکر میکنند، یعنی برایشان این موضوعیت دارد که معشوقشان، الهشان، ربشان ازشان راضی باشد. این خیلی شرافت میخواهد که یک انسان اوجی بگیرد که به رضای معشوقش فکر بکند. کسی که اصلاً به رضای خدا فکر نمیکند، این هنوز بلوغ انسانی ندارد. آدمی که برایش رضای معشوق، رضای الهی اهمیت ندارد، این هنوز آن بلوغ انسانی را پیدا نکرده.
تثبیت انفاق در وجود انسان
خب این را باز بحث کردیم و «تثبیتاً من أنفسهم». تثبیت، شما در کسانی که قرآن حفظ میکنند دیدید دیگر، میگویند دوره چی هستیم الان؟ دوره تثبیت هستیم. یعنی من دو جزء خواندم، پنج جزء خواندم، ده جزء خواندم، حافظ کلم. دارم تثبیتش میکنم، یعنی دارم تمرین میکنم. تثبیت هم به این شکل هست که مثلاً خودش میخواند، مادرش، برادرش، دوستش از روی قرآن نگاه میکند، او میخواند و بعد اگر جایی اشتباه خوانده باشد، این تذکر میدهد و او آنقدر این را تکرار میکند تا کاملاً چی بشود؟ کاملاً تثبیت بشود.
تثبیت در کار، همان مثالی است که خودمان میگوییم: «کار نیکو کردن از پر کردن است»، یعنی کار را باید زیاد انسان انجام بدهد. تثبیت یعنی آنقدر این کار را انجام بدهید تا بخشی از روحت بشود، ملکه روحت بشود اصطلاحاً، یا ملکه که میگوییم یا اخلاقت بشود، خلقت بشود. این کار انفاق بشود خلقت. خروجی داشتن، دست و دلباز بودن، اهل بخشش بودن، عاشق این کار شدن که انسان خروجی داشته باشد. برایش لذتبخش است که دارد از اموالش انفاق میکند، این شبیه الله میشود. تثبیت شدن یعنی این، یعنی که تو از خروجی داشتن به لذت برسی. اولین خروجی هم خروجی نسبت به خانواده خودت هست: همسر و فرزندان، پدر و مادر، خواهر و برادر اینها.
وقتی برای اینها خروجی داری، این تثبیت میشود یواش یواش در وجودت. اولین کسان را هم خداوند محبوبترین کسهای ما قرار داده، یعنی اعضای خانوادهمان که با خروجی با آنها تثبیت کنیم این را در خودمان تا بقیه مردم دیگر. حد وجوبش هم همین است، یعنی کسی نمیتواند بیاید بگوید که خب من به بابام کمک نمیکنم، به مادرم، به همسرم، ولی برای بقیه خرج میکنم. این غلط است. یا میخواهم نمیدانم برای امام زمان خرج کنم، ولی برای خانواده خودم نه. مگر اینکه خانواده واقعاً بینیاز باشند. اگر خانواده بینیاز هستند، بله، اولویت کسهای دیگر هستند. اما تا وقتی خانواده نیازمند هستند، اولویت خانواده خودت است. باید به اینها، به همسرت، فرزندت، به اینها بدهی تا مثلاً حالا انفاقهای دیگری را انجام بدهی.
بنابراین این کار باید آنقدر تکرار بشود که تثبیت بشود در وجود ما و سهل بشود، آسان باشد. «تثبیتاً من أنفسهم». خدا دست روی نکته بسیار مهم تربیتی گذاشت. که انسان زمانی رشد میکنند و ماندگاری دارند ازش که یک چیزی برایشان تثبیت شده باشد. نه اینکه یکی دو بار این کار را کند، چند بار این کار را کند، فکر کند آدم ساختهشدهای هست. خیر. باید این را در وجود خودش ثابت بکند، در خود خودش این بیفتد در وجود خودش. اخلاق خوب، منش خوب، عبادت، ذکر، عاشقی، ارتباط خوب داشتن با خدا. این خیلی مهم است.
تثبیت صفات الهی و دوری از جهنم درون
پس ما وقتی میگوییم مثلاً ارتباط با امام رضا، ارتباط با اهل بیت، ارتباط با امام زمان، یا ارتباط با خدا، یا هر صفت خوبی که واجب است در حرکت ما به سمت ابدیت، اینها باید در ما تثبیت بشود و خداوند شرایطی را ایجاد میکند که ما این را تثبیتش کنیم. مثلاً صفت عفو. خداوند کسانی را ایجاد میکند که اذیتت بکنند، یا مغفرت. یا مثلاً موقع شب خدا بشویم دیگر، یک کسانی را میگذارد دائماً روی مخت باشند هی، تا تو بتوانی بچهها در خانه اذیت میکنند، شوهر اذیت میکند، زن اذیت میکند، پدر و مادر ممکن است اذیت کنند، همسایه هی دائماً روی مخ آدم میروند تا تو بتوانی تمرین کنی که دیگر عصبی نشوی، آرامش داشته باشی، پرخاشگر نباشی، به گناه نیفتی، به حال بد نیفتی، به ضعف نیفتی. تا وقتی که این حالتها را داری، یعنی در تو جهنم وجود دارد و تو هنوز تثبیت نشدی. این خیلی مهم است.
باید تشبیه بشود انسان تو این صفاتی که شبیه خدا قرار است بشود و اگر ما نداشته باشیم، از شب اول قبر به بعد گیریم. مثل عصبانیت، مثل زودرنجی، مثل حسادت، مثل همین مقایسه و مسابقه زندگیت با دیگران. باید این تحریکها و این حالتهای آزاری که تو در درون خودت احساس میکنی، دیگر نکنی. وقتی نداری، یعنی جهنم نداری. تا وقتی داری اذیت میشوی، جهنم هست، یعنی آن مار و عقرب هست که دارد به تو آسیب میزند. این را وقتی تحریک میشوی، اذیت میشوی، این یعنی که دارد جهنم در وجودت هست و این کار را خراب میکند، گرفتاری.
تثبیت شدن یعنی که کار سهل باشد برای انسان. آقا مثلا سوره حمد، سوره حمد تثبیت است. توحید و ما تصویر، همهمان حفظیم. بچهها دیدید میگوید خب مثلاً دعای فرج آقا امام زمان بخوان. بلد است بخواند. گاهی وقتها مثلاً نمیتواند بخواند، پس هنوز چی نشده؟ هنوز تثبیت نشده. تثبیت یعنی که تو بتوانی صفتهای خوب را تو خودت کاملاً هموار کنی، یعنی راحت ازت بیرون بیاید این صفتهای خوب و صفتهای بد اذیتت نکند، آزار نرساند، جهنمش نسوزاند تو را. وقتی میسوزاند تو را، خب هنوز مشکل داری. سر خودت را هم با کارهای دیگر کلاه نگذار، یعنی تا وقتی که داری میسوزی، میسوزی، جهنم داری دیگر. وقتی داری از روی صراط رد میشوی. کافی است تو مهم، ده تا صفت خوب هم داشته باشی، وقتی که یک صفت بد داری، جهنم آن را میسوزاند دیگر، آنجا آتش میگیرد. ما روی صراطیم. الان داریم از جهنم رد میشویم همهمان. وقتی که آنقدر حالمان بد است برای کارهای دنیایی، برای دنیا ناراحت میشویم، غصه میخوریم، یعنی جهنم است. وقتی میریزد به هم، میپاشی به هم، یعنی جهنمت هست. اگرنه خب اوضاع اینجوری که نمیشود، اوضاعت به خرابی نمیشود که. تو هنوز آن جهنمه را داری، ولی الان مخفی شده، کنده نشده. باید این را بکندی بندازیش کنار. این اتفاق نیفتد برایت. وقتی از روی صراط رد میشوی، میبینی نمیگیرد تو را.
شما دیدید وقتی کسانی که میخواهند بروند هواپیما سوار شوند، یک فلزی، چیزی که همراهشان هست، دستگاه چهکار میکند؟ بله، بوق میزند. این مشکل دارد. این را برگرد، یک دانه کلید توش مانده، قرص مانده که آن چیز دارد آلارم میزند به قول معروف، علامت میدهد. نمیتوانی فرار کنی ازش. جهنم هم اینجوری است. جهنم آخه رد میشوی، مأمور جهنم میگوید: «از تو جهنم بیا» همه هم میآیند و انبیا میآیند، اولیا میآیند، همه باید بیایند. سوت نمیزند. اگر سوت نزند می روی بهشت. اما اگر سوت زد، میگیردت. آتش می گیردت. چون تو فکر میکردی خوبی، ولی اینجوری نیستش. پر از کینه نفرت و نمیدانم عصبانیت و زودرنجی و حسادت و تکبر و خودشیفتگی و خودبرتربینی هستی و میگیردت دیگر. زودرنجی داری، میگیردت. بالاخره این هست در وجودت، این آتیش می گیردت تو را. فرق نمیکند وقتی رد میشوی.
آثار تثبیت انفاق
تثبیت یعنی تو باید انقدر انفاق بکنی، انفاق میکنی تا شخصیتت تثبیت بشود: کرامت، بزرگواری، شبیه خدا شدن، جود، بخشش. این حالا میآید در وجودت. خب اگر آمد، آثارش هم دارد میآید دیگر. وقتی شما داری تثبیت میکنی، آثار آن هم دارد میآید. آثار صدقه را خواندیم دیگر، آثار انفاق را خواندیم. حالا مخصوصاً من بخش صدقه را اصلاً کلاً در این کلاس باز نکردم، در این جلسه. عین همین آثاری که در انفاق هست، آنجا هم همین چیزها هست. ولی ما فقط روی انفاق کار کردم، آیات انفاق را برایتان خواندم، چون حضرت زهرا سلام الله علیها این کلام را انتخاب کرده بود که من از دنیای شما سه چیز را انتخاب کردم که سومیش همین انفاق در راه خدا بود.
پس ببینید وقتی که شما انفاق را انتخاب میکنید و تثبیت میشود، آثارش هم میآید در وجودت، یعنی آن آثاری که تا الان خواندیم که انفاق این همه آثار دارد، خیر و برکت دارد، چیزهای دیگر دارد. بعضی ها می آیند به ما می گویند که استاد شما گفتی من رفتم مثلاً فلان چیز را بخشیدم، پس چرا نمیآید؟ مگر خدا نگفته بود یک برابر تا ۷۰۰ برابر میآید؟ خب پس چرا نیامده؟ پس چرا نیامده؟ ببین این ملکت بشود سر جای خودت. خدا زیر قولش نمیزند. هرچند خدا برای همان یک بار هم خیر و برکت را میدهد، ولی بالاخره ما باید این بیاید در وجودمان تا خیرش را همیشه ببینیم.
این می گوید نه. مثل آدم تنبلی هستند که مثلاً من نوعاً دیدم عزیزان مثلاً میگویند که مثلاً الان حالمان خوب نیست. میگویم خب برنامه کی گرفتی؟ میگوید که دو ماه پیش. من بهش می گویم تو شش ماه روی این کار کن. مثل کسانی که می روند پزشک، مثلا دکتر بهشان بگوید که این را مثلاً چهار بسته بخور، بعد یک بسته خورده، خوب نشده. بابا داروش اثر نمیگذارد. ببین در چهارمی تا اثر میگذارد. گفته چهار تا بسته تو باید بخوری این را. من میگویم آقا سه ماه این دارو را بخور. میگوید یک بار گرفتم، خوب نشدم. یک بار گرفتم، خوردم، خوب نشدم.
من یادم است شیمیدرمانی که میکردم، توی شیمیدرمانی چون اعتماد داشتم به طبیبم، هرچی هم میگفت، عمل میکردم، ولی روز به روز حالم بدتر میشد، یعنی ما از شروع شیمیدرمانی و اشعه درمانی حال من هی خرابتر میشد، افتضاحتر، خرابتر، دردم بیشتر، آسیب هایم بیشتر. ولی این همین ادامه داشت، یعنی داروهایی که من میخوردم همینجوری من را میبرد به سمت چیزهای خیلی شدید، عوارض خیلی شدید. اعتماد داشتم که این کار، کار درستی انجام میدهد. کی من خوب شدم؟ هفته آخر شش ماه. یعنی پنج ماه همینجوری روی سقوط بودم، ضعف و درد و از هفته آخر تازه من یک دفعه دیدم که یک اتفاقی در بدنم میافتد، چون شیمیدرمانی اثر خودش را بگذارد، مواد باید بتوانند تمام آن سلولهای سرطانی در بدنت را نابود کنند و این یک دفعه نابود نمیشود.
میگوید من رفتم یک بسته خوردم، خوب نشدم. نمیدانم من رفتم نمیدانم یک شیشه خوردم، خوب نشدم. یک قوطی گرفتم، هیچ تأثیری اصلاً نداشت روی من. یا فلان چرک خشککن گرفتم، خوردم، هیچ اتفاقی نیفتاده. این که نمیشود چون قضاوت بکنید. در مسائل فرهنگی هم همینطور است. یک آقایی میگفتش که من خانمم خیلی اصرار داشت چند سال سیدیهای شما را گوش کنم. آن م وقع سیدی نبود، کاست بود. میگفتش که من قبول نمیکردم. آخر سر دیگر یک وقت دارد خانمم شروع کردم. هرچی هم گوش میکردم، از شما بیشتر متنفر میشدم. ولی خب بالاخره ادامه دادم، آنقدر ادامه دادم، یک روز حالم خوب شد. یک روز حالم خوش شد. یک دفعه همه چیز خوب شد. دقت میکنید؟ آدم بدش هم میآید، باید ادامه بدهد، اما چون تلخ است، چون بدمزه است، چون سخت است، چون اثر ندیدن در آن، اینجوری نمیشود. پس دقت کنید خدا چه کلمهای را انتخاب کرده: تثبیت. تثبیت یعنی که تو آن شخصیتت ثابت شده باشد در آن فضیلت و در نداشتن آن رذیله تثبیت شده باشی. یعنی اگر آمد جلو، تحریکی ایجاد شد، آن تحریک ایجادت نشود. وقتی تحریک نشدی، اذیت نشدی، نسوختی. نسوخت. یکی فحشت داد، بهت گفتند فلانی بهت فحش داده، فلانی پشت سرت حرف زده،و ناراحت هم نشدی، تثبیت شدی. الحمدلله، چون نمیسوزاندت دیگر. آره فلانی پشت سر شما این را گفت. فلانی این حرفها را زد. اگر دیدی بهت بر نخورد یا یک کار غلطی کرد فلانی، بهت بر نخورد. یواش یواش دیگر هی می بینی که قبلاً میریخته به هم، ولی الان نه، الان هیچ اتفاقی هم نمیافتد برایت. این یعنی که تو جهنم نداری. نمیسوزاندت دیگر، یعنی آن شلیکی که جهنمی است از طریق عزیزانت یا غریبهها میشود به تو، نمیسوزاند تو را و تو آرامی.
پس آن سه تا شاخص یادمان نرود چی ها بود؟ سه تا شاخص سعادت و سلامت: رحمانیت، رحیمیت، آرامش و شادی. تا وقتی که اینها را نداری، تو جهنم را داری. هی هم ادا در نیاور. بگو من ندارم. من خیلی آدم خوبی هستم. من خوشگلم. در بیمارستان عوض شدم. هی برای خودمان ادا در نیاوریم. هستی دیگر. خوشگل نیستی. حالا هرچی توجیه اش هم بکنی، سر جای خودش است.
پاداش انفاق و بصیرت الهی
خب حالا میفرماید چی؟ چقدر قشنگ است. میگوید آنهایی که این کار را انجام میدهند، نیت تو را دارد درست میکند. خدا چی؟ رضایت خدا، تثبیت. میگوید خدا من انفاق میکنم برای به این تثبیت برسم. خب چه اتفاقی میافتد؟ چون اوج را در نظر گرفته. خدا چقدر اوج نشان میدهد؟ میگوید این مثل «کمثل جنه بربوه» میگوید مثل یک باغی است که این توی زمین خیلی بلندی قرار دارد. مسیر یک جای بسیار شایسته و قشنگ است. ارتفاع قشنگی دارد این باغ. آنجا قرار دارد که «أصابها وابل» که این یک باران زیاد و بهموقع بهش میخورد، بیشتر آب میخورد. وقتی باران می آید اول به آن می رسد دیگر بیشتر به آن آب می خورد. بعد میفرماید: «فآتت أکلها ضعفین» چون آب بیشتری میخورد، سهم بیشتری دارد، میوه هایش چند برابر میشود، اثرش، میوهاش، قدرتش چند برابر میشود. «فإن لم یصبها وابل » اگر چنین بارانی هم نصیبش نشود، «فطل والله بما تعملون بصیر» باز هم به نتیجه میرسد، یعنی اگر بارانهای خاص بگیرد، این نیاید، باز هم به نتیجه میرسد. این چیزی کم ندارد. یعنی آدمی است که بالاخره همیشه قدرت و آن مژدهای که خدا میدهد، خیلی مژده قشنگی است و آن هستش که «والله بما تعملون بصیر». خدا دارد میبیندت.
آدمی که احساس میکند خیلی آدم بدبختی است یا آدم غریبی است یا دلش برای خودش میسوزد: «دلم خیلی برای خودم سوخت. من چقدر بدبختم. من چقدر بیکسم. من چقدر مظلومم. من چقدر تنهام. من چقدر غریبم. هیشکی من را درک نمیکند.» آدمی که از اینها شکایت میکند، یعنی هنوز نمیفهمد خدا دارد میبیندش. خدا دارد میبیندت. تو دنبال آدمها برای چی میگردی؟ نمیدانم بابام قدرم را نمیداند، شوهرم قدرم را نمیداند، زنم قدرم را نمیداند، نمیدانم فلانی قدر من را نمیداند. هی هم میخواهد خودش را ثابت کند. هی دارد تلاش میکند دائماً به یک شرکی میافتد که بگوید من خیلی خوبم. من خیلی خوبم و مثلاً شما دارید اشتباه به من فکر میکنید. نباید اینجوری فکر کنید. آدمی که این گیرها را دارد، هنوز اعتقاد ندارد. خدا دارد با زبان عشق باهات حرف میزند: «والله بما تعملون بصیر». من دارم میبینمتان. من دارم میفهمم که تو داری واقعاً برای رضای من کار میکنی یا رضای آدمها. دلت برای آدمهاست یا با من است. من دارم میبینم که تو برای ثبات شخصیت خودت داری این کار را انجام میدهی یا برای نیتهای دیگر. این خیلی مهم است.
من می خواهم تثبیت شوم در این کار. من میخواهم شبیه پیغمبر شوم. من میخواهم شبیه امام زمانم بشوم. میخواهم شبیه مادرم فاطمه زهرا بشوم. این باید تثبیت بشود در وجود من. در روایت داریم بچههایی که میخواهند نماز بخوانند، مثلاً مراقبت کنید مثلاً چهل شبانهروز نمازشان را بخوانند. برای چی میگوید چهل شبانهروز نمازشان را بخوانند؟ تثبیت بشوند. تثبیت بشوند یا حجاب را میخواهند رعایت کنند، حجاب درست رعایت کنند تا شخصیتشان تثبیت شود. نه یک روز باحجاب باشد، یک روز اینجا باحجاب باشد، یک جای دیگر بیحجاب باشد. یک روز اینجا سفت باشد، یک جای دیگر شل باشد. این شخصیتش تثبیت نمیشود، روحش هم تثبیت نمیشود. خوب نیست. پس این یک نتیجه فوقالعاده مهم است در ساخت شخصیت انسانی. صلوات ختم بفرمایید.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
ثبت اعمال در نزد خداوند
باز نگاه کنید چقدر زبان عاشقانه است: «و ما أنفقتم من نفقه أو نذرتم من نذر فإن الله به علیم». ببینید چقدر قشنگ است. این برایتان خواندم. 265 بود، این آیه ۲۷۰. میگوید: «ما أنفقتم من نفقه أو نذرتم من نذر» هیچ چیزی انفاق نمیکنید از انفاقاتتان یا نذر نمیکنید، مگر اینکه خدا بهش علیم است. «فإن الله یعلمه». خدا میداند. نذر بکنی، انجام ندهی، با خدا شرط ببندی، زیرش بزنی. فیلم داشت نشان میداد، میگفت: «خدایا اگر تو جان من را نجات بدهی، دیگر مشروب نمیخورم، سیگار نمیکشم، کارهای دیگر هم نمیکنم.» همین که داشت قسم میخورد، گریه میکرد، یک ماشین رسید، نجاتش داد. گفت: «خدایا بعداً در موردش با هم صحبت میکنیم.» آدمها همینجوریاند، یعنی راحت میزنند زیر قولهایشان، راحت میزنند زیر عهدهایشان، خیلی راحت. قول میدهند تا خرشان از پل بگذرد. بعد میبینی نه، بعدش یک عالم دروغ و ظلم و خیانت و همهچیز دارند. فقط میخواسته رد شود. مردهای خیلی بدی که میآیند مثلاً به یک خانم قول میدهند، بعد زیر همه حرفهایشان میزنند. زنهایی که میآیند قول میدهند برای اینکه با تو ازدواج بکنند، ولی بعد زیر همه حرفهایشان میزنند. این کار قشنگی نیست. خدا میگوید شما هر انفاقی که بکنید، هر صدقهای بدهید، «فإنه یعلمه». خدا همه را میبیند. این را میفهمد و میبیند.
بقیه آیاتش در مورد در واقع در مورد شیوه است. باز یک آیه دیگر هست: «و لا ینفقون نفقه صغیره و لا کبیره و لا یقطعون وادیاً إلا کتب لهم» «إلا کتب لهم» سوره توبه آیه ۱۲۱. خیلی زیباست. میفرماید شماها برای خدا هیچ صدقهای نمیدهید، انفاقی نمیکنید، چه زیاد، چه کم. چه کم. به همین مقدار که آن شکلاتت را دربیاوری از جیبت به یک بچه بدهی، سیبی که میخواهی بخوریش را بدهی به یک نفر، ها؟ به همین مقدار. غذایت را نصف کنی با یک نفر، با اینکه بهش علاقه داری، نصف غذایت را بدهی به یک نفر. چیز مهمی نیست، ولی همان، همان چایت را بدهی دست یک نفر، شربتت را بدهی به کسی دیگر. نمیدانم از چیز کوچک، خیلی شاید شما دیدنی نباشد، ولی می گوید همین مقدار. «و لا کبیره و لا یقطعون وادیاً» هرچی که انفاق کنند بندگان خدا، چه کم، چه زیاد، چه راهی را در راه خدا طی کنند، به خاطر خدا قدمی بردارند. خستگی رفته مثلاً اربعین، وادی طی کرده. بیا برای رضای خدا خون دوستش رفته، رفته یک جا آشتی بدهد، آشتی بکند. یک جا هر چیز، یک جبهه رفته، جنگ رفته، کوهی رفته، صحرایی رفته، باتلاقی رفته. میگوید خدا تمام اینها برایتان نوشته میشود. هیچی چیزش هدر نمیرود.
یک بنده خدایی میگفتش که من همیشه قدیمها که برای امام حسین مراسم بود، همه همین کار را می کنند نذر می دهند. قدیمها یکی از چیزهایی که مرسوم بود، توتون بود. توتون تنباکو بود. جزو مجلس امام حسین بود هر کس میآمد مینشست. مثلاً جاخاکسیگاری میگذاشتند، یک چند تا سیگار میگذاشتند به حرمت آن مثلاً عزادار امام حسین سیگار هم بکشد. این هم جز این بود. من بچه که بودم یادم است یک موقعی من را از خانه بیرون میکردند. کوچولو بودم. می گفتند روضه زنانه داریم. باشه. ما میرفتیم بازی میکردیم مثلاً یکی دو سه ساعت، چند ساعت. بعد میآمدیم خانه، میدیدیم مثلاً ده تا قلیان هستش. خانم ها می نشستند گریهشان هم میکردند، قلیانشان را هم میکشیدند. این جزو مجلس امام حسین بود، سیگار، قلیان، اینجور چیزها.
حالا این بنده خدا میگفت من میخواستم بروم برای امام حسین. هر سال مراسم درجه یکم، همهچیز میگذاشتم. خلاصه میخواستم بروم. خورد به مراسم بود. از این طرف حجی به اسممان در آمد، عمرهای به اسم مان در آمد، باید میرفتیم. حالا هرچی. می گفت مشرف شدم به مکه. به بچههایم گفتم بیا من اینها را گذاشتم همه را. خلاصه مراسم امام حسین را برقرار بکنید. من باید بروم حج. بچهها گفتند باشه. خلاصه رفتیم. آنجا یک شب خوابیدم خواب دیدم قیامت است. امام حسین هم دارد حساب میکند. میگفتش که وایساده بود. میگفتش که فلانی یک کبریت داده، فلانی مثلاً ظرف شسته، فلزی کفش جفت کرده، فلانی مثلاً نیم کیلو چایی داده. می گفت همه اش را امام حسین دارد دقیق حساب میکند. میگوید «کتب له». واقعاً نوشته میشود. قرآن دارد میگوید، میفرماید نوشته میشود. می گفت نوبت من که شد، گفت حاج آقا فلانی اینها را داده، اینها را داده. بعد تنباکو را گفت. تنباکو درجه دو داده. یا امام حسین درجه یک بود. نه، درجه دو بود. گفت هیچی. یک ذره چانه زدم آقا درجه یک بود. نه درجه دو بود. برو دنبال کارت. نوشتیم درجه دو بود. خب خلاصه از خواب بلند شدیم. چی داستان. من که درجه یک گذاشته بودم. آمدم خانه. رفتم یقه این پسرها را گرفتم. گفتم: «بگیر ببینم چهکار کردی پدر سوختهها؟ شما من خواب دیدم امام حسین گفته تنباکوها درجه دو بود. مگر من درجه یک نگذاشته بودم.» امام حسین لوشان داده بود. گفتند که هیچی، درجه یک را خودمان کشیدیم. درجه دو را گذاشتیم برای عزاداران. آن حساب است. آقا آن را حساب میکند. یکیش، دوش حساب میکند. یعنی شما هیچی، یک لقمهات هم که بگذری، یک لقمهات، یک لقمه حساب می کنند.
حضرت مجتبی علیه السلام فرمودند که چرا با مادر همغذا نمیشوی؟ گفت: «میترسم دستم برود سراغ یک چیزی که مادرم بخواهد بخوردش. سمت آن ظرف نمیروم. الان یک دفعه همغذا میشوم، بعد مثلاً من میخواهم یک دانه گوشت را بردارم، یک سیبزمینی را بردارم، یک ترب بردارم در سبزی بخورم، بعد مادر می گوید من میخواستم ترب را بخورم. یک موقع چشمش یک چیزی را بگیرد، من در حق مادرم یک همچین کاری کنم.» یک کسی هم هستش که خیلی مراقب است. این را بگذار مادرم بخورد. این را بگذار همسرم بخورد. این را بگذار بچهام بخورد. این را خدا حساب میکند. هرچی، یعنی هرچی که شما حساب، هرچی که در ذهنت بیاید، همهاش حساب است. همهاش حساب است. مثلا اینکه سعی کردید جلوتر از مثلاً جلوتر از یک کس که نباید جلوتر از او راه بروی، راه بروی. این را حواسشان هست. مینویسند فلانی احترام پدرش را پایش را دراز نکرد. به احترام مادرش پایش را دراز نکرد. جلوتر از مادرش راه نیفتاد. برود مثلاً خیابان. حواسش بود مثلاً دست پدرش را بگیرد. اینها خیلی ریز است. بعد حساب میشود. خیلی حساب میشود.
می گفت: همسایهمان مرد خیلی خوبی بود. از دنیا رفت. از دنیا رفت. من فکر کردم خیلی آدم کاردرستی است. خلاصه واقعاً کاردرست بود. این داستان شهید دستغیب را آورده. گفته ما رفته بودم وادی السلام نجف. توسل کردم ببینم این بالاخره. دیدم مردهها، مؤمنین آمدند خوابم. گفتم حاج آقا فلانی اینجاست؟ گفتند نیاوردنش بهشت. بردندش جهنم. حاج آقا فلانی معروف است. نه بردند جهنم. می گفت خیلی تعجب کردم. رفتم آنجایی که میگویند اموات جهنمیها را میآورند. رفتم آنجا. خلاصه گریه کردم و توسل کردم. آمد. آمد گفتش که حاج آقا اینجا چهکار میکنی؟ شما گفتید من به چند دلیل من را آوردند. یکیش این بودش که وقتی که داشتم تو کوچه راه میرفتم، جلوی عالم محلهمان، پیشنماز مسجد، جلوتر راه رفتم. ادب اینجوری است. شما وقتی که داشتم در کوچه راه می رفتم جلوی عالم محله مان، پیش نماز مسجدمان جلوتر راه می رفتم. ادب این جوری است. وقتی ادب بابا ننت را نداری، فکر می کنی چون نداری هر جور می توانی رفتار بکنی، هر حرفی را بزنی، هر چیزی را بگویی، هر نق و قوری را بکنی، بابا ننت میگوید وقتی تو نمیترسی از آن سلطان ستمگر، حیا نداری، نمیترسی، و هر چیزی دلت میخواهد دهن میآوری، پوستت را میکنند آن طرف. عالم محله، عالم حرمتش واجب است. حق نداری جلوی عالم راه بروی. اینهایی که الان که دیگر به روحانیت و مراجع و اینها هرچی دلشان میخواهد میگویند. بله روحانیت آدمهای فاسد هم دارد. در مراجع انگلیسی، آمریکایی هم داریم در مشتری، ولی دلیل نمیشود اگر فرض بفرمایید یک عالمی یک ظلمی میکند، اقتصادی، کاری، که به همه علما توهین کنیم بهشان. این عاقبت خیلی سنگینی دارد. بگوید یک کسی آی آخوندها همین این جوری، روحانی همه این جوری، مداح ها همه این جوری اند، پاسدارها اینجوریاند. نمی دانم معلم ها فلاناند. نمیشود. دکترها همه نمیدانم فلاناند. حالا یک دکتر هم اشتباه کرده. آقا همه دکتر همه فلاناند. پرستارها همه نمیدانم اینجوریاند. شوهر کرده، مال یک شهری. حالا شوهر بد در آمده. می گوید آره نمی دانم اهل این شهر همهشان مردهایشان اینجوریاند. آدم باید خیلی احتیاط بکند. خیلی باید احتیاط بکنم در حرف زدنش، در قضاوتهایش. اینها مهم است. پس اینها ریز حساب میکنند و خدا میگوید من همهاش حواسم بهشان هست. باز نگاه کنید چقدر مسئله مهم است. خدا چقدر آیه برای این اختصاص داد.
سبک زندگی فاطمی و وجه الله
حضرت زهرا سلام الله علیها دارد به ما یک سبک زندگی یاد میدهد. همین است. کسی نباید فکر کند که انفاق کردن و خروجی داشتن در هر پنج جهت دارم می گویم، دقت کنید، در هر پنج جهت انفاق کردن و خروجی داشتن: مادی، وقت، آبرو، علم و معنویت، چیز کمی است. این سبک زندگی است. اساساً ما آمدیم تو این دنیا برای اینکه با این خروجی شبیه الله بشویم. باید یاد بگیریم و تثبیت بشود تو وجودمان که ما اصلاً آمدیم که با خروجی برای بندگان خدا تثبیت بشویم.
آیه بعدی ۲۷۲. ببین چقدر نزدیکاند آیات به همدیگر. خیلی یک سوره این همه آیه. میفرماید که «لیس علیهم بهداهم» به موضوع بحث ما ربطی ندارد، ولی موضوع بسیار فوقالعاده مهمی است. خداوند به پیغمبر میفرماید: هدایت همه به تو ربطی ندارد. «لیس علیک هداهم». هدایت فقط کار خداست. «إنک لا تهدی من أحببت» تو هرکه را بخواهی نمیتوانی هدایت بکنی. «و لکن الله یهدی من یشاء» خدا بخواهد هدایتش میکند. «لست علیهم بمسیطر» تو سیطره روی آدمها نداری که بخواهی کسی را هدایت بکنی. کار تو پیغمبر هم هدایت نیست. کار پیغمبر چیست؟ در خیلی از آیات دارد پیامبران برای هدایت آمدند. هدایت به این معنا که آن آگاهیها را بدهند، اما که تو فکر کنی میتوانی یک نفر را بهشتیش بکنی، عمراً. یک نفر را نجاتش بدهی. نه. پیغمبر دلسوزترین، «رحمه للعالمین»، دلسوزترین آدم برای همسرانش، ولی نمیتواند همسرانش را نجات بدهد. ائمه دلسوزترین آدمها هستند برای بچههایشان، ولی بعضی از بچههایشان را واقعاً نمیتوانند. انبیا نتوانستند بچههای خودشان را هدایت بکنند.
طرف آمده به من اینجوری میگوید: «از خدا خیلی گله دارم. خدا اصلاً این حرفی که میزد اگر دعا کنید اجابت میشود، راست نیستش.» گفتم برای چی؟ میگوید: «برای پسرم خیلی کار کردم، دعا کردم، ولی نه نمازخوان میشود، نه هیچی. نه دخترها همه بیحجاب شدند.» هر چی هم دعا می کنم. شما نمیتوانی در حیطه آدمها دخالت بکنی. این باید تربیت میشده که نکردیش. اگر این جوری هست تربیتش نکردیم. یا اگر دست تو نبوده، محیط اثر گذاشته به تو ربطی ندارد که ما نمیتوانیم واقعاً فکر کنیم همه را میتوانیم هدایت بکنیم. نمیتوانی. به خصوص کسانی که به تو نزدیکتر هستند، دور میشوند از تو. پیامبر میفرماید: «اظهر الناس فی العالم أهله و جیرانه» بیرغبتترین مردم نسبت به یک عالم، نسبت به ولی خدا، نسبت به یک پیغمبر، کسی است که به او نزدیکتر است: خانوادهاش و همسایههایش. چون حجاب عادت نمیگذارد از این ولی خدا، از این پیغمبر استفاده کنند. فکر میکند اگر مثلا باباش یا شوهرش است یا زنش است یا بچهاش است، پس دیگر هرچی دلش خواست رفتار کند. نمیشود. ما نمیتوانیم هرکه را بخواهیم هدایت کنیم. خداست. تو باید فقط ارائه طریق بکنی، کمک بکنی، راهنمایی بکنی، تلاشت را بکنی، ابزار و امکانات در اختیارش قرار بدهی. دعایش هم بکن، ذکر هم برایش بگو، حرز هم برایش بخوان، اما اینکه تو فکر میکنی همه میشوند هدایت بکنی، نه. نزدیکترین کسانت هم نمیتوانی. ائمه مگر توانستند نزدیکترین یارانشان را هدایت کنند؟ امام صادق چهار هزار شاگرد دارد. اکثرشان هدایت نشدند. نفس امام صادق، نفس رسول الله. شد؟ طرف نزدیکترین کسش هست، چون نفس دارد خودش، شهوت دارد، نفس دارد، منیت دارد، قبول نمیکند، زیر بار نمیرود. ضعیف، سستعقیده است، شل است، تثبیت نشده. لذا می بینی که ظلم میکند، جفا میکند. با زن امام که دیگر زن امام است. نشد. امام را میکشد. حالا یک موقع اصلاً هدایت نمیشود. زن پیغمبر است. هدایت نمی شود. نه، توطئه قتل میچیند. امام معصوم زنش میگوید هم توطئه میکند و میکشد و آخر هم همسر خودش را میکشد. این همبستر بوده با حضرت. نفس امام بهش خورده. اخلاق امام را دیده. محبت دیده، عشق دیده از این امام، ولی سیر نمیشود. آن آخر خیانت خودش را میکند. این همه خوبی دیده ولی آخر. خیلی از بچهها که از پدر و مادرشان جز محبت، خوبی و نمیبینند، ولی آخر پدر و مادر خون دل میدهند، آخر هم مسیر خانواده را نمیروند. سفت می ایستد جلوی پدر و مادر خوب و مهربانی که هیچ کوتاهی هم نکرده، میگوید من میخواهم بیحجاب شوم. من نماز نمیخوانم. با پررویی، با وقاحت، با گستاخی جلوی پدر و مادرش معصیت میکند. میشود. پیش میآید. قرآن دارد میفرماید که «لیس علیهم بهداهم» «ولکن الله یهدی» هر کس را خدا بخواهد، هدایت میکند.
خب آن که مربوط به بحث ما چیست؟ «و ما تنفقوا من خیر فلأنفسکم». سر من خدا منت بگذارید. مثل کسی برود به مثلاً مربیاش بگوید ببین من توانستم این وزنه را بلند کنم. زحمت کشیدم به این رسیدی دیگر. تو باید از من تشکر کنی. من تو را به این قدرت رساندم. نه اینکه به مربی ات بگویی ببین من چقدر کار خوب کردم. آنقدر کارت خوب کردم. حالا مثلاً چی میخواهی؟ الان. جایزه ات همین بود که به این توان رسیدی. سهمت این بود که از این ذلت، از این خواری، از این غم، از این اضطرابهات نجاتت دادم دیگر. دیگر چی می خواهی؟ همهچیزهایی که برای اینکه تو به سعادت برسی، بهت دادم. خدا میگوید انفاق میکنی به نفع خودتان و تثبیت خودتان است. مگر من خدا نیاز به من دادید؟ مگر تازه خدا میگوید من به خاطر اینکه شما قوی شوید، میگویم به من بدهید. به من قرض بدهید. ولی واقعاً به خدا که نیستش که. مثل امام زمان که میگوید: «هل من ناصر ینصرنی؟» او نیازی به کمک ما ندارد. هرگز. پس اگر می گویید بیایید کمکم کنید برای چی کمکم کنید؟ برای خودتان. می گوید کمکم کنید که شما نجات پیدا کنید.
«و ما تنفقوا إلا ابتغاء وجه الله». ولی این را یادتان باشد. این را یادتان باشد. هیچ وقت هیچ کاری را انجام ندهید، مگر برای وجه الهی. برای رضای خدا. برای عشق به خداوند. وجه الله شوخی نیست. خدا چی دارد بهت میگوید؟ وجه الله. خیلی عظمت دارد، یعنی خدا خیلی دوست داشته که گفته تو اگر آن کار را کنی، وجه الله را داری. ببین وجه الله یک چیزی است که میگوید شهید نظر میکند به وجه الله. وجه مخصوصی است. یک جلوه مخصوصی است. یک رویکرد مخصوصی است از خدا. والا همهچیز وجه الله است: «فأینما تولوا فثم وجه الله». ولی نه، این وجه الله یعنی یک جلوه دیگری، یک نگاه دیگری، یک لبخند دیگری، یک چیز دیگری خدا به شماها نشان میدهد. میگوید اگر میخواهید انفاق کنید، یک جوری بروید انفاق کنید که خنده خدا را دربیاورم. مثل آن شخص که در جنگ گفت یا رسول الله من چه جوری خدا را بخندانم؟ خدا خندهاش بگیرد. بگوید نگاه کن بنده من به عشق من چهکار کرده. پیش میآید یک کسی میخواهد بخنداند خدا را. اینجوری. میگوید: «و ما تنفقوا إلا ابتغاء وجه الله». دنبال وجه خدا باشید. شوخی نیست وجه الله. وجه الله آنقدر مهم است که یک کسی آمد به حضرت خضر سلام الله علیه. گفت: «یک کمکی به من کن. گفت : من ندارم. من شرمندهام. نمیتوانم کمکی به تو کنم. بعد به خدا اگر داشتم، میدادم. ولی من ندارم.» پیغمبر خداست دیگر. میگوید: «ندارم.» گفت: «به وجه الله قسمت میدهم که بده» گفت: «پس تو من را به یک چیزی قسم دادی که من دیگر نمیتوانم کاری بکنم. وجه الله است. باشد. بیا من را ببر بازار به عنوان برده بفروش. پولش را بزن به حل مشکلات.» و خضر را می برد میفروشد. تو من را به وجه الله قسم دادی. وجه الله آنقدر مهم است که حاصل برداشت پیغمبر که پولش را بدهم به مشکلش حل شود.می گوید نه من نمی خواهم. می گوید نه تو من را به وجه الله قسمم دادی. یعنی وجه الله انقدر مهم است. حاضر است برده شود پیغمبر، که پولش را بدهند به، مشکلش حل بشود. وجه الله شوخی نیست. برای همین در روایت داریم اگر کسی قسمتتان داد به خدا. اگر کاری میتوانید بکنید، بکنید. خیلی شوخی قسمش کمی نیست. اگر گفت تو را خدا، تو را امام زمان، اگر توانستی حرمت نگه دار بر قسم بقیه. اینکه آدم برای اینجور چیزها حرمت قائم است. حالا شما نگاه کنید طرف میآید به میآید جلوی تو صد جور قسم میخورد. همهاش دروغ. به این قرآن دست میگذارد روی قرآن قسم میخورد. به هر حال که دارد دروغ میگوید. به پیغمبر قسم می خورد، به جان مادرم، به جان بچهام، به این قرآن قسم من دارم راست میگویم و دارد دروغ میگوید. این جور آدم خیر نمیبیند.
بازگشت پاداش انفاق به خود انسان
حالا «و ما تنفقوا من خیر یوف إلیکم». هرچی که شما انفاق میکنید، برمیگردد به خودتان. همه را برمیگردانیم به خود. هیچیش دست ما نمیماند. پاداش برمیگردد، ولی خدا چهجوری برمیگرداند انفاق؟ «یوف الیکم» یوف می دانی یعنی چی. «وفات» است دیگر. در وفات گفتیم یعنی چی؟ یادتان هست؟ وفات یعنی انتقال کامل. خدا میگوید هرچی به من بدهید، من تمامش میکنم، کمال کاملش میکنم، اوجش میرسانم، برش میگردانم به خودت. ابدیش میکنم. درست است تو از یک پرس غذایت گذشتی، ولی من این یک پرس غذایی که تو ازش گذشتی، خیلی رویش کار میکنم که جاودانگی بهت برگردانم. یک چیز دیگر برمیگردد بهت «یوف إلیکم». والا میتوانست بگوید که «یرد إلیکم» برمیگردد به شما. ولی نه «یوف الیکم این خیلی مهم است.
«و أنتم لا تظلمون». این دیگر خیلی خجالتآور است. میگوید که نترسید پیش من خدا بهتان ظلم نمیشود. بعضیها وقتی پول میخواهند بدهند می گوید زور است، خمس پول زور است. زکات پول زور است. مهریه پول زور است. وقتی میگوید پول زور است، دارد بهت ظلم میشود و یعنی حکم خدا ظالمانه است. این خیلی وحشتناک است. خدایا این چه حکمی بود کردی؟ خدایا این چه دستوری بود دادی؟ خدایا این چه احکامی بود گفتی؟ خدایا چرا دست از سر ما برنمیداری؟ خدایا چرا آنقدر اذیت میکنی ما را؟ خدا چرا میخواهد اینجوری کند؟ همه اش گله داری از خدا. وقتی گله داری، یعنی سبحان الله دروغ است. اعتقاداتت دروغ در میآید.
و الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.