خانواده آسمانی – جلسه 612

متن کامل جلسه

نعمت‌های بالاتر از بهشت

بحثمان درباره‌ی نعمت‌هایی بود که از بهشت بالاتر است. وقتی صحبت از نعمتی می‌شود که از بهشت بالاتر است، چون غیر انسان هم به بهشت وارد می‌شود. حتی حیوانات هم به بهشت وارد می‌شوند. وقتی می‌گوییم چیزی از بهشت بالاتر است؛ یعنی آنجا مقام انسان است، یعنی چیزهایی هست که ویژه خود انسان است. قیمت‌ها، قیمت‌های انسانی هست که یک موردش را عرض کردیم، جلسه‌ی گذشته به مورد دومش که محبت خداوند تبارک و تعالی است رسیدیم که این بالاتر از خود بهشت است. ببینید این مسئله را باید خیلی خوب و ریاضی در واقع ما درکش کنیم.

مراتب عشق و معشوق

وقتی می‌گوییم محبت خدا مثل محبت‌های بخش‌های پایینی مربوط به رابطه‌ی یک زوج است، من جمادی، معشوق‌های جمادی را دوست دارد؛ یعنی با اشیاء ارتباط دارد و اشیاء را دوست دارد، از آن‌ها لذت می‌برد، ماشین دوست دارد، خانه دوست دارد، ویلا دوست دارد، جواهرات دوست دارد، کسی هم نمی‌تواند ملامتش کند که چرا تو این‌ها را دوست داری، چون این من آن‌ها را دوست دارد و با آن‌ها سنخیت دارد. من گیاهی از غذا، لباس، قیافه، هیکل خوب، قیافه زیبا لذت می‌برد، بچه‌دار شدن دختر، پسر، رشد، تغذیه، هیچ‌کس هم نمی‌تواند بگوید تو چرا دوست داری این‌ها را، شأنش همین است. من حیوانی، معشوق‌ها و عشق‌های زمینی را دوست دارد، از آن‌ها سیر هم نمی‌شود، همسرش، فرزندش، پدرش، مادرش، خواهرش، دوستانش این‌ها را دوست دارد، طبیعی هم هست که انسان این‌ها را دوست داشته باشد، شما در بهشت هم می‌بینید یکی از پاداش‌های بهشت همین هست که خداوند می‌فرماید این‌ها با دوست‌هایشان در بهشت جمع می‌شوند، با رفقایشان جمع می‌شوند دور هم، بهشت یک‌جایی هست که انسان هوس می‌کند کاشکی رفیق‌هایم، دوست‌هایم باشند. آدم شیفته‌ی این است که دوستش و رفیقش آنجا با او باشند، تک‌خوری نمی‌تواند بکند و لذت ببرد، خیلی طبیعی است، شما نمی‌توانید به کسی بگویید چرا دوستانت را دوست داری، چرا همسرت را دوست داری، چرا بچه‌هایت را دوست داری، معشوقش‌اند، دوستشان دارد آن‌ها هم این را دوست دارند، خیلی طبیعی‌اند این عشق‌ها، عشق‌های زمینی عشق به وطن، عشق به دوستان و رفقا، خیلی طبیعی است، قشنگ هم هست، خوب هم هست، نورانی هم هست، خدا هم دوست دارد این‌ها را، خود خدا اصلاً این‌ها را برای ما آفریده است و تشویق می‌کند خداوند که ما این عشق‌های زمینی را محترم بشماریم هرچقدر هم بیشتر شود خدا بیشتر از ما خشنود می‌شود در عشق‌های زمینی. پس این مشکلی ندارد.

عشق فرشته‌گونه و علم

در بخش‌های بالاتر یک مقدار عشق کارش سنگین‌تر می‌شود؛ یعنی از حیوانیت کسی درمی‌آید می‌رود سراغ بخش فرشته‌ای، معشوق‌های فرشته‌ای چه هستند؟ علم هست، اختراعات و اکتشافات، این‌ها معشوق‌های بخش فرشته‌ای ما هستند، از همه‌ی کسانی که می‌روند دانشگاه، اکثر کسانی که می‌روند دانشگاه نمی‌روند دانش کسب کنند برای دانش، دارند می‌روند مدرک تحصیلی را بالا ببرند، پول دربیاورند از این راه، باز برای بخش‌های جمادی گیاهی و حیوانی می‌خواهند، درس را برای این می‌خواهند، درس و تخصص یک ابزار هستند برای بخش‌های پایینی. یک عده‌ی کمی هم در دانشگاه و مراکز علمی پیدا می‌شوند که علم را برای خود علم می‌خواهند، عاشق علم‌اند، یعنی آن دانش را دوست دارد، تحقیق و پژوهش، اختراعات، اکتشافات با آن صفا می‌کند اصلاً! یعنی این اصلاً زندگی و حیاتش همان مطالعه و فهمیدن است، همان پژوهش و اختراعات است، همان کار علمی است، یعنی این لذتش در آن فهمیدن است، بخش عقلی این‌طوری است، بخش فرشته‌ای ما چون ما شبیه به فرشته‌ها می‌شویم از اینکه فرمول می‌فهمد، قاعده می‌فهمد، اسرار خلقت و آفرینش را درک می‌کند لذت می‌برد. همه این‌طوری نیستند، خیلی‌ها می‌روند علم یاد می‌گیرند بعد از یک مدت هم فراموش می‌کنند، امتحان داده و از مدرسه یا دانشگاه می‌آید بیرون خیلی از چیزهایی که خوانده را تا چند روز دیگر یادش می‌رود، چون علم را برای علم نمی‌خواند این آدم، چند وقت دیگر از این آدم سؤال کنی اصلاً بلد نیستند. اما یک‌سری آدم‌ها هستند پژوهشگرند واقعاً! یعنی عاشق علم‌اند، عاشق فهمیدن‌اند، اصلاً لذتشان در کشف آن حقیقت است، حیات بخش انسانی‌شان در این است، آن‌قدر هم گاهی وقت‌ها رشد می‌کنند که لذت نهایی‌شان می‌شوند آن، خواهشاً دقت کنید چون داریم وارد بحث‌های سنگین فوق بهشت می‌خواهیم بخوانیم ما الان. پس این الان می‌رود آن‌قدر عاشق می‌شود در این شأن که این شأن از همه‌چیز برایش مهم‌تر است، یعنی اگر قرار باشد بین من جمادی، حیوانی، گیاهی عقلی یکی را انتخاب کنم عقلی را انتخاب می‌کنم، می‌گوییم این واجب‌تر است، حاضر است چند سال زن و بچه‌اش را نبیند که یک‌جایی برود دانشگاه و درس بخواند، پژوهش کند، زن و بچه‌اش هم چند سال تحمل می‌کنند، پدر و مادرش را رها می‌کند، همسرش را رها می‌کند، بچه‌هایش را رها می‌کند که مثلاً می‌خواهد برود فلان کشور یک دکتری بگیرد، برایش این مهم است، نه اینکه برود دکتری را بگیرد برای پول درآوردن، دارد می‌رود خود این دانش را کسب کند. اصلاً لذتش در این است، این آدم در موطن فرشته‌ای قرار دارد.

عشق به الله، معشوق انسانی

در موطن انسانی -خوب دقت کنید- انسان معشوقش الله است، یعنی شخص الله عشقش است، الله را برای چیز دیگری نمی‌خواهد، با الله برای این چهار بخش هیچ کاری ندارد، هیچ‌چیز! خود الله را می‌خواهد، مثل یک کسی که عاشق می‌شود و می‌گوید من همین را می‌خواهم، من آدمی می‌خواهم با همین خصوصیت، این پیش من هست لذت می‌برم، این پیش من هست آرامش دارم، این همه‌چیز من است. ماه عسل هم همین‌طوری معنا دارد، شما می‌گویی ماه عسل، ماه عسل یعنی من همه‌چیزهای قشنگ و خوب زندگی‌ام را به خودم حرام می‌کنم: پدرم، مادرم، خواهرم، برادرم، دوستانم، درسم، کارم و.. همه‌چیز را حرام می‌کنم. چون می‌خواهم با این مرد تنها باشم و خلوت کنم، من الان می‌خواهم یک ماه بروم با این شخص و این شخص را تنفسش کنم، این شخص را در وجود خودم بکنم، می‌خواهم فقط حرف بزنم با او، بگویم و بخندم، چایی بخورم، غذا بخورم، با هم بگوییم و بخندیم، باهم صفا کنیم، باهم خلوت داشته باشیم، الان این را می‌خواهم، بقیه چیزها حرام می‌شوند وقتی این را خالص می‌خواهی. این را ما در چهارتا پایینی‌ها می‌فهمیم، یعنی می‌گوییم آقا من الان کارهای علمی دارم کارهای پژوهشی دارم دیگر بابام، ننه ام، همسرم هیچ‌کس نیاید در اتاق، یا یک هفته کار دارم هیچ‌کس پیش من نیاید، یا اصلاً من یک هفته می‌خواهم کار پژوهشی کنم کسی نیاید پیش من؛ شش ماه می‌خواهم بروم فرصت مطالعاتی دارم در آمریکا، اروپا، چین و روسیه و.. می‌خواهم بروم درس بخوانم، همه این را می‌فهمند. شش ماه زن و بچه‌ات را نبینی؟ بله! مادر و پدر و خواهر و برادر و بچه‌هایت نمی‌بینند تو را! نمی‌شود من باید شش ماه بروم فرصت مطالعاتی‌ام را انجام دهم. اما این وقتی می‌رسد به خدا فهمیده نمی‌شود، یعنی چه؟ یعنی الان تو رفتی دو ساعت فلان عبادت را انجام دهی؟ پس زن و بچه‌ات و خانواده‌ات چه می‌شوند؟ هیچ‌کس این را نمی‌فهمد… یک هفته یا یک ماه رفتید حج؟ آره یک ماه رفتم ماه عسل دیگر دارم می‌روم پیش خدا. پیغمبر وقتی حضرت زهرا می‌خواست به دنیا بیاید چهل روز رفت در حرا، تازه عروس یک عروس با آن عظمت، نورانی حضرت خدیجه سلام الله علیها، آن را ول می‌کند عروس را و می‌رود چهل روز در غار، این در بخش انسانی فقط برای کسی قابل فهمیدن است که خودش بلوغ و فهم را دارد، اگر کسی این بلوغ را نداشته باشد و پایین‌تر از آن حد باشد، حدهای بالایی را نمی‌فهمد، یعنی خلوت با معشوق مرحله بالا برای کسی که مرحله پایین است، قابل درک نیست. چون معشوقش نیست. اصلاً او چنین ادراکی ندارد. می‌گوید از دامادمان خیلی بدم می‌آید. می‌گوید برای چه؟ می‌گوید آمد خواهر من را برداشت برد، دیدید؟ بعضی از پدرها این‌طوری‌اند آن‌قدر بدشان می‌آید از داماد که می‌گوید این دختر من را می‌خواهد بردارد ببرد، یعنی آن‌قدر نفهم است که نمی‌داند خودش دختر یکی را برده قبلاً! می‌گوید نه این بچه من را از من جدا می‌کند. وقتی صحبت از محبت خود خدا می‌شود؛ یعنی این شخص با خود خداست و هیچ‌چیز از بهشت و شفا و زن و شوهر و مال نمی‌خواهد، با خود خدا کار دارد، خود خدا برایش موضوعیت دارد. این نفسش است، این زوجش است، این عشقش است، این همه‌کسش است، به قول امام سجاد در مناجات مریدین “یَا نَعِیمِی وَ جَنَّتِی وَ یَا دُنْیَایَ وَ آخِرَتِی” بهشت من، نعمت من، دنیای من، آخرت من، این شخص زوجش، همسرش، آن جفتی که می‌خواهد با او خلوت کند با او حرف بزند و بگوید و بخندد، دوست دارد او حرف بزند برای این، او حرف بزند برای این، الله است… این مال بخش انسانی است و آدم اینجا تعریف می‌شود.

بهشت و مراتب آن

پس وقتی می‌گوید بالاتر از بهشت، بهشت چیست؟ بهشت حوری‌های بهشتی هستند، قصر است، مهمانی است، میوه است، شراب است، موسیقی است، این‌هاست دیگر، این‌ها که مال شأن‌های پایینی ما است، فقط بهشتی‌اش است، پس آن بخش انسانی‌اش چیست؟ یک بخش‌هایی هم دارد که در بهشت دانشگاه دارد، بله در بهشت دانشگاه هست، بهشت هم دانشگاه دارد هم حوزه علمیه و بهشتی‌ها می‌روند آنجا چیزهایی یاد می‌گیرند که به بی‌نهایت نزدیک می‌شوند، علمشان زیاد می‌شود در بهشت و فرمول‌ها و قواعدشان آموزش می‌بینند، که اصلاً آفرینش چگونه است، آفریدن چه جوری است، رمز و رازهایی که بعضی‌ها دوست دارند در بهشت بدانند، به قول- خدا حفظ کند- حضرت آیت الله جوادی آملی را فرمود بهشتی‌ها در بهشت می‌گویند خدایا ما ریاضیات در دنیا خواندیم ولی ریاضیات را بلد نیستیم، ریاضیات خارج را می‌خواهیم یاد بگیریم آنجا در بهشت بهشان یاد می‌دهند. فرمول‌های ریاضی، فرمول‌های فیزیک، فرمول‌هایی که دوست دارند، علاقه دارند آنجا می‌روند و یاد می‌گیرند، آنجا در سطح کلان و فرمول‌های باطنی آن‌ها را می‌فهمند اما اینکه من به‌عنوان یک آدم در آنجا چه کار می‌کنم، یعنی چی؟ یعنی صبح تا شب با حوری‌ها هستم، موسیقی گوش می‌کنم، می‌دهیم می‌گوییم و می‌خندیم درست است که غذا خوردن آنجا موسیقی آنجا، ارتباط با حوری آنجا خودش عرفان دارد، معنویت دارد خودش اصلاً حضّ معنوی برای انسان می‌آورد اما داستان یک‌چیز دیگری است، اینکه من با خود خدا دلم برای خود خدا تنگ می‌شود من با خود خدا کار دارم، اگر این فهمیده بشود خیلی خوب است، دیگر هی سؤال نمی‌کند نماز چیست در اسلام، نماز برای چیست، روزه برای چیست، اعتکاف برای چیست، بابا تو این را راجع به جنس مخالف می‌فهمی، این را راجع به درس می‌فهمی، از صبح بلند می‌شوید می‌روی پای کوه‌ها تا بتوانید آنجا یک سیخ کباب بخوری می‌فهمی، در ورزش می‌فهمی که یک عمر عمرت را می‌گذاری در ورزش برای یک کمال ورزشی و بدنی وقتی نوبت خدا می‌شود می‌گوید که نماز چیست؟ ما برای چی باید نماز بخوانیم، راست هم می‌گوید بنده‌ی خدا. تا کسی انسان نشود نمی‌فهمد، تا کسی بلوغ انسانی پیدا نکند مسائل و معشوق‌های آن بلوغ را ندارد اصلاً، دقیقاً مثل یک دختر پنج‌ساله که به او می‌گویی اگر این کار را کنی شوهرت می‌دهم، می‌ترسد اصلاً دوست ندارد، یا مثلاً اگر این کار را کنی زنت می‌دهم می‌ترسد. این کی شوهر دوست دارد و ترجیحش می‌دهد به همه؟ کی این زن را دوست دارد و ترجیحش می‌دهد به همه؟ موقعی که بالغ شود، آدم تا بالغ نشود هوس خدا را نمی‌کند، هوس مسجد نمی‌کند، هوس حسینیه نمی‌کند، هوس عمره و تمتع نمی‌آید سراغش، هوس کربلا و کاظمین و حرم نمی‌آید سراغش، هوس سجاده نمی‌آید سراغش، هوس دانش فوق عقلی، فهم قرآن و…. نمی‌آید سراغش چون بلوغ ندارد. می‌گوید حالا من خودم پروفسور مغز و اعصاب هستم. به این‌چیزها هم هیچ احتیاجی ندارد. چون بالغ نشده، بچه است؛ بعد مثلاً می‌بینی بچه پنج‌سالش است ولی بالغ است، پنج‌سالش است بالغ است، ده سالش است این بلوغ انسانی دارد.

بلوغ انسانی و درک معنوی

دیدید در فیلم یک بچه پنج‌ساله داشت گریه می‌کرد. به او گفتند چه شده؟ به نماز جماعت نرسیدم، بچه‌ی یمنی، خب حالا چرا گریه می‌کنی؟ به نماز نرسیدم! با چه بزرگی‌ای حرف می‌زند، می‌گوید عزیزم برو خانه نماز بخوان می‌گوید مگر مرد در خانه نماز می‌خواند؟ مرد است! ولی مرد خداست، بالغ شده این آدم، یعنی چی آدم در خانه نماز بخواند. من باید نماز جماعت بخوانم، نماز جماعت یعنی عیش‌ونوش جمعی ست. من می‌خواهم بروم وسط این مؤمنین روح جمعی بخورم و کیف کنم. خیلی‌ها هستند چون بلوغ ندارند نماز جماعت هم که می‌خوانند خانم نماز جماعت می‌خواند یا آقا نماز جماعت می‌خواند. نمی‌فهمد نماز جماعت چیست، این چهل سال هم هست که در نماز جماعت است. اصلاً روح جماعت را نمی‌تواند دریافت کند؛ یعنی نمی‌فهمد کجاست و چطوری است، هیچ فایده‌ای ندارد. روی این خیلی کار کنید، که بالغ شویم و الله برایمان موضوعیت داشته باشد، وقتی پیدا نشود اگر بهشت هم برویم نمی‌فهمیم او را. لذا یک عده‌ای وقتی می‌میرند اصلاً بهشت نمی‌روند و دوست هم ندارند به بهشت بروند، وقتی‌که فرشته می‌آید برش دارد و ببردش به فرشته فقط می‌گوید خدا کجاست؟ کی می‌رسیم به الله؟ چون این آدم است، بهشت هم ببرندش می‌گوید خیلی خوش آمدید، خیلی خوب است، خیلی عالی است ولی نشسته منتظر اینکه معشوقش را ببیند، بهشت راضی‌اش نمی‌کند. بعضی‌ها نه انتهایشان بهشت است؛ یعنی وارد بهشت که می‌شوند می‌گویند تمام شد ما الان رسیدیم به آنجایی که می‌خواستیم بررسی کنیم، اما یک عده نه، آدم‌اند، یعنی در بهشت هستند منتظرند ببینند که خب حالا الان آمدیم بهشت خیلی هم خوب و عالی، مستقر شدیم داستان چیست بعدش می‌خواهیم چکار کنیم؟ خدا کجاست؟ این چهارده نفر کجا اند؟ «وَ تَقِرُّ عَینُهُ غَداً بِرؤیَتِکُم» در زیارت جامعه که می‌خوانیم چقدر قشنگ است! خدا من را از کسانی قرار بدهد که چشمش به جمال شما روشن می‌شود در آخرت. این همین‌جوری تمام ذوقش همین است در آخرت حضرت زهرا را ببیند، الان برود پیش امام زمان، برود پیش امام علی، امیرالمؤمنین را می‌خواهد ببیند، امیرالمؤمنین دیدنش، حرف زدن با او، صدایش را شنیدن، پیغمبر، امام حسن، امام حسین… در بهشت این‌ها چه خبر است برای آدم‌ها!

روایت امام سجاد (ع) از بهشت و رضایت الهی

قول داده بودم یک روایت خیلی شیرین و دل‌انگیز بخوانم برایتان از امام سجاد علیه السلام. آدم دلش بی‌تاب می‌شود برای این‌ها، وقتی می‌گوید امام سجاد کِی می‌شود از این زندان دربیاییم بروم یک دل سیر امام سجاد را ببینمش، بغلش کنم، بوسش کنم، سرم را بگذارم روی پایش، بروم مهمانش شوم، بروم مهمانش کنم… چقدر مردن خوب است؛
«إذا صارَ أهْلُ الجَنَّهِ إلى الجَنَّهِ» یک‌تکه‌ای می‌اندازد اینجا حالا تکه‌اش هم تکه است دیگر… می‌گوید وقتی اهل بهشت می‌روند در بهشت، اهل بهشت یعنی چی؟ مثلاً می‌گویند تو اهل کجایی؟ می‌گوید من اهل شهرری‌ام، من اصفهانی‌ام، من شیرازی‌ام، اهل بهشت یعنی چی؟ یعنی اهل بهشت‌اند این‌ها، دارد راجع به اهل بهشت صحبت می‌کند، یعنی اهل بهشت با یک اهل دیگر فرق دارد. ما یک اهل جهنم داریم، یک اهل بهشت داریم، یک اهل خدا داریم، اهل الله هم داریم، اهل اهل‌بیت هم داریم، می‌گوید وقتی اهل بهشت می‌روند در بهشت “وَ دَخَلَ وَلی الله إلی جَنّتِه” ولی الله کیست؟ دوست خداست. دوست خدا داخل بهشت‌ها می‌شود – یک بهشت که ندارد آنجا، خدا برایش سنگ تمام گذاشته، تعداد زیادی بهشت برای این درنظر گرفته، بهشت‌های مختلف، آب‌وهواهای مختلف، شرایطش مختلف، درخت‌هایش مختلف، چمنزارها، مراتعش، دریاچه‌هایش، دریاهایش، آبشارهایش، میوه‌هایش، جنسش خیلی متفاوت و متنوع، باغ‌های متنوع «ومَسکِنِه»، یک خانه یا یک قصر هم ندارد یک‌دانه دوتا ده تا قصر ندارد. وقتی مؤمن می‌رود و وارد این می‌شود “وَ دَخَلَ وَلی الله إلی جَنّتِه وَ مَسکِنِه” می‌رود به سمت بهشت‌ها و خانه‌هایش و… “إذا صار أهل‏ الجنه فی‏ الجنه ودخل ولی الله إلى جناته ومساکنه واتکأ کل مؤمن على أریکته حفته خدامه” هرکدام از مؤمنین تکیه می‌زنند به تخت پادشاهی‌شان، اریکه دیگر، می‌روند در آن اریکه‌ی خودشان، لم می‌دهند آنجا، روی تخت پادشاهی، پادشاه است دیگر! قرآن هم فرمود ” مُلْکاً کَبِیراً” پادشاهی است آنجا یعنی وقتی مؤمن وارد بهشت می‌شود، پادشاه آن بهشتی است که به‌اندازه‌ی همه‌ی آسمان‌ها و زمین است، پادشاه ای است، همه‌کاره این است، دستوردهنده این است، اراده‌ی این است. همه‌چیز با این است. حالا وقتی آنجا مؤمن تکیه می‌دهد “حفته خدامه” دورش حلقه می‌زنند خادمینش، خادمینش می‌ریزند دورش، می‌آیند این‌طوری دور تا دور مؤمن را می‌گیرند خدمتکارها، “تهدلت علیه الثمار” ببینید امام سجاد چطوری می‌بیند و برای ما تشریح می‌کند، میوه‌ها همه می‌آیند آویزان می‌شود برایش، آویزان می‌شوند یعنی هرچه که می‌خواهد این‌طوری نیست که مثلاً بگوید من آن میوه را می‌خواهم، آن را نمی‌گوید هیچ‌وقت دستش را دراز نمی‌کند که آن را بروید بکنید بیاورید برای من، نه آنچه که اراده می‌کند آویزان می‌شود برایش فقط می‌کند و می‌خورد، شاید هم نکند همین‌جوری دهانش را باز می‌کند و گاز می‌زند، “قُطُوفُهَا دَانِیَهٌ” قرآن می‌گوید میوه‌ها نزدیک‌اند، نمی‌خواهد برود بکند، لازم نیست برود آن بالا بکند، مثل بعضی از بهشتی‌ها.

عجله در عبادت و لذت‌نبردن از بهشت

یک آقا سیدی بود داستانش را فکر می‌کنم برای شما تعریف کردم می‌گفتش شب خواب دیدم ما را بردند بهشت، گفتند که شماها بهشتی هستید، ما خیلی خوشحال شدیم، می‌گفتش که گفتند ولی شما دسته‌ی خاصی از بهشتی‌ها هستید، گفتیم چه دسته‌ای؟ گفت دسته‌ای که در دنیا نمازهایتان را خیلی تندتند می‌خواندید هل بودید تند نماز می‌خواندید الان بهشتتان هم همین‌طوری است، گفت یعنی چی؟ گفت بردنمان بهشت دیدیم میوه‌ها نزدیک نیست که بخواهیم بخوریم، باید از این درخت بکشیم بالا برویم بکنیم بیاوریم. گفت بفرمایید بروید بخورید ولی من هر وقت سوت زدم باید بیایید پایین، مأمور گذاشتند برایش گفتند که صاف مثل این ستون‌های گرد هست، گفت ما کشیدیم رفتیم بالا بخوریم تا دستمان رسید سوت زد از آن بالا لیز خوردیم تا می‌خواستیم مزه کنیم مزه هم کردیم ولی نتوانستیم حال کنیم. خلاصه هیچی سوت زد آمدیم پایین، بعد رفتیم یک‌جایی بساط شراب و خوردنی‌های زیادی بود. گفت بفرمایید نوش جان ولی من سوت زدم بیایید، گفت باشد… گفت رفتیم و همچین مشغول خوردن شراب شدیم و خوردنی‌ها تازه داشتیم حال می‌کردیم و می‌خواستیم قشنگ کیف کنیم سوت زد، هیچی سوت زد برگشتیم و این‌ها. از همه بدتر سکانس آخر بود که مال حوری‌ها بود، گفت رفتیم و دیدیم چه حوری‌ها و چه چیزهایی و بروید هرچه می‌خواهید صفا کنید و… گفت تازه رفته بودیم یک گپی بزنیم و یک احوال‌پرسی‌ای کنیم سوت زد، می‌گفت ما اعصابمان خورد شد. هول بودن در ذکر، تندتند ذکر گفتن، تندتند قرآن خواندن، تندتند عبادت یعنی همین، یعنی تو داری از بهره‌برداری از بهشتت عجله داری زودتر بیایی بیرون، بهشت خدا بهت داده خودت عجله داری زود تمامش کنی، می‌خواهد تسبیحات حضرت زهرا بخواند سبحان الله سبحان الله الحمد لله الحمدلله الله اکبر الله اکبر… عجله دارد زود ول کند و زود پاشود از پیش خدا، قرآن می‌خواهد بخواند آن‌قدر تند می‌خواند که زود پاشود برود، دعا می‌خواهد بخواند هی این پا و آن پا می‌کند، مسجد می‌خواهد برود همین‌طور انگار میخ دارد آن مسجد هی این پا و آن پا می‌خواهد زود پا شود و برود، اصلاً نمی‌تواند بنشیند، نمی‌تواند در بهشت خوش بگذراند، کارهای کلاس علمی هم می‌رود ده دفعه به ساعتش نگاه می‌کند، به موبایلش نگاه می‌کند، با بغل‌دستی‌اش حرف می‌زند، رفته آنجا که این لذت بهشتی را بچشد ولی همه‌اش حواسش جای دیگری است، هی این پا و آن پا می‌کند که این یک ساعت تمام شود و برود. بعضی‌ها که اصلاً می‌روند کلاس علمی کلی مسیر هم می‌روند و می‌بینند که استاد نیامده و کلاس تعطیل است خوشحال می‌شوند، برای چه خوشحالی؟ استاد نیامده! چه خوب! خب این در بهشت نمی‌تواند، حضرت فرمود این مجالس بوستان‌های بهشتی است، آدم باید بیاید بنشیند آرام بدون نگاه کردن به ساعتش به وقتش آن لذت را ببرد. من یک‌بار دیدم یک همچین جلسه‌ای را، جلسه‌ی میرزا اسماعیل دولابی رحمت الله علیه، میرزا وقتی ما می‌رفتیم جلسه‌اش ساعت نداشت، تمام هم نداشت کلاس یعنی کلاس تمام نمی‌شد. میرزا مثلاً شروع می‌کرد یک ربع بیست دقیقه صحبت می‌کرد بعد خودش چایی‌اش را می‌خورد و یک سیگاری می‌کشید بعد وسطی که داشت سیگار می‌کشید می‌گفت شما بخوان، یک‌دفعه یک کسی که آنجا بود شروع می‌کرد به خواندن همه‌ی کسانی که آنجا بودند سه دقیقه چهار دقیقه پنج دقیقه اشک می‌ریختند بعد یک‌دفعه یک کسی با جعبه شیرینی می‌آمد، وسط جلسه شیرینی می‌داد چایی می‌دادند، بعد دوباره میرزا ادامه می‌داد و بعد نیم ساعت دیگر، بعد دوباره میرزا یک سیگاری می‌کشید، یک کسی می‌خواند، یک کسی چایی می‌داد، دوباره میرزا یک ساعت دیگری حرف می‌زد، دوباره این می‌شد چهار ساعت! سه چهار ساعت همه می‌نشستند، بعد کلاس سیال بود یعنی این‌جوری نبود که همه بیایند این‌طوری بنشینند، نه، مثلاً یک کسی می‌آمد حالش را می‌کرد و سیر می‌شد می‌رفت و مثلاً می‌دیدی وسط کلاس نصف کلاس رفتند نصف دیگر آمدند، همین‌طور جمعیت می‌رفت و می‌آمد و میرزا هم همین‌طوری… در بهشت بود دیگر، او می‌ریخت و هرکه هرچقدر دوست داشت می‌آمد جمع می‌کرد و می‌رفت. خدا رحمت کند واقعاً بهشتی بود، جلسه‌اش هم همین‌طور.

توصیف بهشت و نعمت‌های آن

کجا اند این‌ها؟ ” تفجرت حوله العیون” تفجرت یعنی جوشش انفجاری چشمه‌ها، یک‌دفعه اطرافش همین‌طوری چشمه‌ها، آبشارها همین‌جوری می‌زند بالا، ترتیب را نگاه کنید امام چقدر قشنگ چیده است؛ تکیه‌اش را داده، خدام ریخته‌اند دورش، میوه و بقیه‌ی چیزها تعارف می‌شوند به او، چشمه‌ها می‌زند بیرون، “وجرت من تحتها الانهار” یک‌دفعه نهر جاری می‌شود از زیر پای او در کاخی که نشسته است یک‌دفعه نهر جریان پیدا می‌کند، “وبسطت له الزرابی” فرش‌های زربافت یعنی با طلا بافته شده، طلای آنجا چیست و فرش طلابافت چیست را ما نمی‌فهمیم دیگر، فرش‌ها را می‌آیند پهن می‌کنند در این بساط برایش، ” وصُفِّفَت له النمارق” می‌آیند بالشت‌ها را می‌چینند، خدمتکارها می‌آیند بالشت می‌چینند بالشت‌ها و تکیه‌ها را می‌چینند، پشتی‌ها را آماده می‌کنند.
“واتته الخدام بما شائت شهوته من قبل ان یسئلهم ذلک” این خیلی جالب است، می‌گوید خدام هرچه که این در ذهنش است قبل از اینکه بخواهد، قبل از اینکه بگوید این را می‌خواهم هرچی که در وجودش هست و الان هوس دارد برایش آماده می‌کنند.
“ویخرج علیهم الحور العین من الجنان” حوری‌ها هم از بهشت سرازیر می‌شوند می‌آیند برای این،
“فیمکثون بذلک ماشاءالله” این خیلی نکته مهم روانشناسی دقیقی دارد، این را چند جا در قرآن و روایات داریم، یمکثون یعنی با وجود این آنجا این‌ها یک مدتی باهم هستند، یعنی این عیاشی و کیافی که آنجا دارند خدا می‌گذارد این قشنگ بیاید در بهشت بنشیند و کیفش را بکند لذتش را ببرد، خستگی‌اش در برود، یمکثون یعنی مکث می‌کنند آنجا بذلک ماشاءالله، ماشاءالله یعنی هرچه خدا بخواهد معلوم نیست چقدر است، آن‌قدری هست که این قشنگ خوب قبراق می‌شود، می‌گوید خوب مهمانی کردم، حال کردم در مهمانی. وقتی دیگر خوب خستگی‌اش در می‌رود، حالا داستان از اینجا شروع می‌شود؛

رضایت و محبت الهی، برتر از بهشت

“ثُمَّ إنَّ الجَبّارَ یُشرِفُ عَلَیهِم” جبار یعنی خدا، خدا اشراف پیدا می‌کند به این‌ها، اشراف که دارد این‌ها متوجه می‌شوند که خدا دارد با آن‌ها حرف می‌زند، صدای خدا را می‌شنوند، خدا به آن‌ها وحی می‌کند و حرف می‌زند با این‌ها صحبت می‌کند. ” فَیَقولُ لَهُم” خدا به این‌ها می‌گوید که ” أولِیائی” ببینید دوست‌های من، ” وأهلَ طاعَتی” اهل اطاعت من ببینید خطاب‌ها خیلی خطاب‌های فوق‌العاده‌ای است، خدا به یکی بگوید دوست من! اگر خدا به یکی بگوید دوست من چه شود! این دوست من است، دوست من است یعنی بین من و این هیچی نیست همه‌چیز خیلی ندار هستیم ما باهم، این را تو باید اینجا بفهمی، اینجا باید درکش کنی.
دوست‌های من، اهل طاعت من کسایی که من را اطاعت می‌کردید، “وسُکّانَ جَنَّتی” ساکنان بهشت من، ” فی جِواری” همسایه‌های من، ساکنان بهشت من در کنار من، عجب تعابیری ست! آدم می‌فهمد در بهشت ابدی جاودان کنار خود خداست، کنار خدا! ” ألا هَل اُنَبِّئُکُم بِخَیرٍ مِمّا أنتُم فیهِ ؟” دوست دارید یک‌چیزی بگویم از اینی که در آن هستید بهتر باشد؟ خبر بدهم بهتان از چیزی که از این‌جایی که شما در آن هستید بهتر است؟ ” یَقولونَ : رَبَّنا وأیُّ شَیءٍ خَیرٌ مِمّا نَحنُ فیهِ!” پروردگارا چی از این‌چیزی که ما در آن هستیم بهتر است؟ ” نَحنُ فیمَا اشتَهَت أنفُسُنا ولَذَّت أعیُنُنا مِنَ النِّعَمِ ، فی جِوارِ الکَریمِ .” ما از هر نعمتی که دلمان بخواهد -دقت کنید محدودیت ندارد- هرچه که دلمان بخواهد، هرچه که از دیدنش لذت می‌بریم در جوار تو کریم هستیم، مگر چیزی بالاتر از این هم هست؟ دقت کنید بهشت یعنی مکان نامحدود، زمان نامحدود، نعمت نامحدود. ” قالَ : فَیَعودُ عَلَیهِمُ القَولَ” خدا حرفش را تکرار می‌کند، می‌خواهید یک‌چیز بهتری به شما بگویم؟ ” فَیَقولونَ : رَبَّنا نَعَم” آره! خدایا بله! ببینیم چه بهتر است، ” فَأتِنا بِخَیرٍ مِمّا نَحنُ فیهِ” آن‌چیزی که از این‌چیزی که در آن هستیم بهتر است را به ما بده، اگر تو می‌گویی بهتر است به ما بده، فَأتِنا. ” فَیَقولُ لَهُم” اینجا دیگر راجع به انسان دارد حرف می‌زند خدا، ” فَیَقولُ لَهُم تَبارکَ وتَعالى : رِضایَ عَنکُم ومَحَبَّتی لَکُم خَیرٌ وأعظَمُ مِمّا أنتُم فیهِ .” اینکه من از شما راضی‌ام، دوستتان دارم خیلی بهتر از این بهشتی است که شما در آن هستید، این را فقط آدم می‌فهمد، خیلی‌ها می‌گویند ته کار بهشت است، اصلاً خدا می‌خواهد راضی باشد می‌خواهد راضی نباشد می‌خواهد دوست داشته باشد یا دوست نداشته باشد، اگر آن بهشت جاودان را بده تمام است دیگر! خدا هم می‌دهد نمی‌گیرد بهشت جاودان را ولی برای کی کم است این؟ برای کسی که محبوبش کنارش نیست و می‌فهمد الله لازم دارد، برای آدم‌ها. می‌گوید اینی که من کنار شما هستم، رضایت من، و محبت من بالاتر از اینی هستش که شما در آن هستید. “فَیَقولونَ: نَعَم یا رَبَّنا” خدایا شکرت، مربی ما درست است. “رِضاکَ عَنّا ومَحَبَّتُکَ لَنا خَیرٌ لَنا وأطیَبُ لِأَنفُسِنا” رضایت تو و محبت تو بهتر است واقعاً و پاک‌تر و لذت‌بخش‌تر است برای ما، این خیلی خوب است. خوش‌به‌حال یک کسی که در دنیا دنبال این است، یعنی برایش مهم است خدا از او راضی باشد، خدا دوستش داشته باشد و برایش مهم باشد که از خدا راضی باشد و خدا را دوست داشته باشد. خوش‌به‌حال یک کسی که وقتی در دلش مراجعه می‌کند می‌گوید من از خدا خیلی راضی‌ام، از خدا هیچ‌وقت گله‌ای، شکایتی، چرایی، سؤالی ندارم. راضی‌ام ازش و دوستش دارم. می‌خواهمش همین‌طوری، می‌خواهمش خدا را. ما نمی‌توانیم واقعاً نمی‌توانیم که توان من نیست که بشود این را خوب جا انداخت، که خدا به اهل بهشت می‌گوید رضایت من و محبت من بالاتر از این بهشت است و آدم بتواند این را در دنیا استخدام کند و بفهمد.

آیه قرآن و اهمیت رضایت الهی

“ثُمَّ قَرَأَ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه‏السلام” سپس امام سجاد علیه السلام این آیه را خواند، «وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَـت جَنَّـاتٍ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا الأَنْهَـرُ خَــلِدِینَ فِیهَا وَ مَسَـکِنَ طَیِّبَهً فِى جَنَّـتِ عَدْنٍ وَرِضْوَ نٌ مِّنَ اللَّهِ أَکْبَرُ ذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ، خدا به مردها و زن‌های مؤمن وعده کرده که بهشت‌هایی که از زیر آن‌ها نهر جاری می‌شود، «خالدین فیها» این نعمت بالاتر از بهشت است، جاودانگی! خوب دقت کنید یک‌ذره انس بدهید ذهنتان را، این بار چندم است دارم می‌گویم، این شفا می‌دهد همه‌ی بیماری‌های انسان را، این یک کپسول، این یک معجون و این اکسیر شفا می‌دهد انسان را، آن‌هایی که می‌گویند ما نمی‌توانیم دست از اخلاق بد، دست از حسادت، دست از بدبینی، دست از تنگ‌نظری، دست از رقابت، دست از مسابقه، دست از مقایسه زندگی‌مان با دیگران برداریم یعنی همه‌ی این جهنم‌ها کافی است این یک کپسول خوب بخورند، خالدین فیها به جاودانگی در بهشت فکر کنند؛ همه‌ی کثافت‌ها از روح آدم می‌رود بیرون، آدم یک نفسی می‌کشد. دعواها، اختلافات زناشویی، گرفتاری‌ها، مشکلات و.. همه از زندگی آدم می‌رود بیرون. اگر آدم این را خوب بفهمد.
“مَساکنَ طَیَّبَهً” این طیبه از چیست خیلی کار دارد، ببین طیبه یعنی پاک انتسابش به مسکن است، می‌گوید خانه‌های پاک، این یعنی چه؟ خانه‌های پاک؟ “فِی جَنَّاتِ عَدْنٍ” عدن را قبلاً توضیح دادیم که کجای بهشت است، مفصل راجع به آن توضیح دادیم و اینکه از خدا انسان این را بخواهد، گفتیم بهشت چند مرتبه دارد، چند مدل و چند نوع بهشت داریم ما، یکی‌اش عدن است، یکی‌اش فردوس است، این‌ها فرق دارند با همدیگر. در بهشت‌های عدن حالا اینجا را دقت کنید حضرت چه کار کرده امام سجاد “وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَکْبَرُ” رضایت خدا خیلی بالاتر است، اینکه آدم خدا ازش راضی باشد و به این فکر کند، فقط آدم‌ها به این فکر می‌کنند که فلانی از من راضی باشد. در روابط زناشویی یکی از چیزهایی که خیلی می‌تواند آرامش بدهد به زن و شوهر، مهم‌تر از خود زناشویی است، این است که یک کسی مدتی بعد از همسر کسی بودن یک مرد ببیند خانم تو از من راضی هستی یا نه؟ از من راضی هستی یا نه؟ از اینکه من همسرت هستم؟ آن خانم برایش مهم باشد، شوهر من از من راضی هست یا نه؟ خیلی مهم‌تر از خود اصل زناشویی است، اینکه آدم بگوید خدایا ما خیلی روابط با هم داشتیم. ته قضیه تو خدایا راضی هستی از من یا نه؟ یک کسی برایش مهم باشد خدایا تو از من راضی هستی یا نه؟ در رضا من این را توضیح دادم؛ اولین مرحله‌ی ورود به رضا این است که در قلبت از خدا هیچ‌وقت ناراضی نشوی، هیچ‌وقت خدا برایت زیر سؤال نرود، هیچ‌وقت درگیر نشود دلش با تو، همیشه عاشقانه دوستش داشته باشی، این خیلی مهم است برای اینکه انسان مرضی شود، “راضِیَهً مَرْضِیَّهً” اول راضی شوید، بعد مرضی هم می‌شود، اول راضی! اگر نیستی بدان خیلی مریضی، باید بروی درمان کنی خودت را. چون نارضایتی‌های ما با خدا سر چیست؟ یا کمالات جمادی درگیری داریم سر معشوق‌های جمادی یا درگیری داریم سر گیاهی، کمالات حیوانی یا کمالات عقلی، اگر یک کسی فهمید این‌ها در رابطه‌ی من و الله اصلاً دخلی ندارد، من به‌عنوان یک انسان با خدا پیوند دارم من با این‌ها کاری ندارم که، اگر انسان توانست این را بکند از وجودش و بگذارد کنار تازه می‌تواند با خدا ازدواج کند؛ یعنی پیوند حقیقی بخورد با خدا، محرم خدا می‌شود تازه بدون این‌ها، این حرفی است که ما می‌زنیم.

ایمان و رضایت در شرایط سخت

شما ببینید این مؤمنینی که الان در غزه هستند قبل از اینکه وارد این مرحله بشوند خانه داشتند، شما بروید الرشید را نگاه کنید ببینید چقدر زیباست این خیابان کنار ساحل، چقدر جذاب است! این‌ها آن موقع زن و مرد و کودکشان خدا را داشتند الان که آب ندارند، برق ندارند، خانه ندارند، سرپناه ندارند، سرما دارد غلبه می‌کند، کشته می‌شوند، تکه‌تکه می‌شوند، دیدید خبرنگار از بچه‌ها سؤال می‌کند شما دوست دارید چه‌کاره شوید؟ می‌گویند ما بزرگ نمی‌شویم که کاره‌ای شویم، ما همه شهید می‌شویم… تا آن موقع که بچه‌اش جلویش تکه‌تکه شده، تا آن موقعی که جنازه‌ی اولی دومی سومی هشتمی را به دستش می‌دهند، تا الان که خانه‌اش خراب شده و یک چندساعتی آتش‌بس است با چه عشق و رضایتی این‌ها می‌آیند در خانه‌های خراب که هیچی نیست! خانه خراب است در خرابه نشستند با زن و بچه، آب دارند؟ نه، برق دارند؟ نه، غذا دارند؟ نه، در آنجا راضی‌اند از خدا و دفاع از خدا می‌کنند و حرف خدا را می‌زنند، عشقشان خداست، عشقشان رسول الله است، بعضی‌هایشان را دیدید؟ عشقشان امام زمان است. دیدید چه می‌گفت، اینجا کشور امام زمان است! به‌زودی مهدی به اینجا می‌آید. آن مادر فلسطینی‌ای که بچه‌هایش کشته شده بودند می‌گفت هرگز بچه‌هایم عزیزتر از حسن و حسین: فاطمه زهرا نیستند، این‌ها هیچ‌وقت با خدا در هیچ شرایطی مشکل پیدا نمی‌کنند. نه مثل ماها، ماها یک‌ذره شکممان جابه‌جا شود، یک‌ذره شهوت‌های جنسی‌مان جابه‌جا شود، یک‌ذره غذایمان، لباسمان، مشکل مالی چیزی پیدا کنیم عشق می‌رود اصلاً،
به قول سعدی: چنان خشک‌سالی شد در دمشق که یاران فراموش کردند عشق،
این‌ها نه این‌ها با هیچ خشکسالی‌ای، با هیچ جنایتی، با هیچ هشداری، با هیچ خشونتی، با هیچ قحطی‌ای، با هیچ کمبودی عشقشان کم نمی‌شود. پزشک بچه‌ی خودش را بدون بیهوشی عمل کرده و بچه زیر عمل روی دست بابا مرد، شهید شد… بدون بیهوشی عمل کردن می‌دانی یعنی چی؟ بدون بیهوشی پا قطع کردن می‌دانی یعنی چی؟ بچه را دارند بدون بیهوشی عمل می‌کنند او فقط دارد حرف از خدا می‌زند؛ یعنی روح این بچه کجاست که این‌جوری از خدا حرف می‌زند؟ ذکر می‌گوید، این بچه پنج‌ساله می‌گوید نمی‌دانید خدا کیست! شماها نمی‌دانید خدا کیست! این آدم است! آدم کجا می‌رسد…

تسبیحات موجودات و اهمیت درک معنوی

در اردوی اسماء الله در اردوی تسبیح ما تسبیحات سگ و گربه و موش و الاغ و اسب و پلنگ و شیر و عقاب و پنجاه تا حیوان را تسبیحاتش را یاد دادیم. گفتم برای چی خوب است این‌ها؟ برای چی امام حسین خواسته که این‌ها را یاد بگیریم، که موش چه می‌گوید، گربه چه می‌گوید این‌ها عبادت آگاهانه دارند دیگر غریزی نیست عبادت‌هایشان، یعنی تصمیم دارند عبادت می‌کنند مثل ماها، برای اینکه تو اگر آن عبادت‌ها را نفهمی عبادت‌هایت ممکن است از آن‌ها پایین‌تر باشد، ذکرهایت از آن‌ها پایین‌تر باشد، اینکه پیامبر فرمود: چه بسیار مرکب‌هایی که صاحبشان بهتر از خودشان است؛ چون ذکرهایشان بیشتر است. به خدا این صحنه خیلی پیش می‌آید قیامت که شترها، اسب‌ها، خرها می‌روند بهشت وقتی دارند می‌روند بهشت به صاحبانشان می‌خندند، به آن‌ها می‌گویند تو خری یا ما؟ می‌گویند تو حیوانی یا ما؟ ما داریم می‌رویم بهشت و صاحبانشان بهشت نمی‌روند. چون اصلاً این‌ها نمی‌فهمند خدا چیست، عبادت چیست، نماز چیست، ذکر چیست، سجده چیست، قنوت چیست، عبادت چیست، سبحان ربی الاعلی یعنی چی، «سبحان ربی»، ربی، ربی چقدر قشنگ! ربی الاعلی، ربی الاعظیم، مربی عظیمم، مربی اعلایم، چقدر در این عشق ریخته، پنجاه سالش هم شده ولی نمی‌فهمد دارد چه می‌گوید، نمی‌فهمیم چه داریم می‌گوییم. ما باید بکشیم بالا، بگوییم آقا این سگ چه می‌گوید من باید از این سگ بالاتر باشم، سگ آن‌قدر می‌فهمد قرآن را نگاه کنید، هدهد آن‌همه ذکر را فهم داشت، آن‌همه معرفت داشت، گزارش می‌دهد به حضرت سلیمان اصلاً یک دانشمند است، یک عالم ربانی دارد حرف می‌زند، یک کبوتر! یک هدهد! ما باید بکشیم بالا. ماها باید این حرف‌ها حرف‌های خودمان بشود نه تقلیدی بیانش بکنیم، باید عشق، ترانه، ترانه باید از وجود یک عاشق بیاید برای معشوقش، تو باید عشق داشته باشی، تو باید شور داشته باشی، تو باید معشوقت را جدی بگیری، تو باید به فکر لذت بردن، به فکر کیف کردن کنار الله بیفتی. من می‌خواهم امروز امام زمانم را بخندانم، می‌خواهم شادش کنم، می‌خواهم یک شادی به دل حضرت زهرا وارد کنم، می‌خواهم یک هدیه بدهم به حضرت معصومه، می‌خواهم به حضرت ام‌البنین یک هدیه بدهم، ما تصمیم نمی‌گیریم زندگی و رابطه داشته باشیم، ما همه‌اش یک‌طرفه می‌خواهیم بکنیم انگلی. یک دوستی بود دم اربعین قبل از اینکه شلوغ بشود حرم امیرالمؤمنین خیلی خلوت بود، رفت حرم امیرالمؤمنین گفت آقا همه‌ی بچه‌ها نرسیدن اینجا هم خلوت است تا کسی نیامده سرت شلوغ بشود الان همه می‌آیند نق‌نق و غرغرهایشان شروع می‌شود و ازت یک عالمه می‌خواهند، الان تا کسی نیست یکم جوک می‌گویم بخند آقا، به امیرالمؤمنین گفت یکم جوک می‌گویم بخند آقا حال کن، و واقعاً نشست برای حضرت علی چندتا جوک گفت، آقا چقدر کیف می‌کند یک بچه‌اش چیزی نمی‌خواهد، با خود آقا کار دارد، با خود امیرالمؤمنین کار دارد، آقا بنشین چندتا لطیفه بگویم بخندی یکم صفا کن! ماها تصمیم نگرفتیم با امام زمان با غیب وارد رابطه شخصی شویم هنوز خودمان را به این لیاقت نگاه نکرده‌ایم. همه‌اش لیاقت ما پایینی‌ها و کوچولوها و فسلقی‌ها هستند، آن موقع که آدم بفهمد خیلی بزرگ است خیلی خوب است، بفهمد بزرگ است، بفهمد حریف‌های دلش کی‌اند، بفهمد لیاقتش چیست و حریفانش کی هستند.

خلاصه

جملات ناب

  • نعمت‌هایی وجود دارند که از بهشت نیز بالاترند و این‌ها ویژه مقام انسانیت و قیمت‌های انسانی هستند.

  • محبت خداوند تبارک و تعالی، بالاترین نعمت و فراتر از خود بهشت است.

  • عشق به علم، کشف و پژوهش، معشوق‌های بخش فرشته‌ای وجود ما هستند که لذتشان در فهمیدن اسرار خلقت است.

  • در موطن انسانی، معشوق حقیقی “الله” است و انسان، خدا را برای هیچ‌چیز دیگری نمی‌خواهد، بلکه خود او را می‌جوید.

  • خلوت با معشوق در مراحل بالاتر، برای کسانی که در مراحل پایین‌تر بلوغ معنوی قرار دارند، قابل درک نیست.

  • بهشت با تمام نعمت‌هایش، برای کسی که دلش برای خود خدا تنگ می‌شود و با او کار دارد، کافی نیست.

  • بلوغ انسانی زمانی حاصل می‌شود که انسان هوس خدا، مسجد، حسینیه و درک معنوی را پیدا کند.

  • کسی که بالغ شود، حتی در بهشت نیز منتظر دیدار معشوق حقیقی خود، یعنی خداوند و اهل‌بیت (ع) می‌ماند.

  • امام سجاد (ع) فرمودند: “رضایت من از شما و محبت من به شما، بهتر و عظیم‌تر از هر نعمتی است که در آن هستید.”

  • رضایت و محبت الهی، بالاترین و پاک‌ترین لذت برای روح انسان است.

  • جاودانگی در بهشت، اکسیر شفابخش روح انسان است که می‌تواند تمام رذایل اخلاقی را از بین ببرد.

  • اولین مرحله ورود به رضایت الهی، این است که در قلبت هیچ‌گاه از خدا ناراضی نباشی و او را عاشقانه دوست بداری.

  • مؤمنین واقعی حتی در سخت‌ترین شرایط، عشق و رضایتشان نسبت به خدا کم نمی‌شود.

  • حیوانات نیز عبادت آگاهانه دارند و ممکن است درکشان از خدا و عبادت، از انسان‌های بی‌بلوغ بالاتر باشد.

  • باید بکوشیم تا درکمان از خدا و عبادت، از موجودات دیگر بالاتر رود و عشقمان به معشوق حقیقی، از وجودمان بجوشد.

  • باید تصمیم بگیریم با امام زمان (عج) و غیب، رابطه‌ای شخصی و عاشقانه برقرار کنیم و خود را لایق این ارتباط بدانیم.

فراداده ها

جایگاه در
درختواره انسان‌شناسی
شخصیت ‌های محوری این جلسه
راویان گفتاوردهای این جلسه