فهرست مطالب
Toggleمقام انسان در بهشت: خلیفه اللهی و قدرت نامحدود
بسم الله الرحمن الرحیم. بحثمان درباره مقام انسان در بهشت است و بررسی آیات و روایاتی که در واقع مقام خلیفه اللهی را در آخرت به انسان نشان میدهند، که انسان به جایی میرسد که هر چه اراده میکند، همان خواهد شد؛ یعنی انسان به جایی میرود که از نظر زمان و مکان نامحدود است و از نظر قدرت و اراده هم نامحدود است. هر انسانی برای همچین چیزی آفریده شده است. معنای دمیده شدن روح خدا در انسان، همین است که انسان قرار است که به اینجا برسد؛ یعنی هدف از خلقت انسان، تربیت انسانهایی است که مظهر خدا میشوند؛ یعنی همان طور که خداوند هر چه که اراده کند، همان خواهد شد، انسان هم قرار است که به همین جا برسد و اساساً برای تربیت در این بُرد آفریده شده است. پس اگر انسان فهمید که برای چه آفریده شده است، باید برنامهریزیهای زندگیاش را در چهار مرحله جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی بر اساس این هدف تنظیم کند؛ یعنی اگر انسان بخواهد هم در دنیا به شاخصههای سعادت برسد؛ یعنی عشق، آرامش و شادی برسد و هم در آخرت به این شاخصهها به شکل بینهایت نائل شود، باید دقیقاً بفهمد که او کیست؟ وقتی میگوید که من تو را برای خلیفه اللهی آفریدم، وقتی میگوید که من به فرشتهها گفتم به تو سجده کنند، تو باید بفهمی که قیمتت چه هست؟
درک قدر و قیمت خود و رهایی از محدودیتها
وقتی این آیات و روایات را میآورد و میگوید: من تو را برای اینجا خلق کردم، که هر چه اراده کنی، همان خواهد شد، تو باید قدر و قیمت خودت را بدانی و دست از محدودیتها برداری، دست از هر چیزی که تو را محدود میکند برداری. معنای این آیات و روایاتی که در عظمت بهشت هست؛ یعنی اینکه شما باید در یک نظام تربیتیای قرار بگیرید، که شما را به این بزرگی رشد دهد. شما در باشگاههای ورزشی که میروید، میبینید که عکس قهرمانهای آن رشته را به دیوار باشگاه زدند، چرا این کار را میکنند؟ برای اینکه شما بدانید که میتوانید شبیه به آن قهرمان شوید، چون هر چه که در بدن او هست، در بدن شما هم هست، هر استعدادی که او دارد شما هم دارید. شما قهرمانهای پرورش اندام را دیدهاید که چه هیکلهایی دارند، عکس آنها را به دیوار میزنند که شما بدانید هر چه که در بدن و عضله او هست در بدن شما هم هست، ولی شما باید زیر نظر مربی تربیت شوید، احتیاج به رب دارید و وقتی میتوانید به او برسید که زیر نظر مربی کار کنید. یک مربی که خودش دارای آن بدن هست میتواند شما را آن گونه تربیت کند. در نظام تربیتی انسان هم خداوند میفرماید: تو را برای خلیفه اللهی آفریدم، میگوید که من خودم مربی تو هستم، قرار است که تو شبیه به من شوی، من رب تو هستم، هزار مرتبه این را در قرآن تذکر میدهد که من مربی تو هستم، تو باید کاملاً خودت را به من بسپاری. این طور نیست که شما در هر نظام تربیتیای، بتوانید به آن وضعیت برسید. بعد هم بگوید که من برای شما مربی نمونه هم گذاشتم، این چهارده نفر را که خودشان رسیدهاند، خلیفه الله هستند، شما باید کاملاً تسلیم باشید که مربی روی شما کار کند، باید بتوانید مقاومتتان را در ابعاد جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی به صفر برسانید، تا مربی بتواند خوب شما را تراش دهد و به آن شکل در بیاورد. هر کجا که در بعد جمادی، شما مقاومت کنید و معشوق تراشی کنید در بعد اقتصاد و ماده و پول، یا در ابعاد گیاهی مقاومت کنید، آن جایی که پای شکم و خوراک و بچه و بدننمایی و خودنمایی و حجاب و لباس و این طور چیزها سر و کار دارید و پای اینها در میان است، میگوید خودتان را باید کاملاً تسلیم کنید. در ابعاد حیوانی هم باید کاملاً مقاومتتان را پایین بیاورید و در ابعاد عقلی هم همین طور؛ یعنی عقلتان را تسلیم تخصص خدا کنید، نگویید که نعوذ بالله من میفهمم، خدا نمیفهمد، یا من میفهمم، معصوم نمیفهمد، من بیشتر از مربیام و انبیاء میفهمم، من بیشتر از دانشمندان و علما میفهمم، مقاومتتان را پایین بیاورید.
ناچیز بودن علم بشر در برابر علم مطلق الهی
بدانید که او علم مطلق است و دانش شما چیزی در مقابل علم او نیست. همین یک نکتهای که من گفتم، کافی است که انسان در بعد عقلانی و علمی عبد خداوند باشد. اینکه انسان بعد از چند هزار سال کسب دانش هنوز نتوانسته حتی یک مخلوق از مخلوقات خدا را بشناسد؛ یعنی همه متخصصان و دانشمندان جهان را در هر رشتهای جمع کنید، بگویید شما در رشته خودتان تا به حال یک دانه مخلوق کاملاً شناخته شده دارید؟ میگویند: نه. مثلاً همه شیمیدانهای جهان را جمع کنند، بگویند: شما توانستهاید کاملاً یک عنصر را بشناسید، یا یک اتم، یک الکترون، یک نوترون؟ میگویند: نه. بعد از این هزاران سال، علم بشر هنوز به اندازه یک اتم هم نیست، به اندازه یک الکترون هم نیست؛ یعنی نمیتوانیم بگوییم: سر سوزن، سر سوزن، خیلی بزرگ است. علم بشر اینقدر ناچیز و اندک است. وقتی انسان این را فهمید، عقل و علمش را جلوی خدا مطرح نمیکند، اصلاً حیا میکند و خجالت میکشد، بیادبی میداند که بگوید: من رفتم دانشگاه، الان متخصص هستم، این جای قرآن را قبول ندارم، این جای روایت را قبول ندارم، اصلاً این در علم وجود ندارد. این توهمی است که بشر از علم میکند، والا بشر به معنای واقعی علمی ندارد، دانشی ندارد در برابر دانش خدا. وقتی بشر در این عصر به یک قطره از اقیانوس دانش نرسیده است، چطور میتواند بگوید که من فلان چیز را قبول ندارم؟ مگر علم شما چقدر هست؟ شما تحصیلاتی ندارید، سوادی ندارید، معلوماتی ندارید، آن چیزی که شما دارید، بسیار اندک است. خداوند برای اینکه به ما کمک کند که غرورهای علمی ما، ما را نابود نکند در مقابل خداوند، پوست کلفتیها و مقاومتهای علمی ما را کم کند که ما بتوانیم سریع حرکت کنیم، مدام نایستیم و بگوییم که اینجا را نمیفهمم، اینجا با عقل من جور در نمیآید، اینجا با چیزی که من خواندم جور در نمیآید، میفرماید: «وَ عَسی اَن تَکرهوا شیئاً وَ هوَ خیرٌ لَکُم»؛ چه بسیار چیزهایی که شما دوست ندارید، ولی برای شما بهتر است و به نفع شماست. «وَ عَسی اَن تُحبوا شیئاٌ وَ هُوَ شرٌ لَکُم»؛ و چه بسیار چیزهایی که شما دوست دارید، اما برای شما بد است. بعد خداوند برای دلیل آن میفرماید: «و الله یَعلمُ وَ اَنتم لا تَعلَمون»؛ خدا میداند و شما نمیدانید. در واقع این یک دلیل است که خدا میداند و شما نمیدانید، پس تسلیم شوید، سواد و علمتان را به رخ خدا و فرشتهها نکشید.
عظمت خلقت و نقش فرشتگان
همین بدنی که هشت هزار سال است که خلق شده است و بشر هنوز نتوانسته یک قطره خون و حتی یک سلول آن را هم کاملاً بشناسد، این کار فرشتههاست. یک موز، یک خیار، یک سیب، یک اتم، اینها همه کار فرشتههاست. شما هنوز علمتان به دانش و علم فرشتههای خدا هم نمیرسد. یک گل زیبا را هنوز بشر نتوانسته بشناسد، اما این کار عادی یک فرشته است که این کار را به آسانی انجام میدهد. موجودی به این زیبایی و زندهای که حیات دارد، خداوند میفرماید این گل را فرشته من ساخته است، تو چه میدانی از این؟ شما اصلاً میتوانید یک همچین کاری انجام دهید، یا میتوانید آن را بشناسید؟ شما که اصلاً نمیتوانید این کار را انجام دهید، میتوانید آن را بشناسید؟ این کار فرشتههای من است که به طور طبیعی این کار را انجام میدهند، شما مدام جلوی فرشتههای من حرف از علم نزنید، نگویید که من دکتری دارم، شما دکتری دارید نسبت به کسی که این رشته را نخوانده، اما نسبت به موضوع علمتان شما هنوز جاهل هستید، هیچ چیز نمیدانید، پس مقاومتتان را پایین بیاورید.
مقام عبودیت و تسلیم در برابر مربی الهی
وقتی انسان مقاومتش را در چهار مرحله، جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی پایین بیاورد، وقتی این چهار بخش را تسلیم کردید، به مقامی میرسید که آن مقام شما را به مربیتان شبیه میکند، به آن مقام میگویند: عبد. انسان دیگر عبد میشود؛ یعنی دیگر هیچ چیز از خودش ندارد و تسلیم امر خدا میشود در همه ابعاد. به محض اینکه کسی عبد شد، به سرعت قوای او فعال میشود؛ مثل کسی که به باشگاه رفته است و خیلی زود حرفهای مربی و استادش را گوش میکند، هر چیزی که مربی میگوید انجام میدهد، میبیند که یک ساله، دو ساله شبیه مربیاش شده است، ولی کسانی که تنبل و بیحوصله هستند، مدام بهانه میآورند، نامنظم هستند، یک مقدار گوش میکنند، دوباره رها میکنند، آنها هیچ وقت رشد نمیکنند و به خودشان آسیب میزنند.
عبودیت، بالاترین شرافت انسانی
لذا بالاترین مقامی که بالاترین شرافت را برای انسان به همراه دارد، مقام عبودیت است. وقتی میخواهیم از پیغمبر صلی الله و علیه و آله تعریف کنیم، بالاتر از رسالت پیغمبر چیست؟ عبودیت ایشان است، «وَ اَشهد اَن محمدً عبدُهُ و رَسولُه»، و بعد میفرماید که خود شما هم هر روز در راز و نیازتان با من این را بگویید، این قهرمانی که من آفریدم که از او بزرگتر هم نیست؛ یعنی مَثَل اعلی، خَلیفه الله، این که من آفریدم، عبد من بوده که به اینجا رسیده است. لذا خدا از طریق خودِ پیغمبر هم این پیام را به ما داده است، «عَبدی اَطِعنی حَتی اَجعَلُکَ مَثلی»؛ بنده من، مرا اطاعت کن، حرف مرا گوش کن، من به نفع تو حرف میزنم، هیچ گاه به ضرر تو حرف نمیزنم، هیچ وقت برای اذیت تو حرف نمیزنم، من مربی هستم، تو را دوست دارم، دوست دارم که تو هم شبیه به من شوی، پس به حرفهای من گوش کن تا بزرگ شوی که هم به سعادت دنیا برسی، هم به سعادت آخرت، هر چه گفتم گوش کن، «عَبدی اَطِعنی»؛ بنده من، من را اطاعت کن، تا من هم تو را مثل خودم قرار دهم، تا تو را مثل خودم تربیت کنم. بشارت از این بهتر؟ مژده از این قشنگتر؟ اینکه هر طور که دلتان خواست همسر داری کنید، هر طور دلتان خواست با خانواده همسر رفتار کنید، هر طور دلتان خواست بچه تربیت کنید، هر طور دلتان خواست کارهای اقتصادی کنید، هر طور دلتان بخواهد غذا بخورید، هر طور که دلتان خواست لباس بپوشید، هر طور دلتان خواست فعالیت اجتماعی داشته باشید، این طور نمیشود، همه را بیاورید من تنظیم کنم تا شما به یک نتیجه عالی برسید، هم خیر دنیا میبینید و به ثروت میرسید، به سلامت و عمر طولانی میرسید، به نشاط میرسید، هم از انتخابهای جمادی، گیاهی، حیوانی، عقلیتان سعادتمند میشوید و لذت میبرید، هم به خیر جاودانه میرسید. «یُرید الله بِکُمُ الیُسر وَ لا یُریدُ بِکُم العُسر»؛ خدا، آسانی شما را میخواهد، سختی شما را نمیخواهد، خدا نمیخواهد شما اذیت شوید، خدا میگوید: پس من اگر یک قانونی میگذارم، آن قانون برای سعادت شماست، برای رشد و موفقیت شماست. آن جایی که شما یک دستوری را زیر پا میگذارید، حالا هر چه که میخواهد باشد، در مسائل اقتصادی، در مسائل گیاهی است؛ مثل حجاب، غذا خوردن، بچهداری است، در بخشهای حیوانی است؛ مثل روابط اجتماعی، روابط خانوادگی، اخلاقیات، در بخش علمی است، هر جایی که من میگویم اگر شما مقاومتتان را کم کنید، به سعادت میرسید، پس حرف گوش کنید، دیگر ما دلیل از این محکمتر میخواهیم که حرف گوش کن باشیم؟ اینقدر بهانه نگیریم و بگوییم: نمیخواهم، دوست ندارم.
تسلیم در برابر اراده الهی و پرهیز از لجبازی
من میگویم که شما این طوری لباس بپوشید، حجابتان این طوری باشد، نمازتان این طوری باشد، روابط زن و مردتان این طوری باشد، غذا خوردنتان این طوری باشد، عبادتتان را این طوری انجام دهید، شما بهتر از منِ خدا میفهمید؟ یا مهربانتر از من به خودتان هستید؟ یا مهربانتر از من به بچه و خانوادهتان هستید؟ من شما را برای این مقام آفریدم، پس حرف من را گوش کن، اطاعت کن، زیر نظر مربیتان رشد کنید، تا به آن سعادت برسید، مگر شما سعادت را دوست ندارید، مگر عاشق خودتان نیستید؟ مگر سعادت دنیا و ابدیت را نمیخواهید؟ من هم شما را برای همین آفریدم، پس حرف گوش دهید تا به سعادت برسید، نگویید دوست ندارم، یا دوست دارم، این حرف خیلی احمقانه است، آن چیزهایی که شما دوست دارید، خیلی از آنها به ضرر شماست و آن چیزهایی که دوست ندارید خیلی از آنها به نفع شماست، تکیه و دلیل آن چیست؟ «و الله یَعلمُ وَ اَنتم لا تَعلَمون»؛ خدا میداند و شما نمیدانید. آن وقت جالب است که همین استاد و دکتر و مهندسی که در مقابل دستورات خداوند، یا این شاعر و فیلسوفی که در مقابل دستورات خداوند این همه مقاومت میکنند، وقتی نوبت به خودش و رابطهاش با شاگردانش میرسد، به شاگردانش یا به فرزندش میگوید: حرف من را گوش کن من از تو بهتر میفهمم، فرزندش میگوید: بابا، مامان، من دوست ندارم، میگوید: نه من بهتر از تو میفهمم. من میگویم که این کار را نباید انجام بدهید، این را نباید بخورید، اینجا نباید بروید، خودش آن دانش اندکش را به رخ فرزند و شاگردش میکشد، به آنها میگوید من میفهمم، من میدانم، شما نمیدانید، پس باید حرف من را گوش کنید، من رفتم دکتری گرفتم، پس شما باید من را اطاعت کنید، من مهندس هستم، باید حرفهای من را گوش کنید، اگر کسی به او محل نگذارد، خیلی عصبانی و ناراحت میشود، میگوید اینها به حرفهای منِ متخصص توجهی نمیکنند، بعد نوبت خودش با خدا که میرسد، همان بچهبازیها و حماقتها و مقاومتها را دارد، برای همین این طور آدمها وقتی که محشور میشوند، روز قیامت به صورت میمون محشور میشوند، دیگر انسان نیستند، آدم لجباز، به شکل میمون محشور میشود، هیچ دلیلی برای اینکه خدا را اطاعت نکنند، ندارند و بعد مقاومت میکنند، به این آدمها میگویند: لجباز. در امتهای قبلی این اتفاق میافتاد، «فَقُلنا لَهُم کونوا قِرَدَهً خاسِئین»؛ لجبازی میکردند، بعد از اینکه پیغمبر برای آنها این همه معجزه میآورد و اتمام حجت میکرد، باز لجبازی میکردند، خدا هم غضب میکرد و میگفت: میمون شوید، همه آنها میمون شدند، ولی حالا به برکت پیغمبر رحمهٌ للعالمین خدا این نوع عذابها را از امت پیغمبر صلی الله و علیه و آله برداشته است، ولی باطن همان شکل میمون است، چون لجباز است، هیچ دلیلی برای اطاعت کردن خداوند ندارد، ولی میبینید که با حماقت و لجبازی سرِ حجاب، سرِ نماز، سرِ خمس، سرِ زکات، سرِ حج، سرِ روزه گرفتن، سرِ شوهرداری درست، زنداریِ درست، تربیت فرزند، دیدنیها، شنیدنیها، خوردنیها، لجبازی دارد، سرِ هر چیزی با خدا لجبازی میکند، فقط به چه دلیل؟ اینکه دوست دارم، دوست ندارم؛ یعنی یک حرف کاملاً بچهگانه. خداوند آیات بهشت را برای ما گذاشته است، میگوید: مقام و درجه شما این است، شما هر چه که اراده کنید، همان خواهد شد.
بهشت، تجلی اراده انسان در سایه اراده الهی
به شرطی که ارادهتان را در اراده من ذوب کنید، مقاومتتان را در همه ابعاد پایین بیاورید، تا سریعاً رشد کنید. شما هر چه بیشتر اطاعت کنید، قوای بینهایت شما بهتر، سریعتر و آسانتر پرورش پیدا میکند. اینکه میگوید: این بهشت در اختیار انسان است، خصوصیات آن را دقت کنید، از نظر مکان، نامحدود در اختیار انسان است، زمان نامحدود، امکانات نامحدود، شما هر چه که دلتان میخواهد در یک زمان و مکان نامحدود در اختیارتان هست، شما دیگر چه چیزی از این بالاتر میخواهید؟ هر چه اراده کنید: «لَهُم ما یَشاؤن»؛ هر چیزی که شما بخواهید، مقاومتتان را کم کنید و دست از محدودیتها بردارید. محدودیتها کجا میآید؟ میگوید: شما باید رحمان و رحیم شوید، پس 1. به شکل نامحدود انسانها را دوست داشته باشید و مقید به هیچ شرطی نباشید، 2. آرامش داشته باشید، 3. شاد باشید، برای چیزی غصه نخورید، هر چیزی که سر راه زندگی شما قرار میگیرد، میخواهد شما را تربیت کند، شما را بسازد، پس بایستید تا آن اتفاق شما را شکل دهد، جیغ و داد نکنید و ناراحت نشوید، نگویید: پدرم این طوری کرد، شوهرم این طوری کرد، فرزندم این طوری کرد، دوستم این طوری کرد، الان مالم را بردند، غصه نخورید، بایستید، آن اتفاق قرار است که شما را بزرگ کند. سلام خدا بر امام عزیزمان، امامی که امروز مهمان ایشان بودیم، امام عسگری علیه السلام، فرمودند: «هر بلایی که سر مؤمن بیاید، حتماً یک نعمتی بزرگتر، آن سختی را پشتیبانی و حمایت میکند»؛ یعنی اگر هر بلایی میآید، آن بلا در یک پوششی از یک نعمت عظیم سراغ شما میآید، شما باید چشمتان را روی آن مشکل ببندید و آن نعمتی که این سختی را احاطه کرده است را ببینید، آن خیری که این سختی را احاطه کرده است را ببینید و حواستان به آن باشد، چشمتان را باز کنید و آن را ببینید. (امروز آخرین جلسه است، در این مقام انسان).
قدرت اراده انسان در بهشت: تغییر طعم و ظاهر
پیامبر صلی الله و علیه و آله میفرماید: «وَ الذی نفسُ مُحمدُ بیده»؛ قسم به کسی که جان پیامبر (جان من) در دست اوست، «لَیَأخذنَ اَحَدکُم الُقمه فَجَعلنا فی فیه»؛ یکی از شما در بهشت، لقمهای را بر میدارد بخورد، هر چیزی، غذایی، لقمهای بر میدارد که بخورد، «ثُم یَخطر علی بالهی طَعام الاخر»، دقت کنید، اینکه میگوید: همه چیز تابع اراده شماست، میفرماید: همین که چیزی در دهانش میگذارد و میخورد، یک دفعه هوس چیز دیگری میکند، میگوید: همین که مزه چیزی را که خورد در دهانش آمد، همان غذا در دهانش میشود همان طعم و غذایی که او آرزو کرده بود؛ یعنی آنن، خدا نمیگوید: که حالا این لقمهای که در دهانت هست را بخور، بعد آن غذایی که دلت میخواهد برای تو آماده میشود، معطلی ندارد، بحث اصلاً سرِ شکم و مزه و اینها نیست، «اِنما امرهُ اذا ارادَ شئَ اَن یَقولُ لهُ کُن فَیکون»؛ وقتی من چیزی را اراده میکنم و همان خواهد شد، تو هم مثل من هستی، خدا نمیگوید: الان این را بخور، بعد آن غذا هم برای تو آماده است، نه، حتی به آنجا نمیرسد، میگوید: همان لقمهای که شما در دهانتان گذاشتید و مزه آن را چشیدید، مزه آن در دهان شما عوض میشود و مزه طعام دیگر در دهان شما میآید، ببینید پیامبر چطور مقام خلیفه اللهی را میخواهد بگوید، یک مثال گیاهی برای ما میزند، پس پیغمبر صلی الله و علیه و آله هم مثال جمادی زدند، هم مثال گیاهی، هم مثال حیوانی و هم مثال علمی برای ما زدند، ما در این مدت که قرآن خواندیم همه اینها را داشتیم، هر چیزی که شما به ذهنتان خطور میکند و شما آرزو میکنید، در جا و همان لحظه تابع اراده شما آفریده میشود، میخواهد بگوید که انسان کیست.
اراده انسان، خالق واقعیت در بهشت
«فَیتَحولُ الطَعام الَذی فی فیه عَلی الذی اِشتهی»؛ آن غذا و طعامی که در دهانش هست، متحول میشود به آن چیزی که اشتهای او بود، میخواهد بگوید که همه چیز تابع اراده شماست، هیچ چیز، هیچ چیز نیست، هیچ چیز آن چیزی که شما میبینید نیست، همه چیز، تابع اراده شماست، شما میگویید مثلاً من الان میخواهم فلان چیز را بخورم، بعد میگویید که ای کاش الان به جای این، فلان آب میوه بود، همان لحظه اتفاق میافتد، همین که میگویید: ای کاش، دلم خواست، تمام میشود. در داستان موسی علیه السلام وقتی میخواهد مقام انسان و خدا را بگوید، «ما تِلکَ بِیَمینک یا موسی»؛ موسی چه چیزی در دست توست؟ موسی، چطور باید جواب بدهد؟ میگوید: «هیَ عصایَ اَتوَکأ عَلَیها وَ اهش بها عَلی غَنَمی»؛ این عصای من است، من به این تکیه میکنم، با این به درخت میزنم، برگ میریزم برای گوسفندانم، حالا ببینید خدا میگوید، من که هستم، میگوید: حالا عصایت را به زمین بیانداز، «فَل عصاک»؛ عصایت را به زمین بینداز، فَهی علی ؟»؛ عصا تبدیل شد به اژدها، خدا میخواهد بگوید: موسی، برای تو عصا، عصاست، برای من میتواند همه چیز باشد، برای من همه چیز، همه چیز است، چون من آن را این گونه آفریدم، الان اراده میکنم، چیز دیگری میشود، دقت کنید، چیزی که تمرین کردیم در اردوهای توحید، که «الله» هستی بینهایت است و همه موجوداتی که ما میبینیم، ارادههای «الله» است، اراده کرده است که کوه باشد، درخت باشد، دریا باشد، فیل، شیر باشد، هستی است، ظهور خودش است و با اراده عوض میشود، به انسان میگوید که شما هم مثل من میشوید، دقت کنید که انسان؛ یعنی چه؟ شما هم همین طور خواهید شد، این مربوط به آخرت نیست، دنیا هم همین طور است.
رهایی از محدودیتها در دنیا و آخرت
در دنیا هم اگر شما محدودیتها را بردارید، خودتان این محدودیتها را ایجاد کردهاید، غم و غصههای الکی، حرص و جوشها، حسادتها، مسابقهها، مقایسهها، مدام درگیر جهنم هستید، مدام غصه خوردن است، رقابت، دست از اینها بردارید، وقتی دست برمیدارید، در دنیا هم همه چیز تابع اراده شما میشود، این طور نیست که مختص آخرت باشد، اینجا هم همین میشود. پیغمبر آیه 71 سوره زخرف را میخواند: «ثُمَ قَرَأَ فیها ما تشتهیه الانفس وَ تلذ اَلأعیُن وَ اَنتم فیها خالِدون»؛ در بهشت، هر چیزی که شما اراده کنید، «تشتهیه الانفس»؛ آنچه که دلتان بخواهد، «انفس»؛ یعنی دلها، جانها، هر چیزی که جانها بخواهند آنجا هست، تابع اشتهای شماست، هر چیزی که شما میخواهید، تابع اراده شماست، بهشت، تابع میل و اراده شماست، «وَ تلذ اَلأعیُن»؛ و چشمها از آن لذت میبرند، هر چیزی که میخواهید و از دیدن آن لذت میبرید، همان اتفاق میافتد، الان میگویید که دوست دارم رنگ فلان چیز عوض شود، یا فلان درخت، فلان تخت عوض شود، بلافاصله عوض میشود. قرآن فرمود: چشمههای بهشت همه تابع اراده شماست، «عَینَا یَشربُ بِها عِبادالله یفجرونها تفجیرا»؛ آنهایی که بنده هستند، هر کجا که دلشان بخواهد چشمه ایجاد میکنند، میگوید که من الان این جای بهشت دوست دارم که یک چشمه ایجاد شود، چون بهشت او بینهایت است، مهمان هم دعوت کرده است؛ مثلاً میگوید: برویم در این چمنزاری که من سراغ دارم یک میلیون مهمان دعوت کردم، میگوید: الان این جای بهشت را چشمه میکنم، فلان جا را آبشار میزنم، میخواهند لذت ببرند، همه چیز تابع اراده شماست، این طور نیست که معماری بهشت، یک معماری ثابت باشد، بحث معماری را قبلاً مفصل کردهایم، این طور نیست که بگویند اینجا یک معماری ثابت است، بروید اینجا زندگی کنید، مثل اینجا که میگویند: اینجا همین طوری است، کاری هم نمیشود کرد، میگوید هر طور که شما دلتان بخواهد، معماری آنجا تابع شماست، شما میتوانید آن را تغییر دهید، این به خاطر است که شما تابع خدا بودهاید، پس شما هر چه ارادهتان را تابع خدا میکنید، میلتان را تابع خدا میکنید، بینهایت و وجود تابع شما میشود، مژدهای از این بزرگتر وجود دارد؟ اله و مربیتان با شما این گونه حرف میزند. «مَن کانَ الله کان الله له»؛ هر کس برای خدا شود، خدا برای او میشود، بهشت چیست؟ بالاتر از بهشت. از این بهتر چه میخواهید؟ این مقام انسان است، بفهمیم برای چه به دنیا آمدیم، حرف گوش کنید، اینقدر مقاومت نکنید، باطنتان مثل میمون میشود، آخرت هم میمون محشور میشوید، پس لجبازی نکنید، حرف گوش کنید.
بازار صورت در بهشت و تغییر ظاهر به اراده انسان
حالا این لذت غذایی بود، تغییر غذایی، ارادهاش این بود که مزه را تغییر دهد، حالا دیدنیها را بررسی کنیم، تشبیه و استعاره میآورد که ما بفهمیم والا همان طور که عرض کردم همه چیز تابع شماست، ولی چون ما نمیتوانیم این را خوب درک کنیم، پیامبر هم نمیخواهد سخنرانی کند و توضیح دهد، میخواهد در یک جمله یک چیزی را به شما بفهماند: «وَ اِنَ فیها صُورَ رجالٍ وَ نِساءٍ یَرکَبونَ مراکِب اَهل الجنه فَأِذا أَعجَبَ أَحَدَهُم الصورهُ قال: اجعَل صورَتی مِثلَ هذه الصورَهِ فَیَجعَل صورَتَهُ عَلَیها وَ اذا أَعجَبتَهُ صُورَهُ المرأه قال: رَبِّ اجعل صورهَ فلانَهُ زَوجَتَه مِثلَ هذهِ الصوره فَیرجِعُ وَ قَد صارَت صورَهُ زَوجَته عَلی ما اشتهی»؛ به آن میگویند: بازار صورت، میگویند در بهشت جایی است که روایتهای آن متعدد است، به آن میگویند: بازار صورت و بازار چهره، چرا بازار به کار برده است؟ بازار، محل پیشنهاد است، شما میگویید: چه پارچههای زیبایی، چه لباسهای زیبایی، محل پیشنهاد است، بازار یک نمایشگاه است، شما تا وقتی که به بازار نروید نمیتوانید چیزی خرید کنید، میگوید من رفتم به بازار این چیزها را نیاز داشتم، خریدم، رفتم دیدم چه خوراکیهای خوشمزهای آوردند، خریدم، رفتم میوهفروشی این میوهها را خریدم، بازار، محل عرضه چیزی است که شاید شما به ذهن و فکرتان نرسد، این پیغمبر شماست، با این عظمت، میفرماید: تصاویری از زنان و مردان هست در بهشت، حالا عرضه به چه صورتی است؟ فوقالعاده است، میگوید که این چهرهها، زن و مردان بهشتی بر مرکبهای اهل بهشت سوار هستند؛ یعنی در مرکب و در حرکت خودش را به شما عرضه میکند؛ یعنی در یک حالت کاملاً رمانتیک، در یک حالت فوقالعاده زیباست وقتی خودش را به شما عرضه میکند، بعد میگوید: وقتی قیافه مردان را میبیند، مردهایی از بهشتیها که به آنها عرضه میشود، «فَأِذا أَعجَبَ أَحَدَهُم الصورهُ»؛ تا از یکی خوشش میآید، میگوید که خدایا قیافه من این شکلی بشود، من دلم میخواهد که از این به بعد قیافه من این شکلی شود و جا در جا قیافه او عوض میشود، خدایا من دلم میخواهد که این شکلی بشوم، صورت، اندام، قد، رنگ چشم، موها، دلم میخواهد که این گونه بشوم، همان طوری میشود، همان طور که شما دلتان میخواهد، صورتتان عوض میشود، هیکلتان عوض میشود.
بهشت، تجلی نفس انسان
بعد میگوید: چهره خانمها را میبیند، میگوید: خدایا چهره همسر من این گونه شود، بر میگردد میبیند که چهره خانمش عوض شد، چهره همسر بهشتی او همان چهرهای شد که او دلش میخواست، همه چیز تابع اراده شماست، پس دقت کنید، در خوردنی، در پوشیدنی، در نوشیدنی، در قیافه و ظاهر، در تخت، در معماری، همه چیز تابع شماست، معنایش این است که آن بهشت با آن عظمت، زمان و مکان نامحدود و امکانات در حقیقت تابع شماست. من قبلاً هم گفتم به اشاره، الان هم به اشاره میگویم حالا نمیدانم که متوجه بشوید یا نه، گفته بودند که حاج آقا شما چرا مدام از بهشت میگویید، از جهنم نمیگویید؟ حاج آقا هم گفتند: جهنم را همه میروید و میبینید، از بهشت که نمیروید میگویم، ان شاء الله بهشت بروید اینها را ببینید و متوجه بشوید اینها را، دقت کنید، همه چیز خود شما هستید، همه چیز، شأنی از شئون خود شماست، در واقع همان که اول بحث گفتیم که بهشت در نفس است، نه نفس در بهشت، همان طور که جهنم در نفس است، نه نفس در جهنم، پس یک همچین چیزی را همین الان هم دارید، آدم وقتی میرود به باشگاه پرورش اندام و بدنهای آنها را میبیند، میگوید: یعنی بدن من هم این طوری میشود؟ الان که مثلاً ما یک هیکل استخونی یا یک هیکل قناص داریم، میگوید که آن استعداد درون شماهم هست. کسی که شده است علامه، از کودکی هم اینها را داشته است، پرورش پیدا کرده است و به این صورت شده است، انسان همه استعدادها را دارد، یکدفعه میبینید که یک بچه هشت ساله میشود یک خلیفه الله، یا میشود: امام.
رهایی از جهنمهای درونی و بیرونی
پس جهنم و بهشت خودتان هستید، دقت کنید که خودتان چه کسی هستید؟ در جهنمها خودمان را نگه نداریم، نه جهنمهای جمادی، نه جهنمهای گیاهی، نه جهنمهای حیوانی و نه جهنمهای عقلی خودمان را معطل نکنیم، در جهنمها نایستیم، هم دنیا میسوزیم و میبازیم و هم آخرت. وقتی حسادت میآید به سراغتان، در جهنم هستید، وقتی مسابقه و مقایسه به سراغتان میآید در جهنم هستید، وقتی بدبینی میآید در ذهنتان، درگیر هستید، وقتی به زبان میآورید بدتر میشود، وقتی بر اساس آن عمل میکنید، همه چیز و همه کس را آتش میزنید، دست از این جهنمها در زندگیمان برداریم، دست از محدود نگاه کردنها، محدود بودنها برداریم. روایت از امام زین العابدین علیه السلام است که میفرمایند: «من طلبَ الغنی و الأموالَ وَ السِّعَه فی الدُّنیا فأِنَّما یَطلُبُ ذلک للراحَه»؛ کسانی که در دنیا به دنبال بینیاز شدن و ثروتمند شدن و آسایش هستند، چرا اینها را میخواهند؟ میفرماید: «فأِنَّما یَطلُبُ ذلک للراحَه»؛ اینها راحتطلب هستند، میخواهند که همه چیز تابع اراده خودشان باشد، میخواهند که سختی نکشند، میروند به دنبال پول بیشتر، توسعه بیشتر، هر چه که میخواهد بخرد، هر چیزی که دوست دارد، بپوشد، «وَ الراحهُ لَم تُخلَق فی الدنیا»؛ در حالی که راحتی در دنیا خلق نشده است، چون دنیا باشگاه است، شما وقتی به باشگاه میروید، معنای باشگاه معلوم است؛ یعنی شما باید لباستان را عوض کنید، بروید تمرین کنید، اینجا، جای تمرین است، دنیا، باشگاه است، «وَ لا لأهل دنیا»؛ برای اهل دنیا هم خلق نشده است، لذا برای همین هم هر چقدر شخص پولدارتر میشود، آمار جهانی را نگاه کنید، نه آمار ایرانی و مسلمانها، آمار غربیها و خارجیها، در این کتابی که من نوشتم: تحت عنوان ظهور و سقوط تمدنها، آمارها را آوردهام، آمار جهانی میگوید: هر چقدر انسان پولدارتر، تحصیلات بالاتر، طلاق، خودکشی، مشکلات روحی و روانی بیشتر میشود.
تقوا، راهی برای بهرهمندی از ثروت و تحصیلات
مگر اینکه انسان تقوا داشته باشد، مؤمن باشد که بتواند از ثروت بیشتر و تحصیلات بیشتر تواضع، ادب، آرامش، رحمانیت و شادی کسب کند، اگر بلد نباشد، هر چه ثروت او بیشتر میشود، هر چه تحصیلات او بالاتر میرود، سطح بیماری او بیشتر میشود، آمار بگیرید، در کشور خودمان، بالای نود درصد خودکشیها، متعلق به این طبقات است، پس اینکه همه دوست داشتند شبیه به او شوند چرا این طوری شد، چرا اینقدر طلاق بالا رفت؟ چرا خودکشیها اینقدر زیاد شد؟ فقط مؤمنین هستند که میدانند چگونه وقتی پولدار میشوند، این پول را برای شادی و آرامششان استفاده کنند، نه رقابت و چشم و هم چشمی و مقایسه، چون بینهایتطلب است، وضع مالی او هم خوب میشود، قبلاً اتومبیل نداشت، الان اتومبیل دارد، اما از زمانی که اتومبیل خریده است، با آن که نداشت مقایسه نمیکند، با کسی که اتومبیلش از او بهتر است مقایسه میکند، حالا دیگر دردسر و رقابت شروع میشود، حسرت خوردن، شاکر نیست که اتومبیل دارد، شاکی است که چرا اتومبیل او کمتر از فلانی است، زندگی او مدام در مقایسه است، شوهر و فرزندش، ازدواج کردن و نکردنش، همه چیز او دائماً در جهنم است. حضرت میفرماید: خداوند این را برای اهل دنیا قرار نداده است، ولی برای «اهل الله» همین جا هم راحتی هست، آنها همین جا هم بلد هستند، شاد باشند، خدا رحمت کند شهید دستغیب را، ولی خدا، میفرمود: لذتی که مؤمن در دنیا میبرد، بهشتیها در بهشت نمیبرند، بلد است که چطور در دنیا لذت ببرد، «اِنما خُلقتُ الراحهُ فی الجنه وَ لأَهل الجنه»؛ راحتی برای بهشتیها و اهل بهشت آفریده شده است، وقتی انسان این روایت را میفهمد، همین جا به راحتی میرسد؛ یعنی راحت است و نمیخواهد که با هیچ کس مسابقه بدهد، قرار نیست که با هیچ کس زندگیاش را مقایسه کند، قرار نیست که روی دست کسی بلند شود. قرآن فرمود: ما بهشت را برای کسانی قرار دادهایم که نمیخواهند روی دست کسی بلند شوند، «تِلکَ الدارُ الاخِره نَجعَلُها للَذینَ لا یُریدونَ علّوا فی الاَرض»؛ ما بهشت را برای کسی قرار دادیم که نمیخواهد از بقیه جلوتر و برتر باشد. به محض اینکه این آمد در ذهنتان که سواد من از بقیه بالاتر است، از باجناقم، از برادرم، از … بیشتر است، ما الان زن و شوهر داریم که به همدیگر حسادت میکنند؛ یعنی مرد نادان و احمق میگوید: خانمم مثل من هیئت علمی دانشگاه شده است، اتفاقاً از من هم موفقتر است، به او پیشنهادهای بهتری دادند از نظر شغلی و موقعیت اجتماعی، اما او شروع کرده است به اذیت و آزار این خانم که شما حق ندارید به دانشگاه بروید، حق ندارید سر کار بروید، چون نمیتواند ببیند که خانمش از او بالاتر است، به همسرش حسادت میکند، به جای اینکه خدا را شکر کند و از موفقیت همسرش لذت ببرد، به او حسادت میکند و بر عکس گاهی اوقات زن هم همین طور است، مدام شروع میکنند از همدیگر ایراد میگیرند، برای هم مانعتراشی میکنند و مدام همدیگر را آزار میدهند. قرآن میفرماید: اگر در ذهنتان با دیگران در مسابقه هستید، دیگر به بهشت راه پیدا نمیکنید، مسابقه و مقایسه را کنار بگذارید، این دو جهنمی هستند که هم دنیا را میسوزانند و هم آخرت را، هر چه هستید، راضی باشید، پیشرفت و تلاش کنید ولی برای خودتان تلاش کنید، با کسی کاری نداشته باشید، اگر شد، الحمدلله، اگر هم نشد بیشتر باید گفت: الحمدلله، چون اگر اینجا نشد، برای آخرتتان ذخیره شده است، پس چرا غصه میخورید؟ شما دیگر عقب نمیمانید، چیزی از دست نمیدهید که بخواهید ناراحت شوید و غصه بخورید.
آسیبهای رقابت و مقایسه در تربیت و زندگی
ما بچهها را همین طور کوچک و نادان تربیت کردهایم که مثلاً اگر کنکور قبول نشد و دوستش قبول شد، بنشیند غصه بخورد، چون او درگیر اینکه قبول نشده، نیست، درگیر مقایسه و مسابقه است و حتی خود من که سی، چهل دانشکده پزشکی تدریس میکردم، یک موقعی با دوستان دانشگاهیمان گفتیم که بیاییم بررسی کنیم که در این دانشکده ما چند تا دانشجو داریم که خودشان رشتهشان را دوست ندارند؟ دیدیم که از هر ده دانشجو، سه تای آنها از رشتهشان متنفر هستند، نارضایتی از رشته دارند، حالا او چرا آمده به دانشکده پزشکی؟ چون مسابقه و مقایسه داشته، گفته، من حتماً باید بروم این رشته قبول شوم، خودش هم این رشته را دوست نداشته، ولی میگوید: باید خودم را مطرح میکردم، یا از دیگران عقب نمیماندم، مسابقه است، اما اگر او آزاد بود، رشته مورد علاقهاش را میخواند و لذت میبرد و برای او بهشت بود، هر چه که خودتان دوست دارید، هر چه که خودتان میخواهید. یاد میآید وقتی خودم دانشگاه قبول شده بودم، رتبهام شده بود، 23، بعد رفتم رشتهای را انتخاب کردم که خیلیها از شنیدن آن مشمئز میشدند، میگفتند شما با داشتن این رتبه چرا این رشته را انتخاب کردید؟ این همه رشته خوب و باکلاس، گفتم: من این رشته را دوست داشتم، گفتند: تو دیوانهای، این رشته، نه پول دارد، نه شهرت دارد، نه کلاس دارد، چرا این رشته را انتخاب کردید؟ اینجا شخص با علم خودش هم بازی و رقابت و مسابقه میدهد، دو باجناق بچه خودشان را وسیله مسابقه گذاشتن میکنند که بچهها به کدام دانشگاه رفتهاند، چه رشتهای میخوانند؟ بچهها را هم اسیر میکنند، بچههای کلاس اول ابتدایی، اسیر دست پدر و مادرهای احمق و نادان که شما حتماً باید این رشتهها را قبول شوید.
قربانی کردن آرامش و عشق در راه رقابت
دختر خانمی آمده بود، گریه میکرد، میگفت: ما الان چند سال است که عقد کردهایم، پدر شوهر من نمیگذارد که ما ازدواج کنیم، میگوید: عروس من باید حتماً پزشک باشد، من هم اصلاً این رشته را دوست ندارم، میگوید: چون پسر من پزشک است، عروسم هم باید پزشک باشد، شما حتماً باید بروید پزشکی بخوانید، میگوید: من اصلاً دوست ندارم، من به رشته دیگری علاقه دارم، جلوی ازدواج ما را گرفتهاند که یا این، یا هیچ. بزرگان احمق، بزرگانی که رقابت میکنند سر فرزندانشان، شاگردانشان، در مدارس، مدیری رقابت میکند، با یک مدیر دیگر سر تعداد بیشتر قبولی کنکور، یا تعداد بالاتر قبولی با نمره آن چنانی، بعد این مدیر، به جای اینکه بحثهای معنوی، تربیتی مدرسه برسد، اینقدر احمق است که بچهها را قربانی رقابتش با یک مدیر دیگر میکند، الان نظام آموزشی ما، یک نظام آموزشی سالم نیست، متعادل نیست، الان کسانی متولی امور تربیتی و علمی شدند که دائماً دیگران را در آتش رقابت، بچههای ما را میسوزانند و آتش میزنند، مواظب باشیم در این رقابتها دیگران را نسوزانیم، یک موقعی از عزیزان به من میگویند: فرزند من افسردگی گرفته است، میداند که امسال نمیتواند امسال قبول شود، میگویم فدای سرتان، من به بچههای خودم هم گفتم یک سال نمیخواهد قبول شوید، هم به دخترانم، هم به پسرم گفتم نمیخواهد قبول شوید، بروید امتحان بدهید، اگر دوست داشتید، تمرین کنید، سال بعد هم وقت هست، هیچ وقت دیر نمیشود، مسابقه میدهد، میگوید: حتماً امسال باید امتحان بدهد، حتماً هم باید قبول شود، این یعنی جنایت، به بچهها و نسلتان، به خواهر و برادرانتان، معلمهایی که به شاگردانشان جنایت میکنند، میگویند: شما باید امسال حتماً فلان رتبه را داشته باشید، حتماً باید فلان دانشگاه قبول شوید، این بیچاره الان بدنش نمیکشد، علاقههایش نمیکشد، امسال باید استراحت کند، دوازده سال درس خوانده است، بگذارید یک مقدار نفس بکشد، میگوید نه حتماً باید قبول شوید، تند تند اینها را در این دانشگاهها میکنیم، از آن طرف همه آدمهای افسرده، همه سرطان سینه، سرطان رحم، مشکلات چشمی، مشکلات گوشی، زخم معده، اثنی عشر، در آتش رقابتها این جسم به فنا رفته است، میبینید که دانشجوی خوبی شده است، اما جسم و روح او از بین رفته است، نه شوهر خوبی است و نه زن خوبی، الان هم که میخواهد درس بخواند، زن و شوهری و ازدواج و عشقش را تابع درس خواندنش کرده است، تابع موفقیتهای تحصیلی و شغلی، همه در خانواده قربانی میشوند، برای اینکه اعضای خانواده درگیر رقابتها و مسابقههای بیرونی هستند، یک عالم در بیرون درگیری دارد، حالا این خانم باید بسوزد چون مردش میخواهد دکتر شود، یا مرد باید بسوزد چون این خانم میخواهد امسال هیئت علمی شود، این بچه باید بسوزد چون پدر و مادر او با دیگران رقابت دارند، دیگر آرامش، عشق و شادی این وسط قربانی رقابتها میشود. مواظب باشیم در این جهنمها گیر نکنیم، اگر هم خودتان گیر هستید، بقیه را درگیر این جهنم نکنید.
رهایی از رقابت و رسیدن به سعادت
اگر خودتان عرضه ندارید از این جهنم بیرون بیایید، چرا همسرتان را درگیر این جهنم میکنید؟ بچهها را چرا قربانی میکنید؟ الان خانوادهها جنایت میکنند، میگویند: بچه نمیخواهیم، چون من اگر بچهدار شوم، از دیگران جا میمانم، چون مسابقه است، طرف از به وجود آمدن یک نسل انسان جلوگیری میکند و اگر باردار شده است سقط جنین میکند، گناه قتل یک نسل انسان را تا قیامت به گردن میگیرد، چون با او مسابقه میگذارد، میگوید: نمیخواهم بچهدار شوم، چون اگر بچهدار شوم، عقب میمانم، شما الان ببینید که چقدر نسلها و بچهها کم شدند و دارند نابود میشوند، به خاطر این مسابقات و رقابتها، مسابقهها، مقایسهها، اراده برتریها و علوها، آن وقت انواع بیماریها و سرطانها، بیماریهای جسمی، روحی، روانی همین طور آمار بالا میرود، همینطور طلاقها، ما زندگی زناشوییمان هم تابع تمایلاتمان کردیم، خانم میبینید که آقا مزاحم مسابقه او است، از مردش متنفر میشود و جدا میشود، میگوید: نمیگذارد که من پیشرفت کنم، پیشرفت؛ یعنی چه، میگوید: خانم من نمیگذارد من پیشرفت کنم، از خانمش متنفر میشود، بعد ظالمانه از او جدا میشود و او را طلاق میدهد، جو جهان این گونه است و این موج در کشور ما هم هست، خدا میگوید: من بهشتم را گذاشتم برای کسانی که نمیخواهند در این دنیا مسابقه بدهند، اهل مسابقه و مقایسه زندگی با کسی نیستند، نمیخواهند روی دست کسی بلند شوند، همین که اراده کنید و روی دست کسی بلند شوید، خدا به شما تو دهنی میزند، نه خیر دنیا و نه خیر آخرت میبینید، ان شاء الله خداوند به ما معرفت صحیح به خودمان و به هدف خلقتمان عنایت بفرماید، والحمدلله رب العالمین.