خانواده آسمانی – جلسه 591

متن کامل جلسه

نافرمانی از خدا و پیامبر: عامل ورود به جهنم

بحث ما درباره جهنم است و موضوع آن ادامه موضوع جلسه گذشته است؛ یعنی از عوامل دخول در جهنم نافرمانی از خدا و پیامبر است. توضیح دادیم که خداوند تبارک و تعالی برای هر چیزی قاعده، قانون، ریاضیات، عدد و حدود و اندازه قرار داده. این حدود و اندازه هدف خاصی دارد و آن هدف خاص این است که انسان به رستگاری دنیا و آخرت برسد، به سعادت دنیا و آخرت برسد. وقتی می‌گوییم سعادت، مثل سلامت می‌ماند که قاعده دارد. سلامت بدن یک تعریف کاملاً علمی و ریاضی دارد. بدن در یک حالت متعادل سالم است و انسان از آن لذت می‌برد. وقتی تعادل بدن به هم می‌خورد انسان درد می‌کشد و اذیت می‌شود، چون تعادل به هم خورده، روابط ریاضی و مهندسی بین اعضاء به هم می‌خورد؛ بنابراین انسان بدنش آسیب می‌بیند و احساس درد می‌کند. در روح هم همین‌طور است، روح انسان هم یک تعادلی دارد، یک سعادتی دارد که شاخصه‌هایش مشخص است. قبلاً گفتیم، مهربانی، آرامش، شادی علامت تعادل روح است. اگر کسی آدم مهربان، شاد و آرامی است؛ یعنی یک تعادل روحی خوب دارد، یک تعادل انسانی دارد. اما اگر کینه‌ای باشد و دائماً گذشته جلوی چشمش باشد و نمی‌تواند گذشته را فراموش کند، زودرنجی و عصبانیت و حساسیت دارد و دائماً افسردگی دارد و غمگین است؛ یعنی تعادل ندارد و این روح متعادل نیست و به تعبیر علی علیه السلام مریض است. فرمود: «الغمُ مرضُ نفس؛ غم، مرض روح است»؛ پس این علامت دارد.

تعریف انسان و عشق الهی

در رابطه با انسان، چون انسان تعریف دارد؛ یعنی کسی که عاشق بی‌نهایت است؛ یعنی نه عاشق علم و دانش است، نه عاشق کمالات حیوانی است، البته این‌ها را هم دوست دارد، ولی در شأن خودش. اما تنها بخش پنجم ما انسان است، که این بخش فقط یک عشق دارد و آن «الله» است. پس اگر گفتیم انسان کیست؟ نمی‌توانیم بگوییم انسان کسی است که مال دوست است، انسان کسی است که غذاخور است، بچه می‌خواهد و بچه‌دار می‌شود، انسان کسی است که ازدواج می‌کند، انسان کسی است که رئیس جمهور می‌شود، انسان کسی است که فعالیت اجتماعی، سیاسی دارد، این‌ها نیست، چون این‌ها را حیوانات هم دارند، یا بگوییم انسان کسی است که درس می‌خواند تا دکتر و مهندس شود، این‌ها بخش علمی و فرشته‌ای است، بخش انسانی آن بخشی است که عشق به «الله» دارد، می‌تواند بگوید: «اشهد ان لا اله الا الله». اگر کسی توانست این را بگوید انسان است؛ یعنی بلوغ پیدا کرده، بلوغ انسانی دارد، می‌تواند عاشق خدا و غیب شود، عاشق خانواده آسمانی‌اش شود، این آدم می‌تواند رشد کند، رشد طبیعی دارد و می‌تواند به جلو حرکت کند؛ بنابراین موجودی که این عشق را دارد، عشق هم تعریف خودش را دارد. چطور در بخش حیوانی اگر کسی خشن و بی‌ادب است و با خانواده‌اش تعادل ندارد، کینه‌ای و زودرنج و حساس و عصبی است و اذیت می‌کند، می‌گوییم که او در این بخش تعادل ندارد و مریض است.

عشق به خدا و مودت و رحمت

در عشق با خدا هم همین‌طور است، چون عشق خودش تعریف دارد. عشق؛ یعنی این که انسان معشوق را اذیت نکند، مودت داشته باشد. خدا وقتی که می‌خواهد روابط زناشویی را در بخش حیوانی تعریف کند، می‌فرماید: «وَ جَعَلَ بَینکُم مودتَ وَ رَحمه»؛ علامت این که یک زندگی زناشویی در بخش جنسی متعادل است، این است که بین زن و شوهر مودت و رحمت وجود دارد. مودت؛ یعنی عشق و دوستی و فداکاری برای یکدیگر و رحمت داشته باشند نسبت به همدیگر، این علامت تعادل است. اگر زن و شوهری مودت و فداکاری برای هم ندارند این‌ها یعنی این که روابط تعادل ندارد و روابط آن‌ها مریض است. در رابطه با خدا هم همین‌طور است، خدا هم یک معشوق است و انسان هم یک محبوب خدا است، انسان محبوب خداست و خدا معشوق انسان است. اگر قرار باشد که بین آن‌ها کدورت و نافرمانی باشد و فداکاری و وفاداری نباشد کدورت ایجاد می‌شود.

خیانت در عشق الهی و تغییر حدود الهی

از طرف خدا که هیچ وقت این‌ها وجود ندارد، خدا سبحان و منزه است، در رابطه مهربانانه‌اش با انسان، خداوند خیانت و ظلم نمی‌کند. «لَیسَ بِظَلام لِلعَبید؛ خدا هرگز در رابطه دوستی‌اش با بندگانش غله و غش و دروغ و خشونت ندارد، خداوند همیشه در صدق است. «صَدَقَ الله؛ خداوند صدق دارد». خداوند در دوستی‌اش با ما صدق دارد. مشکل این است که ما در رابطه عاشقانه مان با خدا خیانت می‌کنیم و به عشق و معشوق مان وفادار نیستیم؛ یعنی اگر بگوییم: « اَشهد اَن لا اله الا الله وَحدهُ لا شَریکَ له؛ یگانه‌ای است که در دل من حریف ندارد، دروغ می‌گوییم، صد تا معشوق جای خدا گذاشته‌ایم، خدا دیگر اساساً محبوب نیست، نه تنها دیگر محبوب نیست بلکه ما دائماً با آن درگیر هستیم و نمی‌خواهیم زیر روابط عاشقانه برویم. روابط عاشقانه؛ یعنی آن که مرا به حق تعالی نزدیک می‌کند؛ یعنی شبیه به خدا می‌کند؛ چون نزدیکی؛ یعنی شباهت. شما وقتی می‌خواهید به مربی‌تان نزدیک و شبیه شوید با شباهت نزدیک می‌شوید، هر چقدر شبیه‌تر می‌شوید و صفات او را می‌گیرید به مربی‌تان نزدیک‌تر می‌شوید، این تنها با شباهت اتفاق می‌افتد. خدا هم مربی و رب ماست، ما را تربیت کرده است، ما را تربیت کرده است برای این که خلیفه او بشویم و مظهر او باشیم. بنابراین اگر در این رابطه عاشقانه ما خیانت و نافرمانی و عصیان می‌کنیم و حرف گوش نمی‌دهیم و معشوق‌های دیگر را به او ترجیح می‌دهیم این خیانت از طرف ماست، این می‌شود تغییر حدود الهی، تجاوز و تعدّی به حقوقی که خداوند مشخص می‌کند. خداوند می‌فرماید: چهار بخش پایینی را هر چقدر که می‌خواهید دوست داشته باشید اما معشوق اصلی‌تان باید خدا، اهل بیت و جهاد، همان که در سوره توبه آمده است، این تعادل یک انسان است. بنابراین وقتی که این از سه تا محبوبیت اصلی، حاکمیت بر قلب انسان خارج می‌شوند و کسان و چیزهای دیگر حاکم قلب ما می‌شوند و به ما دستور می‌دهند پس تعادل ما به هم خورده است و به تعبیر قرآن دیگر طبیعی عمل نمی‌کنیم. وقتی که طبیعی عمل نمی‌کنیم پس ما فاسق هستیم؛ یعنی غیر طبیعی شده.

گناه: خیانت به روابط عاشقانه با خدا

پس وقتی از مفهوم گناه صحبت می‌کنیم، دقت کنید گناه؛ یعنی آن جایی که شما به روابط عاشقانه ات با خدا خیانت می‌کنید، حرمت این رابطه را نداری، وقتی حرمت این رابطه حفظ نشود می‌شود ظلم و خیانت به رابطه، می‌شود گناه و معصیت.
در رابطه زناشویی، زن می‌داند که شوهرش مثلاً از رنگ نارنجی بدش می‌آید، ولی لباس نارنجی می‌خرد، خب گناه و معصیت کرده، یا برعکس مرد می‌داند که زن رنگ آبی را دوست ندارد اما دقیقاً لباس آبی خریداری می‌کند، گناه و معصیت کرده است و رابطه خراب می‌شود. حالا هر کاری که زن می‌داند که اگر انجام بدهد مرد ناراحت می‌شود یا برعکس این باعث می‌شود که عشق بهم می‌زند. در رابطه با خداوند هم همین‌طور است، ولی خداوند وقتی به ما فرمان می‌دهد، فرمان می‌دهد که ما را به رستگاری برساند، حداقلش بهشت و حداکثر آن قرب به خداوند تبارک و تعالی است و رابطه عاشقانه ای که انسان با خدا دارد و مقام خلیفه الهی است، پس معصیت رابطه را خراب می‌کند و چون از آن طرف عصمت وجود دارد و خداوند تبارک و تعالی گناه، خیانت و ظلم نمی‌کند و سبحان است، بلکه از سبحان بالاتر، قدوس است و خیلی بالا است. خیانت، ظلم و معصیت همیشه از طرف بنده اتفاق می‌افتد، وقتی اتفاق می‌افتد بشر خودش از کانون لذت، آرامش، شادی، قدرت و از بهشت خودش فاصله می‌گیرد، و این فاصله گرفتن بعداً او را آزار می‌دهد. شما وقتی غذای بدی می‌خورید و از سلامت فاصله می‌گیرید خودش اذیت می‌شود، مثلاً وقتی مسواک نمی‌زنید و دندان درد می‌گیرید خودتان اذیت می‌شوید، رعایت نکردن بهداشت دهان و دندان هم یک معصیت است، عذاب و دردش هم برای خودمان است.

جهنم: نتیجه طبیعی فاصله گرفتن از بهشت

در حقیقت، عذاب و جهنم نتیجه طبیعی فاصله گرفتن از بهشت است. بارها توضیح دادیم جهنم اصالت ندارد، فقط بهشت است که اصالت دارد. جهنم؛ یعنی عدم تطبیق با بهشت. مثل تعریف‌های بهداشتی در دنیاست. خداوند کوری را خلق نمی‌کند، خداوند چشم و بینایی را خلق می‌کند. حالا اگر چشم کسی آسیب دید و آن چیزی که وجود دارد را نداشت کوری می‌شود؛ و حالا این کوری او را اذیت می‌کند. خداوند سلامت را می‌آفریند ولی اگر کسی رعایت نکرد و مریض شد و از تعادل فاصله گرفت آن درد نتیجه طبیعی فاصله گرفتن از سلامت است. عدم تطبیق با سلامت درد می‌شود.
کودکی که از رحم مادر متولد می‌شود، تعادل ندارد و درد می‌کشد. درد، عدم تطبیق با دنیاست، دنیا که به کسی درد نمی‌دهد، دنیا جای خوبی است، دنیا طول موج دارد، فرکانس دارد، صدا و نور و هوایش خوب است، ولی وقتی من چشم نیاورده‌ام که نور را ببینم، گوش نیاورده‌ام که با آن فرکانس را بگیرم، دستگاه تنفس‌ام خوب کار نمی‌کند، حالت تنگی نفس دارم چه کسی اذیت می‌شود؟ من، چون بقیه دارند لذت می‌برند، فقط من دارم اذیت می‌شوم، همان جایی که همه خوششان می‌آید من دارم اذیت می‌شوم، چون من تطبیق ندارم، مثل وقتی که ما به دریا برویم، می‌بینیم که ماهی‌ها همه لذت می‌برند اما ما خفگی می‌شویم، ولی همان جایی که آن‌ها لذت می‌برند ما در عذاب هستیم و احساس خفگی داریم؛ چون با خودمان دستگاه نیاورده‌ایم، ولی اگر ما هم به خودمان اکسیژن وصل کنیم، از آن جا لذت می‌بریم، بنابراین جهنم و عذاب چیزی است که از عدم تطبیق ما با بهشت به وجود می‌آید. این که خدا می‌فرماید: گناه و نافرمانی کرد؛ یعنی چه؟ یعنی از تطبیق خودش با بهشت سر باز می‌زند، نمی‌خواهد تطبیق پیدا کند. وقتی نخواهی تطبیق پیدا کنی هر قسمتی از وجود تو که با بهشت سازگاری ندارد شما در آن قسمت عذاب می‌کشید، پس معنای گناه یعنی چه؟ گناه؛ یعنی تخلف از ثواب؛ یعنی تخلف از تعادل. ولی تعادل ما را به بهشت می‌رساند. گناه؛ یعنی عملی که قلب را مریض می‌کند، درست نیست و غلط است، سازگاری با بهشت شما، با روح شما و از همه مهم‌تر سازگاری با عشق شما با خدا ندارد، چون تو داری خدا را معصیت می‌کنید در حالی که در عشق، معصیت نیست، در عشق مودت و رحمت است. شما می‌گویید که من عاشقش هستم، اله من است اما دارید او را معصیت می‌کنید، این جاست که رابطه خراب می‌شود. خدا هم حرمت عشق را دارد، اگر تو معصیت کنی، می‌فرماید: «یَعفو اَن کَثیرِ؛ من بسیاری از گناهان، معصیت‌ها و نافرمانی‌های شما را اصلاً نمی‌بینم که بخواهم شما را عذاب کنم». بسیاری از گناهانتان را می‌پوشانم، هر وقت هم که بخواهید واقعاً آشتی کنید، همه گذشته‌تان را می‌بخشم. خداوند هم در عشق کم نمی‌گذارد، ولی بعضی اوقات ما واقعاً شورش را در می‌آوریم و اصرار داریم در بعضی از گناهان یا در عمل، یا در اخلاق و یا در عقیده ی بدمان است که روی آن اصرار داریم.

اصرار بر گناه و عدم بخشش الهی

روی شرک و کفر اصرار داریم، یا اصرار داریم روی اخلاق و عمل زشت، اینجا دیگر کار خطرناک می‌شود، اصرار و تکرار یعنی اینکه من بنا ندارم که رابطه را خوب نگه دارم، یک موقع هست که آدم خطا و اشتباه می‌کند که قابل بخشش است، لغزش دارد، اما یک نفر عمداً معصیت می‌کند، عمداً به این رابطه خیانت می‌کند، این جا خداوند می‌فرماید: قابل بخشش نیست. لذا قرآن می‌فرماید: «إِنمَا التَوبَهُ لِلَذینَ یَعمَلونَ سوءَ …؛ توبه برای کسانی است که از روی نادانی کاری را انجام می‌دهند»؛ نادانی این نیست که آدم خودش را در نادانی نگه دارد و گناه کند، چون آن هم عامدانه به حساب می‌آید. نادانی؛ یعنی این که شخص واقعاً نمی‌دانسته ولی عملی از او سر زده که خداوند او را می‌بخشد، ولی وقتی کسی می‌داند که این کار حرام و گناه است و روی آن پافشاری و اصرار دارد، حتی اگر می‌داند که حرام و گناه است خداوند باز او را می‌بخشد، ولی اگر می‌خواهی که باز آن را تکرار کنید، این کار جسارت است؛ یعنی بی‌ادبی و وقاحت و گستاخی به مقام ربوبیت است. چون شما فرض بفرمایید که حرکتی را اشتباه انجام دهید به مربی می‌گویید که ببخشید من اشتباه انجام دادم، مربی می‌گوید که اشکالی ندارد، اما یک زمانی هست که شما اصرار دارید که حرکتی را عمداً اشتباه انجام دهید، وقتی شما این طوری هستید، مربی هر چه که به شما می‌گوید شما می‌گویید نه، من می‌خواهم طور دیگری باشم، این جا دیگر آدم از چشم مربی می‌افتد. شما فرض کنید رفته‌اید باشگاه، مربی می‌گوید که حرکت را باید این طور که من می‌گویم انجام دهید شما بگویید که من هر طور که خودم دوست دارم انجام می‌دهم، این جا دیگر آدم دور می‌شود.

گناه با خنده و ورود به جهنم با گریه

نبی اکرم صلی الله و علیه و آله: «مَن اَذنبَ ذَنباً وَ هُوَ ضاحِک دَخَلَ النار وَ هُوَ باک؛ هر کس گناه کند در حالی که می‌خندد داخل جهنم می‌شود در حالی که گریه می‌کند»؛ گناه می‌کند و حیا ندارد و پشیمان نیست، گناه می‌کند و مسخره می‌کند؛ مثلاً این که در جایی جشن عروسی گرفتند و هزار تا فساد در آن است، در حالی که گناه می‌کند، می‌خندند و مسخره می‌کنند، نماز نمی‌خواند و مسخره می‌کند، روزه نمی‌گیرد و مسخره می‌کند، بی‌حیایی و بی‌غیرتی دارد و باز مسخره می‌کند، کسی که گناه می‌کند و خندان است، در حالی که گریان است وارد جهنم می‌شود، نوبت گریه او هم فرا می‌رسد، پس بعضی‌ها معصیت می‌کنند و راضی و خوشحال هستند و روی آن اصرار دارند و به آن افتخار می‌کنند، این دیگر گستاخی بزرگی است. این آدم چشم در چشم خدا می‌اندازد و می‌گوید من خلاف آن چیزی که تو می‌گویی انجام می‌دهم. می‌گوید: من قبول ندارم، می‌گویید این متن رساله است، در رساله این طور آمده می‌گوید: من قبول ندارم، می‌گویید: این را خدا و پیامبر و قرآن گفته است می‌گوید: قبول ندارم، می‌گویید: هیچ مرجع تقلیدی به شما چنین اجازه‌ای را نمی‌دهد، می‌گوید: قبول ندارم.

مرجع تقلید و اطاعت از احکام الهی

مرجع؛ یعنی متخصصی که حکم شرع را برای شما استخراج کرده است، همان طور که پزشک حکم بدن را برای شما استخراج می‌کند، مهندسی که حکم فیزیک و هندسه را برای شما استخراج می‌کند. کار فقیه هم این است که ببیند واقعاً خدا و رسول چه می‌فرماید و این را به ما بگوید. می‌گوید: این حکم خداست شما باید این گونه وضو بگیرید، اما مسخره می‌کند و اندازه‌ها را بهم می‌زند؛ فکر کنید که الان شما مربی آشپزی هستید به شاگردتان می‌گویید که باید یک قاشق چایخوری نمک بریزید ولی او بگوید که من دوست دارم یک قاشق غذاخوری نمک بریزم، حالا اگر شاگرد شما به شما این گونه بگوید شما چه کار می‌کنید؟ شما می‌گویید باید نمک بریزید می‌گوید که من دوست دارم فلفل بریزم، شما می‌گویید که زرد چوبه بریز او می‌گوید که دارچین می‌ریزم، حالا از این غذا چه چیزی در می‌آید؟ دیگر آن غذایی که مَد نظر شما بود نمی‌شود، مربی هم نمی‌تواند با این شاگرد ارتباطی داشته باشد، چون بنایش این است که مخالفت کند، بنایش لجبازی است.

دو گروه از مردم: آسوده شوندگان و آسوده کنندگان

پیامبر صلی الله و علیه و آله می‌فرماید: «للناسُ فَفاهِدُ اِستراحَه وَ واحِدُ آخرَ اَراحه فَاملَذی اراحَه فَعبداً عَطا الله فی حیاهِ ثُمَ ماتَ فَاغوا اِلا رَحمهِ الله و نَعیمِ مقیم؛ مردم دو گروه هستند، بعضی‌ها آسوده می‌شوند و بعضی‌ها آسوده می‌کنند دیگران را، آن‌هایی که آسوده می‌شوند بنده‌ای که خیال حرف گوش دادن دارد؛ یعنی بنده، بنده؛ یعنی هر چه که استاد گفت بگوید چشم. (قبلاً توضیح دادیم در هر رشته‌ای فنی و حرفه‌ای، هنری و علمی شرط تبدیل شدن شاگرد به استاد و مربی عبودیت است؛ یعنی باید حرف گوش کند، در هر رشته‌ای نه فقط در دین خدا، در هر رشته‌ای تا عبودیت نباشد تبدیلی صورت نمی‌گیرد، شخص به مربی خودش شبیه نمی‌شود. کمالات مربی را جذب نمی‌کند) ما به عنوان انسان آفریده شده‌ایم که کمالات خدا را جذب کنیم، حتی نه فرشته‌ها، بلکه بالاتر، کمالات خدا را، پس باید عبد خدا باشیم، کسی که آسوده می‌شود بنده‌ای است که در زمان حیاتش خدا را اطاعت می‌کند و بعد که از دنیا می‌رود به رحمت خدا می‌رود، همان طور که ما در ادبیاتمان می‌گوییم که به رحمت خدا رفت و نعمت‌های جاودانه و پایدار»؛ نمی‌گوید پدرم مرد مادرم مرد. می‌گوید به رحمت خدا رفت.
و نَعیمِ مقیم. و نعمت‌های جاودانه و پایدار. پس او که آسوده می‌شود بنده‌ای است که خدا را در زمان حیاتش اطاعت می‌کند و زمانی که از دنیا می‌رود، به رحمت خدا می‌رود و به نعیم جاودانه.
«فامالذی اراحَه؛ و کسی که بقیه را راحت می‌کند از دست خودش، مثلاً این که شخصی پدری بد اخلاق دارد یا همسری بد اخلاق، غرغور، نق نقو، بی‌عاطفه و ظالم، یک بچه پر رو و بی‌حیا و اذیت کن. یک فرمانده ظالم، یک کسی آمد نزد حجاج ابن یوسف به کسی که حاجت روا می‌کرد گفت: دعا کن ما را. گفت: خدایا او را بکشش. گفت: فلان فلان شده این چه دعایی بود در حق من کردی؟ گفت: بهترین دعا را برای تو کردم چون تو هر چه زودتر بمیری جنایت‌هایت کمتر است، گناهانت کمتر است، مردم از دست تو راحت می‌شوند و جهنمت هم کمتر می‌شود. دعا از این بهتر؟ حالا اگر بگویم که خدایا طول عمر به او بده، بدتر است، چون تو هر چه که بیشتر بمانی جنایت بیشتری می‌کنی، فردا هم عذابت بیشتر است. این دیگر دعا نیست، نفرین کردن است. برای بعضی‌ها وقتی که دعا می‌کنی نفرین است، مثلاً می‌گویید که خدا حفظ کند، این نفرین است، ولی اگر بگویی خدا بکشدت، دعاش کردی.
پس کسی که دیگران را از دست خودش راحت می‌کند وقتی که می‌میرد همه راحت می‌شوند. همه می‌گویند آخش راحت شدیم. یک خانمی زمان جنگ می‌گفت که استاد دعا کن که شوهر من شهید شود، هم من و هم بچه‌ها از دستش راحت می‌شویم و هم او وارد بهشت می‌شود، ولی برنگردد؛ چون وقتی به خانه بر می‌گردد ما بدنمان می‌لرزد.
چه کسی است این آدم؟ «فَعبداً عَصا الله فی حیاهِ؛ کسی که در زمان حیاتش معصیت خدا را می‌کند «ثُمَ ماتَ؛ و بعد می‌میرد»؛ «فَاَفذا اِلا عِقابِ وَ عذابِ وَ هواناً عَلیم؛ از دنیا می‌رود و به کیفر و عذاب و خواری دردناکی گرفتار می‌شود، این بقیه را راحت می‌کند؛ چه تعبیری زیبایی دارد پیغمبر صلی الله و علیه و آله می‌فرماید: راحت می‌کند، کسی که دیگران را راحت می‌کند از دست خودش، به عذاب می‌افتد.

ماهیت گناه و تهاجم به معاصی

در فرمایش بعدی ماهیت گناه را دقت کنید، نمی‌گوید یک زمانی آدم لغزش پیدا می‌کند، قرآن می‌فرماید: «حتی اهل تقوا هم ممکن است دچار فحشا شوند»؛ در توصیف اهل تقوا در سوره آل عمران می‌فرماید متقین هم ممکن است پایشان بلغزد. اصرار ندارند: « الَذینَ اذا فَعَلوا فاحشهَ اَو ظَلمُ اَنفُسَهم؛ کسانی که تا دچار فحشایی می‌شوند یا ظلمی به نفس می‌کنند زود توبه می‌کنند و بر می‌گردند و دیگر سراغ آن گناه نمی‌روند»؛ اما وقتی که اصرار به گناه کردید و در روحت هست که ادامه اش بدهی و پنهانی ادامه اش بدهی. اینجا داستان چیز دیگری است، این جا دیگر تخریب می‌کنی؛ پس دقت کنید ماهیت گناه را علی علیه السلام در روایت بعدی خیلی زیبا می‌فرمایند: «اَ تَهَجُم عَلَی المَعاصی یوجَبَ عِقابَ النار» تهاجم یعنی حمله. افرادی که هجوم می‌برند به گناه یعنی اصرار دارند که گناه را انجام بدهند و اصرار دارند معصیت کنند و می‌خواهند که این کار را انجام دهند، دوست دارند این کار را انجام بدهند. حتی اگر از دستشان در برود، پشیمان و ناراحت هستند که چرا انجام ندادند. چرا من وقت داشتم، فرصت داشتم، گناه را انجام ندادم. دستم باز بود می‌توانستم گناه را انجام بدهم. نشد. افسوس می‌خورند. این خیلی خطرناک است.
یک بنده خدایی مداح بود و قدیم‌ها با الاغ به روستاها می‌رفتند چیزی می‌خواندند و می‌آمدند، وقتی شبانه بر می‌گشت دزدان او را گرفتند او هم روی الاغ نشسته بود و دزدان گفتند که تو را می‌کشیم یا با ما مشروب بخور یا تو را می‌کشیم، او هم گرفت؛ چون در فقه هم همین طور است که اگر جانتان به خطر بیافتد بین یک معصیتی که حق الناس هم نیست آن را انجام بده که جانت حفظ شود؛ خلاصه آن گرفت و خوشحال هم بود آمد. گفت حالا تهدیدمان کردن به گناه. حالا خوب هست دیگر. آمد که بخورد الاغش سرش را تکان داد و خورد به شیشه مشروب و ریخت، زد توی سر الاغش و گفت که ما می‌خواستیم یک عرق حلال هم بخوریم تو نگذاشتی.
بعضی‌ها گناه نمی‌کنند افسوس می‌خورند و ناراحت هستند و به دنبال فرصتی هستند تا آن گناه را هر جور که هست انجام دهند، «تَهَجُم؛ یعنی این»؛ یعنی یک شهوت، حرص و هیجانی دارد که حتماً باید آن را پیاده کند و آن کار زشت، ظلم، خیانت و تجاوز را انجام دهد و اگر خدا و فرشتگان نگذاشتند حسرتش در دلش است که چرا من می‌توانستم آن گناه را انجام بدهم ولی نتوانستم. این خیلی خطرناک است. «اَ تَهَجُم عَلَی المَعاصی یوجَبَ عِقابَ النار؛ کسانی که هجوم می‌آورند سمت گناه این موجب مجازات آتش خواهد بود».

عصیان و نافرمانی عمدی

باز فرمود: «راکبُ المعصیه مَصواهُ النار؛ مرتکب شونده یک نافرمانی جایگاهش آتش است»؛ باز می‌فرماید: «مَن یَعصی الله و رسولَهُ فَقَد خَسِرَ خسراناً مُبیناً وَستَحَقَ العَذابَ عَلیما؛ هر کس معصیت کند خدا و رسول را، عصیان فرق می‌کند، عصیان را در بحث گناه‌شناسی توضیح دادیم، با خطا فرق دارد، مراجعه کنید به بحث کیفر گناهان. معصیت، عصیان، خطا با هم یکی نیستند، «مَن یَعصی الله و رسولَهُ فَقَد خَسِرَ خسراناً مُبیناً وَستَحَقَ العَذابَ عَلیما؛ هر کس معصیت کند و نافرمانی دارد، مثلاً مجالس عروسی حرام را نگیر یا تولد که برگزار می‌شود و زن و مرد با هم مختلط هستید؛ طغیان می‌کنید علیه خدا، خدا اصلاً راضی نیست و حکم گذاشته است، می‌گوید که نه. کاری ندارد. موسیقی حرام را گوش نکنید، اما راحت گوش می‌کند، این معصیت و طغیان و عصیان است، یک نافرمانی عمدی است و او انجام می‌دهد، می‌گوید که بعضی دیدنی‌ها را نبینید حرام است، با این که می‌داند که حرام است باز می‌رود سر گوشی و می‌بیند. این می‌شود عصیان. کسی که طغیان و عصیان می‌کند خدا و رسول را، «خَسِرَ خُسراناً مُبیناً؛ او سرمایه‌اش را نابود می‌کند»؛ «وَستَحَقَ العَذابَ عَلیما؛ مستحق یک عذاب علیم و دردناک است».

ظلم به نفس و جهنم خودساخته

فرمایش بعدی باز از امیر المؤمنین علیه السلام است. می‌فرمایند: « ان الله جَعَلَ عُقوبه اَهلَ مَعصیه ناراً تَحجَجُ لِغَضَبِه …؛ این قسمت، آیه قرآن است که حضرت از این آیه استفاده کرده، اول فرمایشش را می‌گوید بعد تتمه فرمایشش یک آیه هم می‌خوانند. خداوند کیفر نافرمانی‌اش را آتش قرار داده است، که از خشم او شعله‌ور می‌شود، بعد می‌فرماید: « وَ ما ظَلَمَهُم مُلاه ولکن کانوا انفسَهُم یذنبون؛ خدا به کسی ظلم نمی‌کند، هر کسی در حق خودش ظلم می‌کند، این‌ها خودشان در حق خودشان ظلم می‌کنند. لذا فرمود: خداوند کسی را به جهنم نمی‌برد، مگر کسی که اصرار دارد به جهنم برود، با چشم باز می‌خواهد به جهنم برود، والا خدا کسی را به جهنم نمی‌برد. ما خودمان دوست داریم که به جهنم برویم. می‌گوید: زن داری و شوهر داری این گونه است، بچه داری و بارداری این گونه است، دوران ازدواج باید این جوری باشد، روابط با پدر و مادر و خواهر و برادر، روابط با نامحرم، کاسب، مشتری، می‌گوید که ما این‌ها را قبول نداریم. ما خودمان عمداً برای خودمان جهنم درست می‌کنیم، عمداً داریم انحراف در مسیر طبیعی خودمان ایجاد می‌کنیم.

عذاب: نتیجه خروج از قاعده و فرمول

جزای کسی که بهداشت دهان و دندان را رعایت نمی‌کند، دندان درد و بیماری‌های دهان است. کسی که به چشم خودش فشار می‌آورد دچار چشم درد و ضعف بینایی می‌شود. کسی که به قلبش فشار می‌آورد همین طور است، عذاب در ساختار تعریف شده است؛ یعنی اگر از قاعده و فرمول خارج شوید عذاب دارید. جای ماهی در آب است اگر بیرون از آب باشد خطرناک است، همان طور که جای انسان در خشکی است و اگر بیش از حد بخواهی در آب بمانی در خطر خواهی بود و دچار عذاب می‌شوی و خودت این خطر را ایجاد می‌کنی؛ پس در ذات لذت‌ها و حلال‌ها، حرام‌ها هست. وقتی که ضرر دارد نباید زیاد استفاده کرد، مثلاً قند اگر به اندازه خورده شود خوب است اما اگر بیش از اندازه بخورید دچار مرض می‌شوید و همین قند شما را می‌کشد و باید دست و پای خودت را قطع کنی، یا چربی بیش از حد شما را دچار سکته می‌کند، یا همین غذا به سرطان می‌رساندت.

اهمیت موعظه و تکرار در رشد انسان

شخصی آمد نزد امام صادق علیه السلام و عرض کرد: «بِاَبی انتَ و اُمی؛ پدر و مادرم به فدایت آقا»؛ «یابن رسول الله عَلِمنی مُوعظهَ؛ مرا موعظه کن، برخلاف کسانی که می‌گویند که مرا موعظه نکن از موعظه بدم می‌آید، موعظه بد است، نباید کسی راموعظه کرد که همه از فرهنگ طبیعت گراهاست، در فرهنگ فطرت گراها موعظه واجب است و درخواست آن هم واجب است، شنیدنش خوب و گوش دادنش لازم است و تنفر از موعظه خودش جهنم است، گناه نیست. کسی که از موعظه بدش بیاید، کتاب عقاب و عذاب شیخ صدوق را بخوانید: کسانی که تکبر دارند و از شنیدن موعظه ناراحت می‌شوند این آدم عذاب جهنم دارد، چون در وجود این آدم نخوت وجود دارد. امام معصوم شاگرد خودش را صدا می‌زند و می‌گوید بیا مرا موعظه کن، بعد شاگرد موعظه می‌کند و حضرت گریه می‌کند. قلب به موعظه احتیاج دارد، انسان عاقل همیشه باید جایی را داشته باشد که موعظه شود، گوش آدم همیشه باید بشنود، حتی اگر شاگرد خودش باشد، حتی اگر پایین‌تر از خودش باشد، خود موعظه و شنیدنش قشنگ و لذت بخش و و حیات آور است، هر کس که باشد فرقی نمی‌کند، انسان به موعظه نیاز دارد، موعظه قلب انسان را احیاء می‌کند، ما سال‌ها در قم دیده‌ایم که بزرگان و مراجع و اولیاء خدا، علمایی که خودشان در اخلاق و عرفان سرآمد هستند اما می‌آمدند می‌نشستند و شاگرد یا طلبه‌ای می‌رفت بالای منبر و شروع می‌کرد به موعظه کردن، آن‌ها هم خوب گوش می‌کردند و گریه می‌کردند، اصلاً تکبر نداشتند، اصلاَ هجوم بردن سمت جایی که انسان موعظه می‌شود علامت حیات یک دل است، یک کسی می‌خواهد که دلش زنده بماند و تازه باشد، یک نفر می‌خواهد که رشد کند، موعظه خیلی خوب است و این یک رسم است، علما و بزرگان همیشه مجالسی می‌گرفتند و بعد از بین شاگردانشان یا کسان دیگر انتخاب می‌کردند، می‌گفتند ما مراسم می‌گیریم شما بیایید مجلس ما موعظه کنید، شنیده‌اید که می‌گویند واعظ می‌خواهد وضع کند، آن زمان‌ها کلمه سخنران نبود که بگویند یک نفر می‌خواهد سخنرانی کند، کلمه سخنرانی قشنگ نیست، آنکه قشنگ است، موعظه است، واعظ می‌خواهد بیاید ما را موعظه کند.
من ندیدم که مثل علما و بزرگان مثل مراجع و اولیاء خدا و اساتید این قدر شیفته موعظه باشند که وقت بگذارند که در طول هفته چند بار یک نفر برای قلبشان حرف بزند با گوششان بشنوند تا قلبشان احیاء و زنده شود. در موعظه لازم نیست که حتماً آن مطالبی را که موعظه‌گر می‌گوید شما بدانید، مثلاً استادی می‌گوید: این‌هایی که می‌گوید را می‌دانم؛ شاگرد خودم است، خودم تربیتش کردم؛ اما خوب است که حرف‌هایی که خودت به او یاد دادی خودت هم بشنوی و بزرگان و علمای ما همیشه این کار را می‌کردند.
خدا رحمت کند مرحوم همدانی، مترجم المیزان را، می‌گفت من با علامه بیست جلد را ترجمه کرده بودم بعد باید تقابل داشتیم با عربی آن تا ببینیم که درست ترجمه کردم یا نه، شب‌ها به خانه علامه می‌رفتم و زیر کرسی می‌نشستیم، همان‌هایی که خود علامه نوشته بود و من به فارسی ترجمه کرده بودم را می‌خواندم و علامه گریه می‌کرد؛ چون قلب زنده است. هیچ وقت هیچ چیز برای مؤمن عادی نیست که بگوید من خودم این را ده بار شنیده‌ام، اصلاً موضوع دانستن نیست، موضوع پیام رساندن به قلب است، یک یادآوری است؛ مثل یک ترانه است که انسان دوست دارد آن را تکرار کند، شما هیچ وقت از شنیدن یک ترانه زیبا خسته نمی‌شوید و نمی‌گویید که من این ترانه را بارها شنیده‌ام چون از شنیدن دوباره آن لذت می‌برید، چرا آدم از شنیدن یک ترانه یا یک مداحی لذت می‌برد؟ ما هزار بار ترانه سلام فرمانده را می‌شنویم و از آن لذت می‌بریم و با آن صفا می‌کنیم، هم با آن گریه می‌کنیم و هم شاد می‌شویم، همه آن را هم حفظ هستیم اما چرا هر بار شنیدنش باز لذت بخش است؟ چون غذاست. یا مثلاً کسی حافظ قرآن است و همه قرآن را می‌داند اما چرا هر بار که آن را می‌شنود مست می‌شویم و لذت می‌بریم؟ چون قلب احتیاج دارد.
مثل چای خوردن؛ مثلاً آقایی به خانمش می‌گوید: لطفاً یک چای برای من بریز، خانم می‌گوید شما یک ساعت پیش چای خوردی، می‌گوید آن حال خودش را داشت الان هم حال خودش را دارد؛ یا مثلاً کسانی که سیگار می‌کشند، می‌بینید تازه سیگار کشیده است اما چند دقیقه دیگر باز شروع می‌کند. یا یک نفر مثلاً دیروز قرمه سبزی خورده است باز امروز هم همان غذا را می‌خورد. دیروز آبگوشت خوردی. می‌گوید باز می‌خورم. کیف دارد این آبگوشت امروز. تکرار لازم است مخصوصاً در شنیدن؛ انسان باید مکرر یک چیزی را بشنود. معصوم خودش معدن علم است اما می‌گوید که بیایید مرا موعظه کنید. فرمود: اثری که در شنیدن وجود دارد در دانستن نیست. بله ما الان یک شعری را حفظ هستیم ولی دوست داریم که یک خواننده یا یک مداح آن را برای ما بخواند، اصلاً خودم شعر را گفتم ولی به مداح بگو که بیا بنشین این شعر را برایم بخوان، وقتی که می‌شنوم در قلب خودم خیلی اثر دارد. خودم گریه می‌کنم؛ شعری که خودم سرودم و مداح برایم می‌خواند. پس داستان موعظه فرق می‌کند. این که می‌گویند این کتاب تکراری است، این سخنرانی تکراری است، این حرف‌ها تکراری است، اینطوری نیست. من سی سال پای درس چندین استاد می‌رفتم که هشتاد درصد بحث‌های آن جلسه تکراری بود، فقط بیست درصد آن حرف جدید بود، این تکرارها با قلب انسان چه کار می‌کند، تکرار لازم است، برای همین قرآن می‌فرماید هر روز بگویید: « بِسمِ اللهِ الرَحمن الرَحیم، اَلحَمدلله رَب العالمَین» که هر بار هم شنیدن آن جدید است، مثل قرمه سبزی که شما دیروز خورده‌اید و امروز برای شما جدید است، مثل سیگاری که کسی یک ساعت پیش کشیده است و سیگاری که می‌خواهی جدید است؛ مثل چایی که یک ساعت پیش خوردی و چای که الان می‌خوری جدید است و معنا و مفهوم خودش را دارد و لذت خودش را دارد، تکرار معنا ندارد،.این حرف مزخرف برای احمق‌ها و بی‌عقل‌هاست، مال تنبل‌ها و طبیعت گراهاست که آقا کتاب تکراری نخوانیم، حرف تکراری نشنویم، کلاس تکراری نرویم، این خیلی حرف غلطی است، اگر کسی می‌خواهد که همیشه حرف‌های جدید بشنود، کتاب جدید بخواند این آدمی است که هیچ وقت رشد نمی‌کند، این آدمی است که می‌خواهد وسیع شود مثل یک اقیانوس یک سانتی. اقیانوس می‌شود اما عمقش یک سانت است، عمق در تکرار به دست می‌آید. کار نیکو کردن از پر کردن است. استاد کسی است که روی یک کار می‌ماند، مثل کسی که استاد نجاری است این قدر این کار را تکرار کرده است با اره و تیشه که قلم در دستش به رقص می‌آید، یا مثل یک نقاش که این قدر نقاشی کرده و تصویر زده، انقدر صورت زده که ماهر شده است، تکرار؛ یعنی همین و انسان بدون تکرار و بدون تلقین این دو را فراموش نکنید، امام رحمه الله علیه فرمود: انسان بدون تکرار و تلقین به هیچ جا نمی‌رسد و هیچ رشدی نمی‌کند. حالا شخص آمده به حضرت می‌گوید که آقا مرا موعظه کنید. حضرت فرمود: «اِن کان الله تبارک و تعالی قَد تَکَلَفَ بِرزقِ فَهتمام…؛» ما بقی بحث بماند برای جلسه آینده، والحمدلله رب العالمین.

خلاصه

جملات ناب

  • نافرمانی از خدا و پیامبر، عامل ورود به جهنم است؛ زیرا خداوند برای هر چیزی قاعده و قانونی قرار داده که هدف آن رستگاری و سعادت انسان در دنیا و آخرت است.

  • سلامت روح انسان نیز مانند سلامت جسم، تعادل و شاخصه‌های مشخصی دارد؛ مهربانی، آرامش و شادی نشانه‌های تعادل روح هستند، در حالی که کینه، افسردگی و عصبانیت علامت بیماری روح است.

  • انسان واقعی کسی است که عاشق بی‌نهایت، یعنی “الله” باشد و بتواند از عمق وجود بگوید: “اشهد ان لا اله الا الله”.

  • عشق به خدا، مانند عشق در روابط انسانی، نیازمند مودت، رحمت و فداکاری است؛ نافرمانی و خیانت به این عشق، رابطه انسان با معشوق الهی را تخریب می‌کند.

  • گناه، خیانت به روابط عاشقانه با خدا و عدم رعایت حرمت این رابطه است؛ این خیانت، انسان را از کانون لذت، آرامش و شادی دور می‌کند.

  • جهنم اصالت ندارد، بلکه نتیجه طبیعی و عدم تطبیق انسان با بهشت است؛ همان‌طور که کوری عدم وجود بینایی و بیماری عدم وجود سلامت است.

  • اصرار بر گناه و تکرار عمدی آن، نشانه بی‌ادبی و گستاخی به مقام ربوبیت است و می‌تواند انسان را از بخشش الهی دور کند.

  • کسی که در زمان حیاتش خدا را اطاعت می‌کند، آسوده می‌شود و پس از مرگ به رحمت و نعمت‌های جاودانه الهی می‌رسد.

  • تهاجم به معاصی و اصرار بر انجام گناه، حتی با حسرت بر انجام ندادن آن، موجب مجازات آتش خواهد بود.

  • خداوند کسی را به جهنم نمی‌برد، مگر کسی که با چشم باز و اصرار بر نافرمانی، خود را مستحق آن می‌کند؛ ما خودمان عمداً برای خودمان جهنم می‌سازیم.

  • عذاب، نتیجه طبیعی خروج از قاعده و فرمول‌های الهی است؛ همان‌طور که رعایت نکردن بهداشت یا زیاده‌روی در خوردن، به بدن آسیب می‌رساند.

  • موعظه برای قلب انسان مانند غذاست؛ شنیدن مکرر و بدون تکبر آن، قلب را احیا و زنده می‌کند و برای رشد و عمق بخشیدن به وجود انسان ضروری است.

  • تکرار در شنیدن و عمل، برای رشد و عمق بخشیدن به وجود انسان ضروری است؛ کسی که همیشه به دنبال حرف‌های جدید است، هرگز عمق پیدا نمی‌کند.

  • انسان بدون تکرار و تلقین به هیچ جا نمی‌رسد و هیچ رشدی نمی‌کند؛ عمق در تکرار به دست می‌آید.

فراداده ها

جایگاه در
درختواره انسان‌شناسی
شخصیت ‌های محوری این جلسه
راویان گفتاوردهای این جلسه