خانواده آسمانی – جلسه 328

متن کامل جلسه

فهرست مطالب

راهکارهای برطرف کردن بیماری‌های قلبی

سلام و صلوات و درود و رحمت و خیرات و مغفرت و برکات الهی بر همه شما عزیزان و بینندگان عزیز شبکه الهی ولایت. بحثمان درباره راه‌های برطرف کردن بیماری‌های قلبی رسید به این فرمایش بسیار گرانقدر امیرالمؤمنین (ع) که فرمود: «أحسُدِ الشَّرَ مِن صَدرِ غَیرِک بِقَلعِهِ مِن صَدرِک»؛ اگر می‌خواهی بدی را در دل دیگران نسبت به خودت برطرف بکنی، اول باید آن را از قلب خودت بکَنی.

پاکسازی دل، راهی برای تغییر دیگران

شما اگر با یک کسی دلچرکینی دارید، درگیری دارید، باید اول نگاهت را درست بکنی، دلت را پاک بکنی و دلت را صاف بکنی. این صافی دل تو و نگاه مثبت تو اثری خواهد گذاشت که آن شر و بدی از دل طرف مقابل پاک می‌شود. یک کسی ممکن است بگوید این چه کاری است؟ من می‌خواهم قلب یک نفر درست بشود نسبت به خودم، روی قلب خودم کار کنم! خیلی این نکته حیرت‌انگیز است که اتفاقی را که می‌خواهی در دل کس دیگری بیفتد، اول در دل خودت ایجاد کن. کسی آمد به حضرت عرض کرد که من نمی‌دانم فلان کس دوستم دارد یا نه، از کجا بفهمم؟ فرمود: به دل خودت نگاه کن ببین دوستش داری. اگر تو دوستش داری، او هم حتماً تو را دوست دارد. ببینید چقدر انسان‌ها نسبت به همدیگر آینه هستند که می‌گوید تو می‌توانی دل او را در دل خودت نگاه بکنی.

قاعده “هو أنت” و گستردگی آن

این قاعده «هو أنت» که ما عرض کردیم که خود این فرمایش «هو أنت» از فرمایشات امیرالمؤمنین (ع) هست، این یک دامنه بسیار گسترده دارد. «هو أنت» حالا من با «هو» کار دارم یعنی او، می‌خواهم ببینم دوستم دارد یا نه، می‌خواهم ببینم در دلش نسبت به من کینه هست یا نیست، اگر هست چطوری آن را برطرف کنم. می‌گوید با طرف مقابل کار نداشته باش، اول روی دل خودت کار کن. دل تو دل اوست. تو اگر روی دل خودت کار کردی، دل او هم درست می‌شود. این خیلی مهم است. ولی اگر دلچرکینی داشتی، در دلت پر از کینه و نفرت بود، بعد بخواهی ظاهرسازی بکنی، آن اتفاق نمی‌افتد. یعنی دل تو آخر کار را خراب می‌کند، تو را لو می‌دهد.

افشای باطن از طریق زبان و چهره

گاهی وقت‌ها دو نفر خیلی ظاهرالصلاح می‌گویند ما می‌خواهیم با هم آشتی کنیم، با هم خوب باشیم، می‌خواهیم مثبت باشیم. گاهی وقت‌ها زن سعی می‌کند مرد را بد جلوه بدهد. گاهی وقت‌ها مرد سعی می‌کند زن را بد جلوه دهد. گاهی هر دو اینطور هستند. از خودشان نشان می‌دهند که آدم‌های مثبت و آرامی هستند، ولی آنچه که در دلشان هست، آخر رسوایشان می‌کند و آخر برملا می‌شود. این‌ها نکات فوق‌العاده مهم است. علی (ع) یک مجموعه‌ای از فرمایشات باطنی دارد. این‌ها علم باطن است. این‌ها همه علومی هست که مربوط به علم باطن هست که «ما أضمَرَ أحَدٌ شَیءً إلاّ ظَهَرَ فی فَلَتاۀِ لِسانِه أو صَفَحاتِ وَجهِه»؛ می‌فرماید هیچ کس چیزی را در دلش نمی‌تواند پنهان کند، مگر اینکه حتماً در لغزش‌های کلامی‌اش، در بالا و پایین شدن الفاظش از او در می‌آید یا در چهره‌اش مشخص است. به زبان نمی‌گوید، دارد پنهان می‌کند، ولی نحوه حرف زدنی که این دارد صحبت می‌کند، به آن مسئله تصریح هم نمی‌کند. یک چیزهایی از دهان این در می‌آید که آخر سر نشان می‌دهد که آنچه که در درون هست چیست یا در صورتش معلوم می‌شود. صورت‌خوان می‌خواهد، یک کسی که بلد باشد با صورت سروکار داشته باشد، چهره را بشناسد که این چهره دارد داد می‌زند که اینگونه هست یا نیست. پس ببینید این‌ها یک مجموعه‌ای از اسرار باطن هست که ما الان چون دسترسی به آن نداریم، می‌گوییم باطن است، ولی برای کسی که آگاهی‌هایش را دارد، دیگر آن باطن محسوب نمی‌شود.

تأثیر پاکی دل بر روابط

می‌گوید تو اول دل خودت را پاک کن نسبت به طرف مقابل، بعد حس‌های او هم مثبت و قشنگ می‌شود. من خیلی دارم با شیب ملایم روی این روایت حرکت می‌کنم. این روایت از روایت‌هایی هست که کارگاه مخصوص خودش را می‌خواهد. باید یک کارگاه فقط برای این کار تشکیل بشود. اول از این من یک چیزی بگویم. وقتی یک نفر واقعاً یک نفر را دوست دارد، با او مشکلی ندارد. در نحوه حرف زدن، نگاه کردن، ارتباطاتی که با طرف مقابل پیدا می‌کند، در نحوه دست دادن، در نحوه سلام و علیک کردن، در نحوه بوسیدن، در نحوه در آغوش کشیدن، در نحوه نوع خدماتی که می‌خواهد به طرف مقابلش بدهد، کاری که می‌خواهد برای طرف مقابلش انجام بدهد و در خیلی چیزها کاملاً هویداست. تا زمانی که از طرف مقابل دلگیر، دلخور، عصبانی است و کینه و حسادت در دلش دارد، این واقعاً فرق می‌کند. این قضیه هم قابل فهم هست. شما از یک نفر متنفری و مجبور هستی با او باشی و یک زمانی نه، دوستش داری و با او هستی. این دو خیلی با هم فرق می‌کند.

برخورد امام مجتبی (ع) با دشمنی‌ها

شخصی آمده خدمت امام مجتبی (ع)، بعد به حضرت شروع کرده فحاشی کردن. از حضرت متنفر است که فحاشی می‌کند. حضرت می‌گوید: برادر من، چیه؟ شما برای چه ناراحت هستی؟ غریبه هستی، ما پناهت می‌دهیم. گرسنه هستی، غذایت می‌دهیم. تشنه هستی، به تو آب می‌دهیم. پول نیاز داری، به تو پول می‌دهیم. اصحاب بعضی‌ها آنقدر عصبانی شدند که این به امام فحش داده، می‌خواستند خونش را بریزند. امام آنقدر شیرین با او برخورد کرد، چون در دل امام کینه‌ای نسبت به کسی ایجاد نمی‌شود. بنا نیست در دل انسان کینه‌ای نسبت به دیگران ایجاد شود. چون اگر دیگران بدجنسی و گناه می‌کنند، قرار است که ما شبیه الله بشویم. ما هیچ وقت نباید اینقدر خودمان را پایین بگیریم که بگوییم این آدم‌ها طرف من هستند. این خیلی خطرناک می‌شود. خدا می‌گوید نه، دنیا یک باشگاه است که طرف تو من هستم.

خدا، تنها طرف ما در دنیا

هیچ وقت هیچ آدمی را طرف خودت نکن، چون به همان اندازه پایین می‌افتی. هر کاری می‌خواهی بکنی، برای خدا بکن و به خدا بفروش. حتی برای شوهرت یا زنت هم این کار را نکن. لذا خداوند می‌گوید اگر یک خانمی رفت به شوهرش گفت که من این همه در خانه تو زحمت کشیدم و جان کندم، خدا می‌گوید چکار کردی تو؟ تمام زحماتی را که باید به من می‌فروختی، رفتی منتش را سر شوهرت گذاشتی. لذا می‌گوید تمام عبادت‌ها و کارهای خیرش از بین می‌رود. می‌گوید پس تو زندگی‌ات برای جنس مخالف بود، به عنوان یک حیوان که به یک جنس مخالف علاقه‌مند می‌شود، عاشقش می‌شود، دوستش دارد، کاری می‌کند، بده و بستان است. من برای تو اینطوری هستم، تو هم برای من اینطوری باش. من این سرویس‌ها را به تو می‌دهم، تو هم این سرویس‌ها را به من بده. معامله است. ولی مؤمن اینطوری نیست. مؤمن گفتیم سه معشوق اصلی‌اش الله، اهل بیت، جهاد در راه خدا. قرآن می‌گوید انسان حقیقی کسی است که در رأس همه معشوق‌هایش این سه معشوق است. لذا زن‌داری هم که می‌کند، شوهر‌داری می‌کند، به بچه‌اش می‌رسد، هر کار اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، هنری می‌کند، همه را اول به خدا می‌فروشد. از کسی طلب ندارد. اصلاً کسی جز خدا در عالم طرف ما نیست. پس اگر خدا طرف من هست، من کار خیری کردم، کسی قدرش را ندانست، تشکر نکرد، این کار را ندید، به من برمی‌خورد. آن کسی که باید ببیند، دیده. بقیه دیدند، دیدند. ندیدند، ندیدند. اصلاً من با بقیه چکار دارم.

اهمیت نیت الهی در اعمال

لذا اگر یک شوهر بیاید سر زنش منت بگذارد و بگوید من این کارها را کردم، پس خودفروشی کرده، خوب نیست. خدا می‌گوید من کار شما را می‌خرم. بنابراین اگر کسی ما را عصبانی می‌کند، به ما فحش می‌دهد، یک زمینه‌ای را فراهم کرده برای اینکه اگر یک کسی ما را عصبانی می‌کند، یک کسی در حق ما بدی می‌کند که من می‌خواهم نزدیک به خدا و شبیه خدا بشوم. او بدی بکند و من عفو کنم. او بدی کند، من مغفرت داشته باشم. او رازش برملا شود، من ستار بشوم. او ابراز نیاز بکند، من جواد و کریم شوم. داستان همین است. آدم‌ها وقتی می‌آیند کنار هم قرار می‌گیرند. قرآن می‌گوید: «لِیَبْلُوَا بَعْضَکُمْ بِبَعْضٍ»؛ شما را با همدیگر دارم آزمایش می‌کنم. یک زن را کنار مرد می‌گذارد، یک مرد را کنار زن می‌گذارد. چند تا بچه می‌آیند، چند تا همسایه و فامیل هستند. می‌گوید من همیشه دارم شما را با همدیگر تقویت و آزمایش می‌کنم.

نیازهای مردم، نعمت‌های الهی

آدم‌هایی که اطراف ما هستند، آدم‌هایی هستند که از طرف خدا آمدند. و چرا می‌گوید: «السّائِلُ رَسُولُ الله»؛ کسی که گدایی می‌کند، فقیر است، فرستاده خداست، رسول خداست. آمده خدا او را فرستاده تا تو کریم و جواد بشوی. خدا فرستاده. نگویید دوباره این سریش آمد، دوباره این مگس آمد. وقتی اینطوری شدی، حوصله‌ات سر رفت، یعنی حوصله‌ات از دست خدا سر رفته. امام حسین (ع) فرمود: «إنَّ حَوائِجَ النّاسِ إلَیکُم مِن نِعَمِ اللهِ عَلَیکُم فَلا تَمُلُّ النِّعَم»؛ اینکه دیگران به شما احتیاج دارند، این لطفی است که خدا در حق شما کرده. نعمتی است که خدا به شما داده تا شما بتوانید مثل خدا دهنده باشید و تقویت بشوید. اگر به شما ثروت داده، لطفی بوده که بتوانید شبیه خدا شوید. حالا هر ثروتی فرق نمی‌کند. «فَلا تَمُلُّ النِّعَم»؛ از نعمت‌ها ملول نشوید. از اینکه دیگران به ما کار دارند، به ما احتیاج دارند، ما باید دهنده باشیم. چرا باید یک کسی عصبانی شود و بگوید اَه، من خسته شدم. چقدر پول بدهم؟ چقدر بخندم؟ چقدر نوازش کنم؟ چقدر عاطفه تأمین کنم؟ خدا به تو داده، تأمین کن. خودم از کجا بیاورم؟ خودت از آسمان بگیر. از بندگان خدا لازم نیست گدایی بکنی. هر چه که نیاز داری، خدا از آسمان به تو می‌دهد. منت سر کسی نگذار. کسی را کوچک نکن. داستان خلقت این است. ما برای همین به دنیا آمدیم. کار دیگری هم روی زمین نداریم. آمدیم شبیه الله بشویم.

هدف از خلقت: شبیه شدن به خدا

پس باید یک کسی رازش فاش شود که من بتوانم ستار شوم. یک کسی باید من را اذیت کند، بتوانم عفو شوم. یک کسی باید من را عصبانی کند، پدری، مادری، همسری، خواهری، برادری، جاری، باجناق، دوستی، پدرزنی، مادرزنی، یک کسی که من بتوانم غفور شوم. یک کسی باید به من نیاز داشته باشد به چیزی از چیزهایی که دستم هست تا من بتوانم دهنده باشم، جواد و کریم شوم. پس ما داریم با همدیگر آزمایش می‌شویم. من باید یکجا منافعم با منافع کس دیگر تضاد پیدا کند تا بتوانم گذشت را تجربه کنم و بزرگ شدن را تجربه کنم و بگویم من به خاطر دیگری می‌گذرم. اگر این اتفاقات نیفتد، انسان چطوری بزرگ می‌شود؟ من قرار است شبیه الله بشوم. قرار است اسم الله جذب کنم. قرار است بزرگ شوم. خلیفۀ الله شوم. قرار است مظهر خدا بشوم. حالا که قرار است مظهر خدا شوم، حق ندارم از کسی کینه به دل بگیرم. کینه به دل گرفتن خلاف فلسفه و هدف خلقت من است. با ساختار من سازگاری ندارد. مثل این است که شما بگویید این لیوان باید تمیز باشد و ما بگوییم چرا تمیزش می‌کنی؟ کثیف باشد اشکال چیه؟ کثیف باشد من در آن آب می‌ریزم می‌خورم. می‌گویی نمی‌شود. این ساختارش یکطوری هست که باید تمیز باشد. اگر اینطوری هست، ساختار من چیست؟ ساختار من هم همینطور است. باید قلب سلیم داشته باشم.

دل، تنها جایی که فریب نمی‌خورد

پس من حق ندارم کینه یا حسادت یا بدبینی و تکبر داشته باشم. حق ندارم بدجنس باشم. حالا الان یک کسی آمده یک چیزی در دل من ایجاد کرده یا کسی یک چیزی در دلش ایجاد شده. اول از این تو در دل خودت نباید چیزی باشد. وقتی پاک شد، در دل خودت چیزی نبود، نوع رفتارهایت با طرف مقابل رفتارهایی هست که موجی ایجاد می‌کند که آن موج را او می‌فهمد. تا موقعی که کینه داری، تو وقتی کینه داری و در آن کینه هم به کسی محبت می‌کنی، موجی که از محبت تو می‌آید، آغشته و آلوده به کینه می‌آید. او هم می‌فهمد. قلبش با قلب‌ها حرف می‌زند. خودتان هم سر خودتان را اگر کلاه بگذارید، دلتان را نمی‌توانید کاری بکنید، چون تنها جایی که در وجود انسان کلک، حقه، دروغ نمی‌پذیرد، تنها جایی که نمی‌شود سرش را کلاه گذاشت، هیچ کس نمی‌تواند فریبش بدهد، دل آدم است. علی (ع) فرمود: «سَلُّ القُلُوب عَنِ المَوَدّات فَإنَّها شَواهِدٌ لا تَقبَلُ الرُّشاد»؛ اگر می‌خواهید راجع به عشق و دوست داشتن نسبت به خودتان یا کس دیگر یا چیز دیگر یا کینه و حسادت، مثلاً آقا تو نسبت به فلانی حسادت می‌کنی؟ نه من حسادت نمی‌کنم. من خیلی هم دوستش دارم. ببین برایش کادو خریدم. سر فلانی را کلاه گذاشتی گفتی من برایت کادو خریدم یا برایش کادو خریدم پس دوستش دارم پس دوستت دارم. او هم قبول کرد. دلت را چکار می‌کنی؟ می‌گوید از دلتان سؤال بکنید. دل‌ها شاهدهایی هستند که رشوه قبول نمی‌کنند. نمی‌شود سر دلت را کلاه بگذاری بگویی تو دوستش داشته باش اما بگو دوستش ندارم. تو کینه داشته باش، بگو دوستش دارم. نمی‌شود. نمی‌توانی به دلت دروغ بگویی. دلت دروغ‌پذیر نیست. تنها جایی است که هیچ کس نمی‌تواند سرش را کلاه بگذارد.

عشق پدر و مادر، نمونه‌ای از دل پاک

بنابراین وقتی که تو در دلت هیچ کس نیست نسبت به کسی، پاکش می‌کنی، واقعاً یک نفر را دوست داری. مثل حالتی که یک پدر و مادر نسبت به بچه دارند. بچه ممکن است در نگاه اول این حس را بگیرد که چرا پدرم اینطوری برخورد منفی می‌کند یا چرا مادرم اینطوری تند برخورد می‌کند. اما چون پدر و مادر همیشه دلشان نسبت به بچه صاف است، بچه‌ها کتک هم که می‌خورند، آخر سر وقتی به او می‌گویی چه کسی را بیشتر دوست داری یا چه کسی تو را بیشتر از همه دوست دارد؟ می‌گوید پدر و مادر. چون دلش رشوه نمی‌پذیرد. با اینکه کتک را خورده، پدر و مادر هم با او بداخلاقی کرده، ولی این چون در دل پدر و مادر پاک است، هیچی نیست، موج هیچی نیست، بچه را می‌گیرد. بچه کتک را خورده، ولی چون در دل پدر و مادر عشق است، پدر و مادر موقع کتک زدن با عشقشان این بچه را کتک می‌زدند. بچه وقتی دارد کتک را می‌خورد، ناراحت است، عصبانی است، ولی دارد عشق دریافت می‌کند. بعد اگر بگویی چه کسی بیشتر از همه تو را دوست دارد؟ می‌گوید پدر و مادرم. ولی وقتی یک مادر از روی عصبانیت که در او نفرت ایجاد شده، الان غضب دارد، باید این غضب را روی کسی خالی کند. با آن عصبانیت بچه را می‌زند و بعد بدی و بدجنسی و غضب را به بچه منتقل کرده. بچه کامل می‌فهمد. دل‌ها با هم حرف می‌زند. بچه می‌گوید حقش نبود اینطوری من را کتک بزنید. پدرم بداخلاق است. یک موقع است کتک می‌خورد، نمی‌گوید بداخلاق است. یک موقع هست کتک هم نمی‌خورد، یک رفتار زشت، یک حرف زشت می‌شنود، می‌گوید بداخلاق است. برای همین به پدر و مادرها توصیه‌مان این هست که اگر شما می‌خواهید بچه‌تان را تنبیه کنید و تندی بکنید، گاهی وقت‌ها لازم است به آن‌ها تندی بشود. حواست باشد برای کینه این کار را نکنی. اینجاست که شما می‌فهمید که چرا صاحب این کلام که همه معجزه است، وقتی نشسته روی سینه عمر بن عبدود و در صورت حضرت تف می‌کند، حضرت او را نمی‌کشد. بلند می‌شود، راه می‌رود، قدم می‌زند، بعد سراغش می‌آید. گفت چرا همان موقع این کار را نکردی؟ می‌گوید غضبناک شدم. نخواستم به خاطر غضبم تو را بکشم. اول دلش را پاک کرد. امیرالمؤمنین قهرمان اینطور داستان‌هاست. خودش قهرمان حرف‌هایش است. شبیه‌ترین فرد به حرف‌هایش خودش است. دلش را پاک می‌کند. می‌گوید می‌خواستم به خاطر خدا تو را بکشم، نه به خاطر نفسم.

عشق و همدلی در دوران جنگ

چند وقت پیش عراق بودم. در یک شب خانه یک کسی از همین کسانی که خیلی ایرانی‌ها را دوست داشتند و همه علاقه داشتند ایرانی‌ها را خانه‌شان ببرند. همه زائران امام حسین، ولی به ایرانی‌ها توجه ویژه‌ای داشتند. بعد صحبت شد که شما دوران جنگ که ما با هم می‌جنگیدیم چکار می‌کردید؟ بالاخره ما یک زمانی در هشت سال جلوی هم ایستادیم، جنگیدیم. الان اینطوری عاشق همدیگر هستیم. ایرانی‌ها عاشق عراقی‌ها، عراقی‌ها عاشق ایرانی‌ها. برای همدیگر می‌مردند. شما نمی‌دانید که چکار می‌کردند که زائران امام حسین را ببرند. مثلاً در یک صحنه‌ای که من خودم متردد شدم، آمده بودم شبانه نزدیک مغرب به کاظمین رسیده بودم. دیدم یک آقایی آمد گفت همه شما خانه ما بیایید. من گفتم ما چند نفر بیشتر نیستیم. نمی‌دانستیم غریبه است، آشناست. کربلا هر کس می‌آید می‌گوید زائران امام حسین هستند. اینجا نمی‌دانستیم داستان چیست. شک کردیم. گفتم برویم یا نرویم؟ چون معروف هم بود که آنجا پر از داعشی است. ما را نبرند سرمان را ببرند و بکشند. بالاخره هستند یا نیستند. باید ریسک می‌کردیم. می‌پذیرفتیم. خطر را قبول می‌کردیم. برویم ولو به کشته شدن. آمده دعوت کرده. واقعاً باید تصمیم جدی می‌گرفتیم. گفتیم می‌رویم. و واقعاً هم شک داشتیم. با تردید رفتیم. تا یکجایی ما را برد. یک جایی سوار ماشین کرد. صورت ماشین هم صورت خیلی جالبی نبود. صندلی نداشت. مثل ماشین زندانی‌ها بود. گفت بروید کف ماشین بنشینید. کوله‌هایمان هم دستمان بود. ماشین درش بسته شد. هیچی هم معلوم نیست. بعد من سرک کشیدم دیدم نه، این بنده خدا که دارد ما را می‌برد عکس مقام معظم رهبری را روی شیشه زده. گفتم این هم کلکشان است. می‌خواهند ما را جذب کنند آنجا ببرند و سرمان را ببرند. تا رفتیم و دیدیم چقدر این‌ها عاشق هستند و روی قلبش می‌زد و می‌گفت ایران قلب من است. شب رفتیم با این‌ها گپ زدیم. بعد صحبت شد که شما در هشت سال دفاع مقدس چطوری بوده؟ ما با هم جنگیدیم. روبروی هم ایستادیم. اسلحه کشیدم. داستان چیه؟ آن موقع حسمان با هم چه بوده؟ گفت به خدا قسم صدام همه ما را مجبور می‌کرد. ما باید جبهه می‌آمدیم. اگر نه زن و بچه ما را می‌کشت و خودمان هم خبر داشتیم که این کار را می‌کرد. گفت بارها شد کسی نرفته بود، زن و بچه‌اش را کشتند. زن و بچه را در جایی به اسارت می‌گرفت. می‌گفت تا جبهه نروید زن و بچه را آزاد نمی‌کنیم. ما هیچ کدام نمی‌خواستیم در مقابل شما بیاییم. بعد من به او گفتم من خودم اینطوری بودم. من هم هیچ کس را نکشتم. با اینکه کار من تخریب بود. اولین نفری که به حجم دشمن می‌رسید در رده خودم من بودم. وقتی حمله بود اولین نفری که می‌رسید به فوج دشمن، به اولین نفرات خودم بودم. گفتم من که اینطوری بودم، می‌دانم خیلی از رزمنده‌ها هم اینطوری بودند. دستور هم داشتیم. ما هم هیچ وقت از شما نکشتیم. ما وقتی به شما می‌رسیدیم، وقتی می‌خواستیم تیر بزنیم، تیرها را به پا می‌زدیم که این‌ها از دور فقط خارج بشوند. چون می‌دانستیم که نباید بکشیم. قلب با همدیگر حرف می‌زند. به یک بعثی می‌رسیدیم، راحت می‌توانستیم بزنیم و بکشیم. خیلی بود. یک جمعیت زیادی را حالا اسلحه دستت روی رگبار برو می‌توانی بزنی و بکشی. اما ما هیچ وقت لذتی نبردیم. هیچ وقت خوشمان نمی‌آمد. حالا که به دشمن غلبه کردیم، در درگیری هم هست، در وسط معرکه است. از این لذت ببریم که دشمن را بخواهیم بکشیم و گلوله در سینه کسی بزنیم. ما همه را به پا می‌زدیم. وقتی دل‌ها با هم حرف می‌زند. حالا الان صحنه کنار رفته، جنگ تمام شده. دو نفر می‌توانند با هم کنار هم بنشینند. بچه‌های ما در خط وقتی یک عراقی را داشتند عملش می‌کردند، داشت می‌میرد، خون می‌خواست. بسیجی می‌گفت از خون من به او بزنید که این نمیرد. کجای دنیا شما این را دارید؟ خلبان ما وقتی می‌خواهد برود بمب بریزد، پل را بزند، وقتی می‌بیند یک عابری ماشینی می‌رود، خودش را در معرض خطر قرار می‌دهد. نگه می‌دارد روی آسمان تا این رد شود، بعد پل را بزند. می‌گوید من کسی را نکشم. خلبان ما یک عارف و انسان است. قلب‌ها با هم حرف می‌زنند. دل که پاک بشود، نوع برخورد و قلب آن را می‌گیرد. تا وقتی که شما روی عصبانیت داری یک کاری را انجام می‌دهی. وقتی داری روی عصبانیت بچه را می‌زنی، بچه می‌فهمد که این عصبانیت و نفسانیت است. با اینکه حالی‌اش نیست. این بحث‌ها را کلاس نیامده. نفس می‌گیرد و درست هم می‌گیرد. چون آینه خداست. مظهر خداست. فهم دارد. می‌فهمد. و حیوان هم می‌فهمد. شما وقتی به حیوانات نزدیک می‌شوید، می‌فهمد که باید از تو بترسد یا نه. وقتی به او بدجنسی می‌کنی، می‌فهمد و وقتی خوش‌جنسی می‌کنی، می‌فهمد. گیاهان می‌فهمند و اشیاء هم می‌فهمند. شما این کتاب را ببوس یا پرتش کنی، هر دو برایش فرق می‌کند. شما فحش بده، لباست شکل دیگری هست. آیه قرآن بخوان، لباست شکل دیگری هست. مثل آن سیدی مولکول آب را دیدید. پس هیچ چیز بی‌شعوری ما نداریم.

فریب دل، ناممکن است

ما ظاهراً یک کاری می‌کنیم. می‌گوییم در این فریب است. می‌گوید من خرجی‌شان را می‌دهم. آن‌ها را مسافرت می‌برم. پول پایش می‌ریزم. هدیه می‌خرم. فکر می‌کند وقتی این حرف‌ها را برای من گفت، من می‌گویم چقدر مرد خوبی هستی. گفتم صبر کن. دوست داری یا نه؟ گفت بین خودمان باشد، نروی به او بگویی، نه. قلب کامل دریافت می‌کند. بنابراین شما وقتی دلت پاک است، داری برخورد می‌کنی. اگر بینتان قبلاً کینه‌ای بوده، وقتی تو پاک می‌کنی، موج‌هایی را می‌فرستی، پیام‌هایی را می‌دهی، انرژی‌هایی را می‌فرستی که طرف می‌فهمد و می‌گیرد و او هم می‌گوید من فکر می‌کردم این چقدر از من بدش می‌آید. چقدر آدم کینه‌ای است. چقدر آدم منفی‌ای است. چقدر آدم عصبانی است. ولی اصلاً اینطوری نیست. در همین سفری که ما داشتیم، چند نفر از دوستانی که از دور با جمع ما آشنا بودند، خودشان آمدند به من گفتند که ما این بچه‌هایی را که دیدیم، می‌شناختیم که آدم‌های خوبی هستند، ولی ارادتمان در این سفر به این‌ها صد برابر شد. چون هر چه از این دریافت می‌کردم، نه نسبت به خودم، حتی نسبت به دیگران می‌دیدیم که چقدر چیزهای قشنگی هست. پس دل‌ها با هم حرف می‌زنند. حضرت می‌فرماید وقتی می‌خواهی یک بدی یا با کسی مسئله داری برطرف کنی، نرو به او بگو از دست من ناراحت نباشی. این حرف‌ها حرف‌های خوبی هست که انسان برود بگوید، ابراز علاقه بکند. این‌ها لازم است، ولی می‌گوید اول تو اگر پاکش نکرده باشید، با هم که آشتی بکنید، باز کار یکجا خراب می‌شود.

ریشه‌یابی مشکلات زناشویی

زن و شوهرهایی که می‌آیند با هم دعوا دارند، من به آن‌ها می‌گویم باید از یکجایی شروع کنید حل کنیم. اول حمله‌های شیطان را برایشان می‌گویم. خودشان هم می‌گویند این مشکل زناشویی ما چه ربطی به حمله شیطان یا این سیدی دارد؟ می‌گویم من دارم به شما می‌گویم این دارو را مصرف کن. کاری نداشته باش. آدم نباید بپرسد این دارو برای چه خوب است. شما الان چهار سال، پنج سال است دعوا کردید. حمله از عقب شیطان گفتیم سه جا کار می‌کند: گناهان، کدورت‌ها و شکست‌ها. یعنی دوباره قلب آلوده است. گناه بکنی، با خدا درگیر هستی. من چقدر گناهکارم، آلوده‌ام. من چقدر گذشته بد و زشتی دارم. داری که داری. خدا می‌گوید اگر تو خودت را ببخشی، من هم می‌بخشم. تو به آن گناه فکر نکن. قرار است با هم آشتی بکنیم. به آن گناهان فکر نکن. ما هم بخشیدیم. در بغلم بیا. ولی یک کسی که در بغل خدا می‌رود و بعد می‌گوید خدا که من را نمی‌بخشد. من که گناهانم خیلی زیاد است. من خیلی بدی کردم. مگر می‌شود خدا من را ببخشد؟ در حمله عقب بعد هم شیطان می‌گوید تو با این همه آلودگی و سابقه کثیف چطوری می‌خواهی پیش خدا بروی؟ این همه جنایت و کثافت‌کاری کردی. این همه فحشا و منکرات داشتی. تو کجا و خدا کجا. طرف هم دائماً خودش را باور کرده. وقتی این حس را نسبت به خودت داری و آلوده است، قلبت پاک نشده. وقتی پیش خدا می‌روی، با یک خدای منتقم روبرو هستی. در حالی که خدا تو را دوست دارد. خدا می‌گوید اگر یک گناهکار بداند که من چطوری به اشتیاقش نشستم که بیاید با من آشتی بکند، از شوق من می‌میرد. این خداست. ما این خدا را نشناختیم. ما فکر می‌کنیم اگر گناه کردیم، خدا یک کینه‌ای از ما در دل دارد و می‌خواهد یکجا در سرمان بزند.

بخشش الهی و گناهان گذشته

قرآن می‌گوید: «وَ یَعْفُوا عَنْ کَثِیرٍ»؛ من بسیاری از گناهانی را که شما کردید به فرشته‌هایم نگفتم که بنویسند. خیلی‌ها را از فرشته‌ها مخفی کردم. به هیچ کس نگفتم. تو یک عالم ترسیدی از یک خدایی که در دلش از تو یک عالم آگاهی و کینه دارد. در حالی که خدا می‌گوید تو دریا دریا گناه بیاور، من دریا دریا عفو برایت می‌ریزم. با خدا آشتی کن. شیطان می‌آید گناهان را به رخ می‌کشد تا یک شخصی نتواند با خدا آشتی کند. ۳۰ سال، ۴۰ سال، ۵۰ سال هم که یک شخصی گناه داشته باشد، بلد باشد خودش را ببخشد، بلد باشد با خدا آشتی بکند، خدا می‌گوید قبول است. طرف یک عمر گناه کرده. الان هم در لشکر عمر سعد است. ایستاده تا ده دقیقه آخر با امام حسین و خانواده‌اش جنگیده. حالا یکدفعه امام حسین یک حرفی زده. این یکدفعه دلش سوخته. یک ربع پیش امام حسین برگشته. اصلاً انگار این بنده خدا گناهی نکرده. خدا هم می‌گوید هر چه گناه کرده بودی، همه را تبدیل به ثواب می‌کنم. برایت می‌نویسم. تو بلدی خودت را ببخشی، مسئله را حل کنی. خدا می‌گوید من بلدم مسئله را حل کنم. تو می‌توانی کنار بگذاری. ما علت اینکه خیلی وقت‌ها از خدا می‌ترسیم، چون خودمان خودمان را نمی‌توانیم ببخشیم.

بخشش خود و دیگران

بدبختی از این بدتر این هست که خودش را که نمی‌بخشد، دیگران را هم نمی‌بخشد. خیلی‌ها هستند، خیلی آدم‌های بدی هستند. خودشان را خیلی زود می‌بخشند. گناهان گذشته خودشان را خیلی زود می‌بخشند، ولی گناهان دیگران را نه. همه را آلوده و فاحشه و بد و زشت و گناهکار می‌بینند. یک ذره به خودت نگاه کن. اگر خودت را می‌بخشی، دیگران را هم ببخش. اگر می‌گویی خدا من را مغفرت کن با ۴۰ سال آلودگی، پس ۴۰ سال آلودگی دیگران را هم به رخشان نکش. با آن‌ها زشت برخورد نکن. دیگران را کوچک نکن. دو سال درگیری که با زنت داشتی، اشتباهاتی که زنت در این چهار پنج سال کرده، چهار پنج سال شوهرت اشتباه کرده، به رخش نکش. برای همین من همیشه به زن و شوهرها می‌گویم اگر الان می‌خواهید دوباره بروید به هم بگویید آقای شجاعی با تو حرف می‌زند، دارد به تو می‌گوید، مشکل حل نمی‌شود. بعد هم دوباره بروید یکدفعه یادتان بیفتد شب عروسی ۵۰۰ سال پیش شب عروسی‌مان اینطوری شده. ول کن. اگر نتوانی از گذشته بیرون بیایی، نه حالت خوب می‌شود و نه آینده. و گذشته همیشه هم حال را نابود می‌کند و هم آینده را. پس تو باید اول بتوانی از گذشته بگذری. زن و شوهر اگر قرار است با هم زندگی کنند، گذشته تمام شد. روی آن آب بریزیم برود. همدیگر را عفو و بالاتر از عفو، مغفرت. تمام شد. حالا از نو شروع می‌کنیم. این خیلی قشنگ است. ولی وقتی یک نفر دروغ می‌گوید، در خودش نگه می‌دارد، آخر سر نمی‌تواند در صلح قرار بگیرد.

تحول درونی، منشأ تغییرات بیرونی

حضرت دست گذاشته روی فرمول خیلی مهم که اگر می‌خواهی یک تحولی ایجاد بشود یک جایی، آن تحول باید در خودت ایجاد بشود. این که حضرت می‌فرماید شر را از دل دیگری با کندنش از دل خودت بکن، یک شاخه از یک حقیقت بالاتر هست. یک قاعده اصلی نیست. یک قاعده فرعی است. قاعده اصلی این هست که شخص به میزانی که در خودش مؤثر است، در دیگران هم مؤثر است. چطور یک نفر رهبر می‌شود؟ چطوری می‌شود یک نفر بعد از ۱۴۰۰ سال ۳۵ میلیون، ۴۰ میلیون آدم را پیاده از ۷۰۰ کیلومتر راه بکشاند، ۱۰۰۰ کیلومتر پیاده راه بیاید، پاها آش و لاش. شما صحنه اربعین را بروید ببینید. خانم یک بچه بغلش است. یک بچه هم در کالسکه دارد می‌رود پیاده. یک زن جوان، دو تا بچه در یک کالسکه دارد می‌آید. یک پیرزن ۹۰ سالش است پیاده دارد کربلا می‌رود. به او می‌گویند بیا سوار ماشین بشو، می‌گوید نه می‌خواهم پیاده بروم. یک نفر با عصا، دو تا عصا زیر بغلش می‌رود. یک نفر با واکر. یک نفر بخواهد با واکر حرکت بکند از اینطرف سالن تا آنطرف سالن چقدر طول می‌کشد؟ حالا این می‌خواهد همه این مسیر را تا کربلا بیاید. بعد هم پنج دقیقه یکبار با صورت به زمین می‌خورد. بلند می‌شود. یک ذره می‌خندد و راه می‌افتد و هر کس هم که می‌خواهد کمکش کند، نمی‌گذارد. چه کسی این قدرت را می‌تواند ایجاد کند در میلیون‌ها آدم؟ پس آن قدرت خیلی بزرگ است که می‌تواند این همه عاشق جمع کند. یک کسی مثل امام امت که می‌آید از دور، کدام یک از ما امام را دیده بودیم اینقدر عاشقش شده بودیم؟ بدون اینکه او را ببینند ده‌ها هزار نفر برایش جان دادند. این خیلی در وجود کار کرده که توانسته از یک مسیر دور ده‌ها هزار نفر را رهبری کند. در وجود خودش خیلی کار کرده. حقیقت برتر آن است که همه اتفاق‌هایی که بیرون می‌افتد، از درون است. دارم یک قاعده بزرگ را می‌گویم: «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا».

محبوبیت از طریق ایمان و عمل صالح

آن‌هایی که ایمان می‌آورند و عمل صالح انجام می‌دهند، خودبه‌خود محبوبند. دیگران نمی‌توانند دوستشان نداشته باشند، مگر کافر باشند. این نرفته به دیگران دلقک‌بازی در بیاورد. به همه پول بدهد. به همه محبت بکند. تبلیغات بکند که دوستش داشته باشند. با دیگران اصلاً کاری ندارد. اصلاً برایش این قضیه مهم نیست که بخواهد کسی دوستش داشته باشد یا نه. این فقط عاشق خداست. اما این عشق این آدم به خدا، ایمان این آدم به خدا، اخلاق این آدم، عمل صالح این آدم، تو نمی‌توانی دوستش نداشته باشی. «سَیَجْعَلُ» ماده «جعل» مثل «خلق» است. وقتی می‌گوید «جعل» انگار می‌گوید «خلق». «سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا»؛ اصلاً نمی‌توانی تو این آدم را دوست نداشته باشی. پس این نمی‌آید کار بیرونی انجام بدهد. مثل خیلی از نادان‌ها که می‌خواهند محبوب باشند، می‌آیند فیلم بازی کنند که کسی دوستشان داشته باشد. ادا در می‌آورند. نه، خودش است. همه دوستش دارند. پس آن واقعه اصلی باید در دلمان اتفاق بیفتد. می‌گوید ما الان می‌خواهیم آشتی کنیم، ولی من نمی‌دانم همسرم من را می‌بخشد یا نه. بچه‌ها چی؟ من مادرشوهرم، مادرزنم، باجناق‌ها از من متنفر هستند. اصلاً این‌ها مهم نیست که آن‌ها متنفر هستند. تو اول باید عاشق خودت بشوی. نه خود حیوانی و جنسی و بدنی، خود انسانی. اول با خودت کنار بیا. اول خودت برای خودت احترام قائل باش. اول خودت به خودت اعتماد کن. اول خودت خودت را دوست داشته باش. بیرون همه چیز حل می‌شود.

خودباوری و احترام به خویشتن

یک عروسی که دارد ۲۰ سال فیلم بازی می‌کند که مادرشوهر و خواهرشوهر و خانواده شوهر و شوهر دوستش داشته باشند، آخر کار به تنفر و طلاق می‌کشد. یا یک دامادی که دارد فیلم بازی می‌کند. با فیلم بازی کردن کسی ما را دوست ندارد. ولی تو فقط کافی است با حقیقت باشی. وقتی با حقیقت باشی، خودت خودت را باور کرده باشی، همه چیز حل است. خدا می‌گوید تو اگر واقعاً باور کردی که آدم خوبی هستی، آدم خوب که گناه ندارد. پس گناهان گذشته‌ات هم به درد نمی‌خورد. همه را بیرون می‌ریزم و جایش به تو ثواب می‌دهم، چون باور کردی آدم خوبی هستی. می‌خواهی دوست باشی، بنده صالح من باشی. من هیچ کس را محروم نمی‌کنم. شما فکر می‌کنید امام حسین (ع) وقتی داشت می‌گفت: «هل من ناصر ینصرنی» پنج نفر آدم می‌خواستند کمک امام بیایند، ۳۰ نفر کمک امام آمدند. مگر توانستند کاری بکنند امام حسین (ع) پیروز شد؟ نه، می‌دانستند کشته می‌شود. ولی چرا می‌گوید: «هل من ناصر ینصرنی»؟ برای اینکه اگر کسی می‌خواهد آشتی بکند، بیاید آشتی بکند، جهنم نرود. برای امام حسین این مهم نیست پیروز شود یا نه. برای امام حسین مهم است که از این لشکر یک تعدادی هم کمتر جهنم بروند، بهتر است. از همان موقع هم که می‌گوید کمکم کنید، در واقع می‌خواهد دیگران کمتر جهنم بروند. پس تو اگر واقعاً خدا دوست ندارد کسی جهنم برود: «وَ لا یَرْضى‏ لِعِبادِهِ الْکُفْرَ»؛ خدا دوست ندارد بنده‌هایش کافر باشند. تو می‌گویی من کافر بودم، یک عمر مشرک و کافر بودم. خدایا همین الان پنج دقیقه بیشتر وقت ندارم، بعد می‌میرم. خدا می‌گوید بگو یک دقیقه مؤمن هستی، تمام. اگر تو بخواهی آشتی باشی، ولو یک دقیقه هم آشتی باشی، آشتی هستم. تمام است. دوست هستیم.

تغییر درونی و ترک اعتیاد

یک معتاد الان می‌خواهد اعتیادش را کنار بگذارد. وقتی به خودش احترام می‌گذارد، باور می‌کند که انسان خوبی هستم و باید آدم پاکی باشم. تا وقتی خودش به این اعتماد به نفسش، به این باور نرسد، ده دفعه او را کمپ ببر، برمی‌گردد. الان آمار مرکز ریاست جمهوری ۹۳ یا ۹۷ معتادها وقتی می‌روند ترک می‌کنند، دوباره برمی‌گردند. چون از اول بنایش این آلوده‌بینی و آلوده فکر کردن بوده. ولی وقتی خودش خودش را باور کرد، آن لحظه آن معجزه اتفاق می‌افتد و واقعاً همه چیز را کنار می‌گذارد. چون به یک من جدید و قوی و پاک رسیده. کسانی که مذبذب هستند، گاهی وقت‌ها آدم‌های خوبی هستند، گاهی وقت‌ها به فساد می‌روند. در فامیل‌های خوب خوب هستند. در فامیل‌های فاسد فاسد هستند. فامیل حزب‌اللهی خانه‌شان می‌آید، آنقدر قشنگ حزب‌اللهی می‌شوند. فردا فامیل جدید می‌آید، آن‌ها همه شنگول و منگول هستند. آن‌ها می‌آیند، این هم مثل آن‌هاست که فیلم چه بگذاریم الان برقصیم. این برای اینکه به خودش احترام نمی‌گذارد. اصلاً تکلیفش اول با خودش معلوم نیست. یعنی هنوز خودش را قبول نکرده که من مال خدایم، فاطمه زهرا، اهل بیت هستم. من بچه آن‌ها هستم. آن‌ها خانواده من هستند. آن‌ها اصل من هستند. ریشه من بهشتی است. ریشه من گناه نمی‌پذیرد. این بخش من که الان علاقه به گناه و شنگول‌بازی‌ها دارد، مال بخش حیوانی من است. من هم که حیوان نیستم. من نه زن هستم نه مرد هستم که بخواهم بگویم زنانگی یا مردانگی من وادارم کرد که این کار را انجام بدهم. من قبل از اینکه زن یا مرد باشم، آدم هستم. لذا شرافت خیلی مهم است. امام هادی (ع) می‌فرماید: «مَن هانَت عَلَیهِ نَفسُه فَلا تَأمَن شَرَّه»؛ یک کسی که خودش پیش خودش بی‌ارزش است، تو اصلاً نمی‌توانی از بدی‌اش در امان باشی. شوهرت است، دوستت هم دارد. می‌خواهد به تو خیر بکند. آخر تو را جهنم می‌برد و دعوا و زندگی را کوفت می‌کند. خودش پیش خودش آدم کوچکی است. زنت است. زن خوبی است. عاشقت است. عاشقش هم هستی. داری با او زندگی می‌کنی. ولی چون شخصاً این زن قیمت خودش را نمی‌داند، در این ندانم‌کاری‌ها به تنفر می‌رسد.

ریشه‌یابی مشکلات ازدواج

الان چرا سه چهارم ازدواج‌های ما در عشق به شکست می‌رسد؟ چون افراد با قیمت با هم رفتار نمی‌کنند. به تنفر می‌رسند. قصدی هم ندارد، ولی چون قیمت را نمی‌داند، قیمت را که آدم نداند، دعوایش می‌شود. چقدر رمز اینجا خوابیده. می‌گوید من چطوری عصبانی نشوم، بدبین نباشم، آدم شاد و آرامی باشم، چطوری حسود نباشم؟ تو فقط کافی است عاشق خودت باشی. قیمت خودت دستت بیاید. اصلاً نمی‌پذیری این آلودگی‌ها را به خودت. اگر خودت یکبار عصبانی بشوی، یکبار حسود بشوی، انگار صد تا فحشای جنسی انجام دادی. انگار صد تا آدم کشتی. وقتی عصبانی بشوی، اصلاً به هم می‌ریزی که من چرا عصبانی شدم. خودت نمی‌پذیری. چون قیمت دستت است. طراوت، پاکی، سلامت قلب، تمیزی دستت است. اصلاً قبول نمی‌کنی که کسی بخواهد عصبانی، آلوده، بکند. یک کسی بخواهد تو را به هم بریزد. یک کسی بخواهد تاریکت بکند. یک کسی بخواهد تو را به گناه بکشاند. دلت اصلاً قبول نمی‌کند. برای همین آن موقع هم که مؤمن در معرض گناه قرار می‌گیرد، آنقدر متنفر است از این گناه که در معرضش قرار گرفته. حتی اگر مرتکبش هم بشود، تمام وجود این آدم از آن متنفر است. دارد از آن لذت می‌برد و متنفر هم هست. برای همین وقتی هم مرتکب می‌شود، بعدش هزار برابر آن لذت می‌سوزد و غمگین می‌شود و تشنج می‌گیرد و اضطراب دارد و ناراحت است. شخصیت پاک است. «وَ مَن کَرُمَت عَلَیهِ نَفسُه هانَتِ الشَّهَواتُ عَلَیه»؛ اگر یک کسی خودش پیش خودش بزرگ شد، شهوت‌ها و لذت‌ها و چشمک‌ها و چیزهای حرام برایش کوچک است. اصلاً نمی‌توانند به قلب این آدم دست بیاندازند. آدم کوچکی نیست. چون قیمتش بزرگ است. نمی‌شود او را بخری. چون بزرگ است.

رمز و رازهای انسان‌شناسی

پس رمز و رازها را در مباحث انسان‌شناسی دقت کنید. چون موضوع اصلی بحث ما انسان‌شناسی است با شاخه‌های فرعی‌اش. می‌گوید اگر می‌خواهی کسی در قلبش نسبت به تو هیچی نباشد، تو اول دل خودت را پاک کن. تو وقتی دل خودت را پاک کردی، این پاکی دل تو پیام‌های قشنگی دارد. تو لازم نیست به زبان بگویی. در رفتارت، در نگاهت، در حرف زدنت به او پیام می‌دهد که من با این آدم مشکل ندارم. برای همین می‌گوید بعضی‌ها را من تا حالا ندیدم. اولین بار است که او را می‌بینم، ولی وقتی او را می‌بینم از او خوشم می‌آید. حضرت می‌فرماید مال وحدت روحی شماست. می‌گوید کسانی هستند که من تا حالا او را ندیدم. اولین بار که او را می‌بینم، تا او را دیدم خیلی از او بدم آمد. حضرت می‌فرماید مال اختلاف روحی شماست. اصلتان با هم نمی‌خواند. می‌گوید فلانی را خیلی دوست دارم. می‌گوید این پدرت، مادرت، خاله یا عمو هست که دوستش داری؟ به تو محبتی کرده؟ برایت پولی هزینه کرده؟ می‌گوید نه ولی خیلی دوستش دارم. معاویه را نگاه کنید. قلبش چطوری است؟ معاویه بیشترین نفرت را دارد. شهوت‌طلب و قدرت‌طلب و جاه‌طلب است. تمام تلاشش را می‌کند که امیرالمؤمنین را نابود کند. پول می‌داد. هزاران حدیث علیه امیرالمؤمنین ساختند. به امثال ابوهریره و کسانی دیگر پول می‌داد. می‌گفت بروید بگویید که ما از رسول خدا شنیدیم که در مورد علی این بدی‌ها را گفته. مردم هم از کجا می‌دانستند؟ می‌گفتند این از صحابی پیغمبر است. او در شام بوده. از کجا می‌دانسته که پیغمبر چه گفته یا نگفته؟ من از لبان و زبان خود پیغمبر شنیدم که در مورد این آیه که خداوند اینطوری می‌کند، گفته این آیه در شأن علی نازل شده که خدا اینجا از دست حضرت علی عصبانی شده. شما تاریخ حدیث را نگاه کنید، می‌بینید که هزاران حدیث پول می‌داد جعل می‌کردند و بالای منبر به خطبا می‌گفت بعد از حمد الهی باید علی را لعن بکنید که مردم بفهمند. مردم به عشق دین و خدا می‌رفتند پای منبر می‌نشستند. این عالم دینی است. آنجا نشسته علی را لعن می‌کرد. آن‌ها هم می‌گفتند حالا که عالممان دارد لعن می‌کند، حتماً آدم بدی است. اصلاً نمی‌شناختند. گوسفند پخش می‌کرد. بره‌های کوچک که بچه‌ها خیلی دوست دارند بین بچه‌ها. بعد شبانه می‌گفت بروید از خانه‌هایشان بدزدید بیاورید. بچه‌ها صبح بلند می‌شدند می‌دیدند گوسفندها نیست. مثل اینکه عروسک بچه را بگیرند. می‌گفت به همه بگویید که علی آمده گوسفندتان را برده. این آدم اینقدر نفرت دارد. اما دلش دست نخورده نسبت به اینکه علی را می‌شناسد.

اعتراف دشمنان به حقانیت اهل بیت

لذا وقتی که عقیل برادر امیرالمؤمنین (ع) و چند نفر بانوی بزرگواری بودند، چند نفر از آدم‌هایی که شجاع بودند، با اینکه اگر حرف می‌زدند معاویه می‌کشت، آمدند ایستادند جلوی معاویه و گفتند، معاویه خودش یکبار اینطوری کرد. در باطنش عاشق علی است. انسان‌ها عاشق خوبی هستند. می‌گفت علی را برای من وصف کن. بعد طرف شروع می‌کرد راجع به حضرت علی صحبت می‌کرد. معاویه واقعاً گریه می‌کرد. یک عاشق دنیای آخرت‌فروشی آمد گفت من می‌خواهم راجع به علی صحبت کنم و سخنرانی کنم. چون معاویه پول می‌داد. هر کس بتواند راجع به حضرت علی بدجنسی و بدی را پخش کند، پول می‌داد. این آمد گفت. معاویه گفت پولش را به او داد. گفت خدا لعنتت کند. علی اصلاً اینطور نبود. عقیل وصفش می‌کند. می‌گوید واقعاً اباالحسن همینطوری بود. دل نمی‌تواند دروغ بگوید. این هست. لذا دشمن‌ترین دشمنان اهل بیت وقتی نوبت این می‌شد که این کینه‌ها و دشمنی‌ها به کنار، تو که بالاخره پیروز شدی و این‌ها را کنار زدی و کشتی، ولی خداوکیلی حق با کیست؟ می‌گفت حق با علی است. شما همین خلفایی که خلافت امیرالمؤمنین را غصب کردند، خلیفه دوم، در کتاب‌های اهل سنت نوشته شده، دارد می‌میرد. به حضرت علی می‌گوید بیا حلالم کن. من خیلی ظلم کردم. ببینید داستان چطوری است. حضرت علی می‌گوید من حلال می‌کنم. زهرا را کشتید. فقط بیا به مردم بگو که از این به بعد مردم به انحراف نروند. می‌گوید نه. من جنگم با تو سر جایش است. آن ملافه‌ای که رویش بوده روی سرش می‌کشد و می‌گوید: «النّار وَ اللعار»؛ من جهنم می‌روم، اما اینکه بخواهم اعتراف کنم نه. دارم به تو می‌گویم. دارم دلم را با تو می‌گویم. لذا شما قشنگ‌ترین حرف‌ها را در مورد اهل بیت بیایید از دشمنانشان بپرسید. نتوانستند کتمان کنند. ما در مورد حقانیت امیرالمؤمنین و اهل بیت و مذهب شیعه هیچ نیازی به کتاب‌ها و احادیث شیعه و ائمه نداریم. همان کتاب‌های برادران اهل سنت را شما بیاورید، شفاف همه چیز در آن توضیح داده شده. حتی بیشتر از کتاب‌های شیعه توضیح داده شده. لذا شما همین حدیث غدیر را که نگاه کنید، بیشتر سندهایش در کتاب‌های اهل سنت است. یا خیلی از چیزهای دیگر که در مورد اهل بیت هست، بیشترین سندهایش در کتاب‌های خود اهل سنت هست. اصلاً ما به کتاب‌های شیعی نیازی نداریم. پس این قاعده یادمان نرود. من خیلی عذرخواهی می‌کنم از محضر شما و بقیه شنونده‌ها، چون واقعاً عاجز هستم بخواهم یکی دو جلسه راجع به یک همچین فرمول‌های مهمی صحبت کنم. این‌ها واقعاً ده‌ها جلسه کارگاه می‌طلبد. باید ریز بشود و تمام فرمول‌هایش بیاید پای فرمول‌های معرفت نفسی‌اش. اصول اصلی، فرعی، باید کامل باز شود و روی صفحه بیاید تا معلوم شود ارتباطات ریاضی‌شان با همدیگر چیست. فقط من دارم این اصول را به شما معرفی می‌کنم.

وفاداری و خیانت در روابط

می‌گوید من الان می‌خواهم ازدواج کنم. نمی‌دانم زن خوبی می‌شوم؟ شوهرم دوستم دارد؟ مرد خوبی می‌شوم؟ زن و بچه‌ام دوستم دارند؟ فردا این بازار خیانت در اجتماع هست. زن‌های شوهردار می‌روند به شوهرشان خیانت می‌کنند. بچه‌ها به پدر و مادرشان خیانت می‌کنند. من می‌ترسم. یا نه، من الان تجربه کردم خانمم به من خیانت کرده. الان ما آشتی کردیم، ولی از او می‌ترسم. تو اگر از خیانت خانمت می‌ترسی، اول باید دل خودت را صاف کنی. این دل توست که می‌تواند او را وفادار یا خائن بکند. این رفتار توست که می‌تواند روی رفتار او اثر بگذارد. می‌گوید من یک عمر برایش زن خوبی بودم. زحمت کشیدم. اینطوری و آنطوری کردم. مرد هم این را می‌فهمد. ولو بدجنسی و هوس‌بازی کند، این را خوب می‌فهمد که زن خوب یعنی چی. می‌گوید ما عاشق هم بودیم. دوستش داشتم. دوستم داشته. الان رفته زن دیگر گرفته. با کس دیگر درگیر است. می‌گویم تو به خودت اعتماد کن. دنبال این نباش که زوری شوهرت را با چسب نگه داری. هر چه که زور بیشتر می‌زنی که یک کسی را نگه داری، چه زن چه مرد، بیشتر از تو فرار می‌کند. تو به خودت اعتماد کن. وقتی اعتماد کنی، مطمئن باش اگر یک همچین خطایی بکند، بیشتر عاشقت می‌شود و بیشتر سراغ تو می‌آید. تو به خودت شک داری. تو داری خودت را به عنوان یک زن و یک جنس نگاه می‌کنی. وقتی می‌گوییم یک زن یا یک مرد، یعنی یک حیوان. به عنوان یک جنس نگاه می‌کنی. بله، او جنسش از تو مرغوب‌تر و زیباتر است ممکن است در بازار. ولی وقتی تو خودت را به عنوان یک انسان نگاه کردی، تا نگاه انسانیت به خودت مشخص شد، قلب‌ها برمی‌گردد. تو را انسان می‌بیند. انسانی که می‌خواهد او را درست ببینند، باید اول خودش خودش را درست ببیند. کسی که می‌خواهد به او اعتماد داشته باشند، باید اول خودش به خودش اعتماد داشته باشد. کسی که دوست دارد در فامیل وقتی عروس می‌شود یا داماد می‌شود، همه دوستش داشته باشند، نه اینکه خودشیفته باشد.

ارزش‌گذاری به خود و تأثیر آن بر دیگران

می‌خواهد محترم باشد. در زندگی از این عشق استفاده کند. اول باید خودش به خودش احترام بگذارد. خودش برای خودش محترم باشد. انسان‌ها به میزان قیمتی که ما برای خودمان قائل هستیم، برای ما قیمت قائل هستند. تو وقتی که نگاهت نسبت به خودت درست شد، نگاه بقیه هم درست می‌شود. ولی وقتی که هیچ قیمتی برای خودت قائل نیستی، رفتارهایی می‌کنی که نشان می‌دهد قیمت قائل نیستی. بعد می‌گوید چرا بقیه به من احترام نمی‌گذارند؟ بعد به باجناقش حسودی می‌کند. می‌گوید چرا همه این را دوست دارند؟ به من احترام نمی‌گذارند. می‌گوید زن من با همه خواهرانش به باجناق من بیشتر احترام می‌گذارند تا من. زن تو، تو شوهرش هستی. تو را به عنوان شوهر دوست دارد، ولی او را به عنوان یک انسان احترام می‌گذارد. همه می‌فهمند آدم کیست. یا چرا جاری اینطوری است. تو برو مشکلت را با خودت حل کن. نمی‌خواهد بروی به رقابت با یک آدم بپردازی. تو اول برو مسئله‌ات را با خودت حل کن. با خودت کنار بیا. بقیه آدم‌هایی که بیرون هستند، بهانه هستند. شوهرم اینطوری بود، پس من هم بد شدم. زنم اینطوری بود، پس من هم بد شدم. فلان کس این کار را کرد، من اینطوری شدم. اصلاً خدا این را از ما نمی‌پذیرد. معلم بگوید چرا رفوزه شدی و رد شدی، تجدید شدی؟ سؤال‌ها را نتوانستم جواب بدهم. ما سؤال داده بودیم که تو به دردسر بیافتی. اصلاً سؤال برای همین است. سؤال برای این است کسی که نمی‌تواند رد شود، بیفتد.

مرنج و مرنجان، کلید اخلاق

یک بنده خدایی گفته بود که من توانستم یک رمز بزرگی را در جامعه حل کنم. گفته بود من به ریشه همه طلاق‌ها پی بردم. گفت ریشه همه طلاق‌ها ازدواج است. یعنی اگر ازدواجی نباشد، طلاقی نیست. پس ازدواج نکنیم که طلاقی نباشد. مسئله پاک کردن است. یک کسی بگوید تو چرا آدم بدی هستی؟ می‌گوید آدم‌های بد اطراف من هستند. وقتی آدم‌های بد اطراف تو هستند، تو باید خوب باشی. تمام قشنگی‌های یک آدم با آدم بدهاست. مثل این هست که تمام نبوغ یک دانشمند در مسئله حل کردن است. وقتی می‌گوییم شاگرد ممتاز، اول یا دوم است، یعنی با چه سؤال‌هایی برخورد کرده؟ به او چرا ممتاز و طلا و نقره و برنز می‌دهیم؟ چرا در ورزش رده‌بندی می‌گذاریم؟ می‌گوییم تیم اول و دوم و سوم؟ برای اینکه موانعشان با هم فرق می‌کند. آن که الان ممتاز است، کدام تیم را زده؟ یک تیم ممتاز را زده. حالا ممتاز است. پس اگر پدر، مادر، شوهر، دخترت، باجناق، جاری‌ات بد هستند، آدم‌های بد اطرافت هستند، این در واقع یعنی تو یک میدان ثروتمندی داشتی برای خوب بودن. پس تو اگر بد شدی، یعنی تو باختی. تو آدم بی‌عرضه‌ای هستی. تو در مسئله سوختی. خدا می‌گوید من یک آدم بد سر راهت گذاشتم ببینم بلد هستی چکار بکنی. دیدم نه، همان آدم بد را که سر راهت گذاشتم، باختی. با این زن به طلاق رسیدی. با این شوهر به طلاق رسیدی. با این پدرزن به مصیبت و مشکل رسیدی. این‌ها همیشه از روز اول از من بدشان می‌آمد. همه بدشان بیاید. اصلاً برو یکجا که همه از تو متنفرند. این تو هستی که می‌توانی یک کاری بکنی همه از تو متنفر نباشند. انبیاء همیشه تنها عمل کردند، ولی با خدا و همیشه پیروز بودند. پس اینکه پدرم، مادرم، محیط، دوستان، دانشگاه بد بود، پس من هم بد شدم، یعنی تو یک منفعل بودی. هیچ وقت فعال نبودی. یک کسی که منفعل باشد، مثل یک کاغذی هست که رویش نقاشی کنند. بله، همان نقش را نشان می‌دهد. وقتی تو یک انسان شدی، یعنی فعال هستی. وقتی فعال شدی، بلد هستی مثل خدا بدی‌ها را تبدیل به خوبی‌ها بکنی. سیستم مبدلت را راه بیانداز. باز همه چیز در خود من حل می‌شود. پس ببینید چه رمز بزرگی امیرالمؤمنین (ع) به ما می‌گوید که ما چکار کنیم که بد نباشیم؟ چکار کنیم که بدجنس و بدبین و حسود نباشیم؟ چکار کنیم که بداخلاق نباشیم؟ خدا رحمت کند میرزا اسماعیل دولابی. یک بهشت بود. گفت همه اخلاق را شما جمع کنید. این همه کلاس و حدیث اخلاق را جمع کنید، دو کلمه است. اگر شما به این دو کلمه عمل کنید، همه اخلاق را دارید: مرنج و مرنجان. جگر می‌خواهد یک کسی نرنجد. خیلی مرد می‌خواهد. خیلی آدم باید باشد که کسی نرنجد و مرنجان. این هم جگر می‌خواهد که کسی دیگران را اذیت نکند. شبیه به این، یک موقع یک کسی به او گفت میرزا، یقه‌اش را گرفته بود. گفت میرزا یک چیز مهم به من بگو. مثل اینکه فکر کنید الان اینجا نشستید، امیرالمؤمنین یا امام زمان اینجا باشد، بگوید ۱۵ ثانیه وقت نمی‌دهم. می‌گویید چکار کنیم به شما ملحق شویم؟ میرزا طرف را جلو آورد. سینه به سینه ایستاد. گفت همه چیز در خودت است. روی سینه‌اش زد. شما هر تغییری را که بخواهید بیرون بدهید، باید اول در درون خودتان اتفاق بیفتد. تغییر در همه چیز، در هر چیزی که شما بخواهید تغییر بدهید، اول باید اتفاق در اینطرف بیفتد و تا اتفاق نیفتد، اینطرف عوض نمی‌شود.

استجابت دعا و ظهور امام زمان (عج)

من الان می‌خواهم دعایم مستجاب شوم. با خدا حرف بزنم. راجع به چه کسی؟ راجع به چه چیزی؟ چه موضوعی؟ خدا می‌ایستد ببیند آنجا چیزی تغییر می‌کند یا نه. اگر تغییر کرد، تمام است. خدا منتظر ماست. امام زمان هم منتظر ماست. یک چیزی باید در ما تغییر بکند که امام زمان بیاید. یک اتفاقی باید بیفتد که امام زمان بگوید حالا من ظهور می‌کنم. چون منتظر ماست. ظهور دست خدا و امام زمان نیست. امام زمان قواعد ظهور دستشان هست. یعنی می‌گوید اگر این اتفاق باشد، من می‌آیم. شما کاری بکنید که ما بیاییم. پس اگر کسی ظهور می‌خواهد، در خودش استجابت دعا را بخواهد. در مورد چه کسی؟ در خودت. چه کسی را می‌خواهی دعا کنی؟ اگر در خودت آن اتفاق نیفتد، در دیگران هم نمی‌افتد.

قدرت دل شکسته و بخشش

یک بچه مسلمان در نانوایی سنگکی یک سنگ داغ در آورد. انداخت در گردن یک بچه یهودی. سوخت. داد زد و همه خندیدند. به این بچه یهودی خندیدند و مسخره‌اش کردند. این بچه چکار می‌توانست بکند؟ اکثریت مسلمان، این هم یک اقلیتی یک نفره. اینجا چکار می‌توانست بکند؟ سوخت و هیچی هم نگفت. شخصیتش خورد شد. دلش شکست. دل وقتی بشکند، خیلی اتفاق‌های خطرناک و مبارکی می‌افتد. این بچه مسلمان افتاد به مرض بدی و خوب هم نمی‌شد. همه می‌دانستند چه اتفاقی افتاده. پدرش آمد در خانه این بچه یهودی. پدر کنار در آمد. گفت بچه من اینطوری شده. شما بزرگواری کنید حلال کنید. به بچه‌تان بگویید حلال کند. رفتند به بچه گفتند. بچه گفت باشه من حلال کردم. بعد از یک مدت پدر دوباره آمد گفت بچه‌ام خوب نشد. پدر یهودی گفت من یک چیزی بگویم. گفت این بچه من آن لحظه‌ای که داشته می‌سوخته، شخصیتش له شده و خورد شده. از ته دل با آن بخش قلبش آه کشیده. حالا باید به آن حالت برسد. در آن حالت آه بکشد بچه تو خوب شود و بگوید حلالش کردم. ولی این حالت نمی‌آید. فرق دو حالت چطوری است؟ می‌گوید این حالت در او ایجاد نمی‌شود. الان به احترام من و شما می‌گوید حلال، ولی اتفاقی نمی‌افتد.

بخشش واقعی و رهایی از عذاب

یک پیرزنی در فامیل ما بود. خیلی زن نورانی بود. بی‌سواد. مال دهات بود، ولی اهل مکاشفه هم بود. این زن کشف داشت. خیلی ارتباطات قشنگی داشت. من بچه بودم ایشان را می‌دیدم. شاید ۱۰-۱۲ سالگی ایشان را می‌دیدم. گفت چند شب پیش خواب شوهرم را دیدم. دیدم در جهنم چه عذابی می‌کشد. شوهر بداخلاق، حق‌الناس هم هست. گفت دیدم یک بارهای سنگین وحشتناکی روی کول این هست. این دارد از ارتفاعات و کوه‌های جهنم بالا می‌رود با یک بدبختی. گفت وقتی نگاهش کردم، چطوری دل را به دست می‌آورد؟ آدم را به آن نقطه می‌رساند. اگر همانطوری می‌آمد می‌گفت بسد، اسمش بسد بود، بسد حلالم کن. این یک عمر از این شوهر کتک خورده. شاید نمی‌شد. خدا این حالت را به او نشان داد. دید در حالت عذاب افتاده. گفت یکدفعه دلم رفت. چرا تو اینطوری هستی؟ گفت همه‌اش به خاطر تو هست که من اینطوری هستم. به خاطر ظلم‌هایی که به تو کردم. گفت یکدفعه دلم شکست. گفتم خدایا من این را بخشیدم. دل باید بشکند. آن اتفاق باید بیفتد. می‌گوید چرا دعا کردم استجابت نشد؟ چون در قلبت اتفاقی نمی‌افتد. تو داری زارزار گریه می‌کنی، ولی اتفاقی نیافتاده. تو الان داری می‌گویی خدایا من را ببخش، ولی تصمیم داری بعداً دوباره این گناه را انجام بدهی. اگر الان داری زارزار گریه می‌کنی، باز تصمیم داری برگردی. بعداً اگر صحنه‌اش ایجاد بشود، دوباره گناه می‌کنی. تو دروغ می‌گویی که دارم توبه می‌کنم. آن اتفاق قشنگ، آن اتفاق خوب، آن تصمیم، فقط یک آن است. یک چیزی باید آنجا اتفاق بیفتد. اگر خدا آن گوهر را در تو پیدا بکند، همه چیز درست می‌شود. گفتم خدایا حلالش. هر کس ظلمی در حق من کرده. نیا به من بگو خدا رحمت کند مادرشوهرم را. برایش هم یک کیلو خرما شب جمعه گرفتم دادم. خیلی اذیت شده. می‌گوید خیلی من را اذیت کرده. خیلی دعایش کردم. بعد هم خیلی می‌گویم حلالش، ولی بعد از یک مدت وقتی یادم می‌افتد اعصابم خورد می‌شود. پس حلال نیست. هر وقت یادت رفت، حلال است. فراموشش بکن. وقتی فراموش کردی، او هم از عذاب نجات پیدا می‌کند. اول باید از دل تو یک چیزی کنده بشود تا نامه عمل او هم کنده بشود. ولی تو وقتی الان می‌گویی بنده خدا گناه دارد. راضی نیستم. دلم برایش می‌سوزد، ولی کنده نشده. «بِقَلعِهِ مِن صَدرِک»؛ قلع یعنی ریشه‌اش را در بیاوری، بکنی و دور بیاندازی. اگر شما کینه و بدجنسی و حسادت و بداخلاقی و نیت سوء را نسبت به یک نفر از دلت کندی، آن موقع قلب‌ها همدیگر را پیدا می‌کنند. به هم نزدیک می‌شوند. در اوج تنفر و اوج درگیری‌ها و ناسازگاری‌ها عاشق هم می‌شوند. ولی وقتی که قلب‌ها مرض دارد، هر چه فیلم بازی کنی، بیایید به هم بچسبانید، دو سال زندگی، پنج سال زندگی، ده سال زندگی متلاشی می‌شود. آدم باید دل را صاف بکند. و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.

خلاصه

جملات ناب

  • اگر می‌خواهی بدی را در دل دیگران نسبت به خودت برطرف کنی، اول باید آن را از قلب خودت بکَنی.

  • صافی دل و نگاه مثبت تو اثری خواهد گذاشت که شر و بدی از دل طرف مقابل پاک شود.

  • اتفاقی را که می‌خواهی در دل کس دیگری بیفتد، اول در دل خودت ایجاد کن.

  • هیچ کس چیزی را در دلش نمی‌تواند پنهان کند، مگر اینکه حتماً در لغزش‌های کلامی‌اش یا در چهره‌اش مشخص شود.

  • تا زمانی که کینه و حسادت در دلت داری، نحوه حرف زدن، نگاه کردن و ارتباطاتت با طرف مقابل کاملاً متفاوت خواهد بود.

  • بنا نیست در دل انسان کینه‌ای نسبت به دیگران ایجاد شود؛ ما قرار است شبیه الله بشویم.

  • هیچ وقت هیچ آدمی را طرف خودت نکن، چون به همان اندازه پایین می‌افتی؛ هر کاری می‌خواهی بکنی، برای خدا بکن.

  • اگر کار خیری کردی و کسی قدرش را ندانست، آن کسی که باید ببیند، دیده است.

  • آدم‌هایی که اطراف ما هستند، فرستاده‌های خدا هستند تا ما کریم و جواد شویم.

  • اینکه دیگران به شما احتیاج دارند، لطفی است که خدا در حق شما کرده تا شما بتوانید مثل خدا دهنده باشید.

  • ما برای همین به دنیا آمدیم که شبیه الله بشویم؛ باید یک کسی رازش فاش شود تا من بتوانم ستار شوم.

  • کینه به دل گرفتن خلاف فلسفه و هدف خلقت من است و با ساختار من سازگاری ندارد.

  • تنها جایی که در وجود انسان کلک، حقه و دروغ نمی‌پذیرد و نمی‌شود سرش را کلاه گذاشت، دل آدم است.

  • دل‌ها شاهدهایی هستند که رشوه قبول نمی‌کنند؛ نمی‌توانی به دلت دروغ بگویی.

  • وقتی پدر و مادر با عشق فرزندشان را تنبیه می‌کنند، بچه عشق را دریافت می‌کند، حتی اگر کتک خورده باشد.

  • اگر می‌خواهی یک تحولی ایجاد شود، آن تحول باید اول در خودت ایجاد شود.

  • به میزانی که شخص در خودش مؤثر است، در دیگران هم مؤثر است.

  • آن‌هایی که ایمان می‌آورند و عمل صالح انجام می‌دهند، خودبه‌خود محبوبند؛ دیگران نمی‌توانند دوستشان نداشته باشند.

  • تو فقط کافی است با حقیقت باشی؛ وقتی با حقیقت باشی و خودت خودت را باور کرده باشی، همه چیز حل است.

  • اگر تو بخواهی آشتی باشی، ولو یک دقیقه هم آشتی باشی، خدا آشتی است.

  • یک کسی که خودش پیش خودش بی‌ارزش است، تو اصلاً نمی‌توانی از بدی‌اش در امان باشی.

  • اگر قیمت خودت دستت بیاید، اصلاً نمی‌پذیری آلودگی‌هایی مثل عصبانیت و حسادت را به خودت.

  • انسان‌ها به میزان قیمتی که ما برای خودمان قائل هستیم، برای ما قیمت قائل هستند.

  • اگر پدر، مادر، شوهر، دخترت، باجناق یا جاری‌ات بد هستند، این یعنی تو یک میدان ثروتمندی برای خوب بودن داشتی.

  • اگر کسی منفعل باشد، مثل یک کاغذی است که رویش نقاشی کنند؛ اما انسان فعال، بدی‌ها را تبدیل به خوبی‌ها می‌کند.

  • همه اخلاق در دو کلمه خلاصه می‌شود: مرنج و مرنجان.

  • هر تغییری را که بخواهید بیرون بدهید، باید اول در درون خودتان اتفاق بیفتد.

  • یک چیزی باید در ما تغییر کند که امام زمان بیاید؛ ظهور دست خدا و امام زمان نیست، بلکه قواعد ظهور دستشان هست.

  • دل وقتی بشکند، خیلی اتفاق‌های خطرناک و مبارکی می‌افتد.

  • اگر کینه و بدجنسی و حسادت و نیت سوء را از دلت کَندی، آن موقع قلب‌ها همدیگر را پیدا می‌کنند و به هم نزدیک می‌شوند.

فراداده ها

جایگاه در
درختواره انسان‌شناسی
شخصیت ‌های محوری این جلسه
راویان گفتاوردهای این جلسه