در خاتمه بحث تغذيه جسم چند روايتي را كه در موضوعات مختلفي است خدمت برادران عرض ميكنم كه مربوط به تغذيه جسم است كه تقريباً يك دوره مختصر از مباحثي است كه عرض شد.
روايت از امام رضاعليهالسلام در رابطه با آداب غذا، وقتي غذا ميل ميفرمود به پشت ميخوابيد و پاي راست خود را به روي پاي چپ مبارك مينهاد (حديث معروفي است)، گويا باشد: وقتي غذا خورديد به پشت بخوابيد و پاي راست را روي پاي چپ بياندازيد. روايت بعدي از امام رضاعليهالسلام كه ميفرمايد: خدآند شكمي را كه سير نباشد دشمن ميدارد. همانطور كه خدا از پرخوري بدش ميآيد. كم خوري به معناي اينكه به شكم به اندازه كافي غذا نرسد و به اندازهاي كه آرام نيابد و هنوز احساس گرسنگي و ضعف داشته باشد البتهاين مطلب را هيچگاه فراموش نكنيد كه هر وقت قاعدهاي ذكر ميكنيم غالباً اينطور هستند كه استثناء پذير هستند يعني اينطور نيست كه در جبهه غذا كم بود يا در مهماني غذا كم بود ما بگوئيم خوب حالا چون خدا از شكم گرسنه بدش ميآيد ما به حد تعادل بخوريم و اين حد تعادل ما ديگران رابه ضعف بياندازد و شكم ديگران بهش كمتر برسد. اين مال جائي است كه غذا مال خود انسان هست و كافي هست. با رعايت مسائل ديگر انسان بايد اين مسائل را رعايت كند. توجيه نبايد كرد بهرحال درآنجاها انسان بايد مواسات و مساوات را رعايت كند هرچه براي خود ميخواهد براي ديگران هم بخواهد.
روايت بعدي از امام باقرعليهالسلام: اذا شبهه البطن طغي: موقعي كه شكم سير ميشود طغيان ميكند. سير به معناي همان پرخوري است. علت اين طغيان را هم و اينكه چرا انسان سير كه هست طغيان ميكند اين قاعده طغيان و سيري اين قاعده عمومي است يعني مربوط به شكم نيست. قرآن ميفرمايد : انسان هر وقت بينياز شد طغيان ميكند يعني مربوط به شان نيست در شؤون ديگر هم انسان وقتي احساس بينيازي كرد طغيان ميكند. طغيان ميكند يعني هجوم ميآورد بسوي چيزهاي ديگر سراغ كارهاي ديگر خواهد رفت. نه فقط اين يك نفري كه ضعيف هست تشنه قدرت هست اين به قدرت وقتي رسيد و زير پايش محكم شد بعد طغيان ميكند مگر يك عامل ديگري بالاي سرش باشد. مقهور آن عامل باشد مثلاً تقوي و الا تو همه شؤون هست. بخاطر اينكه بالاتر كه رفتيم بحث تغذيه پيشرفت آنجا اين روابط را بتوانيم درك كنيم. كه وقتي هر شأني سير شد انسان سراغ شؤون ديگر ميرود و يا به كارهاي ديگر ميپردازد. يعني تا وقتي مشكل انسان غذا است انسان تشنه و گرسنه است كمتر فكر رفتن به سراغ كارهاي ديگر ميكند يا اصلاً نميكند اما به محض اينكه مشكل آب و غذايش حل شد سراغ چيزهاي ديگر بعد از آن خواهد رفت. اميدوارم به عمق كلام پي برده باشيد. روايت بعدي از رسول اكرمصلياللهعليهوآله هست در رابطه باغذاي حرام. فرمود هر كس لقمهاي حرام خورد چهل شب نمازش پذيرفته نگشته و 40 روز دعايش مستجاب نگردد و هر گوشتي راكه غذاي حرام بروياند آتش دوزخ به آن سزاوارتر است و محققاً يك لقمه تنها گوشت ميروياند در بحث جلسه گذشته در اين رابطه كه اگر گوشت حرام بروياند به آتش سزاوارتر است صحبتي كرديم. البته به اين معنا نيست كه نبايد نماز بخواند چون نماز تكليف بايد بخواند چه پذيرفته بشود و چه پذيرفته نشود چون لقمه حرام خورديم پس تا چهل روز نماز نخوانيم يا شراب خورديم نماز نخوانيم. يك تكليف داريم كه نماز بخوانيم و يك تكليف داريم كه حرام نخوريم يك تكليف داريم كه شراب نخوريم قبلاً هم عرض كردم در شرايط توبه اميرالمؤمنينعليهالسلام فرموده كه شخص روز بگيرد به هرحال با يك رد مظالم مشكل آن حرام خوريها راحل كند. بعد ميفرمايد اين لقمه هم تاثير دارد.
روايت بعدي از حضرت كاظمعليهالسلام: اگر مردم در خوردن اقتصار و ميانه روي را رعايت كنند بدنهايشان هميشه معتدل و سالم ماند. ما در روايات در يك مورد فقط حد رأيش تعيين نكرده ند و بيحد هست آنهم علت دارد و آن ذكر خداوند است كه ذكر خداوند ذراره نه در همه حال حضرت موسيعليهالسلام ميفرمايد خداوندا من در بعضي اوقات در حالاتي هستم كه در آن حالت اسم تو را ميآورم خجالت ميكشم دوست ندارم در اين حالت باشم و ياد تو بيافتم و اسم تو را بياورم. خداوند فرمود: ذكر من در همه حال خوب هست لذا شما ميبينيد كه در همه حال ذكر خداوند وارد شده است مفايتح را كه باز كنيد از صبح كه از خواب بلند ميشويد ذكر دارد تاشب كه ميخوابد براي همه حالتها. از خواب كه بلند ميشوي به سجده ميروي كه خدايا شكر كه من را برگرداند و زنده كرد بعد از اينكه مرده بودم چون خواب مرگ است خروج روح است قطع علاقه موقت روح است از همان خواب كه بلند ميشوي بخاطر خوابي كه كردي و بيدار شدي و به مرگ قطعي منتهي نشد شكر ميكني و براي دست و صورت شستن و ديدن آب و وضو بگيرد و نماز بخواند و يا آنهاي كه اهل نماز نيستند بالاخره چشمشان به آب ميخورد براي ديدن آب ذكر هست از وضو فارغ حل شوي ذكراست وارد نماز ميشود ذكر است بعد از نماز هم ذكر است در توالت و دستشوئي هم ذكر است يعني توجه به خدا و ذكر و ياد خدا هميشه باانسان هست در حين خوردن ذكر هست كه قبل از غذا اسم خدا بعد از غذا شكر خدا را بكند و حمد كند در بين غذا ياد خدا را داشته باشد البته اينها درسهاي آموزندهاي هست كه چرا اين چنين هست و چرا براي انسان حد نگذاشته اند. به هرحال اگر تنها اقتصاد و ميانهروي است كه براي انسان سعادت را تحصيل ميكند در اين يك مورد قائل به اقتصاد و ميانهروي نشدند و اين علت دارد چرا براي ذكر حدي معين نيست و اين به كجا برميگردد. اين حضوري كه ما داريم البته اگر حضور داشته باشيم و با حضور قلب اگر انسان بتواند ذكر بگويد حدي برايش مشخص نكرده در غير اين مورد ديگه همه چيز حد دارد و بايد ميانهروي را هم رعايت كرد.
روايت بعد از رسول خداصلياللهعليهوآله است كه ميفرمايد: كسي كه هر غذائي خواهد بخورد هر لباسي دوست دارد بپوشد هر مركبي پسندد سوار شود خداوند نظر رحمت بر آن فرمايد مگر كه دست بردارد.
روايت بعدي ازامام صادقعليهالسلام هست كه ميفرمايد نام خداوندعزوجل را بر طعام ببر و چون سير شدي بگو شكر و سپاس خداوندي را كه به ديگران طعام ميدهد ولي خود طعام نميخورد و روزي ميدهد و روزيخور كسي نيست.
روايت بعدي راجع به عارق زدن هست از نبياكرمصلياللهعليهوآله زماني كه عارق ميزنيد صداي عارقتان را بلند نكنيد. انسان صدايش را طوري كنترل كند كه وقتي عارق ميزند صدايش را كسي نشنود به هرحال خلاف ادب هست و بعضيها طبعشان نميگيرد صداي عارق كسي را بشنوند و بدشان ميآيد بعضي وقتها فرهنگها مختلف هست بعضيها بلندي عارق را و صدادار بودن عارق را ياصدادار بودن عطسه را البته مردي ميدانند يك نفر مثلاً اگر صداي عطسهاش بلند باشد كه يك نفر را2 متر بپراند روي هوا اطرافيان را خيلي بترساند اين مرد است. بعداً ميگوئيم كه اينها متعلقات عالم و هم هست كه مثلاً كسي عطسه بزند و صدايش زياد باشد وياديگران بترسند يا سبيل كلفت ميگذارند البته محاسن و ريش و سبيل هست و خداوند براي مرد اين را پسنديده و زيبائي ميآورد براي مرد اما برعكس حساب ميكنند اين نوع كمالي كه هركس سبيل او كلفتتر بود آن مردتر هست و از اين توهمات كه سراغ خيليها ممكن است برود .
الا كل علي الشبهه يورث البوص، امام صادقعليهالسلام: خوردن روي سيري انسان سير باشد و باز بخورد اين بعد خوردن به خاطر اسارت هست كه شخص دارد و در بند مزه و لذت هست ميخواهد لذت ببرد يا از يك چيز خوشمزه است ميخورد با اينكه سيراست. اين كار باعث برص ميشود و برص بيماري است كه پيس نام دارد و باعث لكههائي در پوست ميشود كه بيماري سختي است و غيرقابل مداواست.
روايت بعدي از اميرالمومنينعليهالسلام: اذا وضع العصام وجاء السائل فلاترده. ميفرمايد: وقتي كه سفره آماده شد و غذا را گذاشتند روي سفره اگر سائلي آمد او را برنگردانيد آن سائل فرق نميكند، امام ششم به آن سگي هم كه آمده بود كنار سفره ايشان غذا ميخوراند. حالا انسان هم كه باشد همينطور برنگردانيد. مخصوصاً بچهها كه زبان ندارند و خجالت ميكشند اين را انسان خيلي بايد رعايت كند. بچههاي را كه ميآيند كنار سفره انسان بخاطر بزرگي شخص ميترسند از او غذا بخواهند يا اينكه حيا ميكنند و خجالت ميكشند بايد خيلي دقت كرد در اينطور موارد بچهها را رعايت كنند و مخصوصاً اصرار كند كه بيايند و چيزي بخورند با مهرباني برخورد كنند كه بچه هم اگر دلش خواست با ميل به غذا برنگردد و دلش نسوزد و اينها براي بچهها بعداً مشكلات درست ميكند خدا رحمت كند يكي از اين بازاريهاي تهران در راديو هم از كار ايشان از بس بزرگ بود اين نمايشنامه ساخته بودند. خيلي مرد بزرگواري بوده ايشان چلوكبابي داشته در بازار برخلاف همه مغازه دارد كه مثلاً نسيه و وجه دستي داده نميشود حتي به شما نوشته بودند نسيه و وجه دستي داده ميشود حتي به شما يعني خلق كريم آن شخص بود. ايشان عادتاً هميشه اين كارها را ميكرده ظهرها كه ميخواستند غذا بدهند به مردم در بازار يك مقدار كباب و يك مقدار برنج نگه داشته. اين شاگردها كه براي استادكارها ميآمدند و غذا ميبردند .چون استاد كارها هيچ وقت نميگويند شاگرد براي من يك غذا بگير و براي خودت هم اين غذا بگيرمعمولاً اينطوري نيست كه استادكارها اينقدركريم باشند كه به شاگرد بگويند 2 پرس غذا بگير يكي هم براي خودت. نه شاگرد موظف هست يا ازخانهاش غذا بياورد يا اينكه پولي كه ميگيرد هرغذائي كه دلش ميخواهد بخورد و معمولاً هم غذائي كه استادكار ميخورد شاگرد نميخورد. به برادرزادهها يا دائي نسبت به خواهرزادههايش اينها همه بايد رعايت شود. بحث بالاتر از سائل هست من مسائلي راعرض ميكنم كه نميآيد بگويد به من غذا بدهيد يعني اگر گدا آمد و غذا خواست كه بدهيد اما يك وقت يك نفر هست كه گدا نيست خودي است ولي سائل هست يعني نفسش ميطلبد ولي رويش نميشود بگويد يا ميترسد بگويد آنهم سائل است آنهم ميطلبد اين غذا را بخورد به اين هم انسان بايد توجه كند و رعايت نمايد.
روايت بعدي از اميرالمومنينعليهالسلام: "من اراد ان يكثر خير بيت فليقصل يده قبل الاكل". ميفرمايد هركس ميخواهد خير و بركت خانهاش زياد بشود دستهايش را قبل از غذا بشويد. البته سفارش شده كه وضو بگيرد خوانديم "الوضو قبل اطعام" جزء آداب هست كه جلسه قبل عرض كرديم. به هرحال سفارش شده كه حداقل دستهايش را بشويد. اين سنتي هست كه آن موقعها چون بيشتر با دست غذا ميخوردند آنجا خيلي لازم بوده كه دست شسته بشود چون در روايت كه نگاه ميكنيم ميفرمايد با 30 تا انگشت غذا بخوريد.
"لابعث انيأكل الرجل فهو يمشي كان رسولالله يفعل ذلك". اميرالمومنينعليهالسلام ميفرمايد كه عيبي ندارد كه انسان موقع راه رفتن چيزي بخورد. بحث بحث ملأعام نيست بحث موقع راه رفتن است. انسان موقع راه رفتن چيزي بخورد . ليواني دستش باشد و چاي بخورد يا مثلاً آب بخورد چرا. چون رسولالله اينگونه بود و اين كار را ميكرد وزيرا ميدانيم كه معصوم هيچ كاري بدون تاييد خداوند نيست نه قولش نه سكوتش نه فعلش اگر فعلي كرد مورد تأييد خداوند است لذا فعل رسول خدا را ديده اميرالمومنينعليهالسلام بعد ميفرمايد اشكال ندارد.
روايت بعدي از رسول خداصلياللهعليهوآلهوسلم هست. غذاي داغ را ميل نميفرمود تا خنك شود و هنگام خوردن بسمالله گفته و با3 انگشت طعام ميخورد و چه بسا از انگشت چهارم و بعدي نيز كمك ميگرفت ولي هرگز از پيش ديگري غذا برنميداشت. آخرين روايت باز يك مسئله ادبي هست از آداب سفره هست از امام ششم كه از قول رسولالله نقل ميكند: زماني كه رسول خداصلياللهعليهوآله با گروهي غذا ميل ميفرمود نخستين كسي ميبود كه دست به سفره مينماد و آخرين آنها بود كه دست از سفره بر ميداشت تاهمه آن قوم غذاي لازم خود را بخورند. چرا نبي اكرم خودش اين كار را ميكرد چون نبي اكرم شخص اول بود به اعتبار اينكه شخص اول بود اين كار را ميكرد يعني اينكه اين دليل نميشه هركسي هركجا رفت اولين نفر شروع كند و آخرين نفر هم دست بردارد. نبي اكرم شخص اول بود و همه ملاحظه او را ميكردند و دقت ميكردند اگر پيامبر جلو نميرفت بخاطر ادبي كه نسبت به ايشان داشتند كسي جلو نميرفت و حضرت بخاطر اينكه مردم معطل نشوند و گرسنه نمانند زودتر ميرفت جلو. اگر نبياكرم زودتر دست برميداشت همه ديگه كنار ميكشيدند به احترام ايشان چهبسا كسي گرسنه ميماند. لذا حضرت بايد تا آخر ميايستاد. حالا جائي كه انسان اينگونه است يعني صاحب خانه است و مهماني دارد كه خجالتي هست و عياق نيست با صاحبخانه. يكي ميبيني با صاحبخانه عياق هست و ميگويد بيار و بيشتر هم اگر خودت نخورد بيعيبي ندارد چه صاحب خانه بيايد يا نيايد اين غذاي خودش را ميخورد كسي كه رعايت ميكند شاگرد نسبت به استاد بعضي از پدر و فرزندها كه روابطشان مؤدبانه هست و خوب و قوي هست كه فرزندان رعايت ميكند يا جائي كه انسان مهماني دارد كه آن مهمان خيلي روابطش خودماني نخست اين جورجاها مي طلبد كه اين نسبت نبياكرم رعايت بشود كه زودتر از همه شروع كند و ديرتر از همه دست بردارد و اين دليل پرخوري هم نيست اين موقع هست ميگويد من صاحبخانه هستم پس بايد زودتر شروع كنم و ديرتر دست بكشم پس زمان بيشتري بايد غذا بخورم و اين زمان زياد ميطلبد كه من بيشتر بخورم انسان ميتواند آهسته بخورد و طول بدهد و غذا را خوب بجود هيچ راه توجيهي نيست كه شخص پرخوري كند.
خواسته بوديم از برادران كه براي هريك از قواي خيال وهم و عقل نمونههايي ذكر كنند يعني چيزهايي كه قوه خيال آنها را ادراك ميكند يا قوه وهم آنها را ادراك ميكند يا قوه عقل. تمرينها نسبتاً بد نبود خيلي هم خوب نبود. بخاطر اينكه خيلي دچار تكليف و سختگيري شده بودند در بيان مثال نهائي كه زده بودند. ما گفتيم خيال قوهاي هست كه صورت بدون ماده را ادراك ميكند پس هر چيزي كه صورت داشته باشد و ماده نباشد انسان آنها درك كرد اول مخيل ميشود اما آن چيزي كه قوه خيال ميطلبد خودش صورت بدون ماده كه نيست خودش صورت با ماده است يعني خيال صورت با ماده را از حس ميگيرد و تخيل ميكنند پس مطلبوب خود خيال صورت با ماده است كه بگيرد و تبديل به صورت بدون ماده ميكند در واقع امور صورت داري هست كه چون نياز به لمس هم هست اين حواس پنجگانه بايد به آن تعلق بگيرد به طريق اولي آن صورتها ماده هم قطعاً دارند. وقتي كسي طالب اين صندلي بود. بعضيها رئيس هستند و ميگويند بايد صندلي ما با صندلي بقيه فرق داشته باشد. لذا صندلي ويژهاي را ميطلبد اين قوه خيال از آن چيز بخصوصي را ميطلبد كه صورت دارد ماده هم دارد يا لباس زيبا يا لباسي كه وضعيت دوختش ويژه باشد اينها چيزهائي هست كه قوه خيال دركش ميكند ياخانه زيبا يا خانه سنگ كاري شده يا بعضيها سنگ خانه برايشان مهم هست يا اين خانه بايد لوستر داشته باشد يا مبل داشته باشد يا تلويزيون رنگي يا فريزر يا فرش نفيس يا وسايل آشپزخانه چنين و چنان. اينها همان چيزهايي است كه قوه خيال ميطلبد يعني از طريق حس اولاً ديگر مثل تابلو زيبا مثلاً اين آثاري كه خواهرانمان اينجا گل دوزي ميكردند چه بسا كسي طالب اينهاست. اينها همه صورت دارند و شخص اينها را ميخواهد و ارزش خيالي برايش دارند. الان كه داريم صحبت ميكنيم راجع به اينكه خيال چه چيزي را ميطلبد يا وهم چه چيزي را ميطلبد و يا عقل اصلاً در مقام ارزيابي نيستيم يعني نميگوئيم بد است كسي مبل خوب بخواهد يابد است كسي صندلي بخواهد الان كاري با خوب يا بد آن نداريم اين يك بحث ارزشي نيست اين بحث نظري است يك بحث شناسائي است مثلاً گچكاري خانه يا كت وشلوار اين چنيني يا انگشتر كه بدست ميكند يا براي خانمها زيور آلات. قيافه زيبا چه مرد چه زن. آرايش مخصوص مو و يا ريش بعضيها به ريش همانطور كه ميرويد كار ندارند بله تعرفي در آن ميكند و يا در سبيل با وضعيتي بخصوص آن را ميخواهند مثلاً طالب خودنويس ويژهاي هست يا خودكار خوبي يا دفتر ويژهاي. شخص اگر طلب اينها را كرد صورت آنها ميشود خوراكهاي قوه خيال. يك اتومبيل زيبا يا دوچرخه يا موتور يا سرويس ملامين يا نمكدان يا ليوانهاي اينطوري يا كريستالهاي اينطوري يا اينكه كتابهايم هم اين مدل باشند يا يك رنگ باشند يا درادارداي كه كسي رئيس بوده آنجا و ميبيني كه قيافه اين رئيس. سواد اين رئيس نوع رشتهاش. نوع كاري كه دارد ميكند به كتابهائي كه توي قصه هست نميخورد يعني ربطي ندارد اهل اين نيست كسب كلمه از اين كتابها را هم بلد نيست من بايد كتابخانه داشته باشم خانهام بعضيها اينطور هست اين هم شان هست كه خانه بايد كتابخانه داشته باشد و اينها ميروند براي تكميل پرستيژشان كتاب را سفارش ميدهند مثلاً 2 متر كتاب سفيد ميخرند برايشان هم مهم نيست كه توي كتاب چي نوشته شده باشد به فروشنده ميگويند 2 متر كتاب سفيد اين مدلي بدهد. مثلاً اين كتابها قطع شده اين قدر باشد كه قناسي در كتابخانه ايجاد نكند همه اين شكل و يك رنگ باشد. يا ميز بخصوصي اين مدلي اين رنگي. يا تكيهاي كه شخص پشت خودش ميگذارد و به آن تكيه ميدهد ديدن را قوه حس انجام ميدهند خواستن آنها را قوه خيال انجام ميدهد قوه خيال تصاوير انيها را در ذهن نگه ميدارد و اگر سابقه لذتي يا زيبائي از آنها داشته باشد يا باب طبعش باشد مطلبد ونميشود بطلبد قبل از اينكه حس آنها رادرك كرده باشد اگر من طلب ميگوئيم به اين معني نسبت كه شهوت داشته باشد نسبت به آن چيزنه طلب به معناي ادراك مثلاً چشم ميطلبد كه طول موج را ادراك كند براي همين اگر طول موجي را ادراك كند براي همين اگر طول موجي در خارج نباشد شخص دچار دردسر ميشود يا اينكه شخص چشم نداشته باشد آدرس منزل خودمان يا اسمها يا شماره تلفنهائي كه به ذهن داريم در قوه خيال هست. تصوري كه از گذشتگان از خودمان داريم كه قبلاً با ما بودند اما الان نيستند يا شهيد شدند اينها هم خيال هستند در وهم، وهم امر جزئي هست كه نه صورت دارد نه ماده مثلاً من دوستي دارم كه در امتحان قبول شوم. اين قبولي را قوه واهمه ميطلبد يا من دوست دارم كه من را دوست داشته باشند يا درون دل يكنفر جا داشته باشم اين امر محبت است و مخصوص و ويژه هست واين وهم است ميخواهم كه احترام و شهرت داشته باشم و من را تحويل بگيرند يعني محبوبيت خودم را ميخواهند. اين محبوبيت را قوه واهمه درك ميكند. در فلان مسابقه ورزشي من پيروز بشوم اين غلبه بر حريف مطلوب وهم است مثلاً مسابقه فوتبال يا شطرنج ميطلبد كه حريف را ببرد اين واهمه است بعد معقوله امنيت كه ما براي خودمان ميخواهيم يا مقام كه بروم پشت آن ميز بشينم ميز را و صندلي را كاري ندارم با جايگاه آنجا كار دارم بعلاوه خودم و ميز و صندلي. من خودم را دوست دارم در آن جايگاه ببينم اين جايگاه ويژه ميشود وهم ميز و صندلي اگر بخواهم آن ميشود خيال. چه بسا ميز و صندلي خيلي خوشگلي را هم خوشم بيايد اما نه اين ميز و صندلي را كه برتري ميدهد بر ديگري. در خانهام دوست دارم داشته باشم كه آن بحثش فرق ميكند اما من فلان ميز خاص فلان صندلي خاص را ميخواهم مثلاً صندلي بلند قرمز مجلس شوراي اسلامي وقتي من اين صندلي را ميخواهم عاشق صندلي تكيه بلند كه نيستم و كسي نميرود اين صندلي را بخرد و در خانه استفاده كند يا كسي كه تمام هم و غمش اين است كه به مجلس راه پيدا كند حالا از هر دري و همكاري ميكند كه برود اين كسي كه يك ميليون تومان ميدهد پول تبليغات ميتواند 500 هزار تومان بدهد و يك صندلي قرمز تكيه بلند بخرد و در خانه بگذارد ولي آن اين شخص را راضي نميكند و بحث اين نيست آن صندلي را ميخواهد به خاطر اينكه آن معناي ويژهاي دارد نشستن پشت آن صندلي معناي صفت نمايندگي مجلس. معروف است بين رانندگان كه طرف بنز باز است يعني غير از ماشين بنز سوار نميشود اين شخص عاشق خود ماشين بنز است و يك موقع هست كه طرف عاشق نيزاست بخاطر شخصيتي بودنش يعني بنز شخصيتي ميخواد اين دوست دارد توي آن شخصيت باشد حالا چه سواره بنز بشود چه پيكان اين وقت شخص بنز را ميخواهد و عاشق بنز است كاري ندارد كه اين ماشين خوبي است يا بدي. بنز را دوست دارد اين ميشود خيال اما يك وقت بنز را دوست دارد كه با آن پوز بدهد اين پزدادن ميشود واهمه يعني خيال را اسير كرده براي قوه وهمش. آرايش صورت و مو و لباسش را طوري انتخاب ميكند كه محبوب بشود اين اصلاً نظر خاصي روي آرايش اينگونهاي ندارد چون اينگونه آرايش محبوبيت ميآورد من اين را انتخاب ميكنم پس الان من عاشقم و مطلوبم محبوبيت هست مثلاً كسي كه اين جورابش را آبي ميپوشد و ديگري را سفيد و ميآيد در خيابان يا مثلاً پشت سرش را بينهايت كوتاه ميكند و جلوي سرش مو دارد اگر يك زمان در جامعه اين را مسخره كنند و هو كنند اين كار را نميكند پس خود اين پشت كوتاه كردن و جلو را بلند كردن مطلوب اين نيست بلكه اين را انتخاب ميكند كه از طريق اين به اين جائي برسد و آن توجه ديگران است اين شخص تشنه توجه است. ميخواهد اين خودنمائي كند. پس اين چيزها مثل شهوت. مقام. غلبه در بحث بر ديگري مثلاً يك كسي ميخواند ميخواند و ميخواند تابا علمش پز بدهد كاري هم با مرتبهاش ندارد. به اين بنده خدا گفتم الان شما وقتتان را نگذاريد روي كنكور شما داريد درس خوبي ميخوانيد و مهم است و اگر دانشگاه هم نرفتيد به جائي برنميخورد. رشته شخص تخصصي بود ولي بيرون دانشگاه. ميگفت نه ميخواهم روي فاميلهايمان راكم كنم. بروم كنكور قبول بشوم كه تا بگوئيد كنكور قبول شد بعد نروم دانشگاه فقط روكم كني هست. فلان رشته درسي را كاري با آن ندارم مثلاً رشته پزشكي را يا مهندسي را از اين جهت كه الان هاي و هوي دارد من الان آن را ميخواهم يامن اين اسم را ميخواهم كه بگوئيد طرف دانشجوي رشته پزشكي هست يا دانشجوي مهندسي يا كامپيوتر هست من اين را ميخواهم و عاشق اين هستم اين كار وهم است و اين را وهم ميخواهد. و يا اينكه مثلاً اين شخص كه در ايران هست عاشق پزشكي هست شما همين رشته پزشكي را برداريد و ببريد در اروپا. ريالي نميارزد چون آنجا اتفاقاً در كشورهايي كه پيشرفت صنعتي دارند بيشترين اهميت را به دانشمندان علوم انساني ميدهند. اگر فلسفه ميخواندي. يا روانشناسي ميخواندي. تاريخ ميخواندي ادبيات ميخواندي چرا آنجا عكس اينجاست يعني خبرههاشون كساني هستند كه در علوم انسان پيشرفت كردند. خط دهنده جامعه اينها هستند مثلاً در آلمان پزشكي بي كار است به علت اينكه اينقدر پزشك بيرون دادند كسي پزشك را تحويل نميگيرد براي همين نوشته بود پزشكها ميروند راننده تاكسي ميشوند چون پزشكي نان ندارد از بسكه زياد است بعضي از كشورها صادرات پزشكي دارند براي همين پزشكي در آن كشورها در آمدي ندارد و ميآيند و ميروند در كشورهايي كه پزشك كم هست. آنجا ميآيد كه خريدار دارد پس اصل قضيه عنوان هست يعني عنوان مثل دانشجوي پزشكي دانشجوي مهندسي يا دانشجوي كامپيوتر و در آنطور كشورها دانشجوي فلسفه. دانشجوي روانشناسي و جامعه شناسي و علوم سياسي سر و صدا درست ميكند و عنوان هست اين عنوان هرچه باشد و ما آن را بخواهيم براي خودمان بخواهيم يا گروهي براي خودشان بخواهند اين ميشود وهم مثلاً تيم ما ببرد اين كه تيم ما ببرد من پيروزي را براي خودم نميخواهم براي تيم خودم ببرد و يا اينكه خودم هم بازي كن نيستم دوست دارم تيم مورد علاقهاي ببرد. اين يك حظي براي من ميآورد اين برندگي و پيروزي را براي خود ميخواهم تيمي هست كه من دوست دارم يا موفقيت كه ديگر خيليها مثلاً ميگويند پسرم سر لشگر است يا سرتيپ هست اين سرتيپ يا سرلشگر عنوانش براي پدر يك امر موهومي هست يعني وهم اينها را ميطلبد عنوان سرتيپي عنوان سرلشگري. يا پسرم دانشجوي قبول شد يا پسرم ديپلم گرفت. مثلاً فلان رشتهاي دارد رس ميخواند. پسرم تيزهوش است دخترم تيزهوش است رتبه اول را در كنكور بدست آورده وقتي اين را تصور ميكنيم اين امرموهومي است يا خانه ما از تمام خانههاي كوچه قشنگتر است تنها خانهايست كه سنگ شده . اين كاري با مسأله سنگ و مثل اينها ندارد اين شخص اين را ميطلبد كه خانهاش اين چيزي بالاتر از ديگران دارد. يا در بحثي كه ميكنيم من غلبه بكنم. بحث كرديم زدم زمين طرف را . قانع كردم او را. اين حظي كه از قانع كردن ميبرد. اين وقت بحث استاد و شاگرد است اين بحث ديگري است استاد ارضاء شده است نيازي ندارد كه به رخ بكشاند كه اغلب موارد همينگونه است. اما يك وقتي شما ميخواهيد بحثي با يك نفر بكنيد آنجا پايين و بالا ندارد يكي ميزند و آسمان و ريسمان ميكند كه غلبه كند بر ديگري نميگويد آقا ببخشيد معذرت ميخواهم حق با شماست طالب پيروزي و غلبه بر ديگريست. به كار بردن مغالطات منطقي. استفاده از كمسوادي طرف و خيلي از چيزهاي ديگر حتي استفاده از متلك. جك و يا شوخي در مقام غلبه بر ديگري. بعداً مفصل روي اين قضيه كار ميكنيم يا ميگويند همانطور كه معروف است كه زدم توي برجك طرف يعني طرف را در اين مسئله شكست دادم. خيلي براش كيف داده. اين پيروزي كه در شكست و آن طرف مقابل نصيب شخص ميشود اين امر موهومي است يا همه را شكست دادم يا بقول امروزيها بايكوتش كردم. يا همه را مقهورشان كرديم. احساسي كه ديگران از ما حساب ببرند و يا بترسند اين ميشود امر موهوم استاد دوست داشته باشت كه شاگرد جلوي پايش بلند شود ميشود موهوم يا صلوات براش بفرستند يا حكومت داشته باشد ولو بروي يك نفر. اين مرد براي زنش كه زنش ازش بترسد و در خانه كه مينشيند زنش مثل فرفره برايش چاي و غذا و ميوه بياورد مثلاً سفره را جمع كنند و به او برسد اين يك امر موهوم است غلبه بر قلب ديگري. حالا اين غلبه چه غلبه جبري باشد چه اختياري. ديگري من را دوست داشته باشد و من محبوب او باشد نه از اينكه من غلبه كردم و آن به زور آوردم با عواملي گول زدم با پولي مثلاً ديگران از من احترام ببرند نه از اين جهت كه از من ميترسند همينطور بدون اينكه من اجبارش كرده باشم اينهم كسب امر موهوم است. يا برادر بزرگ نسبت به برادر كوچك صدا ميكند برادر كوچك را برادر كوچك مو در بدنش راست ميشود. وحشت ميكند و برادر بزرگ حظ ميبرد از اين ترس و وحشت برادر كوچكتر. با بعضيها با چشم غوره رفتن كيف ميكند كه مثلاً اگر به كسي چشم غوره رفت طرف خودش را جمع و جور ميكند و ميترسد . درمي رود يافرارميكند اين ميشود اين امر موهوم. ادراك اينها را ميگويند. كه همه از ترس است اين مثالهايي كه زدم همهاش بر ميگشت به ترس . ببينيد اين ترس جزئي حالا اين ترس شعب مختلفي دارد. ترس يك شاگرد از استاد. حساب بردن يك شاگرد از استادكارش. يك زيردست از بالا دستش. اين زن از شوهرش يك شوهر از زنش چون بعضي وقتها زنها دوست دارند شوهرشان از آنها بترسد و حساب ببرد. يك پسر از مادرش و برعكس اين مادر از پسرش. بعضيها حظ ميكنند كه ما مادرمان از ما خيلي حساب ميبرد يا پدرمان از ما حساب ميبرد يا معلم از ما حساب ميبرد اين هم موهوم است.
اميدوارم كه تا اين مقدار براي اين جلسه كافي باشد اين مقدار در شناسائي چيزهاي كه خيال ادارك ميكند و وهم ادراك ميكند راه افتاده باشيم و گير نكنيم حالا غير از اين مثالها كه زدم شما براي قوه خيال و قوه وهم 10 تا مثلاً بزنيد براي جلسه آينده و بعد از اينكه ساده شده با بيان حقير شما ميتوانيد راحتتر اين كار را انجام بدهيد. براي عقل چه؟ تنفر هم همينطور است. عقل هم هر قاعدهاي كه قاعدهاش واقعاً قاعده است و فرموله ميشود قابل صدق بر افراد بيشماري است آنهم ميشود معقول مثلاً شما ميگوئيد كه تا نباشد چيزكي مردم نگويند چيزها اين را اگر بصورت اين اصل كرديم ميشود معقول. ممكن است اصلاً اشتباه باشد ولي فرمولش كرديم يعني اگر در جامعهاي باور به اين شد كه تا نباشد چيزكي مردم نگويند چيزها اين ميشود اين امر معقول. "حبك شيئي يعمي و يصم" نبي اكرمصلياللهعليهوآله محبت انسان به چيزي كور و كر ميكند تو را.
قاعده عمومي است وقتي حضرت ميفرمايند ميشود معقول و ما درك ميكنيم ميشود معقول. هركس هرچيزي را دوست داشته باشد اسير آن چيز هست يعني هميشه از ناحيه معشوق اين سلطهاي هست بر عاشق. ميشود اصل معقول وهي نرويد در4=2×2 يا نميدانيم قوانين اينطوري. كل قوانيني كه شما در روانشناسي ميخوانيد اينها همه چيست؟ مثلاً محروميتها ميتواند اين از ريشههاي عقدههاي رواني باشد اين را بصورت كلي كه كرديم ميشود معقول. يعني يك امري كه بخصوص نيست قابل صدق بر افراد بيشماريست اين ميشود معقول.
"ان الانسان يطغي ان رعاء الستغني" ما همين روايتي كه الان خوانديم ميشود معقول انسان طغيان ميكند وقتي كه بينياز شود. يعني خرش كه از پل گذشت خودش را لوس ميكند و يادش ميرود. "ان الانسان حريص علي ما منع" اينهم يك امر معقول است كه انسان نسبت به هرچيزي كه منع بشود حريص است. ممكن است اگر داشته باشد برايش ارزشي نداتشه باشد اما همين كه ميگويند اين براي تو بد است طرف اين نرو اينجا انسان حدپذير نيست دوست دارد حدي نداشته باشد به آن حساس ميشود كه حتماً به آن برسد. اين فرمول كه بدست ميآيد ميشود يك امر معقول "الناس اعداء ما جهبلوا" مردم نسبت به چيزي كه نميفهمند دشمن هستند چيزي كه درك نكردند حتي امر معقول ميتواند در غالب اين امر خيالي باشد مثل شعر و هنر كه متعلقات عالم وهم و خيال هستند نقاشيها. تابلوها. خطها. فيلم سينمائي مثلاً من دوست دارم به فيلم يا عكس يا نقاشي يكي مثلاً هنرپيشگي را دوست دارد كه معرف شود و مشهور شود تلوزيون من را نشان بدهد. اسم در روزنامهها برود اينها ميشود امر موهوم. شعر و قافيه آهنگ و موسيقي. موسيقي ساختش عقلي هست چون قاعده دارد. خط معقول است چون فرمول دارد كه چگونه اين خط نواخته بشود. چهطوري آهنگ ساخته بشود. آهنگ سازي فرموله است اما خود مسئله بخصوص را دارم عرض ميكنم هنر اين چنين است دايرهاش داراي محدود هستند و جزئي هستند عاشق فلان موسيقي هست طرف. يا فلان نوع و فلان سبك را دوست دارم. فلان سبك را ميخواند يا فلان سبك را گوش ميدهد. يا فلان سبك شعر ميگويد مثنوي مثلاً تمام هنر هرچيز كه هست اينها همه متعلقات عالم وهم هستند و خيال پس معقولات هم مشخص شد. ديگر درستان حالا ننوسيد تمام فرمولهاي علم فيزيك عبارتند از معقولات خيلي راحت مثال بزنيد اين همه درس خوانديد. هرگاه بخواهيم آبي از يك قوطي در بسته بيايد با يك سوراخ بايد سوراخ دوم را اضافه كنيم كه فشار هوا باعث بشود آن آب راحتتر بيايد اين ميشود اين امر محسوس و مخيل هست وقتي رفتي سراغ سوراخ دوم كه در جعبه در بسته و ظرف در بسته موجب تسهيل خروج آب ميشود اين ميشود اين امر كلي. هميشه همينطور هست كه شما اگر يك جسم داشته باشيد كه يك سوراخ دوم اضافه كنيد به آن خروج شيئي كه در ظرف هست آسانتر صورت ميگيرد دوستان كليگوئي نكنند و سراغ جزئيها بروند. براي معقولات مثال جزئي مشخص و براي موهومات و مخيلات هم همينطور. مثلاً مفهوم كوه. كوه خودش جسم است. ادراكي كه از آن ميكنيم و با چشم ميبينيم اين ادراك حسي است وقتي فكرش را ميكنيم و تصورش را ميكنيم تصورش يك امر مخيل است وقتي مفهوم كوه را تعميم ميدهيم يعني هر وقتي به ما بگويند كوه ما يك چيزي ميآيد در ذهنمان اين چيزي مشخصي ميآيد در ذهن اين ميشود معقول مفهوم كوه مفهوم زيبائي مفهوم نفرت مفهوم ترس. مفهوم شهرت. مفهوم مقام حالا شما ازمن سئوال ميكنيد من اينها را ميگويم دايره جستجوي شما تنگتر ميشد چون من گفتم اينها را شما نيايد اين چيزها را بنوسيد. والحمدللهربالعالمين