با يك جلسه تأخيري كه داشتيم تذكري راجع به درس گذشته خدمتتان عرض نمايم كه پيرامون زوجيت بود.
قانون زوجيت يكي از قوانين مهم حاكم بر نظام خلقت است و ادراك آن نقش مهمي در فهم معارف دارد، اجمالاً به اين صورت بود كه خداوند براي هر موجودي جفتي قرار داده كه اينها با نزديك شدن به همديگر كمال پيدا ميكنند و در كنار همديگر آرام ميگيرند: "و من كل شئٍ خلقنا زوجين"، از هر چيزي ما زوج خلق كرديم، در رابطه با شئونات مختلف انسان عرض كرديم كه انسان شئون مختلفي دارد، نفس انسان در عين اينكه وحدت دارد داراي كثرت هست ادراك وحدت در عين كثرت براي خيليها مشكل درست كرده است يعني تصورش يك مقدار سخت است كه چهطور ميشود يك چيزي در عين حالي كه واحد هست كثير هم باشد در حالي كه يك چيز هست چند چيز باشد، آقاياني كه حتي فلسفه كار كردند من با آنها آشنا هستم حتي از آن آقايان طلاب و روحانيون وقتي اين بحث وحدت در عين كثرت مطرح ميشود يك مقدار در آنجا مشكل دارند و لنگ ميزنند بخاطر اينكه تصورش مشكل است و ما بيشتر كارمان با محسوسات و حواس بوده است يك مقدار دركش مشكل است. دروس معرفت نفس به انسان بسيار م ميكند براي اينكه در درك آنگونه مسائل گيري نداشته باشد، اين را بهطور كلي و سر بسته خدمتتان عرض كنم كه شما هرجا نسبت به يك مسئلهاي گرفتاري پيدا كرديد در رابطه با تصور يكسري از مسائل فلسفي و مسائل كلي كه در جهان و نظام خلقت هست، در درون خودتان مطالعه كنيد ميتوانيد يك نمونه پيدا كنيد و ايين وجداني است، تاحدودي علم حضوري است، ما وقتي اين را درك كنيم براي درك مسائلي كه در خارج مطرح هست دچار دردسر نخواهيم شد يكي از آن مسائل وحدت در عين كثرت است يعني يك چيزي در عين اينكه يك چيز باشد چند چيز هست يعني در عين حالي كه واحد هست داراي شؤون مختلف باشد ولي ما همهاش را يكي حساب ميكنيم، دست روي هر شأني كه ميگذاريم بگوييم همان است همان واحد است، ما ايين را در خودمان با كار كردن در چند جلسه توانستيم حل كنيم يعني ما در عين حالي كه يكي هستيم و يك شخصيت ثابت داريم ولي داراي شؤون مختلف هستيم، وقتي حس ميكنيم كه ما كرديم يعني من كردم، وقتي تخيل كرديم باز ميگوييم من كردم، وقتي توهم ميكنيم باز هم همين را به كار ميبريم، تعقل هم كه ميكنيم همينطور است، ما ميدانيم و خوب ميدانيم كه حسّ غير از خيال است، خيال غير از وهم است، وهم هم غير از عقل است با اينكه اينها چيزهاي جدا از هم هستند اما در عين وحدت خود شامل اين شؤون هم شده، شما در خارج هر چيز را كه بخواهيد تصور كنيد كه چيزي كه يك چيز باشد و داراي شؤون مختلف باشد آن شؤون هم با هم فرق داشته باشد و آن چيز در عين حال يك چيز باشد و قابل قسمت هم نباشد تجزيه ناپذير باشد، وحدت كليه داشته باشد درك اين مشكل است اما وقتي به خودمان مراجعه ميكنيم، در خودمان مطالعه ميكنيم ميبينيم كه اين هست. خود ما در عين اينكه وحدت داريم يعني يكي هستيم ميبينيد كه شؤونات مختلف ما تماسات مختلف دارد و ادراكات مختلف دارد ولي همه منتسب به يك نفر ميشود، ميگوييم ما كرديم، ما شنيديم و ما خورديم، ما ديديم، ما گفتيم، ما لمس كرديم، ما بوييديم، ما تخيل كرديم، ما تعقل كرديم، ما توهم كرديم، اينها همه به يكنفر برميگردد، معرفت نفس خيلي كمك ميكند. اين هست كه محور جمعي علوم شمرده شده است حال اين شؤون مختلف كه قوا هستند كه "النفس في وَحْدَتي كُلٌ قُوا"، اين شؤون مختلف كه هر كدامشان چيزي هستند مشمول قانون زوجيت هستند يعني هر كدامشان داراي زوجي هستند، هر شأن و قوهاش داراي زوجي است، نياز به يك زوج دارد، عرض كرديم كه پايينترين، پستترين و نازلترين شأن ما همان شأن جسم و ماده و بدن ماست كه آنهم برايش غذايي وجود دارد و جفتي و زوجي وجود دارد كه نوع تغذيه اين جسم تأثير بهسزايي در تغذيه شؤون بالاتر دارد لذا نهايت دقت را بايد در تغذيه اين شأن نازل بكنيم. شايد الآن يك مقدار دركش مشكل باشد كه همين شأن نازل با تغذيهاش ميتواند كل شؤون را حيثيت ببخشد، شكل و صورت دهد و همان صورتهايي كه ما از راه حواس و همين شأن نازل ميديديم همانها هستند كه ابديت ما را ميسازند همان خوراكي كه ما داريم كه توسط همين شأن نازل ميخوريم همانها ابديت انسان را ميسازند و چقدر تغذيه اين شأن نازل و تغذيه جسم دقت دارد وقتي صحبت از تغذيه ميشود يك بار به معناي عام با كلمه غذا روبهرو هستيم يعني هماني كه ميخوريمش يعني آنچه كه به كل جسم براي همه قوا توان ميدهد. گاهي وقتها هم از كلمه غذا، غذاي جسمانی منظورمان غذاي تكتك قوا هست مثلاً غذاي چشم، گوش، بيني كه آنها هم غذا دارند يا جفت دارند. الآن بحثمان راجع به معناي غذاي اول است يعني آن چيزي كه ميخوريم، با ذايقه ما سر و كار دارد همان است كه به كل اين جسم و به كل قواي انسان توان ميدهد، پايدار ماندن ديگر قوا هم در اين عالم يعني بهرهمند شدن آنها در اين عالم بسته به همين غذايي كه ما ميخوريم دارد يعني اگر كسي غذا نخورد از دنيا ميرود و ميميرد پس بايد نهايت دقت را در مسأله تغذيه جسم، حال غذا به هر دونوع، البته رعايت بكنيم فعلاً با معناي اول سر و كار داريم كه چند دسته از روايات را مورد مطالعه قرار ميدهيم.
رواياتي كه در رابطه با غذا وارد شده رابطه غذا و كميت و كيفيت غذا را با سلامتي جسم مطرح كردند بعضي از آنها رابطه غذا را با گناه مطرح كردند كه چه رابطهاي بين غذا و گناه هست؟ بعضي ديگر از آنها رابطه غذا را با مسائل روحي و معنوی مطرح كردند، حال چه مثبت و چه منفي، بعضيها هم بطور كلي و عام به همه جوانب رابطه بين غذا و ديگر از شؤونات انسان پرداختهاند. در اين جلسه چند روايت پيرامون رابطه غذا و گناه ميخوانيم:
"الشبهة يورث العشر و يفسد الورع"،از اميرالمؤمنين عليعليهالسلام: شبهه يعني همان اشباع شدن يا سير شدن يا پُرخوري، يورث العشر يعني باعث طغيان ميشود، عشر يعني طغيان يعني طغيان را در پي خواهد داشت، و يفسد الورع، ورع يعني پرهيزگاري؛ باعث تباه شدن پرهيزگاري ميشود يعني توان خودداري را از انسان ميگيرد. اينجا دو نكته را بايد تذكر بدهيم قضيه قضيه مادي است ما يك غذاي مادي را ميخوريم اما ببينيد رابطه را در كجا دارد بيان ميكند در يك رابطه معنوی بيان ميكند دو تا چيز مادي با هم تماس گرفتند يكي شكم و معده ما و يكي آن غذايي كه خورديم اما اثرش در طغيان ظاهر شد يكي اينكه شخص طغيان ميكند و يكي ديگر اينكه يفسد الورع، پرهيزگاري را فاسد ميكند، دقت كنيد اينجا دارد رابطه و تغذية يك شأن نازل را با مسائلي كه با شؤونات بالاتر است بيان ميكند يعني اين تغذيه و پُرخوري كه شخص ميكند توان اينكه شخص بتواند جلوي خودش را در خيلي از مسائل بگيرد از بين ميبرد يعني نوعي تغذيه شده كه اين تغذيهاي كه صورت گرفته چيزي را در انسان ايجاد ميكند كه يك حالتي را در انسان ايجاد ميكند كه اين حالت با خودداري منافات دارد يعني غذاي زياد تمناهاي جديدي را در انسان ايجاد ميكند كه آن تمناها با پرهيزگاري مخالفت دارد و اين كميت تغذيه است شخص ميخواهد خيلي از كارها را انجام ندهد شخص در پرخوري وادار ميشود كه كارها را انجام بدهد وقتي خورد آن خوراك انسان را به يك كارهايي وادار ميكند، يك انگيزهها، هيجانات، خواستهها و اميالي را ايجاد ميكند، اين قطعاً منافات با پرهيزگاري دارد. اميرالمؤمنين عليهالسلام ميفرمايد: "الشبهة يفسد الورع"(ميزانالحكمة،ج1، غرر)، پس اين دو نكته را توجه كنيد: يكي اينكه وقتي داريم راجع به سيري صحبت ميكنيم رابطهاش را با يك امر غيرجسماني دارد بيان ميكند و ثانياً بدانيد چرا سيري باعث بيتقوايي شخص ميگردد، باعث ميشود كه شخص توان خودداري را در بعضي از مسائل از دست بدهد لذا روايت دوم خود به خود نتيجهاش ميشود. "نعم العون المعاصي الشبهة"، سيري يار خوبي براي معاصي و گناهان است، سيري نه به اين معناي عام كه شخص ميگويد من سير شدم، منظور پرخوري هست يعني از حد متعادل فراتر رفتن، طبيعي آن مشخص هست كه الآن ظهور دارد مثل تحريك قوه شهوت، وقتي انسان زياد غذا خورد تمناي شهوياش هم زياد ميگردد، از عبادت ميماند چون خواب را زياد ميكند، كسالت و بيحوصلگي ميآورد. اين رابطه غذا با گناه است كه بطور صريح اينها بيان شده است. در رابطه با مسائل معنوی و روحي هم هست. "من كثر تسبيحه تمجيده و قَلْ طعامه و شرابه و منامه..." رسول خداصلياللهعليهوآله، (ميزانالحكمة،ج1،ص116) هر كس تسبيح و تمجيدش ـذكرشـ زياد ملائكه مشتاق او ميشوند، كسي كه تسبيح و ذكرش زياد و غذا و نوشيدن و خوابش كم باشد ملائكه مشتاق او ميشوند. اينجا يك سؤال پيش ميآيد و آن اين است كه چه رابطهاي بين اشتياق ملائكه به انسان و بين مسأله خواب، آب و خوراك هست؟ انشاءالله دوستان راجع به اينكه چه رابطهاي بين اشتياق ملائكه به انسان و كثرت تسبيح و تمجيد و قلّت طعام و شراب و منام فكر كنند. اين مسأله يك مسأله معنوی است يعني يك مسأله غذا هست كه مطرح شده مسأله مادي مطرح شده اما اثرش در اشتياق ملائكه ظهور پيدا كرده است. در روايت بعدي از حضرت عليعليهالسلام، ميزانالحكمة،ج2،ص116: "إذَا أرَادَ الله سبْحانَهُ صَلاَح عبده الحمه قلّت..."، هنگامي كه خداوند سبحان صلاح بندهاش را بخواهد به او كم سخن گفتن، كم خوردن و كم خوابيدن را اعطاء ميكند. مسأله كم خوردن و كم گفتن را كه بحثي است راجع به كلام، منظور از كم گفتن در چيست؟ كلام در چه صورت زائد است و در چه صورت زائد نيست؟ چه كسي را ميتوانيم بگوييم پرگو و پرحرف و چه كسي كم حرف است و چه تأثيري ميگذارد؟ در روايت داريم كه بيشتر افرادي كه به جهنم ميروند از ناحيه زبان است و بيشتر كساني كه جهنم نميروند يعني بهشتياني كه مقامشان عقب و پايين است، آن عقب ماندگي آنها هم بخاطر كلامهايي است كه بيهوده گفتن يعني كلامهاي مباحي كه نبايد ميزدند، ميدانستند نبايد بزنند و زدند يعني مبحث كلام يك مبحث مهمي است اين كلام اضافه حالا اضضافه حلال يا حرام حالا اضافه حرام كه اضافه ندارد همهاش حرام است كم و زياد ندارد ولي در حلالش چرا و اين هست اين هم در بهشت و هم در جهنم ظهور پيدا خواهد كرد يعني همه را اذيت ميكند غالباً افراد درر جهنم عذابشان بخاطر كلام است كه الآن در مقام بحث در اين مسأله نيستيم. يك مسأله است موقعي كه خداوند اراده خير بندهاش را بكند اراده صلاح بندهاش را بكند به او الهام ميكند اين مسأله را قبلاً هم جواب داديم كه آن شبهه جبر و اختيار ايجاد نشود كه پس هر وقت خدا خواست الهام ميكند، من يك مرتبه ديگر اين را بايد خدمتتان عرض كنم كه خداوند يك هدايت عمومي دارد و يك هدايت خصوصي براي همه بندگانش هدايت عمومياش اين است كه توان لازم را براي پيمودن مسير كمال به آنها داده يعني به آنها عقل ميدهد در كمك اين عقل انبياء را ميفرستد با قواعد و قوانين و دستوراتي كه بتواند اين انسان به آن كمال ويژه خودش برسد، اين هدايت هدايت اولي ميشود. بعد از آن نوبت بنده هست حال بنده يا اين هدايت را ميپذيرد يا نميپذيرد و قبول كرد و توانست خوب از آن استفاده كند هدايت خاصه به دنبال آن ميآيد. "مَنْ جَاهَدَ فيِنَا أنَهدينّهم سُبُلَنا" يا "هُديً لِلْمُتَّقين"، يا آن خصوصياتي كه در اول سوره بقره خداوند ميفرمايد: اگر كفران كرد و قبول نكرد، ناشكري و ناسپاسي كرد باعث گمراهياش ميشود، پس اينكه ميفرمايد خداوند خير بندهاش را اگر بخواهد مثلاً "الهمه السكوت"، به او سكوت را الهام ميكند يا خداوند الهام ميكند كه به دنبال رشد و معنويتش به دنبال مسائل اصلي و انسان خود برود. موقعي كه خير بندهاش را بخواهد به او قلّت كلام و قلّت طعام و قلّت منام را عطا ميكند اين زمينه الهام را چه كسي فراهم كرده است؟ زمينه اراده صلاح بنده را چهكسي آماده كرده است؟ قطعاً خود بنده فراهم كرده يعني خود بنده هست كه با تبعيتي كه ميكند اين زمينه را فراهم ميكند و خداوند ميبينيد كه بندهاش دارد جهاد و تلاش ميكند به اينكه به راه برسد و به آن مال برسد راه را به او نشان ميدهد، راه را چگونه نشان ميدهد كه به دنبال كمالش يا به دنبال رشد خود برود؟ به او الهام ميكنيم كه كم سخن بگويد، كم بنوشد، كم بخورد و كم بخوابد و اين الهام غير از مسأله علم است. ما خيلي ميدانيم كه پرخوري بد است مثل خيليها كه ميدانند سيگار كشيدن بد است يا شراب و موسيقي بد است اما نميتوانند خودداري كنند. مسأله الهام كه خداوند ميفرمايد الهمه يعني اصلاً در آن توان اين را ايجاد ميكند وقتي خداوند به او الهام ميكند كه اين كار را بكند يعني مثل روز روشن ميشود كه اين سكوت الآن رضاي من است و بايد از آن استفاده كنم. روايت بعدي از رسول خداصلياللهعليهوآله درميزانالحكمة،ج1،ص117، "لاتميت القلوب بكثرة الطعام و لاشراب..."، قلبها را با كثرت خوراك و شراب (مايعاتي كه شخص مينوشد) نكُشيد و نميرانيد. ميفرمايد قلب مثل زمين زراعتي ميميرد اگر آب زياد به آن بدهند، زمين زراعتي را اگر بيشتر از حد معمول آب بدهي توانايي خودش را از دست ميدهد، گياه در آن فاسد ميشود. ميگويد كه قلب هم اينگونه است كه ميميرد. كلاً شش حالت را براي قلب يا روح انسان ذكر كردند كه بدن هم آن شش حالت را دارد. اين كلام از حضرت عليعليهالسلام است: خواب و بيداري، مرگ و حيات، سلامت و بيماري، اين شش تا كه به بدن تعلق ميگيرد به روح هم تعلق ميگيرد يعني همانطور كه بدن مردار ميشود روح هم مردار ميشود يعني هيچ خاصيتي از او ديده نميشود، هيچ توانايي ندارد و همانطور كه حيات دارد بدن نشاط دارد روح هم همينطور هست همانطور كه بدن مريض ميشود يا سالم است و سلامتي به دست ميآورد روح هم همينگونه است همانطور كه بدن خواب و بيدار است روح هم خواب و بيداري دارد. نكته خيلي ظريفي در اين روايت هست ميفرمايد: "لاتميتُ القُلوب"، قلب را نكشيد. مرده چه هست؟ ما بايد روي اين فكر كنيم كه مرده چيست و چه ميشود؟ مردار يعني كاري ازش بر نميآيد، هيچ اثري از آن ايجاد نخواهد شد چه ميشود كه قلب با وجود حيات ظاهري كه ما داريم بميرد؟ ما يك حيات داريم يعني همين حيات حيواني و گياهي اما در عين حال قلب مرده است، چطور ميشود قلب ميميرد يا آن روح ميميرد يا منظور آن شؤون بالا است يا آن شؤون غير مادي و غير حيواني؟ مشخص است وقتي ما يك شأن را بيش از حد تقويت كرديم ييا به آن غذا داديم و مشغول كرديم توانايي شؤون ديگر را گرفتيم چون همه نفس متوجه اين شراب و طعام است حالا شهوتهاي ديگر هم همينطور، شهوتهاي ديگر هم وقتي روح متوجه آنها ميشود روح ميميرد و توانش را از دست ميدهد يعني كاريي از او برنميآيد چون همه همت شخص متوجه شراب و طعام است. "يا بني اسرائيل لاتكثر الآكل..." از حضرتمسيحعليهالسلام،(ميزانالحكمة،ج1،ص117): اي بنياسرائيل در خوردن زيادهروي نكنيد، پپس بدرستيكه زياد بخورد زياد ميخوابد و كسي كه زياد ميخوابد كمتر ميتواند نماز بخواند. صلات در روايت را اگر بصورت اقل و عامتر بگوييم يعني معنويت كم ميشود نميتواند كار معنوی كند اصلاً كار فكرري هم نميتواند كند براي همين است كه ميگويند بعد از اينكه غذا خورديد كار مطالعاتي نكنيد چون نفس را كه به غذا و شكم مشغول است و به تحليل اينها شما ميخواهيد اين كار اضافهتر هم از آن بكشيد و آن مطالعه است، فشار ميآوريد توصيه شده كه اين كار را نكنيد. از حضرت رضاعليهالسلام است كه: وقتي غذا خورديد به پشت بخوابيد و پاي راست را روي پاي چپ بگذاريد. كسي كه معنويتش كم شود نمازش كم اين شخص "كُتِبَ مِنَ الْغافِلينْ"، از غافلين و اهل غفلت نوشته ميشود، دقت بفرماييد نماز همين ركعات مشخصي كه ميگوييم نباشد بلكهه منظور اين است چه بسا خيليها اين نماز را بخوانند ولي جزء غافلين باشند. نماز يعني معنويت يعني طرف خيال انجام كار معنوی را داشته باشند. "وَيْلٌ للمصلّين الذين عن صلاتهم ساهون"، اينها هم غافل هستند كه بواسطه كم خوردن به كار معنوی يا امور فكري و شؤونات بزرگتر بپردازد براي هر كسي كه همت اين كارها را دارد علاقه و شناخت دارد البته در درجه اول شناخت دارد كه اين كارها اين شخص پرخوري برايش خيلي دردسر است و همين ذلتي هم كه پيدا ميكند و نميتواند به مسائل معنوی بپردازد دردآور است خودش هم ميفهمد كه بواسطه اين پرخوري الآن از خيلي از چيزها محروم است، نماز صبح شخص قضا رفت براي همين بود، موفق به سحر خيزي نشد بخاطر همين پرخوري بود. روايت بعدي از نبي اكرمصلياللهعليهوآله(ج1،ميزان،ص117) هست ميفرمايد: ملكوت آسمان و زمين بداخل قلب كسي كه شكم او پُر است وارد نميشود، يا اينطور ترجمه كنيم: كسي كه شكمش پُر است نميتواند داخل در ملكوت آسمانها و زمين شود. يعني ادراكي از ملكوت آسمانها و زمين ندارد. خيلي رابطه دقيقي است چه رابطه دقيقي بين ادراك ملكوت آسمانها و زمين تا پُر بودن يا خالي بودن شكم هست؟! مثل اين هست كه بگوييم كسي كه جلوي چشم او پرده است نميتواند پشت پرده را ببيند، مانع پرده است، چون پرده هست نميتواند ببيند. الآن چه چيزي باعث شده كه شخص نتواند از ملكوت آسمانها و زمين با خبر شود اين غذاي اضافه كه خورده يا اضافه كلام كه در حديث نبوي داريم اينها چه هستند كه نميگذارند انسان با ملكوت آسمانها و زمين رابطه پيدا كند؟ در آنجا چه خاصيتي هست كه با اين اضافه كلام و اضافه غذا منافات دارد يعني يك خصوصيتي هست كه باعث ميشود اين سنخيت از بين برود و ما نتوانيم با آن طرف ارتباط برقرار كنيم، خيلي دقيق است انشاءالله يك مقدار روي اين مسأله كار كنيم. رسول خداصلياللهعليهوآله(ج1،ميزان،ج118) فرمود: "القلب يَنْتَهِلُ الْقَلبْ..."ميفرمايد: قلب حكمت را ميپذيرد، وقتي كه شكم و بطن خالي است قلب مسائل علمي حكيمانه را ميپذيرد. خالي بودن شكم نه اينكه هيچ چيز داخل شكم نيست يعني شخص به ضعف و گرسنگي افتاده باشد چون نميتواند در آن حالت كار علمي هم كند آن اصلاً خلاف كار علمي است چون تمام روح متوجه شأن پايين است مثل كسي كه روزه گرفته و يك ساعت به افطار مانده الآن حسابي در تشنگي و گرسنگي است حالا از او بخواهيم كه كار حكيمانه كند يا جبر حل كند يا رياضيات حل كند يا فلسفه بخواند وقتي ميگويد خلو البطن يعني سبك بودن شكم يعني خالي از آن مقدار اضافه. البته مسأله روزه و درد و گرسنگي و ضعف ناشي از گرسنگي خودش يك آثار ديگري دارد كه مورد بحث ما نيست بعد ميفرمايد برعكس هم شكم و قلب هم خالي ميشود و حكمت را دفع ميكند، وقتي كه سير هست و بطن پُر است يعني براي كسي كه پُرخوري كرده و دارد از پُرخوري آرُق ميزند با اين شخص اگر بخواهيد بحث معنوی كنيد او نميپذيرد و اين كار ممكن نيست امتحان اين قضيه هم راحت هست شما وقتي حال گريه، حال معنوی، حال مناجات، حال ذكر داريد چند دقيقهاي برويد چيزي بخوريد و برگرديد اگر دوباره آن حال به شما دست داد؟ (ج1،ميزان،ص118) از امام باقرعليهالسلام ميفرمايد كه: هيچ چيز نزد خدا مبغوضتر از شكم پُر نيست، خدا كند اين روايات سر سفره يادمان باشد، چه چيز باعث ميشود فراموش كنيم اين غفلت از كجا ناشي ميشود؟ "حبّك لشئٍ يعمي و يصم" ما چون با آن غذاها سنخيت داريم و خيلي هم دوست داريم همه علوم را فراموش ميكنيم چون انسان را حبّ ميگيرد. وقتي شوت انسان را فرا ميگيرد توانايي فكر كردن را هم از دست ميدهد پس اينكه ما فراموش ميكنيم براي اين هست كه آنجا شهوت غذا به سراغ ما ميآيد شهوت كه آمد عقل هم بيرون ميرود، طرف بسيار ميخورد بعداً كه بسيار خورد يادش ميآيد كه نبايد اين مقدار ميخورده است. اگر همان موقع يادمان باشد كه اين ما را مبغوض خدا ميكند ملائكه از ما زده ميشوند و ما داريم يك خيانت بزرگ در حق خودمان ميكنيم آن موقع يك مقدار توان پيدا ميكنيم كه نخوريم آن اضافه غذا را زهر ميدانيم. براي قسمتهاي ديگر بدن آن را سمّ ميدانيم ميدانيم كه داريم ظلم ميكنيم چون داريم با اضافه رسيدن به اين قسمت از حق شؤون ديگر ميزنيم يعني عدالت را رعايت نميكنيم. اينكه ميگويند شخص عدالت را در حق خودش رعايت كند در همين شؤون را هم همينطور است. اينكه هر شأن هرمقدار كه لازم دارد به آن برسانيم وقتي اين قسمت را زياد رسيديم نسبت به بقيه ظلم ميكنيم: "ظَلَمْتُ نَفْسي". همانطور كه روايت ميگويد اگر كسي شب شام نخورده يك رگي در بدن هست بهنام عشا كه شخص را لعنت ميكند يعني ببه او ظلم شده است. بقول نبياكرمصلياللهعليهوآله و لو يك خرما هم كه شده به بدن بايد برساند. بقيه شؤون هم اگر وقتي نياز دارند نيازشان را ندهيد انسان ظلم كرده اينكه در روايت يكي از حقوق حقالنفس شمرده شده يعني به نفس برسيد. در همان حال در حق بسياري از شؤون داريم ظلم ميكنيم. اينكه ميگويم غذاي هر شأن را بايد به اندازه مقدارش داد بخاطر اينكه تمناي همه شؤون يكي نيست همين كه يادمان بماند و خداوند م كند كه ظلم در حق خودمان داريم ميكنيم و جنايت ميكنيم چون از معنويت و شؤون ديگر ميافتيم مبغوض خدا ميشويم و خدا از ما بدش ميآيد همين مقدار هم كافي است كه بگوييم خدا از ما بدش ميآيد همين مقدار كه بفهميم خدا بدش ميآيد نميكنيم، آن اضافه و ميل كشته ميشود و آنها هم نميتوانند ما را جذب خودش كند. روايت بعدي از رسول اكرمصلياللهعليهوآله، ميفرمايد: بپرهيزيد از زيادي غذا. يك بحث داريم كه اصلاً زياد غذا خوردن يا كم خوردن چه معنايي دارد كه اين را در جلسه بعد ميگوييم كه اصلاً پرخوري به چه معناست و ما كِي ميتوانيم بفهميم كه پرخور هستيم يا نه؟ يك ملاك بايد برايش انتخاب كنيم. از زيادي غذا بپرهيزيد. پس بدرستيكه قلب به وسيله آن اضافه مسموم ميشود، قلب يعني همان شؤونات فوق حيواني، و بازميدارد جوارح را يعني بدن را از طاعت يعني كسل و بيحال ميكند نه فقط طاعت كار ديگر هم نميتوانيم كنيم. غالباً وقتي شخص پرخور است خيلي كشش بهسمت خواب و استراحت دارد. بعد ميفرمايد: همتها را از شنيدن موعظه كر ميكند، نميگويد گوشها را از شنيدن موعظه كر ميكند ميگويد همتها را كر ميكند. اينقدر اين جمله لطيف است يعني شخص حال موعظه شنيدن را هم ندارد اگر شما موعظهاش هم كني تأثير اساسي روي آن شخص ندارد، اين يك ذره غذا و اين يك چند تا لقمه ببينيد چه بلايي سر ما ميآورد يا اين چند تا جرعه اضافه. "إذا مولعل البطن الي المباح..." موقعي كه شكم از مباح پُر ميشود، اينجا يك بحث حرام خوري پيش ميآيد يك بحث ديگريست كه بموقع راجع به آن بحث ميكنيم چون شرايط غذا را ميخواهيم بگوييم. ميفرمايد: از حلال وقتي شكم پر ميشود قلب از صلاح و شايستگي خودش و ثواب كور ميشود و ادراك خود را از دست ميدهد. ـ به چه تعابيري حضرت اينها را فرمودهاند ـ كور ميشود قلب از تشخيص مصلحت.(غرر،ج3،ص186). رسول خداصلياللهعليهوآله فرمود: پُر نخوريد كه دفع ميشود و از بين ميرود، نور معرفت از قلبهايتان ميرود. روايت بعدي از امام باقرعليهالسلام است ميفرمايد كه: دورترين حالت بنده از خداوند وقتي است كه شكم او پُر است. عرض كردم مدام در اين قسمت نرويد كه اعتبار بدانيم كه خداوند اينجوري خواسته كه اگر كسي زياد خورد خداوند از او بدش بيايد مثل اينكه اگر بگويد اين كار را بكني من بدم ميآيد نه يك رابطه تكويني و واقعي بين اين قضيه است. حقيقتاً وقتي انسان ميخورد شرايط قرب را از دست ميدهد. بايد روي اين قضيه بحث شود كه چه رابطهاي بين پرخوري و قطع رابطه و اين دور بودن از خداست. چرا شخص توان وتماسش را از دست ميدهد؟ نميتواند فكر كند يا مناجات نمايد يا ارتباط برقرار كند وقتي كه شكم او سير است؟
والحمدللهربّالعالمين