سعادت و شقاوت
در بحث سعادت و خوشبختى امروز دو نكته خدمتتان عرض خواهيم كرد نكته اول اين هست كه سعادت يك جنبه مطلق دارد و يك جنبه نسبى و اختصاصى يعنى چه يعنى بعضى از جهات سعادت مطلق هست بعضى نسبى باز اگر بخواهيم توضيح بدهيم اين جمله اين طور عرض مىكنيم انسانها همه از يك نوع واحد هستند يعنى ما با جهات اختلافات زيادى كه در انسانها هست اما به هر حال يك تعريفى داريم لذا انسان كه همه انسانها بدون استثنا در آن تعريف مىگنجاند انسانها داراى يك استعداد مشابه غريزه نهايى مشابه نيازهاى مشابه ميلهايى مشابه و قوايى مشابه هستند در آن جهت كه همه انسانها با هم مشترك هستند سعادتشان هم مشترك هست يعنى سعادت مشابه دارند نسبت به مشركان خودشان مثلاً همه انسانها امنيت را دوست دارند امنيت يكى از جهات سعادت است همه انسانها بدون استثنا آزادى را دوست دارند همه انسانها احترام به شخصيتشان را دوست دارند همه انسانها توانايى تحصيل نيازهاى مادى را دوست دارند همه انسانها سلامتى را دوست دارند در اين جهات كه ما در نظر مىگيريم مشترك هستند در اين جهات سعادتش هم يك هستند يعنى امنيت براى همه سعادت هست هم مىخواهند سلامتى همين طور اما يك جنبه ديگرى هست در انسانها آن استعدادهاى ويژه است كه انسانها دارند ساير افراد نسبت به آن استعدادهاى ويژه و ظرفيتهاى ويژه سعادتها فرق مىكند با همديگر فرض بفرماييد يكى از استعداد كار علمى را دارد و يكى اصلاً استعداد كار علمى را ندارد علاقه به كار علمى ندارد در خود علم رشتههاى مختلف است براى كسى كه استعداد كار علمى را دارد يا علاقه خاصى به يك رشته از علم دارد سعادت او در اين است كه به هر حال كار علمى كند و يا در آن رشته مورد علاقه خودش تحصيل بكند اما دليل نمىشود اگر مثلاً من خواندن فرض بفرماييد فلسفه براى بنده سعادت است و كمك مىكند به سعادت و خوشبختى من براى انسان ديگر هم حتماً خواندن فلسفه كمك باشد يا خواندن رياضيات مثلاً من از خواندن رياضيات لذت مىبرم احساس آرامش مىكنم نمىتوانم بگويم چون من اين لذت را مىبرم همه انسانها بايد رياضيات را بخوانند و همه هم از خواندنش احساس لذت ببرند اين طور نيست يا مثلاً احساس آرامش مىكنند اين طور نيست يا مثلاً من بگويم از موسيقى لذت مىبرم و فكر بكن اين موسيقى دعواى درد همه است و باعث خوشبختى آرامش همه هست خير اينطور نيست البته در جلسات پيش هم توضيح داديم بعضى چيزها كه براى بعضىها سعادت است مىتواند براى گروه ديگر عامل شقاوت و بدبختى باشد بسته به اين است كه افراد با چه ظرفيتى سراغ بهرهبردارى امكانات استعدادها نعمتها مىروند پس اين دو نكته بايد قابل توجه باشد و آن اين است كه سعادت يك جنبه نسبى و يك جنبه مطلق دارد اين فراموش نشود نكته بعد سرآغاز نقطه پايان نيست سرآغاز براى مبحث كه جلسههاى گذشته در خدمتتان بحث سعادت و شقاوت مىكرديم و سرآغاز يك بحث ديگرى است كه اين نتيجه كل بحث مىشود اين است كه ما يك تعريضى از سعادت بكنيم به هر حال در آخر بگويم كه آقا سعادت قبلاً داديم اين تعريف يك مرتبه يك تعريف بدهيم و بگويم اين تعريف كه ما مىدهيم از سعادت چگونه حاصل مىشود چطورى به دست مىآيد اين سعادت به هر حال انسان براى سعادتمند شدن با چه كار بكند و واقعاً سعادت اصلى انسان در چيست اين هم پايان همه مباحثى است كه در خدمتتان عرض كرديم و هم نقطه آغاز است ما يك نتيجهگيرى كنيم كلى در اين جلسه و يا جلسات آينده بايد در مورد سعادت عرض كنيم. به گمانم اين دو جلسه آينده بحث سعادت پايان مىپذيرد و ما انشاءاللَّه توانسته باشيم در اين جلسات كه مبحث ولو اجمالى در مورد سعادت عرض كرده باشيم كه بتواند كمكى به دوستان و برادران بكند من دوست دارم چون كه در اين مبحث به اينجا كه رسيديم از چهارچوبى است كه استاد مطهرىقدس سره در مقدمهاى كه در نود هشتم بوعلى زده بودند استفاده كرديم و چهارچوب بحثمان تا اينجا از فرمايشات ايشان بود در اين قسمت پايان هم از كلماتى از ايشان بخوانيم در مورد نتيجه كه مىخواهيم از بحث بگيريم مىفرمايد سعادت تنها مسأله لذتهاى حسى نيست كه هر كس به حكم غريزه ابتدايى از در جستجوى آن برآيد همچنين مسأله برخى از نيازمنديهاى حسى از قبيل بيمارىها نيست كه بالاخره با تلاش و كوشش راهى به سوى پاره بجويد در جلسات اول بحث سعادت و خوشبختى كه اينطور مطرح كرديم كه آيا سعادت با لذت مساوى است يا نه آنجا گفتيم كه سعادت با لذت مساوى نيست چه بسا لذتهايى را داشته باشيم كه سعادت را درپى نداشته باشد چه بسا اتفاقاً شقاوت و بدبختى را در پى داشته باشد پس اين كه مىفرمايد سعادت فقط لذتهاى حسى نيست امرى است كه ما صحبت كرديم در مبحثش بعضى از نيازمنديهاى حسى هم نيست مثلاً اين كه ما بيمار نباشيم بعد مىفرمايد كه براى رسيدن به سعادت نيازمند يك طرح نيازمند به طرح يك برنامه وسيع است و همه جانبهاى است كه انسان را به سوى كمالاتى كه در استعداد دارد با درخواه مادى و خواه معنوى خواه اين كه خودش آنها را بشناسد و نيازمندى خود را احساس كند يا احساس نكند با در نظر گرفتن اين كه حداكثر خوشى و لذت و حداقل در دو رنج كه انسان برسد هدايت و رهبرى كند پس چارچوب برنامهاى كه به اصطلاح مىخواهد سعادت را مشخص كند براى ما مشخص كند اين است كه بشر نيازمند براى اين كه برسد سعادت نيازمند برنامهاى هست كه آن برنامه هم جنبههاى وجود بشر را مورد ملاحظه قرار بدهد و نيازمنديها و استعدادهاى بشر را مورد توجه قرار داده باشد و طورى برنامهريزى بكند كه انسان در نهايت به بالاترين لذت و كمترين رنج دست پيدا كند پس دو تا ستون دارد دو تا پايه دارد اين برنامه كه براى سعادت بشر لازم است يك همه جانبه و به همه ابعاد وجودى انسان توجه داشته باشد.
ثانياً حداكثر لذت و آرامش و حداقل رنج و درد را دربر داشته باشد براى انسان يعنى حداكثر لذت و آرامش و حداقل در دو رنج باشد خوب بعد يك شرايطى هم استاد مطهرى فرمود كه خواه اين كه خودش آنها را بشناسد و نيازمندى خود را احساس كند را احساس نكند اين هم مهم است كه من در جلسهاى در مورد رضايت رابطه سعادت و رضايت بحث كرديم كه آيا اگر كسى رضا بود از خودش آيا سعادتمند است يا نيست و اين نظريه رد شد كه سعادت با رضايت برابر نيست آن جا اين نكته را عرض كردم كه خيلى از افراد از وضعيت خودشان راضى هستند اما سعادتمند ما نمىتوانيم اسم آنها را بگذاريم مثل زديم كه خيلى از مستكبرين دوره طاغوتها عدهاى از مردم در جهل نسبت به بسيارى از كمالات و نعمتها نگاه مىدارند و آنها را به حداقل شرايط عادت مىدهند آنها هم به همان حداقل شرايط خودشان راضى هستند اما اين كه راضى هستند دليل نمىشود كه آنها خوشبخت باشند اين اسباط نمىكند اين قضيه را محروم هستند شما در دوران رژيم گذشته ما مناطق مختلف محروم داشتيم مناطق محروم شما اگر مىرفتيد يا مناطق شهرى خودمان اينجا مثلاً خيلى از مردم بگويند خوب ما راضى بوديم ما الان تخممرغ به راه بود گوشتمان مرغمان برنجمان اينها ارزانى بود اما اگر انسان را همين تعريف كنيم كه مثلاً خوراك مادى او فراهم بشود و ارزان هم تأمين بشود ممكن است بگويم مردم زمان شاه سعادتمند بودند ما اگر بخواهيم مسايل سياسى استقلال فرهنگى و اقتصادى بخواهيم مسايل ديگر را در نظر بگيريم بخصوص مسايل دينى و معنوى را كه حيات بشر به آن بستگى دارد و مورد نظر قرار بدهيم ما نمىتوانيم بگوييم مردم زمان طاغوت يك مردم سعادتمند و خوشبخت بودند چرا چون درست كه مرغشان برنجشان و گوشتشان روغنشان ارزان بود اما راهى به سوى دين نداشتند و انحراف مىرفتند استقلال اقتصادى نداشتند استقلال فرهنگى نداشتند اجانب بر آنها حكومت مىكردند سرمايههاى مملكتشان غارت مىشود حالا اگر كسى اين را نداند با يك چهار تا مسابقه فوتبال چهار تا فيلم سينمايى مثلاً برايش بگذارند ورزش و فيلم سينمايى مثلاً سينمايى و چاركى هرز خاله كه برود خودش مثلاً ارضا كند آن هم مشروب خوارى اينها اين راضى است اما دليل نيست كه اگر راضى بود بگويم كه اين سعادتمند هست از بسيارى لذتها و نعمتهاى بشرى و لذتهاى واقعى اين خبر ندارد از بسيارى از جنبههاى كه در بشر وجود دارد بسيارى از استعدادهايى كه بشر وجود دارد اين خير ندارد خوب نمىتوانيم بگويم كه اين سعادتمند است پس برنامهاى كه مىخواهد سعادت افراد را تضمين كند اين برنامه نبايد كار داشته باشد به اين كه افراد آن برنامهاى كه آن مىريزد فرمولى كه ارائه مىدهد به اصطلاح بشناسد يا نشناسند يا چيزى را سعادت بداند يا سعادت نداند او بايد جداى از اين كه افراد اين را سعادت مىداند يا نمىدانند در برگيرنده همه جوانب وجودى انسان و افراد باشد و تضمين كننده همه اجزاى وجودى بشر باشد يعنى اگر كسى در جهل به سر برد نداشته كه به چه مقامى دارد و ندانست كه چه امتيازى دارد ما نمىتوانيم بگويم كه او سعادتمند است بايد به او بفهمانيم كه تو يك همچين استعدادى هم دارى نسبت به سفر بسنجيم بله مثلاً يك نفر برود يكجا استخدام بشود به او 15 تومان حقوق بدهند اين توى فقر به سر ببرد اگر ماهى 15 تومان به او حقوق بدهند مىگويد الحمداللَّه راضى هستيم اما اگر بداند مثلاً كارخانههاى ديگر با همين كارى كه اين دارد مىكند مثلاً سى هزار تومان حقوق مىگيرند اين راضى نيست كه ظلم هست در حق بشر اين مىتواند به جاهاى ديگر هم برسد فقط رضايت شرط نيست يا اطلاع يا عدم اطلاع شرط نيست بايد واقعاً مسايل واقعى بشر را در نظر گرفت برنامهاى مىخواهد كه سعادت بشر را تضمين بكنيد نه اين كه ببينند خودشان راضى هستند خودشان مىخواهد اينطورى باشد خودشان اينجورى دوست دارند مطلب بحثى كه الان در فرهنگ خوب بحث است بحث اصالت انسانى يا اونانيسم يا مكاسبى شبيه اونانيسم كه تقريباً همهشان اونانيسم گزيسالانيسم يا مكاتبى شبيه به اين اصالت را بيشتر مىدهند و لذت بشر مىدهند انتخاب را ميل بشر مىدهند اينها همه همينطور است مىگويند اينها همهشان راضى هستند اينها اين را مىخواهند پس خوشبخت هستند در حالى كه بحث اين كه آيا انسان همين است كه اينها مىگويند اينها همه جزاى انسان را شناختند و بعد مىگويند اين همين است كه انسان را به سعادت مىرساند يقيناً نكته بعد بعد از اين چارچوب معلوم شد آيا واقعاً با يك همچين برنامهاى را داريم يعنى برنامهاى كه تمام جهات وجود انسان را مورد ملاحظه قرار داده باشد و براى سعادت و فرمول و راه حلى داده باشد و اين برنامه در نهايت به احراز اكثر لذت و آرامش و پرهيز و دورى از حداكثر رنجها و دردها مىشود اين برنامه وجود دارد يا ندارد اگر فقط محدوده علوم انسانى را مورد نظر قرار بدهيم و بررسى كنيم و بگوييم بشر با توجه به اين كه بشر است تحت ارتباطش از ماوراى طبيعت همين كه است الان اين بشر روى كره زمين با معلوماتى كه دارد همچنين برنامه در بين بشر وجود دارد يا ندارد جداى از اديان چيزهاى ديگر ما در برنامههاى بشرى يك همچين چيزى را نداريم مرحوم مطهرى مىفرمايد )بديهى است كه هيچ فردى قادر نيست يك همچين برنامهاى براى خود يا براى ديگران تنظيم كند( چرا هيچ قادر نيست يك همچين برنامهاى براى خودش تهيه يا براى ديگران آهان به خاطر اين كه هيچ كس به همه جنبههاى وجودى خودش علم كافى ندارد و نسبت به ديگران هم اين علم وجود ندارد يعنى اگر ما بخواهيم سعادت را تأمين كنيم برنامهاى كه بخواهد سعادت بشر را و خوشبختى بشر را تأمين كند بايد به چند تا مطلب علم داشته باشد اصل اساسى در اين است يعنى به سه تا چيز بايد علم داشته باشد 1) جسم انسانى را خوب بشناسد كاملاً به جسم بشر اطلاع داشته باشد فقط مجهول در جسم بشر نداشته باشد 2) روح بشر را هم خوب بشناسد چون عرض كرديم يك جنبه صرفاً روحى يا جنبه صرفاً جسمى ندارد سعادت به چند قسمت تقسيم شد 3 قسمت عوامل سعادت البته عوامل خارجى عوامل بدنى و عوامل روحى همه اين سه تا بايد با هم تنظيم بشوند تا بگويم بعد فرد چه هست فرد سعادتمند است خوب خوشبخت هست پس علمى كه مىخواهيد اين سه تا را با هم جمع كند بايد اطلاع به هر سه تا جنبه اين داشته باشد هم بايد بدن را بشناسد هم بايد خارج را بشناسيد محيط خارج را بشناسد هم بايد روح را بشناسد يعنى هم در خارج يعنى روابط بين روح و جسم يعنى نداند اين بدن اين خصوصيات را دارد كامل اين روح روح اين خصوصيات دارد روابط خارجى عواملى كه از خارج تأثير مىگذارد در سعادت او چه هست از رابطه بين بدن نيازهاى بدنى و نيازهاى روحى چه هستند و اولويت با كدامشان است و بعد بنشيند بر اساس شناخت دقيق اين سه چيز را يك برنامه تكميل بدهد كه ما هنوز نه در بشر يك همچنين علمى سراغ نداريم كه مثلاً هم جسم را خوب شناخته باشد كه بشر الان هزاران سال است كه داراى بدن كار مىكند هزاران سال هزاران هزار سوال ديگر هنوز در مورد جسم براى او هست در مورد روح كه اطلاعاتش بسيار ضعيفتر است در مورد خارج هم كه مشخص است كه خارج را دقيق نمىشناسد مثلاً شروع مىكند افراط مىكند در استفاده از مواد شيميايى يك دفعه متوجه مىشود كه چيست؟ اوزن پاره شده حالا اگر لايه اوزن پاره شود چه مىشود نمىدانيم بعد از يك مدت متوجه مىشود آرى مثلاً پاره شدن لايه اوزن مثلاً سرطان پوست را زياد مىكند تويى كه مثلاً از جاهايى كه محازى آن سوراخ است مثل استراليا مثلاً از هر شصت نفر يك يا دو نفر حتماً كشته خواهند شد بعد يك درصد بالايى سرطان پوست مىگيرند و بعد در اثر اين سرطان پوست از بين مىروند خوب اين را بشر نمىداند خوب چقدر اين را بشر امتحان بكند چقدر وقت مىخواهد تا اين كه اين را بيازمايند بله مثلاً ما پاره شدن لايه اوزن باعث يك همچين چيزى مىشود لذا برنامهاى كه بخواهد سعادت بشر را تأمين كند بايد اين برنامه متكى بر سه دانش باشد دانش جسم دانش روح و دانش روابط بين خارج و انسان خارج را بشناسد هم جسم و روح و هم خارج كلاً يعنى مثلاً فان گياه فان آب فان دريا فان هوا شرايط زيستى چه تأثيرى را در آدم دارد چه فرمولهايى بايد براى اين ارايه بدهيم خوب ما يك همچين چيزى در بشر سراغ نداريم بشر الان اعتراف مىكند به اين كه دانشمندان همه ماها اعتراف مىكنند يك همچين علمى را نه به جسم نه به محيط دارند نه نسبت به روح دارند روى اين حساب ما واقعاً نمىتوانيم يك برنامه جامع در مورد خوشبختى و سعادت در علوم انسانى پيدا بكنيم همه دانشمندان هم اعتراف كردند من بحث مشروط را در دروس راهشناسى از جلسه يازدهم به بعد گفتم اعترافات دانشمندان نظرات مختلف در مورد خوشبختى و بحث بسيار مبسوط اين در دروس راهشناسى عرض كردم اگر دوستان مىخواهند مىتوانند جزواتش را بگيرند مطالعه كنند يا نوارهايش را از جلسه يازدهم به بعد مفصل در اين باره صحبت كرديم ما در مورد عجز بشر نسبت به شناخت به اين سه مورد خوب اگر ما نتوانيم يك همچين برنامهاى در علوم انسانى پيدا بكنيم خوب آن وقت چه خواهد شد نتيجه اين خواهد شد تكيه بر علوم انسانى صرفاً و با عقل و دانش بشر براى تهيه يك برنامه مستلزم سعادت همه جانبه بشر باشد كار احمقانهاى است كار درستى نيست كه ما بگويم كه ما نسبت به فقط بيايم از بشر از آن جهات كه بشر است و الا هر چقدر هم دانش داشته باشد بيايم اطلاعات كسب كنيم كه حالا خوب آقا شما بگوييد كه ما چطورى خوشبخت بشويم يا چه فرمولى را رعايت بكنيم كه ما خوشبخت بشويم عرض شد خوشبختى يك امر بسيط كه نيست خوشبختى عبارت است از سلسله عواملى كه دست به دست هم بدهند تا اين سعادت تأمين بشود در مورد سعادتهاى نسبى هم شما بخواهيد بگويد نه يك سعادت قطعى يك سعادتى كه نسبى هم شما بخواهد بگويد باز اين مسئله است پس ما فقط به دنبال دانشهاى خودمان نمىتوانيم برويم براى كسب سعادت دانشمندان نظرات مختلف دارند ما در طول تاريخ در مورد سعادت و خوشبختى بحث زياد شده نزديك به بيش از دويست نظريه درباره خوشبختى داريم كه خيلى از اين نظريهها با هم چه هستند اصلاً اختلاف اساسى دارند يكى از آنها مىگويد مثلاً شما شرق برو يكى مىگويد و غرب يكى مىگويد برو شمال يكىشان مىگويد برو جنوب اين قدر با هم اختلاف دارند اصلاً 180 درجه مقابل هم هستند خوب حالا بشر به كدام از اينها اعتماد بكند اين يك نكته، نكته دوم اين است كه خيلى از همين دانشمندان كه ارايه بشر كردند در مورد سعادت و خوشبختى بشر بعد از يك مدت برنامهشان را تغيير دادند گفتند كه ما اشتباه كرديم شما اين كار را بكنيد خوب مگر بشر از آن جهت كه بشر است با اين كه معصوم نيست علمش نبى است ناقص كم آدم مىتواند به او اعتماد كند خودش را دستش بسپارد بگويد خوب من مىخواهم روش اين آقا بگيرم بروم جلو تا خوشبخت بشوم روش اين دانشمند را بگيرم و برو جلو تا خوشبخت شوم روش اين دانشمند را بگيرم به حرف ايشان به مكتب ايشان عمل بكنم بروم جلو تا خوشبخت بشوم مىشود ماركس آمد و يك نظريه داد بعد از هفتاد سال هم به او عمل كردند نصف دنيا به اين عمل كردند ميليونها نفر صدها ميليون انسان به نظريههاى كه اينها دادند ماركسيسها ماترليسها لِنى ارسالى كسانى ديگر داده بودند انگل عمل كردند درآمد بعد از هفتاد سال به قول امام فرمود از اين به بعد بايد ماركسيس در موزه تاريخ معاصر برود پيدا بكند آخر هفتاد سال مبارزه با خدا گفتند بايد با معنويت و خدا كه افيون ماتها است با مذهب كه افيون ملتها است و ملتها را از تحرك باز مىدارد از تلاش و سازندگى باز مىدارد اينها را جدا كرد و بايد با خدا و دين مبارزه كرد و هفتاد سال مبارزه كردند آخرش بعد از هفتاد سال نتيجه چه شد نتيجه اين شد كه گورباچف اعلام كرد آخرين حاكمشان ديگر اعلام كرد اشتباه ما اين بود كه خدا را در نظر نگرفتيم و با خدا مبارزه كرديم خوب بعد از هفتاد سال حالا تكليف اين چند صد ميليون كه اين همه جنايت شد بر اثر اين نظريه صدها ميليون نفر كشته شدند ميليونها نفر كشته شدند تكليف اينها چه مىشود تكليف كسانى كه اصلاً بر اين اساس عمل كردند در همين كشور خودمان چقدر بچه مسلمان گرايش پيدا كند به ماركسيسم با همان طرز فكر هم از دنيا رفتند چه تعدادى از آنها در همين سازمانها مثلاً عليه نظام اسلامى قيام كردند دست به اسلحه بردند و بعد كشته شدند تكليف اينها چه مىشود يك آقا خيلى راحت مىآيد مىگويد اشتباه كرديم همين اشتباه كرديم يا مثلاً در چين سالها يك روشى را اعمال كردند بعد گفتند آقا غلط بود غلط بود؟ مگر عمر قابل برگشت است كه ما خودمان را بسپاريم دست كسى بعد بگويد خوب آقا من اشتباه كردم نبايد اين كار را مىكردم مثل فوريد نظريه آزادى جنسى را داد كه اصلاً نبايد هيچ منعى در روابط جنسى نداشته باشد بد سه سال ديدند كه خوب وضع خراب بشود دهها هزار نفر از اين بچههاى نامشروع به دنيا آمد و وبال گردنشان مثلاً جامعه همه به هم ريخته بود بعد گفتش اشتباه بود بايد يك كنترلى بشود و از اين به بعد مردم بروند سراغ هنر خوب حالا واقعاً يك نفرى كه يك بار اشتباه كرد چه تضمينى است كه دفعه ديگر اشتباه نكند در اين نظريه همان موقع كه اين نظريه مىداد قاطع نبود نظريهاش قاطع بود خودش مىگفت اين نظريه همين است كه براى سعادت بشر همين روش خوب است براى خوشبختى و آرامش الان هم مىگويد اشتباه كردم خوب ما مىتوانيم به يك نفرى كه اشتباه مىكند خودمان را به آن بسپاريم اصلاً مگر ارزش بشر اينقدر بشر بى ارزش است كه ما خودمان بسپاريم دست كسانى كه اشتباه مىكنند خداوند براى بقيه موجودات كه از انسان پستتر هستند روش لا يتغير گذاشته قانون گذاشته درخت گياه دانه نمىدانم آب خاك قانون مسلم و مسجل گذاشته طبق يك قانونى مىآيد و مىرود كه به تكاملش مىرسد كه آن اگر تعين نشود به تكاملش نمىرسد دانه مثلاً خشك مىشود شكوفه نمىدهد مثلاً چه خواهد شد مثلاً و آن وقت براى اشرف مخلوقات هيچ كارى نكرده خدا ديگر يعنى هيچ برنامه نداده است. بعد بشر را آفريده و همين طورى رهايش كرده روى زمين كه خودش بگيرد و يك طورى خودش را ارضا بكند اينطورى بوده يعنى خدا كه براى همه موجودات عالم برنامه ريخته ما را رها كرده همين طورى به حال خودمان هيچ كارى هم با ما ندارد برنامه مشخص ندارد براى ما از ما چيزى نخواسته فرمولى راه حلى به ما نداده ما عبس هستيم »افحسبتم انما خلقناكم عبسا« آيا گمان كرديد كه ما شما را عبس خلق كرديم حالا كى به خدا بگويد خدايا نه ما گمان نكرديم كه ما را تو عبس خلق كردى واى بگو براى چه خلق كردى خوب خدا برنامه مىدهد ديگر احمقترين انسانها كسانى هستند كه خودشان را اينقدر پست حساب مىكنند كه فكر مىكنند هيچ برنامه براى خوشبختى و سعادت آنها براى زندگى آنها وجود ندارد از ناحيه ماوراى طبيعت ما كه در غير از ماوراى طبيعت يعنى در همين بشر از آن لحاظ كه بشر است و ارتباطى با غيب ندارد هيچ فرمول درست و حسابى پيدا نكرديم اگر كسى پيدا كرده اين را داريم بلند مىگويم كه همه دنيا بشنوند اگر كسى پيدا كرده بيايد بگويد آقا ما يك فرمول و راهى پيدا كرديم كه اگر اين را بروى خوشبخت مىشوى اين هم محصول اين چند نفر رفتند اين هم محصولش كدام راه را بشر سراغ دارد كه با سابقه چند هزار ساله كه هست يك نفر بيايد بگويد به هر حال در ميان راهها صدها مكتبى كه الان وجود دارد و صدها مذهبى كه وجود دارد راهى وجود دارد كه به هر حال بشر را به خوشبختى مىرساند يكى را معرفى كنند يكى از اين راهها را معرفى بكنند ما واقعاً سراغ نداريم يك همچين چيزهايى را و تنها راهى كه داريم اين هست كه دستمان را ببريم به سمت خالق خودمان كه او هم ما را خلق كرده و هم طبيعت را خلق يعنى هم ما را با جسم و روحمان خلق كرده و طبيعت را و هم روابط بين اينها را خوب مىدادند »الا يعلم من خلق و هو لطيف خبير« آيا كسى كه خلق كرده نمىداند و هم طبيعت را خلق كرده و هم ميليونها قانونى كه الان هزاران سال دانشمندان هزار سال هست كه مشغول هستند كه اين قانونهايى را كه خدا خلق آفريده كرده كشف كنند يك دانه پزشك مىبينى تمام عمرش را يك دانشمند يك زيست شناس تمام عمرش را مىگذارد كه دو تا حشره را بشناسد و قوانين حاكم بر حشره را مثلاً بشناسد يكى دو تا از حشرات را بشناسد عمرشان مىگذارند مثلاً شصت سال هفتاد سال مثلاً يك دانه ستاره را كشف كنند يك دانه كهكشان را بشناسند يا قوانين بين يكى از اينها را مثلاً كشف كنند پيدا كنند خداوند خالق همه اين ميليونها ميليون قوانين است و واقعاً خيلى بيچارگى كه انسان بخواهد به غير از خدا اكتفا كند بگويد مثلاً به غير راه خدا هم مىتوانم خودم را خوشبخت كنم خوب چه كسى ما مىخواهيم اعتماد كنيم واقعاً اين جا است كه مسئلهاى خدايى كه من را آفريده و مىگويى كه عبس نيافريدى و من مىدانم كه عبس خلق نشدم من حساب نظم و حكمت و كتاب در همه اين مخلوقات تو دارم مىبينم تو چطور من اشرف مخلوقات هستم برايم حساب و كتاب و برنامهاى ندارى حتماً دارى واقعاً پناه مىبريم به خدا كه »اهدنا الصراط المستقيم« ما را به راه راست هدايت كن خدايا پناه مىبريم به خدا خوب بگويم به هر حال ما چه بكنيم كه به خوشبختى برسيم و چه نكنيم كه از خوشبختى دور نشويم اين تنها راه بشر است اگر چه راه ديگرى وجود ندارد اگر كسى راهى سراغ داشت عرضه كرده بود كه نتيجه بدهد كه به شكست منجر نشود راهى نيست و بشر تنها يك راه دارد آن اين است كه دست به دامان خداوند كه خالق خودش است بشود خالقى كه اولا مخالق كرده ثانياً اين خالق بىنياز است يعنى خالقى نيست كه نيازمند بشر باشد صمد است بى نياز است ظلمى به بشر نمىكند چون ظلم ريشهاش نياز است وقتى كه مىگويد »انما يحتجان الظلم الظيف« كسى به ظلم احتياج دارد كه ضعيف است ناتوان است خدا چه ناتوانى در آن است مثلاً بخواهد با ما موجودات پست و كوچك نيازهاى خودش را برطرف كند عقدههاى خودش را برطرف نكند او كامل است او كامل مطلق است سبحان است سبحانى كه مىگوييم يعنى منزه از هر عيبى نقصى اين وصلهها به خدا نمىچسبد مهربان است »ان اللَّه بالناس لعرفونه هم« مهربان است نسبت به بندهاش بندهاش را دوست دارد توبهپذير است هر اشتباهى كه مىكند توبهاش را مىپذيرد اگر از روى صدق نيست توبه كند و بازگشت كند مىپذيرد او را از آن تا به راه بيايد و عالم است و خدا كه خلقمان و خلق بر اساس آگاهى صورت مىگيرد مگر كسى مىتواند چيزى را خلق كند همين طور خلق شود ميلياردها قانون منظم در جوان وجود مىشود مگر مىشود از ناحيه غير عالمى صورت گرفته باشد حكيم است يعنى خدا كار عبس و بيهوده نمىكند خدا خوب ما يك خدايى كه خالق است عالم است حكيم عادل است مهربان است قادر است رها كنيم بعد برويم متوسل بشويم به دامان اين و آن به انسانهايى ضعيف و جاهل سر تا پا تقصير و تصور جهل و اشتباه و نادانى خوب ما برويم محتاج به اين بشويم برويم دست به دامان يك همچين انسانهايى بشويم بعد بگوييم خوب شماها بيايد ما را راهنمايى كنيد كه ما به كجا برويم ما چطورى خوشبخت بشويم شما اسم يك همچنين انسانى را كه يك همچون خدايى را رها بكند بيايد برود دنبال يك همچين انسانهايى شما اسمش را چه مىگذاريد شما چه خواهيد گذاشت واقعاً بتوانيم بگويم يك همچنين انسانهايى كه خدا را با اين خصوصيات رها بكند بيايد برود دنبال يك انسانهايى ديگر از اينها دنبال راه سعادت و خوشبختى بگردد اينها را الگو خودش قرار دهد كه ببينم فلان كس فلان هنرپيشه چه كار كرده فلان ورزشكار چه كار كرد فلان فيلسوف چه كرده فلان شاعر چه كار كرده اين جز اين كه انسان خودش را سقوط بدهد هيچ كار ديگر نيست و اين هم به خاطر اين است كه قدر خودمان را نمىدانيم و به استعدادهايى و كمالهايى كه داريم و در انتظار ما هست خدا در ما نهاده آگاه نيستم خودمان را زود مىفروشيم كم گرفتيم خودمان را وقتى اينجورى هست خدا با آن عظمت را رها مىكنيم مىآيد اين كه مثلاً قهرمان خيالى فلان داستان چطورى زندگى ما هم مىآيم بر اساس آن عمل مىكنيم فلان هنرپيشه فلان شاعر فلان نويسنده فلان سياست مدار فلان كس چطورى عمل كرده ما هم مىگويم خوب ما هم بيايم بر اساس آن زندگيمان را تنظيم كنيم الگويمان را آن مىگيريم خوب شما اسم يك همچين انسانى كه اين كار را بكند چه خواهيد گذاشت اين كار دستى است كه من اينقدر خودم راست بگيريم حيفم نيايد از جوانيم حيفم نيايد از عمرم حيفم نيايد از روحم بعد خودم را بسپارم دست اين و آن كه اينها بيايد براى من برنامهريزى كنند كه من چطورى زندگى بكنم بعد من بگويم اين اشتباه كرده يكى ديگر را بگيرم واقعاً انسانها چه كسانى هستند كدامشان واقعاً مشت پركن است بگويم اين واقعاً عددى هست مىشود روى آن حساب كرد مىشود از آن تقليد در زندگى اين را الگوى خودمان قرار بدهيم از آن جهت كه انسان هستند دارم عرض مىكنم كدامشان ارزش اين دارند كه به آن تكيه بكنيم و الگوى خودمان قرار بدهيم ولى خداوند اين گونه با ما رفتار نكرده ما را رها نكرده فرمود فكر نكنيد كه شما را عبس خلق كردم مىداند كه ما نياز به وحى داريم اين جا انبيا مىفرستد انبيا را مىفرستد با كاملترين علم لذا اولين بشرى را كه خلق مىكند بشرى نيست كه ما محتاج باشد اولين بشرى را كه خلق مىكند نبى خلق مىكند پيامبر خلق مىكند و عالم خلق مىكند به راه سعادت »و اعلم آدم اسماء كلها« كل اسما را ما تعليم آدم كرديم بايد اولين انسان پيغمبر باشد نمىتواند نباشد نمىشود انسانها بيافريند و اينها مدتى سر در گم زندگى كنند بعد بگويد خوب حالا يك پيغمبر براى شما مىفرستم نه اولين بشر را پيغمبر خلق مىكند بعد در طول زمان پيغمبرهاى مختلفى را مىفرستد و براى اين كه بشر را هدايت كنند و او را مرتبط با خداوند مىكند از طريق وحى پس ما وحى را براى چه نياز داريم براى اين كه بايد سعادتمند بشويم و نياز به سعادت داريم مىخواهيم سعادتمند بشويم نكته دوم عصمت انبيا هست ما به عصمت انبيا هم نياز داريم ببينيد عصمت از كجا دارد در مىآيد عصمت يك امر من درآوردى نيست خيلى از افراد مسلمانان حتى بچه مسلمانان و بچه شيعيان خودمان كه كتاب مىخوانند و يا عقايد مطالعه مىكنند مىگويند حالا عصمتى هم بحثى هم در امامت و نبوت است به نام عصمت پيامبر بايد معصوم باشد يا امام بايد معصوم باشد اما عصمت يك امرى است كه در نفس بشر است بشر نفساً ذاتاً نياز به عصمت دارد چون بشر نياز به عصمت دارد آن به پيغمبر معصوم است نه اين كه چون خدا گفت كه آن معصوم است آن معصوم باشد دلش خواسته يك پيغمبر معصوم بفرستد خير يا عصمت يك مقام تشريفاتى باشد خير بشر بشر نفسش داد مىزند من با يك انسان غير معصوم آن انسانى كه اشتباه مىكند علمش نسبى است خطا مىكند گناه مىكند نمىتوانم اعتماد بكنم نمىتوانم خودم را به يك همچين موجودى بسپارم داد مىزند نفس بشر كه همچنين كسى قابل اعتماد نيست بابا مىخواهيم مثلاً دستمان را به دكتر نشان بدهيم يك دكتر عمومى يك دكتر متخصص انصافاً به چه كسى مىبريم نشان مىدهيم به پزشك عمومى نشان مىدهيم يا به يك متخصص دست نشان مىدهيم عرض كردم ما در جلسه گذشته يكى فطرتهايى بشر چه بود كاملطلبى بود كمالطلبى بود يعنى بشر در هيچ چيز كاملترين يك كسى استاد است بايد كسى كه شاگرد است ما نمىرويم پيش شاگرد مىرويم پيش استاد از استاد سوال مىكنيم تا وقتى استاد است مىرويم پيش استاد در هر چيزى ما سراغ كاملترين مىرويم مثلاً در اين مكانى كه آمديم نشستيم اتاقهاى ديگرى هم است شما هم در آن جا مىگرفتيد به زور كما اين كه قبلاً در يكى از اتاقهاى ديگر مىنشستيم خوب حالا اينجا كه مهيا است مىآيم اينجا مىنشينم اگر ما يك دستگاهى بهتر از اين ما داشتيم در اين مركز مثلاً براى ضبط صدا خوب از آن استفاده مىكرديم خوب چرا از اين استفاده كنيم بشر هميشه به دنبال كاملها مىگردد نمىتواند خودش بسپارد دست كسانى كه درشان احتمال ضعف وجود دارد اشتباه وجود دارد نقص در آن هست علمشان كم هست هواى نفس در آن هست به اشتباه مىبرند انسانها را در اين روح القوانين جملهاى دارد من نوشته بودم در همين دروس راهشناسى هم آوردم در جزوه هست ماحصل است مىگويد قانونگذار در چند نمونه از قانونگذاريهاى بشر را ذكر مىكند و نواقصش را بعد مىگويد قانونگذار بايد كسى باشد كه شهوت و ميل انسان را خوب بشناسد اما خودش ميل و شهوت نداشته باشد بعد مىگويد هر جا كسانى كه قانون ريختهاند بشرهاى عادى هميشه در قانونگذارى ميلهاى خودشان نيازهاى خودشان گرايشها و شهوات خودشان در قانون گذارى لحاظ كردند كه تأمين بشوند لذا هيچ قانون ثابتى نداريم در قوانين بشر حالا مثلاً قانون سازمان ملل مثلاً بحث بازنگريش است فهميدن يك همچين قانونى قانون خوبى نيست قانون كاملى نيست و هر قانون ديگرى كه بشر نشسته ريخته پس بشر ذاتاً نياز به معصوم دارد لذا به دنبال معصوم مىگردد لذا خداوند انبيا را معصوم مىفرستد انبيا را در مورد امامان هم همين طور كه بعد از پيامبر بايد سرپرستى مردم را بر عهده بگيرند ولايت امر مردم را بر عهده بگيرند در مورد انبيا هم همينطور آنها براى چه بايد معصوم باشند براى اين كه ما مىخواهيم معصوم باشند براى اين كه ما اصلاً نمىتوانيم به غير از معصوم اعتماد بكنيم ما الان مثلاً به يك كسى در جامعه به عنوان ولايت فقيه اعتماد مىكنيم زمام امر خودمان را مىسپاريم به او با اين كه مىدانيم ولايت فقيه معصوم نيست حتى اگر به ولايت فقيه ما خودمان را مىسپاريم با اين كه مىدانيم معصوم نيست اين به اين خاطر است كه معصومين گفتند با اينها اعتماد كن معصومين گفتند در زمان غيبت ما تنها پناهگاه شما فقها كه با اين شرايط هستند نه كه ولى فقيه اشتباه نكند ولى فقيه ممكن است اشتباه بكند اما به هر حال مجموع اشتباهات و مجموع خطاها حتماً در زير سايه زندگى ولى فقيه قطعاً به خاطر اين كه به عصمت معصومعليه السلام نزديكتر است كمتر از بقيه جاهاى ديگر هست به درستى نزديكتر است به خصوص كه ولى فقيه مىآيد بر اساس چه حكومت بكند و حكمرانى بكند بر اساس دستورات را كه مستقيماً از وحى گرفته شده است خوب اين اشتباه را به حداقل مىرساند اين كه ما علما هم حرفشان را گوش مىكنيم مراجع تقليد حرفشان را گوش مىكنيم اساتيد را حرفشان را گوش مىكنيم كه يك نفر استاد باشد مثلاً براى ما ما بنشينيم يك چيزى از آن ياد بگيريم نه از آن جهت كه اين يك آدم معمولى هستش از جهت كه اين استاد عامل پيامى هست كه اين پيام از كجا گرفته شده از وحى گرفته شده از قرآن كه اشتباه در آن نيست از روايت معتبر كه اشتباه در آن نيست نه اين كه اين يك بشر است حالا بيايد يك كمكى به من بكند انسانهايى كه در غرب هستند مكاتبى كه آنجا هستند در شرق هم همينطور خيلى از كسانى كه با دين آسمانى اديان آسمانى سر و كارى ندارند آنقدر بيچاره هستند مثلاً يك نفر دكتر مىگويند دكتر هست مثلاً در زيستشناسى بعد مىآيد دكتر زيست شناس است مىآيد يك نظريه مىدهد كه مورد زندگى بشر خوب حالا زيستشناس چه ربطى دارد به همه جنبههاى وجود بشر ديگر زيست شناس بيايد در مورد همه جنبههاى زندگى بشر نظريه بدهد بعد خيلىها هم مىآيند تبعيت مىكنند بعد مىگويند اين همان است ماركسيس مثلاً فرض بفرماييد تخصصش در تاريخ يا اقتصاد است مىآيد يك نظريه مىدهد همه جوانب زندگى بشر را در موردش اظهار نظر مىكند يك عده احمق هم مىروند تبعيت مىكنند يا فلان كس فيلسوف بوده خوب فيلسوف باشد مگر علم كامل دارد علمش مگر مطلق است مگر همه جنبههاى بشر و همه جنبههاى ساختمان بشر را مىشناسد كه ما برويم از آن تبعيت بكنيم اين نقطه آغاز سقوط بشر است كه به غير معصوم اعتماد مىكند به سراغ غير از وحى مىرود مىخواهد با توجه از تجارب خودش عقل خودش مثلاً زندگيش را هم پيش ببرد نمىشود چه كسى موفق بوده تابه حال يك نفر به ما بگويد آقا اين موفق بوده در زندگيش ولى از اين طرف تربيت يافتگان مكتب وحى را داريم نمونههاى بسيار عالى و بسيار زياد در تاريخ كه چقدر خوش درخشيدن جلسه بعد انشاءاللَّه بررسى مىكنيم يك تعدادى از آيات و مرورى بر اين جلسه مىكنيم هم بررسى مىكنيم يك تعداد آيات قرآن را كه با بشر احتجاج مىكند با بشر بعد مباحث عقلى برهانهايى كه قرآن مىآورد كه شما بايد با دين خدا زندگيتان را ببريد جلو تا خوشبخت بشويد و به غير آن شما سعادتمند نيست بررسى در يكى و دو جلسه سعى كنيم اگر بتوانيم جلسه آينده تمام كنيم بهتر نشد يك جلسه ديگر تكميلى خواهيم گذاشت و بحث را تمام خواهيم كرد كه اين استعدادهاى قرآن دوستان حتماً مصلح بايد بشوند كه به هر حال با غير متعهدين غير مسلمانان شما بتوانيد احتجاج بكنيد ما جلسه بعد در مورد مسيحيت هم صحبت خواهيم كرد در مورد يهوديت هم صحبت خواهيم كرد حالا اگر ما بخواهيم دستمان را به طرف وحى ببريم بگويم خوب از طريق اسلام دستمان را ببريد سراغ وحى از طريق مسيحيت مىبريم سراغ وحى از طريق يهوديت مىبريم به سمت وحى آيا مىتوانيم خوشبخت بشويم يا نه بحث سر اين هست اين هم جلسه آينده انشاءاللَّه مطرح خواهيم كرد دستمان مصلح بشوند به اينها و به اين استدلالها كه بتواند و از مرام خودش واقعاً منطقى دفاع كنند با زور نمىدانم حجىگر نباشد خدايى ناكرده منطقاً از مرام و مذاهب خودشان دفاع بكنند يك بحث منطقى هست همين مباحثى كه من خدمت شما عرض كردم والا قسم هيچ فرقى نمىكرد كه شما شيعه باشيد يا مسلمان هستيد يك مشت كافر دين اينجا مىنشيند من همينها را عرض كردم همينها مىگفتم و بحث مىكردم انشاءاللَّه جلسه بعد مىبينيم كه خداوند چگونه استدلال كرده انسانهايى كه نه با دين كار دارند نه با اسلام كار دارند ببينيم استدلالهاى خدايى در دين چيست.
والسلام عليكم و رحمةاللَّه و بركاته