جلسه 121 - آموزش دین
شماره جلسه
121
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 121 - آموزش دین

سعادت و شقاوت

بحث ما پيرامون عوامل ثابت و متغير در سعادت بود و معرفى كرديم بعضى از عوامل ثابت و متغير را و عرض كرديم كه عوامل ثابت يعنى آنهايى كه هميشه در همه‏ى زمان‏ها عامل سعادت و خوشبختى بشر بود بشر بودن علتشان، علت اين كه هميشه بودند اين بوده كه ريشه در فطرت انسان داشته‏اند بعد بحث پيش آمد در مورد دين كه آيا دين هم عامل خوشبختى و سعادت است يا نه بحث يا آن چه كه مسلم است اين است كه دين عامل خوشبختى و سعادت است و خيلى‏ها با دين خوشبخت هستند و سعادتمند هستند و بدون آن بدبختى و شقى هستند اما بحث در اين است كه آيا دين هميشه و در همه‏ى زمان‏ها عامل خوشبختى و سعادت بوده يا نبوده اگر بخواهيم ثابت بكنيم كه دين در همه‏ى زمان‏ها عامل خوشبختى و سعادت بوده يا نبوده بايد ثابت بكنيم كه آيا دين فطرى است يا فطرى نيست يعنى در نهاد بشر در حقوق بشر دين ريشه‏اى دارد يا ندارد در درجه‏ى اول گرايش به خداوند تبارك و تعالى به عنوان منبع دين و بعد به احكام الهى ساير احكام الهى اين رو قرار است كه بحث بكنيم من سعى مى‏كنم كه در يكى دو جلسه اين بحث را به اتمام برسانم در مورد فطرى بودن دين و دو اصل از اصول دين و هم در اين دو سه جلسه كه خدمتتان هستيم خواهيم كرد پيرامون آن صحبت مى‏كنيم كه اينها هم ريشه‏ى فطرى در نهاد بشر دارد اما كلمه‏ى فطرت را اول معنى كنيم ما كلمه‏ى فطرت اين را هم عرض كنم قبل از اين كه اين را هم بگويم از كتاب اربعين حضرت امام‏قدس سره درباره‏ى اين بحث كمك گرفتم توجه بكنيد كه اگر خواستيد مقصود بحث را بعضى از قسمت‏هاى بحث بنده را بيشتر متوجه بشويد مى‏توانيد به آنجا مراجعه كنيد فطرت به معناى خلقت ذكر شده وقتى مى‏گوييم چيزى ريشه‏ى فطرى دارد يعنى در خلقت بشر در ساخت بشر قرار داده شده يعنى چه يعنى آن موقعى كه مى‏خواستند بشر را بيافرينند آن امر را كه مى‏گوييم فطرى است با خميرمايه انسان جزء خميرمايه انسان بوده است يعنى اين چه است فطرى است يعنى همان موقع كه به قول معروف داشتند آب و گل را برداشتند قاطى مى‏كردند كه آدم را بسازند آن امر را هم قاطى كردند با آب و گل، اين ساختار وجود بشر ايجاد شده يعنى با همان امر ريشه در ساخت و خلق انسان دارد امرى نيست كه بعدها به وجود آمده باشد و ريشه نداشته باشد بلكه در نهاد بشر در روح همه‏ى افراد بشر اين را خداوند تبارك و تعالى گذاشته است گرايش به فلان چيز را مثلاً حالا اگر مى‏خواهيم بگوييم كه دين فطرى است يا نه بايد ثابت بكنيم كه مثلاً در نهاد بشر اول خلق شده گذاشته شده يا گذاشته نشده پس يكى از معانى فطرت عبارت است از خلقت پس فطرى بودن يعنى چه يعنى خلق بودن يعنى مخلوق بودن در نهاد بشر يكى از ديگر معانى فطرت كه از اين به همين معنا است به معنى پاره كردن است دريدن است مثلاً »اذا السماءُ فقرت« موقع كه آسمان شكافته بشود انفطار يعنى شكافته شدن »فَتَرَ« مثلاً در موقع ماه مبارك رمضان موقع افطار موقع اذان مغرب است مى‏گوييم موقع چيست زمان افطار است همان ماده‏ى عزت است يعنى زمان افطار است چرا افطار به همين معناست كه خدمتتان عرض كردم يعنى ما تا الان روزه بوديم مى‏گويند روزه‏اش را افطار كرده است يعنى پاره شد يعنى پرده‏ى خوددارى كه ما داشتيم كه از زمان مغرب به بعد چه مى‏شود خود به خود پاره بشود ما مضطر مى‏شويم يعنى پاره كننده مى‏شويم روزه‏ى خودمان را پاره مى‏كنيم از زمان مغرب به بعد پس يكى از ديگر معانى فطرت همين است به فطرت هم خلقت مى‏گويند به همين معناى پاره شدن هم به كار ببريم به تعبير خود امام‏قدس سره يعنى پرده عَدَم را پاره كرده‏ايم يعنى وقتى يك چيزى خلق شد كه آن نبود و از پرده‏ى عدم پاره شده او به كجا آمده به وجود به عالم وجود پا گذاشته اين را مى‏گوييم خلق شدن پس اين يك توضيحى است در مورد واژه‏ى فطرت پس اگر گفتيم كه مثلاً چيزى فطرى هست يك خود فطرت يك عبادت است نه حالتى خداوند انسان را در آن حالت چه كار كرده يعنى اين امر مظهرى هست يعنى خداوند آن امر را از اول با خلقت ما اجمعين كرده با ما بوده است بحثى است كه در قرآن كريم خداوند تبارك دين خودش را فطرى تلقى كرده و معرفى مى‏كند مى‏گويد دين اسلام دينى است كه يعنى من از اول از همه‏ى از آن اول خلقت مردم را بر اين دين چه كردم خلق كردم ممكن است سوال بشود كه دين اسلام وجود نداشته است از اول مثلاً از هزار و چهارصد سال پيش بوده چطور مسئله فطرى است و خداوند انسان را بر اصول اساسى دين اسلام مثلاً خلق كرده بحث اين است كه دين مسيحيت واقعى و دين يهوديت واقعى و دين عيسى و ساير دين‏ها همه‏ى اينها دين اسلام است يعنى اسلامى كه ما مى‏گوييم يك مرحله‏ى تكامل يافته‏ى يك دين است لذا در قرآن هيچ وقت كلمه‏ى اديان را به كار نبرد و كلمه‏ى دين را به كار برده يعنى خداوند هميشه يك دين را براى بشر فرستاده اما در طول زمان اين دين چه شده تكميل شده توسط انبيا يك پيامبر آمده قسمتى از احكام را مطابق يك زمانى درج كرده زمان، افكار و عقول مردم يواش و يواش رشد كرده آمادگى پذيرش احكام ديگرى را داشتند پيامبر ديگر آمده احكامى را تكميل كرده آن احكام را و دين را چه كار كرده تكميل كرده پس در طول تاريخ همه‏ى انبيا آمده‏اند مردم را به يك دين هدايت بكند به يك دين اگر ما اختلافى در دين مثل اختلاف در مسيحيت و يهوديت مى‏بينيم تازه مسيحيت و يهوديت كه اصيل باشد واللَّه ما الان معتقد هستيم كه اثبات هم مى‏توانيم بكنيم كه اين مسيحيت و يهوديت الان است يك دين تحريف شده بيشتر نيست و از بسيارى از حقايق مسيحيت منحرف شده و مقدار كى از آن تعليمات مسيح و موسى‏عليه السلام در كتاب‏هاى فعلى مسيح و يهوديت وجود دارد و قسمتى از تعاليم آنها منحرف شده و تحريف شده و از بين رفته ولى با اين حال اگر اختلافى بود در اصول اختلاف نيست يعنى به هر حال اصول يكى است بعضى از احكام شرعيه اختلاف بوده بين آن احكام اصيل و آن دين‏ها اصيل، اصيل آنها نه دين تحريف شده آنها در اسلام يكى بودند در بعضى از احكام در فروع با هم يكى اختلاف داشتند مثلاً يكى روزه‏اش سى روز بود و يكى شصت روز بوده يا بعضى از چيزهاى ديگر اما در اصول همه با هم يكى بودند لذا همه‏ى انبيا آمده‏اند يك دين را كه همان دين اسلام است ترويج كنند و تبليغ كنند و مسيحيت واقعى هم اسلام يهوديت واقعى هم اسلام دين حضرت ابراهيم هم اسلام است براى همين مسئله اسلام را دين حضرت ابراهيم معرفى مى‏كند )ملت ابى كم ابراهيم هو سماكم مسلمين( اين ملت پدر شما ابراهيم است دين آيين پدر شما ابراهيم است او كه شما را مسلم ناميد لذا كلمه‏ى اسلام و مسلم را مى‏بينيم كه در همه‏ى دعاهاى انبيا داريم )رب توفنى مسلماً( حضرت يوسف نبى اللَّه يوسف از انبيا بنى اسرائيل است اما مى‏گويند خدايا من را مسلمين بصيرا )اذ قال لنبى لا تقوتن الا و انتم مسلمون( حضرت يعقوب به پسرانش مى‏گويد نميريد مگر اين كه مسلمان باشيد مسلمان بميريد و ابراهيم همين طور دعا مى‏كند خدايا من مسلمان باشم و مسلمان بميرم بقيه‏ى انبيا هم دعاهايشان همين طور است )انا اول المسلمين( دعاهاى انبياى ديگران است اينها اولين مسلمان هستند پس اسلام و مسلمانى يك چيزى نيست كه مربوط به رسول خداصلى الله عليه وآله باشد بلكه مال همين انبيا بوده و همه‏ى آنها دين اسلام را ترويج مى‏كردند و تعليم مى‏دانند پس اين كه مى‏گوييم خداوند دينش را به عنوان يك دين فطرى معرفى مى‏كند و مى‏گويند دين اسلام دين فطرى است كسى شعبه نكند كه دين اسلام مال 1400 سال پيش است. مى‏فرمايند فأقن وجهك لدين هنيفا فطرت اللَّه التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق اللَّه ذالك دين القيم ولكن اكثر الناس لا يعلم( آيه را خوب ترجمه كنيم دقت بفرماييد كه اين آيه در ذهن شما باشد چون خيلى با اين آيه كار داريم مى‏فرمايند )روى خودت را برگردان به سوى دين وگرنه دلت را برگردان به سوى دين هنيف، دين هنيف همان دين كه است ابراهيم دين هنيف يعنى هنيف يعنى همان فطرى است دين هنيف دين پاك هنيف اين دين چه هست فطرت اللَّه التى فطرنا اين دين همان فطرت خدايى است فطرت خدا است فطر اللَّه فطر الناس عليها فطر اينجا به معنى خلق است خلق كرد مردم را بر اساس آن دين يعنى خداوند مى‏فرمايد ما مردم را بر اساس اين دين اصلاً روحشان را خلق كرديم بعد مى‏فرمايد لا تبديل لخلق اللَّه هرگز هم تعبير و تبديلى در اين دين ايجاد نخواهد شد همه‏ى مردم همين طورى هستند و هرگز هم از دلشان بيرون نخواهد رفت )ذالك الدين القيم( اين دين قيم است )ولكن( اين نكته خيلى ضريفى كه مى‏فرمايد خداوند اين است كه اكثر مردم متوجه اين حقيقت نيستند كه همه‏شان به يك دين هستند و همه‏شان يك گرايش را دارند و همه‏شان يك چيز را مى‏خواهند عاشق يك چيز هستند ولاكن اكثر الناس لا تعلمون اما اكثر مردم نمى‏دانند توجه ندارند به اين قضيه. متوجه نيستند ولى معنى كه خدا هستم شما را به يك آيه به يك دين خلق كرده‏ام اين است معصومين‏عليهم السلام آمده‏اند بعضى از آنها شرح دادند موضوع فطرت را مثلاً امام صادق‏عليه السلام در كتاب شريف كافى مى‏فرمايد كه در مورد توحيد مى‏فرمايد: فطرت همان توحيد است البته بايد دقت بكنيم كه وقتى مى‏فرمايند توحيد است قرآن مى‏فرمايد دين فطرى است فطرت يعنى دين خدا امام صادق‏عليه السلام مى‏فرمايد فطرت يعنى توحيد چون در رأس همه‏ى احكام الهى همه‏ى انبيا در رأسشان كدام اصل بوده توحيد بوده لذا امام على‏عليه السلام دين را به اشرف عزيزان خودش تعريف كرده فطرت را كه همان دين است به اشرف و اجزاى خودش تعريف كرده نه اين كه فطرت فقط توحيد بلكه فطرت همه‏ى احكام دينى را دربر مى‏گيرد يعنى بشر روحاً طالب همه‏ى احكام حقى است و عقايد حقى را مى‏خواهد و نسبت به آنها در باطن خودش اعتقاد دارد و قبول دارد اين رو دقت بفرماييد براى همين حضرت مى‏فرمايند كه »كل مولود مولود على الفطرت« هر مولودى بر اساس فطرت خلق مى‏شود اصلاً منظور از فطرت اينجا دين اسلام است بعد مى‏فرمايند كه »حتى يكون ابوا يواهدا نهى و يهسرا نهى و يمجسان« اين پدر و مادر افراد هستند كه اينها را از فطرت اصيل از دين اسلام منحرف مى‏كنند تبديل به يهودى و مسيحى و مجولى و چيزهاى ديگر درمى‏آورند اينها واللَّه همه‏ى افراد اگر رهايشان بكنى اين از اصول اساسى مى‏خواهند و در درون همه‏ى آنها هستش كه در مورد شرايط خارجى آن هم انشاءاللَّه توضيح خواهم داد كه يك ارزيابى خارجى هم از اين عرايض خدمتتان گفته باشم. در مورد شرايط امور فطرى ما مى‏خواهيم بدانيم چه چيزهايى فطرى است اگر ما بخواهيم بدانيم چه چيزهايى فطرى است شرايطى دارد. يكى از مهمترين شرايط اين است كه امر فطرى چون خلق آدم بر اساس آن است بايد در بين همه‏ى انسانها است بايد چه باشد وجود داشته باشد و مشترك باشد و قابل اختلاف هم نباشد و در طول زمان هم وجود داشته باشد و از بين نرود لذا مى‏فرمايد »فطر الناس عليها« نمى‏گويد فطر المؤمنين، فطر المسلمين، مى‏فرمايند فطر الناس، الناس يعنى چه، يعنى مردم همه‏ى اعم از مسلمان، مسيحى، مومن و غير مؤمن و كافر و همه. مى‏فرمايند فطر الناس عليها، اين دين دينى است كه همه‏ى اين مردم را بدون استثنا من بر اساس آنها اين مردم را خلق كردم بر اساس اين دين خلق كردم در همه‏ى مردم است اگر بگردى ريشه‏اش را در دل همه‏ى مردم پيدا خواهى كرد بعد مى‏فرمايد كه »لا تبديل لخلق اللَّه« قابل تبديل و فطرت نيست اين خميرمايه‏اى كه من درست كردم بر اساس آن بشر را خلق كردم هرگز تغيير نخواهد كرد اما خودش هم اين نكته را مى‏فرمايد كه بگوييم حالا كه اينجورى است پس چرا مسيحيان آن طرف اختلاف دارند چرا كمونيست‏ها اختلاف دارند مثلاً ما اين را در درون خودمان نمى‏بينيم در اجتماع يك همچين اختلافى است مى‏فرمايد »ولكن اكثراً ناس لا يعلم« اكثر مردم توجه ندارند بايد متوجه‏يشان بكنيم حالا بررسى مى‏كنيم مى‏بينيم يك زره متوجه بكنيم افراد را مى‏بينيم همين‏طور هستند بررسى كه بكنيم اين است مى‏خواهد استدلال بكند. امشب عوامل را به حول و قوه‏ى الهى مى‏خواهيم درباره‏شان درباره‏ى فطرى بودنشان تقديم خواهم كرد انشاءاللَّه جلسه‏ى بعد يك اصل ديگر را مى‏گويم كه مهمترين اصول را درباره‏ى اصول دين خدمتتان عرض كرده باشيم اصل اول وجود مبدأ متعال است وجود خداوند تبارك و تعالى است يعنى وجود يك منبعى كه خلق كرده وجود انسان را وانسان‏ها همه مشترك بودن استثنا عاشق او هستند و او را مى‏خواهند اين بحث امشب تكرارى است قبلاً خدمتتان هم مقدارى از آن را تقديمتان كردم كه باز امشب جداگانه صحبت خواهم كرد. اين را امشب عرض مى‏كنم و نكته‏ى بعد بحث دومى كه اصل دومى كه راجع به آن صحبت خواهيم كرد اصل توحيد است يعنى ما يك مبدأ را قبول داريم به عنوان مبدأ متعال مبدأ كمال و معشوق حقيقى همه‏ى انسانها و ثانياً در درون ما هست كه آن مبدأ يكى هست دو تا نيست، چند تا نيست يعنى هم آن مبدأ را قبول داريم و هم آن مبدأ را چگونه مى‏دانيم واحد و يگانه مى‏دانيم و آن اصل همانطور كه در سالهاى گذشته و جلسات گذشته خدمتتان عرض كردم اصل، از كدام اصل صحبت مى‏كنيم. اصل عشق فطرى همه‏ى مردم به كمالات هستند همه‏ى مردم فطرتاً اينگونه هستند كه عشق به كمال دارند يعنى كمالات مختلف را دوست دارند و علاقه دارند به آن و هيچ كس را پيدا نخواهيد كرد كه در دنيا كمالات را دوست نداشته باشد و به كمالات علاقه‏مند نباشد اما اختلافى كه مردم دارند اين است كه در مسايل مختلف به دنبالش هستند يعنى هر كس كمال را مى‏خواهد اما كمال را در مصاديق مختلف به دنبالش هست اين يك نكته پس اصل اول اين است كه همه‏ى مردم عشق به كمال دارند و مطلب دوم اين است كه مصاديق كمال در افراد چيست مختلف است يكى نيست آن مصداق كمال بعضى‏ها مثلاً در دنيا آنهايى كه اصل دنيا هستند توجه به آخرت ندارند اهل دنيا بعضى‏ها مثلاً ثروت مى‏دانند كمال را مقام كمال را در ثروت مى‏بينند عاشقانه هم به دنبال ثروت درآوردن هستند به هيچ چيز هم جز ثروت فكر نمى‏كنند هر مقدار هم كه ثروت به دست مى‏آورند باز ثروت بالاترى را مى‏خواهند و حتى اگر دنبال چيزى غير از ثروت مى‏گردند براى اين است كه يك روزى اين چيزها منجر به چه مى‏شود؟ منجر به ثروت مى‏شود مثلاً مى‏رود دانشگاه درس بخواند كه مهندس بشود و پولدار بشود يا پزشك بشود كه بعداً بتواند كاسبى كند با رشته‏ى پزشكى يا خودش پول زيادى به جيب بزند اگر دنبال علوم و صنايع هم مى‏رفت به عشق همين ثروت و اين چيزها است بعضى‏ها مثلاً در چيز ديگرى مى‏دانند مثلاً اهل دنيا يك عده‏اى عاشق ثروت هستند عده‏اى ديگر دنبال مقام هستند عاشق مقام، خير پست هستند اگر ثروت هم مى‏خواهند، مى‏خواهند از اين طريق چه كار كنند، مى‏خواهند از طريق ثروت پست بالاتر، موقعيت بالاتر بگيرد بعضى‏ها مقام را مى‏خواهند براى چه؟ براى كسب ثروت بعضى‏ها ثروت را مى‏خواهند براى كسب مقام علم را هم همين‏طور بعضى‏ها علم را مى‏خواهند براى كسب ثروت يا كسب مقام بعضى‏ها در شهوت‏رانى و شهوت‏هاى جنسى ثروت را گرمى خواهند و مقام را گرمى خواهند به خاطر اين است كه از طريق ثروت و مقام به چه برسند؟ به شهوت‏رانى‏هاى خودشان برسند و هرزه‏گى‏هاى خودشان برسند به هر حال همه مى‏خواهند اين‏ها را و دنبال اين چيزها هستند هيچ حد محدوديتى هم در اين باره ندارند يعنى در هيچ حدى هم قانع نيستند بعضى‏ها هم دنبال علوم هستند علوم را مى‏خواهند اما در حد علوم خودشان بسته به ذوق و سليقه‏ى خودشان و شناخت خودشان علوم مختلف را مى‏خواهند اما در همان كسب علوم توقف نمى‏كنند سير تمناى انسان نسبت به علوم و طول تاريخ متوقف نمانده، فيزيك، شيمى، نمى‏دانم رياضيات، زيست‏شناسى، زمين‏شناسى، كيهان‏شناسى، جانورشناسى، همه‏ى اين رشته‏هايى كه در طب همه مى‏بينيم كه پيشرفت كرده و بشر مى‏خواهد و به هيچ حدش هم راضى نيست كمال را در علم مى‏بيند در رياضيات، كمال را در فيزيك مى‏بيند در نجوم مى‏داند نمى‏دانم كمال را در چيزهاى ديگر مى‏داند دنبال اين كمال مى‏گردد و تا آخر عمرشان هم راضى نيست يعنى سير مى‏كند و مى‏رود جلو، بعضى‏ها هم مثلاً در علم مى‏دانند بالاتر از علم مى‏دانند بالاتر از بهشت هستند به هر حال آن را مى‏خواهند و به هيچ حدش هم راضى نيست ولى مى‏گويند آن معشوق ماست. حالا بحث در اين است كه ما اثبات بكنيم كه همه‏ى اين معشوق‏ها يكى است و در واقع همه‏ى مردم يكى مى‏دانند اولاً پس مشخص شد كه همه‏ى انسانها كمال را مى‏خواهند و كمال را به صورت عالى‏ترين درجه مى‏خواهند در واقع مى‏خواهيم بگوييم كه افراد معشوقشان هم چيزهايى كه مى‏پندارند نيست يعنى خيلى‏ها عاشق چيزى مى‏شوند كه )برادران جوانم دقت بفرماييد( اگر شما اين بحث را خوب بفهميد از بسيارى از اتلاف عمر و جوانى نجات پيدا مى‏كنيد بسيارى از جوانان خوب مستعد بودند و هستند و فقط به خاطر اين كه به همين مطلب توجه نداشتند عمر خودشان را به بطالت مى‏گذرانند و تا آخر عمر هم تشنه از بين مى‏روند به اين بحث بسيار توجه بكنيد براى آينده‏ى زندگيتان بسيار مهم است يعنى خيلى‏ها مى‏نشينند يك تصورى مى‏كنند حالا از يك فيلم سينمايى مى‏كنند از يك داستان مى‏گيرند از يك نمايش مى‏گيرند يا مثلاً يك الگوى اجتماعى پيدا مى‏كنند يك حرفى به گوششان مى‏خورد يك چيزى مى‏گيرند بعد مى‏گويند كه بله ما بايد از اين به بعد اين كاره بشويم بايد برويم دنبال اين كار اصلاً من همين را مى‏خواهم من بايد اين كاره بشوم و غير از اين هم راه ديگرى ندارد حتماً بايد بروم سراغ همين كار خوشبختى و سعادت را توى همين مى‏بيند و عمر و جوانى هم مى‏گذرد اگر جوان از اول جوانى فهميد چه چيزى مى‏خواهد خيلى خوب است اصلاً چه چيزى به نفعش است اصلاً معشوق دلش كدام است چه چيزى دلش را آرام مى‏كند اگر انسان معشوقش را پيدا كرد خيلى هنر كرده. يك عده‏اى تمام عمرشان را صرف مى‏كنند كه معشوقشان را عوض كنند معشوق عوض مى‏كنند دو سال عاشق اين چهار سال عاشق اين پنج سال عاشق آن. آخر هم مى‏بينيم پير شده و چيزى نمانده. آخر هم سر در گم و حيران از دنيا مى‏رود اين خيلى اهميت دارد كه ما بدانيم واقعاً معشوق ما چه كسى است عرض ما اين است كه اين چيزهايى كه مردم معشوق خود مى‏دانند و به دنبالش دارند مى‏گردند معشوق واقعى نيست به چه خاطر چرا معشوق واقعى مردم نيست و اين همان چيزى نيست كه مردم با آن آرام مى‏گيرند اثبات مى‏كنند اين از اين راه اثبات مى‏كنند كه شما در طول تاريخ نگاه بكنيد و به دل خودتان هم مراجعه بكنيد چيزهايى كه داشتيد حالتهايى كه داشتيد در بچه‏گى چه چيزى بوده كه آن را عالى‏ترين چيز مى‏دانستيد وقتى مى‏رسيد هيچ وقت به آن فكر نكرديد كه ديگر خوشبخت‏ترين هستيد ممكن است چند روزى دو سه روزى فكر كنيد كه خوشبخت هستيد بعد از يك مدت مى‏بينيد كه نه آن چيزى هم كه داريد خيلى عادى است از آن مى‏گذريد و به چيز ديگرى مى‏خواهيد برسيد به معشوق‏هاى خودتان كه نگاه بكنيد به همچين به سير معشوق‏هاى آنها در طول تاريخ نگاه بكنيد متأسفانه متوجه مى‏شويد در واقع معشوق اصلى انسانها آن چيزى كه در تصور خودشان مى‏پندارند نيست دادن چيزى كه فكر مى‏كنند واقعاً آن معشوق آنهاست آن آرام مى‏كند دل آنها را آن نيست چرا چون همه وقتى به آن چيزى كه مى‏خواهند مى‏رسند اگر مرحله‏ى بالاترى را سراغ داشته باشند وجود داشته باشند آن چيزى كه به عنوان معشوق مى‏پنداشتند ول مى‏كنند مى‏روند سراغ مرحله‏ى بالاتر خودش همين كه ما معشوق‏هاى خودمان را ول مى‏كنيم يك چيزى را معشوق مى‏پنداريم بعد به آن مى‏رسيم بعد ولش مى‏كنيم مى‏رويم سراغ يك معشوق ديگر بالاتر را مى‏خواهيم علم را شما نگاه بكنيد همين طور يك موقع‏هايى ما مثلاً مى‏دانيم برايمان خيلى مهم است مثلاً كمال است مى‏رويم به آن مى‏رسيم بعد از يك مدت رهايش مى‏كنيم مى‏گوييم كه اين هم خيلى خبرى نبود برويم سراغ بالاترى ببينيم بالاتر چگونه است آنهايى كه مثلاً سراغ زن رفتند فلان زن را به دست آوردند بعد از يك مدت شده دوباره هوس يك زن ديگر را كردند دو تا زن ديگر كردن پنج تا زن ديگر كردند. يك شعرى است از حافظ مى‏گويد عالم پر كرشمه‏اى است و هوران زشش جهت، چيزى هم نيست و مگر خريدار هم ششم، نه تو را صد هور باشد در وصال باز هور تازه دارى اشتياق راجع شهوت مثلاً راجع زن آنهايى كه رسيدن به آنها هرگز آرامش نداشتند رسيدند برايشان عادى شده رفته‏اند سراغ يك زن ديگر، يك خوشگلى را ديدند يك خوشگل ديگر هم خواستند همين طور به هيچ حدى اكتفا نكردند مى‏گويد اگر به فلان زن برسم ديگر خوشبخت‏ترين فرد عالم است خوب رسيدند بعد ديدند نه خبرى نيست اتفاقاً چند وقت ديگر هم كارشان به طلاق و دادگاه رسيده اين چيزها تصورهاى خيلى‏ها است زيبايى شما به هر درجه از زيبايى برسى با زيبايى را مى‏خواهى هيچ حدى از زيبايى تو را راضى نخواهد كرد هيچ وقت از زيبايى خسته نمى‏شوى گل زيبا، گل‏هاى زيباتر تصوير زيبا منظره‏اى زيبا قيافه‏اى زيبا پارچه‏ى زيبا رنگ زيبا جنس زيبا هر چيزى كه زيبا باشد لطيف لطافت زيبايى همين طور موسيقى شما موسيقى‏هاى زيبا را دقت بكنيد نوارهاى زيبا را دقت بكنيد انسان هيچ وقت نمى‏گويد من به اين موسيقى عالى‏ترين موسيقى است و موسيقى ديگر نمى‏تواند مرا جذب كند فقط يك موسيقى است كه مرا اغما مى‏كند خيلى از موسيقى است يعنى افراد سنخيت دارند با نوارهاى مختلف قرآن را شما بشنويد در جهت مثبتش نگاه بكنيد هرگز از موسيقى شما سير نخواهيد شد از نوارهاى مختلف از سبك‏هاى مختلف از نوارهاى قرآن هرگز سير نخواهيد شد از صدا، صداى خوش بوى خوش، هيچ وقت كسى نمى‏گويد من از يك عطر خوشم مى‏آيد بوهاى مختلف انسان را جلب مى‏كند و انسان طالبش است دوست دارند به بالاترش برسد گلاب مى‏زنند عطر محمدى نمى‏دانم ياس عطرهاى مختلف ديگرى كه هست همه دلفريب هستند همه زيبا هستند و به ذائقه‏ى انسان خوش مى‏آيد مزه‏ى غذاهاى خوشمزه يكى نمى‏گويد فقط يك مزه است در تاريخ كه من در طول همه‏ى غذا خوردنى‏ها من را راضى مى‏كند نه انسان هميشه هر چه خوشمزه بگذاريد جلويش مى‏خواهد و مزه‏ى بالاتر از آن هم پيدا بكند آن را هم طلب مى‏كند. علم هم همين طور به هيچ حدى هم نمى‏ماند مقام به آن مقام مى‏دهد تمام آرزويش اين است كه رئيس مثلاً فلان اداره بشود وقتى شد مى‏بيند دارد شروع مى‏كند يواش يواش بزند به بالاتر برسد به آن مى‏گويم مى‏آيم رييس يك شركتش مى‏كنيم باز هم مى‏خواهد يك شركت بالاتر برسد هيچ كس را شما نديديد كه بگويد در طول تاريخ رسيديم به آن چيز و راضى شدم و ديگر چيز ديگرى هم نمى‏خواهم به آن چيزى كه مى‏خواستم رسيدم هرگز پادشاه را نگاه بكنيد چقدر اختلاف و درگيرى داشتند كشورگشايى‏ها جنگ‏ها در طول تاريخ همين طور بوده آرام نبودند به آن حكومت وسيعى كه داشتند امپراطورى‏هاى بزرگ را نگاه كنيد ايران روم، يونان، مصر، الان هم همين طور الان هم ابرقدرتها را نگاه كنيد راضى نيستند به آن چيزى كه دارند آمريكا را نگاه كنيد از هر جهت بيشترين امكانات مادى در اختيارش است اما هرگز تشنگى و هوش از بين نرفت همه همين طور هستند همه قدرت را مى‏خواهند بالاترين قدرت را مى‏خواهند امام مى‏فرمايد اگر به اين زمين هم كسى حاكم بشود بگويند اينجا هم كره‏اى است كه مى‏شود به آن رسيد الان هم همين طور است الان علت اين كه همه بودجه‏ها و ممالك مختلف بيشتر صرف فضا مى‏شود براى چيست؟ دنبال چه چيزى مى‏گردند در فضا پايگاه نظامى مى‏رفتند پايگاه نظامى زدند آن بالاها براى خودشان پايگاه درست كنند. پايگاه نظامى ايستگاهى كه بشود در آن زندگى كرد حتى در سيارات به دنبال حيات مى‏گردند يك زمان اگر جنگ گرفتند اگر خواستند دنيا را نابود كنند بتوانند در بروند با آن سفينه‏هاى فضايى بودند در كره‏ى ديگر آنجا بتوانند ادامه بدهند آنها هم باز همين را مى‏خواهند حيات هرگز از زندگى و حيات سير نمى‏شوند حيات را مى‏خواهند براى هميشه در حيات انسان دنبال بى‏نهايت است هرگز فكر نمى‏كنند به آنها بگوييم آقا مرگ اسم مرگ را كه مى‏آوريم مقام غم دنيا را مى‏گيرد ما هم اگر الان راحت هستيم به خاطر اين است كه واقعاً باطناً قاعله به جاودانگى هستيم جاودانگى را خداوند به صورت يك امر فطرى گذاشته مى‏خواهيمش دوستش داريم عاشقش هستيم واللَّه فكر مى‏كنيم اگر رابط بشويم برويم هوا بعد از مردنمان هيچ از ما باقى نماند انسان برايش چه ارزشى دارد ديگر اين زندگى مى‏خواهيم چه كار اين زندگى را اگر قرار است بعدش هيچى شود خوب از همين الان هيچى شود بهتر است چرا بايستيم اين همه درد سر بكشيم ولى همه در نهادشان يك علاقه به جاودانگى به حيات ابدى هست به تمرين افراد كافرترين افراد همين طور بودند آن داستان ابى لهب را برايتان تعريف كردم آن ابى لهب كه اينقدر خصم اين قدر دشمن است كه خداوند نفرينش مى‏كند تبَّت يدا ابى لهب وتب« شكسته باد دست ابى لهب همين ابى لهب كه هيچ چيز را قبول نداشت يك چيز را انكار مى‏كرد وقتى در جنگ يك غلامى داشت به نام ابن مسعود از اصحاب پيامبر بود يك غلام سياه هم بود ابن مسعود كه بعد مسلمان مى‏شود بعد در جنگ ارباب خودش را مى‏بيند ابولهب را مى‏زندش زمين و مى‏خواهد بكشدش ابولهب مى‏گويد ابن مسعود تو من را نكش براى من افت دارد تو مرا بكشى برو يكى از اين بزرگان را بگو بيايد مرا بكشد مثلاً على، حمزه‏اى كسى را بگو بيايد مرا بكشد براى من افت دارد كه يك غلام سياه مرا بكشد ناسلامتى ما رئيس قبيله هستيم اگر تو مرا بكشى به قول امروزى‏ها ضايع است يكى ديگر بيايد مرا بكشد بعد ابن مسعود گفت نه خودم بايد بيايم بكشم اولين سوال كه پيش مى‏آيد اين است كه توجه به بعد از خودش است به صورت فطرى زبان انكار مى‏كند اما تو كه حالا زنده‏اى ابن مسعود نكشد پس افت ندارد برايت پس كى افت دارد براى تو اين افت را كى احساس مى‏كنى تو بعد از مرگت احساس مى‏كنى ناراحت آن موقع هستى كه من خيلى حرص مى‏خورم كه تو من را كشتى يكى از اين بزرگ‏ها كاش مرا مى‏كشت مى‏گفتيم اقلاً به دست يكى از اينها كشته مى‏شديم اصلاً قهرمان‏ها هم همين طور هستند شطرنج بازها، كشتى گيرها اگر حريفشان قدر باشد بعد بزنيشان زمين مى‏گويد خوب اين خيلى قدر بود اما مثلاً حريف گمنام بيايد مثلاً يك حريف را كه چند دفعه قهرمان شده بزند زمين اين خيلى اعصابش خرد است خلاصه حسابى كلافه است كه مثلاً يكى غريبه آمد خلاصه ضربه فنى كرد خيلى برايشان سخت است بعد ابن مسعود گفت نه من خودم مى‏كشم تو را گفت حالا كه مى‏خواهى مرا بكشى اين سر من را از اين پايين ببر كه وقتى سرمن را مى‏گذارند بر روى نيزه سر من از همه سرها بالاتر باشد ارتفاع گردنم بيشتر باشد بالاتر باشد يعنى دارد به آن هم فكر مى‏كند كه مثلاً عشق من اين است كه مثلاً سرشان آن موقع بالاتر از همه است يعنى بعد از مرگ خودشان همه فكر مى‏كنند كافرترين افراد وقتى مى‏آيند من وعده كرده بودم يك نامه‏اى بخوانم از اين كمونيست‏ها يكى از رفيق‏ها بند كرده بود چرا اين نامه را نخواندى يادم رفت واقعاً يادم بيندازيد طول اين دو هفته كه قرار است اين بحث را بگويم نامه‏ى آن خانم رسيدم را هم كمونيست هم كه قبل از مرگش خودسوزى كردهبود يعنى وصيت نامه‏اش را نوشته بود وصيت‏نامه‏اش را برايتان بخوانم كه نوشته بود من هيچ اعتقادى به سراى جاويد ندارم خودش را سوزانده ده جور اعتراف كرده به عالم بعد از مرگ در نامه‏اش همه حال يعنى كافرترين افراد هم فكر مى‏كنند به خودشان موقع مردن مى‏گويند فلانى بيايد من ببينمش راحت‏تر بميرم خوب چه فرقى مى‏كند چه تو ببينيش يا نبينيش بعد از مرگ من مثلاً سر قبر من اين جورى كنيد نمى‏دانم سنگش سفيد باشد رز بكاريد سر قبرم نمى‏دانم مثلاً عكسم را اين طورى كنيد بعد از مرگ من يادبود براى من بگذاريد كه يادم بماند اين مدرسه را به ياد من بگذاريد اين ساختمان را به نام من بگذاريد اين بنياد خيريه را به اسم من بگذاريد كه بعد از من اسم من بماند همه به نيك نامى توجه دارند خوب حالا چه نيك چه بد ما مرديم اگر پودر شديم چه از ما نمانده چه فرقى مى‏كند اسمى از ما بماند يا نماند ولى اين كه همه‏ى افراد بشر در طول تاريخ بنيادهاى خيريه كه در كشورهاى ديگر است چون كمونيست‏ترين كشورها كه شوروى است مثلاً قبر سرباز گمنام داشتند مى‏رفتند سر قبرش خوب شما كه مى‏گوييد اين ماده است و بعد از مرگ هم هيچ چيزى نيست حالا اداى احترام به چه مى‏كنيد گل مى‏گذاشتند كه مى‏گذاشتند مثلاً مثل پولى كه ما در قبر معصومانمان نذر مى‏كنيم مى‏گذاشتيم آنها هم مى‏كردند سكه و پول و گل و يادبود و خودتان براى خودشان و رئيس بزرگانشان خيلى فرعون كسانى ديگر خيلى از اينها استالين، لنين، ميادين بسازند به اسم خودشان يادبود بگذارند نمى‏دانم قبل از مرگشان مجسمه‏ى خودشان را بسازند كه مثلاً بمانند اين مجسمه مثلاً ياد آنها بماند خود اين حاكى از چيست بشكافيش ببينيم اين از كجا مى‏آيد از كجا رشد مى‏گيرد اين كه ماهى توجه به بعد از خودمان داريم بعد از من اسم من بماند بعد از من، من قهرمان بشوم، نگويند اينجورى است يا فطرت فطرت وجدان كه مى‏آيد سراغ انسان كسى گناهى كرده هيچ كس هم نمى‏داند اما نمى‏تواند تحمل كند اين از كجا است آخر. يك نفر را مى‏خواهند بكشند مى‏گويند من گناه كردم آن و بى گناه مى‏فرستند پاى دار و بالاخره خودش را معرفى مى‏كند مى‏گويد آقا نكشيد يا خيلى‏ها هستند اعتقاد به ماورا ندارند اما موقع مردن مى‏بينيد چقدر اعتراف مى‏كنند مى‏گويند من فلانى را در حقش خيلى ظلم كردم قبل از مرگ مى‏خواهم از اين حلاليت بخواهم فلان مبلغ پول به آن بدهيد كه من راحت بميرم حالا مى‏ميرد ديگر راحت يا نه يك لحظه است و تمام مى‏شود همين كه مى‏گويد من راحت بميرم يعنى چه بيايد مثلاً وصيت مى‏كند دلجويى مى‏كند بچه‏اش را مى‏سپارد دست يكى. اين بچه‏ى من به خوبى پذيرايى كنيد بعد از من به آن بد نگذرد هى مى‏گويند روحم آرامش داشته باشد اين يعنى چه اين بقا و جاوادنگى يعنى اين جاودانگى و بقا و ابديت كه ما اين همه در درسهايمان مى‏گوييم اينها همه ريشه در نهاد بشر دارد خوب اگر هيچ كدام از اينها واقعاً معشوق حقيقى انسانها نيستند بشر چه رو مى‏خواهد بشر كمال را مى‏خواهد اما كمال را به صورت مطلق خودش مى‏خواهد در واقع كمال مطلق، كمال بشر است، يعنى بشر يك چيزى را مى‏خواهد يك قدرت بى انتها مى‏خواهد ثروت بى انتها مى‏خواهد لذت بى انتها مى‏خواهد علم بى انتها مى‏خواهد حيات بى انتها مى‏خواهد خوب اينها همه را جمع كنيم در چه جمع مى‏شود ما چه موجودى را الان جز خداوند تبارك و تعالى كه علم مطلق است حيات مطلق است قدرت مطلق است كى را داريم جز خداوند تبارك و تعالى در واقع همه‏ى افراد بشر عاشق او هستند و او معشوق همه است »ولكن اكثر الناس لا يعلم« همه شان آن را مى‏خواهند خودشان هم متوجه مى‏شوند اگر ما متوجه‏ى اين حقيقت شديم آن موقع در برنامه‏ريزى زندگى‏مان بخصوص در جوانى و در طول مدت جوانى آن دقت زياد خواهيم كرد. پس از اين مسئله همه عاشق كمالى هستند كه آن كمال عيب نداشته باشد نقص نداشته باشد و محدود نباشد بى‏نهايت باشد فقط يكى است آن يكى است كه همه عاشقش هستند و آن را مى‏خواهند براى خودشان هم مى‏خواهند يعنى آن مطلق را مى‏خواهند براى خودشان مى‏خواهند به آن برسند همان خداوند تبارك و تعالى است و غير از اين هم نيست آن برداشت مهمى كه براى زندگى خيلى مهم است بايد بكنيم اين است كه اگر واقعاً دل ما عاشق او است بى‏خود خودمان را صرف جاى ديگر نكنيم آنهايى كه در تاريخ عمرشان را صرف كردند پيدا كردند و تشنه از دنيا رفتند گشتم نبود نگرد نيست واقعاً جز اين كس ديگرى نيست معبودى جز اين نيست. كسى جز اين دل تو را آرام نمى‏كند و اين حقيقت را خداوند در آغاز دعوت پيامبر يك پيام فطرى را مى‏گويد هدر توجه كنند به اين مسئله قولوا لااله الااللَّه تفلهوا. لااله الااللَّه يك حقيقت است اين يك امر اعتبارى نيست يعنى يك چيزى نيست كه خداوند همين طورى عشقى گفته باشد خوب اين را بگوييد تا رستگار شويد نه لااله الااللَّه در دل ماست كه خودش وارد مى‏گويد اگر ما عقلاً و علماً اين مطلب را فهميديم آن لااله الااللَّه كه در زبانمان است با آن كه مردانمان است يكى شد. آنجا نقطه‏ى شروع ترقى و اوج ماست كه با لااله الااللَّه حقيقى در كل جهان پيوند بخوريم و بدانيم كه اللَّه نيست الهى نيست جز خداوند.................... وقتى ما مى‏گوييم در مجلس ما هيچ خانمى نيست چه چيزى را داريم نفى مى‏كنيم چيزى نيست مى‏گوييم هيچ خانمى اينجا نيست مطلق جنبش را يا مى‏گوييم پولى نداريم هيچ پولى در جيبم نيست اين كه هيچ پولى ندارم فقط يكى نمى‏آيد سوال بكند كه پس پنج تومانى دارى مثلاً مى‏گويد كه من پول ندارم يك ده تومانى بده خوب نمى‏شود ديگر مثل قضيه همان چه مى‏شود شيشه نوشابه و قصاب مى‏شود خوب اين هم جور درنمى‏آيد كه هى مى‏گفت آقا من اينجا قصابى نوشابه نداريم خوب مى‏گفت پس كانادا بده. هى مى‏گفت اينجا قصابى مى‏گفت كوكا بده اين نمى‏فهمد يعنى چه آخر هى گفت آقا تو بيا قصاب جاى من مثلاً من مى‏شوم مراجعه كننده به آن گفت يك كيلو به من راسته بده گفت شيشه خالى آوردى حالا اين نيست يعنى هيچ جنسيت را نقل مى‏كنيم در ادبيات و دينى هم داريم ما، ما مى‏گوييم )لا شريك له( هيچ شريكى ندارد نه اين كه يكى ندارد دو تا ندارد يا پنج تا ندارد اصلاً شريكى ندارد جنس شريك را ما نفى مى‏كنيم ما مثلاً مى‏گوييم )لا حول و لا قوة( جنس حول و جنس قوه را ما نفى مى‏كنيم هيچ حول و قوه‏اى در دنيا نيست مگر از جانب خدا. جنس قوه را نه بريم فكر كنيم يك قوه و توانى يكى را از يك جايى مى‏تواند تقسيم كند و او از غير طبيع خداوند باشد منبع همه‏ى قوه‏ها و توان‏ها خداوند است در رأس نفى الهى داريم. مى‏گوييم )لااله الااللَّه( هيچ الهى نيست اله يعنى معبود دوست داشتنى معشوق، دلبر، هيچ الهى نيست مگر خدا يعنى اين همه مردم دنبال علم و اله و اله‏ها دارند مى‏روند فقط كسى را مى‏خواهند فقط خدا را مى‏خواهند اين كه مى‏گويد من عاشق فلان چيز هستم، عاشق لباس هستم، عاشق فلان قيافه هستم، عاشق ماشين هستم، عاشق پستم، عاشق ميزم، عاشق فلان رشته تحصيلى هستم، عاشق علم هستم همه‏ى اينها توى يكى خلاصه مى‏شود و او حبش چه كسى است. اللَّه يعنى رأس همه‏ى دلبرها و معشوق‏ها خداوند است. اگر زيبايى مطلق مى‏خواهى خداوند تبارك و تعالى توى خالق همه‏ى زيبايى‏ها است علم مى‏خواهى منبع همه‏ى علوم خداوند تبارك و تعالى قدرت مى‏خواهى منبع قدرت خداوند تبارك و تعالى. هر چه كه بخواهى او است رأس همه‏ى دلبرها رأس همه‏ى معشوق‏ها و بقيه هر چقدر هم كشش داشته باشند آن كشش آن‏ها هم پرتوى از كمالى است كه خداوند در امور دارد اگر زيبايى است يك چيزى خداوند خلق كرده يك پرتوى تجلى كرده يك جا در اين را مثلاً خوشگل مى‏دانى اما گفت اگر بهشت زيباست بهشت آفرين زيباتر است دقت كنيد كه توى اين مصاديق گير نكنيم توى مخلوقات گير نكنيم توى جزئيات گير نكنيم دلمان را به اينجا نسپاريم چون اين‏ها همه موقت است و همه‏اش از بين رفتنى است و هر كس دل به اين چيزها بست عمرش را تلف كرده است جوانى‏اش را باخته چيزى كه اصلاً برگشت‏ناپذير نيست و بايد قيامت به معرفش جواب بده لذا از اول انسان دلش را پيوند بدهد با لااله الااللَّه را درست بگوييم دوستان خيلى مهم است وقتى دارى مى‏گويى لااله الااللَّه اين اله را كه مى‏گوييم همه‏ى آن معبودها و معشوق‏ها دلبرها و چيزهايى كه دل شما را ممكن است يك موقع گولتان بزند ممكن است يك موقع تحريكتان كند اين را بياريد و اين لايى كه است بكشيد سرش روى سرش چه چيزى بكشيد اين لا را روى اللَّه بكشيد و بگذاريدش كنار اين كه )قولوا لا الااللَّه تفلحوا( آن كه لفظش را بگويد لااله الااللَّه تفلحوا دلتان هزار جا برود نه در باطن خودتان ديديد بچه بسيجى‏هاى خودمان را ديديد كه لااله الااللَّه را به معناى واقعى‏اش گفته‏اند هيچ چيزى جز رضايت و خدا و عشق معبود نخواستند دنبال چيزى هم غير از اين نبودند. درست بگوييم پس اين لا الاى لفظى ثواب هم دارد خوب است روايت هم داريم هر كس 100 مرتبه بگويد لااله الااللَّه هيچ كس به اندازه‏ى او ثواب نكرده در آن روز هر كس كه بيشتر لااله الااللَّه گفته باشد ذكر اين است اكبر اذكار لااله الااللَّه است »و افضل العبادت« ما داريم گفتن لااله الااللَّه است اما اين گفتن فقط زبان نباشد اگر انسان دلش بتواند اين را بگويد يك مدت هم ما دروغ مى‏گوييم‏ها ولى خوب بايد دروغ گفت همه اين دروغ را بايد گفت نگويد ما وجدانمان قبول نمى‏كند كه به خدا دروغ بگوييم ما همه‏ى نمازمان اياك نعبد و اياك نستعين دروغ است ولى بايد بگوييم خدا از ما اين دروغ را خواسته كه يواش يواش تبديل به حقيقت شود ما بايد قلبمان هى زور بزنيم هى فشار بياوريم به قول امام‏قدس سره انسان بدون تلقين به هيچ كجا نمى‏رسد بايد هى به خودت بگويى اياك نعبد و اياك نستعين هى بگو لااله الااللَّه تا يواش يواش ياد بگيرى يك زمانى در يك لحظه‏ى بسيار زيبا با او خوب آن لااله الااللَّه از قلبت تواش بكند و بعد ببينى كسى جز خدا را دوست ندارى و اگر هر كس را دوست دارى هر چيزى را دوستش دارى به خاطر چه كسى دوستش دارى به خاطر اين كه رنگ خدايى دارد چيزى كه رنگ خدايى ندارد دوستش نداشته باشيد چون جهنم است بايد عذاب بكشيم بكنيم ازش فقط چيزهايى مى‏ماند براى ما و در قبر به صورت خوبى با ما است در برزخ و قيامت فقط به خدا وصل باشد )ما عندكم ينفذو ما عنداللَّه( با آن چه كه نزد خداست باقى مى‏ماند و آن چه كه نزد شماست از بين مى‏رود. خود دل نبنديم به چيزى كه مى‏خواهيم از آن جدا بشويم دلبرهاى موقف معشوق‏هاى موفق هيچ با ما نيستند لذا اين كه فرمود )كل احد يموت عطشان الا ذاكر اللَّه( براى همين است نبى اكرم‏صلى الله عليه وآله فرمود هر كسى تشنه از دنيا برود مگر كسى كه ذاكر خدا است مگر كسى كه دنبال خدا باشد او است موقعى كه مى‏خواهيد بميرد آرام مى‏گيرد اما بقيه كسانى كه به آن چيزهايى كه مى‏خواستند نرسيدند به موقع مرگ هيچ كدامشان آرامش ندارند با عطش مى‏ميرند چون نرسيدند به آن چيز يك عمر تلاش، جنايت، بدبختى، گناه، آلودگى حالا مى‏خواهد مرگ جدايش بكند. از همين آرزوها و آمالى كه داشت مى‏خواهد جدايش بكند. ببينيد چقدر سخت است آن لحظه برويد جايى كه ديگر برنمى‏گردى در اينجا على‏عليه السلام آمد قبرستان به مرده‏ها خطاب كرد گفت مرده‏ها اموات من به شما خبر مى‏دهم از دنيا كه درونش بوديد شما هم به من خبر بدهيد زنهايتان با كسان ديگر ازدواج كردند و رفتند حالا فكر نكن مُردى، زن مى‏ايستد يا شوهرتان آنها هم زن گرفتند اموالتان را ديگران تصاحب كردند خانه‏هايتان را كسان ديگر نشستند اين وضع دنيايى بود كه مى‏خواهيد گزارش را به شما دادم اما شما به من گزارش بدهيد از آنجا كه چيزى به درد مى‏خورد بعد وقتى سكوت مى‏كنند بعد به اصحاب مى‏گويند كه اگر اينها اجازه داشتند كه به ما سخن بگويند هيچ چيز به جز تقوى، هيچ توشه‏اى به غير از تقوى نيست آنجا آنجا چيزى به درد نمى‏خورد جز آن به درد نمى‏خورد لذا هنر يك جوان از اول دلش را آزاد كند خدا مى‏داند برادرها اگر كسى اين كار كرد اول انس گرفت با اين دلش خيلى خوش است خيلى خوش و آرام است اين اضطرابها كه شما مى‏بينيد قرص‏هاى اعصاب، اضطرابها، عصبانيت‏ها، كه ظهور پيدا مى‏كند در اين نسل جوان در كشورهاى ديگر كه اين از بدبختى رسيدند همه‏اش به خاطر اين است كه دلشان را مى‏خواهند با يك چيزى كه نمى‏دانند چيست آرام كنند و آن چيز مطلق به دست نمى‏آيد از آن طرف هم روحشان مطلق طلب است بى‏نهايت طلب است يك سو دعوا، يك سره درگيرى يك سو عصبانيت سر يك دانه لباس يك نفر را كشتند. يك ساز يك پيانو نمى‏دانم يك گيتار زدند همديگر را كشتند سر يك شلوار سربازى در يك فيلم سر يك دانه گل، گل خورده مى‏زنند مى‏كشنش، مى‏گويند تو چرا گل خوردى بيچاره دروازه‏بان سراغ داريم گل خورده نكشتنش يا مثلاً فلان بازيكن مثلاً چه جورى بوده خودكشى‏ها براى يك دخترى كه خودش را اين قدر سبك مى‏كند كه مثلاً اما اگر كسى كه خودش را پيوند داد به اين و سراغ هر چه رفت با اين معيار رفت سنجيد و اگر او نبود نخواست چون موفق است رنگ خدا ندارد جز آتش چيز ديگرى نيست ممكن است ظاهرش لذت‏بخش باشد اما باطن آن آتش است باطن آن تشنگى است مثل آب جوى دريا مدتى مى‏تواند ارضا بكند و تشنگى را برطرف بكند ولى بعد تشنه‏تر مى‏شود مثل مار است ظاهرش زيباست ولى باطن آن وقتى بزند تمام وجود انسان را مى‏سوزاند. آتش پنهان و ذوقش آشكار دود او پيدا شود پايان كار بعداً مى‏رود توى چشمش دود. اين جورى نشود يك موقع از اول اگر نرفتيم سراغ آنها بعد از چند سال كيف مى‏كنيم كه نرفتيم سراغ باطل‏ها سراغ امور موهوم، پوچ، خيالى، كيف مى‏كنيم كه چند سال از عمرمان را با حقيقت گذرانديم درست مصرف كرديم الكى مثل خيلى چيزها خيلى چيزها بود كه ما مى‏خواستيم و به آن هم رسيديم اما الان هيچ ارزشى هم برايمان ندارد بقيه‏اش هم همين طورى مى‏گذرد برادر نگو من اگر اين فيلم را نبينم ديوانه مى‏شوم اگر اين سريال نبينم يك طورى‏ام مى‏شود از من كم مى‏شود چقدر از فيلم‏ها نديديم و هيچ طوريمان هم نشده است خيلى‏ها هم نديدند اين فيلم‏ها را اين سريال‏ها را پاى اين ويدئوها هم نشستند اين موسيقى‏ها هم گوش نكردند هيچ طوريشان هم نشده ماشااللَّه قبراق خوب توى جامعه دارند رشد مى‏كنند رشد خيلى عالى، عزت دارند، اعتبار دارند، شادى دل دارند، آرامش دارند، نورانيت قلب دارند، معنويت دارند، محبوبيت دارند، از هيچ كس هم نشده است يعنى اگر ما نرسيديم به آن چيزها خلاصه يك طوريمان مى‏شود هيچ طورى نخواهد شد هر چيزى غير از اين حكم آب شور دريا را دارد كه ما بدتر خواهد كرد و خراب‏تر خواهد كرد وقتى دل ما هم همين را مى‏خواهد ما به خود داريم دنبال چه چيزى مى‏گرديم هِى امتحان بكنيم اين همه رفتند مگر نبايد از تاريخ عبرت گرفت كسانى كه بهتر از ما بودند از امكانات مالى اگر زن بود صدها زن زير دست و پايشان بود اگر ثروت بود پول ازشان پارو مى‏شد دختر راكترى معروف است كه چند بار اقدام به خودكشى كرد مى‏گفت هيچ لذتى نيست كه من نبرده باشم الان احساس آرامش نمى‏كنم فقط مزه‏ى يك چيز را نكشيدم آن هم مرگ است شايد آن من را آرام كند شايد توى مرگ من آرامش پيدا كنم يا آن قهرمان پانكى‏ها كه تغيير جنسيت داشتند كه زن شد مى‏گفت من در مردى هيچ لذتى نبود كه نبرده باشم مى‏خواستم يك لذت ديگر ببرم و آن ارضا نمى‏كرد من را رفت زن شد بلكه يك چيز جديدترى بتواند استفاده بكند به هر حال آن‏هايى كه خيلى هزاران برابر پله از ما جلوتر بودند تشنه مردند و بدبخت شدند و باختند ما تجربه‏ى آنها را تكرار نكنيم از اول عمر و جوانى پيوند بدهيم خودمان را به حقيقت آنچه كه مى‏ماند ماندنى است، ابدى است و بعد لذتش را ببريم لذتى كه مى‏آيد و بعد خيلى صفا دارد خيلى آرامش كه مى‏آورد براى انسان و اداى آرامى كه در قلب مى‏آورد وادى امن از آن تعبير كردند كه مثلاً هيچ چيز خارجى نيست كه مرا تحريك ايجاد نكند خيلى‏ها هستند كه بند هستند به خارج اسير خارجند شخصيتشان را نگاه كنيد خيلى اتو كشيده كيفى و تشكيلاتى و سينه‏اش هم سپر كرده قدش هم رشيد است اما خيلى بدبخت و بيچاره است ضعيف است عليل است اشياى خارجى مى‏توانند تحريكشان كنند. كافى است يكى يك كم تحويلش نگيرد اعصابش خورد مى‏شود مى‏گويد چرا من را تحويل نگرفتند جلوى پايم بلند نشدند رفتيم زود خانه زنگى زده نشد برايمان نمى‏دانم رخصتى از ما نخواستند نمى‏دانم يا مثلاً سلام نكردند همه‏اش وقتى اسير خارج بودى همين بدبختى را دارد اما اگر با حقيقت پيوند خوردى خيلى عاليست، ناراحت نيستى از اين كه خارج نمى‏تواند تو را تكان بدهد آن فلان دختر تحويلم نگرفت من را توى اين مشاوره‏ها داشتم پسرهايى كه تا مرز خودكشى هم رفتند دخترها هم همين طور چرا اين طورى شده بدبختى ديگر ما بلال را داريم بلال حبشى سياه‏پوست است قيافه‏ى درست و حسابى هم ندارد تازه بلد نيست درست و حسابى هم حرف بزند مى‏رود خواستگارى يكى از خوشكل‏ترين دخترها چقدر عزيز مؤمن مى‏گويند: )تُزَوجونَ فل حمد للَّه و عند تُزوجونا اللَّه اكبر( اگر دخترتان را به ما مى‏دهيد خدا را شكر اگر نمى‏دهيد خدا بزرگ است، نه اين كه من خودم را مى‏كشم، شكست مى‏خورم، ديگر بعد از اين زندگى هيچ معنايى ندارد از اين حرفهاى مسخره كه آدم‏هاى كم جنبه و بى‏ظرفيت مى‏زنند اين مسايل است نه عزيز است اصلاً خورد نمى‏كند خودش را خيلى روح بلند است مگر اشياى خارجى مى‏تواند تغير بدهد او را مگر خارج در او تأثير دارد پست را از آن بگيرند گريه بكند بگويد آقا من بدون آن شرف ندارم آبرو ندارم ديگر از من اين خير را گرفتند آنها هم كه اينجورى هستند اين طورى فكر مى‏كنند اگر يك نفر را بدون كيف سامسونت ببينند فكر مى‏كنند ديگر حالا بدبخت است بيچاره فكر مى‏كند كه بايد اين كيف سامسونت را در دستش بگيرد بگويند اين هم شخصيتى دارد اتو نزند احساس چيز ديگرى مى‏كند لباسش يك جور ديگر باشد يك جور ديگر فكر مى‏كند با آرايش بايد خودش را شخصيت بدهد با پول با پارچه با آهن قراضه با رنگ هميشه هم اسير همين‏ها است و عمرش در اينهاست چه طلاق‏ها به خاطر اين مسايل نبوده چه اختلافها چه درگيرى‏ها چه جهنم‏ها به خاطر همين مسايل اما اگر انسان حُر بود و آزاد شد مرد بود در تعريف آزاد گفتند اگر دلش را از اين چيزها بردارد نگذارد اين چيزها بگيرد و با يك تغيير و تحول هِى اين طرف و آن طرف بشود. به هر حال برويم دنبال اين چيز و الان بنا بگذاريم كه دلمان را با حقيقت پيوند بدهيم، )بحث توحيد را جلسه آينده برايتان تقديم خواهم كرد(.

والسلام عليكم و رحمةاللَّه و بركاته