سعادت و شقاوت
بحثمان پيرامون سعادت و بود و نظرات مختلفى كه درباره سعادت و خوشبختى داده شده بود نظر ديگرى كه درباره خوشبختى و سعادت داده شده اين است كه سعادت و خوشبختى مساوى است با رضايت كامل انسان از حالتى كه دارد يعنى اگر يك انسان از حالى كه داشت از اوضاع و احوالى كه داشت راضى بود او سعادتمند و خوشبخت است اما اگر راضى نبود سعادتمند نيست اين صورت مسئله است يعنى اينجورى بيان شده كه سعادت مساوى است با رضايت داشتن، خوش بودن راضى بودن مىگويد راضى هستيم ما از وضعى كه داريم راضى هستيم پس سعادت دارند پس خوشبخت هستند بعضىها راضى نيستند حرص دارند تلاش مىكنند كه به جايى برسند افسوس مىخورند غصه مىخورند اينها خوشبخت نيستند حالا بررسى بكنيم ببينيم اين نظر درست است يا نه عرض كنم خدمتتان كه ما اين نظر را هم درست نمىدانيم و قبول نداريم كه اگر كسى راضى بود به احوالات خودش خوشبخت و سعادتمند است به چند علت اولاً رضايت داشتن بحث زمان حال است اما آرزو همان طور كه عرض كردم قبلاً آينده را هم در برمىگيرد يعنى افراد وقتى آرزو دارند فقط زمان حال خودشان را نمىبينند آينده خودشان را هم مدّ نظر دارند در رضايت اينجورى نيست در رضايت شما الان راضى هستيد بحث اين است كه اينها مىگويند اگر انسان راضى بود هر وقت راضى بود خوشبخت است در حالى كه رضايت تعلقش به زمان حال است شما در يك زمانى راضى هستيد اما سعادت و خوشبختى اين چنين نيست سعادت و خوشبختى بحث آينده را هم دارد در خودش مربوط به آينده است و انسان فكر مىكند هميشه در اينباره و اصلاً جداى از آينده نيست همه ما همين طور هستيم همه ما شايد در حال فعلى رهايمان كنند بگوييم الان خوب است الان راضى هستيم نسبت به اين كه هستيم اما چون يك آيندهاى هم در پيش هست ما بايد براى آن آينده موجبات رضايت و سعادت را فراهم بكنيم براى همين آن بحث آرزو پيش مىآيد بحث عطش داشتن پيش مىآيد بحث ميل داشتن پيش مىآيد كه انسان تلاش مىكند خودش را به يك نقطهاى برساند، نكته بعد اين است كه رضايت هم يعنى نكته دومى كه ما مىگوييم رضايت مساوى با سعادت نيست يا سعادت مساوى با رضايت نيست اين است كه اگر يادتان باشد در آرزوها گفتيم افراد در آرزوها مختلف هستند به چه چيزى بستگى داشت اين كه انسان چه آرزويى را بكند و خوشبختى خودش را در رسيدن به چه چيزى بداند، به اين كه ما در آرزو سطح آگاهى و معرفت از موجبات سعادت و موضوعات سعادت بخش نقش داشت ديگر يعنى يكى مثلاً مىگويد سعادت من خوشبختى من اين است كه من يك تراكتور بخرم مثلاً يك راننده اتوبوس بشوم يك اتوبوس اگر داشته باشم هيچ غمى ندارم خوشبخت روزگارم كه من يك اتوبوس داشته باشم يكى زمانى كه مثلاً دانشگاه قبول بشود ليسانس بگيرد يكى مثلاً زن بگيرد يا با فلان دختر مثلاً عروسى كند يا يك دختر بگويد تمام سعادت و خوشبختى من اين است كه با فلان پسر ازدواج كنم يكى مىگويد من مهندس بشوم ديگر آرزويى ندارم يكى دكتر بشود ديگر آرزويى ندارد يكى مىگويد من كدخدا بشوم ديگر آرزويى ندارم يكى ديگر يك چيز ديگرى مىگويد مثلاً در يك كارگاهى كار مىكند بعد مىگويد من هم يك روز بتوانم مثل استادم نجار بشوم يكى مىگويد من سركارگر بشوم يك زمانى بشوم سركارگر مثلاً اوج آن سعادت و خوشبختى و آرزوهايش همين است كه مثلاً يك روزى بشود سركارگر كه آيا روزى مىشود ما سركارگر بشويم مثلاً يك روزى مىشود مثلاً ما رئيس بخش بشويم، افراد آرزوهايشان ارتباط دارد با سطح دانششان و سطح شناختى كه از خودشان دارند اگر كسى درست خودش را نگاه كند با مقياس ابدى نگاه بكند ديگر سعادتش با امور وهمى و خيالى و مادى و اين چيزها تأمين شدنى نيست اگر كسى خودش را موجود ابدى دانست سعادتش را در چه مقياسى مىخواهد در مقياس ابديت نه در مقياس دنيا، اصلاً اگر بحثى از سعادت خوشبختى هدف زندگى آرزو و مسايلى از اين قبيل مىشود او با چه مقياسى نگاه مىكند با مقياس ابدى نگاه مىكند به خودش و موضوعات و كمالات، رضايت هم اينطورى است يعنى بسته به سطح فكر افراد دارد همانطور كه آرزو بسته به سطح فكر افراد داشت به سطح سواد و معرفت و دانش و فكر افراد داشت رضايت هم اينطورى هست يعنى بستگى دارد به سطح فكر افراد، يكى مىبينى اگر كدخدا بشود راضى است به قول شهيد مطهرى مثال كدخدا را از شهيد مطهرى زدم و باز به قول ايشان يك نفر هم شخص اول جهان بشود راضى است به او بگويى كدخدا مىگويد كدخدايى چيست من كدخدا بشوم اصلاً اين كه مثلاً يك پادشاه يك مملكت باشد راضى نيست در طول تاريخ ما پادشاهانى ديدهايم كه همهاش لشكركشى كردهاند كه چهار وجب از خاك ديگرى را بگيرند فلان كشور را هم ضميمه كنند فلان جزيره را بگيرند راضى نيست يك نفر تمام همّ و غمش اين است كه يك روزى را دارد مىبيند كه من بشوم كدخدا در دهات بشوم كدخدا يك نفر مىبينى اصلاً اينجورى نيست توهين است برايش مثلاً اگر بگويى تو بيا كدخدا بشو، او مىخواهد مثلاً حاكم يك مملكت بشود مملكت را مىخواهد شهردار هم راضى نيست فرماندار هم راضى نيست استاندار هم راضى نيست مىخواهد بشود رئيس مملكت، رئيس جمهور مىخواهد بشود مىخواهد بشود وزير، ببينيد اگر اين بشود رئيس يك مملكت راضى است آرامش پيدا مىكند آن هم بشود كدخدا راضى است ولى سطح مملكت با سطح يك دِه چقدر فرق مىكند تفاوتش خيلى زياد است مملكت دارى مثلاً با كدخدايى، پس در واقع رضايت اگر ما قبول كنيم كه رضايت مساوى است با سعادت بايد بگوييم هم كدخدا سعادتمند است هم آن رئيس مملكت است دو تايى آنها به يك اندازه سعادتمند هستند دوتايى آنها راضى شدند چون جفت آنها راضى هستند جفتشان سعادتمند هستند بايد اينجورى نتيجه بگيريم اين يك مطلب، به هر حال در رضايت سطح فهم زياد است يكى مثلاً آرزويش اين است كه من بتوانم بروم در تلويزيون يك نقشى بازى كنم يك فيلمى بازى كنم مشهور بشوم يكى اين را مىداند يكى اصلاً همچين فكرى نمىكند برايش سعادت و خوشبختى نيست اتفاقاً موجباتش هم خيلى فراهم است پرهيز مىكند از آن كه آقا مثلاً اسم من مطرح نشود پس فرق دارد بسته به سطح روح افراد دارد روحيهها مختلف باشد رضايتها هم مختلف هستند روحيهها بسته به اين كه چقدر باشد چقدر قوى باشد روح و چقدر معرفت داشته باشد و چقدر فكر قوى باشد اين يك مطلب، مطلب بعد اين است كه ممكن است اگر ما قائل بشويم به سعادت مساوى با رضايت است آن موقع اگر يك عدهاى سر ديگران را كلاه گذاشتند و آنها را در يك سطح ضعيفى از زندگى نگه داشتند و آنهايى كه در سطح ضعيف هستند راضى بودند ديگر اين افراد حيلهگر و مُزدور مستكبر ظلم نكردهاند به اينها چون اينها راضى هستند و خوشبخت هستند وقتى راضى هستند و خوشبخت هستند ما ديگر ظلم نكردهايم به اينها حالا به اينها حقشان را نداده باشيم ولو حقشان را هم خورده باشيم ديگر ظلم صورت نگرفته فرض بفرماييد آمريكا مثلاً تمام دارايىها يك مملكت را غارت بكند آنها را در يك سطحى نگه دارد الان مردم آفريقا به چى فكر مىكنند كشورهاى گرسنه و قحطى زده به چه چيزى فكر مىكنند الان حدوداً هفتهاى دويست و پنجاه هزار كودك از گرسنگى مىميرند يعنى ماهى يك ميليون نفر بچه مىميرد از گرسنگى حالا در مملكتهايى كه اينجورى هستند افراد شبها خواب مثلاً يك تكه نان مىبينند خواب مثلاً يك ذره لوبيا را مىبينند خواب سبزى يك چيزى كه بخورند شكمش سير بشود روياهايشان يك غذاست ما الان بعضى بچهها را داريم كه دعوا دارند با مادرشان كه دوباره تو مثلاً خورشت درست كردى بعضى افراد آمدهاند پيش من مىگويند ما مُرديم از بس مرغ خورديم يا مثلاً از بس كباب خورديم ديگر حالمان از كباب به هم مىخورد اصلاً قيافهمان شده عين كباب اينجورى مىگويند بعضىها كه اصلاً اين قدر از اين غذاها خوردهاند اصلاً زده شدهاند مىروند سراغ غذاهاى مثلاً من قديم يادم است شما حتماً بعضىهايتان كه سنتان نزديك سن بنده باشد يادتان است ما از مدرسه مىآمديم مىگفتيم ننه چى داريم مىگفت آب گوشت دوباره آب گوشت، بعد داد و بىداد كه چرا دوباره آب گوشت درست كردى مثلاً همهاش آب گوشت، خودمان هم صبح مىدانستيم بابا مثلاً دو ريال پنج ريال مىداد و مىگفت برو قصابى گوشت بخر، مىرفتيم مىخريديم مىآورديم هر روز هم همين طورى بود بابا پول مىداد مىگفت گوشت بخر گوشت آبگوشتى هم بخر مىآمديم خانه دعوا حالا الان بعد از انقلاب سطح زندگى رفته بالا مردم كى مىروند سراغ آب گوشت يك سره برنج، مرغ چه چه چه، يك روز كه در خانه آب گوشت درست مىكنند همه مثل اين كه يك غذاى اعيانى درست كردهاند ننه مثلاً شاهكار كرده امروز آب گوشت درست كرده الان مثلاً بعضى جاها اينطورى هست مهمان كه دعوت مىكنند براى رضاى دل مهمان و عشق و حال و صفايى كه بكنند اين مرغ و خورشت را مىگذارند كنار آب گوشت درست مىكنند همه هم حال مىكنند كه مثلاً آب گوشت درست كرده تحويل گرفته ما را خلاصه آب گوشت درست كرده كيف هم مىكنند اينجورى شده الان، يك مثلاً راجع به سطح غذا خوب آن آفريقايى بيچاره كه الان شب خواب نان مىبيند، آن كه الان در آن وضعيت هست و ما واقعاً الان داريم كفران مىكنيم آنها هم بندگان خدا هستند آنها هم به اندازه ما انسان هستند ما هم هيچ شرفى نسبت به آنها نداريم و آنها دارند الان از گرسنگى مىميرند نمىدانم مىتوانيد بفهميد همه بايد بفهميم كه از گرسنگى مردن يعنى چه؟ ماه رمضان آمده ديگر، مىدانيم تازه مثلاً سفره رنگين افطار هم هست كه مثلاً انواع و اقسام غذاها چيده شده سر سفره افطار باز چقدر غُر مىزنيم به خدا كه آقا خدا اين روزه چى بود وضع كردى يك چيز ديگرى مىگفتى مثلاً حالا، براى چى حالا روزه كه چى حالا مثلاً ما نخوريم چقدر غُر مىزنيم به خدا حالا آن بندگان خدايى كه تمام آرزو در طول زندگىشان مسئله غذاست من فقط شكمم سير شود تا نميرم يعنى اينها فقط دارند فكر مىكنند كه تا ظهر زنده هستند يا نه اگر يك موقعى غذايى به آنها برسد مسئله بعدى كه فكر مىكنند به آن شب است كه آيا تا شب مىمانند يا مىميرند آنجا اينجورى كه هزار تا هزار تا چند هزار تا چند هزار تا دقيقه شمارى است براى مرگشان، يك عدهاى از آنها را اصلاً غذا نمىدهند در فيلم نمىدانم ديدهايد يا نه وقتى بدانند اين رفتنى است مىآيند روى سرش ماژيك مىكشند در پيشانى علامت مىزنند كه اصلاً سرى بعد به اينها غذا ندهند چون اينها رفتنى هستند فقط منتظر مىشوند كه بميرند بعد هم دفنشان كنند، يعنى مسئله غذا آنجا مسئله است حالا آمريكايى كه آمده اين كار را كرده، كشورهاى استكبارى كلاً كه مردم اينجورى هستند حالا بيايد بگويد كه ما بالاخره مىخواهيم آقايى كنيم در حق شما به شما نان بدهيم سه وعده نان بدهيم ببينيد اينها چقدر خوشحال مىشوند راضى مىشوند اصلاً بچهاى كه متولد شده، بچههايى در اين دنيا متولد مىشوند هزاران هزار بچه متولد مىشوند كه اصلاً چيزى به نام غذا سراغ ندارند كه بدنهايشان را ديدهايد در تلويزيون استخوانهايشان زده بيرون كلههاى بزرگ بدنهاى خيلى كوچك اينها اصلاً سراغ ندارند چيزى به نام غذا و اصلاً مسئله ضعف و گرسنگى مسئله حادى براى آنها بوده حالا اينها يك دفعه چشمشان بخورد به نان يا مثلاً بخورد به لوبيا يا ذرت ببين چه، سراغ هم ندارند غذاى ديگرى ببينيد چقدر راضى مىشوند مىگويند خدا پدر آمريكا را بيامرزد ديگر به اين فكر نمىكند كه آمريكا دارد عاج فيل مىبرد دارد پوست ببر و پلنگ مىبرد دارد اورانيوم مىبرد دارد الماسها و طلاها را غارت مىكند نفت را دارد مىبرد مثلاً ظلم مىكند اصلاً كسى فكر نمىكند راجع به اين مسئله اينقدر مىفهمند سطح فكر اينطورى است بعد اگر قرار باشد بگيريم رضايت مساوى است با سعادت خوب پس ديگر آمريكا ظلم نكرده چون همه اينها راضى هستند به آنها سه وعده نان مىدهند مىخورند ولى خوب واقعاً اينجورى است ما اين را نداريم اين خودش طبيعى است يعنى همه فطرتاً مىفهمند كه نفهمترين افراد وقتى مىنشينند حساب مىكنند متوجه مىشوند كه انسانها با هم برابرند حضرت فرمود مثل دانههاى يك شانه با هم برابرند غير مسلمانها هم شما اعلاميه منشور حقوق بشر را بخوانيد در سازمان ملل همه انسانها را مساوى مىدانند جداى از رنگ و نژاد و هر چيز ديگرى ولى باطناً كه اينجور نيست كه يعنى حقيقت خارجى آن اينجورى نيست حقيقت خارجى اين است كه آن كه آمريكايى است امپرياليزم يعنى همين يعنى توسعهطلبى يعن من آره و همه نه حتى اگر شده همه از بين بروند چه كار بكنم كه دويست و پنجاه هزار كودك در هفته مىميرند او براى اين كه به سياستش برسد هزاران تن برنجش را مىريزد در دريا و نمىدهد به اينها بخورند تا زنده بمانند چون با سياستش تطبيق نمىكند بايد آنها را گرسنه نگه دارد تا به آنها حاكم باشد برنج اينها هزاران تن برنج سالانه گندم مىريزند در دريا از بين مىبرند نمىدهند اينها بخورند كه از مرگ نجات پيدا كنند چرا چون راه استعمار آنها و راه خر كردنشان استعمارشان همين است كه به آن سطح راضى نگه بدارند آنها را بزنى در سرشان اگر يك غذايى به آنها بدهى ديگر راضى مىشوند و كارى نداشته باشند كه شما نفت و اورانيوم و طلا و الماس و اينها را كجا مىبريد اما اگر به اينها غذا بدهند اينها شكمشان سير مىشود وقتى شكم سير شد انسان ديگر به مسئله غذا فكر نمىكند چرا الان ما هيچ كدام مسئله غذا نداريم هيچ كدام از ما شده امروز غصه بخوريم كه مثلاً ما شام چه كنيم فكر نمىكنم ما، ما داريم به مسايل بالاتر فكر مىكنيم نيازهاى فيزيولوژى اولين نيازهاى بشرى است يعنى تا وقتى اين باشد انسان به چيز ديگرى فكر نمىكند فقط تنها مسئلهاش مسئله حادش غذا است سرما گرما اين چيزها ديگر، يك نفرى كه در يك بيابان يخ زده مانده دارد برف مىآيد و سردش شده حسابى و غذا ندارد به چه چيزى فكر مىكند به اين فكر مىكند كه زنش چه كار مىكند بچهاش چه كار مىكند نه او الان بزرگترين آرزويش اين است كه يك محيط گرم پيدا كند يا يك تكه غذا گيرش بيايد در سرما به هيچ چيز ديگر فكر نمىكند بدن اينطورى است در درجه اول از اهميت قرار دارد پس نمىتوانيم همه ما قائل هستيم كه همه افراد انسان با يكديگر برابر هستند حالا آنها راضى هستند مىگويد خودش راضى است مىگويد چرا ظلم مىكنيد چرا حق اين را مىخوريد مىگويد من حق تو را خوردم بيا خودت شهادت بده آن هم مىگويد بيچاره نه ما راضى هستيم خدا پدر اين ارباب را بيامرزد اقلاً شكم ما سير است لباس به ما مىدهد غذا به ما مىدهد اين براى خودش به اين حد راضى است يعنى خيلىها هستند البته يك مسئله اخلاقى خيلى بزرگترى هم دارد براى اين كه مىگوييم ما در وجودمان استعمارگر نباشد يعنى يك عده در زندگى با ما، در دوستى با ما در ارتباط با ما راضى باشند از ارتباط با ما راضى باشند از ارتباط با ما اما سرشان كلاه برود از اين ارتباطى كه با ما دارند مىگويد خودشان راضى هستند خيلى پيش آمده افرادى به خاطر موقعيتهايى كه داشتهاند ديگران حاضر شدند با اينها زندگى كنند يا با اينها رفاقت كنند يا وقت بگذارند براى اينها در حالى كه به نفعشان نبوده اما آن شخص گفته اينها راضى هستند بيايد اين كار را بكند، نمونهاش ازدواجهاى اجبارى است بين افراد مسن با افراد كوچك طرف پنجاه سال دارد مىرود خواستگارى يك دختر مثلاً سيزده ساله در نقاط محروم يا در خيلى كشورها اينطورى است طرف پنجاه سالش است مىرود دختر سيزده ساله مىگيرد خوب اين در خانه خودش از گرسنگى داشته مىمرده حالا اين آورد او را و يك غذايى مىدهد دخترِ خوب راضى است ديگر مىگويد آنجا داشتم از گرسنگى مىمردم اينجا مثلاً شكمم سير لباس تنم مىكنم اما واقعاً حقخورى نيست نسبت به دختر، مىخواهم بگويم ساده از كنار اين رد نشويد اين شاخههاى زيادى دارد كه حتى در زندگىهاى خود ما هم چه بسا مسئله داشته باشد اين قضيه، بعضىها مىگويند كه ما زن را همه نيازهايش را تأمين كرديم لباس برايش خريدهايم طلا برايش خريدهايم ويدئو خواسته تلويزيون رنگى خواسته برايش خريدهايم مانتو خريدهايم فرش و مبل گرفتيم غذاهاى خوب خوب همه جا بردهايم او را راضى است خودش در حالى كه اينجورى نيست قيامت يقه را مىگيرند اين زن اگر سعادت ابدى او تأمين نشود پوست تن آدم را مىكنند رسول اللَّهصلى الله عليه وآله فرمود خداوند را هيچ كس به گناهى بالاتر از جهالت همسر و خانوادهاش همسر و اولادش ملاقات نمىكند من بگويم زنم راضى است با من دارد زندگى مىكند خدا راضى نيست اينجورى خدا مىگويد اگر تو مردى موظف هستى مسايل دينى زن و بچهات را تأمين كنى آگاهىهاى دينى زن و بچهاش را تأمين كند تأمين نكنى قيامتى دارى آن طرف خود اينها آگاهى مىشوند يك زمانى الان راضى هستند آن طرف كه آگاه بشوند پوست آدم را مىكنند ببينيد خيلى آيات و روايات داريم كه حكايت از اين قضيه مىكند كه زن و بچه فرزندان اهل اولاد افراد يك مملكت افراد يك محله يك شهر يك روستا اينها همه شكايت مىكنند از رئيس خودشان شكايت مىكنند اينها ما نمىدانستيم وضع اينجورى است ما نمىتوانيم بگوييم كه اينها راضى هستند با ما زندگى مىكنند زن و بچهام از من راضى هستند من نمىتوانم به رضايت اينها توجه بكنم كه من بايد ببينم اينها چى به سعادتشان هست مىخواهد خوششان بيايد از من يا خوششان نيايد من بايد قيامت جواب داشته باشم فرزند من شايد خوشش نيايد من بگويم هفت سالگى هشت سالگى نماز بخوان احكام را به او ياد بدهم از او نماز بخواهم از او تقيّد به دين بخواهم بدش هم شايد بيايد من بفرستم كلاس قرآن يا چيزهاى ديگر يا بگويم حجاب داشته باشد شايد از من راضى هم نباشند اما من كارى ندارم بچهام راضى است بهيارى از پدر مادرها به اين مسئله بيشتر اهميت مىدهند تا سعادت اخروى مىگويند بچهام ناراضى است اينجورى بچه راحتتر است اينطورى بچه بيشتر خوشش مىآيد فقط ببيند بچهاش چه جورى راضى است خانمم چه جورى راضى است خوب خانم تو شايد راضى نباشد مىگويد عوضش خانم من مانتويى بيايد بيرون يا فاكل بگذارد بيايد بيرون اينطورى عوضش راضى است از من هم شاد مىشود خوشحال مىشود سخت نگرفتهام به او آدم خوش اخلاقى هستم سختگير نيستم او راضى است ما نبايد كارى داشته باشيم كه ديگران از اعمال ما راضى هستند يا راضى نيستند نيروى زيردست ما راضى است يا راضى نيست ما بايد براى نيروى زير دستم به سعادتش عمل بكنم زن و فرزندم را بايد ببينم سعادتش چه چيز است نه اين كه رضايتش چيست ديگر دليل آورديم كه سعادت با رضايت يكى نيست رئيس يك مملكت رئيس جمهور يك مملكت بگويد مردم ما اينجور راضى هستند كه مثلاً الان آقاى هاشمى رفسنجانى رئيس دولت مردم چه جورى راضى هستند الان مردم كى مىگويند درود بر رفسنجانى زمانى كه مثلاً خيلى از عوام الناس اينجورى هستند زمانى كه گوشت باشد مرغ باشد برنج باشد همه چيز باشد ارزان هم باشد همه مىگويند ما راضى هستيم اما به هر كس هم مىگويى مىگويد اى بابا زمان شاه كى اينجورى بود وفور مملكت پر از همه چيز بود كى الان اينطورى است خوب او داشت چه كار مىكرد او داشت شش ميليون بشكه نفت را مفت، شش ميليون يعنى چيزى كه ما در مملكتمان هنوز صادر نكرديم توليد نكردهايم روزانه حتى ما در دوران جنگ هم اين كار را نكرديم او آن موقع شش ميليون بشكه توليد مىكرد مفت مىداد به آمريكا بله شش ميليون بشكه به هر كس بدهى روغن و برنج و گوشت و همه چيزت تأمين است يك اقتصاد وابسته هر وقت قطع شد قطع مىشود نفت هم تمام شدنى بود نفت را حساب كردند سى ساله تمام مىشود آن موقع تمام مىشد نفت فكر مىكرديد آمريكا به ما مفتى روغن و برنج مىداد گوشت مىداد به ما نمىداد كه مثل كارى كه با بقيه كشورها كرد مىرفت مىگفت اين جزيره را از تو مىخرم اين جزيره را بده تا ما مثلاً كار اقتصادى كنيم امتياز ديگر مثل امتياز تالبوت امتياز دخانيات كه ميرزاى شيرازى باطلش كرد تمام نبض اقتصاد يك مملكت را دست مىگيرند كه بخواهند چهار قران كمك بكنند فلان جزيره مال ما الان اينطورى شده ابرقدرتها مىروند مىخرند قسمتى از مملكت را يك جزيره را يك شهر را مىخرند يا فلان امتيازات اساسى را مىگيرند مىگويند امتياز نفت با ما هيچ كس حق سرمايهگذارى در قسمت نفت را ندارد همين بلايى كه سر آذرباييجان درمىآورد آمريكا، اگر مىخواهيد گوشت بيايد برنج بيايد روغن بيايد دست به نفت نزنيد نفت را ما استخراج مىكنيم گوشت و برنج هم مىدهيم بخوريد همه هم راضى مىشوند عوام الناس اينطورى فكر مىكنند ديگر اما آقاى رفسنجانى گفت بايد قيامت جواب بدهند كسى كه اينطورى فكر مىكند نمىتواند بگويد كه مردم همه راضى باشند يا راضى نباشند او اصلاً برايش مهم نيست مردم راضى باشند يا راضى نباشند او در درجه اول خدا بايد از او راضى باشد در درجه بعد مردم او فكر مىكند مملكت نسلهاى آينده هم دارد بايد تا قيامت جواب نسلهاى آينده را بدهد لذا بايد ببرد به سمتى كه الان خيلىها اينطور هستند فكر نمىكنند كه ما مثلاً از نظر فولاد چقدر پيشرفت كرديم از نظر نظامى چقدر پيشرفت كردهايم از نظر سيمان و آهن و پتروشيمى كه صنعت مادر است در دنيا چقدر پيشرفت كرديم كسى به اين فكر نمىكند كه اينها را جزء سعادت خودشان مردم نمىدانند سعادت ما اين است كه گوشت و روغن و برنج ما تأمين باشد شكممان سير باشد مردم هم همين جورى مىبينند اما آن كه آن بالا نشسته از ديدگاه ابدى نگاه مىكند او كه اينجورى نگاه نمىكند او مىگويد بايد من اين مملكت را بسازم يك طورى كه استعمار نتواند تسلط پيدا كند استكبار نتواند تسلط پيدا كند من بايد صنعت اساسى و صنايع مادر در اين مملكت راه بيندازم. امام فرمود استقلال آزادى و جمهورى اسلامى كه شما مىگوييد الان درصدى از آن پياده شده تا وقتى ريشههاى وابستگى اقتصادى را قطع نكنيد نمىتوانيم بگوييم ما استقلال داريم استقلال سياسى ما الان داريم فقط ولى نه استقلال فرهنگى داريم نه استقلال اقتصادى، تا استقلال اقتصادى فراهم نشود استقلال فرهنگى كه اصلىترين درجه استقلال است آن هم تأمين نمىشود بله از نظر سياسى مستقل هستيم نه شرقى و نه غربى واقعيت دارد هيچ كس نمىتواند به ما دستور بدهد مستقلترين كشور دنيا هستم اما از نظر اقتصادى چى كه بايد قطع كنيم اين ريشهها را ما هنوز وابسته هستيم مردم كه با اين كار ندارند خيلىها با اين مسايل كار ندارند كه حالا اين قدر سد راه افتاده اين قدر زمين زير كشت رفته اين قدر در كشاورزى ما خودكفا شدهايم اين قدر در صنايع نظامى در صنايع ما در پيشرفت كردهايم فقط كسى كه دارد درست فكر مىكند يعنى بحث او بحث رضايت نيست بحث سعادت و خوشبختى است با معيار درست كه آينده را هم دارد در نظر مىگيرد او هست كه مىتواند درست فكر كند و درست انجام بدهد فرزندان ما مىخواهند چه كار كنند در مقابل استكبار نسلهاى آينده مىخواهند چه كار بكنند نسل مسلمان شيعه مىخواهد چه كار كند بايد فكر بكنيم به اين قضيه پس اگر ما قائل بشويم به اين كه سعادت مساوى است با رضايت اين همه مستكبر دارند جنايت مىكنند در حق ديگران و راضى نگه داشتهاند آنها را نيازمندىهاى مادى آنها را تأمين كردند راضى نگه داشتند آنها را آنها ديگر اصلاً جنايت نكردند اصلاً ظلم نكردند چون حق ديگران را خوردهاند، چرا چون آنها را از نظر آگاهى آن قدر ضعيف نگه داشتهاند مستضعف فكرى به اينها مىگويند از نظر فكرى اينها مستضعف نگه داشتند كه اينها فكر مىكنند دنيا يعنى همين كه اينها دارند يك سرى از ديگر كشورها را با چيزهاى ديگر راضى نگه داشتند مثلاً با ورزش اگر كشورشان در جام جهانى ببرد شما اين برنامه را حتماً نگاه كنيد جمعه شبها نمىدانم الان ادامه دارد، به نام ورزش از نگاه ديگر حتماً تماشا كنيد كه فرض بفرماييد سياستهاى برزيل چگونه با جام جهانى پيوند مىخورد با سياستهاى خيلى از كشورهاى ديگر براى اين كه سر و صداى مردم را بخوابانند مثلاً چقدر سرمايهگذارى مىكنيد در فوتبال كه مثلاً جام جهانى را ببرند بعد خيلى از اين نارضايتىها كم مىشود چند دهه مردم را همين طورى نگه داشتهاند پدر مردم را درآوردهاند مفتخورىهاى زيادى، برزيل كشور بزرگى است الان بدهكارترين كشور دنياست حالا بگو فوتبال مىبينى رديف عالى دارد نمره خوب دارد آرژانتين رديف خوبى دارد. بعد بيا پشت پرده را نگاه كن پشت پرده را نگاه كن پشت پرده فوتبال چى است فقر فلاكت گرسنگى جنايات بدبختى، مردم را ميليونها نفر با فوتبال راضى نگه مىدارند همه مىگويند راضى هستيم پس رضايت ملاك سعادت نيست، اين نكته را فراموش نكنند دوستان كه استكبار و ظالمين هميشه سعى مىكنند با پايين نگه داشتن سطح آگاهىهاى مردم و اين كه اينها بو نبرند بله يك نعمتهاى ديگرى هم هست يك لذتهاى ديگرى هم هست يك خبرهاى ديگرى هم هست توقعات اينها را پايين نگه دارند تا اينها هميشه راضى باشند انسان كى ناراضى مىشود زمانى كه خبر داشته باشد كه او دارد دزدى مىكند و حقش را مىخورد و خودش مىتواند به خيلى جاهاى ديگر برسد الان محروم هستند مبارزين قبل از انقلاب اينجورى بودند اين بزرگانى كه الان انقلاب كردند امامقدس سره قيام كردند با اين سختى اينها براى چه راضى نبودند شاه حاضر بود اينها را سرتاپايشان را طلا بگيرد اگر مىخواستند همكارى كنند خود رسولاللَّهصلى الله عليه وآله ابوسفيان چقدر پيشنهاد داد ما بهترين دخترانمان را به تو مىدهيم بيشترين گوسفندها گاوها شترها بزرگ خودمان مىكنيم شما را ثروت به تو مىدهيم بىنيازت مىكنيم فقط حرف نزن، پا روى دُم ما نگذار مخالفت با ما نكن حضرت چى فرمود حضرت اگر خودش مىخواست مىگفت آره مثل خيلى از رهبرها بودند كه خودشان را فروختند به او پيشنهاد دادند رهبر يك گروه مبارز به او پيشنهاد دادند بيا ما فلان پست را به تو مىدهيم فلان پول را به تو مىدهيم راضى مىشد بعد مىگفت اعلى حضرت كمر بسته امام رضا هست و صلاح نيست ما با او مبارزه بكنيم اينها مسلمان هستند اسمش محمد رضا است از اين حرفها ما يادمان هست اينجا كه تظاهرات بود ماشينهاى شهربانى كه مىآمدند پشت بلندگو مىگفتند كسى امام رضاعليه السلام را خواب ديده گفته كارى با اين نداشته باشيد اين كمر بسته من است يك افسرى نشست پشت بلندگو مىگفت بعضى از آقايان روحانيون مگر خودشان را نفروختند خبر نداريم نمىشناسيم كه فقط اين مرجع باشد رساله بدهد بيرون يك پولى برسد خلاصه به اين بگويند آيتاللَّه العظمى بعد ديگر كارى نداشت مىگفتند نبايد مبارزه كرد با شاه درست نيست مردم را خونشان را كى مىخواهد قيامت جواب بدهد اينجا بود كه پناه مىبردند به چيزهاى مقدس، كى مىخواهد قيامت جواب بدهد اين همه خون ريخته شده مثلاً حرفهاى آمريكا را مىزنند بعد يواشكى قافيه را باخته بودند بعد مىگفتند آى كى مىخواهد جواب اين خونها را بدهد جوانهاى بىگناه چرا بايد بروند كشته بشوند اسير شوند دست و پايشان اينجورى بشود مىگفتند ديگر، امام فرمود ما در جنگ حتى يك لحظه از عملكرد خودمان پشيمان نيستيم همه آيا اينجورى بودند مىگفتند پشيمان نيستيم اى كاش نمىگفتيم خيلىها بودند مىگفتند اى كاش ما آن شعارهاى تند را نمىداديم يادتان هست چه كسانى بودند مىگفتند ما افراط كرديم شعارهاى تندى داديم خيلى زياده روى كرديم گفتيم مرگ بر آمريكا زياده روى كرديم جنگ جنگ تا رفع كل فتنه نبايد اينها را مىگفتيم اينها را مىگفتيم اينها حرفهاى گندهتر از دهانم بود بايد عاقلانه فكر كرد يك زمانى همين طورى بود در روزنامه بحث بود كه انقلاب ديگر دارد عقلگرا مىشود يعنى چه يعنى همه تا آن موقع ديوانه بودند از رهبر تا بسيجىها همه خُل بودند بعد حالا ديگر دارد يواش يواش دارد عقلگرا مىشود ديگر دارند عاقلانه فكر مىكنند ديگر الان فكرشان فكر روز است اينجورى دارند فكر مىكنند مىگفتند الان هم به بسيجىها مىگويند، مىگويند شما هنوز تفكر پنجاه و هفت دارى برو بابا از قافله عقب هستى »ان الذين اجرموا كانوا من الذين آمنوا يضحكون« مجرمين مىخندند به مؤمنين مسخرهشان مىكنند اين يكى را لباس بسيجى پوشيده اسلحه دستش گرفته برو جمع كن بابا اين حرفها چى است گذشت اين حرفها بعضىها هم از اين قالب مىآيند بچه چرا وقت تلف مىكنى بسيج هم شد آب و نان برو درس بخوان مهندس شو براى اين مملكت يك پزشك شو براى اين مملكت، مملكت پزشك احتياج دارد اين همه بسيجى رفتند كشته شدند كه چى اين تفكرات بود خيلىها بودند پدرها بچهها را اينطورى نصيحت مىكردند الان هم خيلىها هستند مىگويند چه افراطهايى، دعاى كميل، جمكران، بهشت زهرا، جبهه چه شعارهايى مىداديم الان خيلىها هستند كه حال و هواى جبهه را مسخره مىكنند اصلاً وقتى مىبينند خندهشان مىگيرد خيلىها هستند الان اين روحيه را دارند مىگفت ما چقدر ساده بوديم يك زمانى نماز مىخوانديم، يعنى نماز خواندن پَخمگى بود يك زمانى كار خُلها بود ساده بودند نماز مىخواندند الان خيلىها هستند نمازخوانها را سادهلوح و ابله مىدانند امام صادقعليه السلام مىفرمايد در آخر الزمان حزب اللَّهى را ابله و پخمه حساب مىكنند وقتى مىبينند مىگويند اينها چه خُلهايى هستند اينجورى مىگويند الان خيلىها هستند كه به حساب اين كه آدمهاى منطقى عقلگرا تحصيل كردهاى هستند نماز نمىخوانند روزه نمىگيرد اين را خلاف عقل مىدانند ريش گذاشتن را خلاف عقل مىدانند بايد ما بتراشيم صاف صافش كنيم ريش گذاشتهايم خلاف عقل است و خيلى از مسايل ديگر بايد دقت كنيم اين مسئله خيلى ريشه بزرگى دارد حالا چون نمىتوانم خيلى وارد اين قضيه بشوم اگر وارد اين مسئله بشويم بحث ديگرى اصلاً شعبه ديگرى بايد وارد آن قضيه بشويم من مجبورم در اين تذكرات اخلاقى كه داريم مىدهيم مسايل سياسى را هم عرض كنم بعضى وقتها چون لازم است آگاهىهاى سياسى براى دوستان بخصوص در اين ايام بماند بحثى ديگر داريم كه جدا كردن كمال رضايت هست از كمال لذت كه اصلاً كمال رضايت با كمال لذت فرق دارد انشاءاللَّه بعد خدمتتان عرض خواهم كرد.
والسلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته