سعادت و شقاوت
اين جلسه آخرين جلسهاى است كه پيرامون آرزو صحبت مىكنيم در جلسات گذشته به اين نتيجه رسيديم كه آرزو هر چند لازمه زندگى شهرى است و جزو ضرورى لاينفك زندگى انسان است امّا برابر سعادت نيست شرط رسيدن به سعادت است آرزو مثل يك تيغ دو دم مىماند كه به كمك آن مىشود به سعادت رسيد و اگر احتياط نكنيم مىتواند تو را از سعادت بياندازد اگر انسان به امور باطل امورى كه استحقاق ندارند كه بهشان علاقه پيدا بشود دل ببندد و آنها را آرزو كند از سعادت واقعى قطعاً منحرف مىشود و اگر چيزهايى را آرزو كند كه در راستاى سعادت واقعى هستند اين آرزوها او را به سعادت خواهند رساند و گفته شد براى رسيدن به سعادت بايد آرزو كنترل بشود يعنى هر آرزويى تضمين كننده سعادت انسان نيست آخرين نكتهاى كه در رابطه با آرزو اين جلسه مىگوييم اين است كه يكى ديگر از دلايلى كه آرزو رسيدن به آرزوها مساوى رسيدن به سعادت و خوشبختى كامل نيست اين است كه آرزو داشتن تابع معرفت و علم و شناخت انسان است يعنى چه يعنى خيلى از امور هستند كه سعادتبخش هستند ولى به خاطر اين كه انسان از آنها آگاهى ندارد و جاهل است اينها را آرزو نمىكند و متقابلاً امورى هستند كه ضد سعادت بشر هستند و بشر به خاطر نادانى و يا هوسبازى آنها را آرزو مىكند پس صرف اين كه انسان آرزو داشته باشد و به آرزويش برسد خوشبخت نمىشود قاعدهاش هم اين است كه من قبلاً عرض كردم به جاست كه يك مرتبه ديگر عرض بشود و آن اين بود كه طلب مجهول مطلق جهان است يعنى چيزى كه كاملاً مجهول است و هيچ آگاهى انسان نسبت به آن ندارد آن را طلب هم نمىكند هوس هم نمىكند شما كى هوس يك چيزى را مىكنيد كى به چيزى دل مىبنديد و مىخواهيد و آرزو مىكنيد و دوستش داريد زمانى كه يك آگاهى نسبى نسبت به آن پيدا بكنيد امّا اگر همچين چيزى را شناخت نداشته باشيد و از دايره آگاهى شما خارج باشد انسان كه چيزى را نمىداند كه هوس نمىكند كه چيزى كه نسبت به آن آگاهى ندارد هوس نمىكند كه مثلاً فلان غذا است كه تابه حال نخورديم ممكن است غذاهاى بسيارى از خارج از كشور ماهى نخورديم اصلاً هيچ وقت هم هوسشان را نمىكنيم نه اسمشان را مىدانيم نه هوسشان مىكنيم متقابلاً غذاهايى در ايران است كه كسى كه در ايران نيست هوس نمىكند امّا وقتى آمد و وارد ايران شد و از اين غذا خورد چه بسا باز هوس مىكند هوس، ميل، آرزو، محبت، كى ايجاد مىشود زمانى كه انسان برخورد بكند و در اين برخورد بهرهبردارى بكند يك هزى يك بهرهاى ببرد و بعد آرزو كند لذا نمىتوانيم بگوييم سعادت و خوشبختى برابر است با آرزوها چرا چون امور زيادى هست كه واقعاً سعادت بشر در آنها است بشر به خاطر اين كه جاهل است نمىخواهد آن را اصلاً آرزو نمىكند آن را و چه بسا امور ضد آن را آرزو بكند به خاطر همين نادانىاش و يا اسارت دربند هواى نفسانىاش آنها را آرزو كنيم مثال واضح آن يك بچه است شما به آن بگوييد بچه پنج ساله شما آرزويت چيست خوب ما واقعاً به عنوان يك انسان آن آرزو خود را مىگويد مثلاً من دوست دارم يك موتور داشته باشم يا يك دانه مثلاً ماشين داشته باشم يا خيلى بزرگى پدر و كسان ديگر را ديده باشد آرزو مىكند يك دانه ماشين يا تراكتور يا اتوبوس داشته باشد يا اين كه راننده قطار بشود يا به يك دختر چهار پنج ساله به آن بگويى تو چه چيزى دوست دارى دختر چه مىتواند بخواهد مثلاً يك عروسكى كه حرف بزند يا يك شغلى را توى خانمها ببينى و بگويى مىخواهم پرستار بشوم مثلاً معلم بشوم مىخواهم چى بشوم چى بشوم اين حدش است ديگر بيشتر از اين ديگر نه يا يك شغلى را انتخاب مىكنند يا يك شغلى را آرزو مىكنند و دوست دارند به اين برسند خوب اين بچه است ديگر از يك دختر بپرسى كه نمىگويد من يك شوهر خوب مىخواهم و يا يك پسر پنج ساله به آن بگويى تو چه مىخواهى بگويد من يك زن خوب مىخواهم بزرگ شوم با اين خصوصيت نه يا يك خانه مىخواهم نه شما يك دوچرخه را به او بدهيد و كليد يك خانه را به او بدهيد مىاندازد دور مىگويد خانه مىخواهم چكار چرا چون شعاع درك بچه همين است بيشتر از اين نيست ديگر نهايتاً اگر لزوم اطلاعات جمعى زياد بشود مثلاً بچههايى توى تلويزيون هستند مىگويد من مىخواهم هنرپيشه بشوم بعداً هم اين كه مىماند همين خاطرات و آرزوهاى دوران بچگى منتقل مىشود به جوانى و نوجوانى و مىبينى كه در خيلى از نوجوانها هنوز همان آرزوهاى دوران جوانى هست يك ذره قوىتر است مثلاً آنجا اگر يك عروسك يا يك ماشين كوكى مىخواست الان مثلاً يك ذره بزرگتر است مثلاً آرزو دارد يك خلبان بشود و يك هواپيما داشته باشد كه بتواند پرواز كند اين را مىخواهد ديگر بيشتر از اين نه مثلاً آن موقع يك اسباب بازى ساده مىخواسته الان علم پيشرفت كرده و دستگاه آتارى آمده و دهها بار مىشود باهاش بازى كرد آرزوى اين را مىكند يا مثلاً من يك آتارى داشته باشم و با آن بازى كنم ببينيد ميزان علم و شعور و آگاهى افراد در نوع آرزوهايشان تأثير دارد امّا اين كه واقعاً همان چيزهايى را كه آرزو مىكنند درست در سعادتشان هست خير اين جورى نيست هميشه اينگونه نيست تاريخ ثابت كرده كه اكثر افراد آرزوهايى را مىخواهند كه هيچ موقع آن آرزوها در جهت مصالح و منافع خوشبختى آنها نيست الان شما مثلاً در تلويزيون مىبينيد فرضاً شبها مصاحبه مىكنند يك خبرنگارى مىكنند يك خبرنگار آقا و يا يك خانم سوال مىكنند مثلاً به نظر شما آدم خوب است در زندگى هدف داشته باشد يله مگر مىشود آدم هدف نداشته باشد بعد مىپرسد هدف شما چه چيزى است او هم تعارف همين جورى را مىگويد يك دانه مثلاً پزشك خوب بشوم و هدفم اين است كه بروم در دانشگاه يعنى انسان اينقدر سقوط پيدا مىكند كه شعاع زندگىاش تا كجاست و به عنوان يك انسان خوشبختىاش در شغل است ببينيد چگونه سقوط مىكند انسان من برسم به اين كه دكتر بشوم و هيچ اصلاً تمام آرزوها توى همين صدا و سيماى خودمان از طرف افراد ابراز مىشود جوانها و پسرها هيچ كدام يك آرزويى نيست كه با همتى انسان پيوند خورده باشد يعنى اصلاً با شعاعى كه خدا شما را آفريده جور در نمىآيد ديدگاه ابدى و وسعت ابدى نيست ديگر نهايتش هم همين حدودهاست ديگر خيلى خيلى رشد كنم اين است كه راه پيدا كنم در دانشگاه الان موفقيت درسى دارم رساندم به اين و دكتر بشوم و شدم و آرزوى من اين بود كه بچهام دكتر بشود شد اين است ديگر به هر حال يا متقابلاً انسان چيزهايى را آرزو مىكند كه اصلاً به سعادتش نيست. به مصلحت آن نيست ميزان آگاهىاش همين است يعنى نوع آرزو تابع معرفت و شناخت است اولاً طلب مجهول مطلق جهان است يعنى چيزى كه انسان به آن شناخت ندارد محال است كه طلب كند ثانياً آن مقدارى كه مىفهمد آرزو مىكند مىگويند بسته به اين است كه به چقدر كمال رسيده باشد از چقدر كمالات اطلاعات داشته باشد چقدر كمال سراغ داشته باشد ديگر آن حد آرزويش را نشانه مىگيرد و مىگويد من مىخواهم آن بشوم آن مقدارى كه انسان مىفهمد امّا آيا دانش بشر مطلق است آگاهى او با جهل آميخته نيست با هواى نفس آميخته نيست عقل او عقل كل است همه چيز را درك بكند تمام سعادت و واقعيات را شناخت داشته باشد و صرفاً با تكيه بر دانش خودش و تجربه خودش بگويد من فلان چيز را آرزو مىكنم من هم به سعادت مىرسم واقعاً خوب اين گونه نيست در روانشناسى جاهل عرض كرديم كه يكى از خصوصيات جاهل اين بود كه »الجاهل يستوحش مما تعينن به الحكيم« شخص جاهل از آن چه كه شخص حكيم نسبت به آن انس دارد و از آن لذت مىبرد و خوش است با او شخص جاهل وحشت مىكند با آن شما الان داريد درس مىخوانيد كار خوبى داريد مىكنيد كار عاقلانهاى است درس خواندن و تحصيل علم يا مثلاً مىآيند توى اين جلسات مىنشينند با حوصله هر هفته راه دور و درازى را طى مىكنيد و مىآييد اينجا خوب حالا انس هم داريد مىآييد مىنشينيد اينجا و كلام اهل بيت و قرآن است حكيمانهاى را ياد مىگيريد امّا آيا همه همين جورى هستند شما در اطراف خودتان سراغ نداريد بيايند بنشينند توى اين جلسات و حالشان به هم بخورد اصلاً خندهشان بگيرد و اصلاً كسل بشوند و بلند شوند بروند چرا خوب چرا اينها اينجورى هستند آن الان به آن بگو فيلم سينمايى پايش شروع مىكند به در زمين مىگويد الان بلند شوم بروم از دستم در نرود يا مثلاً فيلم ويدئو يا عروسى است امشب بروم شكمم را بچرانم آنجا يا چيزهاى ديگر برويم با رفقا بگرديم با ماشين و موتور و پارك و بوق بوق يا مسايل ديگر اينقدر مىخواهند ديگر اگر قرار بود اينجورى باشد كه جمعيت اينقدر حمله و منطقه جمعيت اينقدر ندارد حالا شما پنجاه نفر آمديد اينجا نشستيد همه اينجورى نيستند همه آيا اهل مطالعه هستند نه همه اهل علم و عبادت و مسجد هستند همه اهل توجه به مطالب علمى هستند بلند شوند بروند دانشگاه درس بخوانند رياضيات فيزيك شيمى پزشكى بخوانند نه يك عده اصلاً مسخره مىكنند بىكارند درس مىخوانند يستوحش يعنى وحشت مىكند از آن چيزى كه آدم فهميده با آن انس دارد مىترسد زود حوصلهاش هم سر مىرود كتاب بگويى اصلاً نمىتواند بخواند اصلاً باز مىكند كتاب را تمام دلش مىگيرد مسجد مىآيد همينطور صرف از درس خواندن و ديپلم هست باز مىبينى مىترسد صرف از دانشگاه رفتن و حوزه رفتن و مدرسه رفتن و مدارج علمى و الهى را طى بكند نه مىترسد حرف از قرآن و آموزش قرآن است مىترسد و نمىآيد جلو تنفر درش هست ترس از فلسفه، فقه است حديث است باز مىبينى هيچ انسى درش نيست جاهل اينجورى است جاهل از خصوصياتش اينجورى است آنچه كه عالم با آن انس دارد او از آن وحشت دارد خود ما هم همينطور بوديم خود ماها هم خيلى كارها كه الان داريم مىكنيم يك موقعهايى خوشمان نمىآمد بكنيم فرار مىكرديم از آن مىترسيديم ديگر الان مىگوييم اى بابا ترسى هم نداشت خيلى هم لذت دارد خيلى هم خوب است خيلى هم جالب است چون فهم ما زيادتر شده افزايش پيدا كرده نسبت به اين كار انس پيدا كرديم قبلاً نه شايد خيلى هم بدمان مىآمد مثلاً شايد از شنيدن مطالب دينى از جلسه قرآن بچه را نگاه كن مثلاً شما الان مىخواهى بنشانى سر جلسه من يادم است بچه كه بودم خيلى كوچك بودم پدرم تابستانها آن موقع درس مىخوانديم درسمان هم خوب بود و زياد هم مىخوانديم بعد تابستانها را مىگفتيم ولمان كنيد برويم يك ذره بگرديم براى خودمان راحت باشيم خودمان را توى چشمه على و كوههاى اطراف خفه مىكرديم يا درون آب بوديم يا در بيابانها ملخ مىگرفتيم و يا براى جوجههايمان غذا جمع مىكرديم از اينها يا فوتبالى بازى مىكرديم يا بازىهاى ديگر بابا صبح به صبح مىخواست ما را ببرد سر جلسه قرآن تابستان مىگفت كه برو اسمت را بنويس جلسه قرآن بعد ما نمىرفتيم فردا مىگفت اسمت را نوشتى يك بهانه ديگر مىآورديم همين جورى تابستان مىگذشت دوباره تابستان بعد مىگفت برو ديگر ببين همه بچهها دارند مىروند ما نمىرفتيم باز يك تابستان در مىرفتيم سال بعد خودش مىگرفت دستمان را مىبرد سر آن كلاس و اسممان را مىنوشت بعد مىگفت حالا برو سر كلاس بعد ما مىرفتيم سر كلاس يواش يواش لذتش مىآمد يواش يواش ذائقهاش را درك مىكرديم مىرفتيم و مىآمديم با شوق و ذوق مىرفتيم ولى تا وقتى آدم ادراك نمىكند اين را فرار مىكند كه اينها چه بىكارند حيف نيست چشمه على را آدم ول كند بيايد سر كلاس قرآن بنشيند اَ اِ اُ از اين چيزها بخوانيم اينجورى بود ديگر ولى وقتى مىروى مىنشينى لذت مىبرى روح مطالعه پيدا مىكنى همينطور بعد كه روح مطالعه پيدا مىكنى همين طور مثلاً هم سنهاى ما آن موقع يك قِران مىگرفتند روز به روز من يادم بود كه اصلاً پولم را خرج نمىكردم و اين يك قِران يك قرانها را جمع مىكردم مىشد پنج زار پنج شنبه به پنج شنبه مىرفتم يك كيهان بچهها مىخريديم كه مثلاً مطالعه كنم بقيه در مدرسه آلاسكا و شانسى و نرمك و از اين چيزها خلاصه استفاده مىكردند ما نه ما نگه مىداشتيم وقتى ذائقهاش آمده بود كه اين چه هست بعد اصلاً راحت خرج نمىكرديم بقيه اصلاً نمىتوانستند خرج نكنند اگر شده من يادم است كه هم كلاسىها پول قرض مىگرفتند كه آلاسكايشان قضا نشد و حتماً بايد مىخوردند ولى ما اصلاً خيلى راحت نمىخورديم فقط حواسمان به پنجشنبه بود كه روز پنجشنبه بيايد اول كله صبح مىرفتيم دم مغازه واى به حال يارو كه اگر كيهان بچهها دير مىرسيد پاشنه در را مىكنديم تا كيهان بچهها مىرسيد چند بار صبح مىرفتيم تا مىرسد به تو همان سنين كوچك جدول طرح مىكرديم اين قدر جدول حل مىكرديم كه اين انس را ما داشتيم ولى قبلش همهاش فرار مىكرديم جاهل اينجورى است كسانى كه اهل عقل هستند انس دارند با خيلى از كارها جاهلها ندارند ما هميشه در جهل هستيم يعنى به هر حال مقدارى از جهل همراهمان است آميختگى داريم لذا آرزوها اين كه بگويم من آرزو دارم مثلاً برسم به فلان جا چه كار بكنم معلوم نيست با سعادت شما تنظيم شده باشد يا نه هر آرزويى نه حتّى هر شغل مباحى هم نه انسان ويژگيهاى خودش را بايد بشناسد واقعاً چه بسا پزشكى كمك بكند براى يك نفر ولى براى يك نفر آفات بزرگى دارد به فساد مىكشندش دانشگاه براى يك نفر بسيار خوب است ولى براى يك نفر آفت بزرگى است تحصيلات عاليه مىرود دانشگاه خلقش تغيير مىكند مبتكر مىشود فاسد مىشود روحيهاش خراب مىشود آن وقتها نماز مىخواند ولى الان نه يك خانمى آمده بود از شاگردان ما خانم خوبى هم بود انصافاً خيلى محجوب متدين، حزب الهى، بعد چند سالى هم بود مىآمد سر كلاس ما بعد زد و دانشگاه قبول شد و يك روز ديدم وقت گرفته آمده پيش من گفتم خوب چيه گفت مىخواهم چادر سرم نكنم مىخواهم مانتويى بشوم آنجا محيطش نمىشود آن بسماللَّه اين چه درس نامباركى است كه نرفته مىخواهى چادرت بگذارى كنار كه الحمداللَّه متنبه و آگاه بود من متنبه كردم نه الحمداللَّه اين كار را نكرد و فهميده بود يا آقايان ديگر نماز اول وقتى، هيئتى، سينه زنى، بسيجى، دانشگاه كه قبول مىشود يواش يواش خراب شد اصلاً ديگر از اين چيزها خبرى نبود بعد تازه آقا برايش اُفت دارد كه براى امام حسينعليه السلام سينه بزند حتّى يعنى خيلى به آن بر مىخورد اگر بگوييم كه دستت را بلند كن سينه بزن خيلى اگر رودروايستى گير كند بنشيند آن گوشه يواش چهار تا سينه بزند مثلاً آن موقع مياندار بود لخت مىشد دو دستى مىافتاد وسط الان خيلى بهش برمىخورد و خيلى افت برايش است كه براى سيدالشهداعليه السلام بخواند حالا يا نماز يعنى الان بعد از انقلاب كمتر شده آن موقع اگر يك دكتر نماز مىخواند همه شاخ درمىآوردند اِ اِ مگر دكتر و مهندس هم نماز مىخواند مثلاً اگر انشاءاللَّهى مىگفت يا يك انگشترى به دست داشت همه تعجب مىكردند اين دكتر خدا را قبول دارد اصلاً همه تعجب مىكردند خدا بايد خيلى خوشحال باشد كه اين دكتر قبولش كرده خلاصه پذيرفتند مثلاً اينطورى بود كمابيش هم هنوز همچين چيزى است در اذهان هنوز پاك نشده اگر بخواهند حرف بزنند مثلاً با بسماللَّه الرحمن الرحيم شروع كنند يا اين كه مثلاً نماز بخوانند خيلى تعجب مىكنند خوب اين درس خيلى نامباركى است و او را از هستى از حقيقتش ساقط بكند و از ابديت بياندازد پس بايد ديد كه واقعاً با چه ديدى ما به آرزوها نگاه كنيم اين بسته به اين است كه چقدر معرفت داريم خودمان را بشناسيم تا خودمان را خوب نشناسيم همه آرزوهايى كه مىكنيم ضعيف است يعنى كم مىخواهيم پست پسنديم بد مىخواهيم براى خودمان قوى نمىخواهيم نمىدانيم كه ماها انسانيم و به كجاها كه مىخواهيم برسيم همه آرزوهايى كه مىكنيم در همين زندگى دنياست و دم مرگ هم هيچ فايدهاى ندارد و باطل مىشود خوب من يك آرزويى كنم يك كمالى مد نظر داشته باشم كو تا ابديت به دردم بخورد حالا اگر دانشگاه است با اين دانشگاه طورى پيوند برقرار كنم كه اين دانشگاه تمام بشود يك راه رشد براى آخرتم اگر كار تجارت است همين طور »الكاسب حبيب اللَّه« گفتند كاسب درست و حسابى دوست خداست اگر تجارت و بازار است همين طور اگر حوزه و دانشگاه است همين طور اگر بازار است همين طور به هر حال درست بايد پيوند بزنند و ببينند انسان به كجاها مىتواند برسد يكى از بدبختىها و بزرگترين گناهان اين است كه پردهها كه كنار مىرود روز قيامت انسان مىروند كه كجاها مىتوانسته برسد و چقدر خودش را دست پايين و پست گرفته با يك حيوان اشتباه گرفته ديگر مثلاً در خيابان يك ماشين را مىبيند رنگ متاليك مدل بالا مىگويد اى كاش من هم داشتم من چى كم داشتم من چى كم دارم خلاصه در دانشگاه با درس با پول درآوردن با تجارت كار آزاد حلال و حرام را قاطى بكنند خلاصه تو اين ماشينه بنشينند تا عقدهشان خالى بشود خيلىها عقدهشان لباس هست انگشتنما شدن هست با لباس امّا در دين چى انّ اللَّه يغبض شهرت اللباس خداوند از شهرت لباس بدش مىآيد متنفر است در درگاه خدا انسان يك لباسى بپوشد كه حالا خيلى شيك و گرانقيمت باشد همه با دست او را نشان بدهند بگويند ببينيد چه لباسى دارد چقدر خوشگل و گرانقيمت و چقدر مدل بالا يا ماشين اصلاً اينجور شهرتها را خداوند تنفر دارد انسان را بدبخت و ساقط مىكند انسان خودش در آن ماشين مىنشيند مىفهمد ديگر خودش نيست اصلاً تغيير مىكند لذا برخوردش هم با بقيه تغيير مىكند خوب اين چيست آهن و رنگ و نفت و پلاستيك و چهار تا پيچ و مهره كردند و سر هم سوار كردند شده اين بعد آدم مىرود درونش از خودش درمىآيد اصلاً يك جور ديگر مىشود خوب اين چيست كه من آرزويش را بكنم يا خانه مثلاً فلان خانه فلان مبلمان يا فلان چيز ديگر در همين چيزهاست خودش را با حيوان عوضى مىگيرد و نمىفهمد كه چقدر اشتباه كرده و يكى كردن با حيوان قرآن مىفرمايد كسى كه اين چيزها را خواست از حيوان پستتر است تو قوايى بالاتر از حيوان داشتى تعطيل كردى همه را اصلاً شكوفا نكرده آن قوا را اين ماشين را چشمش مىگيرد آرزوى اينها را مىكند همچين حريصانه احساس فقر مىكند احساس ذلت مىكند كه چرا ما نداريم نبايد انسان احساس حقارت بكند انسانى كه خودش را بشناسد هيچ وقت در مقابل امور دنيايى كه فرمود »جيفة و طالبها« كلاغ يك مردارى است و طالب آن سگ است هيچ گاه دچار حقارت نمىكنم اگر احساس حقارت كردى تو اين مسايل از لباس يك كسى از خانه يك كسى حقوق يك كسى شغل يك كسى ماشين يك كسى بدان كه خودت را نشناختى و اشتباه گرفتى به هر حال اينجورى هستند بعضىها خودشان را اين قدر شناختند كه مثلاً خوب بخورند اين زندگى است ما مىكنيم بعضىها چه غذاهايى كه نمىخورند چه چيزهايى كه نمىخورند چه چيزهايى كه سر سفرهشان نيست خدا نكند كه انسان قبل از اين كه آمادگى روحى داشته باشد يك موقع پاى يك سفره ناجور دعوت شد يك سفرهاى كه درونش انواع و اقسام غذاها را ريخته باشند آن موقع ديگر آدم روحيهاش را از دست مىدهد به يك جاى شيك و ترتميزى دعوتش مىكنند يادش برود خودش را خيلى بد است بايد بدانيم كه اينها شأن ما نيست حضرت آيتاللَّه جوادى آملى حفظاللَّه مىفرمودند اگر چون پيغمبرصلى الله عليه وآله به عنوان انسان كامل بايد در همه كمالات از همه افراد بالاتر باشد امام و رهبر اينجورى است و در كمالات واقعى بشر بايد از همه بالاتر باشد ايشان مىفرمودند اگر پول داشتن و ثروت و اين امور دنيايى كمال بود خداوند از پيغمبر دريغ نمىكرد پيغمبر بايد پولدارترين و ثروتمندترين باشند اگر اين كمال است در حالى كه شديداً پيغمبر اين مسايل مورد بغضش بوده و اگر تعريفى هم از ثروت و مال كرده گفته »نعم العون الغنا على التقوى« ثروت يار خوبى براى تقوى است فقط چون تقوى است و در جهت تقوى است ثروت خوب است نه مستقل از تقوى و ابديت هيچى اعتبار ندارد و همه چيز مضر است مستقل از شأن واقعى انسان است امام سجادعليه السلام روزى لباسى برايشان يك لباس خيلى شيكى بود پوشيدش ديدند حضرت هى مِن و مِن مىكند يك ذره چند قدمى مىرود بعد مىايستد و يك نگاهى به خودش مىكند رفت درش آورد گفت كافى است به علىبن الحسين گفت من اين پيراهن را پوشيدم ولى انگار كه ديگر علىبنالحسين نيستم اين لباس را درآورد براى همين همه مىگويند تو شأن خودتان باشد شأنتان را فراموش نكنيد خيلىها الان عقدههاى مختلف دارند قرضدار است امّا مىزند تا يك ماشين بخرد و بنشيند پشتش هستش گروه ترش است امّا مىزند به اين كار ندارد لباس درست و حسابى بپوشد يا مثلاً كمك پدر و مادرش بكند يا غذاى مناسب بخورد امّا مثلاً فلان لباس را بايد تهيه كند يا لباسش مشكل دارد قرض مىكند كه حتماً لباسم اينجورى باشد اگر الان به يك جوانى بگويى آقا لباست را وصله بزن بدش مىآيد ناراحت مىشود لباس وصلهدار بپوشم شأن من كم مىشود ولى چقدر خوب است روح آزاد باشد از اين قضيه چه اشكالى دارد كفش را يك بار ديگر بدهى بدوزنش لباست را بدهى بدوزند چه اشكالى دارد حضرت زهراعليها السلام سلمان مىگويد به آدم خدمت خانم ديدم وقتى چادر سركردند شمردم چادر حضرت دوازده وصله داشت خوب آن حضرت زهراعليها السلام ما از آن بزرگتر و مقربتر چه كسى را داريم كه امامقدس سره فرمود اگر مرد بود جاى پيغمبرصلى الله عليه وآله بود قطعاً اگر مرد بود جاى رسولاللَّه بود خوب افت دارد براى حضرت زهرا كه لباسش وصله بخورد چه افتى دارد چون حضرت ارزش را به تكه آهن و پارچه و موى سر، ادكلن و عطر نمىبيند كه اگر واقعاً ارزش انسان با اين تأمين مىشد مدل عينك، به جاى خودكار بيك نمىتوانند يك خودكار ساده بيك جيبشان باشد بايد حتماً ششصد يا هفتصد تومان بدهند يك خودنويس بالا بگيرند اگر يك موقع با خودكار نوشتند كسر شأنشان مىشد خيلىها تمام عمرشان را مىگذارند توى اين كار برسند به پست و لذت جنسى و زن بيشتر، پول بيشتر غذاى بيشتر، لباس بهتر تمام عمر توى همين مسايل است بعضىها آنقدر كه از علم لذت مىبرند از هيچى لذت نمىبرند داريم كه يكى از طلبهها صبحها يا موقعى كه يك مطلب علمى را كشف مىكرده در حجره داد مىزده كه كجاست شاهزادهها از اين لذتى كه من دارم مىبرم با علمم يكى مىبينى يك جوان چنان با قرآن محشور است كه توى روز اگر چند بار قرآن نخواند آرام نمىگيرد چنان با خدا محشور است كه اگر يك ذره دير گريه بكند يا دير با خدا حرف بزند دلتنگ مىشود اين هم يك آرزو و كجاست شاهزادهها از اين لذتى كه من مىبرم آنها هم ببرند يا لذت عبادت خيلىها هستند حالا آن كه لذت عبادت را نمىبرد فرقى هم نمىكند آن هم كه لذت عبادت را نمىبرد مثل يك بچه است كه وا داشتن از درس خواندن لذت مىبرد ولى آن نمىبرد عبادت هم همينطور است عبادت هم شأنى از شئون است كه اگر مثلاً كسى دركش نكرده بگويد خوب حالا اين براى چه اين قدر سجدهاش طولانى است قنوتش اين قدر طولانى است چرا اين قدر راحت ذكر مىگويد يا زيارت عاشورا مىخواند مفهوم نيست يك نفر مىنشيند زيارت عاشورا مىخواند چه معنى دارد يا مثلاً نوار گوش مىدهد نوار حاج منصور يا مداح ديگر مىگذارند گوش مىدهند ولى ديگرى اگر ترانه گوش نكند مىميرد اصلاً نمىتواند درك بكند من دوران جنگ بود كه عمليات بدر بود يك حادثه برايم اتفاق افتاد قبل از عمليات ما را آوردند بيمارستان در همان منطقه در آنجا با يك جوانى آشنا شديم من همان موقع فهميدم كه اين به اصطلاح در خط بچه حزبالهىها نيست بر حسب اجبار سربازى آنجا بود زخم معده گرفته بود و او را به بيمارستان آورده بودند اصلاً به رويش نياوردم كه آن جورى هستى رفيق شديم با هم خيلى اين مدت دوست شديم يواش يواش مىديد ما داريم نماز مىخوانيم و گاهى اوقات زيارت عاشورا مىخوانديم بچههاى بسيجى هر كدام با آن حال بودنشان مىآمدند سر مىزدند مىديد اينها را من هم هيچ ازش نمىپرسيدم نماز مىخوانى نمىخوانى من هم مثل بقيه بچه بسيجىها با آن رفتار مىكردم صفا مىكرديم اين خوب خودش خودش را مىشناخت ديگر او هم مىديد كه ما داريم با او اينجورى رفتار مىكنيم هويت جديد پيدا مىكرد خيلى اُنس گرفته بود بعد حالا كارى ندارم هواپيما آمد و ما را آورد من هم حالم خيلى خراب بود در آن وضعيت نمىتوانستم از او اسم و آدرس بگيرم ولى لحظه آخر كه داشتم از او جدا مىشدم در آمبولانس ديدم شديد دارد گريه مىكند بعد مىگفت كه با گريه من آن كه فكر مىكنى نيستم داد مىزد گريه مىكرد توى ماشين من چند وقت در بيمارستان نوار موسيقى گوش نكرده بودم داشتم مىمردم مثل يك سيگارى و معتاد كه اگر نرسد به آن مىميرد مىگفت من اينجورى هستم مىگفت اولين حزبالهى هستى كه من توانستم باهاش اُنس بگيرم حالا حرفهاى ديگرى زد و اين خرابى حال ما و تفاوت بيمارى ماها را از هم جدا كرد و ديگر او را نديدم خدا هر جا هست موفقش كند ولى مثلاً اين مجله كه من يك روز است كه نوار گوش نكردم اين از اين لذت مىبرد يا مىبُرد يكى اگر نماز نخواند يا يك هفته زيارت عاشورا نخواند مىميرد تمام غم عالم او را مىگيرد چنان شعف و شور و روشنايى دلش را مىگيرد مجلس عزاست ولى شادى معنويت غير از شما در روز عاشورا باز هم شعف دارى، شادى معنويت دارى درست است عزادارى امّا آن غم خيلى شادى دارد بعضى از غمها است به قدرى لذيذ است كه خدا نصيب كند اين غمها را انسان غم دارد ولى شالوده اين غم انگار با شادى درستش كردند اين غزل معروف الهى غمشهاى را برايتان بخوانم.
من طائر قدوسيم، مرغ گلستان نيستم، مست مىلاهوتيم، زين مىپرستان نيستم، هر روز چون آه سحر گردم زكويت در به در..... سلطان كجا، شب اينها كجا، گر من فقيرم هر شبى دارم زيارب ياربى، يك سرى به مناجاتهاى اهلبيتعليهم السلام بزنيم ببينيم چگونه با خدا انس دارند با خدا بده بستان دارند هر شب با خدا و آن كجا كه يك نفر دچار جيفه بشود، خيلى فرق است اين خاكيان تيره دل هستند و غرق آب و گل، من دل بران ماه چون گل بستم كزانيان نيستم من از اينها نيستم كه خودم را اين قدر پست كنم، بعضى از جوانان را ما ببينيم خودكشى كرده براى چه دختر را مىخواسته به آن ندادند خودش را كشته نفت ريخته خودش را آتش زده اصلاً چقدر سقوط است براى يك بشر، يكى مثل بلال حبشى است سياه پوست تازه زبانش قشنگ نمىگشت كلامش درست بيان نمىشد مىرود اتفاقاً خواستگارى يكى از دخترهاى قشنگ شهر او كه چقدر عزيز است »وللَّه عزت والرسول و للمؤمنين« عزت براى خدا و رسولش است »و ان تزوجه...« اگر به ما مىدهيد دخترتان را خدايا شكرت نمىگويد اگر ندهيد من در عشق شكست مىخورم خودم را مىكشم از پشت بام مىاندازم تكه تكه مىكنم هم خودم را مىكشم هم تو را مىكشم مثلاً الان اينجورى است تو اين مشاورهها مىبينم پسر اينجا نشسته مىگويد اگر ندهند به من هم خودم را مىكشم هم او را اصلاً اسيد مىپاشم در چشمش ديگر هيچ كس نگاهش نكند تفكرات اين چنينى يا خودش را دار بزند يا بسوزاند كارهاى اينجورى براى اين است كه خودش را نمىشناسد گرفتار است بدبخت است جاهل است ارزش خودش را نمىداند بچه است روح ضعيف است اين خاكيان تيره دل مستند و غرعتد آب و گل، من دلبران ماه چون گل بستم و از آن نيستم خود مرحوم الهى غمشهاى دزد خانهاش را زده بود به آن گفتند كه دزد خانهات را زده گفت ولش كن من اصلاً حال ندارم قيامت بايستم وقتم را تلف كنم براى اين دزد بىكار نيستم آنجا بايستم بگويم حالا تلويزيون و فرش و كجا بردى يالا بايست كولى به من بده نمىشود اصلاً از اين حرفها نمىزد شما خودتان ده تومان فرضاً يك مجلس مهمى داريد جلسه بزرگى است شخص محترمى آمده پيش شما مىبينيد كه چگونه از اين مايه مىگذاريد حالا دو تومانتان هم گم شد مىرويد بگرديد زير دست و پا دو تومانتان را پيدا كنيد كسى نمىايستد آنجا اين كار را بكند يك شخصيت بزرگ پيش شما هست مىخواهيد در محضر او باشيد آدم كه دنبال چهار تومان پول گمشدهاش نمىگردد بچهها برعكس شما بچهها را ببريد در مجلس شاه اصلاً كسى شاه را تحويل نمىگيرد بچه چشمش به انار و سيب و گلابى جلوى شاه است شاه رويش را برگرداند و آن يك تك بزند مثلاً انار را بردارد بچه اين است شما در مهمانىها بچهها اصلاً پرستيژ را رعايت نمىكنند كسى كارى ندارد اصلاً با اين چيزها كه آن مثلاً حواسش به آن بچه اينجورى است نه آداب را رعايت مىكند نه زشت است و بد است را مىفهمد مادر هى مىزند روى دست خودش اى جز جگر زده، ذليل مرده آخر اين چه كاريست مىكنى بعد مىبينى كه اصلاً فكر اين چيزها نيست فكر اين است كه مز اول را برداشت و خورد دومى را هم بردار توى اين وادى هست ولى آدم بزرگها همچين مىنشيند اگر دلشان هم بخواهد بيچاره همين جور ساكت مىنشيند بعضى وقتها اينقدر مجلس محترم است كه اصلاً كسى فكر اين چيزها به سرش نمىزند آن قدر مجلس بار دارد اين قدر مجلس تغذيهاش از طريق ديگر دارد صورت مىگيرد تغذيه معنوى آن قدر دارد آن قدر غذاهاى معنوى درونش است انسان هوس غذاهاى روحانى نمىكند موسىعليه السلام وقتى رفت كوه نور چهل شب كه آنجا بود موقع برگشت آب و غذايش دست نخورده روح به يك جايى كه تعلق بگيرد اينجورى است يعنى لذتها و مظاهر حيوانيت اصلاً رنگ خودش را نمىبازد، روزى الهى مرغ جان بيرون رود زين آشيان بينى مرا با عرشيان زين مرغ سامان نيستم من آنجا هستم براى آنجا هستم خوب ببينيد ارزش انسان به چه چيزى است توجه بكنيد يكى با خدا آن قدر اُنس دارد بعد آنها كه با خدا اُنس دارند روحشان بزرگ مىشود اهل بخشش هستند اهل عفو هستند مسايل دنيايى اذيتشان نمىكند چرا دردم بيشتر من كمتر چرا چرا چرا خودشان زير كند و حسابى دارند كيف مىكنند و لذت مىبرند كار خودشان را مىكنند و با اينها كه دارند بازى مىكنند هيچ كارى ندارند، ماشين، خانه، بدو مىگن نه اصلاً عجلهاى نداريم آن مىداند هر چه نرسد به آن براى آخرتش پسانداز مىشود چون به هر ميلى كه دل خواهى سپرد از تو چيزى در نهان خواهند برد وقتى موازنه است بين دنيا و آخرت چرا بروم وقتى موازنه است وقتى هر چه در دنيا بيشتر بخورم از آخرتم كم مىشود چه دوندگى دارم من هم حتماً مثل اينها بدوم و برسم به دنبال فلان چيز لذا پيغمبر، اميرالمؤمنينعليه السلام و حضرت زهراعليها السلام نمىدوند. تازه اگر هم فكرمان هستند از اين مال مىگيرند و آخرت درست مىكنند نه دنيا تا آخر زندگىشان را مطالعه كرديم ديديم ديگر ببينيم خداوند ارزش انسان را به چه چيزى معرفى كرده ارزش انسان به اين است كه مىتواند به آن مقامات عالى برسد ببينيد خدا شوخى نيستها خليفه خدا يعنى نماينده من بشوى جانشين من بشوى مثل من هر كارى كه مىتوانم بكنم بكنى لذا در بهشت آن جورى مىشوند ديگر آنها كه مىروند در بهشت يك عده ايشان نه همهشان مىفرمايند اينها در بهشت به محض اين كه اراده يك چيز را مىكنند فراهم مىشود برايشان خلق مىشود خودشان هم خلق مىكنند نه اين كه خدا خلق كند برايشان خير خودشان خلق مىكنند بعضىها را مىبرند در بهشت مىگويند آقا اين كاخ شماست اين همسر شماست اين جايگاه شماست اين نهر و شراب و عسل آب است بعضىها قرآن مىگويد نه »يفجرونها تفجيرا« نمىبرند بگويند كه اين نهر است هر جا اراده كنند نهر همانجا است شراب، عسل هر وقت اراده كنند خلق مىكنند اينها هم حتّى حيوانيت است ما بهشتهايى داريم كه مخصوص افرادى است كه خداوند اصلاً با امورى غير از اين مسايل از افراد پذيرايى مىكند اين جنتى كه در بهشت آمده يعنى چه »فادخلى فى عبادى فادخلى جنتى« بهشت من نمىگويد »الجنات العدن فردوس« از اين حرفها نيست بهشتى كه مخصوص خداست فقط پذيرايى كه خدا مىخواهد بكند از اينها چه جورى هست اين كه انسان بداند تا بىنهايت راه رشد دارد آن وقت خودش را معطل مىكند و اين را يك جوان بايد در همان جوانى بداند والا عمرش را تلف مىكند و بعد كه تازه مىفهمد كه ديگر كارى از دستش برنمىآيد يك ضرب المثل فرانسوى است كه مىگويد اى كاش جوانان مىدانستند و اى كاش پيران مىتوانستند يعنى يا وقتى جوانند مىتوانند نمىدانند كه چه كار بايد بكنند وقتى پير مىشوند مىدانند كه چه كار بايد بكنند نمىتوانند بكنند جوان بايد بفهمد همان سنين جوانى و نوجوانى بايد بفهمد كه چه كار كند دنبال بازى نرود عمرش را تلف نكند. »لقد مَنَّ اللَّه على المؤمنين اذ بَعَثَ فى رسولَ مِن انفسهم يتلوا عليهم آياتهم و يذكيهم و يعلمهم اللَّه والحكمه« خداوند منّت گذاشت كه از ميان آنها پيامبرى را مبعوث كرد كه تذكيه كند آنها را و تعليم كتاب و حكمت كند و ارزش آنها را به كتاب و حكمت به تذكيه به پاك شدن معرفى مىكند واقعاً انسان آنقدر ارزش دارد كه خداوند شخصيتى را به بزرگى پيغمبر برايش فرستاده بعد ما اين شخصيت الگو را بگذاريم كنار بعد بيافتيم دنبال اين و آن كه چه كسى دارد چه كار مىكند مدل مو و لباس و غذا خوردن و ازدواج را از او ياد بگيريم بابا بزرگترين شخصيت تاريخ بشر را براى تو قرار داده به عنوان الگو يك همچين شخصيت بىنظيرى را براى تو گذاشته بعد تو دارى دنبال اين و آن مىگردى خوب اين حماقت و جهالت نيست. چه كسى از دين پيامبر و آيين ابراهيمى روى برمىگرداند مگر اين كه ديوانه و احمق باشد اميرالمؤمنين را گذاشته برات سيدالشهداعليه السلام را گذاشته برايت اين همه شخصيتها شخصيتى به بزرگى امام زمان)عج( كه تمام كمالات و مزاياى آدم تا خاتم را جمع كرده در خودش يك شخصيت اينجورى هزاران شب است كه خون دل مىخورد به خاطر ماها بعد ما اصلاً هواسمان نيست به امام زمان هواسمان نيست به ائمّه هواسمان نيست كه بنشينيم با آن مناجات كنيم و دوست بشويم محبوب ما بشود ما محبوبش بشويم ببينيم ارزش انسان را خدا به چه معرفى مىكند عوضى نرويم يك شخصيتى به بزرگى امام زمان)عج( بعد ما هى برويم از اين و آن تقليد كنيم از اين انسانهاى ناقص و آلوده و جاهل تلف شده را بكنيم الگوى خودمان و بگوييم كه من مىخواهم مثل اين بشوم به هر حال بايد در آيات قرآن، در ارزش انسان در دعاها تفكر زيادى بكنيم كه ما به كجا مىتوانيم برسيم.
والسلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته