جلسه 106 - آموزش دین
شماره جلسه
106
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 106 - آموزش دین

سعادت و شقاوت

بحثمان درباره آرزو بود و به اين نتيجه رسيديم كه آرزو مساوى با سعادت نيست نيل به آرزوها مساوى سعادت نيست و اگر كسى بخواهد سعادت را تحصيل بكند بايد آرزوهاى خودش را كنترل كند تعبيرى كه از مرحوم شهيد مطهرى داشتيم اين بود كه بايد سطح آرزو را بالا برد يعنى از طول و عرض آرزو كاست و بر ارتفاع آن بايد افزود اين به اصطلاح فرمايش ايشان بود كه به اصطلاح چند روايت هم عرض كردم بحث خود به خود كشيده شد به درباره آرزو و جوانب آن من حيفم آمد رواياتى كه اينجا وارد شده عرض نكنم خدمت برادران گفتم حالا يكى دو جلسه هم پيرامون اين صحبت بكنيم مفيد است انشاءاللَّه و اهميت زيادى هم دارد يك موقع است كه ما در يك بحث خطابى مى‏شنويم كه انسان بايد آرزويش را كم بكند آرزوى زياد چنين است و چنان بد موقع است كه مى‏نشيند فكر مى‏كند بايد هم بنشيند و فكر بكند با دقت روى اين قضيه و روابط خودش را با آرزوهاى خودش تنظيم بكند و به حساب آرزوهاى خودش برسد و به هر حال كنار بيايد يك طورى چون اگر از اول كنترل نكند آرزو كه مفتى تمام نمى‏شود براى انسان هيچ تمنايى و خيلى مجانى تمام نمى‏شود براى انسان يعنى اينطور نيست كه شما حساب كنيد از يك چيزى خوشت بيايد و ميل پيدا بكنى بعد بگويى خوب عيب ندارد من ميل پيدا كنم يا نه اينجورى نيست خداوند نفس را طورى آفريده كه بر هر چيزى كه توجه پيدا كند خرج مى‏شود از نفس كم مى‏شود از نفس اگر آن چيز الهى باشد بهره‏بردارى آخرتى چون پيوند با آخرت مى‏خورد مى‏رود در ابديت در حساب ابديت ريخته مى‏شود فرض بفرماييد شما دلتان بهشت را مى‏خواهد دلتان براى امام زمان)عج( تنگ مى‏شود ياد رسول خداصلى الله عليه وآله مى‏افتيد صلوات ختم مى‏كنيد برايش ياد خدا مى‏افتيد دلتان تنگ مى‏شود براى خدا شما ببينيد حضرت سجادعليه السلام گاهى اوقات چنان بى‏تاب مى‏شده كه مجلاتى كه از اين معصومين‏عليهم السلام صادر شده خيلى عجيب است واقعاً يك موقعى رابطه‏اش چنان با خدا نزديك مى‏شود اينها هميشه نزديك بودند حالتها مختلف است يك موقع اصلاً انسان دلتنگ مى‏شود عرض مى‏كند )عبدك فداك( خدايا بنده‏ات فدايت بشود ديگر نزديك‏ترين حرفى كه بنده با خدايش مى‏تواند بزند اين است يك موقع است كه مى‏گويد خدايا من را ببخش يا نعمت به من بده يا چه كار كن يك موقع اصلاً حرف نيست حرف اين است كه با خود خدا شخص كار دارد عرض مى‏كند بنده‏ات به فدايت بشود يعنى دلتنگ مى‏شود حالا يك موقع هست شما دلتان براى خدا تنگ مى‏شود بعد به آن مى‏گوييد فدايت بشوم خدايا فدايت بشوم وقتى لفظ متوجه اين قضيه است چون ميلى كه هست پيوند با آخرت دارد نفس را در جهت آخرت تقويت مى‏كند اما در غير اين صورت هر آرزوى ديگرى كه انسان بكند در راستاى آخرتش نباشد به محض ميل و به محض تمنايى كه ايجاد مى‏شود نفس دارد مصرف مى‏شود يعنى فكر نكنيد آرزو كردن و خوش آمدن مفتى است ما يك چيزى بگوييم خوشمان بيايد نامحرم را ببينيم خوشمان بيايد بگوييم خوب ضرر ندارد بايد فيلم تماشا كنيم بگوييم خوب لذت مى‏بريم اينجورى نيست چون به هر چيزى كه ميل خواهى سپرد از تو چيزى در نهان خواهند برد به محض اين كه دل مى‏سپارى دل كه مى‏دهى يك چيزى از تو مى‏گيرند مى‏گوييم دل مى‏دهيم دل مى‏دهيم شما وقتى مى‏گوييد به يك نفر دلبر كه دل را مى‏برد يار دل آرام دل برده از ما آرام و آرام الحمدللَّه. اگر امام زمان)عج( دلمان را ببرد دلمان تنگ بشود براى امام زمان آنجا امام زمان دل آدم را برده يك موقع بهشت دل آدم را مى‏برد يك بار خدا دل آدم را مى‏برد اينها دل را ببرند دل را جاى خوب خوب مى‏برند قبر بيايد برزخ بيايد دل شما را ببرد اعمال نيك كارهاى بزرگ نيت‏هاى عالى اينها مى‏آيند دل آدم را مى‏برند مى‏گويند دل دارد جاى خوبى مى‏رود دل هر جا برود آنجا بزرگ مى‏شود رشد مى‏كند نورانى مى‏شود اما اگر كثافت و غول و ديو و اژدها آمدند دل آدم را بردند دل را مى‏برند آلوده‏اش مى‏كنند دلبر كه مى‏گوييم يعنى دل را مى‏دهى وقتى دادى رنگ همان چيزى را مى‏گيرد كه توجهش دادى آن رنگ را مى‏گيرد وقتى دلت رفت براى امام زمان دلت رنگ امام زمان را مى‏گيرد رفت سمت بهشت رنگ بهشت را مى‏گيرد رفت سمت خدا بوى خدا را مى‏گيرد دلت اين رنگى مى‏شود اما تو دلت را بده به يك زن بدكاره هرزه كه در تلويزيون دارى مى‏بينى دلت همان رنگ را مى‏گيرد در خيابان دارى مى‏روى تو دلت را مى‏دهى به يك نامحرم مى‏برد دلت را چند دقيقه ذهنت را مشغول مى‏كند همان مقدار تو رنگ خوردى همان جورى رنگ مى‏زنند ديگر بعد مى‏خواهى پاك كنى اگر رنگى بشوى بايد پاك كنى ديگر استغفار گريه توبه رياضت‏هاى شرعى اينها براى اين است كه رنگ‏ها پاك بشود بايد پاك كنى رنگ را اين رنگ را اگر پاك كنى منتقل بشود به قبر مصيبت است چون رنگ با قيامت تطبيق ندارد. رنگى كه با خدا و بهشت تطبيق نداشت وقتى خورد به دل جايش ماند آن وقت لكه است مثل اين است كه شما يك نقاشى زيبا مى‏خواهيد بكشيد كشيديد نقاشى زيبا چند لكه رنگ افتاده رويش خوب خراب مى‏كند كل زيبايى اين را از بين مى‏برد فرض بفرماييد كلى كه الان رو به روى شما هست پارچه‏اى هم درستش كردند اما زيباست اما چند تا لكه سياه بيافتد روى اين خوب خراب مى‏كند ديگر دل نبايد رنگ بگيرد از جايى رنگ گرفتنش چه موقعى است موقعى كه تو دل مى‏دهى مى‏سپارى دلت را لذا مى‏گويند تو معاشرت دقت كنيد كه معاشر دلت را نبرد در خيابان كه دارى مى‏روى دلت را سفت بگير پاسبان شو بر در دل روز و شب تا نيايد شعرى از مرحوم ملا احمد نراقى تا نيايد هيچ در او جز يارب چندى در همين مايه‏هاست در همين مضمون بايد پاسبان بود اين كه مثلاً تو رفتى خانه رفيقت ويدئو گذاشت ولش كن دل را دل را ول كن از پاى ويدئو پاشى مى‏بينى كلى رنگ خوردى خودت هم متوجه نيستى البته متوجه مى‏شود آدم وقتى بيايد بيرون منگ است يك جور ديگر است مى‏خواهد برود سر نماز يك جور ديگر است صبح نماز صبحش قضا بشود يك جور ديگر است مثلاً با مظاهر دينى يك جور ديگرى برخورد مى‏كند كسى كه هى رنگ مى‏خورد اينجور نيست كه با همان صافى كه قبلاً مى‏ديده ببيند اين جورى نيست يك بسيجى خالص كه رفته جبهه خالص خودش را نگه داشته ديد گاهى كه الان دارد با همان بسيجى كه عمليات بوده و الان آمده رنگ باخته رنگ الهى كه داشت باخت هى رنگ‏هاى باطل خورد چشمشان يك جور نمى‏بيند يك جور با خدا نمى‏تواند حرف بزند همان بچه بسيجى پس اين را مى‏خواستم عرض كنم كه آرزو به دل گرفتن مفت تمام نمى‏شود به پاى آدمك اين را بدانيد خيلى مهم است كه فرج دارد برايت فكر نكن كه هر چيزى را ديدى خوشت آمد مفت است عيب ندارد من كه هنوز كيفم سر جايش است نه از كيف مهم‏تر دارد مى‏رود از تو قيامت معلوم مى‏شود كه چقدر از تو رفتى لذا ما حقى نداريم از هر چيزى خوشمان بيايد اگر خوشم بيايد و بگويم حالا دين با اين چيزها چه منافاتى دارد ما نمازمان را مى‏خوانيم خوب عيبى ندارد كه فيلم ويدئو يك دو ساعتى هم نگاه بكنيم خير مى‏رود از تو مانند متدينين همين جورى هستيم مى‏رويم نمازمان را مى‏خوانيم روزه‏مان را هم مى‏گيريم حالا مثلاً بدون عذر شرعى مثلاً با نامحرم نگاه بكنى خوش و بش بكنى چه بكنى نمى‏شود با فلان كس ارتباط داشته باشد موسى به دين خود عيسى به دين خود نمى‏شود يك رفيق اينجورى هم داريم نمى‏توانى رنگ مى‏گيرى حتماً رنگ مى‏گيرى پس آرزو به دل گرفتن مجانى نيست اين را مسلم بدانيد خيلى هم گران قيمت است به دل گرفتن آرزو يعنى خيلى گران تمام مى‏شود پاى آدم شايد نشود يعنى نمى‏شود ديگر قيمت كه بخواهى بگذارى فقط قيامت معلوم مى‏شود چقدر ما پرداخت كرديم چون به هر ميلى... كم مى‏شود ازت پس ديگر من نمى‏توانم بگويم هزار تومان دو هزار تومان كم مى‏شود يك ميليون تومان كم مى‏شود آخر بعضى مى‏خواهند گناه بكنند مى‏روند گناه ارزان قيمت مى‏كنند مثلاً مى‏خواهند حال بكنند لذت ببرد پا نمى‏شود برود تو هتل گران قيمت بهترين غذاها را بخورد مثلاً يا مثلاً كارهاى ديگر بكند نه مثلاً با دوز و كلك لذت خودش را فراهم بكند دزدى مى‏كند مثلاً چون بايد خرج كند ديگر اهل خرج نيست از ديگران مى‏چاپد مى‏گويد گناه كردم ارزان قيمت گناه‏هاى حرفه‏اى آن جورى نمى‏كنم ماشين چهار ميليونى بخرم و پا شوم بروم آنجا گناه ارزان بكنيم يك موقع يك گناه دارد مى‏كند ارزان است در آرزو به دل گرفتن و دل سپردن و ميل داشتن شما بالاترين قيمت‏ها را مى‏پردازيد يعنى نمى‏شود از اين گران‏تر را حساب كرد خيلى گران حساب مى‏كنند پاى ما خلاصه خيلى گران لذا اگر انسان خسيس و بخيل هم باشد بايد ولخرجى نكند اصراف كارترين افراد مصرف‏ترين افراد كسانى هستند كه هى دلشان را باز مى‏گذارند هى خوششان مى‏آيد هى معشوق عوض مى‏كنند تندى خيلى گران پاى آدم تمام مى‏شود اين را ما فقط بفهميم كه مفت نيست دل دادن به چيزى لذا بايد سعى كنيم كه در معرض چيزهايى كه دلبر ما هستند قرار نگيريم جايى كه شيطان هى رنگ مى‏زند تزئين مى‏كند كه خوشكل نشانش بدهد دل ما را ببرند قرار نگيريم تمام تلاششان همين است آن وقت وقتى دلت را ندادى دلت مال خودت است ديگر آن وقت كه دلت مال خودت هست كجا مى‏برى دلت را جاهاى خوب خوب مى‏برى چون مال خودت است نمى‏گذارى ببرنش آدم يك موقع هست دلش را مى‏برند آن وقت دلش را مى‏خواهد لازم دارد دلش را ولى نمى‏دهند بردنش ديگر مى‏برنش مى‏گويد من هم دوست دارم حسرت مى‏خورم به اين حال معنوى بچه‏ها ولى خودم نمى‏توانم خودش دلش كجاست خوب اگر دل داشته باشد با خدا وصل كردنش بين خدا و دل فاصله‏اى نيست كه سريع انسان مى‏تواند منتقلش كند به خدا وصلش كند در بهشت هر جا كه دلش بخواهد هر جا به شرطى كه دلش مال خودش باشد نبرده باشنش بردنش فلان دختر برده فلان تلويزيون برده فلان هنرپيشه برده فلان مسابقه فوتبال و مدل لباس و مدل مو و مدل ماشين برده ديگر نمى‏شود برگردد اين دلها سخت است كشيدنش از توى اين همه معشوقات سخت است هوى وهاى زياد خلاصه مشكل درست مى‏شود خوب اين مقدمه را داشته باشيد تا به موقع روايت‏ها را مى‏خوانيم بهتر متوجه بشويد. العمل سلطان شياطين على قلوب الغافلين مى‏فرمايد آرزو سلطان و پادشاه همه شياطين هست آرزو يعنى توى شياطين يك سلطان يك پادشاه كه مقتدر باشد به همه شياطين غلبه داشته باشد مى‏فرمايد حضرت على را كرده سلطان مى‏فرمايد آرزو هست آرزوها هى به آينده نگاه كردن آينده نگرى خوب هست من معنى كردم جلسه گذشته يعنى چه؟ هوسها هى برنامه‏هاى اضافه درست كردن براى خودمان معشوقهاى اضافه درست كردن ميل‏هاى اضافه درست كردن سلطان الشياطين على قلوب الغافلين بر قلب غافل‏ها غافل يعنى چه؟ غافل يعنى اين كه متوجه نيست به چه مقصدى دارد مى‏رود كى هست كجا مى‏رود از آن چه مى‏خواهند كسى نمى‏داند آدم است ديگر انسان هست و از او چه مى‏خواهند فكر مى‏كند مثلاً بره است فكر مى‏كند مثلاً گوسفند و گربه و گاو است هى بخورد و بخوابد ازدواج كند توليد مثل كند خانه‏اى مسكين چيزى همين بعد هم پير شود و بميرد آن وقت آرزوها توى اين دامنه يك سره دل اين را مى‏برند سلطان الشياطين لذا هى نگوييم شيطانى كه مى‏گويند كجاست اين شيطان چيست همين است ديگر يعنى همين كه ما را از خدا و از هدفمان غافل مى‏كند »ان العمل سيهل القلوب و يكذب الوعد و يكثر الغفله و يورث الحسره« آرزو قلب‏ها را غافل مى‏كند به فراموشى مى‏سپارد يعنى قلب دچار فراموشى به اصل مى‏شود مبدأ اصل، حقيقت فراموش مى‏شود چه ياد انسان مى‏افتد انسان به فكر چيست به فكر سراب است يعنى از آب اصلى دور مى‏مانى هى دنبال اين سراب مى‏روى به دنبال سراب كه خودت را سيراب بكنى و »و يكذب الوعد« آرزو دروغگو هم هست يعنى فقط مى‏گويى خوب است من هم برسم به اينجا خوب است من هم اين كار را بكنم آره خوب اين كار را مى‏كنيم بعد اين كار را مى‏كنيم بعد آن كار را مى‏كنيم در ذهنش چند دقيقه‏اى يك طرح مى‏ريزد بعد حالا مثلاً مى‏خواهد با يكى ديگر يكى دو روز ديگر، يك جور ديگر يك طرح ديگر طرح‏هاى مختلف ما الان فكر كنيم طرح‏هايى كه خودمان داشتيم براى اين سن خودمان چه چيزهايى بوده چه قدر از آنها دروغ از كار درآمده اصلاً واردش نشديم فقط هى مشغولمان كرده »و يكثر الغفله« غفلت را زياد مى‏كند چون هر چيزى را دارى جلوى خودت مى‏بينى ديگر مى‏خواهى بروى دنبال آن »و يورث الحسره« موجب حسرت مى‏شود »يورث« يعنى به ارث مى‏گذارد چى را حسرت را بعضى آخرش همين جورى مى‏مانى ديگر نرسيدى الان مثلاً پاى صحبت اين بزرگسالان بنشينى پنجاه ساله‏ها و شصت ساله‏ها بگو از آرزوهايش بگويد دوست داشتى چه كاره بشوى به كجايش رسيدى چه شد مى‏بينى تعريف مى‏كند نشد فلان شد مثلاً مى‏خواستيم اين كار را بكنيم آن كار را بكنيم ده‏ها نقشه براى شما جور مى‏كند بعد شده اين ديگر حالا مى‏نشيند حسرت مى‏خورد كه نشد دعايى هست از حضرت صادق‏عليه السلام در دعاى عرفه عرض مى‏كند به خداوند تبارك و تعالى كه اعوذبك من دنيا متنع خير الاخره پناه مى‏برم به تو اى خدا از دنيايى كه خير آخرت را از من بگيرد و من نتوانم به آن خير برسم يعنى چه يعنى پرداختن به دنيايى كه بهره ابدى مرا از من بگيرد و من محروم بشوم من همچين دنيايى را نمى‏خواهم اين يعنى چه وقتى مى‏گويد »تمتع خير الاخره« بعضى‏ها مثلاً مى‏بينى دنيا بهشان زياد رو مى‏كند حلالش هم حالا حرامش را نمى‏گوييم مى‏گويند حالا رو كرده ديگر مثلاً من جوانهايى را مى‏شناسم كه اهل علم هستند اهل فضل و دانش هستند اينها فردا سرمايه‏هاى علمى يك مملكت هستند مثلاً به تورشان كارهاى پولى مى‏خورد اين رشوه است ديگر يعنى پيشنهاد داد به آن، آن زينتى كه گفتم چشمك‏هايى كه از اطراف مى‏خورد حتّى حلال بعد پيشنهاد مى‏شود آقا شما برو فلان جا مسئوليت قبول كن ماشين مى‏دهيم، چى مى‏دهيم، چى مى‏دهيم، يك دفعه مى‏بينى از بين رفت كسى هم نمى‏گويد بد است ولى بايد مقايسه كرد يعنى يكى مى‏گويد من پولدارى را مى‏خواهم مگر گناه دارد ماشين، خانه، ثروت، چهار تا مغازه، پنج تا مغازه تجارت مگر بد است نه بد نيست امّا بايد دقت كنيد با اين تجارتى كه وارد مى‏شويد ضرر تو تجارت نكنيد كسى نمى‏گويد تو تجارت نكن تجارت بكن امّا ضرر نكن درونش خرج بيشتر است از آخرتت بيشتر نبايد مايع بگذارى اين بحث همه‏اش سر اين است اگر يك وقت عمر و جوانى و استعدادت را مى‏گذارى برار كار تجارت پول در آوردن و به قول امروزى‏ها كار اقتصاد و اينها بايد از آخرتت سرمايه‏گذارى نكنى آن طرف كم نياورى اين است يكى آمد خدمت حضرت صادق‏عليه السلام عرض كرد آقا يك استخاره براى ما بياوريد خوب است يا به دست حضرت آورد گفت بد است نكنيد اين آقا رفت و كرد و گوش نكرد مى‏خواست وارد يك كار تجارى بشود بد شود و اتفاقاً زد و كارش گرفت خيلى يك روز به حضرت صادق‏عليه السلام برخورد گفت آقا آن روز شما براى ما استخاره آورديد گفتيد بد است ما رفتيم اتفاقاً زد و گرفت وضعمان خوب شد حضرت فرمود يادت است آن شب زياد فروش كرده بردى تا ديروقت ايستادى به فروش گفت يادت است نماز صبحت قضا رفت گفت بله خوب خوب نبود ديگر حضرت رفته تو خبر ندارى يعنى ما وقتى مى‏گوييم ضرر همه‏اش در محدوده دنيا نگاه مى‏كنيم مى‏گوييم نه ضرر نكرديم الحمدللَّه ليسانس گرفتيم دكترا گرفتيم كامپيوتر، زبان الحمدللَّه... چه كار كرديم هى مى‏گويند افراد اين گونه پيشرفتش خيلى خوب بوده اين خيلى مثلاً پدرهاى نادان پسرش مى‏خواهد برود درس طلبگى بخواند يا مثلاً كار علمى بكند مى‏زند در سرش خاك بر سرت ببين پسر فلانى الان پول از پارويش بالا مى‏رود چى داشت الان خانه دارد ماشين دارد لباسش را نگاه كن خوب آقا با اين مقياس شما مى‏خواهيد نگاه كنيد كه نمى‏شود تو بايد دقت كنى و مقياس را نگاه كن انسان مقياسش دنيا نيست كه تو دارى نگاه مى‏كنى خوب حالا بچه خوبى هم بوده رفته بچه متدين، بسيجى رفته تو كار بعد مى‏بينى اِ ريشها رفت خوب اين ضرر است باخته نگوييم يك تكه پشم است نه اين دينت است شعاير الهى است نگوييم حالا چه فرقى دارد ريش بوده يا بدون ريش اين ضرر است خيلى ضرر است تو اصلاً اينجورى كه رفتى اخلاقش خوب بود با بچه‏ها جوش مى‏خورد مسجدى هيئتى عزادارى و اشكى همه اينها سرمايه بوده آقا از وقتى رفته در فلان كار مثلاً فلان جا رفته شغل گرفته بعد مى‏بينى از دست رفت بچه بيچاره هيچى تلف شد بعد هم يكسره با چشم حسرت نگاه مى‏كنند به ماشين اين مثلاً شيك است و آخرين سيستم به كيف دستى اين و كت و شلوارش، كفشهايش، خودنويس و نمى‏دانم و همچين حسرت به دل مى‏گيرند كه خوش به حالش اين موفق بود و خيلى رشد كرد آقا رشد با چه چيزى اينها منافاتى ندارند نمى‏خواهم بگويم كه هر وقت يك همچين چيزهايى ديديد تحقيق كنيد اينها با دين هم منافاتى ندارد امّا به شرطى كه دين حفظ بشر فلان عجب نادانى بود بى‏سواد رفت چسبيد به درس حوزه توى اين حجره‏ها ضرب ضربا نمى‏دانم منطق و فلسفه را ببرى بقالى دو ريال به تو نمى‏دهند ببر نانوايى بگو من فيلسوفم يك نان هم نمى‏دهند هيچى نمى‏ارزد، عوضش آن يكى رفت سفيد شد زرنگ بود آقا زرنگ مردم عاقل بودند كى مثل بچه‏ها مى‏خندد رفت شد سفيد حالا شده سفيد توى آن زباله‏دانى و آشغال‏دانى كلى رنگ گرفته و آقا آمده و علامت رشد چيست؟ اتوى كت و شلوارش و رنگ و جنس آن علامت پيشرفت چه هست جنس كيف سامسونت است ماشين است و اسم او در روزنامه دربيايد و تلويزيون نشان بدهد او را بعد ما ارزيابى مى‏كنيم مى‏گوييم بله خيلى خوب رشد كرده اين حالا تو هى برو در گوشه حجره بپوس چه كار كردى يا دانشگاه يك داداش مى‏زند مى‏رود دانشگاه رشد علمى مى‏كند خير مى‏رساند خير مى‏برد يكى ديگر مى‏زند در كار تجارت حالا اين يكى كه دانشجو هست خوب زندگى دانشجويى و تحصيلات اين اينجورى است مثلاً بشود استاد دانشگاه ساعتى سيصد تومان مى‏دهند حالا اين وضعشان يكى ديگر نه ادامه تحصيل مى‏دهد نه هيچى سيكل را ول مى‏كند مى‏رود در كار تجارت بعد حالا ارزيابى مى‏كنند كه اين خانه دارد ماشين دارد چند باب مغازه دارد چه دارد بعد هم ارزيابى مى‏كنند مى‏گويند اين »اعوذ بك من دينا تفتح خير الاخره« يعنى زيركى به مؤمن گفتند كيف سياستى كه مؤمن انتساب مى‏دهند يعنى اين يعنى حواسش هست اينجورى نيست كه اگر رفت سراغ فلان كار ارزيابى‏اش همين باشد كه مردم خوششان مى‏آيد به به مى‏گويند چه چه مى‏گويند مثلاً معروف مى‏شوند پولدار مى‏شوند نه گولش نمى‏زند خيلى زيرك است مفت خودش را نمى‏دهد بخيل است »من بخل به دينه جلّه« على‏عليه السلام كسى كه نسبت به دينش بخيل است بزرگ مى‏شود خيلى مشترى مى‏آيد دنبال آدم بخصوص وقتى كه انسان تصميم مى‏گيرد برود به سوى آخرت مى‏بينى كه هى چشمكها از اين طرف و آن طرف زده مى‏شود آدم عاقل حواسش هست بله از اين چيزها زياد است خيلى هم براى اين چيزهايى كه به من پيشنهاد مى‏شد سر و دست مى‏شكستند امّا براى من يك جيفه است من دارم باطن زهرآلودش را نگاه مى‏كنم خيلى‏ها خوششان مى‏آيد از مار قشنگى‏اش مى‏رود آنجا زهر را مى‏ريزد و مى‏زند و مى‏كشد روح الهى را مسموم مى‏كند ديگر طرف و هيچ كارى هم نمى‏شود كرد مار اينجورى است مار بعضى از دشمنان خودش را اول چنان با جذبه نگه مى‏دارد كه طرف نمى‏تواند تكان بخورد بد مى‏زنش بعضى‏ها اينجوريند فلان شغل فلان پست و پول مى‏گيردشان اول همين تو اين جذبه مى‏مانند يك ماه دو سال بعد زهرش را مى‏ريزد طرف تلف مى‏شود ديگر مى‏شود يك مرده متحرك تو دارى مى‏بينى كه مرده است لذا برخورد با دنيا خيلى حساس است ديگر تو اين معيار است كه وقتى نگاه مى‏كند مى‏گويد كه آره فلانى رفت جبهه هفت هشت سال عمر خودش را تلف كرد عوضش فلانى درسش را خواند آدم زرنگى بود الان شده براى خودش مهندس و دكترى اينها پخمه‏ها رفتند جبهه حاليشون نبود تلف كردند آنجا مثلاً ناقص شدند فلان عضوشان را از دست دادند خوب اين مى‏شود ارزيابى آدم وقتى مى‏رود ارزيابى مى‏كند با ملاك‏هاى ناقص اينجورى از درمى‏آيد نتيجه مى‏شود اين امام چه مى‏گويد امام مى‏گويد آنها كه خودشان را از آتش معركه دور نگه داشتند خود را براى جواب روز واپسين آماده كنند اصلاً كسى نبود كه خودش را دور از آتش نگه داشت با كدام معيار بايد بسنجيم اصلاً با كدام معيار نگاه كنيم قائم شدند رفتند آموزشگاهها در كنكور و دانشگاه و اين عده هم كه از دانشگاه بلند شدند رفتند جبهه هر سال كنكور كه مى‏شد مى‏گفتند نفراتى كه برگزيده شدند چند تا از آنها شهيد شدند قبولى‏هاى شهيد عكسشان را مى‏زدند آنجا اصل اين است كه با كدام معيار نگاه بكنيم اگر با اين معيار ناقص و كج نگاه بكنيم آن كه رفته جبهه بافته آن كه نشست درس خواند و رفت دانشگاه خوب است يا آن كه رفت تحصيلات كرد و معارف كسب كرد و معلومات اضافه كرد آن باخته امّا كسى كه رفت دنبال پول درآوردن و دنبال سرمايه بوده بسته به اين كه با چه معيارى نگاه بكنى »اعوذ بك من دنيا تمنع خير الاخره« من پناه مى‏برم به تو از دنيايى كه خير آخرت را آخرت كه مى‏گوييم حواستان باشد دقيقاً معادلش را در ذهن باشد تا بتوانى درست ترجمه كنى يعنى ابديت من خير ابدى از من گرفته بشود يعنى پناه مى‏برم به تو از موقع‏هايى كه دائمى را از من مى‏گيرند پناه مى‏برم به تو كه يك همچين ديدگاهى داشته باشد يك وجهه‏اى دارد على‏عليه السلام مى‏فرمايد »الدنيا« دنيا غايت بينايى يك شخص كور است يعنى يك كور تا كجا مى‏بيند دنيا را مى‏بيند پشت دنيا را كه نمى‏بيند مى‏فرمايد اين كور است نمى‏بيند لذا تمام ارزيابى‏ها و ارزش گذارى‏ها برنامه‏ريزى‏هايش وقت‏گذارى‏هايش در همين محدوده است اين قدر است بعد آخرش مى‏فرمايد »و من عمل يمنع خير العمل« اين خيلى عجيب و زيباست دقت كنيد با لهجه عربى بخوانم تا فرقش را بفهميد از آرزويى كه فايده و خير عمل را از من سلب مى‏كند پناه مى‏برم به تو يعنى پناه مى‏برم به تو از اين جهت كه آرزوهايم زياد بشود توفيق عمل كردن از من كم بشود رابطه است ديگر هر مقدار تعداد خواسته‏ها زيادتر باشد وقت گذار براى رسيدن به يك چيز كمتر است رابطه‏اش هم اگر بخواهيد بهتان بگويم »مَنِ تَسَعَ عَمَلَهُ قَصُرَ عَمَلُ« هر كس اتساع پيدا بكند آرزوهايش يعنى تعداد آرزوهايش زياد بشود مقدار عملش كم مى‏شود چون خواسته‏ها زياد است به اين برسى به آن برسى براى اين پنج دقيقه وقت بگذارى براى آن پنج دقيقه وقت بگذارى مثل يك مرد دو زنه است يا چند زنه كه نمى‏تواند به همه‏شان برسد يا مثل پدرى كه شش بچه دارد شما مثل پدرى كه يك بچه دارد مى‏خواهد از نظر علمى تربيتى بهداشتى نمى‏دانم غذاى بهتر مى‏تواند برسد به آن يا شش تا بچه را شش تا بچه ديگر از دست درمى‏رود ما يك رفيقى داريم بچه خيلى زياد دارد ده به بالا است بچه‏هايش بعد مثلاً در خانه كه مى‏روى بچه‏ها را كه مثلاً يادش مى‏رود سه چهار تا اولى را اسمشان را بلد است بقيه را فراموش كرده بعد مثلاً مى‏گويد بيا ببينم اسم تو چه بود مثلاً مى‏گويد كه فلانى مى‏گويد برو به ننه‏ات بگو فلان چيز را بياورد چند وقت پيش آمده بود مى‏گفت رفتيم بهشت‏زهرا آمديم شمرديم ديدم يكى‏شان كم است بعد رفتيم مرقد امام آن يكى را آورديم اصلاً نه تنها به آن نمى‏رسد اصل بچه هم فراموش مى‏شود پدر جا مى‏گذارد بچه را آنجا اسمشان را هم يادش مى‏رود خوب نمى‏رسد ديگر وقتى معشوق‏ها زياد بشوند شما نمى‏توانيد به يكى‏شان درست برسيد يكى مى‏گويد آقا من مى‏خواهم كه مثل بعضى از آقايان مى‏آيند علاقه دارند خوب علم اينجورى است بشر هم بى‏نهايت طلب است از هر كمالى بى‏نهايت را مى‏خواهد بعد نمى‏داند كه بايد كنترل بشود آمده مى‏گويد كه آقا دچار ناراحتى اعصاب شدم قرص مى‏خورم آقا بعد مى‏گويم حالا ناراضيت چيست مى‏گويد من الكترونيك مى‏خواهم دانشگاه خوب علاقه به علوم انسانى هم دارم درسهاى الكترونيك سنگين است از اين رو حسرت علوم انسانى مى‏خورم فلسفه و معارف را مى‏بينم حسرت مى‏خورم برايش جامعه‏شناسى من كشته و مرده جامعه‏شناسى‏ام وقت مى‏گذارم اينها اينقدر هول شده كه مريض شده بعد مى‏گوييم كه اينجورى كن مى‏گويد آخر اين نيست من به كلاس موسيقى هم علاقه دارم خط هم بروم تو ديگر نمى‏رسى و ديگر نمى‏توانى يك ساز درست بزنى نه از فلسفه چيزى سر در مى‏آورى نه از الكترونيك ديگر پخش مى‏شود تمام استعداد لذا تعداد زيادى آرزو موفقيت را در عمل كم مى‏كند يكى مى‏بينى از اول مى‏آيد بهترين چيزش را على‏عليه السلام مى‏فرمايد: علوم وسيع‏تر از آن است كه شما به همه‏اش احاطه پيدا كنيد بهترين را انتخاب كنيد براى تحصيل بعد وقتتان را مى‏گذاريد براى آن بهترين اگر مى‏خواهيد برويد دنبال علم علوم را ارزيابى كنيد بهترين را دنبال كنيد دنبال آن كه مى‏روى موفق هستى و بالاخره يك جايگاهى دارى امّا اين جور نه يك روز جامعه‏شناسى يك روز روانشناسى يك روز عربى يك ذره كار هنرى مى‏كند يك ذره چه كار مى‏كند آخر هم مى‏بينى هيچ كاره است بعد از ده سال مى‏خواهم بگويم آقا برو يك جايى مشغول شو چى بلدى خط بلدى يك خورد بلدم علوم انسانى چى بلدى روانشناسى خواندم عربى خواندم اينها چقدر بلدى مى‏بينى كه در حد دو تا كتاب خوانده مى‏گويد فايده‏اى ندارد آخر استقلال هم ندارد شما برو خط كار كن خط تو كه خوب شد ممتاز عالى گرفتى آن تازه مى‏شود خط همه مى‏گويند كه تو خط بلدى استاد خطى مى‏روى يك جا ساعتى سيصد چهارصد تومان درس مى‏دهى يك جايگاه ثابت و مشخص دارى بعد از جايگاهت را محكم كردى خيلى خوب حالا بگذار مطالعات ديگرت را بكن فلان رشته امّا بيست رشته را هم عوض مى‏خواهى بروى جلو نمى‏شود پخش مى‏شود من تسع عمله هر كسى آرزوهايش زياد بشود وسيع بشود »قَصُرَ عَملُه« اعمالش كوتاه مى‏شود يعنى توفيق عمل از آن گرفته مى‏شود فعاليت‏هايش كم مى‏شود »اعلموا ان العمل يسهل العقل و يُنْسِل ذكر فاكذب العمل فانه غُرور و صاحبُهُ مغرور« على‏عليه السلام بدانيد آگاه باشيد كه آرزو عقل شما را دچار غفلت و فراموشى مى‏كند يعنى توفيق فكر صحيح و واقع‏بينى را از شما مى‏گيرد ديگر نمى‏توانيد واقع‏بينانه فكر كنيد وقتى اسير آرزوها مى‏شويد نمى‏توانيد ديگر فكر بكنيد و توفيق ذكر را از شما مى‏گيرد ذكر يعنى چه؟ چند معنى بكنيم يك ذكر كه خداوند هست خداوند كه مى‏گوييم يعنى ذكر اصل ذكر مبدأ ذكر معشوق حقيقى هى اين را مى‏خواهى هى آن را مى‏خواهى و به اصل قضيه نمى‏رسى يادت مى‏رود خداوند فراموش مى‏شود ديگر فكر نمى‏كنى اصلاً به آن آرزو هم اينجورى است يعنى چه يعنى آدم را سر پا نگه مى‏دارد آدم مى‏تواند مى‏رسد هى به آن مى‏دود چند قدمى چند قدمى از يك جا با نشاط حركت مى‏كند اين هم نزديكت است همين جورى مى‏كشاند مى‏آورد همين جورى بزرگ مى‏شود بزرگ مى‏شود فرسوده مى‏شوى ولى هنوز دارى مى‏دوى آخر پير و فرتوت و ناتوان مى‏شوى هنوز دارد جلب توجه مى‏كند و خودنمايى مى‏كند براى تو اگر خدا را هم در نظر نگيرى ياد مرگ ياد ابديت ياد انتقال اين را از شما مى‏گيرد آرزوهاى زياد نمى‏گذارد شما فكر بكنيد كه يك روز تمام مى‏شود حتّى اگر مايدهاى عبرت هم اطراف انسان باشد انسان توجه نمى‏كند رفيقش كه با هم در يك مسجد بودند در يك در يك دانشكده بودند در يك كوچه و مدرسه بودند يك جا كار مى‏كردند با موتور رفته تصادف كرده مرده فكر نمى‏كند كه من هم جاى اين مى‏توانستم باشم و همچنين فطرى مرا هم تهديد مى‏كند ما هميشه مرگ را براى ديگران مى‏بينيم هيچ وقت لقمان براى خودمان نمى‏دهيم مرگ ما نه من حالا حالاها خيلى كار دارم خيلى من برنامه دارم براى خودم سراغ من نمى‏آيد اصلاً بعد اتفاقاً وقتى سراغ يك جوانى مى‏آيد كه مى‏ميرد بعد مى‏گويد اين ديگر مثل اين كه آرزو نداشته كار ديگرى نداشته تمام شد يك دفعه مرد ديگر يعنى فكر نمى‏كنيم آن هم مثل ما يك دنيا آرزو داشته چقدر نقشه داشته براى خودش اين را فكر نمى‏كند اين هم از ياد ما مى‏برد اين هم كه از ياد برود هيچى ديگر تو كلاً از ياد رفتى اصلاً »ولا تكونوا كالّذين نسو اللَّه واسنهم انفسهم« يعنى بلند و بالاست اين آيه مثل كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند خدا هم آنها را دچار خود فراموشى كرده دچار خودفراموشى يعنى شخصيت اصلى را فراموش كردند و افتادند دنبال حيوانيتشان شهوتشان شكم و زير شكم خلاصه لباس و مسايلى از اين قبيل خلاصه من اين را برسانم حالا خانه‏اى و همين ديگر اين شده تفسير آدم اصلاً يادش مى‏رود خودش خيلى هم رمز بين خدا و خود فراموشى انسان خدا را فراموش كند قرآن مى‏فرمايد در واقع خودش را فراموش كرده كدام خود، خود واقعى نه ناخود نه جنبه حيوانى نه آن جنبه كه در آن جنبه انسان مساوى است با حيوان نه آن بعدى كه انسان اشرف مخلوقات است و از همه افراد بالاتر است ديگر خودش را عوض مى‏كند هى همين جورى هرز مى‏دهد بعد مى‏فرمايد: »فاكذب العمل« تكذيب كنيد آرزوها را يعنى بدانيد دروغ است خيلى از اين آرزوها يك روز دو روز يك سال دو سال بعد مى‏فهميم كه بودش با نبودش هيچ فرقى نمى‏كرد فقط دو سال شما وقت تلف كرديد چيزى برايتان ندارد عبرت بگيريد ديگر چند بار اينجورى شد بدانيد كه خيلى از آرزوها دروغ مى‏گويند يك سيستمى هم داريم در روانشناسى به آن مى‏گويند مكانيزم دفاعى انواع مكانيسم‏هاى دفاعى است بشر وقتى شكست مى‏خورد مكانيسم‏هاى دفاعى را مى‏گيرد جلوى خودش كه قبول نكند شكست خورده قبلاً توضيح دادم راجع به مكانيزم‏هاى دفاعى مثلاً فرافكنى كه معروف است در روانشناسى فرافكنى يعنى عيب را متوجه خودت نبينى همه عيبها را منتقل به ديگران كنى كه قبول نكنى مقصرى، كوتاهى كردى، اشتباه كردى هوسبازى كردى بله مقصر بابام بود، اگر پول مى‏داد به من من مى‏رفتم كلاس زبان بعد چنين مى‏شد چنان مى‏شد بعد دانشگاه قبول مى‏شدم بچه‏ها كه تجديدى مى‏آورند وقتى بهشان مى‏گويى چرا تجديدى آوردى مى‏گويند معلممان بد بود درست درس نمى‏داد همه از آن ناراضى هستند يكى از آن راضى نيست بعد با يك جور ديگر خودش را راضى مى‏كند چرا نُه شدى. همه يك و دو گرفتند خوب تو چرا نُه شدى اين كه خوب نيست كه تو نُه شدى بالاخره باختى دلش را با اين خوش مى‏كند چون كه همه يك و دو شدند يعنى نمى‏گويد من پدرم درآمد بدبخت شدم آلوده شدم عمرم از دست رفته مى‏گويد خوب عوضش آنها بيشتر عمرشان از دست رفته با اين سر خودش را كلاه مى‏گذارد با اين خودش را نگه مى‏دارد اگر من خانه‏ام، زلزله آمده خراب شده عوضش همسايه چهار نفرشان مردند اينطورى است ديگر يعنى مى‏گردد يك دستاويزى پيدا كند خودش را بالا بكشد نمى‏گويد بابا اشتباه كردم خوب حالا مى‏آيم درستش مى‏كنم دليل تراشى يكى از اين مكانيسم‏هاى دفاعى هست يك دليلى درمى‏آورد ديگر براى خودش آقا اين را تجربه كردى نشد برادر نرود دنبال اين وقت تلف مى‏كند عمر تلف مى‏كند بايد جواب بدهى نسبت به عمرت عمرت را كه از سر راه نياوردى خدا تو را همين جورى مفتى خلقت نكرده »افصبتم انما خلقناكم عبساً و انكم علينا لا ترجعون« فكر مى‏كنيد ما شما را همين جورى آفريديم خلقتان خلق عبث است و بازگشتى نداريد به سوى ما همين جورى يلخى دارى تلف مى‏كنى بى‏برنامه بى‏حساب بى‏كتاب مى‏گويى اين دو سه سال را چرا اينجورى خراب كردى مى‏گويد عيبى ندارد اين شكست را من بلداى قرار مى‏دهم براى پيروزى‏هاى آينده عيبى هم ندارد واقعاً حرف قشنگى است خوب است اين ولى مى‏گويند عاقل از يك سوراخ دو بار گزيده نمى‏شود خيلى اين حرف قشنگ و به جايى است كه انسان شكست‏هايش را نردبان قرار بدهد براى ترقى‏اش از آن شكست بالا برود و يك تجربه‏اى قرار بدهد امّا نه اين كه دوباره بيافتد در تله بيست بار تجربه بكنى خوب تو اين تجربه را در يك كتاب هم مى‏توانى بخوانى پاى حرف يك سخنران و نويسنده يك حديث آقا اين همه حديث يك كلمه‏اش را بخوان تمام است ديگر على‏عليه السلام فرمود: آرزوهايتان را زياد كنيد عملتان كتاهست موفقيت نداريد حالا مى‏خواهى بروى تجربه‏اش كنى با چه سرمايه‏اى با سه سال عمر كه ديگر به دست نمى‏آيد مگر آدم خُل است تجربه كند اعلم الناس من جمع علمه على علم الناس. عالم‏ترين مردم كسى است كه دانشهاى ديگران را جمع كند به سمت دانش خودش يعنى اضافه كند و از تجارب ديگران استفاده كند على‏عليه السلام فرمود سعى كنيد عبرت‏گير باشيد مايه عبرت ديگران نباشيد يعنى ديگران بگويند بشويد اين بدبخت را اينجورى شده از اين عبرت بگيريد شما نشويد شما مايه عبرت ديگران نشويد بلكه عبرت بگيريد و از تجارب استفاده كنيد ببينيد ديگران چگونه موفق شدند شما هم همان گونه عمل كنيد تكذيب كنيد آرزوها آرزو خوب است فريب است سراب است نگهت مى‏دارد يك مدت بعد آخرش هم مى‏بينى هيچى خيلى هم بد است آدم يك مدت خراب كند بعد در صندوق را باز كند اين همه كوه رفت و راه‏پيمايى و شصت متر به شرق و چهل متر به جنوب و اينقدر به شمال جان بكن چهار تا آدم برايش بكش صندوق را در آور باز كن تويش يك ميخ گذاشته باشند براى آدم ميخ كرده باشند آدم را فايده ندارد اينجورى آخرش مى‏رسى به آنجا هيچى افسردگى شديد آتش سوزان و در عين حال خنده‏آور است آدم بعضى وقت‏ها از سوز خنده‏اش مى‏گيرد هيچى براى آدم نمى‏ماند بعضى‏ها مثلاً خودشان را عقل كل و باهوش مى‏دانند و فكر مى‏كنند هر كارى كه بخواهند بكنند مى‏رسند مرحوم علامه طباطبايى‏قدس سره در مورد تُحض بودن آدمها در مورد بى‏جا و رند بودن بعضى‏ها يك داستانى ذكر مى‏كند مى‏خواهد بگويد روحيه كلك و حقه‏بازى را از خودتان دور كنيد قضيه‏اش اين است و آن مى‏خورد به زرنگ بازى آدم مى‏گويد يك روز يك بنده خدايى رفته بود خانه رفيقش بعد غروب بوده مى‏رود وزن خانه مى‏گويد نيست شما بفرماييد مى‏آيد تا چند دقيقه ديگر شما بفرماييد توى اين اتاق تا بيايد مى‏نشيند توى اين اتاق هى شب مى‏شود شب مى‏شود وقت دير مى‏شود طرف آمده بود در روستا نه مى‏توانسته برگردد زن مى‏گويد شما امشب اينجا بمان تا اين بيايد نمى‏دانسته كه كى مى‏آيد زنِ براى اين كه آرامش داشته باشد و امنيت داشته باشد در را از پشت قفل مى‏كند مرد هم توى آن اتاق بوده يك بچه كوچولو هم توى آن اتاق بوده و خواب بوده مردِ شب دستشويى‏اش مى‏گيرد دستشويى دو طرفه دستشويى بزرگ بعد مانده چه كار كند در هم كه نمى‏تواند بزند نصف شب زن را بيدار كند زنه هم كه در را باز نمى‏كند مثلاً مى‏گويد چه كار كنيم دستشويى كوچك داشته ببخشيد بچه را مى‏برد مى‏خواباند سر جاى خودش و او در جاى بچه جيش مى‏كند بچه جيش بزرگ مى‏كند در جاى مرده در همان لحظه كار را خراب مى‏كند بعد مى‏بينند كه چه كار كند چه جورى ثابت كند حالا اين آمده جاى من كه اينجورى كرده ديگر كار خيلى خراب شده صبح خودش را آماده مى‏كند مِرده هم كه نيامد شانسش زنه كه در را باز مى‏كند دِفرار از روستا فرار مى‏كند مى‏رود پشت سرش هم نگاه نمى‏كند چون نمى‏تواند ثابت كند حالا بعضى‏ها زرنگ بازى‏شان اينجورى است مى‏روند زرنگى كنند يك دفعه مثلاً دنيا حساب و كتاب ندارد مى‏شود خيلى از كارها را كرد يك دفعه مى‏بينى با زندان طرف است رفته تو كار تجارى فكر كرده كشكى است چك كشيدن و قيافه آمدن و كيفى و دسته چكى و تشكيلاتى بعد مى‏بيند كه دو روز ديگر يقه يارو را گرفتند انداختند زندان عكسش را در روزنامه انداختند يك عالم شاكى اين مى‏شود زرنگ بازى‏هاى اينجورى زرنگ بازى‏هاى كارتونى فكرهاى كارتونى است اينها و آدم فكر مى‏كند خيلى زرنگ است تمام اينها مال اين است كه ما معيار دستمان نيست انسان وقتى معيار دستش نباشد مى‏گويد خوب حالا بگذارم ديگر چقدر بگذارى ديگر يعنى بايد محاسبه‏گر باشى ديروز كنفرانس بوسنى بود وزارت خارجه يكى از مهمانان يكى از دانشمندان سوئيسى آمده بود سخنرانى مى‏كرد در مورد بازسازى است موضوع سخنرانى‏شان بازسازى بوسنى است چقدر زيبا صحبت مى‏كرد الان مى‏خواهيم بازسازى كنيم مردم و كشورهاى اسلامى فكر مى‏كنند كه حالا پول بدهند مثلاً كمك كردند مى‏گفت ما خودمان كشورهايى كه پولها را جمع مى‏كرديم اگر بخواهد بازسازى واقعى كند الان بايد تبديل كند به پروژه‏ها و طرح‏هاى صنعتى پول زمان ارزش خودش را از دست مى‏دهد وقتى تبديل شد به صنعت و توليد مى‏ماند از الان به فكر طرح‏هاى اين چنينى براى بوسنى باشيد اين طرح را مى‏توان خارج از كشور طرح‏هاى اين چنينى كرد براى بوسنى مى‏خواهم بگويم حساب كتاب تو كار است اين را مثال زدم برايتان اقتصاد دانان مى‏نشينى حساب مى‏كنى سيستم‏هاى مديريت را شما مطالعه بكنيد مثلاً در مديريت مى‏گويد مدير اگر به كارهاى مهم بپردازد از كارهاى اهم مى‏افتد يعنى مهم‏تر حالا ما هميشه همين‏جورى مى‏گوييم مى‏گوييم اين كار مهم است وقت بگذاريم خوب خيلى كارهاى مهمى است امّا هر مهمى را نبايد به سراغش رفت اين مهم است اين را بايد بدانيم همه چيزهاى مهم كه برايش سر و دست مى‏شكستند نبايد رفت آن چيزى كه خيلى افراد را به اشتباه مى‏اندازد در كارهايمان است كه خيلى‏ها اين آرزو را دارند خيلى هم اين را مى‏خواهند چون خيلى‏ها مى‏خواهند او را و خيلى هم دوستش دارند من بروم زودتر تصاحب بكنم بعد خودش را هم راضى مى‏كند ديگر كه بله من رفتم به جايى رسيدم كه ديگران حسرتش را مى‏خوردند الگو شده ديگران ديكته جامعه پُز خيلى برادران جوان من بايد دقت بكنند به معيارها، با چه معيارى مى‏خواهيد برويد سراغ كار »و صاحِبُهُ مغرورٌ« آرزو غرور است و دارنده آرزو آدم مغرور است مغرور نه به معناى اين كه در فارسى استفاده مى‏شود يعنى خودش را مى‏گيرد نه مغرور است يعنى فريب خورده است گول خورده است خيالات باطل توى كله‏اش است اين است اين را بايد دقت كنيد.

والسلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته