سعادت و شقاوت
بحثمان درباره آرزو بود و به اين نتيجه رسيديم كه آرزو مساوى با سعادت نيست نيل به آرزوها مساوى سعادت نيست و اگر كسى بخواهد سعادت را تحصيل بكند بايد آرزوهاى خودش را كنترل كند تعبيرى كه از مرحوم شهيد مطهرى داشتيم اين بود كه بايد سطح آرزو را بالا برد يعنى از طول و عرض آرزو كاست و بر ارتفاع آن بايد افزود اين به اصطلاح فرمايش ايشان بود كه به اصطلاح چند روايت هم عرض كردم بحث خود به خود كشيده شد به درباره آرزو و جوانب آن من حيفم آمد رواياتى كه اينجا وارد شده عرض نكنم خدمت برادران گفتم حالا يكى دو جلسه هم پيرامون اين صحبت بكنيم مفيد است انشاءاللَّه و اهميت زيادى هم دارد يك موقع است كه ما در يك بحث خطابى مىشنويم كه انسان بايد آرزويش را كم بكند آرزوى زياد چنين است و چنان بد موقع است كه مىنشيند فكر مىكند بايد هم بنشيند و فكر بكند با دقت روى اين قضيه و روابط خودش را با آرزوهاى خودش تنظيم بكند و به حساب آرزوهاى خودش برسد و به هر حال كنار بيايد يك طورى چون اگر از اول كنترل نكند آرزو كه مفتى تمام نمىشود براى انسان هيچ تمنايى و خيلى مجانى تمام نمىشود براى انسان يعنى اينطور نيست كه شما حساب كنيد از يك چيزى خوشت بيايد و ميل پيدا بكنى بعد بگويى خوب عيب ندارد من ميل پيدا كنم يا نه اينجورى نيست خداوند نفس را طورى آفريده كه بر هر چيزى كه توجه پيدا كند خرج مىشود از نفس كم مىشود از نفس اگر آن چيز الهى باشد بهرهبردارى آخرتى چون پيوند با آخرت مىخورد مىرود در ابديت در حساب ابديت ريخته مىشود فرض بفرماييد شما دلتان بهشت را مىخواهد دلتان براى امام زمان)عج( تنگ مىشود ياد رسول خداصلى الله عليه وآله مىافتيد صلوات ختم مىكنيد برايش ياد خدا مىافتيد دلتان تنگ مىشود براى خدا شما ببينيد حضرت سجادعليه السلام گاهى اوقات چنان بىتاب مىشده كه مجلاتى كه از اين معصومينعليهم السلام صادر شده خيلى عجيب است واقعاً يك موقعى رابطهاش چنان با خدا نزديك مىشود اينها هميشه نزديك بودند حالتها مختلف است يك موقع اصلاً انسان دلتنگ مىشود عرض مىكند )عبدك فداك( خدايا بندهات فدايت بشود ديگر نزديكترين حرفى كه بنده با خدايش مىتواند بزند اين است يك موقع است كه مىگويد خدايا من را ببخش يا نعمت به من بده يا چه كار كن يك موقع اصلاً حرف نيست حرف اين است كه با خود خدا شخص كار دارد عرض مىكند بندهات به فدايت بشود يعنى دلتنگ مىشود حالا يك موقع هست شما دلتان براى خدا تنگ مىشود بعد به آن مىگوييد فدايت بشوم خدايا فدايت بشوم وقتى لفظ متوجه اين قضيه است چون ميلى كه هست پيوند با آخرت دارد نفس را در جهت آخرت تقويت مىكند اما در غير اين صورت هر آرزوى ديگرى كه انسان بكند در راستاى آخرتش نباشد به محض ميل و به محض تمنايى كه ايجاد مىشود نفس دارد مصرف مىشود يعنى فكر نكنيد آرزو كردن و خوش آمدن مفتى است ما يك چيزى بگوييم خوشمان بيايد نامحرم را ببينيم خوشمان بيايد بگوييم خوب ضرر ندارد بايد فيلم تماشا كنيم بگوييم خوب لذت مىبريم اينجورى نيست چون به هر چيزى كه ميل خواهى سپرد از تو چيزى در نهان خواهند برد به محض اين كه دل مىسپارى دل كه مىدهى يك چيزى از تو مىگيرند مىگوييم دل مىدهيم دل مىدهيم شما وقتى مىگوييد به يك نفر دلبر كه دل را مىبرد يار دل آرام دل برده از ما آرام و آرام الحمدللَّه. اگر امام زمان)عج( دلمان را ببرد دلمان تنگ بشود براى امام زمان آنجا امام زمان دل آدم را برده يك موقع بهشت دل آدم را مىبرد يك بار خدا دل آدم را مىبرد اينها دل را ببرند دل را جاى خوب خوب مىبرند قبر بيايد برزخ بيايد دل شما را ببرد اعمال نيك كارهاى بزرگ نيتهاى عالى اينها مىآيند دل آدم را مىبرند مىگويند دل دارد جاى خوبى مىرود دل هر جا برود آنجا بزرگ مىشود رشد مىكند نورانى مىشود اما اگر كثافت و غول و ديو و اژدها آمدند دل آدم را بردند دل را مىبرند آلودهاش مىكنند دلبر كه مىگوييم يعنى دل را مىدهى وقتى دادى رنگ همان چيزى را مىگيرد كه توجهش دادى آن رنگ را مىگيرد وقتى دلت رفت براى امام زمان دلت رنگ امام زمان را مىگيرد رفت سمت بهشت رنگ بهشت را مىگيرد رفت سمت خدا بوى خدا را مىگيرد دلت اين رنگى مىشود اما تو دلت را بده به يك زن بدكاره هرزه كه در تلويزيون دارى مىبينى دلت همان رنگ را مىگيرد در خيابان دارى مىروى تو دلت را مىدهى به يك نامحرم مىبرد دلت را چند دقيقه ذهنت را مشغول مىكند همان مقدار تو رنگ خوردى همان جورى رنگ مىزنند ديگر بعد مىخواهى پاك كنى اگر رنگى بشوى بايد پاك كنى ديگر استغفار گريه توبه رياضتهاى شرعى اينها براى اين است كه رنگها پاك بشود بايد پاك كنى رنگ را اين رنگ را اگر پاك كنى منتقل بشود به قبر مصيبت است چون رنگ با قيامت تطبيق ندارد. رنگى كه با خدا و بهشت تطبيق نداشت وقتى خورد به دل جايش ماند آن وقت لكه است مثل اين است كه شما يك نقاشى زيبا مىخواهيد بكشيد كشيديد نقاشى زيبا چند لكه رنگ افتاده رويش خوب خراب مىكند كل زيبايى اين را از بين مىبرد فرض بفرماييد كلى كه الان رو به روى شما هست پارچهاى هم درستش كردند اما زيباست اما چند تا لكه سياه بيافتد روى اين خوب خراب مىكند ديگر دل نبايد رنگ بگيرد از جايى رنگ گرفتنش چه موقعى است موقعى كه تو دل مىدهى مىسپارى دلت را لذا مىگويند تو معاشرت دقت كنيد كه معاشر دلت را نبرد در خيابان كه دارى مىروى دلت را سفت بگير پاسبان شو بر در دل روز و شب تا نيايد شعرى از مرحوم ملا احمد نراقى تا نيايد هيچ در او جز يارب چندى در همين مايههاست در همين مضمون بايد پاسبان بود اين كه مثلاً تو رفتى خانه رفيقت ويدئو گذاشت ولش كن دل را دل را ول كن از پاى ويدئو پاشى مىبينى كلى رنگ خوردى خودت هم متوجه نيستى البته متوجه مىشود آدم وقتى بيايد بيرون منگ است يك جور ديگر است مىخواهد برود سر نماز يك جور ديگر است صبح نماز صبحش قضا بشود يك جور ديگر است مثلاً با مظاهر دينى يك جور ديگرى برخورد مىكند كسى كه هى رنگ مىخورد اينجور نيست كه با همان صافى كه قبلاً مىديده ببيند اين جورى نيست يك بسيجى خالص كه رفته جبهه خالص خودش را نگه داشته ديد گاهى كه الان دارد با همان بسيجى كه عمليات بوده و الان آمده رنگ باخته رنگ الهى كه داشت باخت هى رنگهاى باطل خورد چشمشان يك جور نمىبيند يك جور با خدا نمىتواند حرف بزند همان بچه بسيجى پس اين را مىخواستم عرض كنم كه آرزو به دل گرفتن مفت تمام نمىشود به پاى آدمك اين را بدانيد خيلى مهم است كه فرج دارد برايت فكر نكن كه هر چيزى را ديدى خوشت آمد مفت است عيب ندارد من كه هنوز كيفم سر جايش است نه از كيف مهمتر دارد مىرود از تو قيامت معلوم مىشود كه چقدر از تو رفتى لذا ما حقى نداريم از هر چيزى خوشمان بيايد اگر خوشم بيايد و بگويم حالا دين با اين چيزها چه منافاتى دارد ما نمازمان را مىخوانيم خوب عيبى ندارد كه فيلم ويدئو يك دو ساعتى هم نگاه بكنيم خير مىرود از تو مانند متدينين همين جورى هستيم مىرويم نمازمان را مىخوانيم روزهمان را هم مىگيريم حالا مثلاً بدون عذر شرعى مثلاً با نامحرم نگاه بكنى خوش و بش بكنى چه بكنى نمىشود با فلان كس ارتباط داشته باشد موسى به دين خود عيسى به دين خود نمىشود يك رفيق اينجورى هم داريم نمىتوانى رنگ مىگيرى حتماً رنگ مىگيرى پس آرزو به دل گرفتن مجانى نيست اين را مسلم بدانيد خيلى هم گران قيمت است به دل گرفتن آرزو يعنى خيلى گران تمام مىشود پاى آدم شايد نشود يعنى نمىشود ديگر قيمت كه بخواهى بگذارى فقط قيامت معلوم مىشود چقدر ما پرداخت كرديم چون به هر ميلى... كم مىشود ازت پس ديگر من نمىتوانم بگويم هزار تومان دو هزار تومان كم مىشود يك ميليون تومان كم مىشود آخر بعضى مىخواهند گناه بكنند مىروند گناه ارزان قيمت مىكنند مثلاً مىخواهند حال بكنند لذت ببرد پا نمىشود برود تو هتل گران قيمت بهترين غذاها را بخورد مثلاً يا مثلاً كارهاى ديگر بكند نه مثلاً با دوز و كلك لذت خودش را فراهم بكند دزدى مىكند مثلاً چون بايد خرج كند ديگر اهل خرج نيست از ديگران مىچاپد مىگويد گناه كردم ارزان قيمت گناههاى حرفهاى آن جورى نمىكنم ماشين چهار ميليونى بخرم و پا شوم بروم آنجا گناه ارزان بكنيم يك موقع يك گناه دارد مىكند ارزان است در آرزو به دل گرفتن و دل سپردن و ميل داشتن شما بالاترين قيمتها را مىپردازيد يعنى نمىشود از اين گرانتر را حساب كرد خيلى گران حساب مىكنند پاى ما خلاصه خيلى گران لذا اگر انسان خسيس و بخيل هم باشد بايد ولخرجى نكند اصراف كارترين افراد مصرفترين افراد كسانى هستند كه هى دلشان را باز مىگذارند هى خوششان مىآيد هى معشوق عوض مىكنند تندى خيلى گران پاى آدم تمام مىشود اين را ما فقط بفهميم كه مفت نيست دل دادن به چيزى لذا بايد سعى كنيم كه در معرض چيزهايى كه دلبر ما هستند قرار نگيريم جايى كه شيطان هى رنگ مىزند تزئين مىكند كه خوشكل نشانش بدهد دل ما را ببرند قرار نگيريم تمام تلاششان همين است آن وقت وقتى دلت را ندادى دلت مال خودت است ديگر آن وقت كه دلت مال خودت هست كجا مىبرى دلت را جاهاى خوب خوب مىبرى چون مال خودت است نمىگذارى ببرنش آدم يك موقع هست دلش را مىبرند آن وقت دلش را مىخواهد لازم دارد دلش را ولى نمىدهند بردنش ديگر مىبرنش مىگويد من هم دوست دارم حسرت مىخورم به اين حال معنوى بچهها ولى خودم نمىتوانم خودش دلش كجاست خوب اگر دل داشته باشد با خدا وصل كردنش بين خدا و دل فاصلهاى نيست كه سريع انسان مىتواند منتقلش كند به خدا وصلش كند در بهشت هر جا كه دلش بخواهد هر جا به شرطى كه دلش مال خودش باشد نبرده باشنش بردنش فلان دختر برده فلان تلويزيون برده فلان هنرپيشه برده فلان مسابقه فوتبال و مدل لباس و مدل مو و مدل ماشين برده ديگر نمىشود برگردد اين دلها سخت است كشيدنش از توى اين همه معشوقات سخت است هوى وهاى زياد خلاصه مشكل درست مىشود خوب اين مقدمه را داشته باشيد تا به موقع روايتها را مىخوانيم بهتر متوجه بشويد. العمل سلطان شياطين على قلوب الغافلين مىفرمايد آرزو سلطان و پادشاه همه شياطين هست آرزو يعنى توى شياطين يك سلطان يك پادشاه كه مقتدر باشد به همه شياطين غلبه داشته باشد مىفرمايد حضرت على را كرده سلطان مىفرمايد آرزو هست آرزوها هى به آينده نگاه كردن آينده نگرى خوب هست من معنى كردم جلسه گذشته يعنى چه؟ هوسها هى برنامههاى اضافه درست كردن براى خودمان معشوقهاى اضافه درست كردن ميلهاى اضافه درست كردن سلطان الشياطين على قلوب الغافلين بر قلب غافلها غافل يعنى چه؟ غافل يعنى اين كه متوجه نيست به چه مقصدى دارد مىرود كى هست كجا مىرود از آن چه مىخواهند كسى نمىداند آدم است ديگر انسان هست و از او چه مىخواهند فكر مىكند مثلاً بره است فكر مىكند مثلاً گوسفند و گربه و گاو است هى بخورد و بخوابد ازدواج كند توليد مثل كند خانهاى مسكين چيزى همين بعد هم پير شود و بميرد آن وقت آرزوها توى اين دامنه يك سره دل اين را مىبرند سلطان الشياطين لذا هى نگوييم شيطانى كه مىگويند كجاست اين شيطان چيست همين است ديگر يعنى همين كه ما را از خدا و از هدفمان غافل مىكند »ان العمل سيهل القلوب و يكذب الوعد و يكثر الغفله و يورث الحسره« آرزو قلبها را غافل مىكند به فراموشى مىسپارد يعنى قلب دچار فراموشى به اصل مىشود مبدأ اصل، حقيقت فراموش مىشود چه ياد انسان مىافتد انسان به فكر چيست به فكر سراب است يعنى از آب اصلى دور مىمانى هى دنبال اين سراب مىروى به دنبال سراب كه خودت را سيراب بكنى و »و يكذب الوعد« آرزو دروغگو هم هست يعنى فقط مىگويى خوب است من هم برسم به اينجا خوب است من هم اين كار را بكنم آره خوب اين كار را مىكنيم بعد اين كار را مىكنيم بعد آن كار را مىكنيم در ذهنش چند دقيقهاى يك طرح مىريزد بعد حالا مثلاً مىخواهد با يكى ديگر يكى دو روز ديگر، يك جور ديگر يك طرح ديگر طرحهاى مختلف ما الان فكر كنيم طرحهايى كه خودمان داشتيم براى اين سن خودمان چه چيزهايى بوده چه قدر از آنها دروغ از كار درآمده اصلاً واردش نشديم فقط هى مشغولمان كرده »و يكثر الغفله« غفلت را زياد مىكند چون هر چيزى را دارى جلوى خودت مىبينى ديگر مىخواهى بروى دنبال آن »و يورث الحسره« موجب حسرت مىشود »يورث« يعنى به ارث مىگذارد چى را حسرت را بعضى آخرش همين جورى مىمانى ديگر نرسيدى الان مثلاً پاى صحبت اين بزرگسالان بنشينى پنجاه سالهها و شصت سالهها بگو از آرزوهايش بگويد دوست داشتى چه كاره بشوى به كجايش رسيدى چه شد مىبينى تعريف مىكند نشد فلان شد مثلاً مىخواستيم اين كار را بكنيم آن كار را بكنيم دهها نقشه براى شما جور مىكند بعد شده اين ديگر حالا مىنشيند حسرت مىخورد كه نشد دعايى هست از حضرت صادقعليه السلام در دعاى عرفه عرض مىكند به خداوند تبارك و تعالى كه اعوذبك من دنيا متنع خير الاخره پناه مىبرم به تو اى خدا از دنيايى كه خير آخرت را از من بگيرد و من نتوانم به آن خير برسم يعنى چه يعنى پرداختن به دنيايى كه بهره ابدى مرا از من بگيرد و من محروم بشوم من همچين دنيايى را نمىخواهم اين يعنى چه وقتى مىگويد »تمتع خير الاخره« بعضىها مثلاً مىبينى دنيا بهشان زياد رو مىكند حلالش هم حالا حرامش را نمىگوييم مىگويند حالا رو كرده ديگر مثلاً من جوانهايى را مىشناسم كه اهل علم هستند اهل فضل و دانش هستند اينها فردا سرمايههاى علمى يك مملكت هستند مثلاً به تورشان كارهاى پولى مىخورد اين رشوه است ديگر يعنى پيشنهاد داد به آن، آن زينتى كه گفتم چشمكهايى كه از اطراف مىخورد حتّى حلال بعد پيشنهاد مىشود آقا شما برو فلان جا مسئوليت قبول كن ماشين مىدهيم، چى مىدهيم، چى مىدهيم، يك دفعه مىبينى از بين رفت كسى هم نمىگويد بد است ولى بايد مقايسه كرد يعنى يكى مىگويد من پولدارى را مىخواهم مگر گناه دارد ماشين، خانه، ثروت، چهار تا مغازه، پنج تا مغازه تجارت مگر بد است نه بد نيست امّا بايد دقت كنيد با اين تجارتى كه وارد مىشويد ضرر تو تجارت نكنيد كسى نمىگويد تو تجارت نكن تجارت بكن امّا ضرر نكن درونش خرج بيشتر است از آخرتت بيشتر نبايد مايع بگذارى اين بحث همهاش سر اين است اگر يك وقت عمر و جوانى و استعدادت را مىگذارى برار كار تجارت پول در آوردن و به قول امروزىها كار اقتصاد و اينها بايد از آخرتت سرمايهگذارى نكنى آن طرف كم نياورى اين است يكى آمد خدمت حضرت صادقعليه السلام عرض كرد آقا يك استخاره براى ما بياوريد خوب است يا به دست حضرت آورد گفت بد است نكنيد اين آقا رفت و كرد و گوش نكرد مىخواست وارد يك كار تجارى بشود بد شود و اتفاقاً زد و كارش گرفت خيلى يك روز به حضرت صادقعليه السلام برخورد گفت آقا آن روز شما براى ما استخاره آورديد گفتيد بد است ما رفتيم اتفاقاً زد و گرفت وضعمان خوب شد حضرت فرمود يادت است آن شب زياد فروش كرده بردى تا ديروقت ايستادى به فروش گفت يادت است نماز صبحت قضا رفت گفت بله خوب خوب نبود ديگر حضرت رفته تو خبر ندارى يعنى ما وقتى مىگوييم ضرر همهاش در محدوده دنيا نگاه مىكنيم مىگوييم نه ضرر نكرديم الحمدللَّه ليسانس گرفتيم دكترا گرفتيم كامپيوتر، زبان الحمدللَّه... چه كار كرديم هى مىگويند افراد اين گونه پيشرفتش خيلى خوب بوده اين خيلى مثلاً پدرهاى نادان پسرش مىخواهد برود درس طلبگى بخواند يا مثلاً كار علمى بكند مىزند در سرش خاك بر سرت ببين پسر فلانى الان پول از پارويش بالا مىرود چى داشت الان خانه دارد ماشين دارد لباسش را نگاه كن خوب آقا با اين مقياس شما مىخواهيد نگاه كنيد كه نمىشود تو بايد دقت كنى و مقياس را نگاه كن انسان مقياسش دنيا نيست كه تو دارى نگاه مىكنى خوب حالا بچه خوبى هم بوده رفته بچه متدين، بسيجى رفته تو كار بعد مىبينى اِ ريشها رفت خوب اين ضرر است باخته نگوييم يك تكه پشم است نه اين دينت است شعاير الهى است نگوييم حالا چه فرقى دارد ريش بوده يا بدون ريش اين ضرر است خيلى ضرر است تو اصلاً اينجورى كه رفتى اخلاقش خوب بود با بچهها جوش مىخورد مسجدى هيئتى عزادارى و اشكى همه اينها سرمايه بوده آقا از وقتى رفته در فلان كار مثلاً فلان جا رفته شغل گرفته بعد مىبينى از دست رفت بچه بيچاره هيچى تلف شد بعد هم يكسره با چشم حسرت نگاه مىكنند به ماشين اين مثلاً شيك است و آخرين سيستم به كيف دستى اين و كت و شلوارش، كفشهايش، خودنويس و نمىدانم و همچين حسرت به دل مىگيرند كه خوش به حالش اين موفق بود و خيلى رشد كرد آقا رشد با چه چيزى اينها منافاتى ندارند نمىخواهم بگويم كه هر وقت يك همچين چيزهايى ديديد تحقيق كنيد اينها با دين هم منافاتى ندارد امّا به شرطى كه دين حفظ بشر فلان عجب نادانى بود بىسواد رفت چسبيد به درس حوزه توى اين حجرهها ضرب ضربا نمىدانم منطق و فلسفه را ببرى بقالى دو ريال به تو نمىدهند ببر نانوايى بگو من فيلسوفم يك نان هم نمىدهند هيچى نمىارزد، عوضش آن يكى رفت سفيد شد زرنگ بود آقا زرنگ مردم عاقل بودند كى مثل بچهها مىخندد رفت شد سفيد حالا شده سفيد توى آن زبالهدانى و آشغالدانى كلى رنگ گرفته و آقا آمده و علامت رشد چيست؟ اتوى كت و شلوارش و رنگ و جنس آن علامت پيشرفت چه هست جنس كيف سامسونت است ماشين است و اسم او در روزنامه دربيايد و تلويزيون نشان بدهد او را بعد ما ارزيابى مىكنيم مىگوييم بله خيلى خوب رشد كرده اين حالا تو هى برو در گوشه حجره بپوس چه كار كردى يا دانشگاه يك داداش مىزند مىرود دانشگاه رشد علمى مىكند خير مىرساند خير مىبرد يكى ديگر مىزند در كار تجارت حالا اين يكى كه دانشجو هست خوب زندگى دانشجويى و تحصيلات اين اينجورى است مثلاً بشود استاد دانشگاه ساعتى سيصد تومان مىدهند حالا اين وضعشان يكى ديگر نه ادامه تحصيل مىدهد نه هيچى سيكل را ول مىكند مىرود در كار تجارت بعد حالا ارزيابى مىكنند كه اين خانه دارد ماشين دارد چند باب مغازه دارد چه دارد بعد هم ارزيابى مىكنند مىگويند اين »اعوذ بك من دينا تفتح خير الاخره« يعنى زيركى به مؤمن گفتند كيف سياستى كه مؤمن انتساب مىدهند يعنى اين يعنى حواسش هست اينجورى نيست كه اگر رفت سراغ فلان كار ارزيابىاش همين باشد كه مردم خوششان مىآيد به به مىگويند چه چه مىگويند مثلاً معروف مىشوند پولدار مىشوند نه گولش نمىزند خيلى زيرك است مفت خودش را نمىدهد بخيل است »من بخل به دينه جلّه« علىعليه السلام كسى كه نسبت به دينش بخيل است بزرگ مىشود خيلى مشترى مىآيد دنبال آدم بخصوص وقتى كه انسان تصميم مىگيرد برود به سوى آخرت مىبينى كه هى چشمكها از اين طرف و آن طرف زده مىشود آدم عاقل حواسش هست بله از اين چيزها زياد است خيلى هم براى اين چيزهايى كه به من پيشنهاد مىشد سر و دست مىشكستند امّا براى من يك جيفه است من دارم باطن زهرآلودش را نگاه مىكنم خيلىها خوششان مىآيد از مار قشنگىاش مىرود آنجا زهر را مىريزد و مىزند و مىكشد روح الهى را مسموم مىكند ديگر طرف و هيچ كارى هم نمىشود كرد مار اينجورى است مار بعضى از دشمنان خودش را اول چنان با جذبه نگه مىدارد كه طرف نمىتواند تكان بخورد بد مىزنش بعضىها اينجوريند فلان شغل فلان پست و پول مىگيردشان اول همين تو اين جذبه مىمانند يك ماه دو سال بعد زهرش را مىريزد طرف تلف مىشود ديگر مىشود يك مرده متحرك تو دارى مىبينى كه مرده است لذا برخورد با دنيا خيلى حساس است ديگر تو اين معيار است كه وقتى نگاه مىكند مىگويد كه آره فلانى رفت جبهه هفت هشت سال عمر خودش را تلف كرد عوضش فلانى درسش را خواند آدم زرنگى بود الان شده براى خودش مهندس و دكترى اينها پخمهها رفتند جبهه حاليشون نبود تلف كردند آنجا مثلاً ناقص شدند فلان عضوشان را از دست دادند خوب اين مىشود ارزيابى آدم وقتى مىرود ارزيابى مىكند با ملاكهاى ناقص اينجورى از درمىآيد نتيجه مىشود اين امام چه مىگويد امام مىگويد آنها كه خودشان را از آتش معركه دور نگه داشتند خود را براى جواب روز واپسين آماده كنند اصلاً كسى نبود كه خودش را دور از آتش نگه داشت با كدام معيار بايد بسنجيم اصلاً با كدام معيار نگاه كنيم قائم شدند رفتند آموزشگاهها در كنكور و دانشگاه و اين عده هم كه از دانشگاه بلند شدند رفتند جبهه هر سال كنكور كه مىشد مىگفتند نفراتى كه برگزيده شدند چند تا از آنها شهيد شدند قبولىهاى شهيد عكسشان را مىزدند آنجا اصل اين است كه با كدام معيار نگاه بكنيم اگر با اين معيار ناقص و كج نگاه بكنيم آن كه رفته جبهه بافته آن كه نشست درس خواند و رفت دانشگاه خوب است يا آن كه رفت تحصيلات كرد و معارف كسب كرد و معلومات اضافه كرد آن باخته امّا كسى كه رفت دنبال پول درآوردن و دنبال سرمايه بوده بسته به اين كه با چه معيارى نگاه بكنى »اعوذ بك من دنيا تمنع خير الاخره« من پناه مىبرم به تو از دنيايى كه خير آخرت را آخرت كه مىگوييم حواستان باشد دقيقاً معادلش را در ذهن باشد تا بتوانى درست ترجمه كنى يعنى ابديت من خير ابدى از من گرفته بشود يعنى پناه مىبرم به تو از موقعهايى كه دائمى را از من مىگيرند پناه مىبرم به تو كه يك همچين ديدگاهى داشته باشد يك وجههاى دارد علىعليه السلام مىفرمايد »الدنيا« دنيا غايت بينايى يك شخص كور است يعنى يك كور تا كجا مىبيند دنيا را مىبيند پشت دنيا را كه نمىبيند مىفرمايد اين كور است نمىبيند لذا تمام ارزيابىها و ارزش گذارىها برنامهريزىهايش وقتگذارىهايش در همين محدوده است اين قدر است بعد آخرش مىفرمايد »و من عمل يمنع خير العمل« اين خيلى عجيب و زيباست دقت كنيد با لهجه عربى بخوانم تا فرقش را بفهميد از آرزويى كه فايده و خير عمل را از من سلب مىكند پناه مىبرم به تو يعنى پناه مىبرم به تو از اين جهت كه آرزوهايم زياد بشود توفيق عمل كردن از من كم بشود رابطه است ديگر هر مقدار تعداد خواستهها زيادتر باشد وقت گذار براى رسيدن به يك چيز كمتر است رابطهاش هم اگر بخواهيد بهتان بگويم »مَنِ تَسَعَ عَمَلَهُ قَصُرَ عَمَلُ« هر كس اتساع پيدا بكند آرزوهايش يعنى تعداد آرزوهايش زياد بشود مقدار عملش كم مىشود چون خواستهها زياد است به اين برسى به آن برسى براى اين پنج دقيقه وقت بگذارى براى آن پنج دقيقه وقت بگذارى مثل يك مرد دو زنه است يا چند زنه كه نمىتواند به همهشان برسد يا مثل پدرى كه شش بچه دارد شما مثل پدرى كه يك بچه دارد مىخواهد از نظر علمى تربيتى بهداشتى نمىدانم غذاى بهتر مىتواند برسد به آن يا شش تا بچه را شش تا بچه ديگر از دست درمىرود ما يك رفيقى داريم بچه خيلى زياد دارد ده به بالا است بچههايش بعد مثلاً در خانه كه مىروى بچهها را كه مثلاً يادش مىرود سه چهار تا اولى را اسمشان را بلد است بقيه را فراموش كرده بعد مثلاً مىگويد بيا ببينم اسم تو چه بود مثلاً مىگويد كه فلانى مىگويد برو به ننهات بگو فلان چيز را بياورد چند وقت پيش آمده بود مىگفت رفتيم بهشتزهرا آمديم شمرديم ديدم يكىشان كم است بعد رفتيم مرقد امام آن يكى را آورديم اصلاً نه تنها به آن نمىرسد اصل بچه هم فراموش مىشود پدر جا مىگذارد بچه را آنجا اسمشان را هم يادش مىرود خوب نمىرسد ديگر وقتى معشوقها زياد بشوند شما نمىتوانيد به يكىشان درست برسيد يكى مىگويد آقا من مىخواهم كه مثل بعضى از آقايان مىآيند علاقه دارند خوب علم اينجورى است بشر هم بىنهايت طلب است از هر كمالى بىنهايت را مىخواهد بعد نمىداند كه بايد كنترل بشود آمده مىگويد كه آقا دچار ناراحتى اعصاب شدم قرص مىخورم آقا بعد مىگويم حالا ناراضيت چيست مىگويد من الكترونيك مىخواهم دانشگاه خوب علاقه به علوم انسانى هم دارم درسهاى الكترونيك سنگين است از اين رو حسرت علوم انسانى مىخورم فلسفه و معارف را مىبينم حسرت مىخورم برايش جامعهشناسى من كشته و مرده جامعهشناسىام وقت مىگذارم اينها اينقدر هول شده كه مريض شده بعد مىگوييم كه اينجورى كن مىگويد آخر اين نيست من به كلاس موسيقى هم علاقه دارم خط هم بروم تو ديگر نمىرسى و ديگر نمىتوانى يك ساز درست بزنى نه از فلسفه چيزى سر در مىآورى نه از الكترونيك ديگر پخش مىشود تمام استعداد لذا تعداد زيادى آرزو موفقيت را در عمل كم مىكند يكى مىبينى از اول مىآيد بهترين چيزش را علىعليه السلام مىفرمايد: علوم وسيعتر از آن است كه شما به همهاش احاطه پيدا كنيد بهترين را انتخاب كنيد براى تحصيل بعد وقتتان را مىگذاريد براى آن بهترين اگر مىخواهيد برويد دنبال علم علوم را ارزيابى كنيد بهترين را دنبال كنيد دنبال آن كه مىروى موفق هستى و بالاخره يك جايگاهى دارى امّا اين جور نه يك روز جامعهشناسى يك روز روانشناسى يك روز عربى يك ذره كار هنرى مىكند يك ذره چه كار مىكند آخر هم مىبينى هيچ كاره است بعد از ده سال مىخواهم بگويم آقا برو يك جايى مشغول شو چى بلدى خط بلدى يك خورد بلدم علوم انسانى چى بلدى روانشناسى خواندم عربى خواندم اينها چقدر بلدى مىبينى كه در حد دو تا كتاب خوانده مىگويد فايدهاى ندارد آخر استقلال هم ندارد شما برو خط كار كن خط تو كه خوب شد ممتاز عالى گرفتى آن تازه مىشود خط همه مىگويند كه تو خط بلدى استاد خطى مىروى يك جا ساعتى سيصد چهارصد تومان درس مىدهى يك جايگاه ثابت و مشخص دارى بعد از جايگاهت را محكم كردى خيلى خوب حالا بگذار مطالعات ديگرت را بكن فلان رشته امّا بيست رشته را هم عوض مىخواهى بروى جلو نمىشود پخش مىشود من تسع عمله هر كسى آرزوهايش زياد بشود وسيع بشود »قَصُرَ عَملُه« اعمالش كوتاه مىشود يعنى توفيق عمل از آن گرفته مىشود فعاليتهايش كم مىشود »اعلموا ان العمل يسهل العقل و يُنْسِل ذكر فاكذب العمل فانه غُرور و صاحبُهُ مغرور« علىعليه السلام بدانيد آگاه باشيد كه آرزو عقل شما را دچار غفلت و فراموشى مىكند يعنى توفيق فكر صحيح و واقعبينى را از شما مىگيرد ديگر نمىتوانيد واقعبينانه فكر كنيد وقتى اسير آرزوها مىشويد نمىتوانيد ديگر فكر بكنيد و توفيق ذكر را از شما مىگيرد ذكر يعنى چه؟ چند معنى بكنيم يك ذكر كه خداوند هست خداوند كه مىگوييم يعنى ذكر اصل ذكر مبدأ ذكر معشوق حقيقى هى اين را مىخواهى هى آن را مىخواهى و به اصل قضيه نمىرسى يادت مىرود خداوند فراموش مىشود ديگر فكر نمىكنى اصلاً به آن آرزو هم اينجورى است يعنى چه يعنى آدم را سر پا نگه مىدارد آدم مىتواند مىرسد هى به آن مىدود چند قدمى چند قدمى از يك جا با نشاط حركت مىكند اين هم نزديكت است همين جورى مىكشاند مىآورد همين جورى بزرگ مىشود بزرگ مىشود فرسوده مىشوى ولى هنوز دارى مىدوى آخر پير و فرتوت و ناتوان مىشوى هنوز دارد جلب توجه مىكند و خودنمايى مىكند براى تو اگر خدا را هم در نظر نگيرى ياد مرگ ياد ابديت ياد انتقال اين را از شما مىگيرد آرزوهاى زياد نمىگذارد شما فكر بكنيد كه يك روز تمام مىشود حتّى اگر مايدهاى عبرت هم اطراف انسان باشد انسان توجه نمىكند رفيقش كه با هم در يك مسجد بودند در يك در يك دانشكده بودند در يك كوچه و مدرسه بودند يك جا كار مىكردند با موتور رفته تصادف كرده مرده فكر نمىكند كه من هم جاى اين مىتوانستم باشم و همچنين فطرى مرا هم تهديد مىكند ما هميشه مرگ را براى ديگران مىبينيم هيچ وقت لقمان براى خودمان نمىدهيم مرگ ما نه من حالا حالاها خيلى كار دارم خيلى من برنامه دارم براى خودم سراغ من نمىآيد اصلاً بعد اتفاقاً وقتى سراغ يك جوانى مىآيد كه مىميرد بعد مىگويد اين ديگر مثل اين كه آرزو نداشته كار ديگرى نداشته تمام شد يك دفعه مرد ديگر يعنى فكر نمىكنيم آن هم مثل ما يك دنيا آرزو داشته چقدر نقشه داشته براى خودش اين را فكر نمىكند اين هم از ياد ما مىبرد اين هم كه از ياد برود هيچى ديگر تو كلاً از ياد رفتى اصلاً »ولا تكونوا كالّذين نسو اللَّه واسنهم انفسهم« يعنى بلند و بالاست اين آيه مثل كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند خدا هم آنها را دچار خود فراموشى كرده دچار خودفراموشى يعنى شخصيت اصلى را فراموش كردند و افتادند دنبال حيوانيتشان شهوتشان شكم و زير شكم خلاصه لباس و مسايلى از اين قبيل خلاصه من اين را برسانم حالا خانهاى و همين ديگر اين شده تفسير آدم اصلاً يادش مىرود خودش خيلى هم رمز بين خدا و خود فراموشى انسان خدا را فراموش كند قرآن مىفرمايد در واقع خودش را فراموش كرده كدام خود، خود واقعى نه ناخود نه جنبه حيوانى نه آن جنبه كه در آن جنبه انسان مساوى است با حيوان نه آن بعدى كه انسان اشرف مخلوقات است و از همه افراد بالاتر است ديگر خودش را عوض مىكند هى همين جورى هرز مىدهد بعد مىفرمايد: »فاكذب العمل« تكذيب كنيد آرزوها را يعنى بدانيد دروغ است خيلى از اين آرزوها يك روز دو روز يك سال دو سال بعد مىفهميم كه بودش با نبودش هيچ فرقى نمىكرد فقط دو سال شما وقت تلف كرديد چيزى برايتان ندارد عبرت بگيريد ديگر چند بار اينجورى شد بدانيد كه خيلى از آرزوها دروغ مىگويند يك سيستمى هم داريم در روانشناسى به آن مىگويند مكانيزم دفاعى انواع مكانيسمهاى دفاعى است بشر وقتى شكست مىخورد مكانيسمهاى دفاعى را مىگيرد جلوى خودش كه قبول نكند شكست خورده قبلاً توضيح دادم راجع به مكانيزمهاى دفاعى مثلاً فرافكنى كه معروف است در روانشناسى فرافكنى يعنى عيب را متوجه خودت نبينى همه عيبها را منتقل به ديگران كنى كه قبول نكنى مقصرى، كوتاهى كردى، اشتباه كردى هوسبازى كردى بله مقصر بابام بود، اگر پول مىداد به من من مىرفتم كلاس زبان بعد چنين مىشد چنان مىشد بعد دانشگاه قبول مىشدم بچهها كه تجديدى مىآورند وقتى بهشان مىگويى چرا تجديدى آوردى مىگويند معلممان بد بود درست درس نمىداد همه از آن ناراضى هستند يكى از آن راضى نيست بعد با يك جور ديگر خودش را راضى مىكند چرا نُه شدى. همه يك و دو گرفتند خوب تو چرا نُه شدى اين كه خوب نيست كه تو نُه شدى بالاخره باختى دلش را با اين خوش مىكند چون كه همه يك و دو شدند يعنى نمىگويد من پدرم درآمد بدبخت شدم آلوده شدم عمرم از دست رفته مىگويد خوب عوضش آنها بيشتر عمرشان از دست رفته با اين سر خودش را كلاه مىگذارد با اين خودش را نگه مىدارد اگر من خانهام، زلزله آمده خراب شده عوضش همسايه چهار نفرشان مردند اينطورى است ديگر يعنى مىگردد يك دستاويزى پيدا كند خودش را بالا بكشد نمىگويد بابا اشتباه كردم خوب حالا مىآيم درستش مىكنم دليل تراشى يكى از اين مكانيسمهاى دفاعى هست يك دليلى درمىآورد ديگر براى خودش آقا اين را تجربه كردى نشد برادر نرود دنبال اين وقت تلف مىكند عمر تلف مىكند بايد جواب بدهى نسبت به عمرت عمرت را كه از سر راه نياوردى خدا تو را همين جورى مفتى خلقت نكرده »افصبتم انما خلقناكم عبساً و انكم علينا لا ترجعون« فكر مىكنيد ما شما را همين جورى آفريديم خلقتان خلق عبث است و بازگشتى نداريد به سوى ما همين جورى يلخى دارى تلف مىكنى بىبرنامه بىحساب بىكتاب مىگويى اين دو سه سال را چرا اينجورى خراب كردى مىگويد عيبى ندارد اين شكست را من بلداى قرار مىدهم براى پيروزىهاى آينده عيبى هم ندارد واقعاً حرف قشنگى است خوب است اين ولى مىگويند عاقل از يك سوراخ دو بار گزيده نمىشود خيلى اين حرف قشنگ و به جايى است كه انسان شكستهايش را نردبان قرار بدهد براى ترقىاش از آن شكست بالا برود و يك تجربهاى قرار بدهد امّا نه اين كه دوباره بيافتد در تله بيست بار تجربه بكنى خوب تو اين تجربه را در يك كتاب هم مىتوانى بخوانى پاى حرف يك سخنران و نويسنده يك حديث آقا اين همه حديث يك كلمهاش را بخوان تمام است ديگر علىعليه السلام فرمود: آرزوهايتان را زياد كنيد عملتان كتاهست موفقيت نداريد حالا مىخواهى بروى تجربهاش كنى با چه سرمايهاى با سه سال عمر كه ديگر به دست نمىآيد مگر آدم خُل است تجربه كند اعلم الناس من جمع علمه على علم الناس. عالمترين مردم كسى است كه دانشهاى ديگران را جمع كند به سمت دانش خودش يعنى اضافه كند و از تجارب ديگران استفاده كند علىعليه السلام فرمود سعى كنيد عبرتگير باشيد مايه عبرت ديگران نباشيد يعنى ديگران بگويند بشويد اين بدبخت را اينجورى شده از اين عبرت بگيريد شما نشويد شما مايه عبرت ديگران نشويد بلكه عبرت بگيريد و از تجارب استفاده كنيد ببينيد ديگران چگونه موفق شدند شما هم همان گونه عمل كنيد تكذيب كنيد آرزوها آرزو خوب است فريب است سراب است نگهت مىدارد يك مدت بعد آخرش هم مىبينى هيچى خيلى هم بد است آدم يك مدت خراب كند بعد در صندوق را باز كند اين همه كوه رفت و راهپيمايى و شصت متر به شرق و چهل متر به جنوب و اينقدر به شمال جان بكن چهار تا آدم برايش بكش صندوق را در آور باز كن تويش يك ميخ گذاشته باشند براى آدم ميخ كرده باشند آدم را فايده ندارد اينجورى آخرش مىرسى به آنجا هيچى افسردگى شديد آتش سوزان و در عين حال خندهآور است آدم بعضى وقتها از سوز خندهاش مىگيرد هيچى براى آدم نمىماند بعضىها مثلاً خودشان را عقل كل و باهوش مىدانند و فكر مىكنند هر كارى كه بخواهند بكنند مىرسند مرحوم علامه طباطبايىقدس سره در مورد تُحض بودن آدمها در مورد بىجا و رند بودن بعضىها يك داستانى ذكر مىكند مىخواهد بگويد روحيه كلك و حقهبازى را از خودتان دور كنيد قضيهاش اين است و آن مىخورد به زرنگ بازى آدم مىگويد يك روز يك بنده خدايى رفته بود خانه رفيقش بعد غروب بوده مىرود وزن خانه مىگويد نيست شما بفرماييد مىآيد تا چند دقيقه ديگر شما بفرماييد توى اين اتاق تا بيايد مىنشيند توى اين اتاق هى شب مىشود شب مىشود وقت دير مىشود طرف آمده بود در روستا نه مىتوانسته برگردد زن مىگويد شما امشب اينجا بمان تا اين بيايد نمىدانسته كه كى مىآيد زنِ براى اين كه آرامش داشته باشد و امنيت داشته باشد در را از پشت قفل مىكند مرد هم توى آن اتاق بوده يك بچه كوچولو هم توى آن اتاق بوده و خواب بوده مردِ شب دستشويىاش مىگيرد دستشويى دو طرفه دستشويى بزرگ بعد مانده چه كار كند در هم كه نمىتواند بزند نصف شب زن را بيدار كند زنه هم كه در را باز نمىكند مثلاً مىگويد چه كار كنيم دستشويى كوچك داشته ببخشيد بچه را مىبرد مىخواباند سر جاى خودش و او در جاى بچه جيش مىكند بچه جيش بزرگ مىكند در جاى مرده در همان لحظه كار را خراب مىكند بعد مىبينند كه چه كار كند چه جورى ثابت كند حالا اين آمده جاى من كه اينجورى كرده ديگر كار خيلى خراب شده صبح خودش را آماده مىكند مِرده هم كه نيامد شانسش زنه كه در را باز مىكند دِفرار از روستا فرار مىكند مىرود پشت سرش هم نگاه نمىكند چون نمىتواند ثابت كند حالا بعضىها زرنگ بازىشان اينجورى است مىروند زرنگى كنند يك دفعه مثلاً دنيا حساب و كتاب ندارد مىشود خيلى از كارها را كرد يك دفعه مىبينى با زندان طرف است رفته تو كار تجارى فكر كرده كشكى است چك كشيدن و قيافه آمدن و كيفى و دسته چكى و تشكيلاتى بعد مىبيند كه دو روز ديگر يقه يارو را گرفتند انداختند زندان عكسش را در روزنامه انداختند يك عالم شاكى اين مىشود زرنگ بازىهاى اينجورى زرنگ بازىهاى كارتونى فكرهاى كارتونى است اينها و آدم فكر مىكند خيلى زرنگ است تمام اينها مال اين است كه ما معيار دستمان نيست انسان وقتى معيار دستش نباشد مىگويد خوب حالا بگذارم ديگر چقدر بگذارى ديگر يعنى بايد محاسبهگر باشى ديروز كنفرانس بوسنى بود وزارت خارجه يكى از مهمانان يكى از دانشمندان سوئيسى آمده بود سخنرانى مىكرد در مورد بازسازى است موضوع سخنرانىشان بازسازى بوسنى است چقدر زيبا صحبت مىكرد الان مىخواهيم بازسازى كنيم مردم و كشورهاى اسلامى فكر مىكنند كه حالا پول بدهند مثلاً كمك كردند مىگفت ما خودمان كشورهايى كه پولها را جمع مىكرديم اگر بخواهد بازسازى واقعى كند الان بايد تبديل كند به پروژهها و طرحهاى صنعتى پول زمان ارزش خودش را از دست مىدهد وقتى تبديل شد به صنعت و توليد مىماند از الان به فكر طرحهاى اين چنينى براى بوسنى باشيد اين طرح را مىتوان خارج از كشور طرحهاى اين چنينى كرد براى بوسنى مىخواهم بگويم حساب كتاب تو كار است اين را مثال زدم برايتان اقتصاد دانان مىنشينى حساب مىكنى سيستمهاى مديريت را شما مطالعه بكنيد مثلاً در مديريت مىگويد مدير اگر به كارهاى مهم بپردازد از كارهاى اهم مىافتد يعنى مهمتر حالا ما هميشه همينجورى مىگوييم مىگوييم اين كار مهم است وقت بگذاريم خوب خيلى كارهاى مهمى است امّا هر مهمى را نبايد به سراغش رفت اين مهم است اين را بايد بدانيم همه چيزهاى مهم كه برايش سر و دست مىشكستند نبايد رفت آن چيزى كه خيلى افراد را به اشتباه مىاندازد در كارهايمان است كه خيلىها اين آرزو را دارند خيلى هم اين را مىخواهند چون خيلىها مىخواهند او را و خيلى هم دوستش دارند من بروم زودتر تصاحب بكنم بعد خودش را هم راضى مىكند ديگر كه بله من رفتم به جايى رسيدم كه ديگران حسرتش را مىخوردند الگو شده ديگران ديكته جامعه پُز خيلى برادران جوان من بايد دقت بكنند به معيارها، با چه معيارى مىخواهيد برويد سراغ كار »و صاحِبُهُ مغرورٌ« آرزو غرور است و دارنده آرزو آدم مغرور است مغرور نه به معناى اين كه در فارسى استفاده مىشود يعنى خودش را مىگيرد نه مغرور است يعنى فريب خورده است گول خورده است خيالات باطل توى كلهاش است اين است اين را بايد دقت كنيد.
والسلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته