سعادت و شقاوت
جلسه گذشته بحثمان بر سر تفسير سعادت و خوشبختى به سرور و خوشى و غم و اندوه بود غم و اندوه يعنى مثلاً بگوييم كه سعادت همان خوشى و سرور است هر جا خوشى بود و خوشحالى بود آنجا سعادت است و هر جا غم و اندوه بود آنجا بدبختى و شقاوت است بحثمان بر سر تفسير اين بود كه عرض كرديم كه اين تفسير، تفسير درستى نيست چرا چون همه جانبه نيست همه جوانب امر با اين تفسير در نظر گرفته نمىشود خيلى جاها هست انسان خوش است خوشحال هم است اما واقعاً آن مايع خوشى و خوشحالى مايع سعادتش نيست و بعد از مدتى خوشى و خوشحالى گريهها دارد به خاطر آن خوشى و خوشحالى كه كرده و متوجه مىشود اشتباه كرده الكى خوش بوده خلاصه خوشى درست و حسابى نداشته، بحث كه كرديم در آخر جلسه گذشته اين بود كه خوشى سرور غم بيشتر مربوط به تصورى است كه انسان مىكند يعنى شما در شادى و خوشىها بيشتر يك تصور انسان را شاد مىكند تصور رسيدن به آرزوها تصور برآورده شدن حاجتها در غمها هم همين طور است از دست دادن يك چيزى يا چيزى كه ما مىخواستيم به آن نرسيديم بيشتر از در يك خوشى و شادى بيشتر از خود واقعيت خارجى تفكرش انسان را شاد مىكند و در يك غم و ناراحتى بيشتر از واقعيت خارجى تفكرش انسان را اذيت مىكند و خيالش انسان را اذيت مىكند لذا نتيجه گرفتيم فكر را بخصوص در مورد غمها و غصهها كنترل كرد و جلسه قبل در مورد اين توضيح داديم فقط وعده كرده بودم يك چند تا روايت از معصومينعليه السلام در مورد غم و غصه خدمتتان عرض كنم كه عرض كنم خدمتتان اولين روايت چهار روايت را من انتخاب كردم از اميرالمؤمنينعليه السلام كه اولى آن اين است )اللَّهم يذيب الجسدهم( يعنى غصه غم بدن را آب مىكند زياد غصه خوردن زياد غم داشتن باعث آب شدن بدن مىشود آب شدن بدن فقط بحث لاغرى نيست در يك روايت ديگر مىفرمايد )اللَّهم يهدم الجسد( بدن را منهدم مىكند يعنى اصلاً داغون مىكند بدن را غم و غصه زيادى، علىعليه السلام مىخواهد تأثير روح بر جسم را تأثير و تأثر متقابلى هست اينجا بين روح و جسد مىخواهد اين را بفرمايد كه انسان وقتى غم و غصه مىخورد فشار زياد مىآيد ديگر الان ثابت شده الان هر وقت مىروى دكتر زخم معده است زخم اثنى عشر است انواع ورمها و زخمهاى ديگر است كه مىگويند زياد حرص و جوش نخور عصبانى زياد نشو يعنى چه يعنى همين غصه خوردنها منشا خيلى از بيمارىها هست كه تو آلان دارى و بايد روحيهات شاد باشد در خيلى از بيمارىها الان اينطورى است كه اگر بيمار خودش متوجه نشود و شاد باشد روحيهاش حفظ بشود بيمارى كاسته مىشود از آن و يا حتى ممكن است از بين برود اما ترس و تلقين و غم و غصه خوردن خودش بيمارى را زيادتر مىكند افزايش مىدهد )الحزن شىٍ الخلق( يعنى زشتى اخلاق است وقتى راجع به غم و غصه مىگوييم غصههايى كه مربوط به دنياست درست نقطه مقابل غم دنيايى كه بيمارى مىآورد بدن را منهدم مىكند خلق را خراب مىكند و زندگى را از بين مىبرد غمهاى آخرتى شيرين است و زندگى را هم شيرين مىكند چون انسان وقتى غم آخرتى داشت دنيا برايش بىارزش مىشود نه از دست مىدهد كه فكر كارهاى دنيايىاش نباشد اين كه غلط است توضيح هم داديم در بحث روانشناسى عاقل و جاهل هم توضيح داديم راجع به اين قضيه بلكه مسايل و مشكلات دنيا برايش قابل تحمل است به قول شهيد مطهرىقدس سره كسى كه مار گزيده است دارد از درد مارگزيدگى به خودش مىپيچد آن از نيش زنبور آن لحظه دردى را احساس نمىكند كسى كه در آخرت بگيرش درد دنيايى نمىتواند او را از كار بياندازد وقتى نينداخت خوشحال و شاد است عصبانى نمىشود به خاطر دنيا خلاصه سهل و آسان مىگيرد زندگى را سختگير نيست اينجور نيست كه اگر فرشش سوخت يعنى دنيا به آخر رسيده جونش بند باشد به دو تومان پولش گفته بود حضرت عزرائيل ملك الموت آمده بود يكى را جانش را بگيرد گفته بود من مأمورم يا جانت را بگيرم يا يك مقدار از درهمهايت را بگيرم گفت جانم را بگير اما دست به درهمها نزن، حالا بعضىها جانشان بسته شده به دنيا اگر يك تلنگرى به دنيا بخورد آنها سكته مىكنند فشار خونشان مىرود بالا گفتند كه قطعنامه پانصد و نود و هشت كه شد خوب يك عدهاى از تجار باختند سرشان كلاه رفت سكته كردند و مردند و يك قطعهاى در بهشت زهرا به نام پانصد و نود و هشت بايد تدارك مىديدند براى اينجور افراد حالا اينجورى است ديگر مىفرمايد )الحزن شىٍ الخلق( حزن و غم و اندوه اين زشتى خُلق است هم نشانه خلق زشت و روح زشت است و هم روح را زشت مىكند انسان غم و غصه اين چنينى داشته باشد و مردم هيچ كس نمىپسندند يعنى شما در فرهنگ بىدينترين افراد كه مطالعه كنيد آدمهايى كه براى دنيا حاضرند اخلاق شيرينى زندگى ادب عاطفه را زير پا بگذارند محكوم هستند در تمام ادبيات جهان مطالعه بكنيد اين وضعيت هست آدمهاى بخيل آدمهاى خسيس آدمهايى كه بسته شدهاند به ماديات مورد خدمت قرار گرفتهاند كثيفترين فرهنگها را شما مطالعه كنيد فرهنگ غرب آمريكا يك نمونهاش است فيلمهايشان را كه نگاه بكنيد در فيلمها هرگز از اين چيزها تعريف درست و حسابى نكردهاند يعنى بدترين آدمها بىفرهنگترين مردم وقتى مىآيند فيلم هم بسازند ممكن است در فيلمشان جنايت باشد موارد سكس و خشونت باشد اما به مسايل اخلاقى اين چنينى مىرسند آنها دقيقاً مثل اخلاق اسلامى هست برخوردهايشان در فيلمها هم كه نگاه كنى فيلم سينمايىهايشان هم كه نگاه كنى افراد اين چنينى مورد خدمت قرار گرفتهاند نقطه مقابل آرتيس فيلم هميشه آدمى است كه بند به ماديات نيست اينجورى است در روانشناسىشان كه مطالعه كنى در فيلمهايشان هم همين طور است يعنى همه اين را مىفهمند همه متوجه مىشوند كه زشتى روح است اين، و اين زشتى حال همه را به هم مىزند آن قدر حال همه را به هم مىزند كه بىفرهنگترين افراد كثيفترين فرهنگ كه فرهنگ غرب است وقتى مىخواهند فيلم بسازند متوجه اينجور كثافتها هستند در فيلمهايشان مىآورند اينها را چهره منقور فيلم هميشه يك آدم بخيل و خسيس اگر بخواهند بحث اين مسايل باشد مىبينى كه هست كسى كه حاضر است به خاطر مطامع دنيايى خودش حاضر است ديگران را بكشد حاضر است تجاوز بكند حاضر است جنايت بكند ولى خودشان خُلقاً اينجور هستند امپرياليزم آمريكا خلقاً خودش يك همچو موجودى است امپرياليزم اوج خودخواهى است ببينيد شما در هائيتى دارند چه كار مىكنند در سومالى چه كار دارند مىكنند در كشورهاى ديگر دارند چه كار مىكنند در الجزاير دارند چه كار مىكنند در كشورهاى مختلف دنيا همهاش همين است كه ما مىخواهيم دنياى آبادترى داشته باشيم ديگران حق نفس كشيدن ندارند نژاد ما، ما بايد بهترين زندگى را داشته باشيم لذا اورانيوم نفت، مس، طلا، همه را بايد غارت كرد آنها هفتهاى دويست و پنجاه هزار كودك مىميرد از گرسنگى بميرد ما دانسمان برقرار باشد خوردنمان برقرار باشد دهها تن گندم را مىريزند در دريا از بين برود ولى به گرسنهها نمىدهند بخورند براى اين كه سياستشان اينطورى باشد اما در مقام ساخت فيلم كه برمىآيند نمايش كه مىخواهند بدهند مىبينى كه دقيقاً اين را مورد توجه قرار مىدهند يعنى يك قضيه فطرى است اين مسئله كه حزن و غصه خوردن و غم خوردن به خاطر دنيا هم روح را زشت مىكند و هم زشتى روح است. علىعليه السلام مىفرمايد زشتى روح است اين را هيچ كس نمىپسندد )الغم مرض النفس( غم مرض نفس است مرض روحى است روح هم مريض مىكند و هم مرض روح است پس فكر را اگر در غم و غصهها ما نتوانيم كنترل بكنيم سر از جاهاى بدى درمىآوريم تجارب تلخى كه ما ديدهايم و داستانهاى زيادى كه ما شنيديم و در تاريخ خواندهايم حاكى از اين است كه بسيارى از بدبختىها جنايات مشكلات مصيبتها فجايع مال اين است كه شخص يا اشخاص نتوانستند فكرشان را در موقع مصايب كنترل كنند يعنى مسئله اينقدر برايشان حاد بوده كه يك دفعه دست به تصميمهايى زدند تصميمگيرىها كردند كه نبايد مىكردند فرار از خانه مثلاً وقتى نگاه مىكنى مىبينى طرف فرار از خانه كرده اما جوان را وقتى مورد مطالعه قرار مىدهى دختر و پسر نوجوان را كه چرا فرار از خانه كردى مىبينى كه مشكلاتشان آن قدر حاد نيست كه منجر به فرار از خانه بشود اما فكر اين قدر اذيت مىكند او را بيشتر از واقعيت خارجى است بعد مىآيى در واقعيت خارجى مىبينى كه مسئله آنجورى هم نيست كه آدم فكر بكند كه حالا اين لازم بوده از خانه فرار بكند خودكشىها خيلى از اين خودكشىها كه مورد مطالعه قرار مىدهيم خوب ما مورد داشتيم دختر پسر مىآيند اينجا چند روز پيش يك خانمى اتفاقاً همين جا مىخواست رگش را بزند من جلويش را گرفتم بعد وقتى مىنشينى پاى صحبتشان كه مسايلشان را مطرح بكنند مىبينى مطلب آن قدر نيست كه آدم بخواهد خودش را بكشد خودكشى كشك نيست آدم خودش را بكشد مادام در جهنم گرفتار است يكى از گناهان كبيره است و از بزرگترين گناهان كبيره است خودكشى قتل نفس، فكر اين قدر اذيت كرده طرف را كه يا فرار از خانه مىكند يا خودكشى مىكند يا آدم مىكشد از ناراحتى اين قدر ناراحت مىشود كنترل از دستش مىرود مسئله به قدرى بزرگ مىشود كه مىبينى يك چاقو زد به زنش يا بچههايش را مىكند بابايش را مىكشد مادرش را مىكشد همين چند روز پيش در روزنامه نوشته بود كه طرف در دادگاه خودش وكيل بوده در دادگاه اسلحه را درآورده قاضى و مادرزن و زن و همه را زده كشته ولى واقعاً مسئله او اينقدر حاد بوده كه سه تا قتل انجام بدهد به خاطرش مىبينم كه اينجورى نيست خيلى وقتها تصميمهايى كه ما مىگيريم مىبينيم كه ناشى از فكر است عصبانى مىشويم هيجان مىآيد سراغمان يك تصميم مىگيريم اما اصل قضيه را بنشينيم بشكافيم مىبينيم مسئله حادى نيست مثلاً از خانه فرار كردن خودكشى كشتن اين و آن و اعمال ناجور به هر حال انسان اگر نتواند فكرش را كنترل كند به خصوص در غمها و غصهها و مصائب منشا فتنههاى زيادى مىشود هم براى خودش هم براى ديگران در تاريخ مىبينيم يك نفر عصبانى شده يك مشكلى برايش پيش آمده كار را به يك جنگ كشانده جنگ قبيلهاى جنگ كشور كشانده دو تا افتادهاند به جان همديگر براى اين كه مثلاً دو تا آدم نتوانستند خودشان را كنترل كنند عصبانى شدند و يك تصميمى گرفتهاند بعد كار به جنگ كشيده چقدر فكر مهم است الان هم همين طور است الان هم مثلاً در كشورهاى قدرتمند كسى بخواهد پا روى دُمشان بگذارد به آنها برمىخورد كرستيفر وزير خارجه آمريكا لعنة اللَّه عليه گفته بود ملت ايران ملت ياغى هستند ملت و دولت ياغى هستند اينها بايد اصلاً كشته بشوند نسلشان را برداريم براى چه براى اين كه جلوى مفت خورى آمريكا را مىخواهند بگيرند خيلى از جنگها را تاريخشان را مورد مطالعه قرار دهى مىبينى منشا روانى اين چنين داشت طرف نشسته در يك برههاى از زمان تصميم گرفته، حالا آنها كه آدمهاى دنيا طلب و سلاطين هميشه اينها خصوصياتشان اين است در مؤمنين و مسلمانها نبايد اينجورى بشود كه در مصائب و مشكلات انسان را وادار كند به آن قضاياى اين چنينى براى همين تدابير زيادى در دين و احكام دينى آمده كه فكر در موقع مصائب و غمها و ناراحتىها كنترل بشود يك دفعه تصميم مىگيرد طلاق بدهد زنش را، براى چه طلاق بدهى مسئله را كه مىشكافى مىبينى مسئله حادى نبوده نه من حتماً بايد طلاق بدهم يا زن مىگويد من مىخواهم طلاق بگيريم جلويش را هم باز بگذارى خودخواهىها را سر از يك جاهاى عجيب و غريب آدم درمىآورد گفته بود مثلاً شوهرم به سگ من احترام نگذاشته بود مىخواهم طلاق بگيرم سگم را نبوسيده مىخواهم طلاق بگيرم به اينجا هم مىرسد آدم سگم را نبوسيده يعنى سگ از شوهرش ارزشش بيشتر بوده كار به اينجا مىكشد براى آدم، از مجموع بحثى كه جلسه گذشته و اين جلسه كرديم اين نتيجه را مىگيرم كه سعادت را نمىشود به خوشى و خوش بودن معنا كرد علت آن را هم عرض كرديم كه چه بسا خوشىهايى كه انسان دارد اما پشتش غم و غصه است خوشى گفتم هر جا سعادت باشد خوشى هست همانطورى كه هر جا سعادت باشد لذت هم هست اما عكسش درست نيست كه اگر لذت بود سعادت است و اگر خوشى بود سعادت است اين درست نيست بررسى كنيم كه اصلاً مفهوم سعادت از كجا آمده مفهوم سعادت همانطور كه عرض كردم جلسات گذشته سعادت با مصلحت پيوند دارد و لذت با غريزه پيوند دارد و با مطبوع بودن و غير مطبوع بودن لذت و رنج پيوند دارد مفهوم سعادت يك مفهوم عقلى است يعنى قوه عاقله مفهوم سعادت را براى انسان مىسازد يعنى انسان با اين قوه عاقلهاش مىنشيند رنجها را حساب مىكند لذتها را حساب مىكند و مقايسه مىكند اينها را با همديگر و جوانب مختلف را در زندگى در كارها درنظر مىگيرد و به هر حال در مجموع راهى را انتخاب مىكند كه به خوشى و لذت بهتر كاملتر و طولانىتر بيانجامد و در عين حال درد الم ناخوشى كم بشود انسان اينطورى هست يعنى دنبال اين است عقل اين كار را مىكند مىگويد اگر قرار ات خوشى باشد خوشى طولانىتر و مداومتر و اگر قرار است رنج باشد رنج كمتر عقل ضد رنج است ضد درد و غم است و طرفدار لذت و خوشى است اما كدام لذت، لذتى كه بچربد به غم و غصهها لذتى كه پايدارتر باشد اين مهم است يك جملهاى دارد كه من بعداً مفصل خدمتتان توضيح خواهم داد. حضرت علىعليه السلام كه على را با لذت موقت چه، خير نيست در لذتى كه باقى نمىماند عاقل دنبال لذت موقت نمىرود عاقل دنبال لذت طولانىتر و جاودانه مىرود حالا بحث آن مىماند براى جلسات آينده ولى به هر حال آن كه تشخيص سعادت مىدهد قوه عاقله است يعنى قوه عاقله است كه مصلحت سنجى مىكند مىگويد مصلحت اسير لذت نيست قوه عاقله دنبال چى است قوه عاقله دنبال مصلحت است مصلحت را مىخواهد بداند چى هست مصلحت يعنى چه مصلحت يعنى انسان بنشيند فكر كند همه جوانب كار را در نظر بگيرد آن كارى كه فايده و رفاه و لذت و آسايش بالاترى دارد آن را انتخاب مىكند و مىگويد اين مصلحت است و بقيه مصلحت نيست اين را مىگويند مصلحت انديشى اين كار قوه عاقله است لذا افرادى كه قوه عاقلهشان غلبه بر غرايضشان ندارد آنها دنبال سعادت هم نمىگردند مىگويند دنبال سعادت مىگرديم اما واقعاً سعادت را نمىخواهند به آن هم نمىرسند چرا، چون اگر كسى عقلش غلبه بر غريزهاش نداشته باشد غريزه دنبال لذت مىگردد دنبال مصلحت نيست فقط هر جا لذت باشد آن هم لذت نقد نه لذت نسيه، بيشتر دنبال لذت نقد است اگر حتى لذت نسيه هم مىخواهد براى اين كه يك ذره بيشتر طول بكشد لذا اگر انسان قوه عاقلهاش كه قوه مصلحت سنجى و سعادتيابى است كار نكند او به دنبال سعادت نمىتواند بگردد افرادى كه متقابلاً غرايضشان بر قوه عاقلهشان غلبه دارد آنجا نه آنها دنبال راحتى مىگردند نماز نمىخوانند براى چه بلند شوم خواب شيرينم را حرام كنم براى چه وضو بگيرم راحت اين است كه بخواهم روزه براى چه روزه بگيرم يك ماه براى چه گرسنگى و تشنگى بدهم به خودم اين اسارت در غريزه است غريزه مىگويد كى مىگويد تو روزه بگيرى لذا ما الان داريم مسلمانهايى كه نمازشان را مىخوانند ولى روزه نمىگيرند يا مسلمان اسمى هستند نماز نمىخوانند يا نماز مىخوانند اما نماز صبح نمىخوانند من از اينها را مىشناسم كسانى كه با نماز صبح هيچ راهى ندارند مىگويند آقا من نماز صبح را تخت مىگيرم مىخوابم ظهر و عصر را مىخوانم مغرب و عشا را هم مىخوانم اگر رسيدم نماز صبح را قضا مىكنم نرسيديم هم كه با خدا نداريم ما يك جورى با خدا كنار مىآييم، يعنى آدمهاى اينجورى هم داريم مسلمان هستند اما اگر جبهه پيش بيايد نه، صف اول هم مىآيد يك انگشتر بزرگ عقيق هم دستش مىكند تسبيح نيم مترى شاه مقصود هم دارد اما اگر يك موقع بگويى يك نگاه به طرف جبهه بكن نگاه نمىكند مثلاً بگويى كه حتى فيلمش را نگاه كن از نگاه كردن فيلمش هم ناراحت است يكى از آنها را من برخورد داشتم با او به او گفتم كه ما مىخواهيم برويم تيراندازى كنيم در تهران هم بود گفتيم مىخواهيم تمرين تيراندازى كنيم بيا برويم مىگفت نه نمىآيم هر كارى كرديم گفت نمىآيم بعد فهميديم گفت اگر من بيايم مسئوليت مىافتد گردنم بيايم ياد بگيرم تيراندازى يك موقع هم اگر جنگ شود من مجبورم اسلحه دست بگيرم ضرورت بشود از الان نمىآيم كه هيچ مسئوليتى نداشته باشم حتى اين قدر محاسبهگر هستند جبهه نه، باز من مىشناسم كسانى را كه حج نمىروند مىگويد كى حال دارد برود يك ماه در اين گرماى عربستان گرما بخوريم براى چه، چه حجى يا مىروند مىآيند فحش مىدهند ديدم من مسلمانهايى كه مىروند حج و مىآيند به جاى اين كه از اين همه نعمتهاى معنوى كه آنجا هست لذت ببرند مىگويند عجب غلطى كرديم پدرمان درآمد پُختيم آنجا اين هم وضعيت غالب بودن غريزه است بعضى از هم از زور جهنم است يا اين كه از زور محيط مثلاً، بعضىها محيز وادار مىكند به روزهگرفتن و نماز خواندن در رودربايستى گير كردند والا اگر آنها را رها كنى در يك محيط خارج از كشور برود ديگر نه نمازى نه روزهاى در محيط مذهبى هست و مىشناسند او را مجبور است اين بالاخره برود مسجد مجبور است روزه هم بگيرد مجبور هست خلاصه در رودربايستى هست گير كرده نمىداند چه كار كند وقتى پاى درد دلشان مىنشينى، بميرم براى دلشان خلاصه خيلى درد دارند غصه حسابى دارند مىنشينى پاى درد دلشان مىبينى كه خيلى دلشان از خدا خون است از دست خدا، يكى از آنها مىگفت كه قد نزديك دو متر قد يك صد كيلويى هم وزن داشت عارق مىزد و غُر مىزد مىگفت كه من آخر براى چه سيگار نكشم براى چه كه چى يك ماه چه فايدهاى دارد اگر مىخواهيد كمك كنيد به فقرا جاى آن پول مىدهيم چرا جلوى خودمان را مىگيريم محدوديت جلوى ما ايجاد مىكنيد بگوييد پول بدهيد جاى آن حاضريم پول بدهيم ولى خودمان را محدود نكنيم تا اين حد هم مىآيند مىخواهم بگويم وقتى مىگويم غريزه شما نرويد در غير مسلمانها ما بايد خودمان را امتحان كنيم و خودمان را اصلاح بكنيم كه نگوئيم نقد را بچسب قيامت كه نسيه است اينجورى حرف نزنيم اينجورى نگوييم، خوب دو تا سوال مهم است اين دو تا سوال را الان جواب نمىدهم به خاطر اين كه در نتيجه بايد صحبت بشود اينجا هم بد نبود كه روى آن كار بشود اما چون چند جلسه قبل توضيح مبسوطى در اين مورد دادم ديگر مىماند براى بعد خيلى مهم است و آن اين است كه چه موقع انسان قوه عاقله به او غلبه دارد و چه موقع مصلحت انديشى واقعى است يعنى ما كى مىتوانيم بگوييم ما مىتوانيم مصلحت انديشى بكنيم مصلحت انديش در توان چه كسى است براى اين كه انسان سعادت طلب بشود و مصلحت انديش باشد چه چيزهايى را نياز دارد اين دو تا سوال بماند براى جلسه آينده، پس نتيجه مىگيريم هر كسى به دنبال سعادت نيست چون هر كسى قوه عاقلهاش غلبه بر غرايز و اميالش ندارد خيلىها همين غرايز و اميال به آنها غلبه دارد و آنها هر جا غريزه دستور بدهد دنبال همان هستند و سعادت يك مفهوم عقلى است نه يك مفهوم غريزى اين مهم است يعنى وقتى نتيجه بگيريم كه سعادت يك مفهوم عقلى است با غريزه دنبال سعادت نمىشود گشت چون مثل اين مىماند كه شما با چشم بخواهيد دنبال صدا بگرديد صدا گوش مىخواهد كه متناسب با فركانس باشد با چشم كه مخصوص گرفتن طول موج است شما نمىتوانيم دنبال فركانس بگرديد با غريزه دنبال سعادت كسى نمىتواند بگردد تنها كسانى دنبال سعادت مىگردند كه قوه عاقلهشان غلبه بر غريزهشان داشته باشد به خاطر اين است كه عقل هر لذتى را تجويز نمىكند گفتيم كه صحبت شد مفصل راجع به آن عقل هر لذتى را تجويز نمىكند و همچنين عقل هر درد و رنجى را محكوم نمىكند خيلى از رنجها سختىها و دردها است كه عقل مىگويد خوب است شما برويد اين سختى را بكشيد اما در آن خير است در آن سعادت است براى همين عقل هيچ وقت با لذت و غريزه با هم ديگر جور درنمىآيند يك نظر بشوند اينجورى نيست غريزه مىگويد هميشه لذت خوب است و هميشه درد و رنج و الم بد است عقل مىگويد نه خيلى از لذتها خوب نيست و خيلى از رنجها هم خوب است خوب حالا اين بحث تمام شد يعنى بحث سعادت و خوشى دارد يك بحث ديگر مىشويم به نام سعادت و آرزو عدهاى گفتهاند كه سعادت در اين است كه انسان به آرزوهايش برسد هر انسانى كه به آرزوهاى خودش رسيد سعادتمند است و هر انسانى كه به آرزوهايش نرسيد بدبخت است درجه كامل سعادت اين است كه انسان به همه آرزوهايش برسد درجه كامل بدبختى هم اين است كه انسان به هيچ كدام از آرزوهايش نرسد حد وسط اين دو تا اين است كه هر كسى به تعداد بيشترى از آرزوهايش نائل شده باشد از درجه بيشترى از سعادت و خوشبختى برخوردار است و كسى كه كمتر آرزوهايش تحقيق پيدا كرده باشد كمتر از خوشبختى برخوردار است ولى مطلقاً رسيدن به آمال و آرزوها همان خوشبختى است خوب اگر ما قبول كنيم اين تعريف را كه بله رسيدن به آرزوها همان خوشبختى است با يك مشكل روبرو هستيم و آن اين است كه يعنى با يك نتيجهگيرى روبرو هستيم آن نتيجهگيرى اين است كه مقدمهاش را بگويم مقدمهاش اين است كه اولاً انسانها آرزوهايشان مختلف است يعنى بر اساس ميزان ديدى كه دارند بر اساس معرفتشان و آگاهىشان نوع آرزوهايشان فرق مىكند الان يك بچه پنج ساله بگويى تو چه آرزويى دارى مىگويد من آرزو دارم دختر باشم مثلاً من آرزو دارم ده تا عروسك داشته باشم مثلاً نيم مترى و چقدرى همين طورى مىبينى سفارش مىدهد به يك پسر بچه پنج ساله بگويى آرزويت چيست؟ مىگويد من يك دوچرخه داشته باشم خيلى زور بزند مىگويد من يك دوچرخه داشته باشم حالا به يك نفر بيست ساله بگو كه آرزويت چيست؟ او مىگويد من دوچرخه داشته باشم يك دختر بيست ساله بگويى آرزويت چيست؟ بگويد من يك عروسك مىخواهم نمىگويد ديگر، به يكى بگويى آرزويت چيست؟ مىگويد من در فلان رشته دانشگاهى قبول شوم فارغ التحصيل شوم مدارج عاليه آن را طى بكنم به يكى ديگر مىگويى آرزويت چيست مىگويد اى بابا درس چى چى است حيف نيست وقت بگذارم درس بخوانم من آرزويم اين است كه ماشين داشته باشم مثلاً اتوبوس داشته باشم مشكلم حل مىشود يك كيسه پول به ما بدهند يك خانه مثلاً داشته باشم چهار تا زن داشته باشم به جاى اين كه يك دانه زن داشته باشم چهار تا زن داشته باشم آرزوها در همين حدود بعضىها اينطورى آرزو مىكنند به يكى مىگويى آرزويت چى است مىگويد آرزويم اين است كه يك آزمايشگاه مجهز در خانهام باشد يكى ديگر مىگويد آرزويم اين است يك كارگاه داشته باشم بعد يك خانه پنج طبقه داشته باشم فرق مىكند افراد با همديگر، آرزوها متفاوت است آرزوى كسى هم به كس ديگ تحميل نمىشود هر كس هم خلاصه آن عينكى كه زده دنيا را همان رنگى مىبيند يعنى بقيه افرادى كه در جامعه هستند خيلىها آنها برايشان نامفهوم است كارهايشان زندگىشان دوندگىشان، بيشترين تعجبها را مىكنند بخصوص در ناحيه افراد حكيم و عاقل و جاهل در روانشناسى عاقل و جاهل عرض كرديم ديگر يكى از خصوصيات جاهل اين بود كه )الجاهل يستوحش مما يأنس به الحكيم( فرد نادان و جاهل نسبت به چيزى كه فرد عالم و فهميده انس دارد او وحشت دارد فرد دانشمند حكيم فرزانه عالم به چيزهايى انس دارد كه اصلاً فرد جاهل حوصلهاش نمىگيرد وحشت مىكند دو روز بخواهد پا به پاى عالم بيايد مىبرد فرار مىكند يك جوانى مثلاً مىبينى كه كشته مرده فرمولهاى شيمى است صبح تا شب مىنشيند پاى فرمولهاى شيمى لذت مىبرد درس بخواند كتاب بخواند تحقيق كند به بابايش بگويد تو هم بيا اين كار را بكن باباى همان پسر است ولى مىبينى اصلاً حوصله كار بچهاش را ندارد به زنش بگويى مىگويد من اصلاً نمىدانم اين دارد چه كار مىكند اصلاً تحمل كارهاى شوهرش ندارد ميزان معرفتها شناختها مختلف است )تعجب جاهل من العاقل اكثر من تعجب عاقل من الجاهل( تعجب افراد جاهل از افراد عاقل خيلى بيشتر از تعجب عقلا است از جهال، خيلىها مثلاً مىگويند اين چه آرزو است كه دارى اين را نگاه كن دلش خوش است چه چيزى را خواسته همديگر را درك نمىتواند بكنند آن مشكلى كه پيش مىآيد اينجاست اگر قبول كنيم سعادت مساوى است با رسيدن به آرزوها از آن جهت كه آرزوها مختلف است سعادتها هم مختلف مىشود يعنى ما ديگر يك امر ثابت كلى به عنوان سعادت نوبشر نداريم نمىتوانيم يك امرى را معرفى كنيم بگوييم بشر ناس مردم و انسان به وسيله اين ارام و خوش و شاد و خوشبخت هست و در غير اين صورت بدبخت است نه، ديگر تعريف ثابتى از سعادت ما معرفى نمىتوانيم بكنيم به تعداد آدمها آن موقع ما تعريف داريم از سعادت و خوشبختى ديگر امر ثابتى به عنوان سعادت نمىتوانيم معرفى كنيم آن موقع اختلاف در طبع انسانها و فطرت انسانها و وحت روحى انسانها به وجود مىآيد آن وقت مىگوييم به تعداد آدمهايى كه روى زمين هست ما خوشبختى داريم و سعادت داريم آن وقت نتيجهگيرىهاى هم كه درباره سعادت شده چند صد تا، تا به حال فرمول دادند تعريف كردند از سعادت از اين چند صد تا فرمولى كه در مورد سعادت است بسيارىشان اصلاً با هم نمىخواند يكى مىگويد شما شرق بودى خوشبختى يكى مىگويد غرب بروى يعنى اصلاً زمين تا آسمان فرق دارد فرويد مىگويد شما قوه جنسى را جلويش را باز بگذاريد بشر راحت مىشود يك دانشمند ديگر مىگويد نه اصلاً كسى حق ندارد قوه جنسى را ارضا بكند قوه جنسى يك امر نحس و پوچ و بىمصرفى است كه انسان بايد سركوبش كند يك سره حالا كدام يك از اين دانشمندان راست مىگويند بالاخره آن موقع ديگر تعريفهاى مختلف در سعادت مكاتب مختلف از يك جهت توجيه مىشوند كه بله بالاخره آن هم يك نظرى است دارد از يك طرف هم محكوم مىشوند چرا محكوم مىشوند خوب يك مكتب هر مكتبى ولو نظرش با يك مكتب ديگر مخالف باشد اما از آن جهت كه يك فرمول كلى را ارائه مىدهد در فرمول كلى ارائه دادن محكوم است كسى حق ندارد فرمول كلى ارائه بدهد هر كى به آرزوى خودش هر چه تشخيص داد به عقلش رسيد، رسيد آن خوشبخت است در واقع اين تعريف يك ذره تنه به تنه تعريف قبلى مىزند چون انسان عرض كردم در خوشىها انسان تصور رسيدن به آرزوهاست انسان خوش مىشود يعنى هر كى با هر چى خوش بود انسان كى خوش است موقعى كه برسد به آرزوهايش آنجا خوشبخت است خوب حالا يك مقدمهاى در مورد اين نظريه بگوييم بماند براى جلسه بعد بحث بيشتر و آن اين است كه اين نظريه الان غلط است اين نظريه كه مساوى است سعادت با رسيدن به آرزوها غلط است البته همانطور كه سعادت با لذت رابطه داشت يعنى هر جا كه لذت بود سعادت بود همانطور كه سعادت با خوشى هم رابطه داشت و هر جا خوشى بود سعادت بود بين سعادت و رسيدن به آرزوها هم نسبت وجود دارد واقعاً يعنى آن جاهايى كه سعادت هست انسان آرزوهاى خودش را برآورده مىبيند كه سعادتمند واقعى شده خواستههاى خودش را برآورده مىبيند در جلسه بعد بيشتر در مورد نسبت آرزوها و سعادت توضيح خواهيم داد اما به هر حال به صورت مطلق ما اين را نمىتوانيم بگوييم چرا؟ چون بسيارى از وقتها افراد چيزهايى را آرزو مىكنند كه در نتيجه به ضررشان تمام مىشود و بعداً مىفهمند كهاى كاش اين چيز را نمىخواستند و هوس هم نمىكردند و به دنبالش هم نمىرفتند از خيلى از چيزها هم بىزار هستند و بدشان مىآيد كه بعد مىفهمند اشتباه كردهاند آن برايشان خيلى هم خوب بوده و سعادت داشته سعادت واقعى اين خصوصيات را دارد كه انسان اگر برسد به آن هرگز احساس نمىكند كه اشتباه كرده است و پشيمانى در سعادت او و نيل به سعادت وجود ندارد انسان اگر سعادت واقعى را كسب كرد هرگز پشيمان نيست نمىگويد پشيمان شدم اما در آرزوها پشيمانى و اشتباه وجود دارد شما چيزى را مىخواهى وقتى به آن مىرسيد مىفهميد كه اى بابا آش دهن سوزى هم نبود مىگويند بوى كباب شنيديم نمىدانستيم الاغ سرخ مىكردند بوى خوشى بوده بوى كباب بوده اما فهميديم كه الاغ است كه خوردنى نيست حالت به هم مىخورد خيلىها مىگويند اگر ما برسيم به فلان دختر ديگر مشكل ما حل است ما با او زندگى كنيم ديگر خوشبخت خوشبخت هستيم مىرسند به هم بعد از شش ماه مىبينى دو تايى در دادگاه هستند و با فحش كارشان به جاى ديگر مىرسد يا اگر كاش من فلان چيز را برسم به آن مىرسد به آن كسب مىكند بعد مىبيند نه تلاش كرده رسيده به بدبختى تازه اين همه دويده خودش را رسانده به آن، بسيار پيش مىآيد براى ما هم بوده چيزهايى را مىخواستيم كه بعداً فهميديم بىخود مىخواستيم اشتباه بود خواستى نبوده اصلاً آن مردار بوده جيفه بوده به قول اين مثل گوشت الاغ بوده نبايد مىخواستيم از آن جهت كه در رسيدن به آرزوها اشتباه وجود دارد و در خواستن آرزوها اشتباه وجود دارد و در رسيدن به آرزوها پشيمانى وجود دارد برعكس در سعادت پشيمانى وجود ندارد و اشتباه هم وجود ندارد نمىتوانيم بگوييم كه سعادت مساوى است دقيقاً با نيل به آرزو قرآن اين را در يك جمله خيلى زيبا بيان مىفرمايد، مىفرمايد )و عسى ان تكرهوا شىء و هو خير لكم و عسى ان تحبوا شىء و هو شر لكم، كتب عليكم القتال و هو كرهون لكم و عسى ان تكرهوا شىء و هو خير لكم و عسى ان تحب شىء و هو شر لكم( براى شما جنگ با دشمنانتان نوشته شد واجب شد واجب شد برويد جنگ كنيد اما شما بدتان آمد و چه بسيار چيزهايى پيش بيايد كه شما بدتان بيايد نه فقط جنگ و جهاد )و هو خير لكم( براى شما خير است خيلى وقتها هم چيزهايى را هم دوست داريد خوشتان مىآيد در حالى )شر لكم( براى شما بد است شما متوجه نيست مثل وضعيت يك بچه مثال زدم يك بچه چى را آرزو مىكند بازى تفريح، خوش آمدن، لذت بردن و يك مادر اينجورى نيست يك مادر مىداند بچهاش خيلى چيزها را خوشش مىآيد ولى به صلاحش نيست نمىگذارد اين كار را بكند حضرت عباسى هر كدام از ما كه رفتيم مدرسه همه و ما هم درس خواندهايم اينجا اگر ما پدر مادر مىگفت مثلاً هفت سالت شده دوست دارى بروى مدرسه يا دوست ندارى اگر مىخواهى هم نرو مىرفتيم همه ما، همه نمىرفتيم بعد هم مىرفتيم سر كلاس مثلاً معلم مىگفت زحمت كشيد ساعت هشت آمديد اما شما اصلاً به خودت زحمت نده دوست داشتى ساعت نُه بيا ساعت ده بيا بخواب اصلاً عزيز، تو يك ذره بخواب اگر شب بيدار ماندنى فيلم نگاه كردى بازى كردى بخواب ده بيا سر كلاس ما صبح بلند مىشويم برويم سر كلاس، اگر معلم مشق نمىداد بعد هم فلك نمىخواست بكند چوب دستش نبود آن موقع زمان ما اين كارها بود الان الحمدللَّه كه نيست خدا را شكر، تنبيه معلم و زور نمره انضباط و فشار اجتماع و فشار خانه و فشار مدير مدرسه و ناظم و اين چيزها نبود ما درس خوان مىشديم همهاش هم بدمان مىآمد از درس خواندن، امتحان، مشق تمرين رياضى بدمان مىآيد )و عسى ان تكرهوا شىء و هو خير لكم( شما از خيلى از چيزها بدتان مىآيد اما خير است براى شما پدر مىفهمد مادر مىفهمد جامعه و بزرگترها مدير مدرسه و معلم مىفهمد فشار مىآورد به شما چه شما خوشتان بيايد چه خوشتان نيايد وقتى رسيديد به سواد و توان خواندن و نوشتن و پا گذاشتن در تحصيلات عاليه از همهشان ممنون هستيد تشكر مىكنى از همهشان از آن معلمى كه به زور شما را وادار به درس خواندن كرد از مديرى كه به زور شما را وادار به درس خواندن كرد از پدر و مادر و از نظام آموزشى كه حاكم بود و شما درس خوان شديد و به هر حال علمى تحصيل كرديد همه شادى است اما واقعاً ما خوشمان مىآمد هميشه اينجورى نبود خيلى وقتها هست كه ما از چيزهايى خوشمان مىآيد و به ضررمان است و از چيزهايى بدمان مىآيد و تنفر داريم و خير ما و مصلحت ما در آن است بچه اينجورى است ديگر مادر مىگويد اين خيرش است من بايد بروم واكسن بزنم براى او اما هر بار اين مادر مىخواهد برود واكسن بزند بچه دادش درمىآيد و بدبين هست نسبت به مادر يا بيمارى دارد دكتر گفته مثلاً اين تا دو سال بايد ماهى يك آمپول بزند تا خوب بشود هر بار كه مىرود با بدبينى به مادرش نگاه مىكند لذتش در اين است كه هيچ وقت اين آمپولها نباشد اما پدر مادر اينجورى نيستند پدر مادر مىگويد تو بايد ماهى يك آمپول را بزنى تا خوب بشوى و سلامت را به دست بياورى پس نمىشود گفت همه آرزوهايمان تطبيق با سعادت دارد و همه چيزهايى كه بدمان مىآيد تطبيق با بدبختى دارد.
والسلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته