جلسه 101 - آموزش دین
شماره جلسه
101
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 101 - آموزش دین

سعادت و شقاوت

در جلسه گذشته بحث ما به اينجا رسيد كه موضوع بحث اصلاً اين بود كه آيا خوشبختى و سعادت با لذت يكى است يا يكى نيست گفتيم هر جا كه كه سعادت و خوشبختى باشد لذت هست اما هر جا لذت باشد خوشبختى و سعادت نيست چند اصل را توضيح داديم يك اصل اين بود كه لذت و رنج حول محور مطبوع بودن يا مطبوع نبودن خوش آمدن يا خوش نيامدن خوشايند بودن يا ناخوشايند بودن مى‏گردد اما سعادت و شقاوت محورش محور مصلحت است يعنى ما زمانى كه مصالح‏مان تأمين بشود مى‏گوييم سعادتمان تأمين شده اما نه هر گاه كه خوشمان بيايد چيزى را چه بسا ما چيزهايى را دوست داشته باشيم سعادتمان در آن نباشد از چيزى لذت ببريم و سعادتمان در آن نباشد و يا از چيزى بدمان بيايد و تنفر داشته باشيم و سعادت ما در آن باشد نكته دوم اين بود كه لذت‏بخش بودن يا لذت‏بخش نبودن مربوط به يك عضو از اعضاى انسان است و امشب تقسيم‏بندى لذات را خواهيم كرد عرض مى‏كنم اينجا منظور از لذات، لذات دنيايى است لذات حيوانى است لذات حسى و مادى است لذت بخش بودن يا لذت‏بخش نبودن عرض كرديم كه مربوط به يك عضو خاص از اعضا و انسان هست و يا يك استعداد خاصى كه توضيح داديم اين را ولى مصلحت بودن يا مصلحت نبودن مربوط به كل وجود انسان است ما در مصلحت‏انديشى كل وجود انسان است ما در مصلحت‏انديشى كل وجود انسان را در نظر مى‏گيريم مثلاً اگر فرضاً سلامت انسان به خطر بيافتد و انسان خوشش بيايد چيزى را بخورد كه خوردن آن چيز لذت‏بخش هم هست دوست هم دارد اما با سلامت انسان سازگارى ندارد مصلحت مى‏گويد چى مى‏گويد كل وجود انسان را در نظر بگير و از لذت آن عضو خاص يا استعداد خاص چشم بپوش نكته ديگرى كه جلسه قبل توضيح داديم اين بود كه رابطه لذت با سعادت در وجود فرد مثل رابطه سعادت فرد است با سعادت جامعه كه اين هم توضيح داديم مطلبى كه امشب داريم اين است كه البته يك نكته‏اى هم جلسه قبل عرض كرديم اين را هم بگويم يك مطلبى كه امشب بايد عرض كنم برسم آخرين نكته‏اى كه جلسه قبل عرض كرديم اين بود كه مطبوع بودن يا مطبوع نبودن يك چيز خوشايند بودن يا خوشايند نبودن يك چيز فقط مربوط به زمان حال است يعنى در لذت و در خوشايند بودن يك چيز ما زمان حال را در نظر مى‏گيريم اما در مصلحت ما حال و آينده را در نظر مى‏گيريم وقتى صحبت از لذت است ما يك زمانى را در مقايسه زمانى حالا چه در عمر در نظر بگيريد يعنى اين محدوده عمر دنيا را در نظر بگيرد اينجا لحظه مرگ است و اين هم كلاً پس از مرگ تا بى‏نهايت اين تعريف انسان است در جهان‏بينى اسلامى اگر صحبت از خوشايند و لذت باشد لذت به چه زمانى تعلق دارد به زمان حال تعلق دارد چيزى خوشمان بيايد يا خوشمان نيايد در يك لحظه‏اى از زمان لااقل يك برهه‏اى از زمان شخص مى‏خواهد الان لذت ببرد و از اين لذت نمى‏خواهد چشم بپوشد به خاطر آينده اما مصلحت چيست در مصلحت انديشى شما كل هم زمان حال را در نظر داريد هم زمان آينده را، آينده يعنى چه؟ آينده در جهان بينى اسلامى يعنى بى‏نهايت وقتى مى‏گوييم آينده كلمه آينده را دقت كنيد آينده يعنى چيزى كه مى‏آيد مثلاً رونده يعنى چيزى كه مى‏رود آينده يعنى چيزى كه مى‏آيد هر چه كه مى‏آيد در جهان بينى اسلامى آينده انسان مساوى است با ابديت يعنى انسان تا ابد زنده است نابودى ندارد مرگى براى او وجود نخواهد داشت اين آينده است در جهان‏بينى اسلامى وقتى مى‏گوييم مصلحت فرد مصلحت آينده او را نه فقط آينده دنيايى بلكه آينده اُخرويش را هم در نظر مى‏گيريم اما به هر حال اگر نخواهيم از اين جهان‏بينى هم استفاده بكنيم در جهان‏بينى مادى هم كه مقياس فقط يك مقياس مادى است يعنى عمر دنيا را در نظر مى‏گيرند و مى‏گويند انسان در همين محدوده ختم مى‏شود و نابود خواهد شد در اينجا هم باز اين حكمى كه عرض كردم صادق است لذت با حال سر و كار دارد يعنى يك برهه خاص اما مصلحت با هم حال و هم آينده سر و كار دارد مثلاً يك بچه دردش يعنى درد يك بچه در تزريق واكسن مثلاً است او نمى‏خواهد الان زجر واكسن را تحمل كند يعنى اسير حال است ولى ما در حال بينى نميكند ما در آينده بينى مى‏كند مى‏گويد اگر من اين واكسن را نزنم آينده‏اش به خطر مى‏افتد پس وقتى صحبت از مصلحت است آينده و حال با هم در نظر مى‏آيد اما وقتى صحبت از لذت است فقط حال است يعنى شخص زمان حال را دارد مى‏بيند اسير حال است اين هم يك نكته، نكته بعدى اين كه انسان لذات را با كمك غريزه يافت مى‏كند يعنى غريزه حيوانى او، غريزه انسان در غريزه با حيوان مساوى است براى كشف لذت از غريزه استفاده مى‏كند يعنى عامل كشف لذت غريزه است انتخاب لذت هم با غريزه است يعنى وقتى انسان يك لذتى را مى‏طلبد دنبال لذت جويى است هر نوع لذتى، لذت انسانى نه، لذتهايى كه حيوانى هستند حالا من تقسيم‏بندى لذتها را بايد بگويم قبلاً اشاره كرديم به آن انتخاب لذت با غريزه است ولى انتخاب مصلحت با كمك عقل است آنجايى كه مى‏گويد آمپول نزن عمل جراحى نه بيمارستان نه نخوردن نه، لذت نبردن نه آنجا كى دارد اينها را مى‏گويد غريزه مى‏گويد جنبه حيوانى ما مى‏گويد روح حيوانى ما مى‏گويد كه من تحمل ندارم جلوى شكمم را نگه دارم من تحمل روزه گرفتن را ندارم من نمى‏توانم صبح بلند شوم نماز بخوانم از خوابم بزنم در خواب ناز وضو بگيريم صبح نماز بخوانم من نمى‏توانم فلان لذتى كه ولو حرام است نبرم بايد ببرم اينجا انتخاب‏گر و طرف انتخاب لذت يا طرفى كه فرار مى‏كند از بعضى از محدوديت‏ها و رنج‏هاى بدنى اين غريزه است مثل يك حيوان، حيوان طبيعتاً اينجورى است حيوان طبيعتاً لذت‏خواه است و از رنج و درد و الم فرار مى‏كند از محدوديت خوشش نمى‏آيد اما مصلحت اينطورى نيست در تشخيص مصلحت انسان از غريزه استفاده نمى‏كند از عقل استفاده مى‏كند لذا آنجاهايى كه بين لذت و مصلحت تعارض است بين غريزه و عقل انسان هم تعارض مى‏افتد عقل به او مى‏گويد اگر اين كار را نكنى محكوم هستى كل وجودت به خطر مى‏افتد غريزه مى‏گويد ول كن بابا دلت خوش است همين حال را بچسب و معنا كن، عقل مى‏گويد تو الان بيمارى قند دارى اگر بخواهى شيرينى زياد استفاده كنى در آينده دچار كورى خواهى شد يا به قطع عضو انجامد اين بيمارى اين را عقل مى‏گويد به شما نفس چه مى‏گويد غريزه چه مى‏گويد غريزه مى‏گويد شيرينى را بخور تو شايد زنده نماندى از كجا معلوم زنده باشى شيرينى را بخور معنا كن حيف نيست شيرينى به اين خوشمزه‏اى را نخورى محدوديت يعنى چه حالت را بكن لذت ببر آنجايى كه انسان مى‏گويد من شيرينى نمى‏خورم تا كل بدنم محفوظ باشد فردا منجر به كورى و قطع نشود آنجا عقل دارد اين كار را مى‏كند اما آنجايى كه انسان اسير است نمى‏تواند كنترل كند دست درازى مى‏كند نفس‏چرانى مى‏كند چشمش را نمى‏تواند كنترل كند گوشش را نمى‏تواند كنترل كند آنجاها غريزه دارد به او مى‏گويد كه تو برو دنبال اين كار پس آنجايى كه انسان اسير لذت است مساوى مى‏شود با حيوان چرا چون انتخاب لذت با غريزه است و انسان در غريزه با حيوان مشترك است آنجايى كه انسان دنبال مصلحت است آينده را در نظر مى‏گيرد آنجا از حيوان فاصله مى‏گيرد اما مشخصاً الان اعلام مى‏كنم خدمتتان بعداً هم اثبات خواهم كرد كه آينده وقتى مى‏گوييم نه فقط آينده دنيايى چون حيوانات هم آينده دنيايى‏شان را خوب مى‏توانند در نظر بگيرند مورچه كار مى‏كند زحمت مى‏كشد از تن‏پرورى و پرخورى و بى‏كارى پرهيز مى‏كند تابستان حسابى كار مى‏كند براى زمستان خودش تا آخر عمرش را پس‏انداز مى‏كند اين در حيوانات است كسى كه مى‏گويد من الان به فكر باشم كه شصت سال ديگر بهره‏بردارى كنيم پنجاه سال ديگر بهره‏بردارى كنم بچه‏ام استفاده ببرد، بعداً بى‏پول نشوم بعداً مشكل نداشته باشم اين نمى‏توانيم بگوييم يك انسان است تشخيص انسانيت اين با اين معيار ممكن است چون اين تشخيص در حيوانات هم است و اين ملاك در حيوانات هم وجود دارد اين هم يك نكته، پس نمى‏شود انسان با غريزه خودش دنبال سعادت بگردد آن نتيجه كه مهم است اين است انسان اگر غريزه بر او حاكم باشد با غريزه انسانى كه عقلش را كنار گذاشته عقلش را تعطيل كرده پا گذاشته روى عقلش او نمى‏تواند دنبال سعادت بگردد و اصلاً به سعادت نمى‏رسد ممكن است به لذت‏جويى و كام‏جويى برسد ما گفتيم كه نمونه‏هايى را هم معرفى كرديم كه لذت هميشه برابر با سعادت نيست چه بسا برابر با شقاوت و بدبختى باشد پس اگر كسى خواست با غريزه دنبال سعادت برود سعادت را نمى‏تواند پيدا كند قطعاً به سعادت نخواهد رسيد پس بايد با چه چيزى به دنبال سعادت گشت بايد با عقل به دنبال سعادت گشت و با فوق عقل حالا بعد مى‏گويم فوق عقل يعنى چه حالا همين حرف كفايت مى‏كند براى اين جلسه، پس اين نتيجه‏اى كه از بحث امشب گرفتيم و آن اين است كه با غريزه به دنبال سعادت نمى‏شود رفت چرا نمى‏شود رفت چون غريزه هميشه دنبال لذت است و لذت مساوى با سعادت نيست خوب حالا اگر كسى فقط لذتهاى حيوانى را لذت دانست و بالاترين لذتها براى او لذتهاى حيوانى بود او ديگر هرگز نمى‏تواند مطابق سعادت عمل بكند هرگز نمى‏تواند به خوشبختى برسد چون ديگر لذت ديگرى نمى‏شناسد چون اسير لذت حيوانى هست در محدوده زندگى حيوانى يعنى فقط غريزه، او به دنبال سعادت نمى‏تواند بگردد ممكن است دلش بخواهد و عرض كرديم جلسه اول انسانها همه دنبال سعادت هستند و همه سعادت را مى‏خواهند همه حب نفس دارند همه عاشق سعادت هستند اما بايد ديد كدام راه به سعادت ختم مى‏شود با غريزه اجمالاً به اين نتيجه رسيد كه به دنبال سعادت نمى‏شود گشت خوب حالا من تقسيم‏بندى لذات را امشب بگويم خدمتتان كه بحث بسيار مهمى است تقسيم‏بندى لذات كه قبلاً به صورت اجمال عرض كردم و امشب يك مقدار توضيح بيشترى خواهم داد تا جا بيافتد اين اگر حل شد انشاءاللَّه مباحث بعدى ما بهتر جا مى‏افتد، ما مقياس را يك مرتبه ديگر اينجا رسم مى‏كنيم روى تخته عرض كرديم در جهان بينى اسلامى يك نقطه شروعى براى انسان است به نام تولد يك نقطه ديگرى است به نام انتقال كه مرگ به آن مى‏گويند مرگ را بعضى‏ها مساوى با اتمام گرفتند در حالى كه در اسلام كلمه مرگ را با وفات مى‏آورند وفات يعنى تحويل پس تاريخ وفات يعنى تاريخ چه تاريخ تحويل يعنى زمانى كه انسان تحويل ملائكه داده مى‏شود تحويل داده مى‏شود به اصطلاح ملائكه و نگهبانان آن جهان تحويل داده مى‏شود و مى‏گيرندش پس در واقع يك تاريخ تحويل است يك تاريخ به اصطلاح روانترى تاريخ انتقال، پس يك تولد دارد يك انتقال دارد به يك جهان ديگرى اين جهان را اسمش را مى‏گذارند جهان برزخ اثبات علمى اينها در دروس معرفت نفس است اگر دوستان حوصله‏شان مى‏كشد با آن دروس كار كنند با آن جلسات مراجعه كنند يك نقطه‏اى هم هست به نام قيامت و بعد ادامه زندگى به صورت بى‏نهايت حالا چه در بهشت و چه در جهنم اين مقياس را كه انتها ندارد اين نمودار يك انسان است براى تقسيم‏بندى لذات ما لذاتى داريم كه فقط محدود به زندگى دنيايى است كه عبارت است از: 1) لذات حسى در اينجا اينجا انسان با حيوان برابر است مثل حيوان مثلاً بوييدن، خوردن، خوابيدن، آشاميدن، لذتى كه انسان از راه پوست مى‏برد مثلاً شما گرمتان است هواى خنكى مى‏وزد به شما و شما لذت مى‏بريد لذت جنسى استفاده از همسر اينها لذات حسى هستند به اينها مى‏گويند لذات حسى و حيوانى و غريزى كه انسان در لذات حسى برابر مى‏شود با حيوان. 2) لذاتى داريم به نام لذات خيالى البته اينجا كه خيالى مى‏گوييم وهمى هم در كنارش است لذات خيالى و وهمى لذاتى هستند كه انسان از طريق درون خودش باز اينجا هم جنبه غريزى دارد اينجا هم مساوى است با غريزه اين لذات را مى‏برد مثل مثلاً لذت رياست انسان يك جا رئيس بشود خيالش ارضا مى‏شود كه من رئيس هستم ديگران مرئوس من هستند دستور بدهد تحويلش بگيرند و غيره و آن چيزهايى كه هست در بين غالب روسا برترى، غلبه بر ديگران خود برتربينى، در صدر نشستن قهرمانى اين لذت وهمى هست مثلاً ما در مسابقه برنده بشويم تيم ما ببرد بعد در اثر اين برندگى چيزى هم نيست‏ها مثلاً ما يك ربع نيم ساعت بازى كرديم چند تا گل زديم تيم ما برد يك خطى و لذتى مى‏بريم كه تيم ما برد يا من يك گلى زدم اين مى‏شود لذات خيالى در خيال خودش انسان لذت مى‏برد و اگر هم شكست بخورد فوق‏العاده لذت مى‏برد اول بون، مشهور بودن، مورد توجه بودن، مسايلى از اين قبيل اينها را امور خيالى و وهمى مى‏گويند تا اينجا انسان باز برابر با حيوان است يك لذاتى داريم ما لذات عقلى به آن مى‏گويند. لذات عقلى نمونه‏اش علم است. انسان كسب علم مى‏كند. چيزى را ياد مى‏گيرد دانشش افزوده مى‏شود آنجا لذت مى‏برد جلسه‏اى شركت مى‏كند، رفته رفته به معلوماتش اضافه مى‏شود آنجا اين لذت را مى‏برد كه دارد به دانش من چيزى اضافه مى‏شود در كلاس مدرسه مثلاً رياضياتش يا علومش قوى مى‏شود در دانشگاه همين طور رشته‏هاى مختلف قوانين و فرمولهاى حاكم بر جهان را ياد مى‏گيرد اين قوى مى‏شود از اين جهت و احساس تكامل و رشد مى‏كند كه چيزى به من افزوده شد اين لذت عقلى است كه انسان از اينجا ديگر با حيوان فاصله مى‏گيرد اما يك شرط دارد لذت عقلى. شرط لذت عقلى اين است كه در استخدام خيال و وهم قرار نگيرد يعنى بعضى‏ها دانش را دوست دارند از كتاب خواندن و مطالعه و دانش‏آموزى و دانش‏جويى، تحصيل، تدريس، علم خوششان مى‏آيد و علم را براى علم مى‏خواهند اينها از لذات عقلى استفاده مى‏برند مثل دانشمندانى كه در طول تاريخ خود فروش نبودند و به خاطر مطامع دنيايى دنبال علم نبودند اما بعضى‏ها مى‏آيند دنبال علم دنبال تحصيلات كه بيايند روى لذات خيالى و وهمى دانشگاه درس مى‏خواند كه بگويند ليسانس گرفته، دكتر شده، فوق ليسانس دارد مثلاً بگويند رئيس است يك جا مى‏گيرد كه پول بيشترى تحصيل بكند از طريق مدرك تحصيلى‏اش بيايد روى لذت حسى و خيالى پول بيشترى به دست بياورد از طريق علم و تحصيلات ماشين قشنگ‏ترى بخرد خانه بالاترى بخرد لباس قشنگ‏ترى بخرد لباس شيك‏ترى بخرد پُز بيشترى بدهد باز يعنى علم را در استخدام حس و خيال مى‏گيرد مثل خيلى از افرادى كه مى‏آيند دانشگاه و از شروع قبوليشان در كنكور تا دانشگاه رفتن و گرفتن مدرك تحصيلى‏شان تا شاغل شدنشان تا رئيس شدنش همه‏اش تمام آنچه كه به اينها حكومت مى‏دهد اين است كه من يك روز رئيس بشوم يك روز پُز بدهم يك روز قيافه بگيرم يك روز به به و چه چه بگويم يك روز معروف بشوم يك روز غذاى بهترى بخورم، خانه بهترى بخرم، لباس شيكترى بپوشم ماشين قشنگ‏ترى سوار بشوم، همه‏اش همين‏هاست خلاصه به علم خيانت مى‏كنند علمى كه در مراتب عالى‏ترى نسبت به اينها قرار دارد مى‏كشنش تا مرتبه حيوانيت مى‏آورندش يعنى علمى كه اسير وهم و خيال است علمى كه اسير حيوانيت است يك لذتى هم داريم ما لذت فوق عقلى لذت فوق عقلى زمانى است كه انسان ارتباط با بى‏نهايت پيدا مى‏كند يعنى وصل مى‏شود به بى‏نهايت و به بى‏انتها با كمال مطلق با وجود مطلق با آفريننده خودش با خداوند تبارك و تعالى وقتى احساس مى‏كند كه دارد نزديك مى‏شود به خدا مى‏تواند با خدا سخن بگويد حرف بزند نزديك بشود دوست بشود سرباز خدا بشود )اللَّه‏م اجعلنى من جندك( خدايا مرا از سربازان خودت قرار ده )وجعلنى من اوليائك وجعلنى من حزبك( حزب الهى باشد به معنى نه مصطلح بلكه واقعى حزب خدا باشد دوست خدا و سرباز خدا باشد سرباز امام زمان)عج( باشد از اين لذت مى‏برد سرباز سيدالشهدا باشد با خدا نزديك بشود قرب پيدا بكند به خداوند تبارك و تعالى رشد معنوى پيدا بكند پيوند بخورد با ابديت وقتى اينجورى مى‏شود انسان اين لذت را هم مى‏برد مثل لذتى كه از عبادت مى‏برد انسان از معنويت مى‏برد انسان لذتى كه از قرآن مى‏برد لذتى كه از ارزشهاى انسانى مى‏برد اين لذات كه همه شما چشيده‏ايد ديگر كمابيش هر كسى چشيده است توى زندگى دعاى كميلى، زيارت عاشورايى، توسلى، حرم حضرت رضايى، حرم حضرت عبدالعظيمى‏عليهم السلام، نماز شبى، به هر حال اين بچه بسيجى‏ها مملو بود زندگى‏شان از اينها توى اين هشت سال پر بود از اينها، آنهايى كه بودند يادشان هست ديگر كه اينها واقعاً اينجورى بود ديگر كه شيران زاهدان شب شبها در دوكوهه مى‏ديدى هر كسى در اين زمين صبح‏گاه يك گوشه‏اى يك پتويى انداخته در بيابانهايش مى‏رفتى مى‏ديدى همين‏طور هست همه نصف شب دانه دانه در اين تاريكى از چادرشان درمى‏آمدند و يك پتو برمى‏داشتند مى‏بردند خوب اين چه چيزى دارد؟ اين براى چه بلند مى‏شود مى‏رود آن‏جا؟ معلوم است حظى دارد مى‏برد لذتى دارد مى‏برد با فشار بلند نشده برود فشار باشد يك شب دو شب سه شب خسته مى‏شود اما اين كه هميشه كارش همين است نصف شب بلند مى‏شود پتويش را سرش مى‏كشد و بلند مى‏شود مى‏رود يك گوشه بيابان چه دارد باكى دارد صحبت مى‏كند آنجا پيوند مى‏خورد يك موجود محدود با بى‏نهايت و آنجا وقتى پيوند مى‏خورد قطره درياست اگر با درياست احساس مى‏كند كه وجودش دريايى است احساس مى‏كند كه دارد با مطلق ارتباط برقرار مى‏كند با بى‏نهايت ارتباط برقرار مى‏كند و او ارضايش مى‏كند قبلاً اين مطلب را اثبات كرديم در همين جلسه كه انسان بى‏نهايت طلب است و جز با بى‏نهايت آرامش پيدا نمى‏كند تا وقتى اين پيوند را نخورد آرامش ندارد شما هيچ كس را جزو كسانى را كه با خدا ارتباط برقرار كردند در دنيا در طول تاريخ بشر نمونه نمى‏توانيد بياوريد حتى يك انسان را كه بگويد يا گفته باشد من راضى هستم من هيچ چيز نمى‏خواهم هم تشنه بودند و مى‏خواستند پيرترينشان وقتى مى‏رفتى سراغشان مى‏ديدى كه چقدر آرزو دارد چه برنامه‏هايى دارد جسم ديگر نمى‏كشد اما روح جوان شده مى‏خواهد يكى از دلايلى كه تجرد نفس را اثبات مى‏كنند كه نفس غير از بدن است و مادى نيست همين است كه نفس جوان مى‏شد و بدن پير مى‏شود نفس مى‏خواهد اما بدن فرسوده و فرتوت و شكسته و پير شده و نمى‏خواهد خوب اينها چه لذتى مى‏بردند هر شب همين بود وضعشان زيارت عاشورايشان، تنگ غروب، دم صبح، بعد از نماز صبح عزادارى شبشان نماز نصف شب، ذكر عملياتشان، شب عمليات كجا معنى دارد كه جشن بگيرند و بخندند كجاى دنيا كدام جنگ؟ كدام كشور بياوريد نمونه شب عمليات اينها حنا بگيرند دستشان از شادى زار زار گريه، خوشحالى و شور و نشاط شب عمليات هست آنها كه نديدند فيلم‏هايشان را الان كه داريد مى‏بينيد ديگر دروغ كه نبود در برنامه‏هاى روايت فتح داريد مى‏بيند چقدر شاد بودند شب عمليات كجا دارد مى‏رود خير مى‏كردند مگر آتش بود خمپاره بود، اسارت و جانبازى بود معلوليت و شهادت بود اما همه‏اش پيوند با بى‏نهايت بود و اين تمام وجود شخص را ارضا مى‏كرد مسابقه براى دويدن در ميدان مين مسابقه براى خط شكنى مسابقه براى اين كه كى بخوابد روى سيم خاردارها و ديگران از رويش رد شوند و روى سيم خاردار شهيد بشود كجاى دنيا شما مى‏توانيد پيدا كنيد اين نمونه را اين پيوند با بى‏نهايت هست اين لذت فوق عقلى است بحث علمى نيست شخص وقتى مى‏آيد سر نماز يك طور ديگرى هست يك جور ديگرى است وارد عالم ديگرى مى‏شود دل نمى‏كند )الهى من ذا الذى ضاق طعم محبتك فرا منك بدن( خدايا چه كسى است كه محبت تو را بچشد به جز تو را بخواهد و آرزو كند آنها چشيده بودند آن بچه بسيجى‏ها براى همين هشت سال نمى‏توانيم بگوييم دوام آوردند دوام نبود تا گفتند قطع‏نامه من بودم آن روز در پادگان دوكوهه عزايى به پا شده بود كه گفتند قطع‏نامه امضا شده همان زهرى كه امام خورد بچه بسيجى‏ها هم خوردند گريه در سر خودشان مى‏زدند ناراحت، نالان نمى‏توانيم بگوييم تحمل كردن و تاب آوردن بحث تحمل نبود بحث عشق بود بهشان ده روز مرخصى مى‏دادى بيايند تهران نمى‏ماند حوصله‏اش سر مى‏رفت اصلش را آنجا جا گذاشته بود جزع‏ها را روى‏ها سوى كُل است ذره ذره كه اندرين ارض و سماست جنس فرد را همچو كاه و كهرباست، هر كسى كو در ماند از اصل خويش، باز جويد روزگار اصل خويش، اصلشان آنجا بود مى‏خواستند برگردند سراغ اصلشان طاقت نمى‏آوردند مى‏آمدند در اين زندگانى مادى را نگاه مى‏كردند دو روز حوصله‏شان سر مى‏رفت مى‏رفتند مجروح مى‏شدند مى‏برديمشان بيمارستان از آنجا هم در مى‏رفتند مى‏آمدند چشمشان را از دست مى‏دادند مى‏رفتند مداوا مى‏كردند با يك چشم مى‏رفتند پايشان قطع مى‏شد پاى مصنوعى مى‏گذاشتند دوباره مى‏رفتند دو سال سربازى كه تمام مى‏شد قانوناً نبايد مى‏ماندند مى‏آمدند اعزام بسيجى مى‏گرفتند مى‏رفتند خوب چه چيزى به اين جوان حاكم است زور آوردند بالاى سرش دستش را گرفتند گفتند برو جبهه اسلحه گذاشتند جفت چشمانش كور شده رزمنده ما داشتيم مى‏آمد همانجا مى‏گفت اگر اينجا نفس بكشم ارزش دارد مى‏آمد خط بيسيم مى‏گرفت مى‏گفت گوشم كه كار مى‏كند واى مى‏ايستاد بى‏سيم واى مى‏ايستاد تا شربت شهادت نصيب او هم بشود اين پيوند با خداست و همان چيزى كه انسان را آرام مى‏كند اين جورى هم نيست كه حالا ما هى علمى هم بگوييم مثلاً اينجورى هست و بايد اينجورى بشود آدم وقتى پيدايش مى‏كند مى‏خواهدش ديگر لذا هر لذتى ديگر كه به آن مى‏رسد استفاده مى‏كند اين هم همين جورى است تفكر نيست عشق است يافتن است وجدان است اصل خودشان را مى‏ديدند همان چيزى كه ارضايشان مى‏كرد و ديگر ول نمى‏كردند لذا در روايت نبى اكرم‏صلى الله عليه وآله فرموده )كل احد يموت عطشان الى ذاكر اللَّه( هر شخصى تشنه مى‏ميرد تشنه مى‏ميرد يعنى چه؟ يعنى آب مى‏خواهد نه يعنى روح تشنه است روح به كام خودش نرسيده روح هنوز چيزى مى‏خواهد كه آرام بشود اما نمى‏يابد مگر كسى كه ذاكر خداست او با سيرآبى مى‏ميرد لحظات مرگ بچه بسيجى‏ها ديدنى بود بچه‏ام را چه كار كنيد زنم را چه كار كنيد در اين فيلم‏ها واقعاً به افتزاح مى‏كشند روحيه رزمنده‏ها را تا تير مى‏خورد بعضى از كارگردانهاشان كه اصلاً نفهميدند حال چه بسيجى و رزمنده اسلام را مى‏بينى كه در لحظه آخر يادش مى‏افتد كه بچه‏اش را بغل كرده و مى‏بوسد با زنش در پارك قدم مى‏زند نمى‏دانم از اين چيزها ولى بچه‏ها اصلاً اينجورى نبودند بچه‏ها آن لحظات يا فاطمة الزهراعليها السلام مى‏گفتند اسم مادرشان را صدا مى‏كردند اسم سيدالشهدا و حضرت زينب‏عليهما السلام را مى‏گفتند اين قدر اكبر رمضانى خدا بيامرزدش در ميدان مين پايش قطع شد تا او را از ميدان مى‏آوردند بيرون فقط حسين جان مى‏گفت حسين جان حسين جان با آهنگ كى به اين در لحظه مرگ آهنگ مى‏گويد نواحى كه همين جورى تا شهيد مى‏شود رزمنده ديگر در آن حالت تا آنجا كه جان دارد سعى مى‏كند و مهرش از جيبش درمى‏آورد و سجده مى‏كند و همانطور مى‏رود رزمنده ديگر كه هيچ نمى‏تواند تكان بخورد فقط دست مى‏كند جيبش قرآن درمى‏آورد و همان لحظه قرآن مى‏خواند با هيچ جا كار ندارد نه با نه‏نه‏اش نه با زنش نه با بچه‏اش نه با خانه‏اش نه با موتورش نه با هيچ چيز ديگر فقط با بى‏نهايت فقط با مطلق اين سير از دنيا مى‏رود ديگر جاى ديگر ما نداريم سير از دنيا برود )لا ذاكر اللَّه( استثنا ندارد الا كه آورده يعنى هيچ همه كلُ احد هر شخصى تشنه از دنيا مى‏رود مگر ذاكر خدا اين لذت را به آن لذت فوق عقلى گويند شما الحمداللَّه همه‏تان چشيده‏ايد در مجالس مذهبى در خانه‏هايتان در جاهاى مختلف در اين اماكن متبركه و شريفه زياد احساسش كرديد و يافته‏ايد اين هم يافتنى است وجدان است هى نمى‏شود تعريفش كرد بگوييم بله يك حالى دست مى‏دهد كسى كه حالى كرده باشد لذتى برده باشد لذت چشيدنى است يك كسى كه حلوا نخورده باشد هى به آن بگو حلوا حلوا شيرين است او نمى‏فهمد بايد بچشد خودش اين لذت را به آن مى‏گويند فوق عقل و اين همان است كه انسان به اين معنى است اصلاً خدا انسان را براى همين خلق كرده اتصال با بى‏نهايت پيدا بكند وقتى صحبت از لذت مى‏كنيم منظور اين دو لذت اول هست وقتى لذت سوم اگر اسيروهم و خيال حس و حيوانيت بشود اين را مى‏گوييم مساوى سعادت نيست حالا جلسات بعد بيشتر جلوتر مى‏رويم تا باز شود پس وقتى صحبت از آينده مى‏شود يعنى كل وجود را در نظر بگيريم انسان وجودش را از صفر در نظر مى‏گيرد تا بى‏نهايتى كه انتها ندارد اين مى‏شود كل مصلحت وقتى مى‏گويد مصلحت كل وجودش را در نظر مى‏گيرد نه مصلحت شصت هفتاد سال خودش را تا دم مرگ اين مصلحت انديشى نيست اين خيانت به خود و ديگران است چون قسمت اعظم وجود خودتان و ديگران ناديده مى‏گيريد در اين مصلحت انديشى‏هاى جاهلانه كه مى‏كنيد برنامه‏ريز، برخورد كننده، معلم، رئيس بايد كسى باشد كه نسبت به خودش در درجه اول و نسبت به مرئوس و شاگرد خودش همه خودش فرزند خودش دوست خودش با ديدگاه ابدى و صحيح نگاه كند چون اگر نگاه نكند در هر برخوردش خيانت است وقتى اينجور ديدى مى‏توانى با همين مبنا هم عمل كنى اگر نديدى خوب نمى‏توانى تو يك قسمت كوچكى از وجود شخص را مى‏بينى بر خوردت هم توى همين حد است دوستى‏هايت، قهر و آشتى كردنت، ميلهايت، تنفرهايت همه‏شان در همين معيار و مبنا است خوب يك بحثى هم ما داريم در مورد تقسيم‏بندى لذات كه اين لذات كدامشان قوى‏تر هست من يك قسمتى از كتاب اشارات بوعلى سينا را انتخاب كردم البته خود اشارات را هم آوردم نمى‏دانم برسيم يا نه بماند جلسه آينده كه ما جلسه آينده بپردازيم به تقسيم‏بندى لذات كه كدامشان قوى‏تر است و بالاتر است چون اگر اين را تشخيص ندهيم بعد در تصميم‏گيرى‏هاى خودمان در ارزيابى خودمان و ارزيابى ديگران دچار اشتباه مى‏شويم.

والسلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته