سعادت و شقاوت
از امشب به حول و قوه الهى بحثى را پيرامون خوشبختى و سعادت شروع خواهيم كرد اين بحث بسيار مهم است به خاطر اين كه مسئله خوشبختى سعادت مسئله مشترك همه انسانها است و همه به نحوى به دنبال خوشبختى و سعادت مىگردند ما مىخواهيم ببينيم خوشبختى و سعادت اصلاً چه هست و سعادت و خوشبختى انسان چيست قبل از اين كه راجع به اين صحبت بكنيم بايد يك نكتهاى را هم بگوييم و آن اين كه سعادت و خوشبختى چه نيست يعنى در چند جلسه اول مىپردازيم به اشتباهاتى كه در فهم مسئله خوشبختى و سعادت شده در نزد انسانها و مكاتب مختلف بپردازيم و بعد عرض كنيم كه خوشبختى چه هست پيشاپيش عرض كنم در اين بحث از مقدمه عالى و زيباى استاد بزرگوار شهيد مطهرىقدس سره و نمط هشتم اشارات بوعلى استفاده كرديم و تقريباً اين چنين است كه استخوانبندى بحث ما از مقدمهاى هست كه ايشان بر نمط هشتم نوشتهاند به حول و قوه الهى شروع خواهيم كرد مسئله اول تعريف خوشبختى است و سعادت نكته اول اين است كه تعريف خوشبختى مشكل است دشوار است به خاطر اين كه كلمه خوشبختى و سعادت با امورى از قبيل آرزوها خوشىها موفقيتها و رضايتها سر و كار دارد بايد اول اين را بررسى كنيم كه سعادت و خوشبختى تا چه حد پيوسته است به رضايت خاطر فرد به خوشىهاى فرد به لذاتى كه فرد مىبرد به موفقيتهايى كه حاصل مىكند و به آرزوهايى كه مىرسد نكته دوم اين است كه معنى لغوى سعادت كلمه يارى و كمك را مفهوم يارى و كمك را دربردارد عربها به كسى كه همه ابزار و وسايل و مقدمات موفقيت را دارد و شرايط به نفع او هست مىگويند سعيد، اما در اصطلاح و در عرف به معنى خوشى و سرور و آسايش آمده يعنى مثلاً در عرف اگر كسى خوش نبود خوشى نداشت آسايش و سرور نداشت به او نمىگويند اين آدم خوشبختى است اين را نمىگويند به او نقطه مقابل سعادت و شقاوت است شقاوت و بدبختى هست كه به معناى رنج و مشقت هست اين درباره معنى لغوى كلمه سعادت و اصطلاحى، نكته مهمى كه باز به عنوان مقدمات هست عرض كنم خدمتتان اين است كه سعادت و خوشبختى را همه انسانها از آن جهت كه حب به ذات و حب به نفس خودشان دارند خودشان را دوست دارند خود دوست هستند مىخواهند هيچ انسانى نيست كه سعادت را نخواهد و خوشبختى را نخواهد همه مىخواهند گم شده همه انسانها هست انسان ذاتاً اينطورى است طورى خدا آفريدهاش كه حب نفس دارد حب ذات دارد يعنى علاقه به خودش دارد علاقه و عشق به خودش از درونش خارج نمىشود حالا من چند تا مثال عرض كنم تا اين قضيه روشن بشود مثلاً انسان علاقه به حيات دارد علاقه به زندگى دارد علاقه به حيات از مصاديق علاقه به نفس است چون خودش را دوست دارد از حيات خودش هم دفاع مىكند استقبال مىكند لذت مىبرد اگر چيزى اين حيات را تهديد بكند با آن مبارزه مىكند فكرش را به كار مىاندازد كه موانع حيات خودش را از بين ببرد مثلاً اگر بيمارى او را تهديد مىكند درصدد مداوا و معالجه برمىآيد سرمايهگذارى مىكند در اين قضيه وقت صرف مىكند تا نجات بدهد خودش را از بيمارى اگر چيزى بتواند مثلاً عمرش را زيادتر بكند اين كار را خواهد كرد روى مىآورد مثلاً به داروهاى مقوى به قول امروزىها حيات بخش نجات بخش روى مىآورد به ورزش مثلاً براى اين كه ورزش واقعاً در طول عمر و سلامتى و لذت تأثير زيادى دارد هيچ كس نمىتواند نقش مثبت ورزش را انكار بكند بسيار مهم است اين را داخل پرانتز عرض كنم كه واقعاً در زندگى شهرى هيچ كس نبايد از مسئله ورزش غفلت بكند اگر كسى يك موقعى زندگى روستايى دارد در زندگى روستايى انسان خود به خود بدنش ورزيده است و اين سلامتى تضمين است در جبهه و جنگ هم رزمنده اين چنين است صبحگاهى دارد به هر حال تمرينى دارد عملياتى دارد در غير اين شرايط در زندگى شهرى افراد و ورزش را نبايد حتى اگر در منزل خودشان ورزش بكنند چند دقيقهاى صبحها ده دقيقهاى بيست دقيقهاى به هر حال بايد بدن را به آن رسيد عضلات را قوى نگه داشت ورزش نبايد از آن غفلت بشود اما بايد مواظب باشيم كه به خطراتى كه ناشى از ورزش كردن است دچار نشويم خطرات نفسانى بدى دارد انسان بايد از آن جنبهها خودش را دور نگه دارد يعنى نرود بدنش را قوى كند عوض آن روحش ضعيف و آلوده و كثيف بشود اين جورى نشود ولى بايد به مسئله ورزش توجه كرد واقعاً يعنى مقدارى وقت انسان نياز دارد براى ورزش بگذارد حالا پرانتز بسته، يا مثلاً انسان مىبينيد چيزهايى برايش ضرر دارد براى سلامتى و حياتش مضر است از آنها پرهيز مىكند اين علاقه انسان را به خودش مىرساند نمونه ديگر تنفرى است كه انسان از مرگ دارد از مرگ انسان بدش مىآيد چون آن را پايان حيات مىبيند پايان لذات مىبيند پايان حركت خودش و هيجان خودش مىبيند و اول تنهايى است مرگ را اول تنهايى و بريدن از همه محبوبها و معشوقها مىبيند چيزهايى كه انسان يك عمر تهيه كرده مىخواهد از آن جدا بشود چيزهايى كه يك عمر به آنها دل بسته حالا مىخواهد از آنها جدا بشود مىترسد انسان از مرگ بدش مىآيد تنفر دارد شما بگوييد آقا ما اين تعريف را قبول نداريم بعضىها هستند كه خودكشى مىكنند و از مرگ هم لذت مىبرند خوششان مىآيد و از حيات هم راضى نيستند. چند مرتبه مثلاً دست مىزنند به خودكشى، خودكشى هم از نمونههاى علاقه انسان به خودش است چه كسى خودكشى مىكند كسى كه تحمل فشار روى خودش را ندارد به وسيله مرگ مىخواهد فشارى را از من خودش برطرف كند فشارى را از خودش برطرف كند مىگويد من خودم را مىكشم تا راحت بشوم يعنى باز به فكر راحتى خودش را مىكشد تحمل حيات را ندارد شرايط حيات طورى است كه او فكر مىكند كه در مرگ راحتى است در حالى كه ما جزو عقيده خودمان ما مسلمانها معتقديم كه خودكشى گناه كبيره است و اتفاقاً در روايات داريم كه اگر كسى خودش را بكشد براى هميشه گرفتار عذاب است كسى حق خودكشى ندارد در روايت از امام باقرعليه السلام داريم )المومن مؤمن يموت بكل ميتة به( هر مرگى مىميرد و به هر بلايى دچار مىشود مگر اين كه )الا انه يقتل نفسه( نفس خودش را نمىكشد خودكشى نمىكند مؤمن در مؤمن و مسلمان واقعى ما چيزى به نام خودكشى نداريم از مصاديق ديگر حب نفس اين است كه انسان خودش را به ديگران ترجيح مىدهد از مثالهاى كوچك شروع بكنيم يك جا غذا مىآورند انسان دوست دارد بيشترين غذا را بردارد بهترين جاى غذا را بردارد مرغ است بهترين جاى مرغ مال خودش باشد نوشيدنى مىآورند بيشترين و بهترين نوشيدنى مىخواهد مال خودش باشد خوراك مىآورند خوشمزهترين را مىخواهد خودش بردارد اگر يك جا نان تازه باشد و نان بيات او زودتر دستش را مىبرد به سمت نان تازه او خودش بخورد تا جاهاى ديگر، جاهاى راحت هست بعضىها ترجيح مىدهند آنجاها بنشينند كه راحتتر ات جاى راحت را براى خودشان مىخواهند در يك ماشين در يك مجلس در يك مسافرت هم همين طور دوست دارد خودش راحتتر باشد بعضى وقتها مىبيند كه بين اين كه كسى دمِ پنجره ماشين بنشيند يا آن طرف ماشين بنشيند دعوا است جوانها كوچكترها دعوا مىكنند كه من مىخواهم دمِ شيشه بنشينم بعضى از بزرگان هستند سنشان بزرگ است اما بچه هستند هنوز هم همين دعواها را دارند بزرگتر هستند زودتر مىدوند كه دم شيشه بنشينند اين علاقه به خودش دارد هنوز ترجيح مىدهد خودش را به ديگران، مىگويند در حيوانات امتحان كردند ببينيد كدامشان بيشتر محبت مىكند به ديگران ديدند ميمون اينجورى است بيشتر بچهاش را دوست دارد بيشتر دفاع مىكند امتحان كردند يك مادر با بچه، بچه را گذاشتند در يك محيطى، يواش يواش محيط را گرم كردند داغ كردند يك مقدار اول تحمل كرد بعد يواش يواش زير پايش داغ شد بعد ديد اصلاً چارهاى ندارد بچهاش را گذاشت زير پايش و روى بچهاش ايستاد كه پايش نسوزد حالا افراد اين چنين هستند اين مسئله ادامه دارد تا قيامت، قيامت هم مىكشد در قيامت افراد خودشان را ترجيح مىدهند )ولا تضروا وازرة وزر اخرى( هيچ كس بار ديگرى را تحمل نمىكند قيامت يعنى پدر كه اين همه زحمت كشيده براى فرزندش التماس مىكند به بچهاش كه يك ذره از گناهان مرا تحمل كن يك ذره يك مقدارش را تحمل كن بار مرا قبول نمىكند فرزند مادر كه اين همه مهربان هست به بچه مادر الان ظهور مادر اينچنين هست كه گاهى اوقات خودش را به خطر مىاندازد كه مثلاً بچهاش بماند ولى همين مادر قيامت حاضر نيست بار بكشد بچه مىگويد مادر من گرفتارم هيچ كس بار ديگرى را نمىكشد. همه خودشان، حتى صحبت از بهشت هم كه هست افراد بهشت را براى خودشان مىخواهند درجاتش را شرابش را، قصرش را، همسرش را، موسيقىاش را چه و چه و چه براى خودشان مىخواهند حتى اگر عبادت هم مىكنند يا مثلاً كارى انجام مىدهند مىگويد من خودم برسم به آن يعنى مىبينى باز انسان دست از خودش برنمىدارد از نفس دست برنمىدارد كه يك موقع خودش را منها بكند اگر سراغ ابديت هم مىرود سراغ آخرت خوب هم مىرود باز آخرت را براى خودش مىخواهد اين هم يك بحث هست كه انسان خودش را بر ديگران ترجيح مىدهد موقعى كه به خطر بيفتد منافع تقابل پيدا كنند با هم انسان طرف خودش را مىگيرد يا چيزهايى كه به خودش بستگى دارد يك موقع مسئله منافع خودش نيست منافع كسى است كه به او نزديك است مثلاً مادر پدر هميشه از بچه خودشان طرفدارى مىكنند كم پيش مىآيد كه به بچهشان بگويند كه يا به طرف مقابل بگويند كه بچه ما اشتباه كرد مثلاً بچه خودش را تنبيه كنند مادر و پدر كمتر عيب بچه خودش را مىبيند معمولاً بچه در نظر پدر و مادر بىتقصير است مىداند بچه مقصر بوده بىادبى كرده كار خلاف اخلاق انجام داده اما به بچهاش تذكر نمىدهد خيلى هم بد است اين صفت، اشتباه كردى نبايد اين كار را مىكردى پا روى حق نگذارد بگويد مثلاً بچه من اين كار را كرده حق با بچه شما بوده اين اشتباه كرده، خودش را باز اين جا بچه من اين باز برمىگردد به من، باز از مصاديق حب به نفس خودخواهى و علاقه به خود اين خودخواهى كه مىگويم فقط جنبه منفى آن نيست جنبه مثبت آن هم است انسان اصلاً ذاتاً خود دوست آفريده شده خداوند آفريده او را اين است كه اگر رنجى را هم تحمل مىكند سختى را تحمل مىكند باز براى اين است كه يك نفعى در آينده به خودش برسد به من برسد والا ان سختى را تحمل نمىكند مىگويد به هر حال عيب ندارد اين سختى را ما مىكشيم يك چيزى بعداً مىماسد به ما، گيرمان مىآيد، باز از مصاديق ديگر اگر بخواهيم ذكر كنيم اين است كه انسان به بچه خودش مىرسد بچه خودش را پرورش مىدهد مثلاً غذايش را زحمت مىكشد براى بچه خودش و تلاش مىكند اما باز از آن جهت كه بچه من هست و من خودم را در بچه خودم مىبينم او را ادامه خودم مىبينم اثر خودم مىبينم باز پاى خودم وسط است والا هر كسى براى بچه ديگران از اين زحمتها نمىكشد براى بچه خودش هست كه حاضر است اين تلاشها را بكند يا اگر محبت به ديگران بعضى وقتها البته هميشه نه در اخلاق اسلامى اينجورى نيست ولى خوب به هر حال پيش مىآيد خيلىها محبت به ديگران مىكنند اما اين محبتشان به طمع هست يعنى محبت مىكنند كه بعد يك استفادهاى ببرند اگر ادب به خرج مىدهند مؤدب هستند برخورد خوش مىكنند اينها براى اين است كه بعداً يك نفعى ببرند مىگويد الان ما خدمت مىكنيم بعداً مىتوانيم از او يك كمكهايى بگيريم اخلاق را رعايت مىكند كه بعد خودش سود ببرد ادب احترام به مقررات قوانين خيلى وقتها اينطورى هست قوانين را رعايت مىكنند براى اين كه خودشان هم سود ببرند از رعايت قوانين، ديگران هم حق آنها را رعايت كنند خيلى جاها كه انسان مىبيند جلويش كسى نيست اگر حقى را هم رعايت نكرد بعداً هم گير نمىافتد و به خودش هم چيزى درنمىآيد مىبنى رعايت نمىكند مثلاً يك جايى كه شلوغ هست نوبتى هست انسان يك جايى مىبيند اگر يكى بخواهد بگيرد جلوتر از او خوب عقب مىافتد مىگويد آقا نوبت را رعايت كن صف است عدالت پس كجا رفت خيلىها اينجور جاها آدمهاى اخلاقى مىشوند موقعى كه منافع خودشان به خطر مىافتد روضه بلد هستند بخوانند اسناد اخلاقى مىشوند حق شناس و حقوقدان مىشوند خوب بلد هستند بگويند خيلى ظريف اينها را از هم جدا مىكنند بعد يك موقعى خودشان كارشان دير بشود قرار باشد مثلاً از غير نوبت بروند بگيرند آنجا توجهى نمىكنند به اين مسئله مىبينند مىتوانند بگيرند، خارج از نوبت مىروند مىگيرند آنجا مثل زمانى كه خودش در صف اتس ديگر فكر نمىكند آن ظرافت اخلاقى را رعايت نمىكند كار خودش گير است اينجا، باز پاى خود وسط است اگر مثلاً به تو گفتند بيا ما حاضر هستيم نفر جلو به او گفت آقا چند تا نان مىخواهى من برايت بگيرم گفتى نه، هر كدام از اينها راضى نباشند لقمهاى كه مىبرم خانه خودم مىخورم و به زن و بچهام مىدهم و به پدر و مادرم مىدهم اين حرام است لقمهاى است كه از عدم رعايت حق ديگران با عدم رعايت حق ديگران تهيه شده مىدانى كه بيست نفر راضى نبودند من بگيرم حقوق بيست نفر پايمال شده كه من اين دو تا نان را گرفتم ولو پولش را هم دادم حرام است من آتش خانه نمىبرم نه خودم مىخورم و نه به زن و بچهام مىخورانم اگر به تو اينجورى گفتند آن موقعى كه خودت در صف هستى يا بيرون صف هستى يا اول يا آخر هستى فرقى نمىكند آنجا ديگر اخلاق را به معناى واقعى رعايت كردهاى نه اين كه نفع در نظر گرفته بشود حتى آنجايى هم كه اين را رعايت مىكنيم باز نفع بالاترى را در نظر مىگيريم مىگوييم در اين آتش است آن موقعى هم كه حقوق ديگران را رعايت مىكنيم مىگويى اگر من رعايت نكنم پدرم را بعداً درمىآورند اعتقاد دارم كه بعداً گير مىافتم اگر بعداً گير نيافتم نمىكنم مثل اين كه بعضىها جرم مرتكب نمىشوند نه اين كه مجرم نيستند ذاتاً روحاً علاقهاى به ظلم ندارند بلكه چون چماق بالاى سرشان هست مودب هستند و رعايت مىكنند، اگر بگويند آقا عبور از چراغ قرمز يا عبور از خط عابر پياده هيچ جريمهاى ندارد وضع ترافيك اينجورى مىشود مثل الان هست يا نه رد مىشوند مىروند همه اگر نگويند مثلاً پنج هزار تومان جريمه دارد مىروند به جايى برنمىخورد مىروند افسرى نباشد مىروند جريمهاى نباشد حالا من اين چند نمونه را مثال زدم براى اين كه بدانيم كه انسان چقدر به خودش علاقه دارد چقدر حب ذات دارد اين يك نكته، نتيجه چه شد از اين بحث نتيجه اين شد كه اگر انسان سعادت را مىخواهد براى اين است كه به خودش حب نفس دارد خودش را دوست دارد مىخواهد سعادت را براى كه مىخواهد سعادت را براى خودش مىخواهد اين هم يك نكته، خوب حالا شروع كنيم به بررسى اين كه آيا سعادت واقعاً با مفاهيمى از قبيل لذت، خوشى، موفقيت رسيدن به آرزوها يكى است يا يكى نيست فرق مىكند يا فرق نمىكند، سعادت هميشه با لذت ارتباط دارد و بدبختى و شقاوت با اندوه ارتباط دارد يعنى هر جا سعادت بود لذت هم هست و هر جا بدبختى و شقاوت بود رنج و غم و اندوه هم هست اما عكسش درست نيست، عكسش درست نيست يعنى چه يعنى هر چا لذت بود سعادت نيست يا هر جا رنج بود شقاوت نيست رابطهاش را در منطق مىگويند عموم و خصوص مطلق يعنى از اين طرف كه بروى درست است هر جا سعادت باشد لذت هست اما عكسش درست نيست يعنى هر جا لذت باشد سعادت و خوشبختى نيست هر جا شقاوت و بدبختى باشد غم و اندوه هم هست اما هر جا غم و اندوه و رنج بود شقاوت و بدبختى نيست من حالا مثالهايى عرض كنم تا اين نكته بيشتر روشن شود در مثال درباره لذت مىزنم و دو مثال درباره رنج و غم و اندوه در مورد رنجها ما رنجهايى داريم كه اين رنجها به نوبه خودشان مقدمه هستند براى لذت اگر رنجى مقدمه باشد براى لذت يك لذتى كه پايدار هست و ماندنىتر است دوام بيشترى دارد ما آيا از اين رنج فرار مىكنيم يا نه از اين رنج استقبال مىكنيم، استقبال مىكنيم ما اين رنج را به جان مىخريم تا به يك لذت ماندنىتر و طولانىتر برسيم مثلاً ما كار و تلاش مىكنيم درس مىخوانيم سخت هست رنج در آن هست شب بايد بيدار بمانى صبح بايد زود از خواب بلند شوى موقعى كه همه آزاد هستند تو محدودى بايد بنشينى درس بخوانى هر جايى نمىتوانى بروى هر كارى نمىتوانى بكنى ذهنت را بايد متمركز كنى به يك جا تنهايى درس خواندن و غم درس خواندن را بايد تحمل كنى اما اين رنج مقدمه است براى يك اسايش كه تو به وسيله اين درس بعداً مىتوانى يك آسايش براى خودت و خانوادهات تحصيل بكنى اينجا رنج است اما شقاوت و بدبختى نيست اين رنج را بشر دوست دارد تحصيل كردن كار كردن شما كار مىكنى يك مدت ولى اين كار كردن سختى هم دارد رنج در كار هم مىبرى اما شقاوت و بدبختى نيست براى اين كه از قبال اين كار بر اثر اين كار و زحمتى كه مىكشى يك خوشبختى يك خوشحالى يك لذت پايدارى را طلب مىكنى يا مثلاً واكسن مىزنى شما واكسن كه مىزنيد درد دارد دو سه روز هم دستت ممكن است باد بكند اما اين واكسن را مىزنى اين درد را تحمل مىكنى براى اين كه بعداً به سلامتى كه طولانىتر است به دوام صحت و لذت سلامتى خدشه وارد نشود اين يك نكته، مثال دوم پس يك سلسله از رنجها اين است كه مقدمه بود براى لذت بالاتر يك سلسله رنجها هم هست كه جلوگيرى مىكند از رنج بالاتر يعنى انسان بين دو تا رنج بايد يكى از آنها را انتخاب كند يك رنج موقع ضعيف و كم و يك رنج طولانى و زياد عين همان مثالهايى كه در بالا زدم در اين مثال هم صادق است مثلاً شما واكسن مىزنى واكسن رنج دارد درد دارد اما به خاطر اين كه به رنج فلج شدن دچار نشوى بايد اين را بزنى يا به رنج مردن واكسن كزاز مىزنى شما واكسن را بايد بزنى وقتى احتمال مىدهى ميكروب وارد بدن بشود بايد واكسن كزاز بزنى اين درد دارد مخصوصاً اين روزها دردش بيشتر است چون گران است هم درد خود واكسن را بايد تحمل كنى و هم درد ششصد تومان واكسن كزازى كه بايد بزنى دو تا درد هم دارد اتفاقاً بعد ولى براى اين است كه به درد بزرگتر دچار نشوى نميرى يا مثلاً فلج نشوى پس انسان رنجهايى را دارد و به سمتش مىرود براى اين كه يا از اين رنج و اندوه و سختى بتواند رنج بالاترى را دفع بكند و يا اين كه بتواند از اين رنج و اندوهى كه دارد مىكشد پايهگذارى كند مقدمهاى باشد براى رسيدن به يك لذتى، ما لذاتى هم داريم كه آنها اگر بودند به معنى اين نيست كه فرد خوشبخت هست يعنى لذاتى داريم كه موجب محروميت مىشوند از يك لذت بالاتر انسان بين اين دو تا لذت مىماند مىگويد كدامشان را انتخاب كنم لذت موقت و زودگذر را يا لذت دائمى و ماندنى، كدامشان را انتخاب كنم مثلاً شيرينى زياد مىخورد كسى كه شيرينى زياد مىخورد بدن اينجورى هست ديگر بدن تعادل بايد داشته باشد بعضىها چند سال مىبينى چربى خوب مىخورند شيرينى خوب مىخورند لذت مىبرند يك دفعه چربى خونشان مىزند بالا دكتر مىگويد ديگر حق ندارى شيرينى مصرف نكن تا آخر عمر يا تا چندين سال چربى خونت بالاست فلان چيزها را نخور حالا ديگر آقا گير مىافتد مىبيند كه همه دارند مىخورند او نبايد بخورد هر جا مىرود غذاى چرب غذاى خوشمزه، حالا چه كار كند اگر بخورد رو به مرگ مىرود يا مثلاً قند را رعايت نمىكند مواد قندى استفاده مىكند كورش مىكند داريم ديگر بيمارى قند كور مىكند يك موقعى مىبيند كه الان اينطورى هست بيمارى قند كه زياد مىشود پا را مىبرند يك موقع مىبينى پا را از مچ بريدند يك موقع پا را از زانو قطع مىكنند كه اين شخص بيمارى قند به قلب يا جاهاى ديگرش نزند خوب اين اگر رعايت مىكرد تعادل را از اول نبايد الان پايش قطع بشود سلامتى كه انسان هميشه بتواند بخورد شيرينى و چربى هميشه بتواند بخورد هميشه بتواند غذا بخورد اين است كه ما در خوردن افراط نكنيم رعايت بكنيم لذتهاى بالاتر را از دست مىدهيم اينطورى يك مقدار فشار مىآوريم الان حريصانه استفاده مىكنيم اما بعد محروم مىشويم پرخورى همين طور غذا خوشمزه است هى غذا مىخورى بعد مىبينى مشكل كليه پيدا كرد مشكل معده پيدا كرد انواع دردها گوشت زياد مىخورد نقرس مىگيرد نقرس به او مىگويند كه ديگر شما حق ندارى تا آخر عمر گوشت بخورى به هيچ وجه يا مثلاً گوشت قرمز ديگر نمىتوانى بخورى به خاطر افراطى هست كه كردى در خوردن گوشت زياده روى كردى لذتش از لذت ديگر باز مىدارد يا نگاه به نامحرم نگاه حرام اين هم از همين مقوله است من در بحث حلال و حرام مثال بزنم بهتر است مثال چهارم مثال چهارم لذتهايى هستند كه موجب رنج مىشوند مقدمه هستند براى رنج لذت انسان مىبرد اما بعدش رنج مىبرد مثلاً لذت مواد مخدر ممكن است لذت بيحالى، نعشگى، سبكى، بىدردى، اينها كه اول استفاده از مواد مخدر دست مىدهد به افراد آن حالت هپروتى كه به آنها دست مىدهد خيلى شاد و شنگول و منگ هستند خيلى لذت دارد براى آنها آن حالت عرفانى به قول معروف خيلى برايشان خوب است بعد متلاشى شدن زندگى، بدبخت شدن، تن به بسيارى از كارهاى زشت دادن در اثر اعتياد يعنى فشار به انسان مىآيد و انسان مجبور است خيلى فسادها بكند به خاطر اين كه مرادش را تهيه كند خلاصه بعد هم تازه اگر خوشبخت باشد و كارش به ترك بكشد بايد برود زجر ترك را هم تحمل كند اين لذت موقتى است كه درد دارد براى انسان افراط عدم رعايت عفت و پاكدامنى، عدم رعايت موازين شرعى و عقلى مثلاً در برابر برقرارى روابط جنسى در غرب آمدند گفتند كه جلوى غرايظ جنسى را آزاد بگذاريد كه هر كس هر جورى استفاده بكند در اسلام مىگويد نه انسان حق ندارد در امور جنسى افراط بكند دختر، پسر به حد بلوغ كه رسيدند نه بلوغ جنسى اين كافى نيست عقلشان هم يك ذره بالغ شد توانايى داشتند ازداوج كنند به طور طبيعى، نياز خودشان را برطرف كنند اما اگر كسى خواست از طريق غير طبيعى نياز خودشان را برطرف كند آن وقت آن بدبختىهايى كه دنياى غرب به آن دچار است به آن دچار مىشويم امنيت از بين مىرود اجتماع انواع اين بيمارىها اين بيمارى ايدز كه الان هزاران و دههزاران نفرشان را در كل اروپا دارد مىكشد هر روز بلايى كه الان آمده سرشان براى چى است براى اين است كه اينها افراط كردند يعنى لذتى هست كه بعدش طبعاتى مىآورد كه اينها هيچ كارى نمىتوانند بكنند چه زنش چه مردش افراط كردند الان نه زن مىتواند يك ارتباطى برقرار كند لذت ببرد نه مرد بايد بمانند و بسوزند تا بميرند هيچ كس هم نمىتواند طرفشان برود بيمارى سوزاك، سفليس و بيمارىهاى مختلف جنسى كه هست همين بيمارىهاى مقاربتى كه اين بيچارهها گرفتند به خاطر اين كه افراط مىكنند لذت را مىخواهند حد نمىگذارند روى لذت بعد آخرش به كجا ختم مىشود به آن ور نگاه، انسان نگاهش را كنترل نكند چشمش را كنترل نكند در نگاه به نامحرم انسان بىنهايت طلب است ديگر اينجورى نيست كه حد داشته باشد قبلاً بگود خوب ما ازدواج كرديم يك زن داريم بسمان است نه بعداً چشمش را كنترل كند نه انسان هيچ حدى ندارد هيچ لذتى از زيبايى هيچ موقع خسته نمىشود الان اين جلد كلام اللَّه مجيد زيباست اين جلد را انسان دوست دارد كه با اين طرح درش آوردند اما وقتى يك جلد ديگرى هم باشد مثل اين يكى آن هم زيباست خسته نمىشويد از زيبايى از مثلاً مزه خوردنىها ممكن است سير بشويد نتوانيد بخوريد ولى چند ساعت بعد مثلاً احتياج داريد كه باز هم لذت ببريد انسان در همه لذات و در همه كمالات بىنهايت طلب است حالا اگر چشمش را كنترل نكرد انسان هر وقت چشمش را كنترل نكرد چيزى را مىبينى و چون ديده بيند دل ياد مىكند هر آنچه ديده بيند دل كند ياد انسان مىخواهد اما اگر به تعدادى كه انسان مىبيند براى او فراهم است نه تمنا در انسان ايجاد مىشود ارضايى صورت نمىگيرد بعد افسردگى مىآورد حرص و جوش مىآورد زخم معده مىآورد زخم اثنىعشر مىآورد حرص مىخورد انسان چرا كه من نمىتوانم برسم به اينها براى همين مىگويند نگاهتان را كم كنيد نگاهتان را فرو ببريد در روايت داريم حضرت علىعليه السلام فرمود نگاه حسرت مىآورد چه بسيار نگاههايى كه حسرتهاى طولانى براى انسان مىآورد خوب انسان نگاه نكند حاصل نيست برايت كه فكر كنى اگر نگاه كنى به نامحرم خوشت آمد اين هميشه برايت فراهم است نه تو فقط نگاه مىكنى درت تنها و لذت ايجاد مىشود ولى ارضايى صورت نمىگيرد فقط ميل ايجاد مىشود اين ميل فشار مىآورد از درون به انسان بعد مىبينى آقا افسرده است غمگين است تعادل روحى ندارد نمىدانم مريضى گرفته از بس كه از درون دارد به او فشار مىآيد اما كسى كه نگاهش را مىاندازد و كنترل مىكند اين آرامش قلب دارد مىگويد بگذار نگاه كنم لذت ببرم خوب است اما لذت مىبرد ولى اندوه و درد فقدان او را اذيت خواهد كرد به صورت طولانى اين هم چهار مورد پس در اين چهار مورد ما نتيجه گرفتيم كه اگر سعادت هست لذت هست اما هر جا لذت بود سعادت و خوشبختى نيست مورد دوم هر جا شقاوت و بدبختى هست رنج و درد هست اما هر جا رنج و درد و بدبختى بود شقاوت و بدبختى نيست اين هم از نتيجه امشب جلسه بعد بحثمان را پيرامون لذات ادامه مىدهيم چند جلسه در مورد لذات تا بعد برسيم به آرزوها و خوشىها و چيزهاى ديگر انشاءاللَّه تا بعد ببينم آيا سعادت با اينها مساوى است يا نه و يا چه نسبتى دارد و بعد سعادت واقعى انسان در چى است.
والسلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته