جلسه 048 - آموزش دین
شماره جلسه
48
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 048 - آموزش دین

روانشناسی عاقل

يكى از آفت‏هاى عقل را امشب مى‏خوانيم و عرض كرديم هر وقت آفتى را از آفات عقل مى‏خوانيم در واقع بازده آن يكى از خصوصيات عاقل است و چون بحث مان، بحث روانشناسى عاقل است اگر چيزى را بعنوان آفت و ضد عقل عرض كرديم به معناى اين است كه عاقل به ضد اين صفت متصل است و شايد هم بحثمان مقدمه‏اى باشد براى جلسات بعد روايتى داريم از حضرت على‏عليه السلام پيرامون شخصيت عاقل كه اين روايت جنبه منفى دارد وآفت عقل و عاقل را بيان مى‏فرمايد: كه لم يعقل من ولع بالعب و استهر بالهو و طرب عاقل نيست كسى كه علاقه (توام با حرص) و شيفته بازى باشد و مشهور به لهو و شادى باشد كلمه لعب از لعاب مى‏آيد به معنانى آب دهان است و عرب‏ها معمولاً كسى را كه آب دهانش راه بيفتد از اين كلمه استفاده مى‏كنند وقتى كه آب دهان راه افتاد به هر حال بايد آن را پاك كرد و مطلق بازى را مى‏گويند لعب و در بعضى از اقوال گفته شده كه لعب سرگرمى‏است كه در مجراى صحيح قرار ندارد البته از بعضى جهات هم مى‏تواند مشغوليّتى باشد كه صحيح است (كه در آينده توضيح خواهم داد) لهو به معناى چيزى است كه انسان را از كارهاى مهم باز مى‏دارد در واقع مشغوليّتى است كه انسان را از هدف اصلى در كارش باز مى‏دارد يكى از آفت‏هاى لهو و لعب يعنى اين كه انسان بپردازد به كارهائى كه برايش فايده ندارد و بازى‏ها

و مشغله‏هائى كه سودى براى او ندارد و بيشتر اتلاف كننده عمر است و بازى كه مى‏گوئيم نه اين كه فقط جنبه بدنى داشته باشد و كارهائى كه انسان انجام ميدهد وقت هائى كه مى‏گذارد و حرفهائى كه ميزند و جلساتى كه شركت ميكند يك وقت است كه شخص مى‏نشيند با كسى يا كسانى چند ساعت صحبت مى‏كند اما اين 2 ساعت جز لهو و لعب چيز ديگرى نيست و عمر به باد دادن است يكى از اثرات پرداختن به لهو و لعب يعنى كه انسان در زندگيش جدى نباشد و اهل بازيگوشى باشد اين است كه توجه و ولع و شيفتگى به لهو و لعب تقويت كننده قوه خيال و واهمه است اما وقتى كه ما صحبت از لهو و لعب مى‏كنيم ضد آن جديت است اتفاقاً در كلام اميرالمومنين‏عليه السلام در نهج البلاغه لعب را در مقابل جديت آورده و عرض كرديم كه ما يك حركت داريم از دنيا به آخرت و آخرت را از بيان حضرت على‏عليه السلام ترجمه كرديم به ابديت و گفتيم كه قوانين حركت ما از دنيا به آخرت مثل قوانين حركت جنين است از رحم مادر به دنيا يعنى يك جنين بطور جدى در رحم مادر مى‏پردازد به تهيه استعدادهائى كه در دنيا لازم دارد البته جديت جنين جنبه اختيارى ندارد و به هدايت الهى و جبر طبيعى انجام مى‏شود و در رابطه با حركت انسان از دنيا به آخرت اينگونه نيست اما اگر اين جبر طبيعى بوسيله يك عوامل طبيعى ديگر مختل شود يعنى مكانيزم حركت جنين و شكل‏گيرى‏اش در رحم مادر مختل شود يعنى آن چيزى كه در دنيا نياز دارد جنين نتواند تهيه بكند در نتيجه ناقص متولد مى‏شود و وقتى كه اين ضعف را با خود به دنيا آورد تا مادامى‏كه در دنيا است اين را با خود خواهد داشت لذا يك زايمان طبيعى و يا يك دوران جنينى خوب و طبيعى دورانى است كه عاملى نيايد جنين را از تهيه استعداد و امكانات و اعضاء جوارحى كه براى زندگى در دنيا نياز دارد باز بدارد يعنى واقعاً بپردازد به تهيه آن استعداد و اين حركت حركت منحرفى نشود و در حركت از دنيا به آخرت هم‏اين طور است و داريم صحبت از ابديت مى‏كنيم و انسان زمانى دارد در اين دنيا و حركت به سمت ابديت دارد و مى‏بايست براى شرايط زيستى در آن حيات ابدى استعدادها را تهيه كند و قرآن در يك كلمه تعبير به قلب سليم كرده از آن استعدادها و حتى اين قلب سليم احتياج به شرح دارد كه يعنى چه؟ و مجموع چه اعتقاداتى و اعمالى قلب سليم را تشكيل مى‏دهند؟ يعنى قلب سليم ساخته يك سلسله اعتقادات حقه است و يك سلسله اعتقادات و اعمالى صالح و بطور كلى از آن به قلب سليم تعبير مى‏شود. ما فرصتى داريم بنام عمر و در اين عمر قسمتش كه خيلى شاخص و مهم است و به آن خيلى سفارش شده و تعيين كننده‏ترين قسمت عمر است جوانى است و اين را به مادادند و فرمودند كه از آن استفاده كنيد براى كسب استعدادهائى كه در حيات ابدى نياز داريد و حيات ابدى چيزى است كه خوراك و نياز انسان است و همه انسانها عاشق حيات ابدى هستند و چيزى ابديت انسان را سير نمى‏كند براى همين هرگز آرزوهاى انسان در دنيا تمام شدنى نيست چون دنيا محدود است و نمى‏تواند حس بى‏نهايت طبى و ابديت طبى انسان را ارضاء بكند و مبناى خلقت انسانها شيفتگى به سمت ابديت است و براى همين فرمود كه: خلقتم للبقاء لا الفناء شما خلق شديد براى بقاء و باقى ماندن نه براى فناء انك مخلوق لاخرة تو خلق شدى براى آخرت فلعمل لها پس براى همان هم (ابديت) عمل كن. همه انسانها دوست دارند كه از هر جهت به يك بى نهايت برسند و عاشق بى نهايت هستند و آيات زيادى در قرآن است كه مبناى خلقت و حركت همه انسانها را بسوى بى‏نهايت معرفى مى‏كند و همه انسانها چه خوب و چه بد اين را مى‏خواهند و بدها مصداق ابديت را اشتباه مى‏گيرند و مى‏خواهند در دنيا به آن بى‏نهايت برسند ولى خوبها مصداق را خوب شناختند و مى‏دانند كه به چه سمتى بايد بروند و چگونه عمل كنند. ما سروكارمان از زمانى كه متولد شديم مى‏بينيم كه يك مشت كارها و مشغله‏هائى است كه ما را از جديت مى‏اندازد يعنى ما يادمان مى‏رود كه انسانيم و حركتى به سمت ابديت داريم و هدفى از اين زندگى ما است و در اين دنيا براى كار بخصوص آفريده شده‏ايم و اگر انسان يك مقدار راجع به كارهايش فكر كند يا راجع به خودش و يا ديگران مى‏فهمد كه در اين دنيا بايد كار بخصوصى را انجام بدهد چون اولاً مى‏داند كه انسان و اشرف مخلوقات است و مى‏داند كه حيوان نيست و از حيوانات بالاتر است و ثانياً وقتى مى‏نشيند كارهايش را مقايسه مى‏كند با كارهاى حيوان مى‏بيند كه اگر هدف از خلقت او و از زندگى او و كارهائى كه در محدوده فعاليت‏هاى حيوان است باشد پس او فضيلتى ندارد اگر خوردن، خوابيدن، ازدواج، توليد مثل، مسكن، زيبايى، قدرت بدنى، رياست، حكومت و از اين چيزها باشد كه در حيوانات هم است ولى خيلى‏ها با پرداختن به همين كارها زندگيشان را توجيه مى‏كنند و خودشان را موفق مى‏بيند مثلاً اگر به يك قدرت بدنى برسند مى‏گويند خود است لااقل ما 30 سال عمر كرديم قدرت بدنى زيادى داريم و ورزشكار قوى شديم و اگر 40 سال از عمرمان گذشته لااقل 2 تا ميز را كه اشغال كرديم و رئيس يك سازمان يا اداره و يا شركتى هستيم و مى‏ارزد و 35 سال از عمرم گذشته مى‏بينم كه خوب پيشرفت كردم زن و بچه دارم يعنى گذران عمرش را با معيارهاى حيوانى مى‏سنجد و خودش را به همين قضيه راضى مى‏كند كه من اين هستم و به تعبير قرآن وقتى كه پير مى‏شوند به جاى اين كه توبه بكنند دائم ياد گذشته هايشان را مى‏كنند و خودشان را با گذشته سرگرم مى‏كنند و افتخار مى‏كنند كه مثلاً ما چه بوديم و جوانى يادش به خير و پاى صحبتش كه بنشينيم مى‏بينيم كه از افتخارات خودش و اقوامش و پدر و مادرش و... صحبت مى‏كند و اين است مرحله دنيا و مراحل زندگى دنيا را كه قرآن باز مى‏كند مى‏فرمايد: انما الحياة الدنيا لعب و لهو و زينه و تفاخر بينكم و تكاثر فى الاموال و الاولاد زندگى دنيا را 5 مرحله مى‏كند لهو و لعب، لهو يعنى بازى هائى كه با جديّت اصلاً سروكارى ندارد و انسان را از مسير اصلى‏اش دور مى‏كند و اصلاً انسان براى آن نيامده و سالهاى كودكى است لعب بازى‏هائى كه يك مقدار جنبه جدى دارد كه به قول معروف بعضى از آنها بازى‏هاى آموزشى هم شايد نام گرفته باشد و بازيهاى ديگر و به هر حال منجر به تهيه استعداد براى حيات ابدى نيست شايد يك بوئى از جديت داشته باشد و سر گرمى هم است اما منجر به تهيه حركت ابدى نمى‏شود و يك قسمتى از عمر بشر زينت است كه البته در سنين نوجوانى به زيبائى، مو، كيف و ساعت و... اهميّت مى‏دهند و از آن بى اهميتى در مى‏آيند و در خيلى افراد مى‏ماند مخصوصاً در خانمها به جنبه‏هاى زينت و آرايش و خودنمائى مى‏پردازند و در آقايان ماشين و موتور با كلاه - با كيف دستى - آرايش - ريش و سبيل - كت - عينك - و... خيلى چيزهاى ديگر كه جنبه زينتى دارد. يك مقدارش بعد از اين كه به اين حد رسيدند شروع به فخر فروشى نسبت به همديگر مى‏كنند فخر فروشى بر سرميز، سازمان تعداد بچه‏ها، مدرك تحصيلى، من دختر دارم آن ندارد، من پسر دارم آن ندارم، خانه من 120 متر است و خانه او 90 متر است، مثلاً ماشين من بنز است و ماشين او ژيان است، و... و تفاخرهاى ديگر بر سر اين مسائل عمر و وقت مى‏گذارد و انسان امتيازاتى را بدست بياورد و به خاطر آن هم فخر بفروشند. و در دوران نبى اكرم‏صلى الله عليه وآله يك عده پيرمرد نشسته بودند و بهم فخر مى‏فروختند كه آقا ما عده خانواده مان بيشتر بوده و قبيله مااين طور بوده كه كارشان به جائى رسيد كه بفهمد در قبيله شان كدام يك عده‏اشان بيشتر بوده مى‏روند قبرشان را مى‏شمرند و مى‏گويند اينقدر ما مرده بيشتر داريم و به مرده‏هايشان هم افتخار مى‏كردند الهكم التكاثر حتى زرتم المقابر تا اين كه شما رفتيد زيارت قبرها و قبرهايتان را شمرديد و اين مراحلى كه قرآن عرض مى‏كند هيچ كدام جديت سازگارى ندارد و اگر انسان از اول و بخصوص جوانى دقت بكند و نفهمد كه چه كسى است و در كجاست؟ و براى چه متولد شده اين تا آخر عمر بازى دارد براى خودش و سرش را گرم مى‏كند و از جديّت مى‏افتد و جدى كسى است كه بداند رحم اللَّه عمرا علم من اين و فى اين و الى اين خدا رحمت كند كسى را كه بداند از كجا آمده و در كجاست است و به كجا مى‏رود و جدى كسى است كه اين 3 مرحله مد نظرش است در هر شانى كه مى‏كند اين 3 مرحله مد نظرش است لعب يك جنبه مثبتش همين است كه لعب همه مجبورند باشند يعنى هيچ كس اين مراحل زندگى دنيا را (انما الحيوة؟؟؟) رد نمى‏كنند و جنبه منفى هم اينها دارند و بلكه جنبه مثبت هم دارند يعنى خداوند نمى‏خواهد كه بچه بازى نكند بلكه بچه را طورى آفريده كه بازى بكند و نوجوان اين كارها را بكند به خودش برسد و زينت هم داشته باشد و اما يك مسئله است و آن اين است كه آدم جدى كسى است كه از همه اين مراحل خوب و درست استفاده مى‏كندو در جهتى استفاده مى‏كند كه منجر به تهيه استعداد براى حيات ابدى خودش باشد مثلاً ازدواج يكى از مصداقهاى لعب است يعنى يكى است ازدواج مى‏كند و يكى هم است كه با ازدواج سرخودش را گرم مى‏كند و يكى هم است كه ازدواج مى‏كند براى اين كه به ابديتش برسد براى همين ما ازدواج را بصورت مطلق خوب نمى‏دانيم مى‏فرمايد كه هر كس ازدواج كند نصف دينش را حفظ كرده و از آن طرف على‏عليه السلام مى‏فرمايد كه: بعضى‏ها كه ازدواج مى‏كنند به خاطر ازدواجشان جهنمى مى‏شوند زيرا نمى‏توانند ديدگاه درستى به ازدواج و همسر و وظيفه همسرى و پدرى داشته باشند لذا درآن مرحله به آلودگى و گناه دچار مى‏شوند شخص جدى دلش راهيچ چيز نمى‏برد كه يادش برود كى است وچى است و به كجا مى‏رود شخص جدى هر مشغله‏اى كه دارد هيچ كدامشان منجر به اين نمى‏شود كه مرگ دارد و يادش برود كه دنيا مزرعه آخرت است اين شخص جدى است و بعضى‏ها زمان مجرديشان جدى هستند اما با ازدواج يكدفعه طوفان مى‏آيد و تمام جديت اينها را مى‏برد و مشغول بازى مى‏شوند يعنى تكاثرها، تفاخرها، زينت‏ها، از شروع زندگيشان شروع مى‏شود و در اين خط مى‏افتند شخص جدى هر مشغله‏اى كه داشته باشد يادش نمى‏رود كه من بايد يك روح سالم داشته باشم و بايد يك قلب سليم تهيه كنم و دچار خود فراموشى نمى‏شود و متوجه است كه اين حركت را دارد و بايد تهيه بكند اگر كسب است بايد دقت بكند در مرحله كسبش منجر به آلودگى نشود على‏عليه السلام مى‏فرمايد: چه بسا شخص به خاطر يك گناه صد سال معذّب باشد مثل يك جنين كه چه بسا به خاطر غفلت چند ثانيه دچار بيمارى شود كه وقتى متولد مى‏شود چند سال طول مى‏كشد كه مداوا شود و شايد هم اصلاً مداوا نشود حالا ببينيم كه روح انسان چگونه است كسى كه اخلاق گناه آلود دارد يعنى خلقش يكسره گناه مى‏زايد يعنى عصبى است و يا پر حرف است و پر حرفى محال است كه منجر به گناه نشود و يا هرزگى چشم و يا دهان دارد يا دچار سوء ظن و نمى‏تواند خوش بين باشد و بد تفسير و تحليل مى‏كند و ببينيد كه اين خلق چقدر براى انسان دردسر ايجاد مى‏كند و شخص جدى حواسش به همه اين آفت‏ها هست و ساده از كنارش رد نمى‏شود بلكه دشمن عيب‏هاى خودش است واين طور نيست كه بداند عيبى دارد و تصميم به بر طرف كردنش را نداشته باشد البته درست است كه برطرف كردن بعضى از عيب‏ها مدت‏ها طول مى‏كشد و انسان هم با او است و به هر حال بايد تحمل كند و مبارزه كند اما شخص جدى نمى‏خواهم بگويم معصوم است بلكه دشمن گناه است و اينطور نيست كه ما يك خلقى داشته باشيم حالا هر خلقى باشد و به هيچ جا برنخورد و بعضى‏ها با افتخار از خلق هايشان ياد مى‏كنند و م يگويند من خلقم اين است ديگر و عادتم است آيا مى‏دانى يعنى چه؟ يعنى اين كه روح من اين شكل را گرفته و اين وقتى كه متولد به آن سمت بشود آنجا دار پاكى است و خانه سلامتى است وقتى كه تو مريض متولد بشوى مى‏بينى كه چه دردسرى درست خواهى كرد خلق و عادتت است كه باشد مبارزه كن و بگذار كنار براى همين شخص جدى چون جدى است زود مى‏تواند يعنى مى‏فهمد كه اگر اين با او بماند يعنى چه؟ و مى‏فهمد با اين خلق بودن و گناه كردن يعنى چه؟ و زود مى‏تواند از روحش جدا كند و ازگناهان زود مى‏تواند فرار بكند مثل مار كه زيباست و باطنش زهر آلود است و شخص جدى باطنش را خوب مى‏بيند و مى‏فهمد كه اين آتشش پنهان و ذوقش آشكار - دود آن پيدا شود پايان كار، لذا زود گول نمى‏خورد و مانند پرنده‏اى كه نادان است و در دام مى‏افتد نيست و زيبائيها و لذت ها كه اين مثلاً لذت دارد و صفا دارد و در آن شهرت است و خيلى كيف و حض است اينها او را گول نمى‏زند خب باشد به شما ربطى ندارد و شخص جدى حواسش به اين قضيه است لذا هميشه سعى مى‏كند كه در هر حالت تعادل باشد در رابطه با خدا و آخرت- لذا عيبش را قلع و قمع مى‏كند و ثانياً در وجودش بدنبال عيب هم است و از ديگران هم استفاده مى‏كند براى كشف عيب‏هاى خودش و بعد شروع به قلع و قمع مى‏كند ما سرخودمان را كه نمى‏توانيم كلاه بگذاريم و حالا ديگران هم آمدند و عيب‏هاى ما را گفتند و ما هم توجيه كرديم اما اصل قضيه كه تغييرى نكرده بلكه اگر اصل قضيه بماند دست انسان مى‏دهد و هيچ كس هم نفهمد كه ما اين عيب راداريم ولى خرج دارد و خرج آن از آخرت پرداخت مى‏شود براى نگهداشتن آن آدم عاقل و جدى حاضر نيست كه از آخرت و ابديتش خرج كند و اگر كسى هم نفهمد و يا تذكر ندهد خودش دشمن اين خلق است چون مى‏داند كه اين درست نيست پس لازمه جديت اين است كه اول نسبت به آفاق روحى و آلودگى‏ها و گناهان شناخت داشته باشد يكى از چيزهائى كه انسان را از جديت باز مى‏دارد و باعث مى‏شود كه انسان نفهمد و مريض باشد اين است كه انسان سلامت و بيمارى‏ها را نشناسد و انسانى كه سلامت و مرز بيمارى و سلامت را شناخت چه بسا بيماريهائى را مى‏پذيرد به اسم سلامت و امتياز و به آن هم افتخار مى‏كند اين است كه الجهل يفسد المعاد نادانى معاد انسان را تباه مى‏كند الجهل اصل كل شر نادانى ريشه هر شرّى است الجهل معدن الشر نادانى معدن شرّ است و اين است كه حضرت فرمود طلب العلم فريضة على كل مسلم و آن علم يعنى علم انسان و به مسائل معنوى و روحى خودش و آنها تقسيم كرد به احكام اخلاق و اعتقادات اين است كه واجب است هر كس برود ياد بگيرد و اين است كه امام صادق‏عليه السلام فرمودند اگر جوانى از جوانان اهل شيعه را ببينم كه تحصيل علم دين نمى‏كند و نمى‏رود دينش را ياد بگيرد او را ادب خواهم كرد. حضرت كاظم مى‏فرمايد: لو اوتيت بشاب من شبان شيعه لا يتفقه فى الدين لا يبفقه لضربته ضربتاً بالصيف با شميشير او را خواهم زد اين به خاطر علاقه‏اش است به يك جوان شيعه چون نمى‏خواهد يك جوان شيعه بدبخت و بدعاقبت بشود و حضرت جوان شيعه را بطور دقيق نگاه مى‏كند او او را فقط دنيايش را نگاه نمى‏كند بلكه به بلنداى ابديت نگاه مى‏كند و براى همين مى‏گويد تبيه‏اش مى‏كنم مثل يك پدرى كه آينده بچه‏اش را مى‏بيند كه اگر درس نخواند او را وادار به درس خواندن مى‏كند و اگر با دوست نابابى ارتباط برقرار كند او را تنبيه خواهد كرد و بچه ولو هم اگر نفهمد كه پدر چرا اين كار را مى‏كند و دشمنى‏اش را از ناحيه پدر بينيد اما پدر اين كار را خواهد كرد حتى ممكن است كه بچه از دست پدر و مادر دلخور شود اما پدر و مادر دلخورى بچه را به جان شيرين مى‏خرند اما مخالفت خودشان را هم نشان مى‏دهند و تربيت خودشان را هم اعمال مى‏كنند وقتى كه كسى نفهميد دين و مسائل معنوى يعنى چه؟ و آفت روحى و گناه يعنى چه؟ سلامتى و نشاط روح يعنى چه؟ لذا آلوده مى‏شود و مسائل روحى‏اين طور نيست كه براى انسان درد بياورد بلكه مانند بعضى از بيمارى جسمى مى‏ماند كه خبر نمى‏كند مثلاً دندان شخص شروع به فاسد شدن مى‏كند و وقتى مى‏فهمد كه دندان شروع به درد گرفتن مى‏كند آن موقع است كه بايد از بين برود و هيچ كار ديگرى هم نمى‏توانى بكنى و يا مثلاً كليه آن زمان كه شروع به درد گرفتن مى‏كرد انسان متوجه مى‏شد اما انسان زمانى متوجه مى‏شود كه بايد كليه را عوض كند و بيماريهاى روحى اينگونه است كه خبر نمى‏كند و خيلى‏ها در جوانى در خانواده‏ها در محيطهائى كه رذيلت بصورت يك اخلاق ممتاز شمرده مى‏شود شخص ديگر دردش نمى‏آيد و آنجا كه خوش لباس بودن و قيافه گرفتن - پزدادن و خود آرائى براى همديگر افتخار شمرده مى‏شود كسى اين را عيب نمى‏داند لذا فقط عمر را تلف مى‏كنند و حرص در مال و تكاثر - فخر فروشى اينها وقتى اخلاق نيك است كسى ديگر ناراحت نمى‏شود از اين صفت و كسى موفق‏تر است كه بدتر است لذا شخص از اين قضيه دردش نمى‏آيد چون با ضد شناختى ندارد واحساس ناراحتى نمى‏كند اين است كه ضرورت دارد كه هر كس وقت بگذارد براى آموزش دينش و دين‏شناسى وخيلى‏ها كتاب‏هاى دينى و حديث را مى‏بينند و اصلاً متوجه نيستند كه 14 معصوم براى چه آمدند و چه نقشى در زندگى ما دارند واصلاً سالها فكرش را هم نمى‏كندو اين كه الان به اسم امام زمان عج زنده است و غايب است به ما چه ربطى دارد و در زندگى ما چه تاثيرى دارد و ما در مقابل او چه وظيفه‏اى داريم و او اصلاً چرا 1400 سال بايد حرص و جوش بخورد ولى غايب باشد و اين چه ربطى به ما دارد و اين قرآنى كه آمد و اين كتابهائى كه نوشته شد و اين حوزه‏هاى علميه و آن علمائى كه شهيد شدند چه ربطى به ما دارند هيچ فكر اينها را نمى‏كنند بلكه سرشان را پائين مى‏اندازند و زندگى شان را مى‏كنند و جامعه‏اين طور به انسان تلقين مى‏كند كه درس بخوانند دانشگاه بروند و اين فن و آن فن را بياموزند و آخرش هم معلوم نيست كه به كجا ختم شود و بعد هم همه خودشان از موفق‏تر مى‏دانند و تنها چيزى كه به فكرش نمى‏آيد ايناست كه ما انسانيم و يك روح داريم وبراى هدف ويژه‏اى خلق شديم واين روح را بايد به گونه خاصى تربيت كرد و به گونه خاصى بايد زندگى كرد و هيچ كس متاسفانه به فكر اين نيست و در جامعه چيز ديگرى غير از اين را نمى‏بينيم و مدرسه مى‏رويم و دانشگاه و كلاس و ادارات و... مى‏رويم چيزى ديگرى غير از اين به انسان تلقين نمى‏شود و تذكرى نيست كه انسان آدم است و براى هدف ويژه‏اى خلق شد و خيلى از ما كه مى‏دانيم خودمان را به نفهمى مى‏زنيم و عملاً مى‏گوئيم به هر حال هر بلائى كه سر همه بياورند بر سر ما هم مى‏آورند ويا خيالات مى‏كنيم و به ديگران اصلاً نمى‏گوييم چون اول در حق خودمان خيانت كرديم و خودمان را به فراموشى سپرديم و يادمان رفته كه ما انسانيم ويك ابديتى داريم و تمام پيامهاى قرآن را به زور از ياد خودمان برديم و در جو جامعه و محيط كار از يادمان مى‏بريم و يك تغافل و تجاهل وحشتناك داريم و خودمان را با كاز با زن با بچه با تلويزيون و... مشغول مى‏كنيم كه متوجه نشويم و هر وقت هم بخواهند به ما تذكر بدهند ناراحت مى‏شويم چون با تذكر مى‏خواهند با خودمان روبرو كنند و ما هم خودى را نساختيم و تذكر يعنى آينه گذاشتن جلوى شخص وقتى هم كه آينه در مقابل ما گذاشتند ما مقايسه مى‏كنيم و وحشت ما را برمى‏دارد و فرار مى‏كنيم و پناه به يك سرى تغافل و تجاهل مى‏بريم كه يك وقت متوجه نشويم كه چه كسى هستيم بقدرى اين مسئله شيوع دارد كه ما در قبرستان هم كه مى‏رويم همين طور هستيم يعنى با پر حرفى با چونه با شوخى با اين كه سر قبر هستيم اما باز يادمان مى‏رود كه يك روزى به اين زير خواهيم رفت و حالا دير يا زود بالاخره به اينها ملّحق خواهيم شد و بهترين جا كه محل عبرت است و فرمودند كه بهترين دوا براى بيماريهاى روحى است قبرستان و ياد مرگ. و ما متاسفانه آنجا را تبديل به تفريح گاه مى‏كنيم و آنجا هم جدى نيستيم و حتى تبديل به يك عامل فراموشى مى‏شويم و آنجا ديگر شما چه انتظارى از دانشگاه، كلاس درس، محيط كار و منزل داريد آنجائى كه قطعاً تذكرى نيست روابط اجتماعى طورى تنظيم شده كه مرگ هيچ كس را تكان ندهد و صاحب مرده بجاى اين كه يادش بماند من تا ديشب پهلوى اين بودم و ممكن بود اين بلا سر من مى‏آمد و يكهفته و يا 40 روز اشتغال غير مرده را دارد و براى اين كه ظاهرى را حفظ كند گريه مى‏كند و آن هم رسم است و يا در تشييع جنازه‏ها آنقدر عوامل وهمى و خيالى تاثير مى‏گذارند كه اصل قضيه فراموش مى‏شود و آنقدر آداب و رسوم خودساخته زياد است و انسان مجبور است كه به اينها توجه كند و يادش مى‏رود كه حواسش باشد و مرده را ببيند كه رفت و تمام شد واين شترى است كه بر در خانه تو هم خوابيده و سراغ تو هم خواهد آمد اما روز از نو و روزى از نو و باز دنبال كار و فراموشى و خودفراموشى است و مى‏خواهم عرض كنم كه اصل زندگى دنيا از آغازش تا انتهايش براى كسى كه نفهمد و نفهم باشد همه‏اش بازيچه است و اين خودمان هستيم كه بايد به فكر خودمان باشيم و حواسمان جمع باشد كه چه كسى هستيم و فراموش نكنيم و رفاقت‏ها- ارتباطات - شغل‏ها - رشته‏ها و چيزهائى را انتخاب نكنيم كه يكدفعه مانند طوفان بيايد و همه چيزها را زيرورو كند واگر اين در وجود ما جا گرفت ما هر ارتباطى كه برقرار كنيم اصل قضيه فراموشمان نمى‏شود مثلاً اگر پشت ميز و يا دركلاس و يا در صندلى تدريس نشسته‏اى و در هر حال كه باشى خودت را در صراط ببينى و چند نوع مستى را شمردند كه مواظب اين مستى‏ها باشيد كه به سراغتان نيايند يكى از مستى‏ها سكروالشباب مستى جوانى است و شخص دچار مسغله‏هائى كه غالباً به آن مى‏پردازند و لهو و لعب هائى كه آفت دوران جوانى است كه بايد پايه ساز يك زندگى ابدى باشد مى‏شود براى همين در روايت داريم كه خدا جوانى را كه جوانى نكند دوست دارد خير سبابكم من تشبه بكهولكم - بهترين جوانان شما كسى است كه خودش را شبيه به پيران كند. نه انيكه مثلاً موهايش را شانه نكند و يا سرش را تاس كند و عطر استفاده نكند و لباس خوب نپوشد و ازدواج نكند تفريح نداشته باشد و يا آنچه كه اقتضاى جوانى است را نداشته باشد بلكه همه اينها را دارد اما حواسش هم است كه در دوران جوانى به باطل و غفلت گرايش پيدا نكند جوان است اما آماده مرگ است و حتى يكى از حربه هائى كه شيطان استفاده مى‏كند اين است كه در جلوى ديدگاه فرد مرگ را به تاخير مى‏اندازد و شخص در روز اصلاً احساس نمى‏كند كه ممكن است امروز روز آخر باشد و اين يك خيال باطل است و هيچ كس تضمين نكرده كه ما فردا زنده باشيم و هر چقدر سن شخص بالاتر مى‏رود از آن طرف هم 20سال ديگر جاى را حفظ كرده و سن او كش مى‏آيد. نقل است كه هارون الرشيد (لعنه اللَّه) هوس كرده بود كه يك نفر را ببيند و آن يك نفر خودش پيغمبرصلى الله عليه وآله را ديده باشد و هارون الرشيد زمان امام هفتم است و خيلى هم فاصله دارد با زمان پيامبرصلى الله عليه وآله خلاصه مى‏گردند و يك نفر را پيدا مى‏كنند و يك پيرمردى كه در حال مردن است و ابروانش را به پيشانى‏اش بستند كه جلوى چشمانش را نگيرد و لاى پنبه او را پيچيدند و در سبد مى‏گذارند و بر مى‏دارند او را مى‏آورند كه اين پيغمبر را با خودش ديده باشد و يا يك چيزى از پيغمبر شنيده باشد و گفت اى پيرمرد تو خودت پيغمبر را ديدى و پيرمرد پاسخ داد بله من ديدم و گفت كى ديدى؟ پيرمرد گفت من بچه بودم و پدرم دستم را گرفت و برد پيش پيغمبر و او گفت آيا پيغمبر هم چيزى فرمود؟ پيرمرد گفت بله حضرت فرمود و گفت چه فرمود؟ پيرمرد گفت پيامبر فرمود يشب من ادم و تشب معه خصلتان الحرص و طول الامل بنى آدم پير مى‏شود و دو صفت در آن جوان مى‏شود يكى حرص و يكى هم آرزوى زياد. چون بى نهايت طلب است نه اين كه بگوييم اشتباه است بكله درست هم است ولى آدم وقتى كه مصداق را گم كرد به گناه مى‏آفتد و اصلاً خدا انسان را آفريده براى بى‏نهايت‏طلبى و هيچ انسانى را شما پيدا نمى‏كنيد كه بى نهايت طلب نباشد و بايد هم اين چنين باشد اما موضوع بر سر مصداق است و وقتى كه مصداق گم شد شخص به گناه مى‏افتد فكر مى‏كند كه بايد در دنيا به آن برسد و هر چقدر كه پير مى‏شود آرزو و حرصش هم بيشتر مى‏شود و هارون الرشيد تشكر كرد و يك كيسه طلا تقديم پيرمرد كرد و پيرمرد هم مى‏رود به كاخ و مى‏گويد من با هارون كار دارم و آنها مى‏گويند نمى‏شود و بايست قبلاً وقت مى‏گرفتى و پيرمرد اصرار مى‏كند كه من بايد بروم و بالاخره به نزد هارون مى‏رود و مى‏گويد اين كيسه طلا كه به من دادى براى امسال من است و يا براى سالهاى بعد هم است و يا سال بعد هم من مى‏دهى هارون مى‏خندد و مى‏گويد صدق الرسول اللَّه راست گفت پيغمبر كه انسان هر چقدر پير مى‏شود حرض و آرزويش هم بيشتر مى‏شود و اين پيرمرد با اين وضعى كه دارد انتظار دارد سالهاى آينده هم زنده باشد و اين يك واقعيت است و ما هميشه براى آن طرف يك مقدار جاى باز گذاشته‏ايم براى زندگيمان و اين يكى از خطرناك‏ترين آفتهاى انسان است كه هم توبه را به تاخير مى‏اندازد يعنى ما يادمان مى‏رود كه توبه كنيم و استغفار را به عقب مى‏اندازد و جبران و اصلاح را به عقب مى‏اندازد و اين خيلى آفت بزرگى است پس يكى از خصوصيات عاقل اين است كه عاقل جدى است و از لهو و لعب و طرب و بازى بدور است. على‏عليه السلام فرمودند العاقل من لا يضيع له نفسا فى ما لا ينفعه عاقل كسى است كه نفسى يا (نفسى) از او تلف نمى‏شود در آنچه كه به او سود نمى‏رساند. منظور از سود سود آخرت است يعنى نه اين كه سود دنيائى نباشد چون عاقل دنيا كه پايه‏اش است گذاشته براى آخرتش لذا عاقل اگر به فكر سود مادى هم است وقتش را در واقع صرف آخرت مى‏كند نه اين كه عاقل كار نمى‏كند و يا پولدار نيست و تلاش هم براى ثروت نمى‏كند نه بلكه عاقل تلاش مى‏كند براى ثروت و از اين ثروت براى آخرتش هم استفاده مى‏كند و يا براى بالا بردن سطح تحصيلاتش و از اين تحصيلات اسلحه‏اى مى‏سازد براى حفاظت از دينش و احراز آخرتش. قرآن اينگونه مى‏فرمايد كه: يا ايها الذين امنوا اذا نودى للصلاة من يوم الجمعه فاسمعو الى ذكر اللَّه و ذروالبيع ذلكم خير لكم ان كنتم تعلمون. وقتى كه نداى روز نماز جمعه داده مى‏شود بسوى ذكر خدا بشتابيد و كار و كسب را رها كنيد اين براى شما خيلى بهتر است و پر سودتر است اگر بدانيد.

فاذا قضيت الصلوة فانتسروا فى الارض و ابتغوا من فضل اللَّه. وقتى كه نماز تمام شد پخش شويد روى زمين و از خدا فضل بخواهيد يعنى خداوند در روز جمعه هم كار را تعطيل نمى‏داند و مى‏گويد نماز جمعه كه تمام شد بساطت را پهن كن و كسب كن و در آمد داشته باش و عاقل كسى نيست كه كارى با دنيا نداشته باشد و اصلاً عاقل بدون دنيا نمى‏تواند آخرتش را حفظ كند كه اصلاً كاد الفقر ان يكون كفراً. فقر نزديك است كه به كفر بكشد انسان را من لا معاش له لا معاد له. عاقل‏اين طور نيست كه براى كارهاى دنيايى تلاش نمى‏كند بلكه تلاش هم مى‏كند و اولاً به خاطر اينها گناه نمى‏كند و ثانياً از اينها براى استفاده آخرتى بهره مى‏برد و اين كه مى‏گويند وقتت را براى آخرتت بگذار نه اين كه براى دنيايت وقت نگذار بلكه بايد دنيايت را براى آخرتت تنظيم كن و هر چقدر وقت براى دنيا بگذارى در واقع براى آخرتت گذاشته‏اى و اينجاست كه لعب معناى مثبت پيدا مى‏كند يعنى همان مسافرت و همان خنده و شوخى همان با زن و بچه بودن اما همه آنها جهت دارد يعنى بازى كه منجر به آخرت خوبى خواهد شد و اين بحث لهو و لعب تا چند جلسه ادامه خواهد داشت .

والحمدللَّه رب العالمين و صلى اللَّه على محمد و اله الطاهرين.