جلسه 043 - آموزش دین
شماره جلسه
43
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 043 - آموزش دین

جبر و اختیار

1- ارتباط جبر و اختيار با عدل الهى .

2- جبر و مسئوليت انسان در دنيا.

3- جبر و جزا و پاداش انسان در آخرت.

4- شيعه و اعتقاد به اصل عدل الهى.

5- عدم اعتقاد قلبى به اصول دين و دورى ما از خداوند تعالى.

6- كمال انسان در گرو اعتقادات اوست.

7- كمال انسان در تشبه او به خداوند تعالى.

8- نظريه معتقدين به جبر و اختيار.

9- تبعات اعتقاد به جبر در طول تاريخ از بعد سياسى.

10- تاويل و توجيه آياتى كه در آن خواست اله نسبت به بندگان را مطرح مى‏كند.

11- ركود عقل و پرورش روحيه سست عنصرى در نتيجه؟؟؟ نادرست قضا و قدر.

12- رواج جبرگرايى توسط دشمنان اسلام .

13- مسئله اختيار انسان و علم الهى.

14- شك و ترديد- انتظار رعايت حقوق خود از ديگران تنبيه و تشويق مقاومت در مقابل اميال احساس لذت از انجام امور اختيارى - پشيمانى - تعليم و تعلم از دلايل فطرى بودن اختيار بشر.

15- آيات موجود در ارتباط با اختيار بشر.

16- عدم نگرش صحيح به مسئله جبر و اختيار و محروميت از مواهب و نعمات الهى در دنيا.

17- نگارش صحيح به مسئله جبر و اختيار و عمل صحيح به تبع آن.

18- ارتباط جبر و اختيار در توحيد

19- با قبول داشتن اختيار هيچ شبهه‏اى واقعى نيست.

بحث جبر و اختيار يعنى اين كه آيا انسان در زندگى مجبور است اعمالى را انجام بدهد؟ يا اين كه مختار مى‏باشد و مجبور نيست؟ مختار هست كه هر كارى را بخواهد بكند و بحث قضاوقدر الهى يا همين بحثى كه در لسان عامه مردم به بحث قسمت معروف است مى‏گويند فلان چيز قسمت است خداوند قسمت كرده اين جورى اين بحث پيوند زيادى با بحث عدل الهى دارد چرا؟ چون اگر قائل بشويم به اين كه انسان مجبور است كارهايى را انجام بدهد كه دست خودش نيست؟ و از قبل برايش معين شده است سرنوشت است يعنى در آغاز نوشته شده كه اين شخص اينگونه عمل بكند و اينگونه زندگى بكند مساله مسئوليت انسان و جزا و پاداش انسان زير سوال مى‏رود يعنى اگر ما مجبور باشيم و خود تصميم گيرنده نباشيم دليل ندارد كه به ما پاداش و يا عقاب بدهند چون كننده كار در واقع خود ما نبوده‏ايم بلكه اين كه اين خواسته خدا بوده و ما مجبور بوده‏ايم كه اين كار را انجام بدهيم و بعد اگر بحثى از بهشت و جهنم بشود آن اصلاً مورد ندارد چرا بهشت و چرا جهنم؟ چرا يك عده بايد جهنم بروند و چرا يك عده بهشتى هستند؟ چون همه مجبور بودند اين كار را انجام بدهند از اول هم خدا معين كرده كه كى در چه زمانى چه كارى را انجام بدهد پس ديگر چه بهشتى و چه جهنمى عقاب ظلم است در ثانى اين يك قسمت كه بحث تنه به تنه بحث الهى مى‏زند بحث عدل الهى مى‏زند از جهت ديگر كه مربوط به عدل الهى است اين است كه اگر قسمت است چرا خداوند بين بندگانش تفاوت گذاشته چرا بعضى‏ها قسمتشان خيلى خوب است خيلى شيرين است و بعضى‏ها قسمتشان تلخ و ناگوار است چرا خداوند اينگونه كرده است اين از اين جهت كه ما مجبوريم به خاطر اعتقادات خودمان مخصوصاً ما شيعيان كه يكى از پايه‏هاى اصول دينمان را عدل تشكيل مى‏دهد يعنى ما معتقد هستيم كه خداوند عادل است و هرگز به كسى ظلم نكرده و نخواهد كرد و اصلاً شيعه نمى‏تواند اين مساله را براى خودش حل نكند و صرفاً از روى تقليد و معتقد به عدل الهى باشد بگويد چون پدر و مادر ما به ما ياد داده‏اند كه اصول دين پنج تا است توحيد و عدل مثلاً پس ما هم قائل هستيم با اين كه خب خداوند عادل است نه اين مساله را بايد خودمان حلش كنيم كه چرا خداوند عادل است؟ آيا واقعاً ما اعتراض به خلقت نداريم آيا در ذهن ما اعتراضى ايجاد نخواهد شد و نمى‏شود و نشده است آيا اين تفاوتها را نمى‏بينيم آيا ما ظلمها و جنايتها و نارساييها نقصها و عيبها را نمى‏بينيم پس چطور قائل هستيم كه خداوند عادل است؟ مى‏بينيم كه اين بحث بحث بسيار مهمى است كه اگر حل نكنيم براى خودمان اين شبهات يكسره ذهن ما را مثل خوره مى‏خورد ممكن است به خاطر غلبه جو جامعه معنويت حاكم بر جامعه ارتباطات و خانواده چيزى نگوييم يا خودمان يك طورى توى دل خودمان حلش بكنيم بگوئيم كه خب ما مى‏گذريم عيبى ندارد خدا مثلاً به ما چشم داده، گوش داده، بينى داده، آب داده، نان داده حالا يك مقدارى هم ظلم بكند قبولش داريم خدا را مى‏بخشيم خدا را حالا مورد عفو افراد مورد عفو خدا را قرار مى‏دهند و از ظلم خداوند چشم پوشى مى‏كنند، و اين تبعيض‏ها و تفاوتها را چشم پوشى مى‏كنند، با خدا رفيق‏اند ديگر مى‏گويند كه ما بخشيديم البته اين به زبان نمى‏آيد ولى در دل اين جورى است در دل اعتراض هست چرايى هست چرا اين جورى است خيلى چرايى دارند تولى دلشان بعضى‏ها، اما خب بروز نمى‏دهند اين هنر نيست كه ما اعتراض داشته باشيم و بروز ندهيم همين كه در قلب ما اين اعتراض هست مطمئن باشيم كه فاصله ما را با خدا زياد خواهد كرد و در تكامل تاثير خواهد گذاشت وقتى مى‏گوييم كه بحث جبر و اختيار با بحث عدل الهى ارتباط دارد يعنى به تبع آن با بحث كمال انسان ارتباط پيدا خواهد كرد چرا؟ چون انسان كمالش در گرو اعتقاداتش است انسان اگر بخواهد نزديك بود چون كمال انسان در قرب به خداوند تبارك و تعالى است در تشبه به خداوند تبارك و تعالى است اگر خدايى كه من به او اعتراض داريم مورد انتقاد من است اگر اين چنين باشد من ديگر نمى‏توانم به خدايى كه قبولش ندارم انتقاد به او دارم تويش نقص و عيب پيدا كرده‏ام نزديك بشوم تلاشى براى قرب به خداوند نخواهم كرد. و خداوندى مى‏تواند معشوق من باشد كه محبوب من باشد كه عيبى نداشته باشد كمال مطلق باشد هيچ شرى به خداوند بر نگردد لذا كسى كه اين مساله را حل نمى‏كند توى مسائل معنوى و اخلاقى و روحى هم دچار ضعف و سستى و كاهلى مى‏شود خب مساله اين كه در تاريخ كلاً مطرح شده افراد بشر حالا در مسلمين همين طور در غير مسلمانان هم همين طور است يك عده قائل هستند كه انسان محبوب است كارهايش را انجام بدهد و خواست خداوند حاكم بر بشر هست انسان طبق قوانين و مقررات از پيش تعيين شده دارد حركت مى‏كند و يك عده قائل هستند به اين كه نه انسان در اعمال و رفتارش اختيار دارد آنهايى كه قائل به مساله جبر هستند يعنى اعتقاد دارند كه انسان مجبور است حالا جداى از نفهمى آنها و اين كه نتوانسته‏اند مساله خوب براى خودشان حل بكنند به دلايل مختلفى با اشكالات مختلفى روبرو بوده‏اند و نمى‏توانسته‏اند اين مساله را براى خودشان حل بكنند اعتقاد به جبر تبعات زيادى هم در طول تاريخ داشته است تبعات سياسى داشته چون حكّام مخصوصاً بعد از رحلت نبى اكرم‏صلى الله عليه وآله سوء استفاده زيادى كردند از همين بحث قضا و قدر و جبر و اختيار در رابطه با انسان يعنى حكّامى بوده‏اند كه تا همين زمان انقلاب خودمان هم توسط رژيم منحوس ادامه داشت يعنى يك سرى از آيات قرآن را يك سرى از بيانات دينى را دستاويز قرار داده بوده براى همين مساله كه تعزّ من تشاء و تذل من تشاء خدايا هر كس را بخواهى تو عزيز مى‏كنى و هر كس را بخواهى تو ذليل مى‏كنى يا يعزّ من يشاء و يذّل من يشاء خدا هر كس را بخواهد عزيز مى‏كند و هر كس را بخواهد ذليل مى‏كند و هر كس را بخواهد مالك مى‏كند يا تل ملك من يشاء به هر كه دلش بخواهد حكومت را مى‏دهد و مساله حكومت خودشان را بر مردم يك امر الهى قلمداد مى‏كردند و جا مى‏زند اين را به مردم مى‏گفتند كه اين خواست خدا بوده كه ما حاكم بشويم شما هم بايد به خواست خدا تن بدهيد و در طول تاريخ اين گونه بوده است مخصوصاً در سن اهل تسنن اين گونه به آن حاكم خودشان به عنوان ولى امر نگاه مى‏كردند و فاسد و فاسق و فاجر و هر كس كه بود حاكم مى‏شد او را نماينده خدا مى‏دانسته‏اند جانشين رسول خداصلى الله عليه وآله خليفه مى‏دانستند ديگر هر كس بعد از نبى اكرم صلى الله عليه وآله آمده بود خليفه مى‏دانستند و جانشين رسول خداصلى الله عليه وآله لذا حكمش را لازم الاطاعة مى‏دانستند هر كس كه مى‏خواست باشد يزيد بود همين طور يزيد با پيامبر هيچ فرقى نعوذباللَّه نداشت براى آنها معاويه با پيامبر هيچ فرقى نمى‏كرد آنها مى‏گفتند خدا خواسته كه ما به سلطنت برسيم مردم هم اين را مى‏پذيرفتند كه خواست خداوند هست خدا اين جورى قسمت كرده كه اين بشود پادشاه و ما هم رعيت باشيم و در سايه همين توجيه شان حكّام جنايتهاى زيادى كردند كه ما نزديك‏ترين حاكم را در زمان خودمان يك سرى برادران كه الان اينجا هستند سنشان اتخاذ مى‏كند كه وضعيت رژيم گذشته را به ياد داشته باشند كه خدا خواسته اين را شاه كرده او هم مى‏گفت خدا مرا شاه كرده است كمر بسته امام رضاعليه السلام هستيم نمى‏دانم از اين حرفها تبعات سياسى زيادى به بار آورد از بين بردن شيعيان مبارزين مجاهدين علماء بزرگان دانشمندان همه در سايه همين توجيه بود هر جنايتى كه حاكم مى‏كرد چون از طرف خدا بود هيچ اشكالى پيش نمى‏آمد و مردم هم در مقابلش سكوت مى‏كردند و اين جور جا داده بودند كه اين از طرف خداست خدا اين را عزيز كرده است خواست خدا بوده ما دخالتى نداشتيم اين يكى از تبعات قائل بودن به جبر بود كه انسان خودش كننده كار نيست اختيارى ندارد هركس كه مى‏خواست بر عليه حكومت طغيان بكند مى‏گفتند كه خدا خواسته ما چطور در مقابل حكم خدا با سيستم خداوند خواسته كه اين حاكم بشود چه انقلابى ما بكنيم ما چه تلاشى بكنيم تلاش ما در مقابل خواست خداست و اين قطعاً هم به جايى نمى‏رسد تبعات اجتماعى زيادى داشت در اجتماع همين طور بود مردم هم وقتى قائل به قضا و قدر شدند هيچ فعاليتى نمى‏كردند سست بودند ركود فعاليتهاى اجتماعى داشته‏اند جا افتاده برايشان تبعات روانى داشت در همه خانواده اين مساله قسمت اين جورى بوده است شخص هيچ مطالعه‏اى نمى‏كرد عقل تعطيل مى‏شود وقتى انسان قائل به جبر باشد ديگر تعقلى نمى‏كند زياد قسمت بوده اين با اين ازدواج بكند قسمت بوده اين با اين ازدواج بكند قسمت بوده اين حادثه اتفاق بيفتد قسمت بوده اين كس بميرد قسمت بوده اين مريض بشود و هر كس به بحث قسمت خودش را راضى مى‏كرد يعنى به جاى اين كه عقلشان را به كار بيندازند بينش داشته باشند درست عمل بكنند غالباً خودشان را با همين بحث قضا و قدر و قسمت الهى راضى مى‏كردند و زياد به خودشان زحمت كار نمى‏دادند روحيه سست عنصرى و تنبلى و دشمنان اسلام هم عجيب به اين مساله دامن مى‏زدند يعنى دشمنان ما غير مسلمين دستاويز خوبى بود برايشان به همين بحث دامن مى‏زدند پرورش مى‏دادند اين بحث را رواج مى‏دادند در مردم كه مسلمانان را افراد تنبل و تن پرور بى حال و بى تفاوت بار بياورند برايشان مهم نباشد كه در اطرافشان چى مى‏گذرد حاكمشان دارد چى مى‏كند به كى ظلم مى‏شود چه جنايتهايى دارد اتفاق مى‏افتد چه كسى دارند حقشان را مى‏خورند سرمايه شان را از بين مى‏برند غارت مى‏كنند اصلاً برايشان مهم نبود دشمنان هم همين جبرى گرى را رواج مى‏دادند اما بياييم روى بحث اختيار، آيا واقعاً ما مختار هستيم در انجام كارهايمان يا اين كه مختار نيستيم يكى از شبهه‏هايى كه وارد شده و شبهه دينى است و باعث شده بعضى‏ها در عمل دچار ترديد بشوند دچار شك و شبهه بشوند كه من در جلسات آينده به آن انشاء اللَّه جواب خواهم داد بحث اين است كه به هر حال خداوند عالم به همه چيز است و مى‏داند كه كى بهشتى و كى جهنمى است ما در قرآن صحبت از لوح محفوظ داريم لوح محفوظ داريم لوح محفوظ يعنى چيزى كه تمام حوادث جهان مربوط همه افراد درونش ثبت شده است و مشخص است آن جا كه كى چه خواهد كرد و سرنوشتش چه خواهد شد. اگر اين مساله باشد كه هست لوح محفوظ قرآن به آن اشاره كرده است يعنى الان در لوح محفوظ مشخص است كه بنده كه الان اينجا نشسته‏ام و چند نفس ديگر هم زنده هستم معلوم است كه در اين نفسهاى ديگر هم كه زنده هستم چه خواهم كرد و در نهايت سرنوشت من چه خواهد شد پس مشخص است اگر مشخص است پس ما مجبوريم كه اين كارها را بكنيم ديگر يعنى معلوم است كه ما به هر حال چه خواهم كرد ديگر اختيارى نداريم ما در آنجا نوشته شده است سرنوشت ما است كه ما اينگونه عمل بكنيم ماهم خداوند مى‏داند كه چه جورى خواهيم كرد دقيقاً طبق همان كه مشخص شده است عمل خواهيم كرد و جلو خواهيم رفت و اگر من بخواهم خلاف آنچه كه مقدر شده عمل بكنيم در واقع آن لوح محفوظ اشتباه از كار در مى‏آيد و علم خدا چى مى‏شود؟ تبديل به جهل خواهد شد آن بيتى كه آن شاعر ذكر كرده بود منسوب است به خيام:

كه من مى خورم هر كه چو من اهل بود

مى خوردن من به نزد او سهل بود

مى خوردن من حق ز ازل مى‏دانست

گر مى نخورم علم خدا جهل بود

خدا مى‏دانست كه من »مى« مى‏خورم مكتوب است اگر من الان بخواهم مى نخورم جور ديگرى عمل بكنم علم خدا چى مى‏شود جهل مى‏شود اين يكى از چيزهايى است كه دستاويز شده براى مساله جبر اما ما بياييم و واقعيت را بيان بكنيم يعنى بررسى بكنيم و ببينيم كه واقعاً اينگونه هست يا اينگونه نيست ما به صورت وجدانى و بديهى در وجود خودمان پيدا مى‏كنيم و مى‏يابيم كه اينگونه نيست و ما در انجام كارهايمان اختيار داريم و خودمان مى‏توانيم كارى را انجام بدهيم و كارى را انجام ندهيم هر وقت بخواهيم دلايل هم برايش ذكر شده كه من امروز شب تا آن مقدارى كه وقت اجازه بدهد آن دلايل را مى‏شماريم و يك توضيحى هم پيرامونش خواهم داد يعنى بدون اين كه ما انكار بكنيم كه علم خدا خدا عالم است به اين كه ما چه خواهيم كرد بدون اين كه اين را انكار بكنيم اما قائل به اختيار خودمان هم هستيم يكى از آن دلايل كه بيان شده براى اين كه انسان اختيار دارد اين است كه انسان در كارهاى روزمره‏اش دچار شك و ترديد خواهد شد يعنى گاهى وقتها انسان مى‏ماند كه چه بايد بكند مثلاً اين كار را انجام بدهيم يا اين كار را انجام ندهم فلان جا بروم يا فلان جا نروم فلان چيز را بخورم را فلان چيز را نخورم فلان اقدام را بكنم را فلان اقدام را نكنم فلان كس ازدواج بكنم يا ازدواج نكنم اين مسافرت را بروم يا اين مسافرت را نروم اين رشته تحصيلى را انتخاب بكنم يا اين رشته تحصيلى را انتخاب نكنم نمونه خيلى رسايش مثل انتخاب رشته است كى مى‏خواهد كنكور برود صد و چهل تا صد و پنجاه تا صد و چهارده تا حالا يك تعدادى رشته مى‏گذارند جلويش مى‏گويند انتخاب كى خودش ماند مى‏گويد من چه كار بكنم مى‏نشيند فكرهايش را مى‏كند و آزادانه چكار مى‏كند رشته‏اى را انتخاب مى‏كند يكى از دلايل اختيار انسان اين است كه انسان دچار ترديد مى‏شود در كارش و شك دارد كه كارى را بكند يا كارى را نكند مولوى مى‏گويد كه:

اين كه مى‏گويى اين كنم يا آن كنم

خود دليل اختيار است اى صنم

يعنى خودت مى‏دانى كه الان در انجام كارهايت چون الان شما مى‏توانستيد در اين جا حاضر نشويد نياييد يك عده هم الان بودند افطارشان را ميل كردند و تشريف بردند مى‏توانستند تشريف نبرند اختيار تصميم گرفتند كه تشريف ببرند شما هم مى‏توانستيد تشريف ببريد و خودتان تصميم گرفتيد كه اينجا بمانيد نماز خوانديد و مى‏توانستيد كه نخوانيد اگر كسى امشب نماز نمى‏خواند و يا در جماعت شركت نمى‏كرد كسى به او مى‏گفت كه چرا در نماز جماعت شركت نكردى؟ نه هيچ كس نمى‏گفت خانه هم كه انسان مى‏رود همين طور است كسى انسان را وادار نمى‏كند كه انسان نماز بخواند روزه بگيرد خوب ما اين را به صورت وجدانى در، درون خودمان مى‏يابيم كه ما خودمان داريم تصميم مى‏گيريم كه نماز بخوانيم يا نماز نخوانيم ترديدى كه ما داريم خودش حاكى از اين است كه ما در انجام كارهايمان اختيار داريم و اين كه ما به صورت وجدانى در درون خودمان پيدا مى‏كنيم خودش بهترين مدرك براى اين است كه مختار هستيم و دليلى هم عليه كى هست؟ عليه جبريّون است جبر اگر كسى مجبور باشد ديگر معنا ندارد كه ترديد بكند وقتى من بايد يك كارى بكنم ديگر ترديد يعنى چه ترديد شما بايد اين كار را بكنيد خوب بايد بكنيد ديگر مى‏كنيد دچار دو دلى و ترديد نخواهد شد اين يك دليل من دلايل را خيلى مختصر عرض مى‏كنم كه وقت گرفته نشود.

نكته دوم انتظار رعايت حقوق خودمان است حقوق فرد و اجتماع است توسط افراد هر انسانى فطرتاً اينگونه است كه انتظار دارد كه ديگران حقش را رعايت كنند شما از يك بچه كوچك ببينيد كه اين به صورت فطرى است يك بچه كوچك دارد خدا مى‏خورد شما غذايش را از جلويش برداريد داد مى‏زند دارد مثلاً شكلات مى‏خورد شكلات را از او بگيريد داد مى‏زند يعنى زبان ندارد حرف بزند ولى دارد اعتراض مى‏كند اين شكلات مال من است شما نبايد، شما حريم داريد براى خودتان نبايد بيايى شكلات مرا بخوريد توپ مرا نبايد بردارى مثلاً شيشه شير مرا مثلاً نبايد بردارى حق خودش مى‏داند. انتظار دارد كه ديگران رعايت بكنند بزرگان هم همين طور حتى خود قائلين به جبر هم همين گونه هستند كسانى كه خودشان اعتقاد به جبر دارند آنها اگر يكى بيايد كتابشان را بردارد مى‏آيند داد مى‏زنند كه چرا كتاب مرا برداشتى؟ قلم مرا چرا برداشتى؟ پول مرا چرا برداشتى؟ آيا آنهايى كه اعتقاد به جبر دارند اگر كسى آمد و مالشان را برداشت شكايت نمى‏روند بكنند؟ مولوى يك داستانى آورده مى‏گويد يك بنده خدائى رفت توى باغ شروع كرد از باغ يك نفر و ميوه‏هايش مى‏كند و هى مى‏خورد مى‏ريخت زمين و يا برمى‏داشت مى‏خورد مثلاً صاحب باغ خداست و ميوه خداست و دارم مى‏خورم كه من مجبور هستم اين كار را بكنم و مجبور هستم و بايد بكّنم آن هم طرف را گرفت و بست به درخت و شروع كرد به زدن مى‏گفت كه بابا كشتى مرا نزن دردم آمد مى‏گفت بابا من هم بنده خدا هستم و اين هم چوب خداست بدن تو هم كه مال خداست پس ديگر اعتراضى نداشته باشيد بعد مى‏گويد آقا ما توبه كرديم ما.

گفت كرم توبه از جبر اى ايا

اختيار است اختيار است اختيار

توبه كردم، همان كسى كه جبرى است شما يك دانه كتابش را بردار دادش در مى‏آيد يعنى انتظار دارد وقت به او ظلم بكنى انتظار دارد كه كسى محكمه‏اى باشد قاضى باشد يك دادگاهى باشد و بيايند و به دادش برسند يعنى انتظار رعايت دارد اگر كسى مجبور باشد اين كار را بكند ما انتظار رعايت داريم مجبور است ديگر مثلاً شما يك دانه بزغاله بيايد بزغاله بيايد مثلاً ميوه گرفته‏ايد و ميوه را بردارد و ببرد بر نمى‏دارى ببرى او را به كلانترى كه حالا. حالا اتفاقاً در همين هفته گذشته اتفاق افتاده بود كه يك بزغاله‏اى آمده بود و سرش را كرده بود توى مشمّعى يك خانمى كيف پولش را برداشته بود يك دسته اسكناس بوده اسكناسها را برمى‏دارد و فرار مى‏كند اين هم دنبالش مى‏دود و توى راه آن اسكناسها را مى‏خورد خلاصه مى‏روند و صاحب بز را پيدا مى‏كنند و مى‏آورند كلانترى و پول را از صاحب بز مى‏گيرند آن مقدار پولى را خورده بوده ولى كسى با بز كارى ندارد يعنى اگر صاحب بز پيدا نمى‏شد هيچ موقع پليس بز را نگه نمى‏داشت توى زندان كه حال بمان اينجا و مثلاً به جاى اين مقدار پولى كه خوردى اين قدر بايد بمانى توى زندان چون اختيارى ندارد از كسى ما انتظار نداريم كه رعايت بكند كه مختار باشد كه مى‏توانسته بكند و چكار كرده است؟ عمداً اين كار را كرده است لذا مجازات مخصوص كسى است مخصوص كسى است كه اختيار دارد و عمداً اين كار را كرده است حتى در رابطه با بهشت و جهنم هم داريم و در قرآن داريم و ما كنا معذبين حتى نبعث رسول ما كسى كه پيام دين به او نرسيده باشد واجب و حرام به او نرسيده باشد احكام طيبه به او نرسيده باشد اين را ولو اشتباه هم بكند و رعايت نكند قيامت عذابى ندارد اين چرا؟ چون اين نه پيامبرى به او برخورد كرده نه حرفى از دين شنيده نه حلال و واجب و بهشت و جهنمى شنيده نه استدلالى برايش شده است عذاب و پاداش مال كسى كه احكام به او رسيده باشد بيان شده باشد برايش پس اين كه ما انتظار داريم كه ديگران حقوق ما را رعايت بكنند و اين كه اگر رعايت نگردند آن متخلفين را چكار مى‏كنيم مجازاتشان مى‏كنيم زندان دليل چى است؟ تنبيه دليل چى است؟ تنبيه كه در مدرسه مى‏كند معلم جريمه‏هايى كه در ادارات است در سازمانهاى دولتى است در همه جاى دنيا جريمه وجود دارد جريمه راهنمايى و رانندگى. زندانها اينها همه براى چى است براى اين كه شخص مختار است يعنى قائل هستند به صورت فطرى همه قبول دارند كه انسان مى‏تواند كارى نكند و مى‏كند و حالا كه مى‏توانست نكند و كرد و اين ضرر زده به حقوق ديگران بايد چى بشود؟ بايد مجازات بشود.

دليل ديگر مقاومتى است كه افراد در مقابل ميلها و فشارها و تهديدها دارند. شما مى‏توانستيد امروز روزه نگيريد آيا ميلتان نبود كه غذا بخوريد؟ آبى بنوشيد؟ مى‏توانستيد ديشب در مراسم احياء شركت كرديد احياء كه شما ديشب شركت كرديد احياء كرديد آيا ميل نداشتيد برويد بخوابيد؟ همه علاقه دارند بروند بخوابند چرا نكرديد؟ خودتان نخواستيد يا مى‏توانستيد بخوريد اصلاً روزه در يكى از دلايل كه ما اختيار داريم همين است كه داريم روزه مى‏گيريم. روزه يعنى چه؟ يعنى مبارزه با ميل يعنى در وجود من اين جور نيست كه جبرى حاكم باشد كه مرا مثل يك گياه كه مجبور است رشد كند مثلاً هر جورى باشد مثل يك سنگ كه مثلاً در ميدان جاذبه زمين قرار مى‏گيرد »اجسام« جسمى كه در جاذبه زمين قرار گرفت رهايش كه بكنيد مى‏آيد زمين دست خودش نيست اين ديگر مجبور است طبيعت آن اينگونه است هيچوقت نمى‏تواند مقاومت بند در مقابل جاذبه زمين اما اگر اين را بردارى خارج از جو خارج از ميدان جاذبه آنجا چى است؟ نيروى بر آن حاكم نيست تهديد طرف را مى‏گويند مى‏كشيم تو را اگر اين كار را بكنى؟ مى‏گويد بكشيد اين همه مجاهدتها و مبارزه‏هايى كه شده است كشمكشها و درگيريها، هست دليلش اين است كه اشخاص اراده دارند اختيار دارند و خودشان نمى‏خواهند تن مى‏دهند به جنگ تن به مبارزه مى‏دهند تن به كشته شدن مى‏دهند تن به قطع عضو مى‏دهند تن به اسارت مى‏دهند اما زير بار ذلت مثلاً نمى‏روند يا حرف طرف مقابل را قبول نمى‏كنند پس مقاومتى كه افراد در مقابل ميل دارند ميلهاى كه در وجود خودشان هست شما مثلاً تشنه‏تان هست خيلى هم دلتان مى‏خواهد آب بخوريد اما خوب نمى‏خوريد اگر انسان مجبور باشد بايد طبق طبعش انجام دهد ديگر آب را بخورد ولى انجام نمى‏دهد نمى‏خورد دليل ديگرى كه براى اختيار ذكر شده است احساس لذتى است كه افراد از كارهاى اختيارشان مى‏كنند ببينيد اگر ما مجبور باشيم يك كارى را انجام بدهيم هيچ موقع لذت و احساس افتخار به ما دست نخواهد داد مثلاً يك آمپولى تزريق بكنند كه شخص مثلاً بدنش مقاومتش براى بيست دقيقه خيلى قوى بشود قدرتمند بشود خوب كسى كه اين بيست دقيقه تحت يك فشار نيروى خارجى است بعد از بيست دقيقه آقا مى‏رود يك جا كه قلدرى بكند بگويد من قدرت دارم؟ نه به هيچ وجه نمى‏رود براى كسى گردن كشى بكند چون مى‏داند آن واقعاً آن زور آن قدرت را ندارد اما چرا انسان احساس لذت مى‏كند احساس افتخار مى‏كند احساس سر بلندى مى‏كند موقع يكه اختيار دارد اختيار داشته باشد يك نفر با تقلب قبول شده باشد ممكن است از قبوليش لذت ببرد اما هرگز توى از اين كه زرنگ است با سواد است لذتى به او دست نمى‏دهد مى‏داند كه بى سواد است مى‏داند كه او نبوده كه اين كار را كرده اين چهار دليل براى اختيار.

دليل پنجم، دليل پنجم پشيمانى است كه انسان از انجام كار زشت به او دست مى‏دهد ببينيد ما وقتى مجبور باشيم پشيمانى هيچ معنايى ندارد در درون انسان عرض كردم دو نيرو وجود دارد خود و ناخود. خود انسان را به سمت معنويت به سمت خداوند تبارك و تعالى به سمت كمالات انسانى مى‏كشاند و ناخود انسان انسان را به سمت امور حيوانى مى‏كشاند امور گياهى مى‏كشاند اصالت هم در وجود انسان با امور الهى است هر كس اين را مى‏تواند بفهمد يعنى قيامت نمى‏تواند احتجاج بكند در مقابل خداوند تبارك و تعالى كه بگويد من وقتم را گذاشتم روى امور حيوانى حق داشتم چرا؟ چون انسان خداوند در وجود خودش فالهمها فجورها و تقواها به او الهام كرده خوبى و بدى را انسان هر موقع بين كشمكش قرار مى‏گيرد بين امور حيوانى و امور الهى اگر تبعيت بكند امور حيوانى را در درون خودش احساس چى مى‏كند؟ سر شكستگى مى‏كند معلوم است كه اين احساس احساسى است كه در درون كه انسان احساس سر شكستگى و ناراحتى مى‏كند معلوم است كه نبايد اين كار را مى‏كرده اصالت با اين بعد نبوده است اگر بود انسان شكست نمى‏خورد مى‏توانست دچار يك لذت حرام نشود. بين يك لذت حرام و تقوا مانده بود اسير لذت حرام مى‏شد فردا مى‏بينى كه عذاب وجدان مى‏آيد سراغش نفس لوامه خود يا وجدان مى‏آيد سراغش يكسره محاكمه‏اش مى‏كند چرا اين كار را كردى؟ لذت برده است اما مى‏بينيم كه در درون شكست خورده است در درون مى‏فهمد كه مغلوب است احساس ضعف مى‏كند احساس پستى مى‏كند كه چرا اين كار را كردى بر عكس اگر به لذتش غلبه پيدا بكند در درونش احساس شادى مى‏كند اگر با خودش مبارزه كرده است لذت نبرده است از يك لذت خودش را محروم كرده است چون اصالت در وجود با لذتهاى حيوانى نيست شخص مى‏بينى كه احساس پيروزى مى‏كند و اين خود بهترين دليل است كه انسان فطرتاً كشش به معنويات دارد به خداوند تبارك و تعالى دارد نه به امور حيوانى مشخص است پول را مى‏تواند بردارد، بر نمى‏دارد مى‏آيد و بر مى‏گرداند به صاحبش اما وقتى داد به صاحبش احساس بزرگى مى‏كند احساس پيروزى مى‏كند احساس نشاط مى‏كند راحت است لذت مى‏برد معلوم است كه اين ارزش‏هاى والا در درون انسان اصالت دارند اگر اينها اصالت نداشتند كه انسان احساس پيروزى نمى‏كرد خب چه فرقى دارد كه جنايت و لذت حرام با عدم لذت چه فرقى دارد براى انسان چرا انسان وقتى دچار لذت حرام مى‏شود دچار يك چيز خلاف امر خداوند تبارك و تعالى مى‏شود يك كارى كه ذاتاً زشت است، حالا خارج از اين كه خداوند امر كرده باشد به آن نهى كرده باشد از آن، همين كه انسان ذاتاً انجام مى‏دهد آن كار ذاتاً زشت است وقتى انسان انجام مى‏دهد خود به خود ناراحت است اين لذت اين سستى اين اسارت را شخص در درون خودش احساس مى‏كند و محاكمه مى‏كند خودش را كه چرا اين كار را كردى؟ كاش اين كار را نمى‏كردى اگر انسان ذاتاً مجبور باشد كه ديگر معنا ندارد كه خودش را محاكمه بكند پشيمان بشود توبه بكند معذرت خواهى بكند گريه بكند انابه بكند خودش را معرفى بكند به مقامات قضايى خيلى‏ها در اثر فشار خود مى‏روند و خود مى‏روند و خودشان را معرفى مى‏كنند مى‏گويند ما كرديم اين كار را هيچ كس نديده ولى خودش نمى تواند تحمل بكند خودش مى‏رود خودش را معرفى مى‏كند مى‏گويد من كردم وقتى خودش را معرفى مى‏كند ببينيد شخص قبل از معرفى بين دو تا چيز مى‏ماند يا اين كه خودش را معرفى نكند يا معرفى بكند اگر معرفى بكند خب جريمه است و زندان هست و تنبيه هست شايد هم مرگ باشد اگر خودش را معرفى نكند يك عذابى بالاتر از مرگ مى‏آيد سراغش يعنى همان كه الان توى وجودش هست لذا اين براى راحت كردن خودش مى‏رود و اين كار را مى‏كند مى‏رود و خودش را معرفى مى‏كند براى راحت كردن خودش پوزش مى‏طلبد براى راحت كردن خودش توبه مى‏كند معلوم است كه فشار اين طرف خيلى بيشتر است كه حاضر است بميرد اما اين فشار درونى را تحمل نكند برايش از هر جهنمى بدتر است خب حالا بگوييم انسان مجبور است اگر مجبور است چرا پشيمان مى‏شود؟ چرا مى‏رود خودش را معرفى مى‏كند؟ ما سر خودمان را كه نمى‏توانيم كلاه بگذاريم يك نفر گناه كرده دچار عذاب وجدان است مى‏خواهد برود خودش را معرفى بكند مى‏گوييم نه بابا تو مجبور بودى اين كار را بكنى دست خودت كه نبود نمى‏خواهد بروى خودت را معرفى بكنى با اين حرفهاى او آرام مى‏شود واقعاً يك نفر را زده كشته مال يك نفر را برداشته جنايت ديگرى مرتكب شده آرام مى‏شود واقعاً حال ما هى بگوييم اين در درون خودش به علم حضورى به وجدان و به بداهت پيدا مى‏كند كه نه مى‏توانسته نكند اين كار را دست خودش بوده و كرده است و حالا پشيمان است پشيمانى كه هم افراد دارند از كارهايشان دليل اين است كه مختار بودند و مى‏توانستند نكنند و كرده‏اند.

مساله بعد مساله تعليم و تعلم است و امر و نهى، ببينيد اگر افراد مجبور باشند يك كارى را بكنند، تعليم و تعلم و تربيت چه معنايى دارد ما مى‏گوييم كه با دادن يك سرى اطلاعات به يك نفر مى‏توانيم چكار بكنيم مى‏توانيم رفتار او را كنترل بكنيم بگوييم اين كار را نكن اين كار بد است و اين كار خوب است يا شخص مختار نباشد جبر باشد جبر بر او حاكم باشد تعليم و تربيت و شنيدن چه تاثيرى دارد؟ هيچى من چه بدانم و چه ندانم من مجبورم يك كارى را انجام بدهم ما كه تعليم و تربيت مى‏كنيم افراد را چرا مثلاً يك موجود غير مختار را تعليم و تربيت نمى‏كنيم وقتى تربيت مى‏كنيم يك چيزى را علم آموزى مى‏كنيم به يك نفر يعنى مى‏تواند. مى‏تواند همان جورى كه ما داريم مى‏گوييم بكند مى‏تواند همانى كه مى‏شنود بشود مى‏تواند دست از خودش بردارد. مى‏تواند آن چه كه به عنوان ايده آل و ارزش مطرح مى‏شود انتخاب بكند و ضد ارزش‏ها را رها بكند والا هيچ امر و نهى و تعليم و تربيت هيچ معنايى نداشت شما هيچ وقت به گربه مى‏گوييد كه شما مثلاً چرا موش را دزدى؟ چرا كشتى آنرا اى گربه بى رحم مثلاً تو چرا اين موش را كشتى؟ عاطفه‏ات كجاست؟ كسى با گربه كارى ندارد به مار مى‏گويى فرضاً چرا موش را كشتى؟ موش را خوردى يا فلان چيز را يا به مگس چرا آمدى روى من نشستى؟ چرا نيش زدى؟ نمى‏توانيم بگوييم امر و نهى بردار نيستند طبيعتشان همين است كه اين كار را مى‏كند كى مى‏توانيم بگوييم كه چرا اين كار را كردى؟ و چرا نكردى؟ كه مى‏توانسته نكند مى‏توانسته بكند مختار باشد و براى همين كه مى‏تواند تربيتش مى‏كنيم مورد تربيت قرار مى‏گيرد مورد تعليم و تربيت قرار مى‏گيرد خب آخرين دليل را هم ذكر كنم براى امشب كفايت مى‏كند.

آخرين دليل هم دليلى است كه ما از دين داريم اينها كه همه‏اش وجدانى بود، يك دليل نقلى هم داريم اين شش تا را هيچ كس نمى‏تواند انكار بكند همه در وجود خودشان اين را مى‏يايند و يك دليل نقلى هم داريم و آن اين است كه در قرآن ما به ما گفته‏اند كه بهشتى است و جهنمى است جزاء بما ان يعملون به خاطر كارهايى كه خودتان كرده‏ايد ما اصابكم من مصيبه فبا ما كسبت ايديكم خودتان كرديد جهنم هم خودتان هستيد آن مار آن عقرب آن اژدها آن حميم آن زقوم آن چيزهاى كه مورد عذاب قرار مى‏گيرند آنجا خودتان بهشت هم كرده‏هاى خودتان هست خب اگر ما مختار نبوديم تهديد براى چه؟ تهديد كسى را مى‏كنند يا تشويق كسى را مى‏كنند كه مى‏توانسته اختيار داشته مى‏توانسته بكند و مى‏توانسته نكند خب شما هيچ مى‏آييد يك مار را تشويق بكنيد عجب مارى چه بينش خوبى دارد مثلاً چقدر مى‏كشد يا پلنگ را كه چقدر خوب مى‏دود؟ نه آب را تشويق مى‏كنيد مثلاً چقدر روان است چقدر مثلاً نرم است نه كسى اين كار را نمى‏كند يك نفر با اسلحه زده و يك نفر را كشته است اسلحه را مى‏اندازد و فرار مى‏كند شما هم مى‏آييد و مى‏بينيد كه يك نفر را كشته، اسلحه هم افتاده اين جا، اسلحه را مى‏گيريد بزنى مثلاً كارى نداريد با اين يا يك چوب مثلاً زده است شما با چوب كارى نداريد، كه زده فلانى، بعد هم كه اين چوب را گذاشت كنار شما اصلاً با اين چوب كار نداريد، شما سراغ آن شخص را مى‏گيريد كه مى‏توانسته انجام بدهد و يا انجام ندهد و انجام داده است پس تنبيه و تشويق براى كسى است كه اختيار داشته باشد و اراده داشته باشد اين هم از اين. پس فعلاً يك مساله را از بحث خودمان حل كرديم و آن اين است كه ما به وجدان در درون خودمان مى‏يابيم كه ما چى هستيم؟ ما مختار هستيم فردا هم توى قيامت نمى‏توانيم به خداوند بگوييم ما نبوديم، اين همه دلايل كه ارائه مى‏دهد و عجيب است كه همه دلايل را هم در وجود خود شخص گذاشته است. اين دليل هفت را كه من گفتم دليل هفت در وجود شخص گذاشته است اين دليل هفت را كه من گفتم دليل هفت در وجود شخص نيست نقل است ولى باطن قضيه توى وجود مشخص است شخص وقتى خودش را صاحب مستحق پاداش مى‏داند و مستحق عذاب مى‏داند كه چى باشد كه مختار باشد يا ديگران را هم همين طور بر مى‏گردد به دليل دوم اختيار كه انتظار داريم كه ديگران حقوق ما را چكار بكنند؟ رعايت بكنند همه‏اش به وجدان در درون ما است و وجدانى را هم كه نمى‏شود انكارش كرد توى وجود خودمان دارد با حرف مى‏زند اين مساله ما هى بياييم در عمل هم بگوييم در لفظ هم بگوييم نه آقا كه جبر است وقتى خودمان عملاً آنگونه عمل مى‏كنيم يكى هم بيايد بگويد جبر است شما در عمل كه اينگونه نيستيد در عمل خودت هم مى‏فهمى كه اختيار دارى، اگر اختيار نبود كه اگر يك كسى مالت را مى‏برد نمى‏رفتى كه اعتراض بكنى كه تنبيه نمى‏كردى پس معلوم است كه خودت هم قبول دارى كه باطناً كه آن شخص چى است؟ مختار است خب بحث را ما همين جا هم مى‏توانيم قيچى بكنيم يعنى تمام شده اعلام بكنيم چگونه مى‏توانيم تمام شده اعلام بكنيم؟ بگوييم وقتى ما به صورت وجدانى و بديهى مى‏يابيم كه اختيار داريم هر شبهه ديگرى عليه اختيار، وضع بشود و ايجاد بشود در واقع شبهه واقعى و موثر نيست شما اين طرف را كه برايمان مسلم است كه اختيار داريم حالا صد تا دليل از قرآن و روايات و نمى‏دانيم از تاريخ و از جاهاى ديگرى بياورند كه اختيار نداريم وقتى اين طرف براى ما حل شده است بايد برويم آن طرف را حلش بكنيم يعنى توجيهش بكنيم. تفسيرش بكنيم اين را بله قرآن گفته كه لوح محفوظى هم وجود دارد و همه آينده افراد درش نوشته شده است درست است اما دليل جبر نمى‏شود چون ما در درون خودمان مى‏يابيم كه اختيار داريم لوح محفوظ نوشته شده است الان اما ما در درون خودمان احساس جبر نمى‏كنيم احساس نمى‏كنيم كه زورى بالا سرمان است. ما خودمان را نسبت به گذشته خودمان مسئول مى‏دانيم گذشته ما اگر ننگ آور باشد هم دچار ناراحتى هستيم اگر افتخارآميز باشد خوشحال هستيم. خودمان مى‏گوييم كه خودمان كرديم پس بايد مساله لوح محفوظ را جور ديگرى حلش كرد يعنى به اختيار هيچ لطمه‏اى وارد نمى‏كند علم خداوندى يا اين كه در قرآن گفته و ما اصاب من مصيبة الا باذن اللَّه هيچ مصيبتى نيست مگر به اذن خداست و يا لا حول و لا قوة الا باللَّه العلى العظيم هيچ حول و قوه‏اى نيست مگر از جانب خدا يا تعز من تشاء و تذل من تشاء بايده الخير خير دست خداست هر كس را بخواهد عزيز مى‏كند و هر كس را بخواهد ذليل مى‏كند و هر كس را بخواهد مزد به او مى‏دهد يا اين كه هيچ كار و لا رطبد و لا يابس الا فى كتاب مبين هيچ تر و خشكى نيست مگر اين كه در كتاب مبين نوشته شده است حالا لوح محفوظ. اگر كتاب مبين را به معنى قرآن بگيريم اصلاً ربطى به اين بحث پيدا نخواهد كرد ما به يك سرى آيات روبروى هستيم كه آن آيات معناى ظاهر شى اين است كه جبر است اما با صدها آيه‏ها هم در مقابل روبرو هستيم كه آنها مى‏گويند انسان چى است؟ مختار است حالا ما وقتى ما در درون خودمان پيدا مى‏كنيم كه ما اختيار داريم صد تا دليل ديگر هم بياورند كه از نقل و نمى‏دانم داستان و تاريخ و اين چيزها اعتبارى ندارد. چون ما به وجدان مى‏يابيم كه مختار هستيم كسى هم نمى‏تواند اين دلايل را انكارش بكند هيچكس نمى‏تواند انكار بكند پس وقتى كه خودمان مى‏دانيم كه مختار هستيم بايد اگر دليل داريم كه بر مبنى جبر است راهنمايى مى‏كند دلالت بر جبر مى‏كند بايد برويم سراغ آن دلايل و آن دلايل را چكار بكنيم تفسير بكنيم يعنى يك توجيه صحيح از آن بكنيم مثل بحث علم الهى مثل بحث توحيد كه اگر لا موثر فى الوجود الا اللَّه اگر هيچ كس موثر در وجود نيست مگر خداوند تبارك و تعالى پس ما چه كاره هستيم اين وسط؟ ما هم مختار هستيم و داريم اين كارها را مى‏كنيم اين شرك هست خودش ديگر كه من مى‏گويم خودم با توان خودم اين كار را كردم از آن طرف هم لا حول و لا قوة الا باللَّه داريم آنرا راجعش انشاء اللَّه آينده بحث خواهيم كه انشاء اللَّه شبهات هم انشاء اللَّه هم در ذهن كسى نماند سوالهاى ديگرى هم اگر مطرح است عرض كردم دوستان بنويسند هيچ چيزى كه كوتاهى نكنند و فرو گذارى نكنند بنويسند و يادداشت كنند و راجع به آن صحبت خواهيم كرد، راجع به قسمت هم كه عرض كردم، فلان چيز قسمت بوده اين را انشاء اللَّه بحث خواهيم كرد باز هم نثار روح پر فتوح اميرالمومنين‏عليه السلام صلوات ختم بفرماييد.

و الحمدللَّه رب العالمين و صلى اللَّه على محمد و اله الطاهرين.