جلسه 024 - آموزش دین
شماره جلسه
24
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 024 - آموزش دین

بحث روانشناسى جاهل

در جلسه گذشته چند تا مطلب را درباره كلمه اطاعت از خداوند خدمتتان عرض كردم يك مطلب اين بود كه آيات و روايات گاهى انسان را دعوت مى‏كنند به تبعيت محض از دستورات خداوند و براى اين دعوتشان هم دلايلى را ذكر مى‏كنند آن دلايل خيلى واضح و روشن است و بسيار محكم است كه چرا انسان بايد تابع محض باشد چرا بايد مقاومت در مقابل احكام الهى نكند كه آنها را عرض كرديم با اين دلايل لازم نيست كه انسان فلسفه احكام و حكمت و اثر آنها را بداند همين مقدار كه بداند از طرف خداوند است كه خالق و عادل و مهربان و حكيم اين دستورات به بشر ارائه شده است كافى است براى اطاعت كردن و اجرا كردن دسته دوم آيات و روايات آنهايى بودند كه حكمت و فلسفه احكام را بيان كرده‏اند به چه دليلى حكمت و فلسفه احكام بيان شده است به دو فايده بيان حكمت و اثر احكام الهى دارد يكى اين كه انسان خداوند بطور فطرى او را طورى آفريده كه وقتى دليل احكام را دانست واقعاً پى برد فايده و يا ضرر چيزى رابطه‏اش را با آن چيز درست تنظيم مى‏كند اگر فهميدند كه چرا فلان چيز ضرر دارد حرام شده راحت‏تر مى‏تواند عمل نكند و يا اگر فهميد چرا فلان چيز حلال شده است راحت‏تر عمل مى‏كند انسان اين طورى است قران اين ديدگاه قوى روان‏شناسى را و انسان شناسى را اين طور بيان مى‏كند و كيف تصبر على ما لم...خبرا تو چگونه مى‏توانى تحمل كنى چيزى را كه احاطه علمى به آن ندارى؟ يعنى انسان دنبال دليل مى‏گردد بدون دليل نمى‏شود كسى را وادار كرد كه اطاعت بكند چون گفته است چون پيامبر گفته است اگر آمدى گفتى شما يعنى براى اين كه خودمان را قانع كنيم يا روابطمان را درست با احكام الهى تنظيم بكنيم دو راه بيشتر نيست يا اين كه بيائيم اين مساله را حل كنيم هم براى خودمان هم براى ديگران كه چرا آنچه كه خدا و قران پيامبرصلى الله عليه وآله مى‏فرمايند كه بايد اطاعت كرد؟ چه خصوصيتى در فرمايشات خداوند و معصومين عليهم السلام است كه واجب مى‏كند بر انسان اجراى آن احكام را يا اين را بايد حلش بكنيم براى شخص كه شخص از آن به بعد وقتى گفتند قال امير قال رسول قال على قال حسين قال صادق و قال باقر بفهمد كه قطعاً همين است و اين راست است دروغ توى كار نيست ولو فلسفه‏اش را هم نداند ولى اين مقدار را بايد فهميده باش كه چرا وقتى گفتند قال على قال باقر و قال صادق قال اللَّه فى كتابه همين مقدار را بايد بداند كه چرا اين وقتى پيامى از اينها مى‏رسد انسان بايد اطاعت بكند اين دليل منطقى دارد كه جلسات قبل خدمتتان عرض كردم يعنى ما زورى نمى‏گوييم چون خدا گفته اطاعت بكن وقتى مى‏گوييم چون خدا گفته اطاعت بكن چون دين مى‏گويد اطاعت بكن چون اسلام مى‏گويد اطاعت بكن براى اين اطاعت محض دليل داريم كه به اين دلايل شما بايد اطاعت بكنيد يك موقع است كه شخص توى خود موردش شك دارد مثلاً قبول دارد اگر خدايى باشد اين چنين شرايطى داشته باشد بايد اطاعت كرد اما توى خود خدا شك دارد يا مشكلش در وحى و نبوت است اين مطلب برايش جا نيفتاده است يا مشكلش در اعجاز قران است ايا اين قران واقعاً از طرف خدا آمده است يا واقعاً نيامده است ايا اين معجزه است يا معجزه نيست از كجا معلوم در طول زمان تحريف نشده باشد اين توى اين هزار و چهار صد سال چه دليلى است كه اين قران تحريف نشده است و اصلاً وقتى مى‏گوييم اين كتاب معجزه است اين معجزه بودنش به چى است؟ چه جنبه‏اى از اين كتاب معجزه است؟ اين يك موقع برايش مشكل است اين را اگر بخواهيم حل بكنيم خوب بايد تحقيق بكنيم و مطالعه بكنيم چرا؟ در همين آخرين نوارهاى دروس راه شناسى دو سه جلسه هم بيشتر از آن نمانده كه تمام بشود مفصل شايد حدود پنج جلسه را شايد اختصاص داديم به بحث اعجاز قران داديم دوستان كه مايل هستند مى‏توانند به آن نوارها مراجعه بكنند كه راجع به قران اگر مى‏خواهند تحقيقاتى كنند و مطالعه هم بكنند كه چرا يا بحث را بشوند به صورت استدلال كه چرا اين قران مى‏گوييم از طرف خدا آمده است و پيغمبر خودش گفته آنرا واقعاً وحى بوده است و واقعاً اين كتاب معجزه است و اصلاً چرا معجزه است؟ و كجاى اين كتاب معجزه است و چرا تحريف نشده است؟ مسلمانان عقيده دارند كه تحريف نشده است دلايل اين را محكم آنجا بيان كرده‏ايم اگر دوستانى احتياج دارند براى خودشان قانع كردن ذهن خودشان و يا قانع كردن ذهن ديگران به آن نوارهاى آخر دروس راه شناسى مراجع بكنند و آنها را بگيرند از نوار خانه و گوش بكنند ديگر من لازم نيست دوباره وقت شما عزيزان را من اينجا بگيريم براى عموم اين مطالب را عرض مى‏كنم هر كس خودش نياز دارد آنجا بطور مبسوط بيان شده است اگر هم بعد از استماع هم مسائلى بود صحبتى بود پرسشى بود من در خدمت شما هستم پس يا بايد بگوييم كه چرا حرف خدا اعتبار دارد خدا مگر چى است كه حرفش اعتبار دارد پيغمبر مگر كى است كه حرفش اعتبار دارد؟ معصوم مگر كيست كه حرفش اعتبار دارد قران مگر چيست كه اعتبار دارد سخنش يا اين را بايد حلش بكنيم اگر اين را حل كرديم اين بعد از اين ديگر انتظار اين كه مردم يا آنى كه برايش مساله را حل كرديم تابع محض باشد انتظار معقول است اما قبل از اين قضيه معقول نيست اما شناخت به اين كه هر چه خدا گفته همان خوب است هر چه خدا گفته واقعاً حق همان است اين شناخت از دو راه است يك شناخت شناخت نظرى است يعنى علمى است افراد مى‏آيند و همين مثلاً بحث‏ها راه شناسى را گوش مى‏كنند اين دروس را گوش مى‏كنند اين مباحث را كه من خدمتتان عرض مى‏كنم گوش مى‏كنند بحث نظرى است اين ايراد داشتند مى‏گيرند و مساله را حلاجى مى‏كند برايشان حل مى‏شود كه چرا سخن خدا اعتبار دارد؟ چرا سخن پيامبر و معصومين اعتبار دارد چرا سخن قران اعتبار دارد و لازم است كه انسان اگر از طرف اينها امر به او شد يا نهى شد صددرصد تابع محض باشد اين را با بحث نظرى حلش بايد بكنيم يك موقع است كه نه شناخت شناخت قلبى است شناخت دلى است يعنى دل شخص به او گواهى مى‏دهد كه اينها حق‏اند مثل قالب مدرم قالب مردم شناخت استدلالى و تحقيقى ندارند ولى تقليدى و قلبى قبول كرده‏اند دقت كنيد تقليدى و قلبى چون بحثى است كه اصول دين تقليدى نيست بلكه چى است تحقيقى است غالب مردم را كه مى‏بينيم تحقيق نكرده‏اند ايا اصول دين آنها قبول نيست؟ ايمانشان قبول نيست چرا اگر تقليد به تحقيق باشد قبول است يعنى چه يعنى مردم خودشان نمى‏روند تحقيق كنند اما تحقيقات يك نفر را ارزش مى‏دهند اعتبار مى‏دهند مى‏گويند اين پيش نماز مسجد را ما قبول داريم ايشان آدم ملايى است درس خوانده بالاخره ايشان وقتى مى‏گويد هست قيامتى است شرايط قيامت اين جورى است نمازى است شرايط وجوبش اين است شرايط بطلانش اين است روزه‏اى است اين شرايط و آداب دارد چنين و چنان مى‏پذيرد به تحقيق علماء مراجع به آنها اعتماد مى‏كنند و دلشان هم كمكشان مى‏كند اين پذيرش قلبى پذيرش بسيار زيبايى است پذيرش بسيار عميقى است و خيلى وقتها بعضى از افراد شايد تحقيقات نظرى آنها هم به دادشان نرسد ولى آن ايمان قلبى آنها آنها را كمكشان بكند ايمان دلشان كمكشان مى‏كند و اينها اصلاً كمك همديگر هستند بعضى وقتها ايمان دلى و تقليدى كم مى‏آورد كه با تحقيق و نظرى قوت مى‏گيرد و راه را خوب مى‏تواند طى بكند بعضى وقتها شخص محقق دچار ضعف است اما آن چه كه او راجلويش مى‏برد چى است؟ دلش است جلو مى‏برد يعنى مثلاً از نظر نظرى از نظرى فكرى فكر و ذهنى دچار مساله شده است دچار خلا شده خلا ذهنى شده است دچار اشكال است ايراد دارد به بعضى از مسائل اصولى اما دلش مى‏گويد تو عملت را انجام بده و براى تو آن بحث و آن مشكل نظريت برو سوال بكن رابطه‏اش را با خدا قطع نمى‏كند رابطه‏اش را با احكام الهى به هيچ وجه قطع نمى‏كند فقط تحقيق خود عمق بيشترى مى‏دهد خيلى كمك مى‏كند پس از اين دو راه شخص مى‏تواند لزوم تبعيت محض را كسب بكند و مطلع بشود بعد از اين كه مساله حل شده يك عالم ديگرى است كه كمك مى‏كند به ميزان تقيد افراد به استمرار در عمل و به استقامت شخص و آن اين است كه شخص بعد از اين كه فهميد كه هر چه كه خدا گفته است واجب العطاعه است واجب الطاعت است بيايد و فكر بكند در حكمت تك تك احكام آنهايى كه مى‏شود فهميد آنهايى كه مى‏شود فهميد يك عده آنها را نمى‏شود فهميد مثلاً حال چرا نماز صبح دو ركعت است نماز ظهر چهار ركعت است چرا مثلاً مبطلات اين قدر هست تعدادشان واجبات تعدادشان اينقدر است خيلى از احكام را نمى‏شود شخص با ذهنش و با استدلال به آن برسد اما خيلى از امور كلى را و اصولى را مى‏شود به آن رسيد مثل نماز مثل روزه مثل حج مثل جهاد مثل خمس مثل زكات مثل امر به معروف و نهى از منكر مثل وجوب تولى و تبرى جهاد اين كارها انسان مى‏تواند حرمت خيلى از محرمات اينها را مى‏تواند برسد يعنى فكر بكند و برسد قران و روايات روى علت و اثر بسيارى از واجبات كه همچنين محرمات اشاره كرده است انسان طبيعتاً اين طورى است وقتى علت را بداند دلش قرص تر است همچنين مطمئن‏تر مى‏تواند عمل بكند تا اين كه هيچ ديدگاهى نداشته باشد البته كه انسان هيچ ديدگاهى نداشته باشد و تابع محض باشد خودش يك ارزش والاست يك ارزش بسيار خوبى است اصلاً شيرينى ايمان در همين است كه انسان چون خداوند شناختش از خدا به قدرى باشد شناختن از مسائل اصولى به قدرى باشد كه بعد از اين كه فهميد خداوند فرموده قران فرموده معصومين صلى الله عليه وآله وسلم فرموده‏اند ديگر هيچ وجهى برايش نباشد راحت انجام دهد كه بداند واجب است به واجب كه بر مى‏خورد انجام بدهد اين يك شيرينى دارد يك ارزشى دارد و براى خودش اما ما را از فكر كردن در حكمت و فايده احكام منع نكرده‏اند اين اصل را هم اسلام پذيرفته است و اگر كسى حكمت را دانست آنجا كه ضعف در اصول ممكن است مانع بشود خود توجه به فايده هم و اثر مى‏تواند شخص را جلو ببرد يعنى در همان داستان حضرت على نبينا و اله و عليه السلام و خضر مى‏بينيد كه چرا حضرت نمى‏تواند طاقت بياورد با خضر ادامه مسير بدهد شاگردى بكند علت اين است كه فلسفه كارهاى خضر را نمى‏توانست درك بكند كه چرا وسط دريا توى كشتى را سوراخ بكند چرا مثلاً يك بچه را توى كوچه سر ببرد چرا مثلاً وقتى در شهر خسته و كوفته هستند و مردم هم به آنها آذوقه ندانند توى آن حالت خستگى شروع مى‏كند به بنايى كردن و بالا بردن ديوار اعتراض مى‏كند همه‏اش خود خضر هم مى‏فرمايد انك لم تستطع معى صبرا تو نمى‏توانى با من صبر بكنى بعد وقتى دو سه مرتبه موسى اعتراض مى‏كند و تحمل نمى‏كند خضر مى‏فرمايد الم اقل لك انك لم تستطع معى صبرا تو نمى‏توانى صبر بكنى؟ نمى‏توانى تحمل بكنى و كيف تصبر على ما لم تحطه خبرا تو چطورى مى‏توانى تحمل بكنى در حالى كه به آن احاطه ندارى احاطه علمى ندارى چگونه مى‏توانى تحمل بكنى يك همچنين چيزى را پس قران آن شناختى كه از انسان به ماها مى‏دهد به خودمان مى‏دهد اين هست انسان وقتى فلسفه و فايده يك كارى را دانست تحملش هم چى مى‏شود بيشتر مى‏شود صبر و مقاومت او هم بيشتر مى‏شود لذا هميشه استقامت شجاعت مبارزه معلوم بينش افراد است هر مقدار ايمان و بينش افراد بيشتر باشد مقاومتشان صبرشان بيشتر است در مقابل همه احكام الهى آنجا كه شخص متزلزل مى‏شود آن جايى كه شخص رها مى‏كند عمل را آن جا دچار ضعف عقيده است دچار ضعف بينش است كه راه مى‏كند عمل را خسته مى‏شود مى‏گويد مثلاً ما ساده بوديم نماز مى‏خوانديم ما ساده بوديم روزه مى‏گرفتيم اين كارها را پخمگى مى‏داند يا مومنين را مسخره مى‏كند يا انهايى كه مقيد هستند به استهزا به استهزا ميكشاند تمسخر مى‏كند تحقير مى‏كند اين ضعف در بينش است ضعف در ايمان است كه عارض شخص شده است شخص اگر خودش را مداوا نكند كشيده مى‏شود به وادى كفر وادى كفر يعنى تولد ناقص دقت بفرماييد يعنى تولد ناقص به قيامت تولد ناقص گفتيم عذاب چه هست؟ عذابش هميشگى است همانطور كه اگر كسى ناقص الخلقه متولد شد براى هميشه در دنيا دچار عذاب است كسى هم كه ناقص متولد به آخرت شد براى هميشه دچار عذاب هست چون اصول را با خودش نبرده است اين يك مساله مطلب بعد هم بگويم اولين حديث را در روان‏شناسى جاهل كه قبلاً هم يكى دو تا از آنها را خوانده بودم تكرار مى‏كنم ولى اولين حديث جديد را در روان‏شناسى جاهل خدمتتان امشب عرض مى‏كنم مطلب بعد اين هست كه دانستن حكمت احكام فلسفه و اثر و فايده احكام فقط از اين جهت كه در شخص استقامت استمرار در عمل و تقيد ايجاد مى‏كند بلكه فايده بسيار مهم ديگرى هم دارد و آن اين است كه وقتى قران مى‏فرمايد كه نماز فايده‏اش چى است شخص مى‏تواند عمل خودش را با آن فايده چه كار بكند بسنجد ببيند عمل او ايا آن عملى است كه آن فايده را بدهد يا نه مثلاً وقتى مى‏فرمايد ان الصلاة تنهى عن الفحشاء و المنكر نماز انسان را از زشتيها باز مى‏دارد از منكرات باز مى‏دارد شخص مى‏تواند با همين بعد پيغمبرصلى الله عليه وآله مى‏بينيد روى همين آيه استدلال مى‏كند مى‏فرمايد هر كس نماز بخواند ولى از گناهان كم نشو اين هر مقدار نماز مى‏خواند فاصله‏اش از خدا چى مى‏شود بيشتر مى‏شود دورتر مى‏شود دليل نمى‏شود حالا ما نماز خوانديم ولى از گناهان ما كم نشد پس نماز را رها بكنيم خود نماز را رها كردن كفر هست ما بين الكف الايمان الا ترك الصلوة بين كفر و ايمان جز ترك عمدى نماز چيزى نيست آنرا حالا انسان بايد ادامه بدهد نماز را ولى بايد بداند اين نماز دارد او را دور مى‏كند از خدا چون تكبر مى‏گيرد او را خودش را نماز خوان مى‏داند مى‏گويد من نماز خوان هستم و همين گولش مى‏زند باعث مى‏شود كه جرات پيدا بكند توى بقيه گناهان عين همين است مثلاً جبهه رفتن خيلى‏ها جبهه مى‏روند و جراتشان به گناه بى‏توجهى حريم شكنى پررويى بى ادبى نمى‏دانم فحشايى كردن حدود الهى را رعايت نكردن به خاطر اين است كه در غيره است خيلى توى جبهه كار كرده است اين غرور مى‏گيردش بعد وقتى بخواهد با بقيه بچه حزب الهى‏ها حرف بزند مى‏بيند با تحقير حرف مى‏زند تحقير هم حرام هست مومن اعظم حرمة من اللعبد هست مومن حرمتش از كعبه واجب تر است از كعبه واجب تر است من بينى يك نفر چهار ماه جبهه مى‏بينى طلب دارد آنها را از طلبش را از مردم مى‏خواهد يك نفر كه جبهه نرفته است تحقيرش مى‏كند يك نفر خوب نمى‏توانسته برود جبهه مشكل داشته است مريض بوده است كارى پيش آمده برايش اصلاً مى‏ترسيد برود دليل نمى‏شود تو بيايى و تحقيرش بكنى اگر آن ترس توى وجود تو هم بود تو هم نمى‏رفتى خدا لطفى كرد به تو اين ترس را از تو عارض شد شرايطى پيش آمد كه توى ترس را نداشتى دليل نمى‏شود كه تو يك نفر را كه نرفته جبهه تحقيرش بكنى خودت را بهتر بدانى سبكش بكنى اشخاصى كه جبهه نرفته‏اند البته مساله ترك جهاد يك منكر است انسان بايد روى مساله ترك جهاد برخورد كند كه چرا ترك بعضى‏ها توانى دارند نمى‏روند جبهه كمك بكنيد پشتيبانى بكنند اين بحث ديگر است از اين جهت انسان نهى از منكر بكند امر به معروف بكند وادار كند ديگران را به جبهه بروند تحقير ديگران نه به خاطر تكيه بر عمل خودم چون خودم جبه خيلى بودم حال ديگران را تحقير بكنم غير جبهه را تحقير بكنم به سرشان بزنم آنها را كافر بدانم مسلمان ندانم آدم حسابى ندانم مرد ندانم اين نمى‏شود يا مثلاً چون جبهه‏اى هست هفت سال هشت سال جبهه بوده است به خودش جرات مى‏دهد كه به مقامات مملكتى راحت درى برى بگويد راحت فحاشى بكند راحت ولايت فقيه را زير سوال ببرد خيلى راحت خوب اين چه جبه‏اى است كه تو را با اصل دينت روبرو كرده است ضامن قبول شدن جبهه تو نماز تو ولايت است همه شعبه ولايت از ولايت خداوند پيغمبرصلى الله عليه وآله ائمه بگير تا ولايت فقيه فرقى نمى‏كند ضامن قبولى اعمال تو ميزان تبعيت تو است از ولايت ميزان اطاعت تو است از ولايت وقتى اين جبهه تو را مقابل ولايت قرار داده وقتى سوابق مبارزات تو تو را در مقابل ولايت قرار داده اين دورت مى‏كند از خدا همين سوابق است كه بدبخت مى‏كند تو را پس ما وقتى قران فايده يك عملى ذكر مى‏كند من مى‏آييم چكار مى‏كنيم با شناخت فايده عمل خودمان را تنظيم مى‏كنيم با آن فايده يعنى وقتى مى‏گويد نماز انسان را از زشتيها باز مى‏دارد نماز انسان را از كار بد باز مى‏دارد ما بياييم يك مراجعه به خودمان بكنيم و ببينيم ما وضعمان چطور است با اين نمازهايى كه مى‏خوانيم چون اگر اين طورى باشد هر مقدار كه نماز خواندن يك نفر طولانى‏تر باشد سوابق نماز خواندنش حالا نه خود نمازش نيم ساعت طول بكشد نه مثلاً بيشتر عبادت كره باشد زودتر بالغ شده اين بايد هر مقدار كه از سنش مى‏گذرد از گناهش هم چى بشود كمتر بشود از گرايشش به فحشا از گرايشش به منكرات از گرايشش به زشتيها آن مخصوصاً زشتيهاى باطنى مخصوصاً زشتيهاى روحى و درونى كه ظاهر نيست ممكن است قيافه را هم خيلى نورانى و حزب الهى و جذاب باشد اما روح فوق العاده زشت باشد به قول على‏عليه السلام از صوره الانسان و القلب الحيوة صورت صورت آدم باشد اما باطن باطن حيوان همه هم التماس دعا داشته باشند از او به آدم متدينى ببينند ولى باطنش باطن حيوان باشد لذا داريم وقتى يكى از اصحاب حضرت سجادعليه السلام در مراسم حج به حضرت گفت ما اكثر الحجيج چقدر امسال حاجى زياد است حضرت فرمود گفت ما اقل الحجيج و اكثر الزجيج چقدر حاجى كم است ولى سرو صدا زياد است بعد براى اين كه مفهوم اين كلامش را به شخص بفهماند اشاره كردند با دست ولايتشان تصرف كردند در چشم شخص، شخص باطن حج را ديد ديد كه غالب اينها حيوان هستند كه دارند دور خانه كعبه مى‏گردند اندكى آدم تويشان يافت مى‏شود اين هست كه صورت انسان هست اما باطن صورت برزخى صورت قيامتى حيوان است يك وقتى مى‏گويد روزه كه كتب عليكم الصيام كماكتب على الذين من قبل كم لعلكم تتقون روزه باعث تقوا مى‏شود باعث پرهيزكارى مى‏شود حال ما ببينيم كه ما روزه هم گرفتيم و هيچ فرقى هم نكرد يك ماه روزه گرفتيم گرايشمان به گناه خوردنيها و نوشيدنيها به خيلى از مسائل ديگر هيچ فرقى با قبل از ماه رمضان نكرد بلكه عقده‏اى‏تر هم شديم آخرهاى ماه رمضان مى‏گوييم كه امروز هم كه بيست و نهم است تمام بشود از فردا يك انتقام درست و حسابى از خدا بگيريم خلاصه به ما روزه مى‏دهد هان؟ مى‏بينى كه فردا چه سفره‏هايى چه بساطى چه شكم چرانى و نفس چرانى مى‏كند يا بعد از افطار حتى بعضى‏ها مهلت هم نمى‏دهند به پايان ماه مبارك تمام بشود همان افطار تلافى آن پانزده شانزده ساعت را حسابى در مى‏آورند دل درد مى‏افتند گفته بودند سحرى چى خوردى از دهنش در آورده بود و نشان داده بود كه من از اينها خوردم يعنى اينقدر هويدا بود كه اين جا چيده بود معلوم بود كه چى خورده است اين آن وقت آن تقوا را نمى‏آورد وقتى فلسفه احكام بيان مى‏شود وقتى فلسفه جهاد بيان مى‏شود وقتى فلسفه روزه نماز ذكر قصاص بيان مى‏شود ما بايد بياييم و ببينيم اثرش چى است وقتى اجرا كرديم آن اثر ظهور كرد يا نكرد اين كه تنظيم اثرش چى است وقتى اجرا كرديم آن اثر ظهور كرد يا نكرد اين كه تنظيم هم نمى‏توانيم بكنيم به خود شناسى نائل مى‏آييم متوجه آفتهاى كارمان مى‏شويم كه كجاى كار ما افت دارد با اين كه خداوند فرموده نماز اين خصوصيت را دارد ولى من آن خصوصيت درم ظهور نكرده است روزه اين خصوصيت را دارد اما در من ظهور نكرده است پس يك جاى كار گير دارد ولو ظاهراً من اهل نماز باشم اهل گريه باشم اهل دعا باشم اهل عزادارى باشم نمى‏دانم اهل چنين و چنان باشم ولى خب سر خودمان را نمى‏توانيم كلاه بگذاريم واقعيت امر اين است كه آن ظهور نيست من تمايل دارم به گناه به كثافت باطنى يا به كثافت ظاهرى تمايل دارم به كثافت هستند آنها زشتى هستند من تمايل دارم تقوا برايم ايجاد نمى‏شود از گناه بدم نمى‏آيد خوشم مى‏آيد به زور بايد جلوى خودم را نگهدارم قران ببينيد وقتى مساله لباس را مطرح مى‏كند مى‏فرمايد خداوند براى شما لباس و زينت نازل كرد و بعد مى‏فرمايد و لباس التقوى ذلك خير بهتر است يعنى دو نوع براى انسان معرفى كرده است يكى لباس لباس ظاهر است و لباسى كه انسان بدنش عورتش را زشتيهايش را با آن مى‏پوشاند و لباس زينت است كه انسان بپوشد و زينت بكند زيبا بكند خودش و يك لباس معرفى مى‏كند براى روح انسان و آن تقوا است لباس التوقى ذلك خير لباس تقوى بهتر است يعنى چه؟ يعنى انسان با تقوا است كه مى‏تواند مانع زشتيهاى روحى بشود زشتيهاى باطن بشود و آن خب در ما ايجاد نشده است ما الان بدمان نمى‏آيد از گناه. تمايل داريم. يك موقع مثل اسراى ما هستند آزادگان ما هستند توى عراق مثلاً امريكا نوار مبتذل مى‏گذارند موسيقى مبتذل مى‏گذارند اين نه اين كه زورى جلوى خودش را بگيريد تنفر دارد احساس مى‏كند كه كثافت دارد وارد روحش مى‏شود احساس مى‏كند كه اين آلودگى است لذا حاضر است وارد روحش مى‏شود احساس مى‏كند كه اين آلودگى است لذا حاضر است شلاق هم بخورد شكنجه هم بشود و اما گناه نكند گوش ندهد نمى‏خواهد طبعش گرايش به پاكى دارد از لجن از گناه از بوى كند بعدش مى‏آيد شما اين تخته را نگاه بكنيد سفيد هست آن مقدارى كه پاك نشه لكه رويش هست نشان مى‏دهد خودش زود نشان مى‏دهد و حالا اگر تخته سياه بود اين تخته نمايان بود يا نبود نمايان نبود دگر وقتى پاك هست و گرايش به تميزى دارد يك لكه را زود مى‏شود ديد لذا به محض اين كه طرف مى‏خواهد به طرف گناه برود احساس سنگينى آن را زود مى‏كند احساس تاريكى‏اش را زود مى‏كند ولى يكى كه سياه كرده خودش را اين حالا هر چقدر هم لكه بيافتد احساس نمى‏كند فقط نفسش ناخودش لذت مى‏برد ولى آنى كه پاك نگاه داشته حساس كرده روحش را به كثافت به آلودگى او اين خور نيست بدش مى‏آيد يعنى تقوا دارد ما اقبح باالانسان ظاهرا جميلا و باطل اليلا چقدر زشت هست براى انسان كه يك ظاهر خوشگلى و زيبايى داشته باشد و باطن زشت و زننده‏اى داشته باشد چقدر زشت است حالا ما سر خودمان كه نمى‏توانيم كلاه بگذاريم يك مقدار به باطن خودمان كه نگاه بكنيم و فكر بكنيم حالا ممكن است خوشگل كرديم ديگران خوششان آمد از ما اما با باطن چكار بكنيم اين باطن بالاخره توى قبر كار دست ما مى‏دهد اين باطن اگر بماند كه مساله باطن چيزى نيست كه از آن بگذرند اصلاً تولدها بر اساس باطن‏ها است انواع تولد بر اسامى روح افراد است نه از نظر جسمشان توى قبر كارى با خوشگلى و زشتى كسى ندارند با چاقى و لاغرى و كوتاهى و بلندى كسى كارى ندارند كار با سياه پوستى و سفيد پوستى ندارند با روح كار دارند پس ما به وسيله شناخت حكمت احكام مى‏توانيم خودمان را هم بشناسيم ديگران را هم مى‏توانيم بشناسيم اگر اين مداوا درست انجام شده بود اين اثر را بايد مى‏گذاشت خب نگذاشته ديگر اگر اين غذا درست خورده شده بود...

حالا بر مى‏گرديم با توجه به اين مطالب سر وقت بحث روان‏شناسى جاهل كه يكى از ياران رسول خداصلى الله عليه وآله عرض كردند خدمتشان كه آقا شما چرا وقتى حرف مى‏زنيد حرف شما به دل ما مى‏نشيند چرا سخن شما به دل ما مى‏نشيند بقيه اين چنين نيستند وقتى مى‏نشينيم پاى صحبتشان، صحبتشان به دل ما نمى‏نشيند ايشان فرمودند هر كس پيش رسول خدا رفت از حضرت سوال كرد كه من چه بكنم كه به بهشت بروم اما من هر وقت خدمت ايشان رسيدم سوال كردم كه چه بكنم كه به جهنم نروم يعنى من همه‏اش به دنبال شناخت آفات بودم بقيه به دنبال جمع كردن ثواب بودند و چون جمع كردن جواب بدون شناختن آفات هيچ فايده‏اى ندارد چون آفات مى‏آيد و عبادت پنجاه سال و شصت سال را از بين مى‏برد اين فايده ندارد من به دنبال شناخت آفتها بودم لذا مطالعه گناه و گناه شناسى خيلى بهتر از مطالعه و عبادت‏ها و در فضيلتها در ثوابها در اين چيزها است انسان كثافت را وقتى شناخت آن موقع راحت دورى مى‏كند.

اول اى جان دفع جان موش كن - وانگهى در جمع گندم كوش كن

اول اين يعنى مقدار يك جوان وقتش در ابتداى جوانى بگذارد روى شناختن آلودگى‏ها چه ظاهرى و چه باطنى اين شخص در آينده موفق‏تر هست راحت‏تر هست در پيمودن مسير كمال موفق‏تر است اما اگر هى رفت دنبال ثواب دنبال اين كه چى ثواب دارد چه بيشتر ثواب دارد چى كمتر ثواب دارد اين چون آفتها را نمى‏شناسد فريب زياد مى‏خورد زياد مى‏بازد سرمايه عمرش را عبادتهايش را زود از دست مى‏دهد سرمايه خود را لذا ما وقتى هم روانشناسى جاهل را بخوانيم يعنى آفتهاى انسان يعنى ياد مى‏گيريم كه جاهل نباشيم وقتى جاهل نبوديم خود به خود چى هستيم عاقل هستيم اين مهم‏تر هست كه اول ما بشناسيم كه جاهل چه كسى هست چه كارهايى را نبايد بكند .

يك - الجاهل لا يعرف تقصيره و لا يقبل و من النصحية له اين را كه خدمتتان قبل از ماه محرم كه مسائلى مربوط به فلسفه عزادارى مباحث فلسفه سياسى و امر به معروف و نهى از منكر شده بود خدمتتان اين را عرض كردم كه جاهل خصوصيتى كه دارد اين هست كه اول از اين اشتباهات خودش را پى نمى‏برد كوتاهيهاى خودش را پى نمى‏برد چى است هميشه خودش را كار درست مى‏داند هميشه خودش را محقق مى‏داند و به ديگران ايراد زياد مى‏گيرد يعنى عيب و ايراد ديگران را خوب مى‏شناسد اما عيب و ايراد خودش را پى نمى‏برد به ديگران خيلى راحت مى‏تواند انتقاد وارد بكند اما هرگز شجاعت برخورد با خودش را ندارد شجاعت انتقاد به خودش را ندارد شجاعت تنبيه خودش را ندارد لا يعرف تقصيره اشتباهات خودش را نمى‏شناسد و لا يقبل النصيحة كه نصيحت پذير هم نيست يعنى هر چقدر توى گوشش بخوانى تاثيرى هم نكند هر چه هم به او بگويى هيچ فايده‏اى ندارد چون جاهل هست جاهل وقتى معرفت ندارد يعنى وقتى زشتى را نمى‏شناسد پليدى را نمى‏شناسد شما داريد دست مى‏گذاريد روى چيزى كه او دارد از آن لذت مى‏برد على‏عليه السلام مى‏فرمايد چگونه نصيحت را مى‏پذيرد كسى كه دارد از گناه لذت مى‏برد اين كه او را بد نمى‏بيند تو به خاطر پاكى روحت به خاطر طهارت روحت به باطن آن مساله پى برديد و مى‏فهميد كه آن يك كجاست باطنى است يك آلودگى روحى است نه انجامش نمى‏دهى آن كه دارد كيفش را مى‏كند وقتى دارد كيف مى‏كند تو حالا تو بگو نكن او اصلاً از تو هم بدش مى‏آيد فكر مى‏كنى دشمنش هستى مى‏خواهى از اين لذت جدايش بكنى نمى‏فهمد چون افت شناس نيست چون روحش سنخيت با كثافت پيدا كرده وقتى سنخيت دارد و

ذره ذره كان در اين ارض و سماست/ جنس خود را هم چو كاه و كهرباست

نوريان مر نوريان را طالبند /ناريان مر ناريان را جاذبند

ولى سنخيّت دارد، سنخيّت عامل جذب هست، عالم عشق و علاقه است چون مى‏خواهى به آن چه بگويى! نكند به اين كه دارد از آن كار لذت مى‏برد، همه آذوقه روحش همه عشق او همين است، به خاطر اين كه با غذاى طيّب سروكار نداشته، با چيز پاك سروكار نداشته هيچ موقع هميشه همين بوده و خورده است. مثل مگسى كه هميشه روى كثافت نشسته، انسى با گل ندارد، انسى با بوى خوش ندارد. بيزار هست از بوى خوش، بدش مى‏آيد مى‏گويند يك بنده خدايى توى روستا بوده است مثلاً يك روز با دوستش مى‏آيد شهر سر بزنند، بعد گذرشان مى‏افتد به بازار عطّارها خب بازار عطّارها بوى عطر خوشى مى‏آيد، اين طرف بوى عطر مى‏خورد به او و بيهوش مى‏شود، يك ذره گلابى و يا چيزى مى‏ريزند سر و صورتش تا بهوش بيايد، خب اين هر چه گلاب مى‏ريختند اين حالش بدتر مى‏شد، بعد رفيقش مى‏گويد من مى‏دانم اين مشكلش چى است، يك ذره پِهن مى‏گيرد جلوى بينى او و او به هوش مى‏آيد، چون عادت به اين كرده است يعنى با بوى عطر عادت نداشته تا به حال، يك دفعه به مشامش مى‏خورد بيهوش مى‏شود عين اين را تو در مسافرت آخرتى دارى، در مسافرت آخرتى داريم كه كسى كه روحش قوى نيست، وقتى بوى عطر بهشتى به مشامش بخورد هلاك مى‏شود، وقتى زيبايى حورى بهشتى را ببيند تحمل نمى‏تواند بكند مى‏ميرد هلاك مى‏شود اگر توى اين دنيا كسى اين حالت را نداشته باشد يعنى عادت نكرده باشد به پاكى از زيبايى خوشش نمى‏آيد، چرا يكى از صورت قران چقدر لذت مى‏برد احساس مى‏كند توى بهشت است، از يك روضه سيدالشهداعليه السلام چقدر لذت مى‏گيرد احساس مى‏كند كه ديگر هيچ لذّتى بالاتر از اين توى دنيا وجود ندارد، بعد يكى وقتى قرآن مى‏شنود احساس چندش مى‏كند، اشميز قلوب الذى لا يومنون اذا ذكر اللَّه قرآن مى‏فرمايد، وقتى اسم خدا مى‏آيد اشمئز از قلبى پيدا مى‏كنند تنفر قلبى دارند، بدشان مى‏آيد آنهايى كه ايمان ندارند، سنخيّت بدشان مى‏آيد، اسم خدا، معنويت، نمى‏دانم قيامت، ائمه عليهم‏السلام، وقتى مى‏آيد بدشان مى‏آيد، بيزار هستند چون سنخيّت ندارند، با شراب بهشتى، شراب بهشتى تحمل روحى مى‏خواهد به موسيقى بهشتى گوش مى‏خواهد كه اين گوش تحمل و توانايى شنيدن موسيقى را داشته باشد وقتى كسى گوشش با موسيقى حرام عادت داد آلوده كرد اين كه نمى‏تواند از آن استفاده بكند، وقتى با نجاست عادت كرد با پاكى عادتى ندارد، لذا چون روحيّه‏اش اين هست، و لا يقبل من النصيحة نصيحت هم نمى‏پذيرد، چون وقتى نصيحت مى‏كنى او را مى‏خواهى آن را از لذتش بكنى و اين چون دارد لذت مى‏برد هر چه از آن مى‏گويى اين يك چيز ديگرى مى‏شنود، يك جور ديگر مى‏شنود، احساس مى‏كند تو دشمنش هستى، احساس مى‏كند تو بدش را مى‏خواهى احساس مى‏كند غرض شخصى دارى، بدش مى‏آيد، نمى‏خواهد بدش مى‏آيد نمى‏خواهد اين يك نكته.

نكته دوم نمى‏دانم اين را عرض كردم يا نه مربوط به اين بحث هست كه امشب مفصل خدمتتان عرض كردم، الجاهل يستوحش من ما يانس به الحكيم. شخص جاهل از آن كه شخص عاقل و فهميده شخص حكيم به او علاقه دارد. شخص جاهل وحشت دارد از همان چيزى كه شخص عاقل به آن عادت و انس دارد، چرا چون حكيم مى‏داند كه دارد چكار مى‏كند، پى برده و انس دارد چرا چون حكيم مى‏داند كه دارد چكار مى‏كند، پى برده و انس و علاقه و استمرار در عمل دارد، جاهل چون نمى‏شناسد، هيچ علاقه‏اى ندارد لذتى نمى‏برد وحشت مى‏كند امروز يك بنده خداى آمده بود اين جا مى‏گفت من داشتم كتابهاى دينى مى‏خواندم يكى از دوستان گرايشات باطل دارد آمد گفت اين مزخرفات چى است دارى مى‏خوانى اين چيزها چى است حوصله دارى تو هم از اينها مى‏خوانى خب چون نمى‏فهمد هيچ احساس نيازى به دين آموزش دين ياد گيرى مسير ابديت نمى‏كند اصلاً او خودش را ابدى نمى‏بيند، فكر مى‏كند كه يك مسيرى ابدى دارد، و اين مسير جزء با علم جزء با آگاهى طى نمى‏شود لذا هيچ نيازى هم به مطالعه كتابهاى دينى احساس نمى‏كنند فكر مى‏كند كه كتابهاى دينى همين طورى براى يك مشت آخوند نوشته شده است از بغل كتاب خانه رد مى‏شود هيچ توجهى نمى‏كند ولى از بغل يك مغازه ورزشى رد بشود مثلاً پوتين‏هايش را نگاه مى‏كند، كتانى‏ها را نگاه مى‏كند جنس‏هاى ديگر را نگاه مى‏كند. از بغل يك مغازه‏اى مثلاً كفش فروشى رد بشويد كفشهايش را نگاه مى‏كند چون مى‏گويد خب به كار من مى‏آيد كفش بايد بپوشيم پيراهن فروشى، كت شلوار فروشى، نمى‏دانم ميوه فروشى، به هر حال به اينها نگاه مى‏كند چون احساس نياز نياز مى‏كند به اينها، اما وقتى از بغل كتاب غذاى روح رد مى‏شود چون روحش اصلاً سنخيّت با غذاى معنوى و پاك ندارد احساس نمى‏كند لذا خيلى راحت وجدانش هم خيلى راحت هست اصلاً اين عذاب وجدان هم سراغش نمى‏آيد راحت راحت هست مى‏گويد اينها چى هست الجاهل يستوحش من ما يانس به الحكيم شخص جاهل وحشت دارد از آن چيزى كه شخص حكيم و عاقل و فهميده به آن انس گرفته است، خب حالا اين كه چرا به يك كارى انس مى‏گيرد دليلش روشن مى‏شود الان يك دانش‏آموز مثلاً مى‏بينيد يك پدر و مادر مثلاً بچه‏يشان خيلى علاقه به كارهاى علمى دارد، ولى مى‏بينى كه مادر همچنين علاقه‏اى ندارد پدر همچنين علاقه‏اى ندارد پسرش شديد سخت عاشق رياضيات هست ولى مى‏بينى همان علاقه را پدر و مادر هرگز ندارند چون پدر و مادر از نظر ذهنى سنخيتى با مطالب رياضى ندارند، چيزى كه گير بچه شان مى‏آيد گير اينها در مسائل رياضى نمى‏آيد حالا بگو نه حالا بيا بنشين يك ذره جبر بگويم يا يك ذره آناليز بگويم برايت نمى‏دانم يك ذره رياضيات بگويم برايت حوصله‏اش سر مى‏رود مى‏گويد نه نه به من بگو مثلاً گوشت كيلو چند است كدام كوپن را اعلام كرده‏اند مثلاً يا امشب تلويزيون چى مى‏خواهد بگذارد سريال چى مى‏شود؟ دنبال آن سريال چى شد؟ با چيزى كه سنخيّت دارد مثلاً كجا گوشت مى‏دهند كجا برنج مى‏دهند يك همچنين صحبتى، آن اصلاً با رياضيات كارى ندارد شما بگوييد من مثلاً اين را بگويم يك بچه از رياضيات از كار فنى، از برق، از الكترونيك نمى‏دانم از مكانيك مى‏برد هيچ وقت پدر و مادر نمى‏برند. چون سنخيّت ندارد. مقدماتش را هم طى نكرده‏اند اگر مقدماتش را يك بچه طى كردند پدر و مادر هم طى بكنند همان را هم دوست دارند. درباره مثلثات و كار فنى و الكترونيك و اينها، پس ميزان گرايش و علاقه هر كس به هر چيز بسته به ميزان سنخيتى هست كه او با آن چيز دارد. بسته به ميزان شباهتى است كه با آن ميزان چيز دارد. وقتى شباهت دارد گرايش پيدا مى‏كند خوشش مى‏آيد، اسم آن چيز مى‏آيد، يا موقع بهره بردارى كه مى‏شود لذّت مى‏برد حالا يا نماز هست، يا زيارت عاشورا است، يا قرآن است، يا ذكر هست يا جلسه علمى هست، يا بحث معنوى هست لذت مى‏برد دوست دارد، علاقه دارد چون سنخيّت دارد با نور، با پاكى، با طهارت، روح انسانى درش نمرده است، گرايشات عالى و كمال مطلق نمرده است، گرايش دارد و دوست دارد زده نيست، حوصله‏اش سر نمى‏رود. نمى‏دانم كه اين هم به خاطر اين است سنخيّت فقط با اين دارد. بعد انسانى درس فعال نيست فقط تا حد زندگى حيوانى او فقط فعال هست همين مقدار، چيزى را او درك نمى‏كند. احساس دارد. همين مقدار چيزى ديگرى را او درك نمى‏كند احساس دارد يعلمون ظاهرا من الحياة الدنيا و هم عن الاخرة هم غافلون يك ظاهرى از دنيا مى‏دانند از آخرت هم كاملاً غافل هستند توجهى به ابديت ندارد، همين زندگى يعنى همين و حالا بعضى‏ها آن قدر شجاعت دارند كه مى‏گويند و ما يهلكنا الدهر ما نمى‏ميريم مگر توى همين دنيا مى‏ميريم و از بين مى‏رويم، حياتى نيست در عملشان هم همين طور هستند، بعضى‏ها نه مى‏گويند استغرواللَّه قيامتى هست اصول دين پنج تا هست توحيد است و عدل هست و نبوت هست امامت هست و معاد اما در عمل مادى گرى هست در عمل ماترياليسم هست در عمل مكتبش مكتب مادى هست در عمل اما در نظر نه در فكر مثلاً ظاهراً ظهورش ديگر معنوى است ممكن است چهار ركعت نماز هم بخواند مكه هم رفته باشد اما خدايش پولش هست طرفش توى جيبش هست يا توى بانكش هست حيثيت او و ابرويش توى بانك هست پس وقتى اين شناساى را از جاهل به ما مى‏دهند كه جاهل هميشه از چيزهايى كه شخص عاقل به آنها علاقه دارد، وحشت زده هست، علتش را با توجه به اين توضيحاتى كه يكى دو جلسه قبل عرض كردم مى‏فهميم كه چرا جاهل مى‏ترسد وحشت دارد انس ندارد با چيزهايى كه افراد حكيم و فهميده و عاقل به آنها گرايش دارند انشاء اللَّه از جلسه بعد بقيه بحث روان‏شناسى جاهل را پى مى‏گيريم.

والحمدللَّه رب العالمين و صلى اللَّه على محمد و اله الطاهرين.