جلسه 012 - معارف فاطمی
شماره جلسه
12
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1403
ماه
4
روز
7
متن کامل (خام) ‌ جلسه 012 - معارف فاطمی

معارف فاطمی, جلسه 12 0704/1403

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب‌العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنة ‌الله‌ علی اعدائهم اجمعین الامین من الان الی قیام یوم‌الدین

سلام و صلوات و درود و رحمت و خیرات و مغفرت و برکات الهی بر همه‌ی شما عزیزان.

محضر مقدس آقا امام زمان علیه السلام، امامزاده‌گان واجب التعظیم که در خدمتشان هستیم، شهدا ، امام اشهدا و هدیه به محضر مقدس آقا امام کاظم علیه السلام صلوات بلند ختم بفرمائید.

بحثمان درباره‌ی انفاق بود و آثار انفاق. سومین اثر از آثار انفاق جبران آن چیزی هست که ما انفاق می‌کنیم. خواهش می‌کنم خوب دقت کنید وقتی میگویم جبران، شما وقتی پول که می‌دهید این پول جایش می آید، ولی شما باید پول را جدا کنید؛ مثلا شما در یک قاعده‌ی اقتصادی داریم به نام قرض. فوق‌العاده است که بعد در موردش صحبت می‌کنیم. قرض یعنی از نظر لغوی یعنی بُرش. شما یک بخشی از مالت را بُرش میدهی، جدا می‌کنی از خودت. وقتی می گوییم جبران میشود؛ یعنی یک مالی جایش می آید. اما گاهی وقتها، نه وقتی شما دارید یک چیزی را انفاق می‌کنید؛ مثلا محبت، لطف، کرامت، علم، دارید این را انفاقش می‌کنید، جا درجا پر میشود. یعنی مثل چشمه‌ای که از همان موقع که دارید آب برمی‌دارید، پر میشود جایش. نه بعدا. آن چیزهایی که مادی هست، چرا بعدا، اما آن چیزی که معنوی هست، نه، همان موقع آن اتفاق می افتد و مثل اینکه شما دارید علمی را تعلیم می‌کنید، خودتون جادرجا در همان مرحله این رشد را می‌کنید.

یکی از آیات بی‌نهایت زیبا که در قرآن آمده و یک سبک زندگی فوق‌العاده‌ای را به ما یاد میدهد که اگر ما این را یاد بگیریم واقعا یک فرهنگ اجتماعی والا ایجادش می‌کنیم، این آیه هست: «مثل الذین ینفقون اموالهم فی‌سبیل‌الله کمثل حبة انبتت سبع سنابل ... واسع علیم» خیلی زیباست، خیلی هم حرف دارد. در اکثر قریب به اتفاق تفسیرها این آیه را در مورد مال آوردند. ببینید لحن آیه چیست؟ میگوید: مثل کسانی که در راه خدا انفاق می‌کنند «کمثل حبه» مثل یک حبه هست، یک دانه ‌ای هست که «انبتت سبع سنابل» که شش خوشه از این در می آید. که «سنبله فی مئه حبه» در هر خوشه صد تا دانه دارد. چندتا شد پس؟ هفت خوشه میدهد که در هر خوشه چندتا؟ صد تا. مجموعا میشود چندتا؟ هفتصد تا. اکثر مفسرین این را در مورد مال به کار بردند. در حالی که لحن آیه چی میگوید؟ نمی گوید: مثل اموالی که در راه خدا انفاق میشود. میگوید: مثل کسانی که در راه خدا انفاق می‌کنند مثل «کمثل حبه» مثل یک دانه‌ای هست «کمثل حبه» که «انبتت سبع سنابل» ببینید مثال اکثر دانشمندان و مفسرین آوردند روی مال. درست هم هست، غلط هم نیست؛ ولی این واقعا تفسیر حداقلی که مالی که شما می‌دهید در راه خدا، درحالیکه قرآن این را نمیگوید، ولی برداشت همه‌ی مفسرین این است: مالی که شما در راه خدا می‌دهید مثل دانه‌ای هست که هفت تا خوشه میدهد. در هر خوشه صد تا دانه هست. انقدر رشد می‌کند. بعد میگوید: « والله یعضاعف لما یشاء» خدا برای هر کسی که بخواهد افزایش میدهد. چند برابر می‌کند و «الواسع علیم» خدا بسیار وسعت دهنده هست، توسعه‌دهنده هست و علیم هست؛ یعنی می‌داند چی را توسعه بدهد؛ اما لحن آیه را دقت کرده باشید، میگوید: نه، کسانی که خودشان انفاق میکنند مثل یک دانه‌ای هستند که هفت تا سنبله میدهد؛ یعنی توسعه در کجا دارد اتفاق می افتد؟ توسعه در نفس تو دارد اتفاق می افتد؛ یعنی آن هفتصد برابر دارد یک جای دیگر اتفاق می افتد. در مالت که هیچی. آن که هیچ. قشنگ در مالت چنین اتفاقی می افتد. خدا بین یک برابر تا هفتصد برابر گاهی وقتها بیشتر عطا می‌کند. پس ترس نباید داشته باشد در اموالت که رد کنی به کسی بدهی. میگوید: مطمئن باش اگر فی سبیل الله باشد، این مثل آن خوشه هست که رویش می‌کند. گاهی وقتها بعضی از عزیزان می‌گویند که چرا ما مثلا این کار را کردیم هیچی ندیدیم؟ باید دید که شرایط کاشت تان چطور است. چون دانه را هم که شما می کارید، زمینش باید مناسب باشد، بذر باید مناسب باشد، آب مناسب باشد، به جا باشد زمان آب دهی اش مناسب باشد. یک موقع هست ممکن است در انفاق ما مشکل باشد. در انفاق ما خدا نباشد، عواطف شخصی باشد، چشم و هم‌چشمی باشد، برای این باشد که رشد بکند، خدا وسط نباشد یا شرایط دیگر فراهم نباشد؛ ولی اگر فراهم بود که من بعدا یک درسی داریم برایتان در شرایط انفاق در قرآن توضیح میدهم برایتان. مخصوصا الان نمی گویم که حیف است آن بحث خراب نشود، اصلا تحت عنوان شرایط انفاق باید گفته بشود برای شما؛ اما از اینکه بگذریم، میگوید: مثل کسانی که انفاق در راه خدا می‌کنند، مثل یک دانه است که هفت تا سنبله یا خوشه میدهد؛ یعنی آن رویش آن جهش آن توسعه دارد در تو اتفاق می افتد وقتی که تو داری در راه خدا -دقت کنید- در راه خدا خروجی داری. حالا یا خروجی جمادی یا گیاهی یا حیوانی یا عقلی یا فوق عقلی. خروجی داری برای خدا. خدا رحمت کند شهید دستغیب را، می گوید» گاهی وقتها هست شما میروید یک مهمانی، اشتهایی هم نداری، شام خوردی، ناهار خوردی یا مثلا الان چایی میل نداری، شربت میل نداری؛ ولی آن طرف آورده، جلوت گرفته. ما اکثر قریب به اتفاق، آدمها انقدر بنده‌ی خودشان و نفسشان هستند که نمی گویند با میل قبول کنم. بگوید باشد می نشینم با شما غذا می‌خورم که آن هم کیف بکند.

از اینکه شما کنارش نشستید غذا می خورید حالا کم یک لقمه، دو لقمه، سه لقمه یک چایی یک شربت. می گوید: نه، میل ندارم. او می گوید: خواهش می‌کنم بفرمایید! نه، نه، نه، میل ندارم؛ نه نه نه میل ندارم. اکثر ما اینجوری می‌کنیم دیگر. می گوییم: نه نمی‌توانم، نه، رد می‌کنیم. همچین می‌زنیم به خصوص اگر جوانی باشد یک بچه‌ای باشد یک آدم دل نازکی باشد. چون گرفتار خودمان هستیم ما. کاملا گرفتار خودمان هستیم. حالا از آن بدتر آدمهایی هستند که میل هم دارند، جا هم دارند، غرورشان اجازه نمیدهد بنشینند بخورند. غرور یعنی انقدر آدم مغرور است که بنشیند سر سفره‌ی اینها غذا بخورمد. بگوید: بد است، یا اصلا یعنی چی شربت دادند، اصلا زشت است. این آدمها خیلی بیچاره‌اند یعنی اینها فشار قبر شدید دارند. چون نفسشان همان لحظه در فشار دیگر. « فی سبیل الله» یعنی آنجایی که میلت نیست؛ آنجایی‌که درش پای تو وسط نیست؛ آنجایی که خوابت می آید؛ آن موقع که خسته هستی آن موقع حوصله نداری، آن موقع اگر درست خروجی داشته باشی با مهربانی، آره. می‌گفت: عید غدیر کنار علامه طباطبایی بودم، ایشان سید بود دیگر، خانه شان می آمدند، ایستادم بعد چند نفر آمدند، دیدم من چشم برزخی ام یک دفعه باز شد. دیدم ای بابا این که دارد می آید علامه را ببوسد، در دهانش پر از چاقو شمشیر و چیزهای تیز هست. الان بغل کند علامه را بغل کند، توی صورت علامه می رود. گفت: آمدم به علامه بگویم که این جلوش را بگیرد، دیدم یواش علامه دست من را فشار داد و گفت: هیچی نگو. آن که تو می‌بینی من هم می‌بینم. گفت: علامه قشنگ طرف را بغل کرد، بوسید، قشنگ روبوسی کرد. اصلا می‌بیند که این آدم یک وحشی است، می‌بیند که الان یک میمون است، یک الاغ است، یک شیر است، یک سگ است. کاری با این چیزها ندارند اولیای خدا اصلا. آن را با همان حالت بغل می‌کند، می‌بوسد احترام می گذارد. اصلا یک کسی را تحقیر و توهین و کوچک شمردن و این‌ها به هیچ‌وجه. خروجی یعنی آنجا که تو حس نداری، آنجا که حال نداری، آنجایی که وقت نداری، آنجایی که برات ممکن است خطر داشته باشد؛ آن جایی که شب نخوابیدی، خیلی جاها و چیزهای دیگر. خدا رحمت کند این شهید سعید آیت‌الله رئیسی را، به او گفتند که آمدیم اینجا بازدید، یک روستایی شنیدند شما آمدید اینجا؛ همه آمدند کنار خیابان ایستادند به عشق اینکه شما از کنار جاده رد می‌شوید شما را ببینند؛ یعنی رد شده بودند، رفته بودند، می‌گفتد یک جایی خبر دادند این بیچاره‌ها مردم آمدن گفتند رییس جمهورمان میخواهد بیاید، برویم کنار جاده بایستیم، شاید رد شد ما مثلا ببینیم. همین دیدن. گفت: برگردیم. گفتم: آقا لب مرز است، خطرناک است، اشرار هستند، برگردیم. خسته برگشت. گفت: رفت، از ماشین هم پیاده شد، دست هم تکان نداد، از ماشین پیاده شد رفت با آنها روبوسی کرد و نشست. گفت: بعد هم دعوتش کردند در چادر، خانه نداشتند. به چادرشان رفت. رفت نشست با آنها ناهار هم خورد، بلند شد و آمد. خدا با ما این کار می‌کند. اهل بیت با ما این کار می‌کنند، امام زمان با ما این کار می‌کنند، امامزاده‌ها با ما این کار می‌کنند؛ ولی ماها بلد نیستیم این کار کنیم. ما می‌بینیم حضرت عبدالعظیم را، حضرت عبدالعظیم مقامش کجاست! شخصیتا حضرت عبدالعظیم در کجا قرار دارد، امامزاده طاهر، امامزاده حمزه، اولیای خدا. ما میرویم سر قبرشان، مزاحمت درست می‌کنیم برایشان اما آنها خسته نمیشوند و هیچ وقت رویشان را از ما برنمی‌گردانند.

یک پیرمرد همرزمی داشتم من، این دو تا پسرش شهید شدند. خدا رحمت کند حاج‌آقا تقوی‌نیا، بعد جنگ تمام شده بود و ما موسسه زده بودیم. دیدم یه روز آمد گفتش که بیکارم. دیگر نمی‌توانم بروم کار کنم. گفتم: حاجی بیا پیش خودمان. گفت: چکار کنم؟ کاری نمی‌توانم برای شما بکنم. گفتم: یک چایی که دست ما می‌توانی بدهی! گفت: آره. گفتم: بیا همین جا پیش خودم، دفتر خودم، یک چایی بده دست ما، دست مهمانها. فردایش آمد و گفت: حمید -حمید پسر دومش بود با خودم بود. شهید شد. او هم یک اعجوبه‌ای بود. گفت: حمید آمده به خوابم. گفت بالا رفتی پیش شجاعی مشغول کار شدی! شهید یعنی این.

یعنی همان شاهد که همه چیز را میداند. گفتم: آره بهش گفتم رفتم پیش آقای شجاعی کار می کنم. یک موقع می‌گفت که وضع مالی ام خراب بود، بعد همینجوری رفتم سر قبر پسر، گفتم: بچه‌ها یک دعایی کنید . گفت: شب پسرم آمد و گفت: بابا پول گذاشتم برایت در خانه، برو بردار. گفتم: کجا؟ گفت: در کمد. برو. گفت: بیدارشد دیدم در کمد یه دسته اسکناس گذاشته. گذاشتم بابا برو بردارد. شهدا این جوری هستند. شهدا ارتباطشان با ما قطع نمیشود. اینکه امام میگوید: امامزادگان عشق اند. اینها را دست کم گرفتیم اینها را. تک تک اینها به چه مقاماتی به برکت انقلاب اسلامی رسیدند، به برکت امام رسیدند. یک روز آمد گفت که حالا این حمید که میگوید، این حمید پسر دومی بود. محمد اولی بود. محمد شهید شد. گفت: داشتم محمد دفن می‌کردم حمید گفت بابا بابا گفتم چیه؟ گفت: یک قبر هم اینجا بکن برای من. گفت: چند وقت بعد شهد شد و آن جنازه را در آن طرف قبرش هست. ننه اش می آید من می روم آن طرف. کاش به حرفش گوش می کردم دوتا را یکجا می گرفتم. این آگاهی این جوری است که برای من قبر هم بگیر. من اینجا می آیم. بعد عملیات که با من بود خب شهید شد. من هم برگشتم آمدم تهران. باباش گفت: آقای شجاعی بیا خانه. گفتم: باشه. رفتم دیدم گفت: بیا ببین حمید چکار کرده؟ اعلامیه‌اش را نوشته و چاپ کرده خودش، پارچه‌هایش را خودش نوشته، خطاط بود، پارچه‌های شهیدش نوشته، شهادت مثلا حمید تقوی نیا تبریک و تسلیت می‌گوییم. همه را نوشته بود قشنگ اعلامیه خودش را و چاپ کرد و همه را آماده گذاشته بود زیر تخت. گفت: ببین چکار کرده این بچه. آدم چقدر رشد می‌کند وقتی همه چیزش را میدهد برای خدا. یک روز آمد گفت که رفتم دیروز با مادرش رفتیم سرقبر یکیشون، یادم نیست کدامشان. گفت: دیدم دو نفر نشستند و پشتشان به ما هست. از این کاپشنهای اورکت جبهه‌ای، کره ای ها، آنهایی که قدیم بدند، یادشان هست. آنها نشسته بودند. گفتم: اینها کی هستند زودتر از ما آمدند اینجا نشستند. خب رفتیم نزدیک که شدیم، سلام که دادیم، بلند شدن دیدم دوتا پسرهای خودم هستند که شهید شدند، سر قبر نشسته بودند. گفتم اصلا حاج و واج مانده بودم، بغلم کردن و بغل بوس و من و مامانش، گفت: خواهشا شبهای جمعه میاید اینجا، زود بری.د ما شبهای جمعه مهمان امام حسین هستیم. به خاطر شما مجبوریم بیایم اینجا تا شما هستید. بساط امام حسین دور می افتیم. شما آمدید اینجا زود فاتحه تان را بخوانید و بروید. بگذارید ما به کار و زندگی مان برسمی. حالا تو فکر کن امام حسین چی میکشد. اهل‌بیت باید بایستیم همینجوری یه ده بیست میلیون آدم را باید جواب بدهد؛ ولی آنها با ما اینجوری هستند. آنها بی‌نهایت ما را دوست دارند، همیشه پیش ما هستند. خدا هم اینجوری هست. ماها اینجوری نیستیم. ماها برای همدیگر اینجوری نیستیم. یعنی نمی‌توانیم شبیه اینها بشویم. برای همین هم دور می افتیم بعد از مردن از اینها دیگر. چون مثل اینها نمی‌توانیم، نمی‌کنیم، این کاره را نمی‌کنیم.

در توسعه شخصیتی، انسان درست است که اموالش را دارد میدهد، هر نوع انفاق میکند اما خودش واقعا به رحمانیت، رحمیت و توسعه شخصیتی می‌رسد. به قدرت، خودش قدرت شفاعتش بیشتر میشود. این را ما باید یاد بگیریم.

نکات دیگری هم این آیه دارد. من صرف نظر می‌کنم. بعد می‌فرماید: خدا برای هر که بخواهد اضافه می‌کند. برکت می‌دهد به او. «یضاعف لمن یشاء و الله واسع علیم» خدا هم علیم است، می‌داند به کی بدهد و هم واسع است. پس کنار این خدا ترس نداشته باشد. کنار این خدا اضطراب نداشته‌باشد. مومن کسی هست که به خدا بیشتر از شرایط خارجی ایمان دارد. بیشتر از پولی که تو جیبش هست، بیشتر از حساب بانکی اش اعتماد دارد. اگر مومن اینجوری بود آن وسعت آن خیره آن برکت می آید؛ ولی باید این شخص وسعت تکیه به خدا را داشته باشد. بزرگی تکیه کردن به خدا، بزرگی رفاقت با خدا، شخصیتی که بتواند خدا را وکیل بگیرد. الان مثلا می گوید: آقا وکیل می‌خواهم. وکیل پولش خیلی گران است. خب به شما یک وکیل رایگان میدهند در قوه قضایی. خب باشد آن را بدهید؛ ولی یک وکیل درجه یک هم هست مثلا پانصد میلیون تومان. می گوید: ندارم بروم چنین وکیلی بگیرم. میگوید: اگر آن را بگیری خیلی کارت راه می افتد. می گوید: ندارم. یک کسی بتواند خدا را وکیل بگیرد، نعم المولی و نعم الوکیل. خدا می گوید من را وکیل بگیر. همه‌کاره‌ی خلقت، اصل خلقت، اول و آخر خلقت؛ ولی چه کسی می‌تواند چنین موجودی را رب بگیرد؟ به او تکیه کند برود در باشگاهش ثبت نام کند، بگوید این رب من هست. با ربّ های دیگر نمی‌توانم کار کنم. من یک چنین کسی را میخواهم مربی خودم قرار بدهم. سبحان چی؟ ربی. چقدرقشنگ است. ربی. بهت اجازه داده بروی در باشگاهش ثبت نام کنی و او را به عنوان رب بگیری. ما برای مربیهای دنیایی میلیارد میلیارد هزینه می‌کنیم. الان مربی فوتبال دیدی می آورند چند میلیارد چند میلیارد بهش میدهند! مربی از فلان کشور آوردیم، انقدر میلیارد باید بهش بدهیم. میخواهد یک تیمی کار کند، اصلا معلوم نیست آخرش برنده میشود یا نه. مثل الان همین جریان تیم که هشت تا شکست، دو تا پیروز. میلیاردی هم دادند به ما مربی اش؛ یعنی حتی شکست هم هست، پیروزی برایش پول هزینه می‌کند. بعد خدا میگوید من رب شما هم هستم. همه میگویند اما بچگانه میگویند ربی. چه کسانی میتوانند این هوس پیدا می‌کنند خدا را رب بکنند، بروند در باشگاه خدا؟ جیگر می‌خواهد یک کسی. شخصیت می‌خواهد، بزرگی می‌خواهد یکی بگوید من اصلا کاری با هیچ‌کس ندارم، من اصلا با هیچ کس خودم را مقایسه نمی کنم. من این کار را کردم فلانی عوضش این کار را کرد. من اگر این کار کنم، او اینجوری میگوید. من اگر این کار را بکنم مردم چی میگویند! ببینید همه اش مسخره‌بازی است. همه اش شرک است. یک کسی بگوید من می‌خواهم بروم در باشگاه خدا ثبت نام کنم. در این باشگاه هر چی گفت اطاعت می‌کنم. عبد میشوم. هر چه گفت. خوشم بیاید یا نیاید، سخت باشد یا راحت باشد، شب ، روز ، وقت. اصلا برام دیگ مهم نیست. من مربی ام این است. این کار هر کسی نیست که الله را مربی انتخاب کند. در لفظ به همه شما میگوید که بگویید در نمازتان من رب شما هستم، اما واقعا همه الله را به عنوان رب انتخاب نمی‌کنند. ترجیح میدهد شبیه فلان دانشمند باشد، فلان دکتر باشد، فلان استاد باشد، فلان هنرپیشه باشد، فلان شاعر باشد، فلان ورزشکار باشد، شأنش همان قدر است. تو می‌خواهی شبیه هر کسی که بشوی، قیمتت همان است، لیاقت هم همان است. چه کسی را به عنوان رب انتخاب می‌کنی؟ در باشگاه کی ثبت نام می‌کنی و حاضری برایش بها ببردازی.

«والله واسع علیم» خیالت راحت می‌کند. آرامش به تو میدهد. پس کاملا با آرامش با اطمینان برو در باشگاهش ثبت نام کن. خودت را بهش بسپار بعد هم امتحان می‌گیرد. میگه خب حالا اومدی از یه چیز کوچولو شروع می‌کند. میگه خب حالا این دست کن جیبت ببینم. تمرین دیگه. تو دست می‌کنی تو جیب تمرین شروع میشود. از وقتی یه نفر تو کوچه می‌بینی تو خیابون می‌بینی یا یه کسی میگه مثلا هر چی، برای خدا برای امام زمان . همین «من ذالذی یقرض الله قرضا حسنا» کیه که به من خدا قرض بدهد. خب خدا مربی است. پس باید نقش کی بازی کند خدا؟ نقش نیازمند. میگه به من خدا قرض بدهید. آقا امام کاظم که امروز تولدشان هست. فرمود قرض به خدا مهمترین مصداقش کمک به امامت است؛ یعنی امام زمانت. آقا الان کاری که برای امام زمان میخواهم بکنم نیاز به انفاق من، فداکاری اقتصادی من، گذشتن از نیازهای خود و خانوادم دارد یا ندارد؟ آدم باید سوال کند دیگه. همین جا شروع میشود داستان؛ یعنی بخش جمادی مال، بخش گیاهی وقت، هزاران نفر میان ادعا می‌کنند که ما م،ی‌خوایم برای امام زمان کمک کنیم. می گوییم بیاید کمک کنید، می گوید وقت نداریم، نمی‌رسیم. آبرو ، اعتبا،ر علم و تخصص قلب و معنویت و دعا. این میشود قرض به خدا که حالا بعدا در موردش صحبت خواهیم کرد.

چند تا روایت برایتان بخوانم. آقا امام صادق فرمودند: «انفق و ایقن» سه تا کلمه است. حفظش کنید. «انفق وایقن بخلف» خلاف یعنی چی؟ می گویند: «خلف صالح»، خلیفه، خلیفه‌الله، جانشینی «انفق و ایقن بالخلف» چه قدر قشنگ است. اگر یک کسی در مکتب اهل بیت زندگی کنه هیچ وقت فقیر نمیشود. ممکن است که یه دوره‌ای مثلا مثل ایوب امتحانی بگذروند ولی زندگیش نوعا برکت دارد. تو انفاق کن و یقین داشته باش به اینکه جاش میاید. یقین داشته باش جاش می آید برات. خیالت راحت باشد. بپر دیدی با بچه بابا از آن بالا میگه بپر بعل من. می‌پره بچه هم . بالا پرت می‌کنه به بغل باباش. می داند دست مهربون و پرتوان می‌گیردش. «انفق و ایقن بالخلف» یقینی داشته باش خدا جاش پر می‌کند. پس دیگه نترس، اضطرابت را بگیر. این شروع کار است. مربی شاگردش ذره ذره قوی می‌کنه تا به شجاعت میرسه تا به قدرت می‌رسه تا به نترسی میرسه تا به آرامش میرسه تا به شادی میرسد. ولی باید وفادار باشی بهش. باید پاش وایسی، وفادار باشی تا رشدکنی. بعضیا بهترین معلمان مربیان را دارن بهشون خیانت می‌کنند و ظلم می‌کنند. اینها چند برابر دور میشوند.

روایت بعدی دقت کنید از امیرالمومنین علیه السلام. این هم حفظش کنید. «من ایقن بالخلف» خلف یعنی جانشینی، «من ایقن بالخلف جاد بالعطیه» هرکس یقین داشته باشد به این که چیزی اگر ازش رد میشود، او در دادن، عطیه، بخشش -اسم دخترها را می‌زاریم چی؟ عطیه یعنی بخشش الهی هدیه الهی- «من ایقن بالخلف جاد بالعطیه» این عطا کردنش خوب میشود. اهل عطا کردن می شود. اهل خروجی میشود. اگر کسی یقین داشته باشد. یقین می‌خواهد یعنی قلبت باید چی باشد؟ آرامش داشته باشد. این یک تمرین خیلی خوبی است. حواسمان باشد در باشگاه خدا اعتماد بکنیم. یک جایی طلات لازم است، یکجایی مالت لازم است، یکجا ماشینت لازم است، یک جایی خانه ات لازم است. یک جا وقتت، یک جا جانت. هر چی.

روایت بعدی از نبی اکرم صلی الله علیه و آله وسلم: «ما نقض مالان من صدقت قط فاعطوا فلا تجبونون»، چقدر قشنگ است. هیچ وقت مال با صدقه کم نمی شود. دارد خیالت را راحت می کند. ببین آن که نشسته روی قله‌ قواعد خلقت ، آن کسی که احصی کل شی عددا» یی که خدا میگوید در وجود این احساس می‌کند؛ یعنی «کل شی احصیناه فی امام مبین» یعنی کسی که گفتیم در بحث هفته‌ی گذشته «جمله کتاب الله» یعنی تمام فرمول‌ها و قواعد خلقت در دست این آدم است. اصلا از کانال مجرای وجودی این اعمال میشوید، فرمول‌ها و قواعد، تمام تقدیرها، انفاق‌ها. هیچی نیست که او نداند. او دارد به تو قاعده یاد میدهد. پس با هم یک بار دیگر اینجوری تمرین کنیم «ما نقص مال من صدقه قط» در ذهن قضا و قدری این چه جوریه؟ من اگر دست کنم جیم پول در بیارم بدم، از حساب بدهم، مالم بدهم، طلاها را بدهم، اتومبیلم را بدهم، خانه ا‌م را بدهم از دستم میرود. پس میشود قدر، دادن است. دادیم. قضایش چیه؟ دیگر دستم نیست. غلط است. اصلا قضا و قدرتان غلط است. اصلا برداشتتان غلط است. مثل کسی که می گوید پول ندارم ازدواج نمی‌کنم. غلط است. اصلا فرمول نخواندی تو. چون وضع مالی ام خوب نیست، بچه‌دار نمیشوم. اصلا غلط است. بچه مال می آورد. میگوید ببین قضا و قدر باید درست یاد بگیری. فرمول این است: اصلا مال با صدقه کم نمیشود بلکه جایش آید و با چی می آید؟ با برکت. لذا آقا امام باقر علیه السلام می فرماید: من تعجب می‌کنم و ناراحتم از دست شیعیان چرا با صدقه اموالشان زیاد نمی‌کنند. ناراحتم از دستشان. چرا انقدر فقیر دارند زندگی می‌کنند بهشون فشار می آید. خب خدا که راهش گذاشته، میگوید خارج کن ازش. مثل اینکه من بنشینم بالای سر یک چشمه هی گریه کنم و بگویم آبش کم است. خدا میگوید خب آخه زود یک ظرف بردار هی آبش را بریز بریز در این گیاهان بریز اصلا از کوه جاری بشود. بردا هی بردار تااین بجوشد. از زیر بیاید بالا. ما همینجوری تنبل نشستیم. لذا آنکه پول می‌خواهد ثروت می‌خواهد برکت می‌خواهد در هر پنج بخش باید برنامه‌ی خروجی داشته باشد تا عفونت نکند. می گوید نمیتوانم ما اصلا در خونمان بوسه نیست، بغل نیست. بابا اصلا عادت نداشته. خب بابا آدم نفهمی بوده مریض بوده، بد تربیت شده. تو باید خروجی بغل بوسه نوازش داشته باشی. برای همسر پدرت مادرت دوستت بچه ات. میگوید نمی‌توانم. خنده، نمی‌توانم. الان چقدر ما آدم داریم آدمهای خیلی محترمی هستند، ولی لبخند ندارند اصلا. بشاشت ندارند، لبخند ندارند، مزاح ندارند، خروجی ندارند. این اصلا خوب خشک میشود آنجا بعد فشار قبر می آید سراغت. چون بسته‌ای دیگر. راه را می بنددی فشار قبر دارد. وقتی بخیلی وقتی تنگ نظری حتی با خود تعارف داری، وقتی لوسی، وقتی مغروری، وقتی متکبری، رزق خودت را می‌بندی. این تازه دنیایش است، محروم می‌کنی خودت را، آخرتش که دیگر بماند. خودت را الکی محروم می‌کنی از هدایای الهی داده‌های الهی رحمت‌های الهی از انوار الهی خودتان را محروم می کنی. حالا آن که در خانه سخت می‌گیرد، خسیس اند برای زن و بچه شان، باید برای رفاه زن و بچه تلاش کنند، آزادانه هزینه کنند نمی‌کنند، ببینند چقدر آدم های بیچاره ای هستند. به خودشان دارند ظلم می‌کنند. چقدر خودش دارند در فشار قرار میدهند، چه فشار قبری برای خودشان ایجاد کردند. این دارد میگوید بابا اگر تو وسعت می‌خواهی، خروجی ات را زیاد کن بعد می‌فرماید: «فاطعوا» امر می‌کند پیامبر. اگر ما بفهمیم. یه حرف خجالت‌آور می‌زند، خدا هم زده بود آن هفته برایتان خواندم. پیغمبر میگوید چی؟ «ولاتجنبوا» نترس. این ترس نمی گذارد تو حرکت کنی. این ترس گرفتاری و گره در کارت ایجاد می‌کند.

من وقتی می‌خواستم رانندگی یاد بگیرم. خاطره بگویم برایتان از رانندگی. رانندگی بلد نبودم. یک روز فرمانده مان گفت که بیا کارت دارم. گفتم خب برویم. من را برد در بیابان بی‌آب و علف، بی سر و ته یعنی هیچی نبود آنجا، نه جاده‌ای نه چیزی. نمی دانم چه جوری توانست من را به آنجا ببرد، بعد وسط آن بیابان در یک گودی ماشین بود. گفت برو پایین، رفتم پایین، سوییچ داد پرت کرد، گفت بردار بیار قرارگاه. گفتم: من رانندگی بلد نیستم، رفت. فرمانده مان رفت. من در بیابون ماندم آنجا هم یک ماشین. بالاخره ماشین راه انداختم هرجوری بود ولی بیابان بود دیگر. مثلا یه ذره این طرف می زدیم، آن طرف می زدیم، طوری نبود به کسی نمی زدیم. قانون جاده نبود نه ماشینی بود. بالاخره آن ماشین را برداشت آوردم. یکی دو ساعت بعد دیگر من ماشین آوردم قرارگاه. حالا وقتی پشت ماشین بودیم این طرف می‌رفتیم آن طرف می‌رفتیم یه ذره فرمان از دستمان در می‌رفت بلد نبودیم. یه موقع جای ترمز گاز می‌زدیم، به جای گاز ترمز می‌گرفتیم. بالاخره بردیم. یه موقع گذشت. زمان من قرار شد با ماشین خودم به یه کسی رانندگی یاد بدهم. ماشین خودم خریده بودم می‌خواستم ماشین یاد بدهم. کجا؟ در شهر. دیدم این هی می‌ترسد، می گفتم: تند برو. بیچاره هی. می گفتم: تند برو تند برو، میگفت الان ماشین خوب میخورد به این. گفتم ببین ماشین را گرفتم که تو بزنی به این طرف آن طرف. برو بزن به جدول با این ماشین. یه دونه بزن خیالت راحت باشد. وقتی آدم می‌داند که بابا ترس ندارد دیگر، آدم نه قر و نق می شنوم، نه چیزی نه سرزنش میشوم، آدم شجاع میشود. خیلی زود رانندگی یاد گرفت. نترس، نترس، بیا در کار. اگر ترس داری اضطراب داری هی محاسبه می‌کنی دو دوتا چهارتا می‌کنی اصلا راه نمی آید. اگر کار خوبه خدا قبولش دارد کار خیر باید باشد برو. پیامبر دارد می‌فرماید چی؟ «فاعطوا» بدید عطا کنید. «ولاتجنبوا» ترس نداشته‌باشید.

امشب برید حرم ببینم چیکار می‌کنید. تولد هم هست می آیم می‌شمارم. ببینم چند تا تراول انداختی در حرم. خب آخرین روایت را برایتان بخولنم. این هم مربوط به امشب است. از امام صادق علیه السلام. «ینادی ملکان فی کل لیله جمعه» هر شب جمعه، هر شب جمعه دو تا فرشته دعا می‌کنند. دعای فرشته‌ هم مستجاب است. دعا می‌کنند برای ماها «اللهم اعط کل منف» عطا کن به هر کس که انفاق می‌کند، بهش بده خدایا. هر کس خروجی دارد بهش عطا کن، پر کن، برکت بده بهش. یه نفرین هم می‌کنند «اللهم اعط کل منفق خلفا» خدایا هر کس که انفاق میکند جایش زود برایش پر کن. آیه میگوید چقدر پر می‌کند خدا؟ یک برابر تا چند برابر؟ هفتصد برابر. «والله واسع علیم».

«اللهم اعط کل منفق خلفا و کل ممسک تلفا» هر کس که ممسک است، گداست، سفت نگه می‌دارد مالش را، اعطا نیست، اهل بخشش در راه خدا نیست، اعتماد ندارد، تلف نصیبش کن. تلف می دانی یعنی چی؟ به جای خلف چیه؟ تلف است؛ یعنی مالش تلف میشود. مال تلف می شود. گاهی وقتها خودت تلف میشوی. یک دفعه یک سرطان یک مریضی یک شکستگی یک تصادف. نگو حالا هر کس تصادف کرد سرطان گرفت بگوییم این آدم خسیسی بوده. این جوری بلا سرش آمد، نه امتحان هم هست. آنها هست. یه علت یا معلول از علل مختلفی می‌تواند باشد، ولی یکی اش این است دیگر. اصلا فکرش نمیکنی، می بینی هزینه آمد گردنت، می بینی ماشین داغون شد، دزدیدند. مثلا خانه آتیش گرفت، یک مریضی آمد حالا حالاها باید هزینه بکنی. تلف می افتد در آدم. گاهی وقتها تلف می افتد به روح آدم. این دیگر از همه وحشتناک‌تر است. تلف می افتد به روح آدم. یک دفعه می‌بینی باشگاه دیگر راه ندادند، مربی باهات قهر است، می افتی با خر خرسها، با آدمهای کم ظرفیت با حیوانها اصلا دیگر راه نمی دهند. نه دو رکعت نماز می‌توانی بخوانی، نه در نماز می توانی پرواز می‌کنی، نه اشکی داری، نه نماز شبی داری، نمازت هم قضا میشود، یک ذره اصلا می‌ریزد آدم بهم. دستم را نگاه کنید شما در هر بخشی ممسک باشی، تلف می افتد در آنجا. آنجا تلف می افتد. می‌خوانی یادت می‌رود، میگوید بابا ده ساعت وقت گذاشتم خواندم ولی رفتم سر جلسه‌ی امتحان، هیچی یادم نیامد. همه می‌خرند می‌فروشند سود می‌کنند تو می‌خری و ضرر می‌کنی. میگوید خمس برای چی بدهم، پول زور است. زکات بدهم برای طلاها، زکات بدهم من؟ سکه داری، طلا داری، زکات بده. حالا بایست ببین چه جوری میشود. دو تا فرشته دو تا فرشته دعا می‌کنند. «اللهم اعط کل منفق خلفا و کل ممسک تلفا» هر کس امساک می‌کند، تلف می شود. داستان آن شخصی که رفت خدمت حضرت سلیمان علیه السلام اصرار و اصرار که من زبان حیوانات یادبگیرم. حضرت گفت برات خوب نیست این کار. ما وقتی که مربی و بزرگتر میگوید، باید بگوییم: چشم، ولی می گوییم: نه، تکبر، نخوت، خودشیفتگی اجازه نمیدهد. نه شما کاری نداشته باش. گفت حالا زبان چه حیوانی میخواهی؟ گفت گربه ‌ها را. زبان گربه‌ها را یاد گرفت. آمد خانه دید که گربه‌ها دارند می گویند که این آقا خروسش میمیره فردا، آن گربه چقدر از اولیا بوده. میگوید که خروسش میمیرد فردا، یه شکمی از عزا در می آوریم. این هم می شنود. سریع خودش می رود خروس ‌را ذبح می‌کند و می‌خورد. می گوید بجای اینکه بدم گربه بخورند، خودم بخورم، بعد میاد بیند که گربه‌ها چی میگویند؟ دید که میگویند گربه‌ها به این گربه گفتن کو پس تو گفتی نشد که. این خودش مصرف کرد. خب ناراحت نباشید. فردا گوسفندش مریض میشود، می رویم گوسفند را می خوریم. این هم سریع رفت گوسفند را فروخت. ممسک یعنی این دیگر. دوباره گربه ها ریختند سر این گربه که تو چرا اینجوری گفتی. این که خودش خورد. گفت نگران نباشید این فردا خودش می میرد. ختم می‌گیرند می‌خوریم. این شنید. آن دوتا درست در آمده بود دیگر. رفت به حضرت سلیمان گفت: آقا این گربه دارد میگوید می‌خواهم بمیرم فردا؟ گفت: آره. گفت: راست میگوید؟ گفت: آره. گفت پس یه کاری کن. گفت: کاری نمیشود. می خواستی زبانش را یاد نگیری. زبانشان را یاد گرفتی وقتی می‌دانستی که خدا دو تا برای تو فدایی گذاشته بود: یه خروس یک چی؟ یک گوسفند. امساک کردی حالا افتاد به جان خودت؛ یعنی آدمی که اهل انفاق نیست خروجی ندارد همون بهتر که بمیرد واقعا. چون خدا میگوید من تو را آفریدم برای خلیفه الهی، برای خروج، برای برکت داشتن، برای مهربانی، برای گذشت، نه برای حسادت و رقابت و چشم و هم‌چشمی، روکم کنی. وقتی می‌افتی در این حس، این حس به سراغت می آید، چشمت می‌خورد به چهار نفر چشم نداری آنها را ببینی، رویت را برمیگردانی، کینه داری، بغض داری برای هر چیزی، اصلا از این خوشم نمی آید، از این آدم خوشم نمی آید ببینمش، ترجیح میدهم باهاش حرف نزنم ولی حرف میخواهم بزنم رویم را برمیگردانم آن طرف، اخم و تخم داشته‌باشم. پس تو چه جوری می‌خواهی آدم بشوی؟ ما آمدیم برای این کار. خدا مخصوصا آدمهایی را می‌گذارد سر راه ما اذیت کنند که تو بتوانی خدایی عمل کنی. چهجوری تو آنقدر می‌رسی به یک چیزی، قهر، رو برگرداندن و دعوا و حسادت و مسابقه و چشم و هم‌چشمی و رقابت. این چی شد. قرار بود آدم بشوی. اصلا آدمی که فلسفه‌ی زندگی ندارد چون در باشگاه نمی‌خواهد آدم بشود، اصلا نمی‌خواهد شبیه خدا بشود، این آمده اینجا مثلا کارخانه بزند، شرکت بزند، پول جمع کند، پولش را زیاد کند، برود این طرف و آن طرف هزینه کند. این آمده برای همین. کارش این است. متوجه نیست اصلا آمده رحمان شود، رحیم شود، جواد، کریم بشود، رئوف بشود، معطی بشود. اصلا حواسش نیست برای چی آمده به این دنیا. خب این دیگر فلسفه وجودی ندارد. تاریخ را نگاه کنید. چقدر آدم‌ها بیخود مردند. میلیاردها آدم بیخود مردند. چه جوری خدا جلو مردن اینها را نمی‌گیرد؟ چه جوریه؟ خدا میگوید اصلا برای من مهم نیست این آدم بمیرد. چون اصلا این ثبت نام نمی‌کند، به باشگاه نمی آید. من این را برای مقام بزرگتر آفریدم. به دنیا چسبیده، به شهوات دنیا و ارزش‌های دنیایی چسبیده، به زنانگی و غصه‌های زنانگی و غصه‌های مردانگی اش چسبیده. اصلا نمی‌خواهد بیاید بالا. خب چکارش کنم. یک دانشگاه یک دانشجو را چقدر نگه میدارند؟ یک مدرسه‌ شاگرد تنبل را چند دفعه نگه میدارند؟ چقدر بهش فرصت میدهند؟ پس یک بار دیگر روایت بخوانیم «اللهم اعط کل منفق خلف و کل ممسک تلف» جالب است فرشته میگوید خدایا عطا کن به هر منفقی خلف را و عطا کن به هر ممسکی تلف را. تلف هم عطا کردنی است. تلف میدهد. ممسک این است. روحت الان نماز می‌خواهد، نماز اول وقت می‌خواهد، نمیدهی به آن، تلف می افتد و می‌روی در جاده پنچر می‌کنی، به ترافیک می‌خوری، ماشین خراب میشود، یک گرفتاری پیدا می‌کنی چند برابر آن نماز اول وقتی که می‌خواستی بخوانی، اذانی که می‌خواستی بگویی، اقامه‌ که می‌خواستی بگویی تعقیبات که می‌خواستی بخوانی، جای دیگر تلف میشوی. الکی معطل میشوی. همینجوری. تلف یعنی این وقت، عمر، بودجه، انرژی، ظرفها می‌شکند، دستگاه خراب میشود، ماشین می‌سوزد، همه چی همه اش یکسره می‌بیند که گرفتاری داریم. چون آنجایی که باید وفادار بودی، نبودی. آنجایی که باید به من حقیقی برسد به کودک عزیز روانت، امساک کردی. به من اصلی که از جنس خداست احترام نمیگذاری و به خدا به مربی باشگاه احترام نمیگذاری، بی‌اعتنایی می‌کنی به مربی، باشگاه و دستوراتش، تلف میشوی. مگر غیر از این است که هر کس در هر رشته‌ای در باشگاهی دارد کار می‌کند اگر به مربی آموزه‌های مربی بی اعتنایی کند، در بی‌اعتنایی تلف میشود، رشد نمی‌کند دیگر، در باشگاه خدا هم همینطوره.

جدی بگیرید تا جدی بگیرندتان؛ احترام بگذارید تا احترام ببینید؛ وفادار باشید تا به شما وفادار باشند؛ بزرگ ببینید تا بزرگ دیده بشوید؛ والا تحقیر میشوی. وقتی آن که باید بزرگ ببینی، بزرگ نمی‌بینی، خودت کوچیک میشوی، تحقیر می‌شوی، له میشوی، ولی یک زمانی به خودت می‌آیی می‌بینی که دیر شده.

والحمدالله