مهندسی فرهنگی (2)
جلسه یازدهم (11) به تاریخ: 21/11/1402
استاد گرانقدر:
استاد محمد شجاعی
تعداد جلسات: 15
من خواهش میکنم دوستان خیلی توجه کنند که خیلی دقیق به مباحث، درست هست که ما داریم درباره مهندسی فرهنگی صحبت میکنیم، اما مهندسی فرهنگی کار کسانی هست که در درجه اول موفق به مهندسی خودشان می شوند؛ یعنی شخص اول در نظام درونی خودش به یک ساختار قدرتمند روحی، فکری، معنوی برسد، تا بتواند مؤثر باشد در نظام فرهنگی جامعه خودش، فاقد شئ، مطیع شئ نیست، تولید قدرتمند و مؤثر، کار فرهنگی مؤثر از کسانی صادر می شود که خودشان موفق شده باشند که آن نورانیت، آن حکمت و آن معرفت را کاملاً جذب کنند و خودشان ساختار قدتمند داشته باشند، آشفتگی، پراکندگی، نا آرامی، غم و غصه را بتوانند در درونشان به حداقل برسانند، تا تولید آنها، تولیدی تمدنی باشد، تولیدشان، بتواند تولیدی مهدوی باشد، برای همین من گاهی اوقات از موضوع جلسه که صرفا ما میخواهیم یک چیزی را تولید کنیم، خارج میشوم و و میآیم سراغ خودمان، چرا که باید راجع به خودمان هم صحبتهایی کنیم که این باعث می شود وقت ما کم بیاید و نتوانیم همۀ آن مباحثی را که میخواهیم عرض کنیم. عیبی هم ندارد، می شود بعداً در جلسه یا اردویی دیگر، ما مباحث را تکمیل کنیم، حالا حتماً واجب نیست که ما هر چه که قرار است گفته شود در این جلسه بگوییم.
جلسه گذشته هم عرض کردم، ما چند نمونه مهندسی فرهنگی داریم که هم برای فعالیتهای فردی است و هم برای فعالیت های اجتماعی است، می خواهیم یک مقدار بحثهای کاربردی را توضیح دهیم، الان میخواهم یک نمونه ای را خدمتتان عرض کنم، انشاء الله این الگوها را با هم کار کنیم، که این دست ما را باز می گذارد برای فعالیتهای فرهنگی که حالا ما باید چه کار کنیم؟ مخاطبین ما را در چه فضایی جا بدهیم، چطور باید امکانات ایجاد کنیم برای مخاطبینمان که بتوانند رشد خوبی داشته باشند؟ این که عرض می کنم، بحث در مورد شهادت های سه گانه است. پس ما اگر توانستیم با معرفت نفس، افراد را به شهادت سه گانه برسانیم، این یک الگوی بسیار عالی، فوق العاده دقیق، تخصصی و فاخری است که در آن وقت کمتر تلف میشود، بودجه کمتر تلف میشود، خیلی زود نتیجه میدهد و نتیجه درونی و قدرتمند است، چون گفتیم تا ما چیزی را درونی نکنیم، از بیرون با اجبار و الزام و تذکر و نصیحت خیلی کار زیادی پیش نمیبریم. اول درونی سازی مهم است که انجام شود، این الگو از کجا شروع می شود؟
از خودشناسی شروع می شود؛ یعنی معرفت نفس، یکی از عزیزان سؤال کردند که شما گفتید: اگر عقل قانع شود، بقیه چیزها حل میشود، ببینید اگر عقل قانع شود، شروع درونی سازی است ولی گفتم با قانع شدن عقل یک نفر شما نمیتوانید او را هدایت کنید، بلکه باید دل قانع شود. تصمیم گیرنده نهایی و قاضی و حاکم قلب است. یک موقع هم هست که شما عقل را هم کاملاً قانع میکنید، اما به هیچ وجه دل با شما راه نمی آید. این را بارها گفتهام و آگاهانه مسیر خودش را میرود. قرآن بارها این را به ما گفته است که آدمها با یقین به سراغ جهنم میروند و آن را انتخاب میکنند. پس خوب توجه کنید که اگر انسان آسیب پذیر شود، حالا ما الان می خواهیم یک مقدار درباره مسیر آسیب پذیری با هم صحبت کنیم که چطور می توانیم آسیب ها را کم کنیم، اگر معرفت نفس خوب حاصل شود. این که مدام می گویم خوب حاصل شود، برای این است که شما یک موقع توهم نزنید که اگر بیایید به کلاس معرفت نفس و یا دوره مهندسی فرهنگی را بلد باشید کار تمام است. برای شما هم همین طور است؛ یعنی آن کسی که تصمیم می گیرد دل است، دل باید بخواهد که این مسیر را بیاید، بالاخره بخواهد که این حرکت را انجام دهد، ولی بحثی که امروز داریم بی نهایت مهم است به خاطر این که موانع اصلی که نمی گذارند انسان تصمیم بگیرد در این بحث آمده است؛ یعنی معصوم ما را دقیقاً گذاشته است سر چیزی که به شما می گوید: چه می شود که شما روی یک نفر کار می کنید کلاس می گذارید، ده ساعت، ده سال، بیست سال کار می شود، آخر سر می رود یک جای دیگر، یاران پیغمبر صلی الله و علیه و آله، بچه های پیغمبر، همسرانشان، فرزندان امام ها، چطور جهنم را انتخاب کردند؛ یعنی یک کسی مثل ابوجهل می گوید: من می دانم حق با پیغمبر صلی الله و علیه و آله است. فرعون می گوید: من می دانم، حق با موسی است، برادران یوسف، پیامبرزاده هستند، چطور می شود که می ایستند جلوی پدرشان؟ هم به پدرشان دروغ می گویند، هم توطئه قتل داداششان را می چینند، حسادت می ورزند، تازه بعد از آن هم به پدرشان می گویند: تو نمی فهمی، ما می فهمیم، به پیغمبر خدا می گویند که تو اشتباه می کنی؛ یعنی همۀ تقصیرهایشان را می اندازند به گردن باباشان، چطور یک آدمی یک دفعه این گونه می شود؟ حالا می خواهیم راجع به این یک مقدار صحبت کنیم، بسیار بسیار مهم است، اگر ما بتوانیم در سایه معرفت نفس، با توسل، التجاء، با دعا بتوانیم خودمان را به این مرحله برسانیم، موفقیت های زیادی پیدا خواهیم کرد، خدا خیلی به ما کمک می کند، اگر بتوانیم این کار را انجام دهیم.
شما وقتی شهادت را به دست آوردید، آن حس و فهم این که من قبلاً کجا بوده ام، خانه ام کجاست؟ خانواده من چه کسانی هستند؟ اگر توانستیم به این برسیم، وقتی می گویم به این مرحله برسانیم؛ یعنی کسی که می خواهد مهندسی فرهنگی کند، اگر معلم، استاد یا مربی است، می خواهد تولید کار فرهنگی کند، روی تک تک این ها می تواند تولید ایجاد کند، تولید محتوای خوب کند، یا فضاسازی های خوب کند، که حالا بعد که راه کارهای عملی را توضیح می دهم، بهتر متوجه می شوید؛ یعنی هر کدام از این ها یک طرح است برای کار فرهنگی و من دوست ندارم الفاظ انگلیسی آن را به کار ببرم، طرح هست برای کار فرهنگی، مثلاً یک گروه فقط این کار را انجام دهند و در اجتماع ما علت این که دشمن نمی تواند بعد از چهل سال حریف این ملت شود، کل جهان نمی توانند حریف این ملت شوند و اهل بیت علیه السلام گفته اند که ایرانی ها با انقلابشان پیروز شوند و هیچ کس هم نمی تواند آن ها را شکست دهد و آن ها حتماً خودشان را به مهدی علیه السلام می رسانند، علتش این است که در جامعه ما گروه ها ی زیادی مشغول تولید این نوع محتواها هستند و به طور طبیعی این نوع محتواها را تولید می کنند، این تولید محتواها دائماً پمپاج می شود در رگ های جامعه و هر چقدر که آن ها ماهواره می آورند و تهاجم فرهنگی می کنند، کشتار را از ما می گیرند، خرمشهر ایجاد می کنند، ولی بالاخره ما با عملیات بیت المقدس، با یک طریق القدس، با یک فتح المبین دوباره این اتفاق می افتد و دوباره ما می رویم آن سنگرها را فتح می کنیم.
حالا در بحث های عملی این ها را توضیح می دهم که ما بتوانیم این ها را مهندسی کنیم؛ یعنی من اگر بخواهم مهندسی کنم، کجاها باید سنگرهایم را بسازم؟ کجاها باید مراکز پمپاج قدرت باشد، قلب ها را کجاها بگذارم که راه بیفتد؟ یا این که اگر من خودم بخواهم یک مجموعه کامل داشته باشم، یک مجموعه کامل فرهنگی یعنی چه؟ مثل همین مجموعه ای که الان در آن هستیم، دار القرآن به این خوبی با این امکانات عالی ای که دارند و با اخلاص، زحمات زیادی هم مدیرانشان می کشند، حالا اگر مهندسی فرهنگی باشد، صد برابر این ها می شود باز کار جدی فرهنگی کرد. قلب اگر به شهادت برسد، به چه چیزی می رسد؟ این خیلی مهم است، در حدیث معراج، بعد از شکر و رضا که کلیدهای ورودی بسیار مهمی است، کار فرهنگی؛ یعنی این که تو بتوانی یک نفر را به شکر و به رضا برسانید؛ یعنی این که شما او را خیلی قدرت مند کرده اید، آدمی که به شکر یا به رضا نمی رسد، این همیشه بدبختی دارد، اضطراب دارد، کینه دارد، غم دارد، مشکلات زیادی دارد، شیطان هم فقط یک گروه را مستثنی از حمله های خودش می داند، وقتی می گوییم شیطان، ابر قدرت ها هم همین طور هستند، شیطان وقتی می گوید که من روی صراط مستقیم هستم؛ یعنی لازمه صراط مستقیم بودن شیطان است، اصلاً نمی شود یک صراطی مستقیم باشد شیطان نداشته باشد، اصلاً باید شیطان روی صراط مستقیم باشد، چون او مربی است، خدا نمی تواند برای شما حریف تمرینی نگذارد، مربی نمی تواند برای شما شبهه نگذارد، مربی باید تقویتت کند، مربی کسی است که خودش مانع ساز است، خودش باید مانع بسازد تا او قوی شود، می گوید: از روی این مانع بپر، حالا بالاتر بپر، حالا از این سخت تر را بپر، چون تمام قوای او باید تربیت شود، لذا شیطان بخشی از ربوبیت خداست، لازمه ربّ بودن، خلق شیطان است، لازمه رب بودن، خلق نفس است؛ نفس اماره، لازمه ربّ بودن، تولید شهوات مختلف است، بخش های جمادی، شهوت های جمادی، شهوت های گیاهی، شهوت های حیوانی، شهوت های عقلی، رب باید این کار را انجام دهد، تا بتوانی از شهوت اول عبور کنید، شهوت های جمادی، گیاهی، حیوانی، عقلی، رشد باید طبیعی انجام شود تا برسید به فوق عقل، ما جهش که نداریم، در معرفت نفس هم توضیح دادیم، تفره هم محال است، ممکن است که سرعت یک نفر خیلی زیاد شود، که بتواند از چهار بخش پایینی بپرد، ولی بالاخره باید از چهار بخش بپرد، این مانع حتماً باید پریده شود، ولی یک موقع هست که کسی پنجاه سال طول می کشد تا بپرد، یک کسی هم به قول امام ره صد ساله را یک شبه می پرد، ولی باید این مانع پریده شود، یک کسی یک شبه تمام این را می پرد و کار را تمام می کند، یک موقع یک کسی درس می خواند، کار می کند، عبادت می کند، فعالیت اجتماعی انجام می دهد، بالا و پایین می رود، به زمین می خورد، تا این که بالاخره می رود، یا این که سینه خیز رد می شود.
یک کسی هم یک دفع جهش می زند و همه را می رود، مثل آنی یلی، که هم بخش جمای، هم گیاهی، هم حیوانی و هم عقلی را طی چند روز جمع کرد و تمام کرد رفت تا فوق عقل، تا «عند ربهم یرزقون» تا رفت، رسید به آن جا، این خیلی مهم است، می رسیم به چیزی که در حدیث معراج خواندیم، چرا خدا در حدیث معراج به پیغمبر حرف می زند، خدا با پیامبر ریاضی حرف می زند؛ یعنی این گونه نیست که بخواهد نصیحت کند، دیده اید به یک استادی، مربی، یک کسی مثلا می گویند: حالا امشب یک سخنرانی بکن شما و یک حرفی به ما بزن و ما را نصیحتی بکن، او هم یک چیزی می گوید، اما خدا که این جوری نیست، خدا وقتی حرف می زند، می فرماید: «کلُ شئٍ عِندهُ بِمقدار»، اصلاً خدا ریاضی حرف می زند، مثلاً یک چیزی را که قرار است سوم بگوید، نمی آید اول بگوید، چیزی را که باید اول بگوید، نمی آید دهم بگوید، رفتار خدا همیشه با ما ریاضی است؛ یعنی با عدد حرف می زند.
وقتی پیغمبر در معراج رفت پیش او، می خواهد برای امتش سوغاتی ببرد؛ یعنی خصوصی ترین حالتی است که خدا با یک پیغمبر دارد، حالا می خواهد یک سوغاتی بدهد که او ببرد برای امتش که تا قیامت از آن استفاده کنند، لذا چینشی که خدا می کند، فوق العاده دقیق است، این که من به عزیزان می گویم، حدیث معراج را کار کنید، حالا خودمان هم باید یواش یواش دوباره شروع کنیم کار کنیم، یک مدتی است که آن را ترک کردیم، دیدید که خدا از کجا شروع کرد، پله به پله آمد، بعد از توکل و شکر و رضا آمد رسید به زهد، زهد مرکز قدرت است، زهد اگر آمد امکان ندارد که شخص رابطه عقل و قلب را نتواند برقرار کند؛ یعنی آدمی که زهد دارد تا استاد سر کلاس حرف می زند، همین که استاد از دهانش در می آید، فاصله بین عقل و قلب خیلی زود طی می شود، هیچ گیری ندارد؛ یعنی لازم نیست که حالا برود عبادت کند، ریاضت بکشد، التماس کند، التماس کند، نماز شب بخواند، اصلاً این گونه نیست، او آدمی است که قبل از این که سر کلاس بیاید، خدا رحمت کند، یک شهیدی را که من چند بار هم ایشان را یاد کردم، شهید صمد مرادی، او این گونه بود، شاگرد من بود دوران جنگ، وقتی ما با ایشان صحبت می کردم، او به محض این که می شنید، می شد؛ یعنی همین که به گوش ایشان می خورد تمام بود، اصلاً لازم نبود که ما صبر کنیم که اتفاقی بیفتد؛ یعنی او بلافاصله تبدیل می شد و خروجی عملی داشت.
زهد این کار را با انسان می کند، معنای بدی از زهد شده است، مثلاً قدیم به کسی که لباس مندرس بپوشد، غذای خشن بخورد، لباس خشن بپوشد، نه این زهد نیست، زهد، در عین حال که انسان در وسط نعمت ها هست، وسط دنیا هست، وسط زیبایی ها هست، آدم فوق العاده شادی هست، اما این جا دل ندارد. چرا؟ چون او اصلاً به دنیا دل نمی بندد؛ یعنی هیچ نوع حب دنیایی ندارد، دلبستگی به هیچ چیز ندارد، چون دلبستگی هم ندارد؛ یعنی شهوتی و معشوقی این جا ندارد، این لا اله الا بی نهایت او را از اول گرفته است؛ یعنی وقتی می گوید: لا اله الا بی نهایت، اصلاً کلاً از غیر بی نهایت متنفر است، وقتی معشوق به او عرضه می شود، می فهمد که این معشوق چقدر می تواند وقت و عمرش را تلف کند اصلاً حال او به هم می خورد، می گوید اصلاً برو بابا، مثل تاجرهای خیلی قدر هستند، تاجرهای قدر وقتی به آن ها می گوییم که برویم سرمایه گذاری کن، تو خیلی ذوق داری که سرمایه گذاری کنی که دو هزار گیرت بیاید، اما او در دلش به شما می خندد، می گوید بیا ته جیب من به جای دو هزار، ده هزار هست، شما بگیر برو اصلاً حرف نزن، وقت من را تلف می کنید، چون نوع سرمایه گذاری او، سرمایه گذاری ای هست که ته ندارد، برای همین وقتی آدم های کوچولو می روند با او حرف می زنند، حالش را می گیرند، می گوید من جایی سرمایه گذاری کردم که اصلاً آخر و انتها ندارد، تو در رابطه با چه چیزی با من صحبت می کنی؟
کار زهد چیست؟ بحث زهد را قبلاً مفصل توضیح داده ایم به بحث زهد مراجعه کنید، علی علیه السلام فرمود، این آیه: «لکیلا تأسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما آتاکم»؛ برای هر چیزی که از دستتان می رود، غصه نخورید؛ یعنی شما برای هر چیزی که از دست می رود نباید دلتان را با خودتان ببرد، نگویید: آخ ماشینم، آخ خانه ام، آخ لباسم، آخ کریستال نازنینم، چیزی تو را با خودش نبرد؛ یعنی هر چیزی که رفت، برود، اگر بچه ات رفت، یا اتفاقی افتاد، اگر رفت، بگویید: به رحمت خدا رفت. «سبحان مَن یقتل اولادنا و لا نزداد لَهُ الا حُبا»، اگر بچه ات رفت و بچه خیلی دوست داشتنی ای بود وقتی رفت، بگویید: رفت پیش کسی که از من مهربان تر است، بیشتر از من دوستش دارد و لایق بچه من است، شاید من نمی توانستم آن گونه فرزندم را تربیت کنم، بچه ام رفته است پیش ربش، می گوییم: به رحمت خدا رفته است، بهتر از این است که پیش ما باشد.
مادری پا روی عاطفه اش می گذارد، می گوید فرزندم برود درس بخواند و بیاید، بیست سال او را نبینم، برای چه می گوید: بیست سال او را نبینم؟ به عشق چه چیزی تحمل می کند بیست سال فراق را؟ می گوید: بچه ام به یک چیزی می رسد، حالا آمریکا برود بهتر است یا این که پیش خدا برود؟ او چون این حرف ها را قبول ندارد، نمی فهمد، اگر کسی حرف مرا بشنود می گوید این چه می گوید؟ ولی او رفته است پیش خدا و خانواده آسمانی اش، مادر او فاطمه زهرا سلام الله علیها، بی نهایت او را بیشتر از ما دوست دارد، مگر کجا می رود؟ زهد چه کار می کند؟ زهد، مقاومت را کاملاً به صفر می رساند، وقتی کسی این را در خودش از بین برد، مقاومت که به صفر می رسد، اتصال قلب این به چه چیزی هست؟ قلب چیزی ندارد که به او اتصال داشته باشد؛ یعنی آشغال و چیزهایی که جلوی قلب را بگیرد وجود ندارد، چون ارتباط قلب با دنیا است، وقتی شخص با دنیا ارتباط قلبی ندارد، پس به کجا اتصال دارد؟ به بالا، اگر به بالا هم اتصال نداشت چه اتفاقی می افتد؟ به افسردگی و خودکشی می رسد. کسانی که خودکشی می کنند این گونه هستند، او الان به معشوق بالایی انسی ندارد که به او دل خوش باشد، از پایین هم زده و متنفر شده است، بنابراین این آدم می رسد به افسردگی و خودکشی و بی انگیزگی، اگر کسی به این جا رسید؛ یعنی این که اوضاع خیلی خراب است، ببینید چقدر زیباست کلام امیرالمؤمنین علیه السلام ، فرشته حق دارند که گله می کنند به خدا، می گویند که تو یک علی آفریدی و او را گذاشتی پایین برای آدم ها، پس ما چه؟ می گوید: خدا یک تمثال از امیرالمؤمنین خلق کرده است تا فرشته ها دور او بچرخند و طواف کنند، برای ما هم حضرت علی را گذاشت در کعبه که ما هم دور کعبه طواف کنیم، دور امامت، دور ولایت طواف کنیم، جالب است که این بیتی هم که خدا ساخته است، برای کعبه ساخته است، که این ها بتوانند ارتباط برقرار کنند، برای همین آدم نمی فهمد که امیرالمؤمنین علیه السلام کیس؟ فرمود: «اَنَ آیة الله العظمی»، «اَنَ آیة الله الکبری»، عظیم ترین و بزرگترین آیات خدا، چقدر خوب است که آدم بمیرد و برود پیش امیرالمؤمنین علیه السلام، چه مژده ای داده که هر کس بمیرد من را می بیند، چقدر خوب است که اولین ملاقات انسان بعد از مرگ با امیرالمؤمنین علیه السلام است، خدا کند که خندان ما را با خود ببرد، یک کاری کنیم که حضرت خندان بالای سر ما بیایند.
«مَن زَهِدَ فی الدنیا وَ لَم یَجزع من ذُلِها و لم ینافس فی عِزها»؛ هر کس در دنیا زهد بورزد؛ یعنی چه؟ گفتیم زهد یعنی این که برای به دست آوردن نعمت ها شنگولی نکند و زمانی هم که چیزی را از دست داد غصه نخورد، این؛ یعنی متانت، آرامش، سنگینی، وزانت، آدم بودن خیلی مهم است، وزن آدمی داشتن خیلی مهم است. «لم یجزع من ذُلها»؛ ذلت در تمرین ها هست، حتماً این ها را کار کنید، بنویسید و برای من هم بیاورید، از ذلت های دنیایی جزع نکند، بی تابی نکند، داد نزند، ذلت های دنیایی چه چیزهایی هستند؟ ذلت های دنیایی چه چیزهایی هستند؟ ما یک عزت دنیایی داریم، یک عزت دنیایی، یک عزت ظاهری داریم، یک عزت باطنی، همان طور که یک ذلت ظاهری و یک ذلت باطنی داریم.
ذلت دنیایی؛ یعنی اهل دنیا یک چیزهایی را مایه عزت می دانند؛ مثلاً نمونه های آن در بخش جمادی: لباسم، انگشترم، عبام، تلفن همراهم، این عزت اوست؛ یعنی طرف اصلاً کلاس خودش نمی بیند که غیر اَپل دست بگیرد انگار بی شخصیت می شود، این آدم، آدم بی شخصیتی هست، چون شخصیتش را از تلفن همراهش می گیرد، از کت، یا از ساعتش می گیرد، برای همین اگر یک موقع گوشی او سر کار عوض شود شاگردانش بگویند دیگر اَپل ندارید؟ این بنده خدا فرو می پاشد؛ یعنی ذلت دنیایی برای او دارد، یا می گویند عینک دودی ات چه شد؟ خودنویس پارکت شما چه شد؟ ساعت و کامپیوترتان چه شد؟ مستأجر شدید؟ ماشین تان عوض شد؟ مثلاً شاسی بلند داشته فروخته مشکلی را حل کند، ماشینش را فروخته است یک ماشین ایرانی خریده است، او اصلاً از فردا خجالت می کشد سوار این ماشین شود، حالا کسی که اصلاً ماشین ندارد آدم راحتی است، ولی او سوار این ماشین شدن برایش درد سر است، طرف الان پول ندارد، وضع مالی اش بسیار خراب است، به ماشین هم نیاز دارد، بعد می گوید: خب یک ماشین بخر که نیازت برطرف شود، می گوید حالا یک پراید بخر سوار شو، می گوید: من پراید سوار شوم؟ اصلاً هیچ پولی ندارد، اما حاضر نیست همین هم سوار شود، می گوید من پولم را برای خرید پراید نمی دهم، چون افت برایم دارم، الان باجناق های من ماشین های مدل بالا سوار می شوند، من اگر ماشین ندارم، می گویم که ماشین ندارم، ولی اگر قرار باشد که ماشین داشته باشم، این را بگیرم خیلی بد است، برای همین پدر خودش را در میآورد، این قدر وام می گیرد و قرض می کند تا یک ماشینی سوار شود که برای او عزت دنیایی بیاورد و این فاجعه است، این آدم، آدم بشو نیست، چون او هیچ وقت در ذهنش تمنای غیب را اصلاً ندارد، چرا ممکن هم هست که آدم متدینی باشد، اهل نماز و روزه باشد، آدم خوب و اهل معنویتی باشد، اما او هیچ وقت به آن طرف پرواز ندارد، این آدم، آدم بزرگی نخواهد شد.
یا این که برای تهیه جهیزیه، یک نفر جهیزیه ندارد، اصلاً جهیزیه دادن وظیفه خانواده دختر نیست، چه کسی گفته که خانواده دختر باید جهیزیه بدهند؟ این یک چیز من درآوردی است، حالا دوست دارید جهیزیه بدهید، اشکالی ندارد، اما همین که بگویید: یک چیزی بدهم که آبروی دخترم حفظ شود، باخته اید، یا این که دختری افسرده می شود سر این که شوهر یا مادر شوهر او به او گفته اند که این چه جهیزیه ای است که آورده اید؟ یا این که دوست او گفته است پدر من سه میلیارد برای من جهیزیه گذاشته است، اما این دختر با چهارصد هزار تومان جهیزیه را جمع کرده است، جزع؛ یعنی این، جزع؛ یعنی این که شما دردت نیاید؛ یعنی این که مثلاً شما لباس های دست دوم خواهر زاده تان را گرفته اید و پسرت می پوشد، اصلاً ککش نمی گزد.
لباس پوشیدن اهل بیت علیه السلام را ببینید، این که مادر ما شب عروسی، لباس عروسی اش را در می آورد و به فقیر می دهد و لباس کهنه خودش را می پوشد، چقدر روی شعور امیرالمؤمنین علیه السلام حساب کرده است به عنوان داماد، داماد هم همین جوری است، فاطمه در آن لباس کهنه خیلی برای او زیباتر است، تا لباس عروسی، چرا حضرت زهرا در لباس کهنه اش برای حضرت علی زیباتر است، تا لباس عروسی؟ الان شما ببینید که سر لباس عروسی در این خانواده ها چقدر جهنم درست می شود، جهنم واقعی؛ یعنی یک بخشی از عذاب های جهنم روز قیامت برای لباس عروسی است؛ یعنی کسانی در آن عذاب ها می روند که برای لباس عروسی غصه خوردند. یک بخش این است. جهنم بخش، بخش است، عذاب های آن هم همه اسم دارد، عذاب های لباس عروسی، عذاب های انگشتر، عذاب های ساعت، عذاب های تلفن همراه، عذاب های شام و ناهار و اتومبیل، این گونه است، الان بحث ما این است که چرا حضرت زهرا در لباس کهنه برای امیرالمؤمنین قشنگ تر است؟ چون وقتی امیرالمؤمنین وقتی حضرت زهرا را در این لباس ها می بیند و برای دنیای خود جزع ندارد، چون خود ایشان حدیث را می خواند، پس خودِ آقا این گونه نیستند، جزع ندارند، لباس هایی که امیرالمؤمنین می پوشیدند همه این گونه بودند، یک موقع هایی امیرالمؤمنین نمی توانستند از خانه بیرون بیایند چون اصلاً لباس نداشتند، لباس ایشان شسته بوده، باید صبر می کرد تا لباسش خشک شود بعد بتوانند بیرون بروند، پیغمبر هم این گونه بوده اند، این ها یک موقع هایی سه روز غذا نداشتند که بخورند، این جا مادر ما به ما درس می دهد، ما خیلی ساده از این ها رد می شویم، می گوییم که ایشان شب عروسی لباسشان را در می آورند و به فقیر می دهند، فکر می کنیم که مسئله صدقه است، اصلاً این نیست، حضرت زهرا به شما به عنوان یک آدم یاد می دهد که شما باید دلبستگی به دنیا نداشته باشید، شما فرقی نمی کند که با چه لباسی به خانه شوهر بروید، اصلاً چه کسی گفته که حتماً لباس باید عوض شود؟
نه این که بد باشد که آدم با لباس خوب و با شکوه باشد، خیلی هم خوب است و ثواب هم دارد ولی حالا اگر نشد، چه؟ خب نشده است دیگر، این بحث خیلی مفصل است و باید کلی وقت برای آن گذاشت که ذلت دنیایی یعنی چه؟ مثلاً در بخش های جمادی، الان ما مستأجر هستیم، خانه ما کوچک است و وسائل خانه مان ساده و دست دوم است، الان شما ببینید که مردم در عین حالی که ندارند به جای این که آرامش داشته باشند، غصه می خورند، که چرا ما نداریم؟ آدمی که دل بستگی نداشته باشد، وقتی ندارد، دقیقاً قلبش با چیزی که دارد، هماهنگ است، به غصه و ذلت نمی افتد؛ یعنی احساس خواری نمی کند در مقابل همه کسانی که بی نهایت بیشتر از او دارند، اصلاً احساس بد به او دست نمی دهد، بچه داشتن، بچه نداشتن، پسر داشتن، دختر داشتن، نداشتن. در بخش های گیاهی همین طور، مدل غذا، نوع غذا، ساده یا هر چیزی، یا اصلاً غذا نداشتن، این جور نیست که نق و غر بزند، عده ای وقتی بی سحری روزه می گیرند، به همه می فهماند، این آدم جزع دارد، ولی محترمانه داد می زند، حالا اگر غذا نداشتید، خب نداشتید، نه این که برای آن مرثیه بخوانید، سروصدا کند. خب بچه ام نداشت، دخترم نداشت.
خدا رحمت کند آشیخ مرتضی انصاری را، امام سلام الله علیه می فرماید: اگر خدا ما را با آشیخ مرتضی محشور کند برای ما کافی است، یک روز دختر او شکایت کرد که بابا این نون و پنیر چیزی که برای زنگ تفریح به من می دهید؟ بچه های دیگر در مدرسه چیزهای بهتری می خورند، آشیخ مرتضی به مادر دختر گفت: از فردا فقط نان خالی به او بده بخورد، چون بچه احساس حقارت می کند برای خوراکی، ما الان آدم گُنده داریم که برای نوشابه و ته دیگ غصه می خورد، یا این که به او شام نرسیده باشد، یا این که می گوید: مادرزن یا مادرشوهرم برای همه غذا فرستاد به من نرسید، این که نرسید؛ یعنی به نفع شما شد، «وَ لَم یَجزع مِن ذُلِها»؛ یعنی همین؛ یعنی به تو نرسیده، دقیقاً وقتی به تو نرسیده، قشنگی کار همین است و او این را نمی فهمد، پیامبر فرمود: «لَو تَعلَمونَ ما ادخرلَکُم ما حزنتم علی زوی عنکم»؛ اگر می دانستید چه چیزهایی برای شما ذخیره شده هیچ وقت به خاطر چیزهایی که به شما داده نشده غصه نمی خوردید، خدا رحمت کند میرزا چقدر قشنگ فرموده، فوق العاده است، میرزا می گوید: غذا کم آمد صاحب خانه که خیلی آدم بزرگی هم بود، چند تا از مهمان ها را صدا زد، گفت شما تشریف بیاورید این جا، شما از خودمان هستید، اگر امکانش است شما سر سفره ننشینید، احتمال دارد که غذا کم بیاید، این ها هم کلی کیف شدند که صاحب خانه گفته شما از خودمان هستید، غذا نرسید که نرسید، همین که صاحب خانه گفته شما از خودمان هستید، کلی ارزش دارد.
یک جاهایی خدا به حضرت زهرا سلام الله علیها می فرماید: شما از خودمان هستید، امام حسین علیه السلام می فرماید: شما از خودمان هستید، به دنبال این جیفه نروید، غصه این جیفه را نخورید، «الدنیا جیفة و طالبها کلاب»؛ دنیا یک جیفه است و طالب آن سگ است، هر موقع که پیغمبر می خواست به اصحابش دلداری بدهد، می گفت: خدا برای ما آخرت را انتخاب کرده است، پس دیگر تمام شد، غصه ندارد، اگر او می خورد و تو نمی خوری، سهم شما را ابدی کنار گذاشتند، حالا فکر می کنید که صاحب خانه برای کسانی که الان به آن ها شام نرسیده چه کار می کند؟ یک چیز بهتری برای آن ها تهیه می کند و به آن ها می دهد که بخورند، یا اصلاً نخوردند هم نخوردند، همین که صاحب خانه بگوید تو از خودمان هستی، خیلی حرف است، خدا به بندگان خوبش می گوید: تو از خودمان هستی، برای هیچ چیزش غصه نخور، جزع و سر و صدا نکن، همۀ بدبختی هایمان در این چهار بخش است، جزع برای دنیا، بخش های جمادی، بخش های گیاهی، بخش های حیوانی و بخش های علمی آن؛ مثلاً می گوییم: الان نرو خارج درس بخوان، خانواده ات متلاشی می شوند، می گوید: نه، الان این پز نمی گذارد، این خارج رفتن، فرصت تحصیلی، این خارج رفتن، حالا نمی خواهد هیئت علمی شوید، می بینید برای هیئت علمی شدن غیبت هزار نفر را می کند، در دلش کینه می افتد که چرا نتوانسته هیئت علمی شود، چرا نتوانسته رأی بیاورد، از این ها بدتر جاه طلبی است، فرمود: آخرین چیزی که از دل مردان خدا می رود، جاه طلبی است، آدمی که دوست ندارد غیب شود، ناپدید شود، کم رنگ شود، هنوز گرفتاری دارد، آدمی که دوست ندارد بی اسم و رسم باشد، گرفتاری دارد، یک نفر مثل امام خمینی که در اوج اسم و رسم است در دنیا، مثل مقام معظم رهبری، اما خدا شاهد است که در دل این ها ذره ای حب نبوده است برای این کار، ذره ای وابستگی برای این کار در دل این ها نبوده است، اصلاً برای این ها مهم نبوده است، چون اصلاً اتصالش به بالاست، لذت و عیش و نوش او آن طرف است، این طرف او چیزی ندارد، اصلاً برای او مهم نیست. این جا ممکن است که او رهبر هم بشود، اما برای او مهم نیست، موقعیت درسی، هیئت علمی، رئیس جمهوری، دیده شدن ها خیلی وحشتناک است، این عزت های دنیایی می شود، در مقابل، نداشتن این ها ذلت های دنیایی می شود.
الان 95% از کسانی که در اینترنت برای خودشان صفحه باز می کنند، برای این که شهوت عزت دنیایی دارند، او دوست دارد که کسی او را ببیند، کسی با او حرف بزند، کسی برای او کامنت بگذارد، اصلاً آدمی که از خودش عکس می گذارد، اصلاً کسانی که به دنبال عکس گرفتن از خودشان هستند، باید احتیاط کنند، اصلاً این عکس را می خواهید چه کار؟ دوست دارد دیده شود، می گوید بیایید در صفحه من، من را ببینید، من را لایک کنید، من را فالو کنید، بیاد چکار کنید.... اصلاً این کار چه معنی ای دارد؟ این همان عزت دنیایی است، اصلاً انگار نمی تواند چیزی در صفحه اش نگذارد، برای آن ها مهم است که مردم دنیا او را ببینند، برای او صفحه ای باز کنند، خلاصه یک جایی دیده شود، چون مجبور است که دیده شود، باید حرف مفت زیاد بزند؛ یعنی مجبور است که از هر دری حرف بزند، چون می خواهد دیده شود، در مورد مسائل سیاسی، اقتصادی، خانوادگی و... حرف می زند و راجع به همه چیز اظهار نظر می کند، این صفحات شخصی ای که آدم ها باز می کنند، به ندرت در آن زهد وجود دارد، خدا وجود دارد، که من به عشق خدا این صفحه را باز می کنم، برای این که یک بنده خدایی بخواهد راهی را پیدا کند، اما اکثر قریب به اتفاق آن یک شهوت است، یک شهوت دنیایی است، بعد چقدر هم در آن مفاسد وجود دارد، چون وقتی شما صفحه می گذارید؛ یعنی یک حیاط خلوت است، بعد می بینید که یک عالم نامحرم با او ارتباط گرفتند، زن شوهر دار با مرد نامحرم، مرد با زن شوهر دار و هزار جور فساد و فحشا در این فضاها اتفاق می افتد، دشمن هم برای ما خوب فضا باز کرده است، دشمن هم حریم هایی که یک شخص می توانست آسیب نبیند را برداشته است، با تکنولوژی تمام حریم هایی را که می توانست قلب ها را محافظت کند که یک جهت برود به سمت «الله»، این وسط یک عالم زینت اضافه کرد، حالا دیگر او نمی تواند متمرکز شود برود به سمت بالا، چون معشوق ها و دلبرها زیاد شده اند، بازارهای خودفروشی خیلی بالا رفته است، حالا هر کس با یک شهوتی.
عزت، از نوع دنیایی، فاجعه است، وقتی در قلب شما ریشه دارد، وقتی شما آن را می خواهید، وقتی به آن وابسته هستید، اگر می خواهید بدانید که سالم هستید یا نیستید، اگر از فردا به شما گفتند، برو، حذف شو، صفحاتتان را پاک کنید، کلاس ها را تعطیل کنید، هیچ کاری نداشته باشید، اگر قلبتان تکان نخورد خیلی خوب است، به آشیخ مرتضی گفتند که شما شده اید مرجع شیعیان جهان، ببینید آدمی که معشوق دارد؛ یعنی شما یک ساعت هایی با معشوقتان نباشید، بروید با کسان دیگر باشید که معشوق نیستند، باید تحملشان کنید، برای او افت دارد، به جای این که وقتی به او گفتند شما مرجع شدید، خوشحال باشد، ناراحت می شود، برخلاف عده ای که مجتهد نیستند، می گویند: ما مجتهد هستیم، می خواهند در مجلس خبرگان هم باشند، می بینید چقدر فرق هست بین این آدم ها؟ مجتهد نیستند، رساله می دهند، اما آشیخ مرتضی می گوید: نه، من یک رفیق داشتم، او از اهالی مازندران بود، او خیلی از من بهتر است، وقتی با هم درس می خواندیم، درس او خیلی از من بهتر بود، سراغ ایشان بروید، ایشان به درد مرجعیت شیعه می خورند، از من بهتر هست، تقوا؛ یعنی این، تقوا؛ یعنی وقتی از خودتان بهتر هست به خودتان رأی ندهید. بدانید که از خودتان بهتر وجود دارد و بگویید که او از من بهتر است، ولو جناح مخالف باشد، اما ما این کار را نمی کنیم، جناح ها همیشه از مرکز شرک هستند، احزاب و جناح بازی، برای انسان شرک می آورد، در آن توحید وجود ندارد، به ندرت ممکن است که همچین اتفاقی بیفتد که دسته یا گروهی تشکیل شود، اما عزت دنیایی نخواهد، شما به محض این که گفتید: هیئت ما، مسجد ما، پایگاه ما، مؤسسه ما، گروه ما، این با خودش شرک و عزت دنیایی می آورد و خطرناک است، اگر عرضه نداشته باشید به آن غلبه کنید کار شما تمام است، همین که اسم روی شما بیاید، کار شما تمام است.
تشخص، تعیین وقتی می آید شما را محدود می کند، کسی به امام گفت: خدا را شکر، حوزه علمیه قم شد، حوزه اول، همۀ علما می آیند قم، ما دیگر از نجف جلو زدیم، امام گفتند: یعنی چه که از نجف جلو زدیم؟ گفت: همه آمدند قم دیگر، حدیث هم داریم که قم مرکز علم می شود، امام فرمود: شما از دایره توحید خارج هستید، مگر قم و نجف دارد؛ یعنی چه؟ این تعینات چه هست؟ اصلاً این طور حرف زدن یعنی چه؟ افغانی ها، پاکستانی ها، این ها تعینات دنیایی هستند، عزت دنیایی است، وقتی شما به آن تعلق دارید؛ یعنی به توحید تعلق ندارید، اصلاً مگر این چیزها برای خدا مهم است؟ مگر لر و ترک و عرب و فارس دارد؟ این یعنی چه؟ «وَ لَم یَجزع مِن ذُلِها»؛ جزع نکنید اگر یک جایی خار شدید، عقب افتادید، اگر کسی آمد، شما رفتید، اگر دیده نشدید، شما فکر می کنید که الان اگر رفتید خواستگاری طرف خیلی باید از شما خوشش بیاید، شما را دوست داشته باشد، خیلی خوش حال باشد که شما به خواستگاری او رفته اید، بعد می گوید: اصلاً از این آدم خوشم نیامد، بعد می رود با کسی که ده درجه از شما پایین تر است عاشقانه با او زندگی می کند، اگر حالتان بههم نخورد، پس شما آدم حسابی هستید، می گوید: این دختر بی شعور دیگر از من بهتر چه کسی را می خواست؟ رفته با شاگرد من ازدواج کرده است، دل است دیگر، دوست دارد با او ازدواج کند، اگر به تو بر نخورد خیلی خوب است، شاگرد شماست دیگر نمی خواهد با شما کار کند، اصلاً دیگر نمی خواهد به کلاس شما بیاید، اگر به شما بر نخورد خوب است، بعد می گوید: فلان استاد که شاگر دست چندم شماست از شما بهتر است، من درس های او را بهتر می فهمم، اگر به شما برنخورد خیلی خوب است، خدا رحمت کند این آدم ها چه کسانی بودند؟ امام راجع به خواجه نصیر چه می گوید؟ خواجه نصیر خودش تعریف می کند: بزرگی این آدم از این جاست که اهل عشق به عزت های دنیایی نیست و از جزع صدای او در نمی آید، برای او نامه نوشته اند که تو مثل سگ هستی، بعد ایشان در جواب می نویسند: من سگ نیستم، چون پشمالو نیستم، ناخن های من پهن است، اما ناخن ها سگ این گونه نیست، بنابراین من سگ نیستم، به پیغمبر می گویند: احمق، سفیه، به حضرت نوح، می گویند: خیلی احمق و سفیه است، می فرماید: «یا قوم لَیسَ بی سفاهةِ»؛ من سفیه نیستم. ادب پیغمبر را نگاه کنید. خواجه نصیر خودش تعریف می کند، می گوید: در مسجد نشسته بودم، یک زن و مردی از دهات آمده بودند، از من سؤال فقهی پرسیدند، می گفت من هم برای آنان توضیح دادم، اما این ها متوجه نشدند، گفت رفتند سراغ تنبل ترین شاگرد من در مسجد، او برای این ها توضیح داد و آن ها سرشان را به نشانه تأیید تکان دادند و متوجه شدند، بعد آمدند به من گفتند: او سواد دارد نه تو، حالا این ها را خود خواجه تعریف می کند، ببینید این آدم چقدر بزرگ است، می گوید: تنبل ترین شاگرد من در آموزش احکام از من موفق تر است، او بهتر می تواند جا بیاندازد، آدم باید کیف کند، چرا ناراحت شوید که شاگردتان از شما جلو زده است، یا از شما موفق تر است، خدا را شکر که دیده می شود، ولی اگر به شما برخورد و ناراحت شدید و حسادت کردید، بدبخت هستید، اصلاً نکبت هستید، از چشم می افتید، «اخرج فانکَ رجیم»؛ خدا می گوید: گم شو برو، داستان شیطان هم این گونه شد، حسادت کرد به آدم، حال خدا را به هم زد، تمرین کنید، دوست دارم، هر کدام از شما چهل، پنجاه مورد از ذلت های دنیایی را بنویسد و تمرین کنید، «وَ لَم ینافس فی عزها»؛ تنافس در عزت نداشته باشد؛ عزت های دنیایی، مسابقه نگذارد، با کسی رقابت نکند، مسابقه و مقایسه در عزت های دنیایی با کسی نداشته باشد؛ یعنی چه؟ ظاهرش خیلی ساده است، اما عمقش نه، خیلی وحشتناک است، ظاهر آن ساده است، تنافس؛ یعنی مسابقه گذاشتن در مسائل دنیایی، همین که در ذهن شما می آید که یک چیز من بهتر از کسی بشود، یک چیز من از دیگری جلو بیفتد، همین که در ذهن شما بیاید، کار تمام است. قرآن فرمود: «تِلکَ الدار الآخره نَجعَلُها للذینَ لا یُریدونَ عُلُوَّا فی الارض و لا فساداً»، عُلُوا؛ یعنی این که شما بیایید بالاتر از یک شخص دیگر، از یک نفر دیگر بالاتر بیایید و همین که در ذهنت بیاید؛ مثلاً بگویید: من مدرکم بالاتر باشد، لباسم از فلانی بهتر باشد، تعداد فرزندانم بیشتر باشد و ... این قدر این عرب ها در دوران پیغمبر این حالت ها را داشتند که آخر سر گفتند: تعداد مرده های ما بیشتر است، بعد رفتند قبرها را شمردند، «الهاکم التکاثر»؛ تکاثر شما را غافل کرد، «حتی زرتکم المقابر»؛ حالا رفته اید قبرها را می شمارید. می گوید: ما سید هستیم، ما خاندانمان چنین و چنان است، هر چیزی که در ذهن شما آمد که بخواهید از یک نفر جلو بزنید و بهتر شوید، قلب را خفه کردید؛ یعنی به محض این که دلتان تعلق می گیرد به یک طرف، فرمود: «الدنیا و الاخره ذرتان»؛ دنیا و آخرت به گونه ای است که اگر به هر کدام نزدیک شوید، از آن یکی دور می شوید، شما به محض این که به تنافس افتادید، به عزت و ذلت دنیا وابسته شدید از «الله» دور می شوید، از علم، از حکمت، از نورانیت، از قرب، از آرامش، از شادی دور می شوید، مخصوصاً می گویم که از آرامش و شادی دور می شوید، آرامش و شادی چیزی است که در قلب کسی معشوق های دنیایی نباشد، آدمی که معشوق های زمینی دارد مدام در حال غصه خوردن است و این کار راحتی هم نیست، کندن از معشوق های های چهارگانه بخش های پایینی، فقط در یک صورت می شود که شما یک عشق بالاتر پیدا کنید و دست از این معشوق ها بردارید، مشکل ما با این که همیشه می گوییم: «لا اله الا الله» همین است که «الله» واقعاً اله ما نیست که به عشق او دست از این جیفه برداریم، برای همین عصبانی می شویم، ناراحت می شویم، دعوا می کنیم، به وام گرفتن می افتیم، قرض گرفتن که خودمان را به یک جایی برسانیم.
یک موقع هست که کسی می گوید من می خواهم وام بگیرم، قرض بگیرم، زندگی بهتری داشته باشم، این خیلی خوب است، می خواهم وسعت زندگی بدهم، با کسی کاری ندارم، این خیلی خوب است، می گوید: می خواهم صاحب خانه بشوم، این خیلی خوب است، می گوید: می خواهم برای خانواده آرامش تحصیل کنم، این عبادت است، این جا شما با هیچ کس کاری ندارید، اصلاً رقابت در دل شما نیست، ولی الان آدم ها این گونه نیستند، شما الان آدم هایی می بینید که ظاهراً باید جزء رهبران مردم باشند، جزء الگوها باشند، مثل هیئت دولت، وزرا، نمایندگان مجلس، ولی می بینید دنیایی ترین آدم ها همچین آدم هایی هستند، می بینید دنیایی ترین آدم ها همین آدم هایی هستند که تنافس دارند سر درجه و مقام و ریاست و...، البته در این آدم ها هم هست، من در وزرا، نماینده های مجلس و مسئولین دیگر هم آدم هایی می شناسم که واقعاً مصداق فرمایش علی علیه السلام هستند، در عالی ترین سطوح هستند ولی ذره ای دلبستگی ندارند. (پس تمرین ها را فراموش نکنید، تمرین ها چه بودند: 1. عزت های دنیایی 2. ذلت های دنیایی، حتماً تنافس ها را بنویسید، تمرین کنید، رقابت ها را) حالا شما خودتان را از باطن لوله کشی کرده اند به «الله»، غیب، چون شما روح خدا هستید، اتصال شما به خدا، حضرت فرمود: شدت اتصال مؤمن به خدا، از شعاع شمس به شمس بیشتر است، از شدت نور خورشید به خورشید؛ یعنی بین خورشید و آفتاب چه فاصله ای وجود دارد؟ هیچ، می فرماید: شدت اتصال مؤمن به «الله» از این بیشتر است. اگر انسان این اتصالش را درک کند خیلی لذت بخش است، پس شما با غیب ارتباط دارید؛ یعنی دقیقاً متصل هستید به حق تعالی، فقط کافی است به کجا اتصال نداشته باشی که حالت را به هم بزند؟ به دنیا، این که می فرماید: «حب الدنیا رأس کل خطیئه»؛ همۀ اشتباهات برمی گردد به همین یک محبت.
دنیا چیست؟ چهار بخش دنیا می شود، به محض این که یک عشق آمد در دل شما و نسبت به یکی از معشوق های پایینی دل دادید، اتصال شما با غیب از بین می رود، نه این که از بین برود، مانع دار می شود، حجاب ایجاد می شود، آشغال جلوی این لوله کشی را می بندد.
امیرالمؤمنین علیه السلام می فرمایند: «عَلَمَه الله»؛ خدا مستقیم به این آدم علم یاد می دهد، چون به علم مطلق وصل است، شما وقتی به علم مطلق اتصال دارید، شاگرد الان وصل به استاد نیست، چرا؟ چون بدن ها نمی گذارند این اتصال صورت بگیرد، اگر بدن ها برداشته شود، نفس شاگرد برود در نفس استاد، هر چه که او دارد، این هم دارد، آن جا که حجاب وجود ندارد، بعضی اوقات هم این گونه می شود، بعضی اوقات این اتصال برقرار می شود و این موانع برداشته می شود، این ارتباط صورت می گیرد، عده ای می توانند این کار را انجام دهند، یکی از دوستان ما می گفت: یکی از این کلاه نمدی ها آمده بود جماران، می گفت: به آقا روح الله بگویید من با ایشان کار دارم، بعد ما خندیدیم و گفتیم که ایشان وقت ندارند، فلان روز دیدار عمومی است، گفت خیلی با ابهت گفت که شما بگویید که من آمدم، گفت ما سر شدیم، آمدیم به امام خمینی گفتیم، ایشان هم گفتند که بگویید: بیایند داخل، گفت: ما هول شدیم، بعد با چه عزت و احترامی این کلاه نمدی را فرستادیم نزد امام، حالا فضولی ما هم گُل کرده بود، به بهانه این که چای ببرم می رفتم ببینم این ها چه می خواهند به هم بگویند؟ می گفت: آن ها هم از ما زرنگ تر بودند و دو ساعت در چشم هم نگاه می کردند، یک کلمه هم حرف نزدند، فقط گه گاهی سرشان را تکان می دادند، بعد هم بلند شدند، رفتند، «عَلَمَه الله»؛ خدا او را تعلیم می کند؛ یعنی خداوند علمش را در سینه او می ریزد، برای همین هم می گوید: «اِتَقوا الله»، خدا فقط یک جا خودش را به عنوان معلم در قرآن آورده است، آن هم در سوره بقره، «اِتَقوا الله»؛ حیا کنید در رابطه تان با خدا، آلوده نکنید خودتان را، «وَ یُعلِمُکم الله»؛ خدا خودش مستقیم به شما علم یاد می دهد، می ریزد در سینه شما، «وَ هداهُ الله بغیر هدایة من مخلوقٍ»؛ بدون این که استادی از بشر داشته باشد او را هدایت می کند، بدون این که استادی داشته باشد، خدا او را هدایت می کند.
من در غربی ها دیده ام، مثل ادواردو، او استاد و معلمی نداشت، چه کار کرد که راه را تا آخر پیدا کرد و محکم ایستاد؟ دست از دنیا کشید، آن هم چه دنیایی، دنیای او، دنیای او که الان خیلی ها به هر دری می زنند که خودشان را به چنین دنیایی برسانند، اگر یک مقدار از آن را بگیرند جلوی بینی یک نفر، خدا را فراموش می کند، همه چیز را فراموش می کند، او این دنیا را کنار گذاشته است، او دیگر مربی و استاد نیاز ندارد، «وَ هداهُ الله بغیر هدایة من مخلوقٍ»؛ بدون این که بخواهد از جانب کسی هدایت شود، خدا او را هدایت می کند، در ادامه حضرت می فرماید: « وَ عَلَمهُ بِغیر تعلیمٍ»؛ بدون این که مربی و استاد داشته باشد، خدا مستقیماً به او یاد می دهد، اصلاً این منافاتی ندارد با این که انسان استاد داشته باشد، استاد هم داشته باشد، استاد مُعد است، ولی آن چیزی که گیر او می آید چیز دیگری است. ممکن است که استاد دو تا فرمول بگوید، ولی این با آن دو فرمول، چون با خدا هم اتصال دارد، وصل می شود به صد تا فرمول دیگر، به صد تا قاعده اتصال پیدا می کند، هزار تا علم از این آدم در می آید و در ادامه می فرماید: «وَ اَثبَتَ الحکمة فی صَدره»؛ خدا حکمت را در دل این آدم ثابت می کند. خدا رحمت کند استاد همه ما را آیت الله حائری شیرازی را، ایشان حکیم بود، یکی از مصادیق آدم هایی که برای دنیا جزع نداشتند، تنافس در درجات و عزت دنیایی نداشتند ایشان بودند، اینقدر نداشتند که گاهی اوقات لج ما را در می آوردند، خدا حکمت را در سینه این آدم ثبت می کند. و بعد می فرمایند: «وَ اجراها علی لسانه»؛ حکمت را به زبان این آدم جاری می کند، حالا چه چیزی می تواند این مشکل را حل کند؟ معرفت نفس، باز برگشتیم به این جا.
یکی از دوستان ما در مؤسسه، هر وقت که ما می رویم می گوییم: من فلان درد و فلان مریضی را دارم، فلان مشکل را دارم، کلی توضیح می دهد که چرا شما این طور شده اید، می گوید حالا چاره ای این چیست؟ شیر عسل، بعد شما دوباره برای بیماری دیگری نزد ایشان می روید، بعد دوباره توضیح می دهد تا دوباره می رسد به شیرعسل؛ یعنی شما از هر طرف که بروید باز در انتها می رسید به شیر عسل؛ یعنی این دوای هر دردی است، حالا داستان ما هم همین شده است؛ یعنی ده سال دیگر هم که بنشینیم چاره معرفت نفس است، خودشناسی است، معصوم به ما گفته است، فرمود: «کل شئ» است، آدم اگر قیمت خودش را بداند خودش را مفت نمی فروشد، تمام شد، کل حرف ها همین است. می گویند: آقایی آمد سخنرانی کند، بعد جمعیت عقب نشسته بودیم، یکی بلند گفت: عزیزان خواهش می کنم یک قدم بیایند جلوتر، فرمود: یک قدم آمدند جلوتر و نشستند، این عالم رفت بالا نشست و گفت: هر چه من می خواستم بگویم این آقا گفت، والسلام علیکم و رحمة الله، حالا شما هم یک قدم بیایید جلوتر، والحمدلله رب العالمین.