جلسه 007 - فکر و ذکر ۷ (۱۴۰۴)
شماره جلسه
7
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1404
ماه
0
روز
0
متن کامل (خام) ‌ جلسه 007 - فکر و ذکر ۷ (۱۴۰۴)

اردوی فکر و ذکر (7)؛ جلسه هفتم

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ. صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِینَ. وَ لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى أَعْدَائِهِمْ أَجْمَعِینَ مِنَ الْآنَ إِلَى قِیَامِ یَوْمِ الدِّینِ.

سلام و صلوات و درود و رحمت و خیرات و مغفرت و برکات بر همه شما عزیزان. هدیه محضر مقدس رسول اکرم، پیامبر اعظم و آقا امام زمان علیه السلام و حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیهم اجمعین صلوات بلند ختم بفرمایید.

کیمیای فقر و مقام آن در عرفان

بحثمان درباره کیمیای فقر بود و معجزه فقر و مقام فقر. در عرفان فقر یک مقام و یک منزل است. منازل که ذکر می‌کنند، یک منزل، منزل فقر است. مرحوم میرزا اسماعیل دولابی رحمت الله علیه داستانی تعریف می‌کند راجع به دیدن کمالات. اینکه انسان زود پر بشود و کمالات را ببیند، این در زمره مصائب در روایات شمرده شده است. نه یک مصیبت، بلکه بالاترین مصیبت. «لَا مُصِیبَةَ کَاسْتِهَانَتِکَ بِذَنْبِکَ وَ رِضَاکَ بِالْحَالَةِ الَّتِی أَنْتَ عَلَیْهَا»؛ هیچ مصیبتی مثل این نیست که گناهت را کوچک بشماری و به حالتی که هستی راضی باشی.

این کار آن‌قدر احمقانه است، مثل یک کسی که الان می‌خواهد از اینجا برود مثلاً مکه به این دوری، بعد از اینجا راه بیفتد برود مثلاً حضرت عبدالعظیم. بگوید: «خب خوبه دیگه، اینجا هم زیارتگاهه» یا بیاید قم، راضی باشد. مسیری که دارد را طی نکند، یعنی حجش را نرود. شما تا حج باید خودت را به خانه خدا برسانی. ذی‌الحجه باید آنجا باشی، یعنی هیچ راه دیگری ندارد، والا از دست رفته، حج از دست رفته. قرآن بارها دارد به ما می‌گوید: «إِلَى رَبِّکَ الْمُنْتَهَى»؛ مربی تو منتها هست. یک متربی وقتی می‌رود باشگاه، غایتش چیه؟ شبیه کی بشود؟ مربی بشود. وسط راه ول بکند و راضی بشود، او دیگر اصلاً از رشد می‌افتد. بگوید حالا «شش ماه رفتم ورزش کردم، بسه!» «إِلَى رَبِّکَ» یعنی تا مقام مربی تو منتها هستش. تا آنجا جا داریم ما. اگر راضی بشوی، حماقت کردی. بعداً پشیمانی و حسرت می‌آید سراغ انسان. راضی بودن، بعداً اگر فرصت شد توضیح می‌دهم.

نیازهای کاذب و غفلت از نیازهای اصلی

مشغول شدن به نیازهای کاذب، نیازهای درجه چندم، باعث می‌شود که ما از نیازهای اصلیمان صرف نظر کنیم. اوج حماقت، اوج حماقت! برویم مکه، ولی خب دیگه حالا عیب نداره، همون حضرت عبدالعظیم خوبه دیگه، همونم زیارتگاه دیگه. اینجا زیارت کردیم. این حج واجب نمی‌شود. لذا حضرت فرمود: «هیچ مصیبتی مثل این نیست که تو به آنچه که هستی راضی باشی.» «وَ رِضَاکَ بِالْحَالَةِ الَّتِی کُنْتَ عَلَیْهَا.» پس ما تا بی‌نهایت جا داریم، تا بی‌نهایت.

ما چقدر روایت داریم که افراد قیامت با اینکه می‌روند بهشت، می‌بینند، تعجب می‌کنند، می‌گویند که: «خدایا این‌ها بقیه چه جوری رفتند آن مقام را گرفتند؟ آن همه تعالی پیدا کردند؟» می‌گوید: «اهل بهشت به بعضی از بهشتی‌ها مثل اهل زمین به آن‌ دوترین ستاره ها نگاه می کنند.» در حالی که مثلاً دوستت بوده، همسایه‌ات بوده، شاگردت بوده، رفیقت بوده، همکارت بوده، هم خانواده‌ات بوده، ولی او کجا و تو کجا؟ آدم اگر بخواهد رشد بکند، باید بی‌ظرفیتی نشان ندهد. مشغول کمالاتش نشود. اصلا نبیند این‌ها را.

یک کسی به پسرش، از مراجع پسرش گفته، به پسر گفت: «تو می‌خواهی چه‌کار کنی؟» گفت: «می‌خواهم مثل شما بشوم.» گفت: «هیچ‌کاره نمی‌شوی. من می‌خواستم امام صادق بشوم، شدم این. من می‌خواستم بشوم امام صادق، شدم این. تو اگر بخواهی مثل من بشوی، تو هیچی نمی‌شوی.»

خطر رضایت به کمالات توهمی

در مصیبت این است که انسان راضی باشد. همین قانع باشد به این‌ها و این‌ها را ببیند متأسفانه. حالا یک موقع کسی قانع است، نمی‌بیند، باز این راه نجات دارد، فقط قانع است. ولی کسی نه، یکی از کمالات خودش می‌گیردش. کمالات توهمی، یا جمادیش، یا گیاهیش، یا خیالی، یا کمالات علمی. یک قطره علم دارد. بشر، هنوز بعد از هزاران سال، همین یک دانه گل را نشناخته، یک اتم را نشناخته، یک الکترون را نشناخته، یک دانه از مخلوقات خدا الان معروف بشر نیست. بگوید: «من این را کامل شناختم.» آن‌قدر علمش کم است، بعد آن‌قدر گندگی می‌کند و برای خودش تشریفات قائل است و شأن قائل است. مثلا «عالمم، من می‌دانم، من چیزی سرم می‌شود.» این خیلی وحشتناک است.

بعضی‌ها با کمترین سواد زود یک کانال می‌زنند، یک صفحه باز می‌کند که بقیه برایشان استفاده بکنند، دنبال فالوور می‌گردند. بعد دنبال و خیلی کثیف‌کاری و فحشاهایی که توی این شبکه مجازی، خودفروشی است دیگر آدم ها. با یک ذره مثقال، مثقال هم نیست، قطره هم نیست، سواد شروع می‌کنند فحشا، خودفروشی. زن و مرد فرق نمی‌کند. همه می‌خواهند دیده بشوند، همه می‌خواهند و برای این شهوت دزدی هم می‌کنند، یعنی از دانش دیگران می‌دزدند، از علوم دیگران می‌دزدند. سریع اظهار می‌کنند که این‌ها مال ماست. با بی‌حیایی.

داستان دزد و عواقب اعمال

دزد می‌رود دزدی بکند توی باغی. با خودش یک کیسه بزرگ می‌برد. چینشش هم ریاضی و دقیق است. اول هندوانه و کدو و خربزه و این‌ها را می‌چیند. متوسط‌ها را می‌گذارد، طالبی را می‌گذارد، نمی‌دانم بادمجان می‌گذارد و این‌ها را می‌گذارد و می‌چیند و این‌ها. خیار بعد سبزی و کلم و کاهو. خب می‌شود که دیگه راحت بتواند ببرد. همین که می‌آید برود، می‌گیرندش. می‌گیرندش و صاحب باغ می‌رسد. «داشت دزدی می‌کرد، چه‌کارش کنیم؟» گفت: «هیچی، ببندیدش به درخت. هرچی دزدیده بزنید تو سرش.» بستندش. سبزی، بسته‌های سبزی می‌زنند روی صورت این. بعد سنگین‌تر شد، کلم. کلم و کاهو خب دردش بیشتر بود. بعد شدخیار و بادمجان و این‌ها. این گفت: «اللَّهُمَّ اجْعَلْ عَوَاقِبَ أُمُورِنَا خَیْرًا.» یعنی اگر برسد به زیر، آن هنداونه را بزنند به سرم، کدو را بزنند چه خواهد شد.

آدم هر چیز با خودش بردارد، به ضررش تمام می‌شود. وقتی پیش خدا می‌روی، وقتی می‌روی سر نماز، وقتی می‌روی حرم، هرچی برداری، می‌زنند توی سرت. و هرچی سنگین‌تر باشد، دردش هم بیشتر است، محرومیتش هم بیشتر است. معصوم که با آن عظمت می‌گوید: «لَا أَمْلِکُ لِنَفْسِی نَفْعًا وَ لَا ضَرًّا وَ لَا مَوْتًا وَ لَا حَیَاةً وَ لَا نُشُورًا.» هیچی. این بسیار مهم است.

غرور و تکبر پس از توبه و عبادت

آن موقعی که آدم توبه می‌کند، حالش خوب می‌شود، شروع می‌کند عبادت، نماز شب، در زیارت عاشورا، حرم، این‌ور، آن‌ور، آن‌ور. یواش یواش آن حالت اولیش که با فحشا رفته بود حرم را از دست می‌دهد. به عنوان یک مجرم، به عنوان اهل فحشا و گناه، از دست می‌دهد. پررو می‌شود، پررو می‌شود، مغرور می‌شود، پرتوقع می‌شود، طلبکار می‌شود. در حالی که تو طلبی نداری. تو هرچی دادم بهت، به زکات دادم بهت دیگه. اگر گدا وقتی که مثلاً مثل اینکه مثلاً الان یک کسی بگوید که مثلاً یک گدایی بهش بیست هزار تومان بدهم، به دویست هزار تومان بدهم، به یکی دو میلیون بدهم، کدامش را بیشتر زیر دین است؟ باید خجالت بکشد، شرمنده باشد، آنکه دو میلیون گرفته دیگر، بیشتر زیر دین هست. این طلبکارتر هم می‌شود تازه.

بابا عبادت بیشتر که بهت دادند، یعنی لطف بیشتری در حقت کردند. الان توانستی حافظ قرآن بشوی، الان توانستی بهت اجازه دادند تدریس بکنی، اجازه مداحی بکنی. یک بیت شعر بگویی. فرمود: «هیچ‌کس بدون مدد روح القدس یک بیت شعر در وصف ما نمی‌تواند بگوید.» خب لطف کردند در حقت دیگر. الان برای چی انقدر پررویی می‌کنی که می‌گویی: «من سی ساله مداحی کردم.» نمی‌دانم. «طلب چی داری؟ آن‌قدر من محضر شما نمی‌دانم چهل، پنجاه سال درس خواندم، نمی‌دانم درس دادم، تدریس کردم، نمی‌دانم خدمت کردم به جامعه.» همه‌اش را پیدا کنید. پس بیشتر است که آن‌قدر. پس آن‌قدر طلبکاری برای چیست؟

فروتنی و دست خالی رفتن به محضر خدا

زیرک‌ها همیشه وقتی می‌خواهند بروند به ملاقات، دست خالی می‌روند، یعنی فقیر می‌روند، خالی می‌روند. «آی من نمی‌دانم سیدم، آی من نمی‌دانم یار امامم، من نمی‌دانم عالمم، من نمی‌دانم مداحم، من آن‌قدر خدمت کردم، من نمی‌دانم آن‌قدر جبهه رفتم، آن‌قدر جنگیدم، آن‌قدر زندان رفتم، آن‌قدر نمی‌دانم هرچی.» خب بدهکاریت بیشتر است. پر بروی، کسی بهت چیزی نمی‌دهد. بعد تو صورتت هم می‌زنند آن‌ها را. چون پر از غرور و تکبرش کردی، پر از نخوتش کردی آن را. پر از خودشیفتگی هستی.

مرجع تقلید شیعیان جهان، سید ابوالحسن رحمت الله تعالی. طرف می‌گوید: «از سر درس تا خانه بهش فحش خواهر مادر و ناموس دادم، تا در خانه.» وقتش رسیدم در خانه، برگشت به من گفتش که: «برادر تو مگر با من دشمنی داری؟ به من فحش بده، با ناموسم چه‌کار داری؟» همین. «حتی نگفت فحش نده.» گفت: «به خودم بده، می خواهی فحش بدی بده.» ولی به ناموسم برای چی می دهی. هیچی نمی‌بیند اصلاً. اشاره می‌کرد، می‌کشتند طرف را. آ شیخ ابوالحسن، خیلی قدرت داشت. اشاره می‌کرد، طرف را کشته بودند. پسرش که یک آدمی بود که مثلاً یک مجتهد برجسته با آن عظمت، پسرش را کشتند. ملت ریختند قاتلش را گرفتند. شبانه رفت یک پولی داد به قاتل. گفتش که: «فرار کن برو، می‌کشنت اینجا. برو یه جای دیگر، شهر دیگر برای خودت یک شغلی چیزی درست کن یا کاری بکن.» قاتل پسرش.

تکبر در روابط خانوادگی و اجتماعی

ماها الان به ما بگویند برو از اینجا، بنشین آنجا به ما برمی‌خورد. «چرا به من گفتید از اینجا بنشین آنجا؟ اینجا ننشین، آنجا نرو، اینجا نکن.» توی خانه با پدر و مادرمان تکبر داریم. «بابام این حرف را زد، مادرم این حرف را زد، شوهرم این‌جوری گفت، زنم این ‌جوری گفت.» اوه، چقدر نخوت ما داریم. چقدر ما تکبر داریم. پر پر پر. از صبح که پا می‌شود تا شب صد بار حرف‌های بقیه، کارهای بقیه بهش برمی خورد، رنجیده می‌شود از این. خب آدمی که آن‌قدر بد من دارد، این فشار قبرش چقدر است؟ این عذاب قبرش چقدر است؟ هر چقدر تو منت بزرگ‌تر باشد، فشار قبرت بیشتر است. هر چی رنجت بیشتر باشد، ناراحتیت بیشتر. «چرا من این‌جوری حرف زدن؟ چرا به من این‌جوری گفتن؟» نه، تو منظور داشتی. بعضی ها آن‌قدر مریضند که می‌گردند منظور پیدا کنند از رفتار دیگران علیه خودشان. «آره، این این را گفت، منظورش من بودم.» «نه، این با من گفت، این این‌جوری شد، این‌جوری بود، می‌خواست من را تحقیر کند.» بابا این بنده خدا اصلا نمی داند تو کی هستی؟ اصلا منظور یعنی چی. برمی خورد به آدم. و این من پدر آدم را در می‌آورد.

توشه برزخ و دست خالی رفتن به قیامت

امام صادق فرمود: «قیامت ما هستیم، برزخ توشه بیاورید.» پس توشه مال کجاست؟ بله، مال برزخه. توشه و عبادت و نماز شب و نمی‌دانم خیرات و این‌ها برای تو راه وسط راه خوب است. رسیدی قیامت باید دست خالی بروی. اهل احسان چه‌جوری هستند؟ در روایت داریم: «اهل احسان روز قیامت پرند دیگه وضعشان خوبه.» وایمیستند اول خودشان را خالی می کنند. می‌گوید: «خدایا کی می‌خواهد برود بهشت؟ کی کم دارد؟» هرچی هست از اعمال ما بردارید بهش بدید، خالی خالی می‌کنند خودشان را. «هیچی دیگه ندارم.» عجب آدم‌های زیرکی هم هستند. خالی الان. روز قیامت می‌گوید: «خدا از اعمال من و ثواب من هر چی داریم از اینجا بردار، خالی کن بده به بقیه، بردارند بروند بهشت. خودش خالی می‌شود، هیچی برای خودش نمی‌ماند.» خب حالا این روی زمین می ماند؟ نه. چون این رحمان است الان. روی زمین می ماند؟ نه. یک رفیق خداست. خودش شده رفیق خدا، خودش شده رفیق اهل بیت، خودش شده اهل شفاعت، اهل شفاعت شده، وایستاده. «خب این با عمل کی می‌خواهد برود آنجا؟» با عمل اهل بیت. با حساب اهل بیت می‌رود به آن‌ور. چقدر قشنگ است. آدم روی آن شأن بلند شود برود. لذا داریم مؤمن خالی می‌رود آنجا. اگر گناه کرده باشد، با استغفار و توبه خالی است. عبادت‌هایش هم خالی می‌کند. چیزی تو کیسه‌اش نمی‌برد. چون تو کیسه‌ات اگر یک چیزی باشد، به ضررت است، می‌زنند تو صورتت. هرچی سنگین‌تر، چی؟ دردش بیشتر. لذا خوبه آدم کیسه خالی باشد.

مهمانی خدا و آداب آن

مهمان خدا. حالا اگر مهمان خدا، الان هم مهمان خداییم. ما دنیا و آخرت مهمان خداییم. دیگه راحت باش. الان خدا ما را، ما الان اینجا مهمان خدا نیستیم؟ نماز می خوانیم، مهمان خدا نیستیم؟ ذکر می‌گوییم، ایمانمان مهمان خدا نیستیم؟ وقتی مهمان خدا هستی دیگه راحتی و این آداب دارد. مهمانی رفتن آداب دارد. یکی اینکه هرچی خدا می‌دهد، قبول می‌کنی. مهمان، مهمان دیگه غر نمی‌زند، نق نمی‌زند. هرچی صاحب‌خانه می‌دهد، قبول می‌کند. زیر منت است، قبول می‌کند. فضول هم نیست که هی سرک بکشد. طمع هم ندارد به اموال صاحب‌خانه. «اونم بده، اینم بده، اینم بده.» ندارد. مؤدب می‌شود سر جایش. هرچی بهش دادند، بخور. هرچی ندادند، نه. ساکت، آرام نشسته. روحیه دلی و طمع و هرزگی و نمی‌دانم این‌جور چیزها ندارد.

دیدی بعضی‌ها می‌گویند: «بریم علوم غریبه یاد بگیریم، چیزی را شکار کنیم، جن بگیریم، نمی‌دانم فرشته‌ها را بگیریم، نمی‌دانم استخدام بکنیم، بریم نمی‌دانم چشم برزخی پیدا بکنیم و باطن بقیه را ببینیم.» همه‌اش تجاوز و طمع و... آقا اگر قرار باشد بدهم بهت، بگذار صاحب‌خانه بدهد بهت. بندگی‌ات را بکن، وظایفت را انجام بده. کار زندگی‌اش را رها می‌کند که برود دنبال تجاوز. چی این! وقتی مهمان خدایی، بنشین سر جایت، خدا ازت پذیرایی می‌کند.

حمل زاد و توهین به کریم

مضافاً اینکه چی؟ مضافاً اینکه وقتی مهمان هستی، می‌روی مهمانی، گفتم مهمانی چی دارد؟ آداب دارد. اگر این آدم باور بکند، خوب است. این را اگر باور کند خوب است. امیرالمؤمنین علیه السلام به سلمان… سلمان خیلی ثروتمند است. ده درجه ایمان را طی کرده. «السَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ.» به کجا رسیده؟ از ما اهل بیت. یعنی خودش یک مهمانداری است. این‌هایی که گفتم اهل بیتند دیگه، مستحق بودند و این‌ها به زکاتم دادند.

وقتی می‌گوید: «مِنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ» یعنی جز چی شده؟ جز این‌ها شده. خودش برای خودش. ولی وقتی می‌خواهد بمیرد، امیرالمؤمنین می‌گوید: «بگو روی سنگ قبر برایت بنویسند.» ببین چقدر قشنگ است. مربی یعنی این. قرون امیرالمؤمنین هم با آن لطفش، چه‌جوری نگاه کرده. وقتی آدم رحمان می‌شود این‌جوری است دیگر. مظهر رحمانیت و عبدالرحیمیت. ببین چقدر آدم آرام است. چقدر آدم شاد است کنار همچین خانواده‌ای.

«وَفَدْتُ عَلَى الْکَرِیمِ بِغَیْرِ زَادٍ مِنَ الْحَسَنَاتِ وَ الْقَلْبِ السَّلِیمِ.» بگو روی سنگ قبرت بنویسند مهمان شدم به یک کریم. آن هم کی؟ «عَلَى الْکَرِیمِ.» الکریم. من مهمان همچین کریمی‌ام. «بِغَیْرِ زَادٍ» بدون توشه رفتم مهمانی. خب توشه باید چی باشد؟ «بِغَیْرِ مِنَ الْحَسَنَاتِ» ثواب‌ها، کارهای خیر «وَ الْقَلْبِ السَّلِیمِ» هیچ‌کدامش را ندارم خدایا. امیرالمومنین به سلمان می‌گوید: «بنویس هیچ کدام را نداری». بنویس روی سنگ قبرت هیچی نداری.

بیت بعدی‌اش خیلی قشنگ است: «وَ حَمْلُ الزَّادِ أَقْبَحُ کُلِّ شَیْءٍ إِذَا کَانَ الْوُفُودُ عَلَى الْکَرِیمِ.» زاد بردن، توشه بردن، زشت‌ترین کار است وقتی آدم می‌خواهد مهمان کریم بشود. وقتی قرار است مهمان کریم بشود، خیلی زشت است. شما یک موقع هست برای کریم هدیه می‌بری، عیبی ندارد، هدیه خوب است. می‌گوید: «ما یک هدیه، من الان هدیه می‌فرستم.» الان همه ما برای اینکه خدا را خشنود بکنیم، به محضر خداوند، به محضر اهل بیت یک صلوات بفرستید. «اللهم صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ».

عشقمون خداست، معشوقمونه، اله مونه، مخلوقمونه، ربمونه. حالا من که دستم به خدا، به خدا که ما چیزی نمی‌توانیم بدهیم که. کار سخت با خدا همین است که آدم هیچ کاری با خدا نمی تواند بکند. هرچی می‌خواهی بهش بدهی، مثل آن بچه‌ای هستش که پول مادرش را می‌گیرد که برود روز مادر برای مادرش هدیه بخرد. چه‌کار کنیم؟ خودم که درآمد ندارم، خودم که هیچی. دوباره از خود بابا پول بگیرم. «بابا بده پولی به من بده، روز پدر بروم یک جوراب برایت بخرم، یک لباس بخرم برایت.» کار با خدا این‌جوری است. پس از اول هیچی نداریم ما. هدیه می‌دهیم بهش، عیبی ندارد. عاشقشیم، دوستش داریم، یک چیزی بهش هدیه می‌دهیم. «تو پیغمبر را خیلی دوست داری، صلوات را خیلی دوست داری، ما یک صلوات برایت هدیه می فرستیم.» نمی‌دانم. هدیه‌ای، هرچی.

اما توشه چی؟ می‌گوید: «زشت‌ترین کار این است وقتی می‌روی خانه کریم، مثل اینکه شما الان می روی خانه آدم کریم، اگر یک تابلو ببری، دسته‌گل ببری، خوشحال می‌شود. ولی بگو دو کیلو قند آوردم، آن‌قدر برنج آوردم، روغن آوردم، این را آوردم اینجا.» توهین است. «وَ حَمْلُ الزَّادِ أَقْبَحُ کُلِّ شَیْءٍ» ببین اصلا ورق را برگرداند امیرالمؤمنین. کاملاً صحنه عوض شد. «وَ حَمْلُ الزَّادِ أَقْبَحُ کُلِّ شَیْءٍ إِذَا کَانَ الْوُفُودُ عَلَى الْکَرِیمِ.» وقتی که مهمان کریم می‌شوی، این دیگه زشت‌ترین کار است که تو یک چیزی با خودت برداری ببری آنجا. بگو خدایا ما توی دنیا مهمان تو بودیم، هرچی بوده. توشه چیه؟ اینجا مهمان تو هستیم.

دریافت نعمت و افزایش عشق به صاحب‌خانه

ما مهمانیم. اگر مهمانی، قشنگیش به چیه؟ به اینکه تو- این آدم باید بفهمد. همه حرف من توی این چند کلمه است. اگر بفهمیم- شما وقتی می روی مهمانی، یک صاحب‌خانه ازت تحویلت می‌گیرد، دائماً چیزهای خوب برایت می‌آورد. حالا همه جور پذیرایی ازت می‌کند. هر باری که تو داری دریافت می‌کنی، مدیون‌تر، شرمنده‌تر و عشق صاحب‌خانه بیشتر توی دلت قرار می‌گیرد. محبت صاحب‌خانه، عشق صاحب‌خانه بیشتر توی دلت قرار می‌گیرد. این قاعده‌اش است دیگر. مگر آدم خیلی خبیث و نمک‌نشناس باشد. حالا شما ببینید این ذاتش را، صفتش را، فعلش را دارد از خدا می‌گیرد. همسرش را، سلامتی‌اش را، خانه‌اش را، مسکنش را، بچه‌اش را، شوهرش را، زنش را همه را از خدا دارد می‌گیرد. نماز نمی‌خواند، شکر به جا نمی‌آورد. صاحب‌خانه است. صاحب‌خانه تو را دعوت کرده. این همه پذیرایی می‌کند، صاحبخانه دارد پذیرایی می‌کند. غرض این است که بهت چای بدهد، شربت بدهد، غذا بدهد، کباب بدهد، نمی‌دانم جوجه بدهد. نه. غرض یک عشق است، یک مهرورزی است. خالقت است، صدایت می‌کند، جواب نمی‌دهی. این خیلی بی‌ حیایی آدم است که

بی‌ادبی در برابر خالق

خالقش صدایش بکند، جواب ندهد. حالا صدایش بکند توی مراتب مختلف زندگی ست. مثل اذان اول وقت. اول وقت است که صدایت می‌کند. «بدو بدو بدو بدو بدو.» ولی ما نماز اول وقت نمی‌خوانیم اصلاً. مهمان، میزبان دارد صدایت می‌کند و تو جواب نمی‌دهی. صاحب نعمت صدایت می‌کند، صانعت، ربت، خالقت صدایت می‌کند و تو جواب نمی‌دهی. اصلا فرمود: «خَلَقْتُ الْأَشْیَاءَ لِأَجْلِکَ وَ خَلَقْتُکَ لِأَجْلِی.» من همه چیز را به خاطر تو خریدم، تو را به خاطر خودم آفریدم. جواب نمی‌دهد. ما می‌گوییم: «باشه، ما همه خدمات را دریافت می‌کنیم ولی جوابت را نمی‌دهیم.» مال تو نیستیم. مال همین نعمت‌هاییم. ذوب بشود آدم تو همین شوهرش، توی همین زنش، توی همین بچه‌هایش، توی شغلش، شهوت درس. با همین‌ها ور می‌رود. خدا می‌گوید: «بابا من این‌ها را دادم به تو، تو را برای خودم می‌خواهم.» نیازم به ما ندارد ها. ما جواب نمی‌دهیم.

کفران نعمت و فراموشی میزبان

مشکل ما این هستش که با نمک‌نشناسی زیاد داریم. یعنی از نعمت استفاده می‌کنیم علیه صاحب‌خانه. برای فرار از میزبان. برای بی‌محلی، برای فراموشی میزبان که میزبان را فراموش بکنیم. یعنی چنان مست نعمت‌هایی که داده می‌شویم، صاحب‌ نعمت فراموش می‌شود، میزبان فراموش می‌شود. می گوید خودت. ما وقتی که فهممان از خودمان درست نباشد، هیچ نوع آدابی از این مهمانی نمی‌توانیم به جا بیاوریم. یعنی رزق خدا را می‌خوریم، کفر خدا را داریم. خیلی عجیب است بشر. آن‌قدر عجیب است که خدا یک جا می‌گوید که: «قُتِلَ الْإِنْسَانُ مَا أَکْفَرَهُ» بمیرد این آدم که چقدر کفران می‌کند. ذاتش را از من گرفته، صفاتش را از من گرفته، فعلش را دارد از من می‌گیرد، حول و قوه‌اش را از من می‌گیرد، رزقش را دارد از من می‌گیرد، نعمت‌هایی که بهش دادم، همه را دارد از من می‌گیرد. کفران می‌کند، نق می‌زند، غر می‌زند. «خدا چه‌کار دارد می‌کند؟ خدا چرا با من دارد این‌جوری می‌کند؟»

غرق نعمت است. حالا یک چیزش را خدا برداشته. مثل شما فرض بفرمایید از دریا یک کاسه برداری، ده تا کاسه برداری، چی می‌شود؟ خدا می‌گوید: «بابا تو غرق بی‌نهایت نعمت‌های منی.» حالا اگر الان فلانی مرد، شوهرت مرد، بچه‌ات مرد، نمی‌دانم یک کسی یک اتفاقی افتاد، مریض شدی، سرطان گرفتی، نمی‌دانم برشکست شدی، هرچی. باید آن‌قدر بی‌حیا کنی هی نق و غر بزنی؟ وسط این غرق این همه نعمت. وقتی ما نفهمیم کی هستیم، سر دنیا با ابدیت چانه می‌زنیم. یعنی این بخش را اصلاً توجه نداریم که ما نعمت داریم. سر نعمت‌های پایینی با خدا درگیر می‌شود. خدا می‌گوید: «بفهم، بشناس. من چیزهای خیلی بی‌نهایت بالاتر بهت دادم. این‌ها را چرا نمی‌بینی؟» اصلا مهم نیست برایم. اصلا مهم نیست. می گذاریم کنار.

فروختن دین و ابدیت به دنیا

چهل و خرده‌ای، هفت سال ببینید کیا عقایدشان و اصولشان و آرمان‌هایشان و حجابشان و نمازشان و دینشان را گذاشتند کنار سر دنیا، سر دنیا. با چه افتخاری هم می‌آیند اعلام می‌کنند که ما بی‌حجاب شدیم. عکس می‌گیرند که ما بی‌حجابیم. با چه افتخاری فاحشگی و فحشا و خودفروشی را اعلام می‌کنند که ما خدا را فروختیم، ابدیت را فروختیم، آخرت را فروختیم به دنیا. صاحب نعمتمان را بهش بی‌محلی داریم می‌کنیم. توهین می‌کند به صاحب نعمت و صاحبخانه و میزبان و افتخار هم می‌کند به اینکه آن‌قدر بی‌حیاست و گستاخ است.

ثروت ولایت اهل بیت

آمد خدمت امام صادق علیه السلام، گفت: «آقا خیلی فقیرم.» حضرت فرمود: «بعید می‌دانم. تو وضعت خیلی خوب است.» «کجا وضعم خوبه؟» ببینید دارد بهت بصیرت می‌دهد. می‌گوید: «تو حاضری همه دنیا را داشته باشی، ولایت ما را نداشته باشی؟» نه آقا. پس معلومه یه چیز خیلی گران‌قیمتی بهت داده خدا. به همه داده مگر؟ الان هشت میلیارد انسان، چند نفر نعمت ایران دست من و شماست اینجا؟ اصلاً چند نفر از این هشت میلیارد این حرف‌هایی که الان من و شما داریم می‌زنیم، می‌شنویم، می‌گوییم، می‌فهمند اصلاً؟ یک دانه از این‌ها را دارند؟ یک نمازش را دارند؟ یک صلواتش را می‌توانند؟ ندارد. حتی یک صلواتش هم ندارند. یک ذکرش را ندارند. یک «یا الله»اش را ندارند. ما خیلی ثروتمندیم. بی‌نهایت ثروت خدا به ما داده. فرمود خب معلوم است خیلی ثروت دارد. خودت را بگذار بقیه. حالا می‌خواهی جای آن موقع دوست داشتی جای آن ثروتمنده بودی که هیچی ندارد از این‌ها؟ نه نماز دارد، نه ذکر دارد، نه صلوات دارد، نه جمکران دارد، نه حرم دارد، نه روضه دارد، نه زیارت دارد. دوست داشتی جای آن‌ها باشی؟ خیلی ها الان دوست دارند جای آنها باشند. طرف می گوید: الان من دوست دارم سوئیس زندگی کنم، ولی یک سگ باشم، ولو یک گوسفند باشم، توی سوئیس باشم فقط.» یادتان نیست این‌ها را می‌گذاشتند توی این شبکه‌ها؟ «توی آمریکا باشم، ولو نمی‌دانم چی چی باشم.»

مناجات ذاکرین و نعمت ذکر

ما معنی مهمانی را نمی‌فهمیم. مناجات را بروید حتماً امروز یک نگاهی بیندازید، خیلی مست‌کننده است. مناجات ذاکرین. «وَ مِنْ أَعْظَمِ نِعَمِکَ عَلَیْنَا جَرَیَانُ ذِکْرِکَ عَلَى أَلْسِنَتِنَا.» خدایا از عظیم‌ترین نعمت‌هاست این است که اجازه دادی زبان من اسم تو را بیاورد. اسم تو، یاد تو، اسم اولیای تو را به زبان من جاری کردی خدایا. نگاه کن هشت میلیارد آدمی، چند تاشون می‌توانند یک دانه «یا الله» بگویند؟ یک صلوات بفرستند؟ یکی از این دعاهایی که شما می‌خوانید؟ یکی از این حرم‌ها؟ خدایا عظیم‌ترین نعمتت همین بود که من اجازه دادی، من را انتخاب کردی که زبانم حرف تو را بزند. اسم تو بیاید روی زبان من.

ما اگر یک کسی بهمون یک چایی بدهد، یک پرس غذا بدهد، می‌فهمیم مهمانی یعنی چی. اما متوجه نیستی که خدا برای هر یک دانه اش دارد از تو پذیرایی می‌کند. یعنی یک دانه صلوات را می‌گذارد توی دهنت، می‌گوید: «بگو عزیزم.» یک «سبحان الله»، یک «یا الله»، یک «الحمدلله». یک وضو گرفتنش را، ما نمی‌فهمیم. ما اگر بگویند قرار است برویم مهمانی، خودمان را آماده می‌کنیم. چقدر هم ممنون صاحب‌خانه‌ایم. ولی ظهر که می‌شود، نمی‌فهمیم دعوت به ضیافتیم. ببین بغل دستی‌ات نمی‌تواند بخواند نماز. ببین الان توی خانه‌تان همسر، پدرت، مادرت، خواهرت، برادرت، دوستت نماز نمی‌توانند بخواند. اذن ندارد. مهمانی است. الان ضیافت است. می‌گوید: «بیا وضو بگیر.» وضو می‌دانی یعنی چی؟ باطن وضو چیه؟ بروید بخوانید ببینید باطن وضو چیه؟ خدا با یک وضو چه‌کار می‌کند با این بنده‌اش؟

قیام در نماز و عظمت آن

بعد بیایی وایستی روی سجاده جلوی خدا. آقا وایستادن جلوی خدا هم بی‌ادبی است وایمیستیم این‌جوری. ما الان اگر شخص صاحب الزمان باشیم، می‌خواهیم جلوش باشیم، چه جوری می ایستیم؟ اصلاً گم می‌کنیم خودمان را بخواهیم وایستیم جلوش. الان من چه‌جوری بایستم جلوی این؟ خداست. امام مجتبی علیه السلام تا وضو می‌گرفت، ده بار گریه‌اش می‌گرفت، رنگش عوض می‌شد. تا می‌خواست بیاید برود سر سجاده، کلی حالش خراب می‌شد. روی سجاده بخواهد وایستد جلو خدا. ما اصلاً نمی‌فهمیم وایستادن جلوی خدا یعنی چی. قیام مگر شوخی است؟ دیدید بزرگان ما چه بابی در عرفان و در عبادت در مورد قیام دارند. آقا قیام، اجازه داده بروی توی بارگاه، وایستی جلوش. چهره به چهره. تو اگر عرضه داری الان بکشی خودت را تا آخر عمرت هم شاید یک بار هم امام زمان راهت ندهد. رهبر راهت ندهد. نتوانی ببینی‌اش. وزیر را ببینی، بیچاره‌ات می‌کنند.

بنده خدا طرف آرزویش است، می‌گوید: «بالاخره هفتاد سال، هشتاد سال کار کردم، بالاخره یک بار امام زمان را دیدم. آن هم اجازه نداد حرف بزنم. پام قفل شد، فقط دیدمش. نه دهنم توانستم باز کنم، نه توانستم یک قدم بروم پیشش.» امام زمان را دیده باشد. خدا می‌گوید: «بیا پیش خودم، بیا بغل خودم.» آن امام زمان، پیغمبر، همه‌شان ذلیل منند. همه این‌ها بنده‌های من اند. خودم هستم. بیا بغل خودم، بیا بغلم. بیا اصلا سرت را بگذار روی پام. سجده همینه دیگه. می گوید بیا سرت را بگذار روی پای خودم. خودم بغلت می‌کنم. این خداست. خیلی خدا فرق دارد با بقیه. بی‌نهایت فرق دارد با بقیه. بی‌وقت شب، نصف شب، هر وقت عشقت می‌کشد توی تمام مصائب دنیا، هر وقت حالت خراب است، می‌گوید: «بیا پیش خودم.» ما چون شعورمان نمی‌رسد، دنبال یک آدم می‌گردیم کنار یک آدم آرامش پیدا کنیم. یک آدمی که ممکن است از خودمان خیلی بدبخت تر و بیچاره‌تر باشد. «من باید او را ببینم، من باید با او حرف بزنم، باید نمی‌دانم صدای او را آرام شوم». خدا می‌گوید: «بیا با خودم حرف بزن. من باهات حرف می‌زنم، بغلت می‌کنم. چند هزار فرشته می‌فرستم استقبالت، برت دارم، بیاورنت.»

نعمت ذکر و تسبیحات

آقا یک «سبحان الله»، یک مهمانی است به خدا. مثل یک چلوکباب دادن، مثل یک طلا دادن به یک کسی. بسته طلا. مهمانی است. آقا بنده ام را مهمانش کنم به یک «سبحان الله».

خدا رحمت کند علامه را. گفت: «ما امروز» ببین چقدر بصیرت بالاست. «من امروز یک صلوات فرستادم برای شهدا.» آقا مهمان باید بشود. بارها شده ازتان گرفتند دیگه نمی‌توانی. قفل می‌شود. دیدید! یک دفعه می‌بینی حالت خراب است. اصلاً هیچی. اصلاً همه درها بسته است. نمی‌فهمیم. یک «سبحان الله»، «سبحان الله و الحمدلله.» آخیش. ما تا نمیریم، نمی‌فهمیم که اجازه اینکه تو کلمه «الله» را به زبان بیاوری یعنی چی و بعداً می‌فهمیم: «وای، ما توی دنیا چیا را از دست دادیم وقتی آنجا بودیم.» آقا هیچی، هیچی به ما نده خدا. همین یک گوشه‌ای ما را بگذارد، ما بتوانیم بگوییم: «الله، الله، الله، الله، سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله.» به خدا این ضیافت است. به خدا این مهمانی است. به خدا این غذاست. غذاست. حضرت زهرا چی می‌خورد این چند هزار سال قبل از اینکه بیاید به دنیا توی عرش. پیغمبر گفتند: «غذایش چی بود؟» فرمود: تسبیحات. به خدا تسبیحات غذاست. غذایی است که جای غذای مادی را هم حتی می‌گیرد.

عشق به صاحب‌خانه و انتخاب‌های زندگی

گاهی وقت‌ها انسان آن‌قدر عاشق صاحب‌خانه‌اش است ها، توی عشق‌های زمینی گاهی پیش می‌آید. می‌گوید: «بیا بنشین، تو را خدا. بیا بنشین، می‌خواهم خودت را ببینم. وقت را تلف نکن، بیا بنشین پیش خودم.» گاهی وقت‌ها انسان آن‌قدر عاشق صاحب‌خانه است، اصلاً با خود صاحب‌خانه سیر می‌شود. اصلاً با خود صاحبخانه سیر می شود. نه غذا می‌خواهد، نه آب می‌خواهد. نه شام می خواهد نه ناهار می خواهد. جمال خودت، اصلاً خوشگلی خودت، جمال خودت من را سیر می‌کند. نمی‌خواهم الان وقتم را به چیز دیگری غیر از خودت بپردازم. اگر من به غیر خودت بپردازم، باختم، سرم کلاه رفت. وقتم تلف شده. غیر از تو چی می‌خواهم من؟»

اگر آدم بفهمد، دست می‌گذارد روی بهترین انتخاب‌هایش، مهندسی آرزوها یعنی چی؟ یعنی نروی دست روی رشته، روی شغل، روی ازدواج غلط، روی انتخاب دوست، روی انتخاب محل زندگی بکنی که تو را از الله، از مهمانی بیندازندت بیرون. هر وقت می‌خواهد یک انتخاب کند، اول فکر می‌کند: «آقا من می‌خواهم این شغل و این درس و این شعرای زن را انتخاب کنم، اول نیفتم بیرون یک دفعه با این.» بعضی‌ها آن‌قدر اهل فحشایند که به یک رشته می‌فروختند خدا را، می‌فروشند. فعل می‌کند. اول حجاب و نماز و دین و همه چی. یک سفر خارج، یک انتقالی. «برویم خارج زندگی بکنیم.» دیگه خیلی بدبختی است خارج زندگی. عقده این را دارد که بلند شود برود سرزمین کفر زندگی کند. این است که پیغمبر می‌گوید: «هرکس دوست دارد توی سرزمین کفر زندگی بکند، مشرک است.» یعنی همین. یعنی همین.

حضور قلب در عبادات

حرفم را بکنید توی قلبتان، ان‌شاءالله برود توی قلبتان. وقتی داری وضو می‌گیری، داری بلند می‌شوی، وقتی داری حرکت می‌کنی، وقتی داری هر یک بار یک ذکری بگویی، یک «سبحان الله»، «الحمدلله»، یک صلوات، حواست باشد داری پذیرایی می‌شوی ها. بر همه زبان‌ها جاری نمی‌شود. اصلاً نمی‌آید. دیدی بعضی وقت‌ها تا مدت‌ها، روزها زبانت قفل است. می گویی: «من امروز که از خواب پا شدم تا الان یادم رفته نه ذکر بگویم، نه صلوات بفرستم، همه‌اش مشغول بازی بودم.» تا اجازه دادم بایستی اول. اولی که اجازه می‌دهد وایستی، تو خصوصی کنارش وایستی، در مقابلش ذاکر الله مجالسه، مجالسه، مجالسه. خدایا تو آن‌قدر دوست داری که دعوتم کردی به همنشینی خودت. من گناهکار، من بی‌لیاقت، من نفهم، جاهل، من ناشکر و ناسپاس را دعوت می‌کنی بیام توی آغوشت، کنارت قرار بگیرم.

اصلا آدم وقتی که می ایستد سر نماز، از خجالت می‌خواهد آب بشود. بعد از این سابقه طولانی گناه و غفلت و خودخواهی و فحشا و کثافت‌کاری و ناسپاسی، می‌گوید: «بیا پیشم» بیا. یک لحظه ببینم اجازه داده من بروم توی بارگاهش، اجازه داده می‌توانم رکوع به جا بیاورم؟ می‌توانم از رکوع بلند شب سرم را بگذارم روی پاهایش؟ می‌توانم بگویم: «سُبْحَانَ رَبِّیَ» ربی، ربی، رب. عاشقانه‌تر از این کلمه دارید شما؟ الهی، ربی، مولای، آخ آخ آخ آخ آخ، سیدی. اجازه می‌دهد که تو این‌ها را به زبانت بیاوری. گفتن این کلمات، جاری شدن این‌ها. این فقط مال اینجاست. آنجا که می‌روی، می‌گوید: خدا هیچ‌کس جرأت ندارد یک کلمه حرف بزند. اصلاً کسی صداش در نمی‌آید آن طرف می‌رود. جگر می‌خواهد یکی صداش در بیاید.

حسرت بهشتیان و قدر ندانستن نعمت‌ها

آن‌قدر حسرت است که می‌گوید تو بهشتی‌ها این‌ها شنبه مهمان آدم اند. یکشنبه نوح، دوشنبه ابراهیم، سه‌شنبه موسی، چهارشنبه عیسی، پنجشنبه پیامبر اما جمعه خدا. می گوید جمعه که می روند پیش خدا فقط می خواهند ذکر بگویند کمی. خدا می‌گوید: «هر کاری که بود، قرار بود دنیا کردید. اینجا دیگه جای...» چقدر سخته. چقدر سخت. جمعه خدا می‌گوید: «بسه دیگه، برید برگردید.» ببینید سخت‌ترین صحنه بهشتی‌ها جمعه‌هاست که می‌خواهند از پیش خدا بروند. آن‌قدر لذت می‌برند توی آن بهشت خدا جمعه این‌ها از اینکه مشغول خود شخص خدا هستند. بعد آدم می‌گوید: «ای وای من توی دنیای مفت در اختیارم بود. با چه مهربانی با همه گناه‌هانم من را می‌پذیرفت. هیچ وقت در را روی من نبست. هیچ وقت از چشمش نیفتادم» یک هفته توی بهشت آدم حسرت می‌خورد: «کی می‌شود جمعه بیاید ما برویم پیش خدا؟» آن خدا همین خدای الان است که قدرش را نمی‌دانیم ما. آن‌قدر ناسپاسیم. همه‌اش ازش چیزهای غیر خودش را می‌خواهیم. به خاطر چیزهای غیر خودش غر می‌زنیم سرش، نق می‌زنیم سرش، دعوا می‌کنیم باهاش، قهر می‌کنیم. چقدر هم بد است. خدا می‌بیند تو نمی‌فهمی که باید چی را بخواهی. نیاز تو چیه؟

صداقت با خدا و عدم غفلت از وظایف

خیلی خوب است که آدم از این دریدگی از این دله بودن، از این حریص بودن، از این کار بودن در بیاید. قبل از مردن بفهمد، به خدا بگوید: «خدایا من ادب دارم. من ادب دارم می‌فهمم تو بهترین کسی برای من. هیچ‌کس جای تو را نمی‌گیرد. این را فهمیدم. خدایا قَدرت را می‌دانم. خدایا تو را به کسی نمی‌فروشم. نه ذکر تو را، نه عبادت تو ، نه خلوت با تو را با هیچی عوض نمی‌کنم. نه فرصت قرب تو را، نه انس با تو را با هیچی عوض نمی‌کنم خدایا. چقدر خوب است آدم قبل از اینکه از دنیا برود با خدا به صداقت برسد. بگوید آن‌قدر مست نعمت‌هایت نمی‌شوم خدایا. کار و شغل و درآمد و تجارت و همسر و فرزند و خانواده و خاله خاله‌بازی و مهمانی که از تو غافل بشوم. از وظایفی که در قبال تو دارم، از عبودیتی که باید بکنم»

و الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ. صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِینَ.