سلام علیکم و رحمت الله.
أَعُوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ. وَصَلَّى اللهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ. و لَعْنَةُ اللَهِ عَلَي أعْدآئِهِمْ أجْمَعينَ مِنَ الْآنَ إِلَى قِيَامِ يَوْمِ الدِّينِ.
سلام و صلوات و درود و رحمت و خیرات و مغفرت و برکات الهی بر همه شما. هدیه به محضر مقدس رسولالله، آقا امام زمان، حضرت فاطمه معصومه سلامالله علیهم، صلوات بلندی ختم بفرمایید.
بحثمان در جلسه اول این بود که ما اول باید این «منِ حقیقی» را پیدایش بکنیم. انسان به محض اینکه خود حقیقیاش را پیدا کرد، یعنی معرفت پیدا کرد، قلبش یقین پیدا کرد به اینکه کی هست و خود اصلیاش را از خود غیر اصلی توانست تفکیک بدهد، اینجا است که تازه میفهمد که چه نیازهایی دارد. نیازهای حقیقیاش را از نیازهای کاذب میتواند باز بشناسد. دعاهایش را پیدا بکند. ما وقتی که نمیدانیم کیستیم، نیازهای کاذبمان میآید جای نیازهای حقیقی را میگیرد. دعاهای غلط میآید جای دعاهای درست را میگیرد. خیلی وقتها ما دعا میکنیم و چیزهایی را میخواهیم که کاملاً به ضررمان است، کاملاً به ما آسیب میرساند و اصرار هم داریم. بر سر دعاهای آسیبزا درواقع داریم، با خدا دعوا میکنیم سر این دعاهاست، سرِ «منِ» غیر حقیقی. با خدا، با اهل بیت رابطهمان خراب میشود. با خانواده آسمانیمان خراب میشود. با غیب خراب میشود به خاطر دفاع از «منِ قلابیمان»، من غیر حقیقی. یعنی خیلی وقتها خود حقیقیمان را به لجن میکشانیم، نابودش میکنیم فقط به خاطر دفاع از این «منِ» جنسی، یا «منِ» گیاهی، یا «منِ» جمادی. انسان تا وقتی نفهمد کیست و یقین نداشته باشد، هیچی سر جایش نیست. یعنی نه دعاهایش سر جایش است، نه تلاشهایش به دردش میخورد. تلاشها همه به ضررش تمام می شود. یعنی پنجاه سال میدود، بعد پنجاه سال میفهمد تمام این پنجاه سال داشته از خودش فرار میکرده. تمام این پنجاه سال داشته از خودش فرار میکرده. تمام این پنجاه سال داشته سعادت خودش را نابود میکرده، ولی در قالب تلاش بوده.
انسان وقتی نمیفهمد کیست، موفقیتهایش در تمام ابعاد چهارگانه به ضررش تمام میشود. درست است، اهل دنیایی که آنها هم نمیفهمند کیستند، این شخص را آدم موفقی میدانند. میگویند: «ببین، این الان شده رئیسجمهور، این الان شده پروفسور، این شده الان دانشمند، این شده نمیدانم قهرمان جهان، این الان نمیدانم ثروتمند است، اینقدر کارخانه دارد، اینقدر شرکت دارد، اینقدر ویلا دارد، نمیدانم چنین و چنان است. چقدر خوش به حالش است! چقدر سعادتمند است! چقدر آدم موفقی است! چقدر اختراع و اکتشاف کرده! چقدر کتاب نوشته!» آنها اینها را موفق میدانند، ولی این موفقیتها کاملاً این فرد را از خودشان دور کرده است. ما در همین چهل و شش سال چقدر آدمهای موفق را دیدیم، ولی چون خودشان را نمیشناختند، موفقیتهایشان هم به ضررشان تمام شد. حتی مبارزاتشان و عباداتشان هم به ضررشان تمام شد. انسان وقتی نمیفهمد کیه، جهادش هم علیه اوست، عبادتش هم علیه اش هست، نماز شبش هم علیه اوست. وقتی نمیفهمد کیست، خدمات، زحمات، سابقه انقلابی، سابقه دینیاش، مجاهدتهایش میتواند همه علیه اش تمام شود. خدمات سی سال، چهل سال، پنجاه سالش هم علیه اش تمام شود. چه برسد حالا گناهان. کاری با گناه و اینها نداریم. موفقیتهایش میشود بلای جانش. کمالاتش، توانمندیهایش، خوبیهایش، اینها میشود بلای جانش. تا انسان خودش را پیدا نکند، در موفقترین حالت دچار خسران است. ما اول باید بدانیم «میخواهیم به کی سود برسانیم؟ من کیستم؟» این «من» را از بقیه جدا بکنید.
همه این ماجرایی که من عرض کردم خدمتتان، در داستان خلقت انسان وقتی که نفس پیدا کرد، خوب دقت کنید، وقتی افتاد به نفس، یعنی به شخصِ، دائماً تا آخر دچار توهم است. نفس، مظهر محدودیت است. چون تو دچار شخص هستی، دیگر نمیتوانی انبساط پیدا کنی. در حالی که معشوق ما چیه؟ بینهایت است. خوب دقت کنید دارم چه میگویم.
اله ما بینهایت است. اله ما، الله، بینهایت است. قبلاً اول صورت مسئله خوب دقت کنید، چه دارم میگویم. ما اگر امروز تا غروب هم بتوانیم همین مسئله را حل کنیم، خیلی کار کردیم. آن این است که ما توجه داشته باشیم، ما معشوقمان نامحدود است و سعادت مان در نامحدود شدن است. مگر مربیمان نامحدود نبود؟ رب ماست دیگر. پس وقتی گفت: «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ» جن و انس را نیافریدم مگر برای چی؟ نه دیگر، باز بعضیها دارند اشتباه میگویند. برای عبودیت. عبادت نه، عبادت حد انسان نیست. برای عبودیت. گفتیم وقتی که ما عبد شدیم، او رب است. وقتی او رب است، یعنی مربی است. پس وقتی ما اطاعت مربیمان را میکنیم، شبیه کی قرار است بشویم؟ شبیه مربی قرار است بشویم. و مربی نامحدود است و ما هم باید نامحدود بشویم. محدودیت برای ما زندان است، برای ما شکنجه است، آزاردهنده است. کسی که روحش نامحدود است، در جایی محدودش بکنند، اذیت میشود. او نمیتواند حد بپذیرد. سعادتش در نامحدود شدن است. سعادتش...
بنابراین تو تا وقتی که میگویی «من»، «أنا»، ولو عبادت هم باشد، تو محدود هستی. باز پای نفس وسط است. یعنی تا الان تو باز میگویی «من»، باز پای تو وسط است. تا وقتی که پای تو وسط است، ولو در مقدسترین حالت و تو دست از خودت برنداشتی، پس تو محدودی. آنجا دیگر خدا نیست. اصلاً شما راهی به رحمانیت نداری.
رحمانیت را معنا کردیم دیگر. رحمت یعنی فیض بینهایت خدا بر همه خلق. رحمت یعنی آن فیضی که نیاز هر موجودی را به تناسب ساختار وجودش برطرف میکند. گفتیم رحمت غیر از محبت است، یادتان هست دیگر در تعریف. گفتیم رحمت، عشق نیست، محبت نیست، شفقت نیست، دوست داشتن نیست. همه اینها را که جمع کنید، اگر مصالح موجود در نظر گرفته بشود، تازه میشود چی؟ می شود «رحمت». اما اگر مصالح در نظر گرفته نشود، اسمش رحمت است، اما رحمتی در کار نیست. خیانت ممکن است باشد. یعنی تو در اوج عشقورزی، داری خیانت میکنی. در اوج دوست داشتن، داری خیانت میکنی. مصلحت تو چیه؟ بینهایت شدن است. مصلحت تو بینهایت شدن است. آنجایی که پای خودت وسط است، دیگر مصلحتت نیست. اگر این را فهمیدی، آنجایی که تو گیر خودت هستی، دیگر مصلحتت نیست. چرا؟ دیگر رحمت در کار نیست. تو اصلا به رحمانیت نمیرسی، به رحیمیت نمیرسی. چون تو گرفتار خودت هستی و عاشق خودت. یعنی اگر داری حتی محبت هم میکنی، برای دل خودت داری میکنی. تو باید آنجا به گونهای رفتار بکنی که دست از این خودت برداری، دست از این محدودیت برداری.
تا وقتی که زودرنجی داری، عصبانیت داری، حساسیت داری، حسادت داری، مقایسه داری، مسابقه داری، علو داری، میخواهی روی دست بقیه بلند شوی، باز تویی، باز تویی. همه هنر ما اگر بخواهیم به بینهایت برسیم، به انبساط برسیم، به رحمانیت برسیم، باید از «دوست ندارم»، «خوشم نمیآید» بگذریم. این است که وقتی موسی علیهالسلام به خداوند عرض میکند: «خدایا، من دنبال رضای توام، تو از من راضی باش» چی فرمود؟ «رِضَايَتِي فِي كُرْهِكَ.» رضایت من آنجایی است که رضایت تو چطور نیست یعنی باید پای بگذاری روی خودت. وقتی می گویی: «من دوست ندارم»، «خوشم نمیآید»، «نمیپسندم»، «بهم برخورد»، این « بهم برخورد»، همین «ناراحت شدم»، «احساس حقارت کردم»،
خدا رحمت کند استاد ما را، فرمود: «شریعت یعنی دهنکجی به خود.» شما در شریعت دائماً توی برجک خودت میزنی. خدا اینجوری میکند. در شریعت میگوید حجاب. خب، دوست ندارد که طرف. دوست دارد یا دوست نداری، ولی رعایت می کنی. کدام بخشت دوست ندارد؟ بخش حیوانی ات. برو جلویش را بگیر. وایسا، وایسا جلویش. نماز، خمس، زکات، حج، جهاد هم دهنکجی «منِ» محدود توست. در شریعت دائماً باید این «من» را بزنیاش، هی دائماً بزنیاش تا خُرد شود، هیچی دیگر نماند و تو آزاد شوی، از توی این زندان درآیی. شریعت یعنی باز کردن بندهای اسارت. شریعت یعنی این، دین یعنی این.
بنابراین رب میآید به داد ما میرسد. مربی یعنی میآید تو را از خودت بگیرد. مربی میآید آن «منِ» چهارگانه را، «منِ» محدود را، «منِ» ضعیف را از تو بکَنَد. این کار مربی هست، این هنر مربی هست، تو را تمرینت میدهد تا تو دیگر دست از این محدودیت برداری. پس ما اول بسمالله اگر بخواهیم راهمان باز شود و پرواز بکنیم و دیگر حد نداشته باشیم، محدود نشویم، باید جلوی این انانیت را بگیریم. باید جلوی نفس را بگیریم.
بعضیها وقتی که میروند توی زندگیشان، خدا هر وقت میآید آزادش بکند، این هی جیغ میزند، ناراحت است. خدا دست می گذارد روی هر کدام از تعلقاتش، مثلاً شوهرش را میگیرد، بچهاش را میگیرد، نمیتواند ازدواج بکند، ازدواج کرده، شکست میخورد، نمیدانم مشکل مالی پیدا میکند، گره پیدا میکند، نمیدانم هر بخشی... این هی جیغ می زند. خدا می گوید من «به کجات دست بزنم؟ من هرچه میخواهم تو را بتراشم تو داد میزنی». «خدا، این را دست نزن، آن را دست نزن، این را دست نزن! شغلم، کارم، خانهام، ماشینم، آبروم...» همهاش ضمیر «میم» دارد دیگر، ها؟ «آبروم، نمیدانم این، آن، این، این...» تو دائماً همهاش گیر هستی. دیگر نمیتوانی رشد بکنی. بنابراین ما اگر بخواهیم از بند آزاد بشویم، بیفتیم توی مسیر رحمانیت، بیفتیم توی مسیر رحیمیت، اول بسمالله باید از شرک، از دوبینی، از محدودبینی، از محدود شدن، از خود نجات پیدا بکنی. اگر نه، نمیتوانی. دیگر شما تا آخر هم که کار بکنید، گیر خودت هستی. یعنی می بینی در لشکر امام زمانیها، ولی گیر خودت هستی. صحابی پغیمبری، زن پیغمبری، باز اصلاً هیچ فایدهای ندارد، اصلاً هیچ شباهتی نداری. امامزادهای، ولی گیر امامزادگی خودت هستی. ما امامزاده داشتیم دیگر. امامزادهای که حضرت لعنتش میکند. پسر امام هست، ولی حضرت لعنتش میکند. تا وقتی که ما این گیر را داریم، توی جهنمیم، توی محدودیتیم، توی زندانیم.
رحمانیت یعنی آنجا که مرز نیست. آنجایی که حد نیست. تو از مرز خوشت نمیآید. میگوید: «من از روح خودم تو را آفریدم.» یعنی از بینهایت. جنست این است. هی بهت میگویم هر روز بگو: «لَا إِلهَ إِلَّا اللهُ.» من معشوقی غیر از بینهایت ندارم. «لَا إِلهَ» یعنی نفی کن جنسش را، نفی کن معشوقههای محدود را نفی کن. من، دائماً بگو. ولی ما چون بهمان هی گفتند، ما فارسیزبانیم دیگر. هی عربی میگوییم، نمیفهمیم چه میگوییم. می گوییم: الله، الله را معنایش درست نمی فهمیم چی می گوییم. عربها هم که میگویند، خودشان هم نمی فهمند الله چیه؟ یعنی وقتی می گوییم: الله هستی بینهایت، وجود بینهایت است. تازه.
عزیزانم، یادمان نرود، در اردوهای قبلی این را کار کردیم. اگر الان نمیفهمید، به خاطر این است که اردوی قبلی را اگر خوب کار نکرده باشید، اینجا گیج میخورد آدم.
امام فرمود: «اکثر مردم خدایی را عبادت میکنند که وجود خارجی ندارد اصلا» «كُلُّ مَا مَيَّزْتُمُوهُ بِأَوْهَامِكُمْ فِي أَدَقِّ مَعَانِيهِ، مخلوق لَكُمْ مَرْدُودٌ إِلَيْكُمْ.» یادتان هست دیگر، اینها را با هم کار کردیم. آن چیزهایی که شما توهم میکنید به اسم خدا، در دقیقترین معنایش، مخلوق خودتان است و به خودتان برمیگردد. خدای حقیقی نیست. خدای حقیقی یعنی وقتی که اسمش را بردی، مثل یک ریاضیدانی که در مفاهیم ریاضی کار میکنی، بهش میگویی «دو»، میگویی «پنج»، میگویی «صد»، میگویی «هزار»، «میلیون» میفهمد داری چه میگویی. وقتی در مفاهیم بینهایت کار میکنی، میفهمد تو میگویی «بینهایت»، میفهمد یعنی چه. آنجایی که حد وجود ندارد. وقتی میگویی «الله»، تا گفتی «الله»، این میآید توی ذهنش یعنی آنجا که حد وجود ندارد. تو میگویی: «أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلهَ إِلَّا اللهُ.» میفهمی یعنی من شهادت میدهم که معشوقی غیر از بینهایت ندارم. عشق من، معشوق من، جایی که میخواهم بهش برسم، کمالی که باید بهش برسم، آنجا حد وجود ندارد. آنجاست که من وقتی چوب را میاندازم، چون حد وجود ندارد، آن چوب میشود اژدها. چون دیگر برای من چوب نیست. چون دیگر حد ندارم من.
میگوید: «من رفیقم مریض است.» میگوید: «خب، حالا این را بهش بده بخورد.» میگوید: «اینجا نیست.» میگوید: «تو بخور، او خوب شود.» حد ندارد که. میگوید: «تو بخور، او خوب میشود.» «تو بخور، او خوب شود.» آقا، ما چون بیچارهایم، بدبختیم. ما باید خیلی بدبختیم. خدا رحمت کند میرزا را. آدم وقتی که خوشبین باشد، الهی ببیند. می گفت هیچ وقت عیب نبینید، هیچوقت عیب نبینید، چون محدود میشوی. شما به محض اینکه عیب می بینی، محدود میشوی. حتی عیبهای خودت ها. نه به آن معنای خلاف اخلاقش نه. چون تو وقتی عیب خودت را میبینی، عارضی... تو ذاتاً نامحدودی. اگر الان معیوبی، برای این است که گرفتار «منِ» معیوب شدی. آنجا که دست از این منت برمیداری، دیگر عیب نداری که. گناه هم مال این من هایی است که گیرش هستی. گناهتان مال این است. آنجایی که تو میزنی به بینهایت، میگوید: «استغفرالله.» تمام گناهانت از بین میرود. در بینهایت تو حد نداری.
خدا رحمت کند. میگفتش که اگر یک موقعی شماها عیب نبینید، چون درست است ها، این یک امر درستی است. وقتی که، در رحمانیت اینجوری هست، می گفت: فقط قشنگیها را ببینید، قشنگیها را تعریف کنید. مثل همان داستان بدگویی از آن سگی که نصف جنازهاش هم بیرون بود، نصفش افتاده بود توی آب. همه بد گفتند ولی حضرت مسیح گفت: «چه دندانهای سفیدش را نمی بینیی؟ دندانها به این قشنگی! خب، اینش را نگاه کن.» میرزا میگفتش که شما وقتی که خوشبین باشید و خوبیها را میگویید، در آدمهای بد، خوبی ایجاد میشود. وقتی خوبیهای طرف را بهش بگویی، آن خوبیها تویش ایجاد میشود، حتی اگر نباشد، ایجاد میشود.
طرف رفته بود دزدی. یک دفعه صاحبخانه میبیندش. این هم الان انتظار دارد صاحبخانه جیغ بزند. می بینید صاحبخانه اصلا نه جیغ زد، نه چیزی، خانم گفت: آقای دکتر، خوش آمدی. بدو بیا، بچهام دارد میمیرد. اینها زنگ زده بودند دکتر بیاید، فکر کرد این دکتر است. گفت: «خب حالا فکر کرده من دکترم، باید الان دکتر شوم...» دکتر شد واقعاً. آمد بالا سر بچه و نگاه کرد. گفت این باید زود منتقل شود بیمارستان. هیچی، تمام شد رفت. بعد هم گذاشت رفت، شد دکتر. دکتر اصلی رسید. بردند بچه را آنجا توی بیمارستان. گفتند: «عجب دکتر خوبی بوده! به موقع تشخیص داده. بچه نجات پیدا کرده آنجا. خب، ببین، وقتی میگوید دکتر، دکتر است دیگر. دکتر شو. میرزا گفت: به یک کچل بگویی «مو داری»، مو درمیآورد. من با چشم خودم دیدم. اسم نمیتوانم بیاورم. ولی جایی که محال بوده، محال بوده، گفتم بهش که «نه، این نیست، آن است.» همان هم شده. همان هم شد. واقعاً بعضیها اینجوریاند. اینقدر خوشبیناند و اینقدر زیبایی میبینند، به هر که منتقل میکنند، اتفاق میافتد. یعنی مثل خداوند: «كُنْ فَيَكُونُ.» «كُنْ فَيَكُونُ.». حالا توی تمرینهای رحمانیت باید باهاش بیاییم سراغش، راجع بهش صحبت بکنیم. شما به یک مجرم خطرناک، به مجرم خطرناک بگو که: «تو آدم خوبی هستی.» و این معجزه اتفاق میافتد. خوب میشود. خوب میشود.
ما اعدامی داشتیم. اعدامی به خاطر قتل. من با این قضات کلاس داشتم. داشتم بهشان یاد میدادم که چه جوری با این مجرمها صحبت بکنند و حرف بزنند. دوره داشتیم، کارگاه داشتیم. مجرم اعدامی داشتیم. یک خوشبینی به این یک حسی داد. آقا این قاتل بود، آدم کشته بود. چند روز دیگر قرار بود اعدامش بکنند. این چنان این حس را گرفت، چنان این حس را گرفت و عوض شد، خدا شاهد است که صاحب دم اصلاً نیامد پیگیری کند که این اعدام میشود، نمیشود. ولش کرد ورفت. بعد گفتند: «تمام شد.» و این شد از اولیای خدا. من زیاد دیدهام ها. با چشم خودم دیدهام اینها را، نه که بگویم خبر دارم.
ما باید دست از محدودیت برداریم. اگر من دست از محدودیت برنمیداشتم، خب دیگر هیچی محدود نیست دیگر پس چیزی محدود نیستش. همه انبیا این را به ما یاد بدهند. ما گیر این «من» هستیم، گیر این «أنا» هستیم. این باید برداشته بشود، این شرک باید برداشته بشود. هم در نگاه و هم در عمل. این یادتان باشد، مراتب توحید چند تا بود؟ کارگاه قبلی یادتان هست؟ یعنی همه چیز با توحید حل میشود. مراتب توحید چی بود؟ توحید ذات، توحید صفات، فعل. اگر ما این را خوب فهمیدیم که آنجا من تمرین هم دادم بهتان باز ، اگر ما این را فهمیدیم، یعنی قلب این را قبول کرد، انسان دیگر دست از محدودیت برمیدارد. ما قبل از رحمانیت باید تا این را حلش نکنیم حتی اگر آدم خیلی خوب و مهربان بشویم، باز پای خودمان است. میگویم: «من مهربانم.» باز فایده ندارد. میگویم: «من رحمانم» باز شد که «تو». این یک حقیقت است. این یک حقیقت است. فکر نکنید مقوله فقط صرفاً یک مقوله خاص عرفان است.
در میزند، میگوید: «کیست؟» میگوید: «منم.» باز نمیکند. چند بار در میزند، میگوید: «کیه؟» میگوید: «منم.» باز نمیکند. یک بار در میزند، میگوید: «کیه؟» میگوید: «تویی.» در باز میشود. همه ماجرا این است. در زد. پیامبر گفت: «کیست؟» گفت: «منم.» پیامبر اینقدر ناراحت شد این کلمه را شنید. گفت: «أنا؟ منم؟» پیامبر گفت: أنا، أنا، أنا. همه بدبختی ما سر همین است. همه مشکلات ما، گرفتاریهای ما توی دنیا و آخرت، سر همین شرکی است که من نمیفهمم که: «لَا إِلهَ إِلَّا اللهُ وَلَا مُؤَثِّرَ فِي الْوُجُودِ إِلَّا اللهُ.» در رحمانیت، تو اگر خودت را دیدی و خوبیهایت را، باز محدودی. در رحمانیت، اگر کمالات خودت را دیدی، باز محدودی.
تا وقتی که ما حواسمان به خودمان هست به آنجا نمی رسیم.. قرارمان چه بود؟ قرار این بود که ما در شبیهشدن به مربی از چی شروع کنیم؟ یک راه میانبر باید میرفتیم دیگر، درست است؟ خیلی از اساتید اینها را به ما نمیگویند، ما را درگیر یک عالم کثرت و اسم میکنند. ولی ما الان یک راه میانبر میخواهیم برویم. آن راه میانبر چیه که من اگر به مادر اسماء بزنم، در حرکت رفتن سمت مربی، خب بقیه اسمها را هم دارم دیگر. مادر اسماء چه بود؟ «رحمان». مادر اسماء، رحمان و من اگر به سراغ مادر رفتم، مادر اسماء را گرفتم و توی خودم توانستم پیاده بکنم، بدون اینکه خیلی وقت بگذارم، زحمت زیادی بخواهم بکشم، یک دفعه بابی از یک عالم اسم توی کمترین زمان میریزد توی وجود من. درست است بیست سال، سی سال، چهل سال عمر کردی، اما یک دفعه میبینی انگار هزاران سال عمر داری. دیگر احتیاج به مربی و معلم و اینها به راحتی نداری. انسان در همه کار احتیاج به معلم و مربی دارد، ولی وقتی که تو زدی به اسم مادر، خیلی از چیزها دیگر بدون مربی، بدون استاد، بدون زحمت میآید توی قلب تو، میآید توی روح تو. چون تو رفتی قدرت اصلی را برداشتی، اسم مادر را انتخاب کردی. شروع میکنی روی این کار کردن. اول از این، تمام اسماء جلالیه روت بسته میشود. این را قبلاً کار کردیم، اسماء جمال و اسمای جلال. اسماء جلالی روی تو بسته میشود. چون اصلا به آن سمت نمیروی، درگیر نیستی با آنها. توی زیباییها هم، چون مادر رفتی سراغش، بقیه زیباییها میآید سراغت دیگر. جواد میآید، کریم میآید، رئوف میآید، عفُوّ میآید، غفور میآید. یک عالم اسم میآید توی وجودت. چرا؟ خب، چون تو رحمان شدی و رحیم. چون رفتی طرف اسم مادر، اسم اعظم را گرفتی. اسمایی که تحت این اسم هستند، همه مال توأند. همه دیگر میشوند مال تو.
این در شدن و تربیت کردن یکی است. یعنی من اگر وقتم هم کم است، قرار است یک اتفاقی توی مخاطب من، توی شاگرد من، توی فرزند من اتفاق بیفتد، بهتر است چی باشد؟ همین رحمانیت. شما اگر این را بهش بدهم، خیلی چیزهای دیگر هم گیرش میآید. خیلی چیزهای دیگر گیرش میآید. ولی اگر من بهش ندهم، خیلی چیزهای خوب دیگر هم بهش بدهم، باز این محدود میشود.
در رحمانیت، روح به اندازه کل نظام خلقت وسعت پیدا میکند، چون رحمت واسعه است. در رحیمیت محدودیت هست، اما در رحمانیت نه. «رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ.» توی اردوی قبلی گفتیم. این رحمان است که منشأ همه خروجیها میشود. «الرَّحْمَنُ * عَلَّمَ الْقُرْآنَ * خَلَقَ الْإِنسَانَ» مهمترین باب رحمانیت که باز میشود روی انسان که هنوز رویش کار نکردیم متأسفانه. اگر برسیم توی این اردو، نرسیدیم هم خودتان حتماً رویش کار بکنید، من هم نبودم که اردویی داشته باشیم، بروید روی این کار بکنید حتماً. چی؟ ببینید چینش خیلی دقیق است: «عَلَّمَهُ الْبَيَانَ.» شما بدون بیان، توی بخش عملی دارم میگویم، به رحمانیت نمیرسید. خود خدا وقتی میخواهد ما را رحمان کند، باید برایمان بیان بکند. الان من دارم برای شما بیان میکنم. اگر بیان نباشد، شدنی در کار نیست. بیان، نعمت عظیم تولید رحمانیت است. «عَلَّمَهُ الْبَيَانَ» اگر این بیان نبود، پیغمبران را چه جوری میتوانستند ما را تربیت بکنند؟ اگر بیان نبود، انسانها چه جوری انسان میشدند؟ اگر بیان نبود، این آموزشها، گستره انسانها چه جوری اتفاق میافتاد؟ انسانهای پاک، انسانهای رحمان.
توی مباحث انقلاب اسلامی توضیح دادیم شما هیچوقت در کره زمین این تعداد انسانهایی که شبیه قرآن باشند، نداشتید. توی همین مقدار که توی ایران هست. برای اولین بار در یک کشور این همه انسانهایی تولید شدند که شبیه اهل بیت، شبیه خاندانشان و شبیه قرآناند. قبلاً نبودند روی کره زمین. این به برکت چی بوده؟ بیان. انقلاب اسلامی، تغییر مسیر تاریخ، ظهور منجی و اینکه حتی منجی میتواند ظهور بکند و هشت میلیارد انسان را نجات بدهد، به برکت بیان است. آنها که کار رسانه میکنند، باید خیلی دقت بکنند. آنها که متولی هستند در کار فرهنگی و کار رسانه، باید به این قدرت بینهایت... حالا آدمهای محدود چه میگویند؟ میگویند: «قدرت جادویی.» ولی جادو نیست، معجزه است. کلمه جادو اصلاً زشت است برایش. به معجزه بیان باید حواسشان باشد. آن کسی که اهل رسانه است، رسانه دستش است، مثل پیغمبر معجزه دارد. معجزه است.
الان فعلاً بحثمان این نیست ها. فعلاً الان فقط خواستم همین طرح مسئله را بکنم. حواستان باشد بهش. چون توی بحث عملی، اگر انشاءالله برسیم توی این اردو، یا اگر هم نشدیم، بعداً خودتان باید کار بکنید. بحث مفصلی دارد بحث بیان. خیلی کار دارد بحث بیان، معجزه بیان. ولی همین مقدار سربسته بهتان بگویم: اگر خواستید پرواز بکنید، اگر خواستید پرواز کنید توی برد بلند، باید از کدام قدرت استفاده کنید؟ از بیان. بیان را ازت بگیرند، تو میتوانی مثلاً با صدقه، با خمس، با زکات، با نماز پرواز بکنی حتی با جهاد حتی با شهادت اما نه، اینها تو را به آن وسعت نمیرسانند. «مِدَادُ الْعُلَمَاءِ أَفْضَلُ مِنْ دِمَاءِ الشُّهَدَاءِ.» بگویید. چون تویش بیان است. شهدا ساخته چی هستند؟ بیان. شهدا ساخته مداد العلماء هستند. اگر شهید هم شده، اگر جهادی هم هست، اگر نمازی هم هست، اگر روزهای هم هست، اگر شهادتی وجود دارد، همه برکت بیان است.
لذا خدا دقت بکنید، با ما ریاضی حرف میزند. ما ریاضی نمیفهمیم. با ما ریاضی حرف میزند. «الرَّحْمَنُ» اول چی؟ «عَلَّمَ الْقُرْآنَ» توش بیان هست. «خَلَقَ الْإِنسَانَ.» این هم باز توش بیان دارد. «عَلَّمَهُ الْبَيَانَ.» بیان. لذا قرآن ببینید وقتی میخواهد انسان را از خسران نجات بدهد، میگوید چی؟ «إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» وقتی میخواهد عمل صالحات را و مصداقش را بیاورد، نمیبرد سراغ مثلاً نماز و روزه و جهاد و اینها. میگوید چی؟ «وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ» چی «وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ.» بیان است. این به ما کمک میکند که ما بتوانیم وقتی میخواهیم پرواز بکنیم، از کدام بال استفاده بکنیم، با چه بردی برویم.
بنابراین انسان در رحمانیت، چون با بینهایت سر و کار دارد، در واقع عاشق الله است چون بینهایت است، و عاشق همه اسماءاللهی است. چون میخواهد رحمان را داشته باشد، مادر است دیگر. مادر همه فرزندانش را دوست دارد. همه فرزندانش را. انسان وقتی میرود سراغ اسم رحمان، دائماً عاشق همه اسماء است. با همه مظاهر سر و کار دارد و لذت میبرد از همهاش. «عاشقم بر همه عالم، که همه عالم از اوست.»
ساعت چند شد؟ گذشت چهار دقیقهها. و الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ. صَلَّى اللهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ.