بحثمان درباره موت بود این نکته را عرض کردیم که حیات در دل موت است هر کس آرامش بیشتری و حیات و شدن بیشتری را میطلبد باید موت بیشتری را تجربه کند، میزان قدرت، نشاط و رشد هر کسی بسته به تعداد و شدت موتهایی است که تحمل میکند بنابر این یکی از چیزهایی که خیلی مهم است که باید به آن توجه کنیم این است که ما نباید ازموت بترسیم، از موت بدمان نیاید. کسی که ازموت بدش نمیآید کاملاً به آرامشو شادی میرسد و هر وقت هم که موت به سراغش آید حیات را جذب میکند مثل : رزمندگان ما در دوران دفاع مقدس طرف از اینجا گریه میکرد و میخواست که به شهادت برسد، عاشق شهادت بود، این را میخواست که خدا نصیبش کند، بنابر این از اینجا که میخواست حرکت کند اضطرابی نداشت چون بالاترین چیزی که ممکن بود به سراغش بیاید همان چیزی است که این عاشقش است. در جبهه های دیگر در کشورهای دیگر اگر کسی میخواهد به جبهه برود خیلی ها سعی میکنند نروند و فرار کنند و بهانه بیاورند و اضطراب دارند ولی مادر یکه 4 تا فرزندش شهید شدند و به پنجمی هم میگوید تو هم برو که من روز قیامت شرمنده زینب ( س ) نباشم این از زمانی که فرزندش حرکت میکند اضطراب نداره اگر هم خبر شهادتش را بیاورند به هم نمیریزد چون خودش عاشق این حرکت است یعنی : دادن و گرفتن. میخواهد که پرداخت بکند ازچیزی پرداخت کند از طبیعت تا چه چیز دریافت کند ؟ روح و فطرت دریافت کند. بنابر این وقتی شما بدتان نیاید از چیزی اضطراب هم از بین میرود. ما خیلی وقتها از چیز که بدمان بیاید قبل از این که سرمان بیاید هزار بار اضطراب آن را داریم که انگار که سرمان آمده است، یعنی با یان که نیامده انگار کم آمده است. مثلاً : کسی که از من میترسد یکبار خواب میبیند که مرده است یا خواب میبیند که میخواهد بمیرد یا این که خواب میبیند که مرده به او میگوید که آمده ام تو را ببرم. این صبح که از خواب پا میشود بسیار مضطرب است بعد هم بعد از آن روز هی فکر میکند که معنای حرفهای این مرده این بوده که میخواهد بمیزد بعد هر شب تجربه مرگ را دارد، یعنی هر شب میگوید که من امشب میمیرم. کاملاً مرگ را درخودش هموار میکند و فشار مرگ را درخودش تحمل میکند. پس از موت نباید بترسیم چه موت سفید چه موت سبز چه موت سبز و چه موت سرخ، موتها همه در آنها حیات است، آرامش است. پذیرش موت شادی آور است. وقتی که نترسیدی چیزی برای غم و ترس نداری. وجود کاملاً به آرامش میرسد. برای همین هم در آموزه های دینی ما میگویند که به هر کس که شادی و آرامش را میخواهد باید برود در دل سختی تا آن را به دست بیاورد. انّ معالعسریسراً، فانّ مع العسر یسراً.
ببینید دو بار پشت سر هم در قرآن خدا دارد به ما تأکید میکند یعنی به ما یاد میدهد این را. خالق انسان و خالق جهان این فرمول را به ما یاد میدهد. انّ یعنی حقیقتاً این جوری است، حتماً این جوری است. اگر کسی یسر را میخواهد کجا باید پیدایش کند، در عسر باید پیدا کند. ان مع العسر یسرا : یعنی یسر در دل عسر است. از دل عسر و سختی، یسر و آسایش بدست میآید. نطام خرقت این جوری است. بافت عالم این جوری است که نابرده رنج، گنج میسر نمیشود. شما وقتی که تلاش میکنید. زحمت میکشید خون دل میخورید دنبال گوهری میگردید که از این تلاش و خون دل دارید بدست میآورید و اگر بدست آورید لذتش میارزد؟ آن همه زحمت و رنجی که کشیدید .فان مع العسر یسرا : باز تأکید میکند خداوند که حتما ً این جوری است که اگر شما آسایش را میخواهید باید شجاعت و قدرت و حال تن دادن به عسر را داشته باشید. کسانی یسر و آسایش بیشتری را دارند که عسر ؟؟ را تحمل میکنند. من به خانمها و آقایانی که میخواهند ازدواج بکنند و به دخترهایی که میخواهند ازدواج کنند یا ازدواج کرده اند، میم گویند زندگی یک سختی هایی سر راه خودش دارد شما اگر خودتان را برای این سختی ها آماده کنید وقتی بیاید سختی دیگر ندارد. یک آدم تنبل را در نظر بگیرید این با چشم خودشمی بند که هزاران زن و شوهر که روزی همدیگر را دوست داشتند، دارند از همدیگر متنفر میشوند و جدا میشوند ما حالا در کشورمان 17 درصد رشد طلاق داریم، سالانه 17 درصد رشد طلاق داریم. این دارد با چشم خودش این را میبیند ولی وقتی دارد انتخاب همسر میکند این دقت را نمیکند من به خیلی جوانها دهها هزار و صدها هزار از اینها میگویم شما قبل از این که بخواهید انتخب کنید اول قواعد انتخاب بگذارید یادبگیرید قواعد شناخت همسر را وقت بگذارید و یاد بگیرید تنبل میکنند و خیلی از جوانها را دیدم که تنبلی کرده اند بعد رفته اند انتخاب کردند و در عقد به بن بست خوردند در 1 سال، 2 سال بعد از عروسی به بن بست خوردند. خب حالا که بن بست خورده این سخت است یا آسان است چقدر سخت است ؟ خیلی، خب یکی سختی هم قبلش داشتی آن سختی چه بود ؟ مطالعه برای این که کسی را که میخواهیم به خواستگاریش برویم و یا آمده به خواستگاری ما، بشناسیم او را، تنبلی میکنند این سختی و موت را تحمل نمیکنند که بنشینند و حوصله کنند بعد به عسر بالاتری میفاتند ولی این خوب نیست اما اگر کسی عسر مطالعه را تحمل کرد بعداً یسر دارد درش. یا میگوید آقا شما وقتی میخواهید بچته دار شوید عسر ( سختی ) مطالعه در مورد انعقاد نطفه و سختی زنها را تحمل کنید. 5 ساعت، 10 ساعت، 20 ساعت وقت بگذارید یاد بگیرید که چگونه آمیزش کنید، چه جوری انعقاد نطفه کنید و چگونه دوران بارداری داشته باشید تا بچه شما بعداً آزار دهنده نباشد، مریض، کم عقل، زشت، کم هوش، بد اخلاق بار نیاید متولد نشود. تنبلی میکنند و این قواعد را یاد نمیگیرند بعد باید یک عمر از بچه بخورند. دقت کنید. امّا من به خانم ها و آقایانی که میآیند میگویم شما قبل از انعقاد نطفه اگر 1 ساعت وقت بگذارید مطالعه روی تقویت ژنها و کارکردن روی خودتان معادل 100 ساعت بعد از انعقاد نطفه است.
بعد از انعقاد نطقه هم وقت بگذارید معادل 100 ساعت بعد از تولد است شما وقت نمیگذارید و حاضر نیستید که این عسر را تحمل کنید این عسر پشتش عسر بالاتر میآید اما اگر این عسر را تحمل کردید در دلش یسر است. مثل درسخواندن میماند که اگر تحمل کردی و خواندی در دلش یسر است. شما اگر با سواد هستید. میتوانید بخوانید میتوانید بنویسید مال این است که یک عسری را قبل از آموختن تحمل کردید، یک مردنی را تحمل کردید، یادگیری این جوری است، یادگیری مردن است. نشستن و و یکجا گوش کردن سخت است اینکه یکجا بنشینید و تمرکز بگیرد و گوش کند این هم مردن است و یک نوع مردن است و این مردن درش حیات دارد یعنی آدم با یان مردن حیات پیدا میکند.
جانور فربه شود از راه نوش آدمی فربه شود از راه گوش
اما گوش دادن ـ مردن است. درحدیث داریم : هر کس در ذلت یادگیری ـ اگر نتواند یک ساعت ذلت یادگیری را تحمل نکند باید بعداً یک عمر ذلت نادانی را تحمل کند. شما برای سواد آموزی دوره هایی را گذاشته اید و آن را تحمل کردید ولی الان لذت آن را میبرید و مکانیز عمل انسان این طوری است : ان مع العسر یسرا: از سختی که سر راه زندگیت ضروری است، نترس!
برود در دل این سختی و تا در خود این سختی نشاط و آسایش بدست بیاور. فرمایشی است از امام حسن عسگری( ع) : ما من بلیه الا و ... له فیما نعمه تحیط بها : هیچ بلایی نیست مگر این که آن بلا درش نعمتی دارد که به خود بلا احاطه دارد، یعنی بالاتر از بلاست. بنابر این اگر صحنه های مختلف مرگ برای انسان پیش میآید مرگهای سفید، مرگهای سرخ، مرگهای سیاه، مرگهای سبز، انسان باید خودش تحمل کند گاهی وقتها خود انسان شجاعت دارد و به استقبال مرگ میرود چون عاشق حیات است. گاهی وقتها در زندگی انسان پیش میآید که موت خودش برای انسان پیش میآید. پیغمبری به خدا گفت : که من میخواهم به درجات بالاتری از مقام معنویّت برسم خدا گفت برو با فلان دختر ازدواج کن، یک دختری که خیلی بچه است و بداخلاق و تو اگر این دختر را تحمل کنی، قهرهایش را، غر غر کردن هایش را و ... چون که موت است و این تحمل کردن موت است و آدم هر لحظه که تحمل کند میمیرد ولی در آن حیات به دست میآید. یک داستان برایتان بگویم از یک خانم خیلی بزرگ از شاگردان من این خانم یکبار آمد پیش من و گفت : یک همسری دارم خیلی اذیت میکند، کتک میزند، شراب میخورد، نماز نمیخواند، سگ برداشته آورده خانه میگوید این را باید بشویی، من به او گفتم که نجس است، گفته، تو نجسی، تو باید این را بشویی، ؟؟ نمیدهد، اهل فساد و فسق و فجور است، خیلی کارهای کثیف میکند، تازه وقتی میرود دنبال عیاشی و کارهای کثیف عکس هم میگیرد و به من هم نشان میدهد از این که با فلان زن، با فلان خانم بوده و هر جوری که میخواهد عکس میگیرد شما فکر کنید که این خانم چقدر زجر میکشد، کتک مفصل میزند من هر راهی که بشود با یان آقا صحت کرد رفتیم و هیچ کدام جواب نداد. گفتم تو وظیفه ای بیش از این نداری و الان باید جدا شوی، اصلاً تمکین شرابخوار حرام است. گفت : نه این را نمیتوانم انجام دهم. دیگرندیدم این خانم را تا چند 5 سال بعد، یکبار دیدم آمده بود پیش من و صورتش سیاه بود و کتک مفصلی به او زده بودند بعد با پدرش آمده بودند و من نشناختم و گفتند فلانی است و گفت : هنوز هم آن طوری است که بوده است، فسادهایش چند برابر شده و کتکهایش زیاد شده و مرا میزند، گفتم : که حالا چه ؟ خوردی ـ نوش جانت که حرف آن موقع گوش نکردی و الان دیگر بردیم و میخوام جدا شوم. گفتم : چند سال خودت را عقب انداختی برای این که حرف گوش نکردی گفت : نه آن دستوراتی که شما داده بودید رعایت کردم حالا خوب دقت کنید. گفتم چه کار کردی ؟ گفت به یکی از دوستان گفته بودم که نوارهای شما را پنهانی بیاورد و به من بدهد در خانه، من در این مدت این درسها را گوش میکردم که عقب نمانم گفتم : دیگر چه کار کردی ؟ گفت : یواشکی حوزه علمیه هم ثبت نام کردم در این مشکلات و لیسانسم را هم گرفتم. از دیپلم، لیسانس هم گرفته است. فکر کن یک خانمی که هم چنین وضعیتی در خانه دارد محدود است هیچ کاری نمیتواند بکند زیر بار کتک و فساد و ... است دیدم این درست در لحظاتی که تحت فشار بود چون قواعد را خوب شناخته بود یاد گرفته بود از تمام آن صحنه ها، از این همه سختی برای آسایش خودش استفاده کرده بود و یکی ممکن است به سمت خودکشی برود در صورتی که شوهرش یکصدم این باشد ولی یکی ممکن است از تمام آن فشارها برای خودش حیات تهیه میکند. گفت استاد یکی از کارهایی که کرده بودم این بود که در آینه خانمه مان نوشته بودم : آسیه. یک کلمه، آسیه چه کسی بود ؟ هر وقت چشمم به این میخورد قدرتم بیشتر میشد، آسیه کنار فرعون رشد میکند و من هم این جوری رشد کردم. وقاعاً هم همین طور بود. بسیار قوی و قدرتمند این خانم رشد کرد، بعداً هم جدا شد و تحصیلاتش را ادامه داد و سختی های زیادی خودش شد از یک اساتید و بعداً ازدواج خوبی کرد آن همه سختی ها را به نفع خودش تمام کرد. یک کسی را میبینید در برخورد با همسر خودش با فرزند خودش دعوا هست و درگیری است، غرغر است، نق زدن است، شیطنت است، حرف گوش نکردن است یان از اینها بردی خوردیا اعصاب خودش استفاده میکند و هر وقت با اینها روبرو میشود اعصابش خورد میشود قاطی میکند و میریزد بهم، و یا از خانه فرار میکند و یا اینه را کتک میزند و داد و بیداد راه میاندازد یا خودش قهر میکند، بالاخره میبُرد، یک کسی است نه درست وقتی که این حرفها را دارد میشنود در اوج تلخی میایستد این تلخی ها را میخورد ذره ذره و آگاه است و به حیاتش اضافه میشود چون میداند فحش شنیدن، حرف بد و تند شنیدن و ناسپاس شدن، غر غر شنیدن، حرفهای بی ربط اینها فقط طبیعت را فشار میآورد نه فطرت انسان را آنی که ناراحت میشود از اینکه به آن توهین شود طبیعت است والا فطرت اصلاً قابل توهین نیست نمیشود توهین کرد به آن، فطرت بزرگ است، خداست. ما کجا احساس میکنیم سرمان کلاه گذاشته اند بی معرفتی کرده اند، حرفمان را گوش نکرده اند، قالمان گذاشته اند، اطاطاعتمان نکردند، وظیفه شان را انجام ندادند در قبال ما، آنجایی که به کدام بخش ما فشار میآید ؟ به بخش حیوانی و طبیع ما، ا«جایی که به ما فشار میآید آنجاست که داغ میکنیم و اذدیت میشویم. امام سلام لاله تعالی علیه نو شان به دختر خانمی گفته بود و نوع من که بچه من خیلی اذیت میکند مرا، اما گفته بود : من حاضرم تمام عبادتهای عمرم را به شما بدهم شما از ثواب اذیت بچه داری به من بدهید، حالا چند تا خانم این را قدر میدانند ؟ حالا تا یک خانمی بچه اذیت میکند با مادر شوهر بحثش میشود و بچه را میزند، با شوهرش دعوا میشود میآید سر بچه داد میزند، حوصله اش سر میرود چیز را پرت میکند، این درواقع نمیداند و این آسایش را میخواهد در صورتی که آن همه نق و غر زدن و ... که آنجاست برای آسایش اوست. ما وقتی که این مرگ را پس میزنیم در واقع کوچک ولی میشویم و اعصابمان بیشتر خورد میشود اما وقتی که با شیرنی مرگ را جذب میکنیم و میخوریم آن را پشتش حیات میآید. پس دقت کنید، گاهی وقتها از برخوردی که با دیگران دارد برای نشاط و آرامش خودش استفاده میکند ولی گاهی وقتها از همان برخورد انسانی را له میکند چون شخص خودش را نمیشناسد یعنی نمیداند آن تندیهایی که پدرش کرده یک پدر بی معرفتن ممکن است نصیب انسان شود، یک مادر بی معرفت و زبان نفهم، یک بچه کله شق اذیت بکند انسان را، فردی که آگاهی دارد درست از این فشار برای بزرگ شدن خودش استفاده میکند. کسی که خودش را نمیشناسد سر از داد و تنبیه و قهر و قطع ارتباط و ... در میآورد.
برای همین هم در حدیث داریم که : دو تا مسلمان اگر 3 روز با هم قهر باشند از دین خدا خارج میشوند، از ولایت خدا خارج میشوند. آشتی کردن، مردن و موت است، کسی که شجاعت دارد برود آشتی کند ولو طرف مقابل آشتی کرده این چیزی را تحمل میکند ؟ موت را تحمل میکند وقتی موت را تحمل کردی در آن قدرت حیات به وجود میآید. برای همین هم در حدیث داریم که پیامبر میفرماید : کسی که بگو مگو میکند ولو حق با اوست من شفاعتش نمیکنم. یعنی بگو مگو نفس است. یعنی بگو مگو حیات طبیعی میآورد و انسان را از حیات فطری دور میکند. اگر کسی حق با او باشد و کوتاه بیاد و ادامه ندهد من تضمین میکنم 3 خانه برای او در بهشت. حالا کوتاه آمدن کار سختی است چون در آن مردن است. شما وقتی کوتاه میآیید انگار میمیرید. چه جوری احساس میکنی میمیری؟ میگوید که حالا طرف فکر میکند که من حرفی برای گفتن نداشتم، فکر میکند که خق با خودش است. در واقع یک نوع له شدن است ولی چه چیزی این وسط له میشود ؟ طبعیت بگذار او فکر کند که تو را شکست داده، بگذار فکر کند که حق با اوست، این مردن است. ما اصلاً وقتی نخواهیم او این جوری فکر نکند میخواهیم در حرف نمانیم میرویم جواب حرف را میدهیم. بنابر این اینجا حیات داریم حیات طبیعی است لذا له کننده است فطرت ها میشود برای همین است که شما در بگو مگو و لو که اثبات کنید که حق با توست هیچ وقت به نشاط نمیرسی، هیچ وقت به آرامش نمیرسی و لو حق با تو باشد. خب یک فرمول خیلی قشنگ میگوید که : چه بسیار کلماتی که جواب آنان سکوت است. ( در روایت داریم )، سکوت، کار آدمهای شجاع است ولی ما دقیقاً احساس میکنیم که که یک نوع ؟؟ است در کدام بخش فکر میکند که بزدلی است ؟ طبیعت این جوری فکر میکند. طبعیت میگوید اگر من جواب ندهم طرف فکر میکند که من لالم، حق با اوست و فلان و فلان. ولی سکوت تحمل تغافل ـ تجامل کار آدمهای خیلی قدرتمد است، درست نقطه مقابل افراد طبیعت گرا که فکر میکند که پر حرفی ـ وراجی ـ جواب هر چیزی را دادن، هیمشه نخود هر آشی بودن، همیشه حاضر جواب بودن خیلی خوب است یک فطرت گرا از پناهگاه خیلی خوبی استفاده میکند از اسلحه خیلی خوب هب نام سکوت، به نام تغافل. امیرالمومنین علیه السلام میفرماید : من در کوچه که رد میشود میگویم با یک علی دیگر است وقتی به من فحش میدهند صدایش بلند شود مجبور شود که قهر کند اصلاً هیچ معنایی ندارد تکه در خانواده چیزی به معنای داد و فریاد ـ عصبانیت و قهر کردن و فحاشی و ... باشد. خیلی از ارحام با هم قطع ارتباط میکنند، قطع رحم از گناهان کبیره است شما نباید از رحم، رحم یعنی خویش، شما از رحم خود اگر کافر هم باشد نباید با آن قطع ارتباط کنید، تمام قهرها، قطع اربتاطات، دعواها، دادگاه ها، مال این است که ماحیات طبیعی مان فعال است و حیات فطری مان ضعیف است. آدم نیستیم، بخش و آدمی ما ضعیف است. تازه خیلی احسای میکنیم که به ما توهین شده، به ما ناسپاسی شده، قدرمان را ندانسته اند و له میشویم. آنی که این احساس به او دست میدهد خودش را طبیعت معنا میکند و چون خودش را طبیعت معنا میکند همیشه این احساس بافتن ـ احساس این که قدرم را ندانسته اند، احسای این که بی محلیبه من میکنند، احساس این که آبرویم رفت. ما خیلی وقتها آنقدر آبروهای دروغین داریم که نگو که همه آنها آبروهای طبیعی است فطری نیست هیچ کدام. همیشه این جوری است یا مثلاض : راجع به من فلان حرف را نزنید که آبرویم میرود این را نگویی آبرویم میرود. وقتی نگاه میکنی میبینی نه چیز زشت و بدی نیست که پیش خدا آبرویی حساب نمیشود. چون اصلاً آبرو مربوط به نظام شخصیو حقیقی انسان است و به نظام فطری مربوط است. بنده لباس خوب ندارم آبرویم میرود. اتومبیل ندارم آبرویم میرود ؟ فرشم سوخته، فرشمان کهنه است و خانه مستأجری هستیم در آمدمان کم است، بچه ندارم، ازدواج نکردم این بی آبرویی است ؟ نه ! یاروی کمالات گیاهی است یا روی کمالات ناباتی است یا مربوط به مسائل حیوانی است. هیچ کدام از فقدانهای این جور چیزها بی آبرویی نیست ولی ما احساس میکنیم که بی آبرویی است. یکبار لطیفه ای در مورد خانمها گفته بودند که چرا فوتبال بانوان هیچ وقت پیشرفت نمیکند ؟ به خاطر این که 11 تا خانم هیچ وقت حاضر نیستند که لباس عین هم بپوسند ، بعد هم اگر آن لباس را بپوشند بعداً حاضر نیستند که دفعه بعد هم آن را بپوشانند، میگوید اگر عرسی میروم میگویند که آن دفعه این لباس تنش بوده این دفعه هم همین است. آخر این کفش پایش بود، من دفعه پیش این لباس را پوشیدم این دفعه باید لباس جدیدی بپوشم. حالا چه اشکالی دارد که یک لباس را چند بار بپوشیم ؟ تنمان باشد این آبرویمان میرود. ولی خانمها جزئ اصول عقایدشان است، یعنی جدای از دین خدا برای خودشان اصول عقاید دارند که من باید یکجور هیچ وقت ظاهر نشوم یک لباس تنم نباشد اگر یک لباس تنم باشد این خجالت و بی آبرویی است. در حالی که فطرت گرا این جوری نیست. برای چه خانمها الان مبل هایشان را تندتند عوض میکنند. کریستالهایشان را تند تند عوض میکنند. فرشهایشان ـ خانه هایشان را تندتند عوض میکنند. برای این که بی شخصیت اند چون که تمام شخصیت شان این است، آبرویش، عزتش، همه چیزهایی را که میخواهد بمیرد و این جا بگذارد تمام آبرویش به اینهاست، به فطرتش ـ به روحش ـ به حیثیت انسانی اش مربوط نیست. یک خانم و آقایی آمده بودند دفتر من و میگفتند که فشار اقتصادی داریم حقوقمان نمیرسد برای ابتدایی ترین مسائل لنگ هستیم برای غذا هم لنگ هستیم بعد مخارجشان را به من نشان دادند و دیدم که تلفن همراه، قبض تلفن این قدر گفتم شما 2 نفر اصلاً تلفن همراه میخواهید چه کار ؟ نمیمیرید که تلفن نداشته باشید، این را بگذارید برای غذایتان. بابا تلفن همراه یک ضرورت است ؟ به خدا این جوری نیست. برای آدمهای بزرگ با مشغله های زیاد خیلی سراغ دارم که اصلاً این چیزها را هم ندارند. نه وسیله نقلیه ای دارند نه اتومبیلی، نه تلفن همراهی، خانه شخصی ندارند، مستأجرند، هیچ چیزی از آنها کم نشده، ما چرا احساس میکنیم که این نباشند بی حیثیت هستیم، بی آبروئیم، نداشتن اینها برای ما مرگ است. ما این زندگی ها را میکنیم برای همین هم موقع مردن کم میآوریم. برای همین موقع مردن عامل حیات را با خودمان نبردیم. برای همین هم از مردن میترسیم. از مردن بدمان میآید، دردمان میآید. موتی که بعدش حیات است ،شما وقتی که جنین متولد میشود اینجا میمیرد از رحم و نظام رحمی، خب وقتی که میمیرد به حیات بالاتر میرسد یا به حیات پایین تر ؟ حیات بالاتر. ترس ندارد که جشن دارد. چرا ما میترسیم ؟ چون که ما وسایل حیات را آنطرف نمیبریم با خودمان، چون هر چه که حیات است برای دنیا است ها بیشتر دنبال ابزار دنیایی هستیم. اینها را میخواهیم زنده اش کنیم. دنبال این نوع حیاتها میگردیم. ابزار حیات را دنبالش نیستیم. یکی از چیزهایی که خیلی شادی میآورد در روایت داریم رفتن به قبرستان است. آرام کننده است، شادی آور است. چرا ؟ چون قبرستان تمان آن دیوها و اژدهها و تمایالت و شهوتهایی که میپیچددور روح و روح را خسته میکند زمین گیر میکند، تاریک میکند و نمیگذارد به بالا راه پیدا کند در قبرستان رنگ میبازد که خیلی از بزرگان و اولیاء میرفتند و ساعتی را میخوابیدند در قبرستان، توی قبر برای همین بود که کنده شوند. یکی ساعتی را میرفتند دراز میکشیدند درقبر. ما کاسبهایی داشتیم که درمغازه شان قبر میکندند صبح زود و قبل از این که کرکره را بکشند بالا و در مغازه را باز کنند میرفتند چند دقیقه ای را در قبر در مغازه میخوابیدند بعد بلند میشدند و میگفتند : حالا خدا دوباره به تو عمر جدید داده آدم شو ! درست زندگی کن. این خیلی مهم است، لذا پیامبر خیلی سفارش کرده که منهدم کننده لذات را زیاد یاد کنید، منهدم کننده لذات مرگ است. اگر یک لذتی در دنیا دارد که اسیرت میکند، کوچکت میکند، برای رسیدن به یک خواهشی له میکند تو را، به مرگ که بیفتی دست از سرت بر میدارد، آرام میشود. سالها جان کندن و تلاش کردن، الوده کردن روح وقتی که به آن میرسی و شاید قبل از این که به آن برسی انسان بیمرد. موت درش شادی دارد، حیات دارد. وقتی که یادش میکنی شادت میکند. لذا هر چیزی که آمد سراغمان یاد موت هر فکر بد، اندیشه بد، فکر مزاحم سراغمان آمد یاد موت میتواند آن را از بین ببرد. مبادا که من بروم آشتی کنم که آبرویم میرود، از من کم میشود، بله که کم میشود از طبیعتت کم میشود. اما قدرت پیدا میکنی، عزیر میشود. حتی میخواهی معذرت خواهی کنی پیش کسی بروی و حق با ما بوده و او هم میداند که حق با ماست و داریم معذرت خواهی میکنیم اولین جایی که حیات پیدا میکند و بزرگ میشود پیش کسی است که از او معذرت خواهی کرده است، پیش همان بزرگ میشوی، حیات پیدا میکنی. خب حالا نگاه کنید کسی که طالب مرگ است، طالب موت است هیچ وقت دیگر اختلاف با بچه اش پیدا نمیکند. با همسرش اختلاف پیدا نمیکند، اگر دعوایشان هم شود و صدایشان هم بلند شود 5 دقیقه بعد در آرامشند. آن وقت طرف میگوید شوهرم قهر میکند و میگوید که 5 و 6 روز قهرمان طول میکشد. این خیلی جهنم طولانی است. شما اگر روی مبنای ابدیت حساب کنید در عمر دنیا یکدفعه میبینید 7 روز شد چند صد هزار سال در قبر و جهنم باید بسوزد. 7 روز خیلی کم نیست، 7 روز که با مبنای دنیا با ما حساب نمیکنند 7 روز را با مبنای آخرت با ما حساب میکنند یعنی میبرند آخرت میبینند معادل چند وقت آخرت است این 7 روز، تو هفت روز همسرت را تحت فشار قرار دادی، فرزندت را تحت فشار قرار دادی، با مادرت رابطه بد داشتی ،خب اینها خیلی بد است. لذا آدم عاقل اگر یک موقعی تلخی اش شود با کسی که پیش هم میاید ما که معصوم نیستیم هیچ وقت کار به قهر و ارتباط و قهرمانی طولانی و .. نمیکشد، چرا ؟ چون آدم هوشیار و آدمی که خودش را میشناسد آن طالب موت است. گاهی وقتها شما در قهر حیات بدست میآورید چرا در قهر انسان حیاب بدست میآورد؟ چه حیاتی ؟ در قهر شما حیات طبیعی به دست میآورید، چون مطرحی، چون میخواهد من خودت را حفظ کنی قهر طولانی داری که بگویی من هستم. امّا وقتی که قهر نمیکنی و آشتی هستی چه چیزی میمیرد؟ طبعتت میمیرد. وقتی طبیعتت مرد یعنی من نیستم. به طرف مقابل میگویی هزینه درگیری شدن با من، هزینه فحش دادن به من، هزینه کتک زدن به من، هزینه نک نشناسی نسبت به من، هزینه زیادی نیست چون من، من ندارم اصلاً شما میتوانید به من فحش دهید مثل حضر علی علیه السلام، وقتی به او فحش میدادند در آن مقام بزرگی که دارد آن قدر که من ندارد خیلی بزرگ است مالک (ص)، حضرت علی (ع) فرمود : مالک نسبت به من مثل من است نسبت به پیامبر، آنقدر مالک بزگر است، چرا بزرگ است ؟ چون وقتی به او فحش میدادند طرف مسخره اش میکنند در جمع هم مسخره اش میکنند خصوص هم نیست در بازار است این سرش را میاندازد پایین و میرود به مسجد و برای آن شخص طلب مغفرت میکند و برای او نماز میخواند از خدا میخواهد که او را ببخشد، چون من ندارد. طرف فکر میکرد که مالک به خاطر شخصیتش خیل من دارد نمیدانست که مالک است و بعد از این که فهمید گفت : ؟؟، قاعده این است که وقتی شخصی به این توهین کند باید سرش را از تن جدا کنند، ازترسش میرود و میرود پیش مالک که آقا عفو کنید. ببخشید ! میبیند که اصلاً به مالک بر نخورده است میگوید : من آمدم مسجد برای تو دعا کنم. حالا ما را میگویی کسی خدای ناکرده به ما چیزی بگوید، مادر شوهر چیزی به ما بگوید، باجناق، جاری چیزی بگوید، برادرزن، استاد یک چیزی بگوید، میریزیم به همدیگر به ما بر میخورد، قهر میکنیم. این که به من بر میخورد این من یعنی حیات دارم، نمیتوانم شاد و آرام زندگی کنم، دغدغه زیاد درام. آنقدر این من بزرگ است در هر اتفاقی هر میهمانی، در هر عروسی، در هر مسافرتی، در هر سفره ای، در هر ارتباطی این من من است. یک آن ممکن است که بر بخورد. آدمهای حساس و زودرنج این جوری اند چون خیل من هایشان بزرگ است لذا زود هم حساس میشوند آنقدر این من بزرگ است که یک جایی که میروند آنقدر این من بزرگ است که اذیت شان میکند ولی آدمهایی که من فطری دارند و من طبیعی ندارند میبینید که یک مسافرت میرود هزار تا بلاهم سرش میآید آخرش شاد ـ راضی ـ آرام بر میگردد. حضرت زینب (س) : یک سفر به آن سختی آخرش چه ؟ از بس که من ندارد آخرش میگوید : و ما رایت الا جمیلاً. جز زیبایی هیچی ندیدم چون که من ندارد. بچه هایش را کشتند، برادش را جلویش سر بریدند، و برادرزاده هایش را ـ خواهر زاده هایش را ـ این درس است که عاشورا و کربلا به ما یاد میدهد. برای همین هم وقاعه کربلا چون من هفته بعد هم نیستم، میخوریم به محرم، یکمقدار راجع به عاشورا برایتان بگویم کربلا، کب و بلاست، کل یوم عاشورا و کل ارض کربلاء : یعنی همیشه برای ما لحظات شهادت وجود دارد، همیشه عاشورا برای فداکاری وجود دارد. یک موقعیت تاریخی نبوده که 72 نفر داشته باشد، شما الان هم دارید اگر روح امام حسین (ع) – روح حسینی پیدا کنید کربلا برای تو هست. مگر همین الان که امام زمان ما امام حسنی ماست مگر در غربت و تنهایی و محاصره و اضطرار نیست، امام زمان الان کجاست ؟ در اوج تنهایی است. تو میتوانی بروی پیش او ؟ بله ! میتوانی با او رفیق شو؟ بله ! ولی باید از خیلی چیزها بگذری که بتوانی یاور امام زمان ـ دوست امام زمان (عج) شوی. هر کسی قدرت و لیاقت و شجاعت آشتی کردن با امام زمان را ندارد. چون آشتی کردن با امام زمان یعنی آشتی کردن با کرب و بلا. کسی که با کرب و بلا آشتی میکند یعنی : با خود کرب و با خود بلا آشتی کنی. شجاعت ارتباط با کرب و بلا را داشته باشی، سختی ها و بلا را داشته باشی. این جوری آدم بزرگ میشود. ان شاءا... محرم و صفر که آمد سعی کنید به باطن محرم صفر فکر کنید. آنهایی که کتاب عزادار حقیقی را نخواندند حتما ًقبلش کتاب را بخوانید تا با روح عزاداری ـ باطن عزاداری، اینکه گریه و عزاداری ها چه تأثیری دارد ؟ با این آشنا شویم. گریه ـ خدا رحمت کند شهید مطهری را که گفت : گریه بر شهید شکرت در حماسه شهید است. یعنی من با تو یکی ام. من تو را قبول دارم. آنها که به عزاداری ما نیاز ندارند اگر گفتند ؟؟ برای این که تو با امام زمان یکی شود. احساس کنی که تو با او کی هستی. اصلاً علت این که دستور دادند عزاداری برقرار شود هر سال، علتش این است که عده ای از عزادارها با امام حسین یکی شوند، بفهمند که یکی هستند با امام حسین(ع). برای همین هم در زیارت عاشورا جایی که میگوییم میخواهیم انتقام تو را بگیرم یکجا هم میگویی میخواهم انتقام خودم را بگیرم. وان یرزقنی طلب ثاری : میخواهم انتقام خودم را بگیرم یعنی من و تو یکی هستیم عزاداری و عاشورا فرصتی است که برای این که هر کس بفهمد که قیمتش امام حسین (ع) است. قیمتش فاطمه زهرا (س) است. قیمتش زینب کبری است. هر یک تو این را بفهمد که من قیمتم این است. کمتر از این نیست. عزادار حقیقی عزاداری است که بتواند این را درک کند. کسی که عزاداریش حقیقی است که بتواند، بشود یک سربازی برای امام زمان در زندگی اش. مرد و زن و دختر و پسر هیچ فرقی ندارد. واقعاً وقتی به خودش نگاه میکند به عنوان یک مجاهد فی سبیل اییه به خودش نگاه میکند به یک بسیجی نگاه میکند بگوید که من الان در زندگی ام سهمی وقتی از زندگی من ـ ساعت من ـ عمر من ـ استعدادم و نشاطم ـ پولم ـ هنرم صرف مبارزه با موانع ظهرو امام زمان دارد میشود. صرف فراهم کردن شرایط ظهور امام زمان میشود. بد به حال کسی که زندگی کند و در زندگی سهمی از مبارزه نداشته باشد. پیامبر (ص) فرمود: هر کس زندگی کند اثر از جهاد در زندگی اش نباشد منافق میمیرد. به شعبهای از نفاق میمیرد. چون نمیشود که ما بیائیم 2 ماه گریه کنیم ـ سیاه بپوشیم ـ عزاداری کنیم بعد هم امام و فاطمه زهرا به ما بگویند که شما که بچه های ما بوسیله چه کار کردید؟ این سوال را من سال قبل مطرح کردم اگر فاطمه زهرا(س) به ما بگوید به خصوص به آقایان ـ خانمها که حالا از جنس خانم هستند بگوید که من یک دختر جوان بودم تنها و باردار با 4 تا بچه قدو نیم قد امام زمان هم در خطر بود همه را رها کردم و حاضر شدم به خاط دفاع از امام زمانم از همه اینها بگذرم حتی از حیات خودم بگذرم شما چه کار کردید؟ این مادر همه ما بوده است ؟ این خیلی مهم است. کسی میتواند با امام یکی باشد و ارتباط برقرار کند وقتی میمیرند امام حسین (ع) بالای سرشان باشد و خودش ببرد آنها را که واقعاً در دنیا مثل امام حسین(ع) زندگی کنند ،امام زمان خودشان را بشناسند و وقف امام زمان خودشان باشند. کمک امام زمان خودشان باشند، تلاش کند که موانع ظهور امام زمان را برطرف کنند. باز دارم تأکید میکنم که تک تک شما که دارید به خودتان نگاه کنید باید از وضعیت عادی خارج باشید از زندگی معمولی بیرون باشید باید فشار جهاد ـ اضطراب جهاد ـ بیداری جهاد ـ خسته شدن از جهاد (خستگی اش) در روحتان باشد و در بدنتان ظاهر باشد، اذیت شدن ها درد سر کشیدن ها باید با تو باشد تا موقع مردن، خیلی قشنگ است که انسان وقتی که میمیرد فتنه از نهاد در راه خدا بمیرد در عافیت طلبی ـ کور بودن ـ غفلت، هر کدام از ما باید فکر حقیقی بکنیم که ما به تیغ امام زمانمان چه کاری میتوانیم بکنیم و با روح امام حسین یکی شویم و اتحاد پیدا کنیم.