جلسه 007 - حیات طیبه
شماره جلسه
7
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1403
ماه
5
روز
15
متن کامل (خام) ‌ جلسه 007 - حیات طیبه

حیات طیبه جلسه 7

اعوذبالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم/ الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنت الله علی اعدائهم اجمعین من الان الی قیام یوم الدین. سلام و درود و مغفرت.

هدیه به محضر مقدس آقا امام رضا و آقا امام زمان علیه السلام صلوات بلند ختم بفرمائید

دو فقره از فقرات دعای بسیار بسیار نورانی و پر محتوای مکارم الاخلاق را عرض کردیم. امروز فقره سوم را می خوانیم که امام علیه السلام در آن فضیلت دیگری را می خواهد. یادتان باشد که ما دعای بیستم دعای خواستن فضایل است. دعای هشتم دعای فرار از رذایل است. از خدا می خواهد که رذائل از او برطرف شود حضرت. من خواهشم این است که حالا عزیزان باز تکرار می کنم، حداقل هفته ای یکبار این دعا را بخوانند. هفته ای یکبار. همین دعای بیستم صحیفه سجادیه که در صحیفه های جامعه فرق می کند شماره اش. صفحه ای فکر می کنم 118 باشد صحیفه جامعه ولی در صحیفه های معمولی دعای شماره 20 است. حالا در کلاس بعدی رسیدم شماره دقیقش را عرض می کنم. اینها فوق العاده مؤثر است در رشد انسان، سرعت انسان، آرامش انسان، قدرت انسان، خیر و برکتی که به زندگی می آورد، فوق العاده است. حداقل هفته ای یکبار این دعای هشتم را که فرار از رذائل است. «اللهم انی اعوذبک من هیجان الحرص و السوره الغضب» تا آخر و همین دعای بیستم خیلی انسان را سرمست می کند و خیلی انسان را قوی و شاد می کند. یعنی انسان را با یک سلسله از ارزشها آشنا می کند و روابط انسان را با دیگران به قدری آسان و قوی می کند که واقعا آرامش و شادی و توانمندی در زندگی زیاد می شود. بسیاری از گرفتاری ها و مشکلاتی که افراد دارند در ارتباط با دیگران، وقتی که انسان این دعا را می خواند، با توجه به معنی اش باز برای بار چندم عرض کردم دعاها را فارسی بخوانید. آنهایی که عربی می خوانند باید عربی را کاملا بلد باشند. یعنی بدانند که وقتی می گویند «سوره الغضب یا هیجان الحرص» یعنی چی! اگر نه همان فارسی بخوانید. چون قرار است اتفاقی برای روح شما بیفتد. اگر ندانید چی می خوانید به قول علی علیه السلام فرمود: «لاخیر تدبر فی قراء فیها» در خواندنی که تدبر نیست خیری نیست. یعنی بار اثری نباشد که دعاهای عربی بخوانید. مردم 50 سال زیارت عاشورا می خوانند ولی اصلا نمی فهمند که دارند چی می گویند.. البته آنهایی که بلد نیستند عربی اش را. ولی اگر فارسی بخوانند که دارند چی می گویند خیلی تاثیر دارد در زندگی انسان. بدانند که چی دارند به الله می گویند.

حالا این دعای بیستم فقره سومش این است. قبلش این بود که حضرت درخواست صلوات کرد بعد فرمود: «بلغ ایمانی باکمل الایمان» حالا الان آرزوی که حضرت دارد این است که خدایا بالاترین یقین را به من بده. امروز می خواهم راجع به همین صحبت کنم. ببینید انسان آن جاهایی که اشتباهاتش اصلا کلمه اشتباه یعنی همین که یعنی شبه یعنی شبهه می شود برایش. به ندانم کاری می افتد، تردید می آید سراغش که من الان باید چکار کنم. الان مثلا با این همسر چکار کنم، با خانواده اش چکار کنم ،با خودم چکار کنم، با زمانه و روزگار چکار کنم، با فرزندم چکار کنم، اشتباهات انسان و سقوط انسان زمانی اتفاق می افتد که انسان دیدش ضعیف است. یعنی مثل اینکه در جاده است. انسان وقتی جاده را خوب نبیند یک موقعی ممکن است تصادف کند سقوط کند به چیزی بزند. ما در جاده که داریم حرکت می کنیم به دید صحیح خیلی احتیاج دارمی. این که بدانیم واقعیت و حقیقت چیست. واقعیت آن چیزی است که هست. اما حقیقت یعنی آن چیزی که باید باشد. بین این دو فرق دارد. ما خیلی از واقعیت ها را داریم که حق نیستند. مثلا ما در جامعه ظلم داریم. فساد داریم، فقر داریم، این واقعیت است. یعنی هست. اما حقیقت نیست. یعنی حق نیست. نباید باشد. شایستگی بودن را نداشته و ندارد. اما حقیقت نه. حقیقت یعنی آن چیزی که باید باشد. خود فهم این بسیار کمک می کند به تصمیم گیری و روابط انسان که آیا من براساس واقعیت ها باید زندگی کنم یا براساس حقیقت؟ لذا یکی از مهمترین بلکه مهمترین دعای پیغمبر این است که «اللهم ارنی الاشیا کما هی» خدایا اشیا و امور آن گونه که هستند به من نشان بده. آدم ها وقتی که اشیا را که آن چنان که هستند می بیند، تصمیم شان درست می آید. یعنی می تواند از آن پرهیز کند یا استفاده کند اما اگر کسی نداند مثل بچه ای که نمی داند این مثلا مار چقدر خطرناک است. ممکن است به سمتش برود و مار نیشش بزند. نمی داند این چی هست. ممکن است مثلا حیوان وحشی را ببیند به سمتش برود حیوان وحشی به این بچه آسیب بزند ولی اگر کسی بداند، نمی رود یا اصلا بچه نداند مثلا این پریز برق دارد. یک میخی بردارد به داخل آن بکند. برق بگیرد. بکشد بچه را یا آسیب بزند به بچه. چون نمی داند چی هست. این که ما امور را آن گونه که هستند ببینیم، باعث می شود درست تصمیم بگیریم. ارزیابی مان اندازه هایمان همه چیز دقیق و درست دربیاید. خیلی وقتها هست که ما یک چیزی را گمان میکنیم در یک رابطه ای بعد می بینیم که یک چیز دیگر در آمد. یک طمعی داشتیم یک فکری داشتیم یک حساب و کتابهایی داشتیم بعد می بینیم آن جور که ما فکر میکردیم در نمی آید. خیلی از افراد کار مالی و اقتصادی شروع کنند خیلی با خوشحالی با شورانگیزی، و همه اش تصور می کنند ما الان چند وقت دیگر ماشین می خریم، خانه مان را عوض میکنیم، خانه دار می شویم، این جوری، در شروع فعالیتهای اقتصادی همه همین جوری فکر می کنند بعد می بینی بسیاری از اینها به برشکستگی و زندان منجر می شود. این مشکلش چی بوده که این جوری شده؟ چون این کارها و اشیا را آن گونه که باید می دیده نمی دیده. یک جور دیگر می دیده و فکر میکرده که من اگر بروم سراغ این کار و این شغل بعد از مدتی به پول می رسم به آسایش می رسم، بعد می بینی که عملا سر از زندان در آورد، سر از ورشکستگی درآورد. فراری شد اصلا، شما نگاه کنید همین جوری من یک تمرین به شما بدهم. در فامیل همسایه ها دوستان ببینید چقدر از افراد یا در جامعه می شناسید که اینها درمورد شغل، رشته، همسر، یک چیز دیگر فکر می کردند، و بعد وقتی جلو رفتند یک چیز دیگر نتیجه درآمده. یعنی یک زمانی فکر می کرد که اگر با این ازدواج نکند، بیچاره می شود و می میرد. بی همگان به سر شود / بی تو به سر نمی شود. ولی وقتی می رود با او ازدواج می کند خدا خدا می کند ای کاش این غلط را نمی کرد. مثلا آیا در خواب هم نمی شود. می شود به عقب برگردم؟ یک زمانی فکر می کرد بدوم این نمی تواند زندگی کند، یک زمانی فکر می کند ای کاش من هیچ وقت با این ازدواج نمی کردم. هیچ وقت این رشته را انتخاب نمی کردم. «یا لیتنی لم اتخدت فلانا خلیلا» در قیامت این جوری است. می گوید ای کاش من با این ها رفیق نمی شدم. ای کاش من اینها را به عنوان دوست، همسایه انتخاب نمی کردم به عنوان همسر همکار انتخاب نمی کردم فامیل انتخاب نمی کردم. شغل همین طور است. خیلی ها اول شغلشان یک جور دیگر فکر می کنند بعد از یک مدت اصلا آن شغل را زندان خودشان می دانند. پس اینکه انسان اشیا را آن گونه هستند، ببیند خیلی قیمتی است. این است که پیغمبر دعا می کند «اللهم ارنی الاشیا کما هی» خدایا امور را آن گونه که هستند به من بنمایان.

پس این خیلی خیلی مهم است که ما مسیر را درست ببینیم. حضرت اینجا از خداوند می خواهد که یقینش را بالاترین یقین قرار بدهد. یقین چیست؟ یقین یعنی آن اطمینان قلبی از حقانیت یک چیزی که انسان قلبش کاملا آرام است. این دقیقا همان کاری است که من باید انجام بدهم و این سعادت من در گرو این کار هست. اما کسانی که شک و تردید دارند نمی توانند حرکت کنند. کسانی که تزلزل دارند، وسواس دارند، این تصمیم نمی توانند بگیریند. اینها همیشه مردد هستند. وقت شان عمرشان استعدادهایشان تلف می شود. ما به ساختار خودمان باید توجه کنیم.

انسان سه مرحله حیات دارد. یک مرحله زمانی است که انسان فقط روح است. این را خواهش میکنم دقت کنید . ما فقط یک روح هستیم که به دنیا می آییم. روح خدا با توان ها و استعدادهای بی نهایت، این روح وقتی از خدا به سمت ما می آید فقط استعدادها و کمالات خدایی دارد. یعنی از خدا همه آن اسما و صفات و کمالات را به شکل بالقوه با خودش پایین می آورد. این را خواهش میکنم دقت کنید. این ما هستیم که ما داریم پایین می آییم، این حقیقت ماست، اصل و نصب ماست، انسانیت ماست که پایین می آید. کجا می آید؟ می آید در رحم مادر به یک نطفه ای تعلق می گیرد که این نطفه یک سلسله خصوصیات ویژه ویژه ویژه خودش را دارد. چطور؟ پدر و مادر وقتی ازدواج می کنند، اسپرم و تخمک را به اشتراک می گذارند. اسپرم و تخمک هر کدام حامل 5 صفت اصلی از پدر و مادر است. 5 دسته صفات «سلامت و زیبایی، هوش، عقل، اخلاق و معنویت». این را مادر دارد پدر هم دارد. اینها وقتی ازدواج می کنند و به اشتراک می گذارند، جمع جبری این 5 صفت مخلوط می شود. مثلا نمره مادر در زیبایی و سلامت مثلا 18 هست نمره پدر 15 است. اینها جمع جبری می شوند. نمره مادر مثلا در هوش 18 است مال پدر 20 است. بالاست. اینها جمع جبری می شوند. دوباره در عقلانیت که عقل غیر از هوش است. عقل یعنی باید و نبایدها را چه جوری می فهمد، هوش چیستی ها را می فهمد. هوش علم را میگرد و دریافت می کند. اما عقل تصمیم می گیرد که چه کاری خوب است و چه کاری بد است، این را انجام بدهم یا ندهم. عقلانیت چیز مهمی است. حالا مثلا نمره مادر مثلا 13 است نمره پدر مثلا 20 است. اینها دوباره جمع جبری می شوند. در اخلاق هم همین طور است. در معنویت هم همین طور . این یک معجونی درست می شود که ویژه همین بچه است یعنی دیگر تکرار شدنی نیست. حالا آن روح خدا که پایین می آید به این معجون تعلق می گیرد. خب چی ساخته می شود؟ یک شخص ویژه ویژه که قابل تکرار نیست ساخته می شود به نام نفس. این نفس یعنی منیت یک شخص ساخته می شود. یک شخص ساخته می شود مثل من و شما که همین جوری ساخته شدیم. من و شما یک روح داریم که آمده به یک سلسله صفاتی که از پدر و مادر و محیط دریافت کرده حالا ساخته شدیم. خانه ما کجاست؟ وطن ما کجاست؟ وطن ما الله است. ما از آنجا آمدیم. این فهم خیلی می تواند به ایجاد آرامش و شادی به انسان کمک کند. برای همین قرآن می گوید وقتی صابرین یک مصیبتی در زندگی شان می آید، زود اصل و نصبشان به یادشان می آید. ان لله و انا الیه راجعون. یادش می افتد که من اصلا مال دنیا نیستم. مال خودم هم نیستم. مال خدا هستم. صاحب و مالک و ولی دارم. این خیلی به او کمک می کند . «انا لله و انا الیه راجعون» . حالا الان ما با این ظرفیت بی نهایت به دنیا آمدیم. کار ما چیست؟ کار ما این است که این ظرفیت بی نهایت را در دنیا شکوفایش کنیم. چون هدف از خلقت همین است. هدف از خلقت چی بود؟ خداوند در قرآن فرمود: «ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون» لیعبدون چکار کند جن و انس؟ مگر چکار کنند؟ عبادت نه. عبادت را قبلا گفتیم که حیوانات هم عبادت می کنند. عبادت آگاهانه دارند، بصیرت دارند، فرشته ها هم عبادت دارند. ما برای عبادت نیامدیم. برای چی آمدیم؟ عبودیت آمدیم یعنی بندگی. عبودیت یک طرفش چی می شود؟ مثل اینکه من بگویم شاگرد دانشگاه فلانم. یعنی در آن دانشگاه چی دارم؟ استاد دارم یا می گویم من استادم. یعنی چی دارم؟ می گویم بابا هستم یعنی چی دارم؟ فرزند دارم. می گویم من متأهل هستم. یعنی چی دارم؟ همسر دارم. وقتی می گوییم برای عبودیت آمدیم، یک طرف عبودیت چی هست؟ ربوبیت. یعنی ما یک مربی هم آن طرف داریم. پس وقتی خدا می گوید: من جن و انس را نیافریدم مگر برای عبودیت یعنی من رب شماهستم، مربی ام. و مربی یعنی کسی که اگر به حرفهایش گوش کنی چی می شود؟ خودت مربی می شوی. پس خدا ما را آفریده برای اینکه ما مربی شویم. آقا امام صادق چقدر قشنگ می گوید: «العبودیه جوهره کنه ربوبیه» عبودیت یک جوهر و کنه ای هست که باطنش مربی شدن است. شما خودتان یک کسی شبیه الله می شوید. این شبیه الله شدن در قرآن به آن چی می گویند؟ می گویند خلیفه الله. انسان برای این به دنیا آمده، با این درجه با این لیاقت. اگر این را یقین کردی و باوری کردی، یقین اینجا به دردت می خورد که باور کنی کی هستی. خودت به خودت باور بکنی. خودت ایمان بیاوری به خودت و با همین قیمت عاشق خودت شوی. اینجا یقین به داد آدم می رسد. اگر باور کنی این شخصیتت هست. ما الان نوعا یقین مان این نیست که آدم هستیم. هر چند هم که استاد سر کلاس بگوید به ندرت پیش می آید که شاگرد بفهمد و به یقین برسد که آدم است . ما معمولا وقتی که به ما میگویند آن آقا و خانم هستیم. یعنی انقدر که یقین داریم حیوان هستیم یقین نداریم که فرشته هستیم. یا خیلی ها یقین دارند که فرشته هستند یک سره کار علمی کنند ،دکتری، مهندسی، یک جایی هیئت علمی دانشگاه شوند، بروند یک جایی کار کنند، کل آرزوهایشان همین است. در حالیکه ما این ها نیستیم. انسان باید باور کند و یقین کند که انسان هست. من زن نیستم مرد نیستم هر چند کشش های زنانه و مردانه دارم. فرشته نیستم. کشش ها و گرایش های فرشته ای هم دارم. علاقه به علم اختراع اکتشاف درس هیئت علمی دارم، ولی من اینها نیستم. یک کسی باور کند من آدم هستم از جنس الله ، از آنجا آمدم: «انا لله و انا الیه راجعون» من روح خدا هستم. فهم این، فهم به معنای باور، همان معنای که راجع به ایمان گفتیم جلسه گذشته، ایمان در تعریف امام رضا چی بود؟ گفتیم شناخت دو جور به دست می آید. شناخت به وسیله عقل بدست می آید. شناخت هایی که با عقل و هوش به دست می آید، به آن چی می گویند؟ به آن علم می گویند. اما شناخت هایی که با قلب به دست می آید، معرفت می گویند. لذا آقا امام رضا در تعریف ایمان چی فرمودند؟ «الایمان معرفه بالقلب» یعنی شخص با قلبش به یک شناخت می رسد و آن را باور می کند و باور می کند قلبش که من زن نیستم، مرد نیستم، شوهر کسی نیستم، زن کسی نیستم، هر چند این نقش را باید بازی کنم. فرشته نیستم. من انسان هستم. برای همین هم خدا همیشه تذکر می دهد که هر سال حج برویم. یکی از آرزوهای ما این است که «والرزقنی حج بیتک الحرام» ادامه اش چیست؟ «فی عامی هذا و فی کل عام» چرا؟ چون تو در حج یاد می گیری که خانم نیستی آقا نیستی. احرام می کنی آنجا زنت به تو حرام می شود، شوهرت به تو حرام می شود، جنبه های جنسی بر تو حرام می شود. همه چیز . به عنوان یک آدم خانه خدا می روی. حج یعنی همین دیگر. حج یعنی همه جنسیتت را کنار می گذاری، همه تعلقاتت را کنار می گذاری، هی تمرین می کنی، یک زمانی یک ماه دو ماه در حال و هوای یک آدم می گذرانی نه یک خانم یا آقا. تا یواش یواش انسان باور کند که من انسان هستم. اگر انسان این را باور کند و به یقین رسید تازه اول سعادت انسان است. تازه وقتی این فهمید که من انسان هستم، وقتی فهمیدم انسان هستم برای خلیفه الهی آفریده شدم، مهمترین نیازم الان چیست؟ مربی داشته باشم. من باید یک مربی داشته باشم تا من را بزرگ تربیت کند. من دکتر و مهندس نیستم که فقط بروم دانشگاه یک رشته بخوانم تا در آن رشته مهندس و دکتر شوم. من فقط خانم و آقا نیستم. من آمدم که فقط به این بزرگ تربیت شوم. اگر این را فهمیدی مهمترین نیازت داشتن یک استاد و مربی است که تو را به این بزرگی تربیت کند. به این لیاقت تربیت کند. اگر این را باور کردی قلبت این را پذیرفت آن موقع نوع انتخابات، ارتباطات، رفتارها و چینش های فکری ات همه براساس آن یقین و ایمان تو انجام می شود. یک جور دیگر دنیا را می بینی ، یک جور دیگر دنیا را می فهمی. یک جور دیگر از دنیا برداشت می کنی. شما نگاه می کنید وقتی انسان یقین دارد آدم است مثل حضرت زینب کبری وقتی به آن ماجرا می رود، آن مصائب را می بیند، بچه هایش جلوی چشمش تکه تکه می شوند، برادرزاده ایش برادرهایش به اسارت می رود، به کتک می رود، به تحقیر می رود، ولی در آخر می گوید: «ما رایت الا جمیلا» خیلی زیبا بود. این چه جوری می گوید زیبا بود. چون این یک شناختی از خودش دارد، که می داند این اسارت این ازدست دادن بچه ها برادزادها و برادرها با وجود انسان چکار می کند. این یقین خیلی برای انسان کار میکند. اینکه انسان باور کند کیست. باور کند کیست. وقتی کسی باور کرد کیست، مسائل زندگی را جور دیگری می بیند. برای همین قرآن می گوید: «صابرین کسانی هستند که وقتی بلا می بینند چه جوری خودشان را شاد نگه می دارند، آسیب نمی بینند، افسرده نمی شوند، به قرص نمی افتند، روان پزشک لازم ندارند، پژمره نمی شوند. چی اینها را انقدر شاد و آرام نگه می دارد؟ یقین به اینکه ما مال خداییم. من مال خدا هستم. پیش خدا برمی گردم. این آدم را اذیت نمی کند. وقتی من مال خدا هستم یعنی خودم مالک چیزی نیستم. هر چی هم که دارم امانت دستم هست. بنابراین مصیبت وقتی می آید ، می گوییم خدا خودش امانت داده الان هم خواسته گرفته. پس چرا غصه بخورم! تازه آن که این را از من گرفته بی نهایت بیشتر از من خودم را دوست دارد. انسان وقتی به یقین رسید دائما از خداوند و غیب عشق دریافت می کند. نه اینکه آن عشق را دریافت می کند. نه، عشقی که دارد می آید را می بیند. آن عشق را می فهمد. یقین یعنی این. یقین یعنی انسان آن نوع رابطه را می فهمد چیست. تا وقتی که به عشق معشوقت ایمان داری نوع نگاهت عوض می شود. به مجنون چی گفتند؟ گفتند که دیدی لیلی در ظرف همه یک چیزی ریخت؛ ولی ظرف تو را شکست. او چی گفت؟ گفت: اگر با دیگرانش بود میلی/ چرا ظرف مرا بشکست لیلی. با من کار داشت که ظرف من را شکست. به شما داد که شما بروید. ولی ظرف من را شکست که من بمانم. این یقین با آدم این کار را می کند. این یقین با آدم این کار را می کند. بنابراین شاخصه های شادی و آرامش که علامت مومن است فقط با یقین به دست می آید. والا خیلی هستند که ادعای ایمان دارند اما برای کوچکترین حوادث مدتها پژمرده می شوند و از زندگی خارج می شوند. چون هنوز عاشق خودشان نشدند. هنوز معنای زندگی و حوادث زندگی را نمی دانند. هنوز دارند حوادث زندگی را براساس من حیوانی و نفسانی معنا میکنند و فقط هم در حیطه دنیا معنا می کنند، خیلی از حوادث برایشان افسردگی و شکست می آورد. اینجا امام سجاد علیه السلام از خداوند می خواهد یقین او را بالاترین یقین قرار بدهد. یعنی بالاتر از ایمان. روایتش را برایتان بخوانم با ذکر صلوات.

فرمود: اسلام یک درجه است. ایمان از اسلام بالاتر است. اسلام یعنی انسان در جامعه اسلامی تسلیم شده. در جامعه ای زندگی می کند که اینها قوانینش اسلامی است. این هم پذیرفته. ایمان نه. ایمان یعنی قلبش هم پذیرفته. یقین یعنی چی؟ یقین یعنی علاوه بر اینکه این قلب پذیرفته، انسان به شهود باطنی به یک باور باطنی فوق العاده بالایی رسیده که همه چیز را آن جوری که هست می بیند اصلا. حدیث بخوانم از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «خیر ما علقی الیقین» دیگر ما از این بالاتر نداریم. نعمتی از این بالاتر نداریم. بهترین چیزی که در قلب آدم می افتد و قرار می گیرد یقین آدم است. آن اطمینان بالای قلبی است که در قلب انسان می آید. چرا؟ چون انسان حقیقت را درست می بیند و براساس آن رفتار می کند. تو تا وقتی باور نکنی انسان هستی، زن و مرد نیستی فقط، فرشته نیستی فقط، به انسانیت ایمان نیاورده باشی، تصمیمات غلط می شود. انتخاب شغلت غلط است. انتخاب رشته ات غلط است. انتخاب همسرت غلط است، انتخاب دوست غلط است، انتخاب سبک زندگی ات غلط است. چون تو براساس من قلابی ات تصمیم گیری می کنی. براساس یک من غیرحقیقی داری شادی هایت، غم هایت، امیدهایت، آرزوهایت، عزت هایت، ذلت هایت، همه را براساس من قلابی معنای می کنی. یک من دروغین ولی وقتی فهمیدی کی هستی و این قلبت باور کردی و یقین کردی کی هستی، دیگر همه چیز را درست می گیری. تصمیمات و همه چیزت درست در می آید. این آن چیزی هست که ما برای رسیدنش به آن تلاش کنیم و از خدا هم بخواهیم. امام سجاد علیه السلام این ادب را به ما یاد می دهد که ما هیچ کاره ایم. می گوید از خدا بخواه. قرآن چی فرمود: «قل ما یعبا بکم ربی لولا ان دعاوکم» اگر دعاهای شما نبود، آدم هایی که توسل و دعا در زندگی شان ندارند خدا به خودشان واگذار می کند. می گوید این حتما خودشان را بی نیاز می بینند من هم رهایشان می کنم در مشکلاتشان. ببینید چه بدبختی سراغ آدم می آید وقتی خدا آدم را رها می کند. اما اگر کسی خودش را شناخت عین ربط محض به خدا هست می فهمد که بیشترین نیاز به ربط دعا و توسل و استغاثه و ذکر و این جور چیزهاست. استمداد از غیب است و بنابراین این آدم قوی می شود. این که امام این را در دعا قرار داده بی نهایت مهم است که تو از خدا این مقام را بخواه. بگو خدایا این یقینم را کامل ترین درجه یقین برسان. یعنی من دقیقا واقعا باطن اشیا را آن گونه که هستند ببینم. وقتی من یک چیزی را باطنش را آن گونه که هست، ببینم، خب رفتارم با آن تنظیم و درست می شود. با هر چیزی. رفتارم با آن چیز کاملا دقیق و درست می شود. چون می دانم که چی هست دقیقا، می دانم چی هست. ببینم ما چقدر آقا و خانم داریم که بی خود در زندگی دارند با هم دعوا می کنند، به همدیگر فحش می دهند، همدیگر را تحقیر می کنند، لج و لجبازی دارند با همدیگر. اما واقعیت و حقیقت چی؟ حقیقت همان است که میرزا گفت. میرزا گفت: تو وقتی داری با زنت رفتار می کنی هر کاری با زنت بکنی، مادرت فاطمه زهرا دریافت می کند. پس آن زن من نیست فقط. بچه حضرت زهراست که دائما من را نگاهش می کند. هر کاری با شوهرت بکنی با امیرالمومنین کردی. احترام بگذاری امیرالمؤمنین آن احترام را برمی دارد. محبت بکنی امیرالمؤمنین آن محبت را برمی دارد. چرا؟ چون آن قبل از اینکه شوهر تو باشد، زن تو باشد، اهل دنیا باشد، فرزند حقیقی امیرالمؤمنین است. حالا من یقین کردم که فرزند من فرزند حقیقی اهل بیت است مثل خود من ، و هر کاری با ایشان بکنیم حضرت زهرا شاهد است، دریافت می کند قبل از اینکه همسرم دریافت می کند ببینید در زندگی ها چقدر بی انصافی ها، بی وجدانی ها، قضاوتهای غلط،دعواها و درگیری ها از بین می رود. اما وقتی یقین نداری فکر می کنی خانمت فقط یک زن است یک حیوان. شوهرت یک مرد است یعنی یک حیوان. پس روابط زن و شوهر تابع جنسیت می شود. یعنی تابع حیوانیت می شود. زن و مرداگر همدیگر دوست دارند علاقه و عواطفشان زنانه و مردانه است. یعنی حیوانی. انسانی نیست. خب رفتار غلط درمی آید. چون تو بالا بروی پایین بیایی، بخواهی و نخواهی، زنت و شوهرت، بچه اهل بیت است. تو هر کاری بکنی به او می رسد. خب ببین یقین چقدر فرق می کند. باور چقدر فرق می کند. آن باعث می شود انسان تصمیم های غلط در زندگی اش نگیرد. تصمیات درست بگیرد. «واجعل یقینی افضل الیقین» خدایا یقین من را بالاترین یقین قرار بده. یعنی من اشیا را دقیقا همان جوری که هستند، قیمتشان همان جوری که هستند، قیمت اصلی را بدانم. چون گفتیم خدا همه چیز را ریاضی خلق کرده. قدر و قضا. اندازه گذاشته. چون گفتیم اتم ها الکترون ها نوترون ها، پرتون ها، همه عدد و اندازه دارند. عددو اندازه در ساختار هر موجودی هست، در روابط بین موجودات هم وجود دارد که شما در فیزیک به آن چی می گویید. در فیزیک روابط بین موجودات را چی می گویید؟ می گویید عمل و عکس العمل. در فلسفه چی می گویید؟ می گویید: علت و معلول. در دین دقیق تر است. می گویید: قدر و قضا. مثلا آب می خواهی میگوید برود h2o دو هیدروژن و یک اکسیژن هم ترکیب کن، قضایش آب می شود. قضا یعنی نتیجه. بنابراین من هر چقدر قدرها را بهتر بشناسم، قضاهای بهتری دریافت می کنم یعنی نتایج بهتری. این ریاضی است. الان من می خواهم شاد شوم، می خواهم آرام شوم، می خواهم مهربان باشم، می خواهم رحمان شوم، می خواهم در هر صحنه ای از زندگی ام موفق باشم. می گوید برو قدرهایش را بشناس. قضاهایش در آن هست. ترکیب کن درست در می آید. می گوید این بنده خدا فشارش پایین افتاده. میگوید این چیه؟ فشار پایین افتاده چی می شود در این تعریف من؟ می شود قضا. فشار پایین افتاده. حالا من باید به این قدر بدهم. قدر این چکار کنم؟ می گوید برو آب جوش بیار نبات یا قند ترکیب کن. یک ترکیب می سازی یک قدر ایجاد میکنی می دهی بخورد. قضایش چی می شود؟ فشارش چی می شود؟ تنظیم می شود بالا می آید. درست شد. در همه مراحل زندگی یقین باعث می شود تو قدرها را بشناسی، قضاها را بشناسی، ترکیب ها را زود انجام بدهی. نتیجه ای که می خواهی بدست می آید. اما وقتی تو نمی دانی قضا چیه، قدر چیه، اندازه ها چیه، باطن امور چیه، معنای زندگی چیه، همه اش دچار خرافه هستی. دچار توهم هستی. می گوید چرا کارت به طلاق کشید؟ می نشیند الکی حرف درست می کند راجع به خودش، زنش، این جوری شد که ما طلاق گرفتیم. می گوید چرا خانمت ازت متنفر هست، شوهرت ازت متنفر هست؟ یک بهانه ای الکی می گیرد. اما وقتی کسی یقین دارد عددها و اندازها و قضاها و قدرها را می شناسد، دقیقا به تو میگوید:به این علت تو الان این شدی. مثل اینکه یک پزشک خوب وقتی که تو را می بیند، سریع به تو می گوید همچین چیزی در بدن تو اتفاق افتاده، و تو مثلا افت فشار پیدا کردی. افت قند پیدا کردی. قندت پایین آمده. کم خونی داری، ویتامین د کم است ،ویتامین د به تو می دهد. آزمایش می گیرد، آزمایش چی را به تو نشان می دهد؟ قدرها را نشان می دهد. می گوید چربی این است، عوره این است، قند این است، همه را نشان می دهد. قدرها را که نشان داد دکتر چکار می کند؟ دکتر می آید بادارو و تغذیه قدرها را تغییر می دهد. بدن دوباره حالش خوب می شود. می گوید ببین تو اگر الان عصبانی می شوی، الان تو احساس پوچی داری، مال این هست که ویتامین د کم است. اگر کم باشد آدم این جوری می شود. کم خونی داری، فقر آهن داری، بی حوصله ای و کلافه ای. هی پیش روانپزشک می روی به درد هم نمی خورد. هیچ تاثیری هم ندارد. هی می روی پول مشاوره می دهی پول روانشناسی میدهی اصلا به این ربطی نداشت. تو باید ویتامین د را تقویت می کردی که کلافگی و بی حوصلگی ات نیاید سراغت، پوچی سراغت نیاید. الان خیلی از آدم ها احساس پوچی می کنند، در طول روز احساس کمبود انگیزه می کنند، خسته می شوند، بی حوصله می شوند بعد می گوید من چرا انقدر روانم به هم ریخته. بروم یک روانپزشک بروم مشاوره. مشاوره هم هیچ کاری نمی کند. چون مشکل تو اصلا روحی نیست. مشکل تو چیه؟ مشکل قدرهای بدنی تو بهم ریخته. می گوید نمی دانم چرا انقدر کلافه ام عصبانی ام. بچه ام چرا انقدر عصبانی می شود بچه ام، تند تند، هر چی می گوییم می ریزد به هم ،داد می زند، فریاد می زند. نمی گوید من باید بچه ام را ببرم مثلا خونش را اندازه بگیریم ،ببینم طبعش خراب شده یا نه. دارو چی بدهم به این بچه که آرام شود. هی به بچه می بندیم که بچه ام مشکل روحی دارد، بچه ام مشکل روانی دارد. هی می برد روانپزشک، هی می برد مشاوره، درحالیکه اصلا به مشاوره ربطی ندارد، به روانپزشک ربطی ندارد، این قدرهای بدنی اش به هم ریخته بایدیک قضای جدیدی در بدنش ایجاد شود. آن را ایجاد می کنیم می بینیم بچه سالم شد. بچه خوب شد. اشتهایش خوب شد. اخلاقش خوب شد. حوصله اش سر جایش آمد. چی شد؟ تو اگر متخصص آن را می فهمد و واقعیت را درک می کند، تغییرات را ایجاد می کند. مردم این را نمی دانند رفتارهایشان غلط است. بیست سال با بچه بد رفتار می کند این بچه هم خل است. بچه هم مظلوم و بی گناه دست یک پدر و مادر ناآگاه افتاده، هی بردند بستند به قرص و دارو و چیزهای دیگر بدترش کردند این بچه را. درحالیکه نه بابا. این بیچاره را غذا درست می خورد اگر یک نظام تغذیه اش را درست می کرد یک آزمایش خون می داد ،یک پزشک تغذیه برایش تصمیم می گیرد یک قدر خوب برایش تنظیم میکرد این بچه حالش خوب می شد. این شوهر حالش خوب می شد. انقدر این شوهر کتک نمی زد، جیغ نمی زد، داد نمی زد، بی حوصله نمی شد، کلافه نمی شد، بی انگیزه نمی شد، شش ماه افتاده گوشه خانه ،سرکار نمی رود. اصلا انگیزه کار ندارد. پس علم به اندازه ها یقین به قدرها باعث می شود که ما قضاها را خوب مدیریت کنیم و به آن نتایجی که می خواهیم می رسیم.

«خیر ما القی فی القلب یقین» بالاترین چیزی که در دل آدم ها می گذارند، یقین است. یعنی من همه چیز را آن جور که هست بفهمم و ببینمش. ما این را دارایی نمی دانیم به این مهمی. به این با ارزشی این را دارایی نمی دانیم. این را ثروت نمی دانیم که وقتی امام رضا می رویم به امام رضا بگوییم یا امام رضا یقینم را زیاد کن. یا امام رضا پرده ها را کنار بزن. یا امام رضا فهمم را زیاد کن . الان این دعای مکارم الاخلاق با زبان کی نوشته شده؟ من به خیلی ها دعا یا صحیفه می دهم، می گویم این را بخوانید برای زندگی تان خوب است چون با زبان بخش پنجم نوشته شده. این کسی که آمده پیش من یک برنامه گرفته یک خانم و آقا بوده. می گوید این استاد چی بوده؟ گفته برو این ذکرها را بگو. گفته برو این صحیفه را بخوان. برو بابا حوصله اش را کی دارد. الان مثلا چی می شود چرا؟ چون این دعا برای زبان کدام بخش طراحی شده است؟ برای بخش پنجم. این یک خانم و آقا آمده از من هم درخواست زنانگی و مردانی دارد. یعنی می خواهد من زنانه و مردانه او را به رسمیت بشناسم، و با او رفتارم زنانه یا مردانه باشد. من اصلا چنین کاری نمی کنم. و کاری بلد نیستم. من از دنیایی تو یک جور دیگر دارم نگاه می کنم. تو بچه امام زمانی که هستی. حقیقت این است. این را بفهمی. بچه فاطمه زهرایی که باید باشی. روح خدایی که باید این را بفهمی. آدمی . خانم نیستی آقا نیستی. دکتر و مهندس نیستی. بعد می گوید من نمی دانم چرا این من را درک نمی کند، چرا این برنامه را این جوری به من داده، این برنامه آن برنامه ای که من می خواستم نیست. من می خواستم مثلا این جوری بشوم. بعد هم هیچ اتفاقی نمی افتد. تو اگر بفهمی خودت کی هستی ، قدرهایت دست باشد، این خیلی مهم است.تو باید عاشق خودت باشی به عنوان یک انسان، و یقین کنی که آدمی. آن موقع هست که وقتی پیش امام رضا می روی، به عنوان یک دختر و پسر نمی روی. به عنوان یک خانم و آقا نمی روی. این امام انسان است. دقت کنید. این انسان کامل است و امام انسان است. بابای آدم هاست و تو باید به امام رضا بگویی که آقا من می دانم توبابای من هستی و من به عنوان یک آدم می آیم به حرمت، آن وقت نوع دعاها کاملا عوض می شود. نوع درخواست ها کاملا عوض می شود. ما هی می رویم آنجا به امام رضا می گوییم: امام رضا این زنانگی را از ما نگیر. این مردانگی را ازما نگیر. هی این زنانگی من را بیشتر کن، مردانگی من را بیشتر کن. من به عنوان استاد دانشگاه و آقای دکتر حرم می روم. امام رضا می گوید من چنین کسی را نمی شناسم. من آدم می شناسم. برای همین این دعای مکارم مال آدمی است که فهمیده آدم است. بنابراین وقتی می خواهد با خدا حرف بزند، خواسته هایش مال بخش فوق عقل و انسان است. ببین اولش عاشقانه یک درود الهی می فرستد به خانواده اش. چون شخصیتش را اینها می داند. اصلا انقدر خوشحال است که بچه اهل بیت است که نگو. آنقدر سرمست است که خدا پدر و مادرش و خانواده آسمانی اش را اصل و نصبش را اهل بیت قرار داده، دیدید وقتی اعلام صلوات می کنند بعضی ها صلوات نمی فرستند، بعضی ها بی حال صلوات می فرستند. چون نمی داند از این خاندان است. او فکر می کند این یک رسم مذهبی است، حالا گفتیم گفتیم نگفتیم هم نگفتیم. اما اگر کسی بفهمد خودش بچه اهل بیت است، مال این خانواده است، چه جوری صلوات می فرستد. خیلی فرق می کند. اولین خواسته اش چیست؟ «بلغ بایمانی اکمل الایمان» خدایا ایمانم را کاملترین ایمان کن. چون یک آدم دارد باالله حرف می زند. یعنی همان روح که از الله آمده، دارد با معشوق خودش اصل خودش صحبت می کند. نه این خانمی که در زمین به دنیا آمده. این زن این مرد نیست. همان روحی هست که از خدا آمده. حالا این با اصل و نصب و ریشه خودش تماس گرفته، دارد می گوید من را کمک کن تا سالم برگردم پیش خودت. جای من اینجا نیست. اصلا خانه من اینجا نیست. من متولد اینجا نیستم. من اینجا می میرم، من اینجا می پوسم. اینجا برای من یک زندان است. برگردم پیش خودت. همه ماجرا معاد است؛ بازگشت انسان. زودتر نجات پیدا میکنم. اگر این جا هستم با تو باشم که خوش بگذرد. تو کنارم بمان ،تو پیشم باش ، شما پیشم باشید. من طاقت دوری شما را ندارم. چون می فهمد آدم چیه. لذا بهترین چیزی که در قلب یک آدم قرار می گیرد ،همین است که امام می خواهد، یقین، باور کنی که تو آدمی. تمام افسردگی ها، غصه ها، خودکشی ها، دعواها، طلاق ها، جنگ ها، خونریزی ها همه سر دنیاست. هم سر نگاه غلطی است که آدم ها به هم دارند و به خودشان. اگر این نباشد ، جهان همه پر از صلح، صفا، شادی، دوستی، عشق، آرامش و عدالت است. اگر آدم بفهمد برای چی آمده.