جلسه 002 - انسان‌شناسی در آیینه‌ی صحیفه
شماره جلسه
2
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 002 - انسان‌شناسی در آیینه‌ی صحیفه

انسان شناسی در آئینه صحیفه سجادی؛ جلسه دوم

سلام علیکم و رحمة الله

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صل علی محمد و آله الطاهرین و لعنت الله علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.

سلام و صلوات و درود و رحمت و خیرات و مغفرت و برکات الهی بر همه شما عزیزان.

هدیه محضر مقدس آقا امام زمان علیه السلام و حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها صلوات بلند ختم بفرمایید.

انسان‌شناسی یا خودشناسی در آینه صحیفه سجادیه

خب موضوع بحثمان انسان‌شناسی یا خودشناسی است در آینه صحیفه سجادیه. جلسه گذشته این نکته را عرض کردیم که حقیقت انسان عین ربط و عین فقر و عین وابستگی و نیاز به هستی مطلق است. این فقط در مورد انسان نیست، در مورد همه چیز هست. یعنی شما به هر چیزی که نگاه بکنید، هستی‌اش مال خودش نیست، وجودش را خودش به خودش نداده. هیچ موجودی خودش، خودش را نیافریده. محال است یک موجود بتواند خودش، خودش را بیافریند.

علم، حیات، قدرت و شعور حاکم بر هستی

وقتی به ساختار هر موجودی نگاه می‌کنیم، می بینیم که وجودی از علم، حیات، قدرت، احاطه کرده هر موجودی را. این ساختار هر موجودی است. تمام ذرات عالم که نگاه می کنید، چه در نظام‌های کیهانی و چه در نظام‌های میکروسکوپی و ریز، آنجا علم، حیات، قدرت و یک شعور حاکم بر اشیاء وجود دارد. یک قدرتی که دارد آن‌ها را اداره می‌کند و مدیریت می‌کند. وقتی که به کره زمین نگاه می‌کنید یا به کهکشان راه شیری نگاه می‌کنید، محتوای این کهکشان یا محتوای کیهان ماده است. همان‌طور که وقتی به یک اتم، الکترون، نوترون و پروتون نگاه می‌کنید، ماده است. ماده در تعریف قوانین فیزیک، همه هم بلدید، قدیمی‌ها به آن می‌گفتند اینرسی یا الان جدیداً به آن می‌گویند قانون لختی. می گویند طرف موهایش لخته، یا مثلا عبایش لخته، خودش را چه کار می‌کند؟ می اندازد. ماده این‌گونه است که همه خودشان را می‌اندازند و تغییر هم نمی‌کنند، جابه‌جا نمی‌شوند مگر اینکه از بیرون به آن چه وارد شود؟ نیرو وارد شود. ماده حرکت مستقیم‌الخط خودش یا سکون خودش را همیشه حفظ می‌کند، مگر اینکه از بیرون به آن چی وارد شود؟ نیرو وارد شود.

نظم بی‌نظیر در حرکت اجرام آسمانی

الان کره زمین ماده است، مثل یک اتم مثل دانه ارزن. این حرکتش که از خودش نیست، چون خودش که نمی‌تواند خودش حرکت کند. یک موجودی به این عظمت که البته نسبت به اجرام دیگر یک ارزن است. ما الان موجوداتی داریم چند صد میلیون برابر خورشید حجم دارند، دقت کنید. خورشیدی که صدها برابر زمین است، آن چند صد میلیون برابر خورشید است. آن هم یک ماده است، فرق نمی‌کند، آن هم یک حجم ماده است. خودش که نمی‌تواند خودش را حرکت بدهد. این بی‌نهایت ستاره و اجرام آسمانی و کهکشان‌ها، حرکتشان از کجاست؟ این بر همه این‌ها حرکت، نظم، مدار هست. قرآن فرمود: «کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ» هر کدامشان در یک مدار مشخصی که میلیونیوم ثانیه‌اش هم قابل محاسبه است، در حرکت هستند، خطا هم ندارد. این دانشمندی که با علم و ریاضیات سروکار دارد، می‌گوید مثلاً ۱۵۰ سال بعد، ۶۰ سال بعد، ۳۰ سال بعد، این جرم آسمانی قرار است بیاید از اینجا در این ثانیه رد شود. در فلان سال، چند سال بعد، در فلان ساعت، فلان روز، فلان دقیقه، فلان ثانیه کسوف می‌شود خسوف می شود و دقیقاً همان اتفاق می‌افتد. یعنی یک نظم بی‌نظیر، یک نظم محیرالعقول که نمی شود حسابش کرد و حاکم بر این‌هاست. قدرت، حیات، علم، چینش، همه چیز هست در این‌ها، ولی مال خودشان نیست. نه صفاتشان، نه قدرتشان، نه حیاتشان، نه وجودشان. این از کجا آمده؟ عین ربط به کسی هستند که به وجودی هستند که مثل این‌ها دیگر نیست. یعنی عین ربط به وجودی هستند که او دیگر آویزان و وابسته و فقیر نیست. او هست که هستی‌بخش است. او هست که آفریننده است. او هست که مدیر و مدبر است، رب است برای کل عالم، رب العالمین.

انسان، عین ربط و مختار

انسان در مورد خودش، چه در مورد همه مخلوقات، به این شهود می‌رسد اگر دقت بکند، به همین شهود می‌رسد. همه فقیرند. به هر چه که نگاه می‌کنی، ممکن و فقیر است. به وجود نرسیده، واجبی ما نداریم در این مخلوقات. بنابراین وقتی که یک موجودی هیچ چیزش مال خودش نیست، پس از جایی این را آورده. خودش که خودش را نیافریده، خودش که خودش را نداده. پس هستی‌اش را کی به او داده؟ وجودش را کی به او داده؟ این سوال است. از کجا آمده؟ بالاخره کی به این هستی داده؟ کی به این نظم داده؟ کی به این ساختار داده؟ کی به این شعور داده؟ این در همه مخلوقات است، ما هم همین‌طور هستیم. انسان موجود عاقلی است، موجود فهیمی است، در مورد خودش و همه مخلوقات می‌فهمد. پس ما عین ربطیم، و از آنجایی که مختار هستیم، یعنی یک موجود مختار هستیم. خداوند تبارک و تعالی سرنوشت ما را به دست خود ما سپرده، یعنی می‌گوید خودتان باید به سعادت برسید. ما هدایت می‌کنیم شما را: «إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِرًا وَإِمَّا کَفُورًا» ما هدایت می‌کنیم، شما می‌خواهید شاکر باشید، می‌خواهید کفر بورزید. سعادت شما، ابدیت شما، نوع آینده شما دست خودتان هستش، این تصمیم‌های شما هستش که می‌توانید تعیین کنید آینده خودتان را.

نیاز به دعا و درخواست از فیاض مطلق

لذا هستی انسان عین فقر است. خب حالا وقتی که موجودی خودش مختار است و عین فقر است و می‌فهمد وابسته است، عین ربط است عین فقر است. دائماً هر لحظه وجودش دارد به او اعطا می‌شود. دائماً هر لحظه حیاتش لحظه به لحظه دارد به او اعطا می‌شود. این‌جوری نیست که مثل ماشین کوکی کوکش کرده باشی، یک چیزی توی خودش ذخیره داشته باشد. در حیاتش عین ربط است، در اراده‌اش هم عین ربط است، در قدرتش هم عین ربط است. یک لحظه خداوند بخواهد قطع می‌شود همه چیز، یک آن همه چیز قطع می شود. خب موجودی که این‌جوری هست، این‌جاست که به چی احتیاج پیدا می‌کند؟ به آن قدرتمند، نیروی حاکم بر کل عالم، آزادانه و از روی اختیار ارتباط برقرار کند. یعنی به دعا برسد، به درخواست برسد. می‌فهمد که من کی ام و او کیست. من کیستم؟ او کیست؟ و شهود می‌کند نحوه رابطه خودش را با خداوند. می‌فهمد که عین ربط و فقر و وابستگی هستش. بنابراین اینجا هستش که باید چون موجود مختار هست، خودش برود به سمت انتخاب و خودش درخواست بکند، دعا بکند تا بتواند نیرو بگیرد از کسی که فیاض مطلق است. یکی از اسم‌های خدا چیه؟ دائم. «یا دائم الفضل علی البریه» او دائم است، دائم الفیض است. دائماً دارد به ما عطا می‌کند. بنابراین کسی که فیضش ریزش دارد، هم رحمان و هم رحیم است. ما باید خودمان برویم درخواست بکنیم، ما باید خودمان دعا بکنیم، درخواست بکنیم که آن به چیزهایی که می‌خواهیم به آن برسیم، برسیم و موانعی را که از آن می‌ترسیم را از او کمک بخواهیم که او ما را از آن‌ها نگه دارد.

معنای الله اکبر و اعلم الناس بالله

پس اینجا یک من هستم، یک اوست. در واقع اوست و من در سایه او، در عین ربط به او. اوست فقط. یک کسی آمد خدمت امام صادق علیه السلام عرض کرد: «الله اکبر». حضرت سؤال کرد: یعنی چه؟ یعنی خدا از هر چیزی بزرگ‌تر است. حضرت فرمود: مگر چیزی غیر از خدا هم هست که خدا از آن بزرگ‌تر باشد؟ چیزی غیر از خدا نیست، یک وجود مطلق، یک ذات ما بیشتر نداریم، یک ذات هستی داریم. بقیه‌اش چی هستند؟ بقیه جلوه‌ها و ظهورات این ذات هستند. خب پس چه بگویم در تفسیر «الله اکبر»، در معنای «الله اکبر»؟ حضرت فرمود: بگو «الله اکبر من أن یوصف» خدا بزرگ‌تر از آن هستش که وصف بشود. نه اینکه خدا از چیزی بزرگ‌تر است و چیزی نیستش. هر چی هست، یک موجود ما بیشتر نداریم، یک هستی بیشتر نداریم و جلوه‌ها و ظهورات و بنابراین ما باید خودمان درخواست کنیم و دعا بکنیم، بخواهیم. لذا امیرالمومنین فرمود: «أعلم الناس بالله» دقت کنید روایت: «أعلم الناس أکثرهم له مسألة» اگر می خواهی بدانی چه کسی به خدا بیشتر معرفت دارد، علم دارد؟ ببینید کی بیشتر دعا می‌کند، کی بیشتر دعا می‌کند. چون هر کس ادراک درستی از الله پیدا کرد، می‌فهمد. حالا من از الله چه جوری می‌توانم بفهمم؟ با معرفت نفس. مگر معرفت نفس پیدا کردم، می‌فهمم که خودم عین ربط هستم و آویزان یک وجود هستم، بقیه هم همین‌طور هستند.

شهود وابستگی و فقر ذاتی انسان

اولین چیزی که ما می‌فهمیم این است، دقت نداریم. کی ما می‌فهمیم؟ الان مثلاً ما می‌گوییم که این میکروفون جایش در ارتفاعی بالاتر از شماها نیستش، ولی الان چرا بالاتر از شماها قرار دارد؟ می گوییم ما یک سن داریم، یک میز داریم، این آن بالا قرار گرفته. طبقه دوم، سوم، دهم، صدم، آن بالا نگه داشته. مردم طبقه صدم دارند زندگی می کنند، ولی چی آنها را در آن بالا نگه داشته؟ یعنی طبقه صدم؟ می گوید خب یک ساختمان هست آنجا آن‌ها را با تکیه بر آن آنجا ماندند و هستند. می‌فهمیم که وابسته بودن، آویزان بودن یعنی چه. همین که نگاه می‌کنی، خب طبیعی است دیگر، چون ساختمان ساخته شده، آنها می توانند در طبقه صدم زندگی کنند، اما شما یک آدمی می‌توانید بروید طبقه صدم با این ارتفاع تصور کنید بدون ساختمان؟ نه. یعنی سقوط. اگر کسی تصور کند ساقط می‌شود، می‌افتد. اگر کسی فهمید ما الان خودمان باید شهود بکنیم، وقتی شهود می‌کنیم، می‌بینیم که ما هیچ‌چیزمان مستقل نیست، دست خودمان نیست. این عین فهم است. « لا أملک لنفسی نفعا و لاضرا و لاموتا و لانشورا» این از شدت شهود یک انسان برمی‌آید که یک کسی می‌تواند در مورد خودش قضاوت کند: «عبد مسکین مستکین لا یملک لنفسه نفعاً ولا ضراً ولا موتاً ولا حیاةً ولا نشوراً». اگر کسی این را نمی‌فهمد که عبد مسکین مستکین لا یملک لنفسه هست، دچار شرک است، دچار توهم شده. یعنی برخلاف حقیقت فکر می‌کند وجود مستقل دارد. وجود مستقل از کجا آمده؟ تو خودت به خودت حیات دادی یا نه؟ الان کی به تو حیات می‌دهد؟ تو حیات داری از کجا دریافت می‌کنی؟ از کی می‌گیری؟ صفات داری از کی می‌گیری؟ گل را که نگاه می‌کنی، خودش خودش را این‌جوری آفریده؟ نه. کسی او را این‌جوری آفریده دیگر. یک کسی دارد به او کمال می‌دهد، حیات می‌دهد، وجود می‌دهد. بفهم که تو حقیقتت یعنی چه؟ یعنی «عبد مسکین مستکین لا یملک لنفسه نفعاً ولا ضراً ولا موتاً ولا حیاةً ولا نشوراً».

فقر ذاتی و اظهار آن

اگر کسی این را فهمید که همیشه همین است، همیشه همین است، در اوج غنا، به قول دعای عرفه، در اوج غنا فقیرم. می‌گوید اگر پادشاهم باشم، پادشاه همه کره زمین هم باشم، در غنی هم فقیرم. در آن موقعی که استادم، مجتهدم، دکترم، مهندسم، پادشاهم، آنجا هم همینم، هیچ فرقی نمی‌کند. چه اینها را داشته باشم چه نداشته باشم، عبد مسکین مستکین هستم که «عبد مسکین مستکین لا یملک لنفسه نفعاً ولا ضراً ولا موتاً ولا حیاةً ولا نشوراً». اگر کسی فهمید ذات خودش این است، این ذات دنبال چه می‌گردد؟ ذاتی که مسکین است، مستکین است، فقیر است، دنبال چی می‌گردد؟ دنبال تکیه گاه می گردد. شما وقتی دستت توی جیبت است وقتی شغل داری، دستت توی جیبت است، آبرو داری، رفیق پولدار داریم، نمی‌دانم پدر و مادر پشتیبان داری، پدر زن و مادر زن پشتیبان داری، پدر شوهر و مادر شوهر پشتیبان داری، فامیل داری، هیچ وقت یک کسی، مگر روانی باشد، مگر یک آدم روانی باشد که بلند شود برود بیرون بگوید: من گدایم، فقیرم، نیازمندم، به من کمک بکنید. اگر همه اسباب ازش بگیرند، خیلی طبیعی، هیچ کدام از اینها اسباب را نداشته باشد، آبرویش هم توی خطر باشد، می بینی خیلی راحت فقر را ظهور می‌دهد. می رود به یک کسی می گوید: مثلا الان هیچی ندارم. من کرایه خانه‌ام لنگ است، بچه‌ام مریض است، زنم مریض است بیمارستان، خودم این‌جوری‌ام، یک کسی به من کمک کند. اظهار می‌کند این را. این فقر را اظهار می‌کند. چون سبب دیگر ندارد. مسبب الاسباب کیه؟ خدا.

توحید و دوری از توهم استقلال

انسانی که به توحید می‌رسد، معرفت نفس می‌رسد، همیشه همین را می‌فهمد. بنابراین او همیشه این فقر را دارد، جزء ذات خودش در تعریف خودش و همیشه هم ابرازش می‌کند. به محض اینکه شما تکبر گرفتتان، یعنی گفتید خب خودم پادشاهم، خودم پول دارم، خودم رئیس جمهورم، خودم درس می‌خوانم، خودم ذهن دارم، خودم عقل دارم، خودم یک عالم عاشق دارم، یک عالم پیروان دارم، یک عالم پشتیبان دارم نمی‌دانم ، دعا می‌خواهم چه کار؟ از همین‌جا توهمات شروع می‌شود. چون آن اسباب، آن اسباب هم باز ظهوراتی کی هستند؟ آنها هم ظهورت خداست، مستقل از الله هیچ چیز نیست.یعنی اگر چیزی به اسم پدر و مادر، پول، آبرو، هوش، امکانات هست، آن هم این است. آن هم این دارد در اختیار ما قرار می‌دهد. برای ما دائماً داریم از الله دریافت می‌کنیم. دائماً داریم دریافت می‌کنیم از الله. لذا وقتی می‌فهمد آدم این را، می بیند انبیا همیشه چون شهود این‌جوری داشتند، ائمه شهود این‌گونه داشتند، دعا دارند ولی نه مثل ما متکبرانه. آن‌ها فقیرانه دعا می‌کردند. کلماتشان را وقتی می‌خوانی، می‌بینی که اوج ذلت، اوج فقر، اوج مسکنت را دارند اعلام می‌کنند و این را با افتخار هم اعلام می‌کنند، برخلاف ماها که عارمان می‌آید این کار را بکنیم. می بینی رفته حرم، یا امام رضا مثلا این را می خواهم، ولی امیدش صد جای دیگر است. اگر امام رضا هم نده، طلبکارانه می‌گوید می‌روم دنبال اسباب و علل دیگر. یعنی نمی‌فهمد که دارد، نمی‌فهمد که نمی‌فهمد، نمی‌فهمد که چیزی وجود ندارد غیر از این اسباب و علل، غیر از الله. شما از کجا می‌خواهید بروید در بیاورید؟ آنی که می‌فهمد کیست؟ آن تمام ذلتش، خواری‌اش، فقرش را اظهار می‌کند. در این اظهار است که و در این اتصال است که قدرت کسب می‌کند. «إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ» من فقط از تو کمک می‌گیرم، ذلیل کسی نیستم، خوار کسی نیستم، آویزان و وابسته کسی نیستم. از تو کمک می‌خواهم و اینجا آن شکل حقیقی رابطه به دست می‌آید. آن رابطه حقیقی، رابطه حق، رابطه شایسته بین انسان و الله شکل می‌گیرد. «عبد مسکین مستکین مستجیر لا یملک لنفسه نفعاً ولا ضراً ولا موتاً ولا حیاةً ولا نشوراً».

معصومین و شهود فقر ذاتی

حالا اگر کسی این‌جوری است، این دائماً این حالت را دارد با خودش و این درست است. معصومین این را خوب می‌فهمند. معصوم در خواب، بیداری، در تمام حرکاتش، در همه قبض و بسط‌ها و در همه حالت‌ها این فقر را می فهمد. این وابستگی را می‌بیند. بنابراین تکیه می‌دهد. این‌جوری نیست به خدا بگوید دستم را ول کن، خودم خود هم می‌توانم. شرک است دیگر، دروغ است. مثل اینکه وجود ذهنی شما یک بار به شما بگوید که ولم کن، من خودم می‌توانم بایسم. شما الان یک چیزی را تصور کردی، تمرین کردیم آن هفته با هم، حرم حضرت معصومه. بعد یک دفعه این حرم به صدا بیاید بهت بگوید که من هستم، تو می‌خواهی من را ول کنی، به من فکر نکنی، فکر نکن من هستم. هیچی. معصوم چون این را کامل درک می‌کند، می‌بینید که برای کوچک‌ترین چیزهایش دعا می‌کند. گفتم فاطمه زهرا به خدا می‌گوید: خدایا می‌خواهم بخوابم، کمکم کن بخوابم امشب، نه اینکه کسی بگوید: خودم خوابم می‌آید، می‌خوابم.

داستان علامه طباطبایی و نور خورشید

خدا رحمت کند علامه را، استاد ما رحمت الله علیه می‌فرمود که ما وقتی کلاس علامه می‌رفتیم، کلاس علامه چرخشی بوده. ایشان فرمودند که یک شب کلاس افتاد منزل آقای انصاری شیرازی رحمت الله علیه، خدا رحمت کند ایشان هم مرد بزرگی بود. منزل‌ قم بود، آن سال‌ها، ده‌ها سال قبل از انقلاب، قم آن سال‌ها که مثل یک روستا بوده. برق هم نبوده، امکانات هم نمی‌دادند معمولاً به قم هم نمی‌دادند و عمدا هم نمی دادند که این قم رشد نکند، شرایطش همیشه سخت باشد. گفتش که یکی به علامه گفته بود که آقا من خودم می‌آیم دنبالتان، چراغ می‌گیرم برایتان که بتوانیم تا منزل آقای انصاری برویم، تاریک بوده دیگر. جواب چه می‌گوید؟ او چقدر معرفت داشته؟ بگذاریم خودمان ببینیم ما چقدر فاصله داریم از این بزرگان. علامه گفته بود: مگر من در روز با نور خورشید این‌ور آن‌ور می‌روم که شب نیاز داشته باشم اگر چراغ نیست نبینم؟ ببین این اسباب و علل عادی را رد کرده است. بله، به طور منطقی آدم از روز استفاده می‌کند، از خورشید استفاده می‌کند. اما از خورشید هم استفاده می کند می فهمد که هیچ کاره است. خورشید هم هیچ کاره است. یعنی آنی که دارد منور است، به این نور دارد می‌دهد کیه؟ خداوند است که به این نور داردمی دهد. این چیزی از خودش ندارد. حالا روز خورشید هست، من می‌بینم. شب است، نمی‌بینم. اگر قرار شد یک کسی بفهمد که این هیچ چیزش از خودش نیست، آن موقع هستش که تدرو تاریکی هم توقع دارد که نور باشد. چون نور کس دیگری است، کس دیگری است منور. «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» نور فیزیکی هم الله است، فقط نور معنوی نیست. نور فیزیکی هم خود الله است. غیر از هستی چه کسی نور می‌تواند بدهد به ما؟ لذا علامه می گوید من شب و روز هم یکی است، فرق نمی‌کند برای من. من از چیزی نمی‌ترسم چون چیزی وجود ندارد بترسم. خوب دقت کنید. ما صد جور تخیل و توهم درست می‌کنیم تا از آن بترسیم. او این‌جوری نیست. او می گوید اصلا هیچ چیز وجود ندارد من بترسم. اگر قرار است از یک چیزی بترسم، مگر اذن خدا باشد. اگر من توسل به خدا دارم، توکل به خدا دارم. پس از چه بترسم؟ وقتی من خدا را دارم، از چی بترسم؟ وقتی خدا را دارم، از کی کمک بخواهم. وقتی خدارا دارم چرا ناامید بشوم؟ و همه اسباب و علل اوست. او هم خودش دارد بهت می‌گوید تو خودت هم همین‌جوری هستی: «وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَکِنَّ اللَّهَ رَمَى». تو خیال می‌کنی داری این را برمی‌داری می‌خوری. این را بخورم سیراب شوم. آن سیرابی و انرژی و قدرت را این دارد، خدا می‌دهد. نخواهد، خب نمی‌دهد. چون این می خورد مرض استسقاء دارد. طرف هر چی آب می‌خورد، سیراب هم نمی‌شود.

تربیت الهی و توکل

خداوند پیغمبرش را همین‌جوری تربیت می‌کرد. گفت دندانم درد می‌کند به خداوند. اول گفت دندانم درد می‌کند، خدایا دندانم را خوب کن. ببین خدا چه جوری تربیت می‌کند بنده‌اش را؟ فرمود: من اسباب، نظام اسباب و علل آفریدم. برو به پزشک مراجعه کن، تجویز می کند دارویت را بخور، خوب می‌شوی. آن شفا را هم من در آن قرار دادم. من اذن می‌دهم که آن دارو روی تو اثر بگذارد. پس نگویید دارو اثر گذاشت، این خدا دارد شفا می‌دهد. دارو چیست؟ من نه، خدایا خودت بده. خدا می‌گوید نه، تو با توکلت داری حکمت من را برهم می زنی. من این جوری نمی خواهم تو به من توکل کنی: خودت خوب کن. برو دارویت را بخور. برو آن گیاه فلانی داروی درد توست. رفت خورد وخوب شد. دفعه بعد دندان درد گرفت، رفت مستقیم دارو برداشت، خودش خوب نمی‌شود. گفت خدایا پس چرا خوب نشدم؟ خدا تربیت می‌کند بنده‌اش را، می‌گوید آن موقع چه جوری رفتی این را خوردی؟ فکرت چه بود وقتی داشتی این را می‌خوردی؟ این بود که آن را من آفریدم، در چه قرار دادم؟ درش شفا قرار دادم. با من رفتی خوردی‌اش. «بسم الله و بالله» «بسم الله الرحمن الرحیم». ولی الان فکر کردی مستقلاً آن شفا می‌دهد. آن هیچ چیز توش نیست، من بگویم شفا می‌دهد. آتش آتش است وقتی من بگویم می‌سوزاند، اما من نگویم نه، برای ابراهیم هم خنک است. عصا برای تو چوب است، چوب عصاست. برای من همه چیز است. هر چی من بگویم. این‌جاست که موحد ضمن اینکه به اسباب و علل خدا، چون خدا خودش گذاشته، احترام می‌گذارد، اما مسبب در هر چیز کی می داند؟ الله می‌داند. بنابراین وقتی می‌خواهد یک قطره آب بخورد، می‌داند اگر خدا نخواهد این آب تشنگی را برطرف نمی‌کند. خدا اراده کرده، قرار بسته که این آب تشنگی را برطرف کند. هر وقت بخواهد نمی کند. قرار گذاشته خدا این‌جوری که این دارو شفا بدهد، این سیر بکند. ولی یک موقعی خدا می‌گوید سیرش نکن. امیرالمومنین معاویه را نفرین کرد. هر چه غذا می‌خورد، سیر نمی شد. غذا نمی توانست سیر بکند. گفت: آن‌قدر زجر گرسنگی کشید به نفرین امیرالمؤمنین. گفت برایم کباب درست کنید. بعد کباب که می‌خواستند درست بکنند، این هنوز آماده نشده بود، دستش را می‌آورد روی آتش این را می‌کشید، می‌خورد، دهانش می‌سوخت، باید یک چیزی می خورد تا این سیر بشود و سیر هم نمی شد یا استسقا ما داریم. استسقا هی آب می‌خوری، می بینی که خبری نیست. یعنی خدا می گوید من بگویم این چرا؟ اگر من بگویم، برای همین یک کسی که هر کاری می‌خواهد بکند می گوید: «بسم الله الرحمن الرحیم» ان‌شاءالله. اگر خدا بخواهد. قرآن فرمود: نگویید من فردا این کار را می‌کنم مگر اینکه بگویید چی؟ ان‌شاءالله. اگر خدا خواست. به زنش گفت می‌خواهم بروم فردا خر را بپوشم بفروشم. زنش گفت بگو ان‌شاءالله. ان‌شاءالله ندارد، خب منم و خر. فردا می‌روم بازار می‌فروشم دیگر. خلاصه گفت چه انشالله ی! خیلی ها از این حرف‌ها می زنند، خرافات هست این حرف ها چیه ان‌شاءالله؟ انشالله. اگر خدا بخواهد. اگر خدا بخواهد. فردا می‌رود خرش را دزدیدند. خرش را دزدیدند خلاصه دست از پا درازتر برگشت. گفت پس چه شد؟ گفت خر را بردند ان‌شاءالله. آن موقع توحیدش گل می‌کند. مثل کی؟ مثل فرعون. فرعون هر چه موسی برایش معجزه آورد، «تِسْعَ آیَاتٍ» نه تا معجزه، نرفت زیر بار، لج کرد. خدا رحمت کند استاد ما آیت‌الله مجتهدی می فرمودند: انسان وقتی روی دنده لج می‌افتد خدا هم بیاید بهش بگوید قبول نمی‌کند. خدا هم بگوید. نه تا آیه موسی به این نشان داد. اصلا زیر بار نرفت. آخرین این بود که بالاخره این دریا باز شد، این‌ها رد شدند. خب تو که داری با چشم می‌بینی که این معجزه است. داری می بینی باز ایمان نمی آورد. رفته دنبال موسی بگیرد بکشد موسی را. وقتی دید آب خودش را دارد غرق می‌کند، می‌گوید: «آمَنْتُ برب موسی و هارون» حالا ایمان آورد ولی دیگر فایده ای ندارد. اختیاری وجود ندارد. ایمان کی ارزش دارد؟ موقعی که تو اختیار داشته باشی. «یَوْمَ لَا یَنفَعُ نَفْسًا إِیمَانُهَا لَمْ تَکُنْ آمَنَتْ مِن قَبْلُ أَوْ کَسَبَتْ فِی إِیمَانِهَا خَیْرًا» حالا فایده ندارد وقتی که امام زمان بیاید، ببین آها من حالا این را فهمیدم، امام زمان الان بهش ایمان آوردم، الان می خواهم کمک امام زمان کنم. ۱۲۰۰ سال است دارد «هل من ناصر ینصرنی» می‌گوید، وقت الان است. موقعی که ظهور کند دیگر چه کمکی می خواهی بکنی! چه حرفی هست! در چه زمینه‌ای هست؟

معرفت نفس و تنظیم روابط

پس اگر انسان این را فهمید، آن موقع نحوه ارتباطش با خودش و بقیه: اشیاء، گیاهان، حیوانات، انسان‌ها، با خودش و با خداوند تنظیم می‌شود. این معرفت نفس، این فهم از نفس باعث می‌شود انسان رابطه‌اش با همه چیز درست در بیاید. ما زودرنجی، حسادت، خودخواهی، خودبرتربینی، تکبر، دعوا، درگیری، غم، همه این‌ها توهم است. همه‌اش توهم است. یعنی اینکه پیغمبرت می گوید تو اگر غصه بخوری، می‌روی جهنم. «من بَکَا الدُّنْیَا دَخَلَ النَّارَ» برای اینکه به یک حقیقت استوار است. می‌گوید تو یک چیزی در حقیقت داری که نمی‌گذارد غصه بخوری. آن را پیدا کن. در سایه معرفت نفس اگر آن را پیدا کردی، غصه معنا ندارد. آن را بفهم. اگر معرفت نفس پیدا کردی، رابطه‌ات با همه اشیاء، در تمام ارتباطات درست است. همه چیز را درست می‌فهمی. اگر کسی مرد یا چیزی را گم کردی، یک چیزی آسیب دید یا دزد زد یا مریض شدی، همه چیز سر جایش است. چون معرفت داری از خودت برای هیچ موردی تو نداری، اصلاً دلیلی برای غصه خوردن نداری. دلیل برای شاد بودن زیاد داری، برای آرامش زیاد داری، ولی غصه‌ها، افسردگی‌ها، پژمردگی‌ها، ناراحتی‌ها، نگرانی‌ها، حسادت‌ها، زودرنجی‌ها، عصبانیت‌ها دلیل ندارد. به قول قرآن «لَا بُرْهَانَ لَهُ» هیچ دلیلی ندارد. ولی ما چون معرفت نداریم، برای همه اینها دلیل داریم. خب چقدر رابطه ما با خودمان خراب می‌شود. یعنی در رابطه با خودم شکست می خوردم، در رابطه با همسرم شکست می خورم، در رابطه با پدر و مادرم شکست می‌خورم، در رابطه با زیر دستهایم شکست می‌خورم، در رابطه با مدیرانم شکست می خورم، در رابطه با اجتماع شکست می‌خورم، در رابطه با امام شکست می‌خورم، در رابطه با خدا شکست می‌خورم. همه‌اش مال این هستش که من دچار توهمم، نمی‌دانم کی ام. اگر تو به این معرفت رسیدی، تمام روابط درست می‌شود. علم هم نیست که بهت بگویند، بگویی خب حالا گرفتم، رفتم سر کلاس استاد شجاعی توضیح داد، یاد گرفتم. نه. معرفت است. یعنی چی باید این را بپذیری. آنی که استاد شجاعی به شما می‌گوید، شما می‌فهمی، شما با چی می‌فهمید؟ با عقلتان، با ذهنتان. آن فقط ابزار است. جلسه گذشته گفتیم: «العلم أول الدلیل» شروع کار است و «المعرفة آخر النهایة». اگر تبدیل به معرفت نشود، قدرت نمی‌تواند برایت ایجاد کند. اگر آن چیزی را که فهمیدی تبدیل به تو شد، یعنی تو این را هم با قلبت هم باورش کردی، حالا دیگر آرامی. جگرگوشه‌اش، بچه شهید شده، شوخی است؟ بعد می گوید: خدایا شکرت، الحمدلله. امانت بود، هدیه‌ای بود که به ما دادی، ممنونیم که به ما هدیه برای مدت دادی. حالا گرفتی‌اش. آن جایش بهتر از اینی است که پیش من باشد. الان پیش تو جایش خیلی بهتر است. راحتم. دومین شهید می‌شود، همینطور، سومی شهید می‌شود همین طور. به بچه پنجمش خانم می‌گوید که بابا جلوی چشم من آن‌قدر هی نیا رژه برو، برو تو هم شهید شوی که من جلوی حضرت زینب شرمنده نباشم. این چیه؟ این مادر قدرت را از کجا آورده؟ این مادر قدرت را از کجا آورده؟

دیروز سخنرانی یک بچه ۵-۶ ساله فلسطینی را داشتم می‌شنیدم. می گفت شماها الله را نمی‌فهمید چیست، معرفت به الله ندارید. ما هرگز جلوی شما کوتاه نمی‌آییم. پدر من را کشتید، بچه بابایش را شهید کرده بودند، سخنرانی داشت می‌کرد. شما نمی‌دانید الله چیه. با قدرت ایستاده بود داشت سخنرانی می‌کرد. قربان معرفت این بچه. ما یک عالم بزرگسال داریم برای چه غصه می‌خورند؟ برای چه جهنم دارند؟ برای تلفن همراه برای خانه‌مان، نمی‌دانم مدلش این‌جوری است برای اینکه نمی‌دانم کفش‌هایم این‌جوری است، مدل ماشینم از باجناقم کمتر است، پرده‌مان، مبلمان، کاسه توالتمان، نمی‌دانم دستشویی و هر چیزی غصه دارد. برای قاشق چنگال، برای کریستال، برای عینک، برای اتومبیل. نماینده مجلس می‌گویند آقا مجلس الان آن موقع‌ها که بنز می‌دادند، الان خیلی ها نمی دانند یعنی چه؟ الان ماشین‌های دیگر می‌دهند. مجلس نمایندگی تمام شده، بنز را دیگر باید تحویل بدهی، می گفت: آبروم می‌رود. برده بنز را قایم کرده بود و نمی داد. می گفت من آبرویم می رود من اگر سوار بنز نشوم. وابستگی به اشیاء، عزت در کمالات جمادی، گیاهی، حیوانی یا علمی را دیدن شرک است. خب همین ها منشا قدرت ها، حسادت‌ها، طلاق‌ها، دعواها، درگیری‌ها، این‌ها همه اینها هستند. همه اش این شرکها هستند که ما را غصه دار می کند.لذا پیامبر فرمود: وقتی غصه می‌خوری، می‌روی جهنم. تو هر وقت برای هر یک بار حسادت، جهنم داری. برای هر باری که زندگی‌ات را با یک کسی مقایسه می‌کنی یا رقابت داری با یک کسی در زندگی، فرق نمی‌کند کی، رقابت ایجاد می‌کنی که من از او بهتر شوم داری جهنم درست می کنی. قرآن خیلی صریح می گوید، خدا شوخی ندارد: «تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لَایُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لَا فَسَادًا» ما آخرت را گذاشتیم برای کسی که نمی‌خواهد روی دست بقیه بلند شود. طلبه است درسش را می خواند هر جا شد هر چی خدا خواست نه اینکه من باید مجتهد بشوم، من باید مرجع بشوم، من باید رفیقهایم الان درس بالاتری دارند من باید خودم را برسانم به آن‌ها. آی فلانی الان آنجا . این خب این آخوندش هم دارد می‌رود جهنم. چون رقابت، مقایسه و مسابقه دارد با بقیه طلبه‌ها. غیر از آن هم می رود جهنم چون مسابقه و مقایسه و رقابت دارد قرآن می‌گوید اگر توی ذهنت بیاید که روی دست یک کسی بلند شوی، نمی‌گوید بکنی این کار را، می‌گوید «یریدون» یعنی اراده داشته باشی، توی ذهنت بیاید از فلانی جلو افتادم، و جلو بیفتم.

تواضع و عدم رقابت

یک کسی به امام خمینی گفت: خدا را شکر، بالاخره علم -در روایت هم داریم- علم افتاد در قم. قم شد مرکز علمی. امام گفت: برای چی؟ قم شده دیگر، از نجف ما دیگر جلو زدیم دیگر، دیگر در نجف نیست. امام عتاب زد به من و گفت شما از توحید خارج شدید. قم باشد، نجف باشد، یعنی چی مثلا الان، رقابت‌ها یعنی چه؟ مسابقه یعنی چه؟

انسان وقتی به معرفت نفس می‌رسد، می‌فهمد آدم‌ها خود او هستند. «هو أنت» علی علیه السلام فرمود: تو به هر کس روبرو می‌شوی، آن خود تو هستی. پس تو با امور رقابتی نمی‌توانی بکنی. یک کسی گفت طرف با خودش کشتی گرفت، دوم شد. با زنش رقابت دارد، با شوهرش رقابت دارد، با باجناقش رقابت دارد، با بچه‌اش رقابت دارد. من باید بالاتر باشم از فلان. من باید از دوستم، مهریه من، جهیزیه من، نمی‌دانم آن باید مارک باشد، آن باید این‌جوری باشد، چادر من باید این جوری باشد، خودکار من باید این‌جوری باشد، انگشتر من باید حتماً عقیق یمن باشد، تسبیح من باید شاه مقصود باشد، سجاده ما باید آن‌جوری باشد، روفرشی‌مان باید، رومیزی‌مان، کریستالمان. این اصلاً کلاً در جهنم دارد زندگی می‌کند، در توهم. بنابراین شما تا نفهمی کی هستی، رابطه ات با همه چیز غلط است، شکست می‌خوری.

آسیه سلام الله علیها می‌فهمد کیه. کنار فرعون به سعادت می‌رسد. کنار فرعون، یک شوهری مثل فرعون، همه جوره این زن را اذیت می‌کند. نه عاطفه، نه نیاز عاطفی، نه نیاز جنسی، نه بچه بهش می دهد، اذیتش می‌کند، شکنجه‌اش می‌دهد. او کنار فرعون می‌رسد تا رب و ا لله «رَبِّ ابْنِ لِی عِندَکَ بَیْتًا فِی الْجَنَّةِ». یک کسی وقتی نمی‌فهمد کیه، کنار پیغمبر می‌رود جهنم. زن پیغمبر است، می‌رود جهنم. امامزاده‌است می‌رود جهنم. چون اصلا این فهم ندارد. نمی فهمد امام کیه؟ خودم کیه ام؟ حیات چیسه هر دفعه خلقت چیست؟ آدم شکست می‌خورد.

صحیفه سجادیه و گنجینه دعا

خب حالا چرا گفتیم صحیفه؟ برای این است که تمام یک انسان، انسانی که وقتی می‌آید در مقابل بی‌نهایت قرار می‌گیرد، بی‌نهایت ضعف و فقر در مقابل بی‌نهایت غنا قرار می‌گیرد، از توش چه به وجود می‌آید؟ اگر شهود بشود این بی‌نهایت فقر و بی‌نهایت وابستگی، شهود بشود و شما در مقابل بی‌نهایت قدرت و غنا را ببینید، چی از توی دل این به وجود می‌آید؟ دعا. چون شهود کردی فقرت را. از دل این دعا در می آید. لذا حضرت می‌خواهد قیچی بیندازد پارچه را ببرد، دعا می‌کند. می‌رود جلو ی آینه وایمیستد، می‌خواهد محاسنش را، می خواهد مویش را کوتاه کند، می‌رود توالت، دعا می‌کند: خدایا من بتوانم دفع کنم. یک کسی این را نمی‌فهمد، بچه خدا جلویش را می‌گیرد، نمی‌تواند ادرار بکند. دفع نمی‌تواند بکند. تازه آنجا می‌فهمد که من چقدر ضعیفم، چقدر بدبختم.

هارون الرشید به بهلول گفتش که من چقدر می‌ارزم؟ گفت: ۱۲ درهم. بیشعور، من ۱۲ درهم پول لنگم است فقط. گفت منم همان را گفتم. بعد بهش گفت، گفت تو اگر یک آب توی گلویت گیر بکند، چقدر حاضری بدهی که خفه نشوی؟ نصف مملکتم. خب مملکت هارون، شما نگاه کنید ممکلت هارون، امپراتوری نصف دنیا مال اوست. گفت اگر آب توی مجرای ادراریت گیر بکند، چقدر حاضری بدهی؟ گفت: نصف مملکتم. گفت مملکت تو به دو تا قطره آب بنده. این همه. خدا بخواهد، نمرود را با یک پشه می‌کشد خدا با یک پشه. این تکبرها چیست؟ این نخوت‌ها چیست؟ این من من کردن ها چیست؟ توهماتی که ما داریم. اگر فهمیدی کی هستی، آن موقع است که می‌رسی به یک گنجینه‌ای به نام چی؟ به نام دعا، ذکر، توسل، حرم. چون شهود می‌کنی خودت را. معصوم در اوج قدرت، در اوج معرفت، تمام کمال خدا، خدا داده بهش، همه اسباب و علل دست این معصوم. یک معصوم می‌فهمی چی می‌گوید: «إِلَهِی مَنْ أَنَا حَتَّى تغضب عَلَیَّ» خدایا من کیم که تو بخواهی به من غضب کنی؟ «فوعِزَّتُکَ مَا یَزِیدُ مُلْکَکَ إِحْسَانِی وَلا یُقَبِّحُهُ إِسَاءَ‌تِی» ببین معرفت چه جوری هست. عزت شوخی نیست. یعنی یکبار انسان می گوید خدایا به خودت قسم، اگر دروغ هم بگوید خدا کوتاه می آید. « لَا يُؤَاخِذُكُمُ اللَّهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمَانِكُمْ» خدا بخاطر شکستن قسم هایتان مواخذه تان نمی کند. «وَلَكِنْ يُؤَاخِذُكُمْ بِمَا كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ» آنچه که دلت کسب می کند، با آن کار دارد. حالا در زبان تو یک چیزی خوردی یک چیزی گفتی ولی اگر یک کسی به خدا بگوید به عزتت دیگر خدا شوخی بردار نیست.

شیطان را نگاه کنید چون معرفتش فوق العاده است شیطان. «فبعزتک» یعنی اصلا شوخی بردار نیست. خدایا به عزت تو قسم می خورم که کوتاه نمی آیم. در مورد خودت هم کوتاه نمی آید. سفت ایستاده می گوید. ولی قسم به چی می خورد شیطان؟ عزت. عزت شوخی نیست. عزت یعنی نفوذناپذیری خدا. قسم به عزتت. اصلا شوخی بردار نیست.

امام سجاد می گوید: «فوعِزَّتُکَ» به عزتت قسم «مَا یَزِیدُ مُلْکَکَ إِحْسَانِی» وجود من، زین العابدین و کارهایی که کردم، خلقت تو را قشنگ نکرده. بابا امام زین العابدین یک چیز بی‌نظیر برای ما گذاشته. بی‌نهایت زیبایی توش است. زین العابدین. خود خدا در حدیث قدسی امام زین العابدین آن‌قدر قشنگ ازش تعریف می‌کند. بعد حضرت سجاد می‌گوید: من اصلا نیستم. بود و نبودم در خلقت تو تأثیری ندارد. نه خوبی‌هایم زیبا کرده خلقت تو را، نه گناه‌هایم زشتش کرده. یعنی آن‌قدر نیست. آن‌قدر نیستم که من سجاد هیچ چیز اضافه و زیبایی تو خلقت تو ایجاد نکردم نه گناه‌هایم زشتش کرده. یعنی انقدر نیستم. انقدر نیستم که من سجاد هیچ چیزی اضافه و زیبایی در خلقت تو ایجاد نکرده و گناهانم هیچی زشت نمی‌کند. یعنی هیچ است.مثل اینکه من و شما نشستیم در این ساختمان، یک پشه، یک پشه نه، یک عقاب هم بیاید روی ساختمان بنشیند، آن برود. ما کی می‌فهمیم اصلاً؟ هیچی. او چه شهودی دارد می گوید «من أنا حتی تغضب علی» من اصلاً کی ام که تو بخواهی من را جهنم ببری؟ من اصلا کی هستم که تو بخواهی به من غضب کنی؟ هستم که تو بخواهی بر من غضب کنی! من اصلا چی ام! خدا که دیگر درست می بیند ما درست نمی بینیم. فرمود: چه کار کنم با یک مشت خاک جز اینکه ببخشیمش؟ چکار کنیم یک مشت خاک است. «مالت و رب الارباب» خاک با رب الارباب اصلاً چه نسبتی دارد؟ من اصلا کی ام؟ اگر تو این را فهمیدی، به این شهود رسیدی، دیگر مامانم این‌جوری گفت ناراحت شدم، شوهرم گفت بهم، مادر شوهرم این‌جوری کرد بهم، خیلی برخورد، باجناقم. یعنی چه برخورد؟ یعنی چه؟ منت جهنمی و قلابی است. اگر با من ایمان حقیقی باشد، اصلاً چیزی نداری که بربخورد. اصلا چیزی نداری. علی علیه السلام فرمود: در کوچه می رفتم به من فحش می دادند می گفتم با یک علی دیگری هستند. ما این همه من قلابی گنده داریم. هر کس هم حرف می‌زند بهمان برمی خورد، از همه ناراحت می شویم از بچه کوچک نوزاد ناراحت می‌شویم. بچه دو ساله، سه ساله، ۵ ساله ناراحت می‌شویم بهمان برمی خورد. تا هر کس دیگری. همه اش داریم ناراحت می‌شویم، همه‌اش داریم غصه می خوریم همه اش داریم آسیب می‌بینیم. همه اش داریم فشار قبر ذخیره می‌کنیم، همه دارند ما را فشار می‌دهند. خدا می گوید تو اگر خودت را شناختی دیگر در این جهنم نمی‌سوزی. چون منی نداری که فشار بهت بیاید که. از توی جهنم که وقتی رد می‌شوند، بزرگان و اولیا نمی‌سوزند. چرا نمی‌سوزند؟ «جَزْنَاهَا وَهِیَ خَامِدَةٌ» گذشتیم ازش، خاموش بود جهنم. یعنی نسوختند. اگر تو بابات می‌تواند حرف بزند، جیگرت را بسوزاند، باهاش قهر کنی. مادرت می‌توانی باهاش قهر کنی، شوهرت می توانی باهاش قهر کنی، با زنت و خانواده همسرت می‌توانی قهر کنی، با همه می‌توانی قهر بکنی. یعنی چه؟ یعنی سوختی. انقدر من قلابی داری که هی بهش برمی‌خورد. من حقیقت اگر باشد، برنمی خورد. پیامبر خدا کتکش می‌زنند، دندان‌هایش خون می‌آید. می گوید: «فاغفر لی قومی فانهم لایعلمون» خدایا ببخششان اینها نمی دانند. این را خدا انتخاب می‌کند به عنوان امام. کسی که چی ندارد؟ توهم ندارد. شناخت غلط از خودش ندارد.

شناخت اشیاء آن‌گونه که هستند

دیدید پیغمبر فرمود: «اللهم أرنی الأشیاء کما هی» خدایا آن اشیاء را که هستند به من بشناسان. عین حقیقت. اولین کسی که من باید بشناسمش، در سایه این شناخت همه چیز را می‌شناسم. الله را می‌شناسم با بقیه موجودات. «لا تجعل نفسک فإن الجاهل بمعرفة نفسه جاهل بکل شیء» کل شیء خدا را تا ماده را همه را می‌گیرد. عرش را می‌گیرد، ملائکه را می‌گیرد، انبیا را می‌گیرد، خلقت را می‌گیرد، گیاهان، حیوانات، همه چیز را می‌گیرد. کل شی. همه اش تویی. ببین چقدر عظمت خدا آفریده در نفس انسان. اگر بفهمی کی هستی، همه چیز را می‌فهمی. اما «إن الجاهل بمعرفة نفسه جاهل بکل شیء». نشناسی هیچی را نشناختی. شناخت هایت همه غلط است و قلابی. الله ت قلابی است وقتی خودت را نمی‌شناسی. برای همین الله عرضه ندارد تو را شاد کند، آرومت کند، امید بهت بدهد. در مقابل شوهر، پدرت، مادرت، خانواده، دشمن ازت دفاع کند. الله بی‌خاصیت. یک اللهی که اصلاً نمی‌تواند تو را شاد کند. فرمود: داوود با من شاد باش. از من لذت ببر. ما نمی‌توانیم با این الله شاد باشیم، اصلا نمی توانیم لذت ببریم ازش. چرا؟ چون من خودم را نمی‌شناسم. اگر من بخواهم در همه چیز را من باز کنم، من باید خودم را بشناسم. باید بدانم کی هستم. ما متأسفانه همه‌اش دوست داریم غیر از خودمان را بشناسیم. فیزیک بخوانم، شیمی بخوانم، بروم فضای مجازی این را ببینم، این سلبریتی، آن شاعر، این فیلسوف، این نویسنده، آن ماده، بروم درس بخوانم، ادبیات بخوانم، شعر بخوانم، فقه بخونم، فلسفه بخوانم، کلام بخوانم، اصول بخوانم، خودم را نه. اگر جایی هم پیدا بشود که من بخواهد خودم را به خودم معرفی کند، حوصله این را ندارم، فکر می‌کنم عقب مانده‌ام اگر من بروم چنین چیزی را وقت بگذارم و یاد بگیرم. می گوید: نرسیدم، من می‌خواستم زبان بخوانم، نرسیدم، می‌خواستم ورزش بروم، نرسیدم، خودم را مطالعه کنم.

من و تو در صحیفه سجادیه

شما تمام این صحیفه را که نگاه بکنید، نه صحیفه ایشان را، صحیفه نبویه، صحیفه علویه، صحیفه فاطمیه، صحیفه حسنیه، حسینیه، صحیفه سجادیه، صحیفه باقریه، همه‌اش تا آخر صحیفه مهدوی. دو تا چیز توش خیلی به کار رفته: من و تو. «أنت» «أنت»، «اللهم» «ک» «انا». انا من ضمیر مخاطب، ضمیر متکلم وحده. آمار بگیرید. بینید بیشترین کلمه ای که بکار گرفته: من و تو. من وتو. اصلا همه ماجرا همین است. من و تو و تک تک این‌ها به تو معرفت می‌دهد.

من، من کی هستم؟ تو کی هستی؟ تا این صحیفه را می فهمی، آن موقع می رسی از دریایی از معرفت که رابطه‌ات را با همه اشیاء درست می‌کند. با قرآن درست می‌کند، با نماز هم درست می‌کند. یک جایی که فرمود: «الدعا افضل من قرائت القرآن»، این‌جاست. اگر انسان دعا بخواند از قرآن خواندن بالاتر است.. اما اگر یک کسی رسید به یک جایی ذز قرآن فهمید چرا آنجا قرآن از دعا بالاتر است. فرمود: هر وقت دلتان تنگ شد برای من، خواستید من برایتان حرف بزنم، قرآن بخوانید. اما هر وقت شما خواستید خودتان با من حرف بزنید، نماز بخوانید. یک جایی من دوست دارم او با من حرف بزند، من باید شنونده خوبی باشم. یعنی باید قیمت صدایش را بشنوم. الله دارد با من حرف می‌زند. اینکه من در تمرین‌ها هی گفتم قرآن می‌خوانید با صدای قاری نخوانید. با صدای خودتان هم نشنوید. صدای قرآن را نه با صدای قاری بشنوید، نه با صدای کی؟ خودتان. آنی که گوینده است. یعنی حواستان باشد یک کسی دارد حرف می‌زند با تو. صدا را ول کن. یک کسی دارد به تو می‌گوید: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ» «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ» «اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ» «الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ». اگر توانستی با این صدا بشنوی، خیلی اتفاقات خوبی می‌افتد و اگر تو صدایت را بهش برسانی هم خیلی خوب است. یعنی تو رسیدی یک جایی که حرف بزنی. تقلید هم نکنی=د. «اللهم إنی أسألک» خب او دارد می‌خواند. صدای تو نیست اصلاً. تو هم نیستش. دارد می‌خواند، می‌گوید من ۴۰ سال زیارت عاشورا می‌خوانم. خب زیارت عاشورا می خوانی می دانی یعنی چی؟ داری می گویی من چهل سالم می خواهم به مقام تو برسم. راست گفتی یا نه؟ به معصوم می‌گویی: می‌خواهم به مقام تو برسم. حرف تو این است، می‌خواهی برسی؟ می گوید نه بابا من شوهر می‌خواستم این را خواندم. من چک برگشتی داشتم، زن می‌خواستم، بهم گفتند ۴۰ دفعه از این آخوندها گفتند بخوان. ما همه خواندیم، عربی بود، همه چیز خواندم فقط. نمی‌دانم چی دارم می‌گویم. اگر انسان این را بفهمد، رابطه‌اش با همه چیز درست است. کمتر می‌سوزد، کمتر غصه می‌خورد، کمتر کینه دارد. آرام است. آن سه تا شاخص یادتان نرود که گفتم هفته آخر چه چیزهایی بود؟ انسانیت، ایمان علائمش «رحمانیت، آرامش، شادی». اگر این‌ها را نداری، دین نداری. ولو مجتهدی. اگر رحمان و رحیم نیستی، آرام نیستی، شاد نیستی، داری می‌روی جهنم ولی با نماز و روزه می روی جهنم، با حج و قرآن و این‌ها داری می‌روی جهنم. ولی اگر نه، این‌ها را داری، داری می‌روی بهشت. بهشتی هستی اصلا مومنی واقعا. اگر اینها را داری دین داری. پس این یادمان نرود.

ان‌شاءالله حالا جلسه بعد می‌خواهم یک تیکه مناجات با هم بخوانیم. یک مقدار، یک مقدار نه. یک عالم همه‌تان هم بلدید مناجاتش ر یک عالم مواد معرفت نفسی دارد، خودشناسی. بعد ان‌شاءالله یواش یواش برویم در صحیفه. به حول و قوه الهی برویم پای درس امام بنشیم. امام چه کار می‌کند وقتی دارد حرف می‌زند با بی‌نهایت؟ از خودش چه می‌گوید و از زبان ماها چه می‌گوید؟ چون بابای ماست، امام ماست، ما را بی‌نهایت دوست دارد، همین‌جوری هم نگاهمان می‌کند و حالا برای ما آداب حرف زدن با بی‌نهایت و ارتباط با بی‌نهایت برقرار کرده. شما اگر آداب حرف زدن با بی نهایت را بلد نباشید نمی توانی ازش استفاده بکنی. یک دانشمند یک بزرگ وقتی کسی می‌خواهد ازش یک چیزی بگیرد، باید بلد باشد با این مرد چه جوری رفتار کنم. بچگانه حرف می‌زند. نمی فهمد چی می گوید. شما تا نفهمی با الله باید چه جوری باشی، رابطه برقرار نمی‌شود. مثل ارتباط یک تلفن همراه است با آنتن مرکزیش که اگر آنتن ندهد، این دستگاه به درد نمی‌خورد. این باید اتصال برقرار شود تا فایده بدهد. لذا این تمرین می‌خواهد که الله کیست؟ من باید پیدایش کنم. چون من بهش می‌گویم تو. ایاک که تو، تو یعنی می‌بینمت. تو، تو، کو یعنی می‌شناسمت و می‌بینمت. جلوی چشمی. اگر یک کسی بتواند خدا را یک جا گیر بیندازد، گیر بیندازد خدا را، به خدا بگوید: دیدمت. دیدمت، تو، تمام است کار. خدامی گوید این بنده ام من را دیده، دارد صدا می‌کند، دارد ازم می‌خواهد. راست می‌گوید. راست گفت. دید من را، خواست. چه کار کنم دیگر؟ من چه کار کنم؟ تمام است کار.

بابا ما این همه دعا می کنیم اجابت نمی‌شود. حضرت فرمود: شما کسی را دعا می‌کنید و می‌خوانید که نمی‌دانید کیه. وقتی نمی دانید کیه. وقتی بلد نباشی ارتباط بگیری با آنی که صاحب کمال است، استفاده نمی‌توانی ازش بکنی. اگر سؤال هم بکنی مسخره است. علی علیه السلام فرمود: «سَلُونِی قَبْلَ أَن تَفْقِدُونِی» از من هر چه می‌خواهید سؤال کنید. اگر کسی فهمید یک نفر این‌جوری است که هر چه ازش سؤال کنی جواب می‌دهد، سؤال‌هایش چه جوری می‌شود؟ حالا مردک این جوری می کند. بگو بینم چندتا مو در ریش من هست. خیلی بیشعور است این. حضرت می گوید من این را نمی‌گویم بهت، فقط می‌دانم تو با بقیه اجدادت در جهنمی. این را می توانم بگویم. بلد نیست حرف بزند. مردم بلد نبودند با امیرالمؤمنین. نمی دانستند حضرت زهرا کیست؟ اصلا امام حسین کیست. امام حسین را می زدند. خیلی عجیب است. شمشیر جلوی امام حسین. جلوی خانواده پیغمبر. وقتی آدم نشناسد این‌جوری می‌شود دیگر. آنکه می داند این کیه، می فهمد چه جوری باید رفتار کند.

داستان مرجع و سگ

با یک لطیفه ختمش کنیم عرضم را. یکی از مراجع برای من تعریف می کرد، خدا رحمتش کند، روحش شاد. می گفتش که یک عالمی بود، خیلی افسرده بود. چرا من مجتهد شدم؟ تا به حال هیچ کس ازم سؤال نکرده. حتی یک بار یک کسی بیاید یک سؤال شرعی بپرسد. ازم سوال نمی کنند. قرآن می‌گوید چه؟ «وَبِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ» چاه معطل، کسی ازش آب نمی‌برد. بابا عالم بین تون هست. برید سوالات تون بپرسید. ازش استفاده بکنید. وقتی هم می خواهند سوال کنند سوالات مسخره. آن هم در مسجد هم تا حالا کسی نیامده بهم اقتدا کند. من همیشه خودم تنهایی می‌آیم حتی یک نفر نیامده اقتدا کند نماز جماعت بخوانم، گفت: یک بار فهمیدم یکی آمده اقتدا کرده، خوشحال شدم. صدایش آمد، برگشتم، آخر سر دیدم یک سگ بود. گفت: یک نفر هم بالاخره بعد از سال‌ها آمد از من سؤال کرد. گفت: حاج آقا سوال دارم. گفت: خیلی هم خوشحال شدم که این چه سؤالی می‌خواهد از من بکند؟ گفت: بالاخره گفتیم ما یک عالمیم بالاخره این همه رفتیم مجتهد شدیم، درس خواندیم. یک سؤال ازم پرسیدند. گفت: آقا به من بگو -ازاین سوالات مسخره ما زیاد داریم- به من بگو ببینم بول امام حسین پاک است یا نجس است؟ این سؤالات مسخره زیاد داریم. این سؤالش بود. گفت: بول امام حسین توی ریش من و بول من هم توی ریش تو. مردک این چه سوالیه تو داری می کنی. هیچی. آدم وقتی نداند، مجتهد هم که جلویش باشد، نمی‌فهمد.

رابطه با پدر و مادر

اینکه امام سجاد می‌گوید: خدایا یک کاری کن من پدر و مادرم را قبل از اینکه بخواهم باهاش ارتباط بگیرم، بفهمم کیه، بخوانید دعا را، حالا ما هفت تایش را شرح کردیم. می گوید: یک کاری کن من پدر و مادرم را به اندازه سلطان ستمگر بترسم. اگر کسی غیر از این پدر و مادرش را ببیند، قطعاً گناه زیاد می‌کند در ارتباط با پدر و مادرش. «اللهم أرنی الأشیاء کما هی» یعنی بفهم بابا و ننه ات یعنی کی. اگر نفهمی پدر و مادر یعنی کی، معلم یعنی کی، کنار معلم می‌روی جهنم. کمااین که خیلی‌ها کنار پیغمبر، زن پیغمبر است، کنار پیغمبر می‌رود جهنم. چرا؟ نمی‌فهمد او کیه. اگر نفهمی کی هستی، با داشتن آن خراب می‌شوی.

اگر آدم نداند پدر یعنی کی؟ مادر یعنی کی؟ آنها هم خب عاطفه دارند، اجازه می دهند بچه هر غلطی دلش خواست بکند و آدم خراب می شود. اگر بفهمی پدر یعنی چی، مادر یعنی چی، آن موقع هست که رابطه ات درست می شود با پدر و مادرت. شوخی بردار نیست. حالا آن عاطفه دارد، مادر، مادر. یک چیزی شما دارید می گویید. آن‌قدر عظمت دارد مادر که فرمود: «رضی الله رضی الوالدین». خدا می گوید شرط رضایت من این است. شهید هم بشوی، اگر راضی نباشند، می‌برندت جهنم. شهید هم بشوی، جهنم می روی. اگر راضی نباشند، می فهمی مادر یعنی چه؟ ما نمی‌فهمیم همین کنار پدر و مادر می‌سوزیم کمااینکه نمی‌فهمیم الله کیه! کنار الله غصه می‌خوریم، ناراحتیم، می‌رویم جهنم. ادب ارتباط با خدا ما نداریم اصلا. خدا ببخشد ما را، ببخشد.

آفتی نبود بدتر از ناشناخت/ تو بر یار ندانی عشق باخت

آدم کنار الله بلد نیست شاد باشد، بلد نیست عاشق باشد، بلد نیست لذت ببرد. کنار الله بلد نیست غمها را فراموش کند. کنار الله حسود است. نماز هم می‌خواند کنار همین الله حسود است. کنار همین الله غصه می‌خورد. کنار همین الله مقایسه، مسابقه دارد با دیگران. کنار همین الله، نکبت و بدبخت است. الله هم دارد، بدبخت است، آن یکی هم ندارد، بدبخت است. چه فرقی بین تو و آنی که ندارد الله را! چه فرقی هست!

پس ما تا خودمان را نشناسیم، روابطمان با کل شیء غلط در می‌آید و شکست می‌خورد.

حالا انشالله در سایه آموزه های معصومین علیهم السلام، یک مقدار سر درس امام سجاد می نشینیم، یک مقدار بفهمیم، تا ارتباطمان با همه چیز درست در بیاید.

و الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.