امتحانات الهی؛ جلسه نهم
اعوذبالله من الشیطان رجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنة الله على اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین .
سلام و صلوات و درود و رحمت و خیرات و مغفرت و برکات الهی بر همه شما عزیزان هدیه به محضر مقدس سیدالشهدا علیه السلام و همه شهدای کربلا و بازماندگان عاشورا علیهم السلام، هدیه به محضر مقدس آقا امام زمان علیه السلام و شهدای اسلام و امام الشهدا صلوات بلند ختم بفرمایید.
بحثمان درباره علل آزمایش های الهی است که خدا برای چه از ما امتحان می گیرد. آخرین مورد خدمتتان عرض کردیم، این مورد اخیری که می خواهیم خدمتتان عرض کنیم، البته چند مورد دیگر هم هست که در روایات ما آمده که من عرض کردم همه از قرآن کریم بود.
در روایات اسلامی چند تا نکته دیگر هم درباره آزمایشات فرمودند. یکی از آن ها این است که انسان در آزمایشات در رابطه اش با خداوند به یک مقام بسیار بسیار والا و بالا می رسد و آن مقام رضاست. مقام رضا یعنی یک رفاقت بین خدا و انسان، یک دوستی پایدار، شیرین و جذاب؛ و لازمه این، این است که انسان در مصائب و آزمایشات پیروز بیرون بیاید. وقتی که این مصائب تکرار می شود و انسان تمرین های لازم را انجام می دهد دیگر از مشکلات سختی نمی کشد، دیگر آرام است، چون بین او و خداوند عشق و اعتماد برقرار است برایش فرقی نمی کند که، در روايت داریم برایش فرقی نمی کند «اَصْبَحَ عَلی یُسْرٍ اَمْ عَلی عُسْرٍ» می خواهد بدهکار باشد، می خواهد ثروتمند باشد، می خواهد فقیر باشد، می خواهد سالم باشد، می خواهد مریض باشد، او در همه حال هم شاکر است و هم راضی است یعنی می داند که محال است خداوند تبارک و تعالی برای او چیز منفی ای را قضا کند، حکم کند؛ یعنی اگر یک امتحانی دارد که سخت است مطمئن است که مربی اش، به مربی اش اعتماد دارد. می داند که مربی دارد از او آزمایش می گیرد و بنابراین در هر صورت راضی است. شما در جریان آزمایش ابراهیم علیه السلام، خداوند در پیری به او بچه می دهد. علاقه آدم های بزرگ تر از نظر مهر و محبت به بچه ها معمولاً بیشتر از جوان هاست به خصوص که اگر یک کسی مومن باشد چون ما در رشد انسانی سه تا شاخص داریم که بتوانیم ایمان و رشد انسانی افراد را اندازه گیری کنیم. اولین شاخص رحمانیت و رحمیت است. چون این شخص الله را مربی خودش می داند و می خواهد شبیه مربی اش شود، مهم ترین خصوصیت مربی که مادر همه اسم های خداست چیست؟ شما اگر بخواهید این هزار اسمی که از خدا خودتان در جوشن کبیر می خوانید در به رویتان باز شود مادر آن ها رحمانیت است، رحمان و رحيم؛ بنابراین بخواهیم ایمان یک انسان را آزمایش بگیریم به این نیست که او الان چقدر نماز می خواند، روزه می گیرد، حجاب دارد، حج می رود این ها را که قاتل های ائمه هم داشتند. شاخص اصلی در قرآن میزان مهربانی افراد است. این که پیامبر می گوید هرچقدر ایمان یک نفر، یعنی شباهتش به الله، قُربش به الله بیشتر می شود علاقه اش به همسرش می شود. همسر یک مصداق است، فقط همسر نیست، خانواده همسر را می گیدد، فک و فامیل را می گیرد، هم وطن هایت را می گیرد، غیر هم وطن هایت را می گیرد، خدمتتان عرض کنم همه مردم کره زمین را می گیرد، رحمانیت یعنی همین. و رحمیت هم که بعداً ان شاالله اگر فرصت شد توضیح خواهیم داد. یعنی به مومنین و در راس آن ها رَحِم اصلی خودت یعنی چهارده معصوم و در راس آن ها وجود مقدس آقا امام زمان علاقه و اُنست بیشتر می شود و خدمتت بیشتر می شود. این علامت این است که این شخص دارد رشد حقیقی می کند یا نه. دو. آرامش سه. شادی. که الان راجع به این ها صحبت نمی کنیم. به اندازه کافی در خود این صحبت هایمان هم هست، حالا کسانی که علاقه مند بودند خودشان کارگاه های ویژه آرامش، کارگاه محبت، کارگاه رحمت، کارگاه رحمانیت، کارگاه شادی، این ها همه را، کارگاه غم،ما همه این ها را کارگاه داریم، خودشان کارگاه هایش را بگیرند کار کنند. بنابراین یک انسان وقتی سنش بالا می رود چون مومن است بالاخره دریافت های ایمانی اش، تمرین هایش، شباهت هایش، عبادت هایش بیشتر از یک جوان است. برای همین مومنین در سن بالا معمولاً عاطفی تر، مهربان تر، با سعه وجودی بیشتر، حوصله بیشتر، آرامش بیشتر، محبت بیشتر می شوند. حالا یک پیامبر اوالعزم آن هم ابراهیم که به مقام امامت هم می رسد، نزدیک مقام امامت است خدا از او آزمایش می گیرد. می گوید این بچه ای که سرِ پیری به تو دادیم، خدا سر پیری به او یک بچه داده، اسماعیل را که در واقع جد پیامبر ماست، جد پیامبر ماست، می گوید او را سر بِبُر. می بینید او با اطمينان این کار را می کند. پسرش هم که اسماعیل است درست تربیت شده است. هر دویشان راضی هستند. «یا اَبَتِ افْعَل ما تُومَر سَتَجِدُنی اِن شاءَاللهُ مِنَ الصّابِرین» بابا هر کاری که امر شدی انجام بده، من صبر می کنم. اگر خدا گفته سر من را بِبُر، بِبُر. هر دویشان راضی هستند. در آزمایش ها شخص چون دائماً آزمایش می شود، تمرین می کند، آزمایش می شود، تمرین می کند، آرامآرام به مربی اش اعتماد بیشتری می کند و راضی است. لذا یکی از فلسفه های امتحان را در آموزه های دینی ما که حالا من روی آن خیلی بحث نخواهم کرد چون کارگاه رضا را داریم، خودتان هم کارگاه شکر را و هم کارگاه رضا را جداگانه بگیرید. یکی از محصولات امتحان این است که انسان به مقام رضا می رسد. مقام رضا مقام فوقالعاده ای است. یعنی می گوید تو برای من چیز بدی نمی خواهی، مطمئن هستم هر چه تو بگویی خیر است. لذا آقا امام عسکری علیه السلام می فرماید هر بلایی که برای مومن پیش می آید، هر بلایی، حتی بلاهایی که خودش سر خودش می آورد، خدا نمی آورد، خودش روی اشتباهاتش، خام بازی هایش یا هر چیز دیگری یک بلایی سرش می آورد، سر خودش، می گوید حتی آن هم با هاله ای از نعمت، پوششی از نعمت سراغش می رود. خدا می گوید من که کوتاهی نکردم، خودت در غذا کوتاهی کردی، در ورزش کوتاهی کردی، در رانندگی کوتاهی کردی، در ازدواجت کوتاهی کردی، در مسائل اقتصادی ات رعایت نکردی حالا به ورشکستگی خوردی، به طلاق خوردی، به بیماری خوردی، به تصادف، به من هم ربطی ندارد ولی با این که خودت عامل این آسیب ها هستی، خب گناه کردی بلا سرت آمده است، با این حال من در ازای همان اذیتی که داری می شوی گناهانت را پاک می کنم، به تو درجه می دهم. ببین ما یک خدای این طوری داریم که حتی موقعی که تو داری گناه می کنی، با او درگیر می شوی، آسیب می بینی، آن را، آسیب هایی که دیدی را پایت حساب می کند چه برسد آن موقع که اطاعتش کنی، چه برسد آن موقع که در راه اطاعت از او آسیب ببینی، در راه اطاعت او سختی ببینی و اذیت شوی. یک چنین خدایی داریم. وقتی شما یک چنین خدایی داری که در اشتباهاتم کنارت است و اشتباهاتت را، حتی گناهانت را در نهایت به نورانیتت تبدیل می کند اگر درست رفتار کنی و با او آشتی شوی دیگر نمی شود به این خدا اعتماد نکرد. بنابراین وقتی با یک خدایی روبه رو هستی، با یک مربی ای روبه رو هستی که تو را بی نهایت بیشتر از خودت دوستت دارد، دقت کن بیشتر از خودت،بنابراین دیگر راضی هستی، خود به خود هر امتحانی بگیرد دیگر نق و غر نداری، بداخلاقی نمی کنی، ناسپاسی نمی کنی، حرف بی ربط نمی زنی، دائم به خدا چرا چرا نمی کنی و آن را با پیروزی رد می کنی. این مقام رضا می شود که خیلی آرامش است. در این مقام فوقالعاده آرامش است. یک بچه ای در یکی از این شیرینی فروشی ها و شکلات فروشی ها رفته بود، ایستاده بود از پشت شیشه به این شکلات ها نگاه می کرد، پولی هم نداشت بخرد، همان طوری با حسرت نگاه می کرد. صاحب مغازه صدایش کرد گفت به داخل بیا. گفت شکلات می خواهی؟ گفت آره. گفت برو یک مشت بردار بخور، هدیه. گفت نه، شما به من بده. گفت خب بردار بخور. گفت نه، مشت شما بزرگ تر است. اگر حالا که قرار است یک مشت بردارم با مشت خودت به من بده. آدم عاقل، فهمیده، آدم با شعور و آدم با ادب می گوید خدایا تو با مشت خودت به من بده. مشت تو بهتر است. مشت خودم ریز است، کوچولو است. لذا خدا می گوید دائم برای خودتان مصلحت اندیشی نکنید. من اگر با فلانی ازدواج کنم حتماً به نفعم است، خدایا یک طوری جورش کن،خدایا من این ماشین را بخرم جورش کن، یک کاری کن من کنکور قبول شوم،ممکن است تو به آن رشته بروی فاسد شوی، خدایا جور کن من یک سفر خارج بروم، نمی دانم اصلاً هجرت کنم، خدایا جور کن، نذر و نیازهای به درد نخور. آدم ها چقدر نذر و نیاز می کنند، به ائمه و خدا هم فشار می آوردند جور شود بعد هم می روند به مشکلات می خورند. بگو خدایا هر چه در مشت خودت است بده، من مصلحت اندیشی نمی کنم. اگر به نفعم است اگر رابطه من و تو را خراب نمی کند، رابطه من و تو را با خانواده آسمانی ام به هم نمی ریزد هر چه تو بدهی عالی است، بهتر از مصلحت اندیشی های خودم است. این خیلی خوب است آدم به خدا اعتماد کند. اگر خدا ببیند یک نفر به او اعتماد دارد، راست بگوید، الکی دروغ نگوید، وسوسه داشته باشد، دلشوره داشته باشد، نق بزند نه. ببیند واقعاً به او اعتماد می کند، واقعاً به او اعتماد می کند پشتش می ایستد. می گوید: «اَنا عِندَ الظَّنَ عَبدِیَ الْمومِن» من در نزد گمان بنده ام هستم. یک عالِمی، یک آخوندی در یک محله ای، یک موقع هایی پیش می آید که بچه های علما راه پدرهایشان را نمی روند، شیطانی می کنند، راه خلاف می روند، بالاخره گاهی وقت ها آقازاده ها این طوری می شوند. بچه هایش خوب درنیامده بودند، این طوری بود. بعد در محله شان یک کامیون داری بود که صبح به جاده می رفت مثلاً ده روز بعد می آمد بعد دید بچه های او چقدر پاک،خوب، سالم، مومن. یک روز صدایش کرد گفت تو چه کار کردی بچه هایت این قدر خوب هستند؟ گفت من به خدا اعتماد دارم. به خدا می گویم خدایا من دارم صبح از این جا می روم بچه هایم را به تو می سپارم. من دارم می روم یک لقمه حلال، حرام نه، یک لقمه حلال به دست بیاورم، به امید تو دارم می روم. الان دیدید سُپور ما، راننده تاکسی ما می بینی یکدفعه یک کیف پر پول پیدا می کند، بارها در تلویزیون دیدید، او سُپور است نیازش هم زیاد است، راننده تاکسی است نیازش زیاد است ولی هیچ کدام خیانت نمی کنند چون به خودشان واجب کردند لقمه حلال بخورند. لقمه حلال، یعنی یک ذره حرام به خانه نمی آورند. کارگر است، کارمند است، برای همین شما نگاه کنید بچه های شهدای ما، بزرگان ما، ببینید دیگر، سردارهای ما،علمای خوب ما، طلبه های ما، آدم حسابی ها از قشر کارگر، از قشرهای زحمت کش حلال خور، از این قشرها درمی آیند، بچه هایشان عالی. گفت من به خدا می گویم خدایا من به امید تو به جاده می روم بچه هایم را به تو سپردم، خدایا هوای بچه های من را داشته باش. این خیلی مهم است. یا دعای پدر و مادر؛ الان خیلی از عزیزان می آیند به ما می گویند،می گوییم بابا، این صحیفه را بردارید، همین صحیفه جامعه را، حرز دارد، برای خودت بخوان، فارسی هم بخوان، عربی نه، اگر عربی تسلط نداری حرز را صبح فارسی برای بچه ات بخوان. حرزها فوقالعاده است اگر لازم نبود که خدا نمی گفت این ها را بگیرید بخوانید. خدا چه می گوید؟ می گوید: «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النّاسِ/ مَلِکِ النّاسِ/ إِلهِ النّاسِ/ مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنّاسِ/ الَّذی یُوَسْوِسُ فی صُدُورِ النّاسِ/ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّاسِ» بابا ما از جن و انس حمله داریم، به شما هم گفتم چرا، جلسات قبل گفتم، خدا می گوید هر روز بسپار، این را بگو. قُل دیگر، قُل، بگو، خدایا من پناه می برم. این قُل یعنی خودت هم این ها را بگو، این ها را بخوان. امام سجاد اگر لازم نبود، اهل بیت ده ها حرز برای ما گذاشته اند. می گوید این ها را بخوان، برای خودت، شوهرت، زنت، بچه ات، پدرت، مادرت، همه عزیزان. ببینید شما در این حرز می گویید خدایا هر کس برایم ارزش دارد و هر کس برایم مهم است همه را حفظ کن. «اُعیذُ بِکَ نَفسی وَ اَهلی وَ مالی» خدایا من جانم را، مالم را، خودم را، زندگی ام را، اهلم را به تو پناه می دهم. «وَ مَن یَعنینی اَمرُهُ وَ خاصَّتی» آدم های ویژه زندگی ام را، هر کس که در زندگی برایم مهم است. آدم بخواند. ما الان این را بخوانیم، مهم ترین کسی که الان باید برایش دعا کنیم، حرز بخوانیم امام زمان است، رهبر عزیزمان است، آن ها را هم نیت کنیم، برای زن و بچه خودمان هم بخوانیم، بخوانیم. پدر و مادرها حرز بخوانند، بچه ها برای پدر مادرهایشان بخوانند، این ها لازم است، حرزها قشنگ است، حرزهای ، در نهایت تو ده دقیقه می خواهی این را بخوانی، آن هم فارسی بخوان که بفهمی چه می گویی. این لازم است. می گفت من بچه ام را به خدا می سپارم می روم. لقمه حلال، در روایت داریم عبادت ده جزء است، نُه جُزءش کسب لقمه حلال است.
عبادت ده جزء است، نُه تایش این است که تو به زن و بچه ات لقمه حلال بدهی بخورند. بچه ای که لقمه حلال خورده، الان یک موقع خانم ها هم می آیند، آقایان هم می آیند، یک ذره دل نگران هستند، می گویند بچه مان نمازخوان بوده نماز نمی خواند، حجاب را رعایت می کرده نمی کند، می گویم نگران نباشید این ها سرماخوردگی های روحی است، این ها هم شیر پاک خوردند هم لقمه حلال خوردند بر هم می گردند. بعد از یک دور سرماخوردگی روحی دوباره برمی گردد سرجایش می آید. اضطراب و نگرانی ندارد. حتماً برمی گردند. حتماً سر جایشان برمی گردند. اگر به او لقمه حلال دادی، شیر پاک دادی خیالت راحت باشد. آن هایی که می روند جاسوس می شوند، آن هایی که می روند منافق می شوند، آن هایی که می روند بزهکار و تبهکار می شوند به آن ها لقمه حرام داده شده است. آن ها این طوری می شوند که، در جریان کربلا وقتی زینب کبری سلام الله علیها به سیدالشهدا عرض می کند آقا مگر این ها نمی دانند که تو بچه حضرت زهرا هستی؟ بچه پیغمبر هستی؟ -چرا ولی «مُلِئَت بُطونُهُم مِن حرام» شکم هایشان از حرام پر شده است. حرام یک کاری می کند که تو وقتی لقمه حرام، خمس نداده، زکات نداده، لقمه ناپاک به زن و بچه ات می دهی فکر می کنی داری به آن ها محبت می کنی ولی همین زن، همین بچه هار می شود به جانت می افتد. بچه خودت تو را می دَرَد. هر چه هم به او بیشتر محبت کنی درندگی و توقعش بیشتر می شود. از تو شاکر و سپاسگزار نیست. هر روز اُرد بیشتری می دهد، هر روز دستور بیشتر، توقع بیشتر، اذیت بیشتر ولی لقمه حلال نه، اصلاً لقمه حلال برای انسان نورانیت می آورد. پس یکی از آن مقامات مقام رضاست. بلا، سختی ها و امتحانات انسان را به این مقام می رساند. انسان باید هر بار به خدا بگوید خدایا من به تو اعتماد دارم. می دانم تو به محبت می دهی نه به کینه. تو من را بیشتر از خودم دوست داری.
- خدایا این چه کاری بود؟ چرا من؟ چرا من را نمی بینی؟ اصلاً به من توجه نداری. من را فراموش کردی. انگار من، خوب نیست انسان این حرف ها را با خدا بزند. تو رابطه ات را با او حسنه کن، رفیق باش او هم رفیق است. خدا رفاقت را، یکی از اسم های خدا رفیق است. رفیق پای کار هم هست. خدا همه جوره پای رفیق هایش می ایستد. اصلاً یکی از ذکرهایی که از ذکرهای خیلی خوب است بگویید دو تا ذکر خیلی خوب است. یا حبیب یا رفیق.
یا رفیق یعنی خدایا رفیقم باش. رفیقش باشی رفیقت است. خدا این طوری است. با او رفیق باش قرار بگذار می گويد بزن قدش، با هم بایستیم. خدا پای تو می ایستد. پایت می ایستد. دیگر وقتی تو حواست نیست او حواسش هست. وقتی تو غفلت داری او غفلت ندارد حواسش به تو هست، خیالت هم راحت باشد. این یکی از آن مقامات است که خیلی مهم است. یکی دیگر از چیزهایی که در روايت آمده تهذیب نفس است. یعنی امتحانات، سختی هایی که ما، دلشوره های امتحانات، این ها نفس انسان را پاک می کند که این ها را در کارگاه رشد و قدرت در سایه سختی ها توضیح دادیم، حتماً آن کارگاه ها را کار کنید تا ان شاالله به آرامش برسید. خدا می گوید هیچ چیزی که منفی باشد مومن را اذیت کند امکان ندارد سرش بیاید مگر این که من با آن پاکش می کنم، نفسش را پاک می کنم. الان داری به کلاس می آیی، به جلسه می آیی، عجله هم داری، این بارها برای همه مان اتفاق می افتد، حالا عجله هم داری، داری می آیی یکدفعه، مخصوصاً برق هم رفته است، برق هم قطع شده، تو هم طبقه چهارم پنجم خانه هستی، از پله ها پایین می آیی، به پارکینگ می آیی، سر خیابان می آیی موتورت را برداری یادت می آید سوییچت را جا گذاشتی، موبایلت را جا گذاشتی. آدم عاقل باید بخندد. بعضیها عصبی می شوند. دوباره باید چهار طبقه بروی، برق نیست، آسانسور هم نیست، چهار طبقه، پنج طبقه، برو، فقط غر نزن. اتفاقاً خانمت جا گذاشته است، بچه ات جا گذاشته است. خدا امتحان می کند ببیند به زن و بچه ات نق و غر داری یا نه. اگر نق و غر نزدی این چند لحظه ای که اضطراب داری می روی سوییچت را برداری خدا می گوید من گناهان روزت را پاک کردم، به تو درجه هم می دهم. یک موقع پولت را گم می کنی، چند دقیقه پولت را گم می کنی با می شماری کم است بعد می شماری می بینی درست است چند لحظه ای که فکر کردی کم است خدا می گوید من همان لحظه را برایت کفاره گناهانت، داری یک رانندگی می کنی یا خودت یا یک کس دیگری یک ترمز می کند یا از یک جایی رد می شود یک ذره ترس تو را برمی دارد. خدا می گوید من همان را هم با تو حساب می کنم. خدا هیچ چیز را نمی گذارد در برود، هیچ چیز را. پایت حساب می کند. نفس انسان در بلاها پاک می شود، تزکیه می شود. لذا حضرت دارد «مَلعونٌ مَلعونٌ کُلُ بَدَنٍ لا یُسابُ کُلُ اَربَعینَ یَوماً» لعنت بر آن بدن، لعنت بر آن بدنی که هر چهل روز یک بار آسیب نمی بیند، مریض نمی شود. دردی، مریضی ای، یک چیزی، یک زخمی، نیش زنبوری، مگسی، پشه ای، زمین خوردنی، تبی. اصلاً در روايت داریم سهم مومن از جهنم تب است. تب سهم مومن از جهنم است. دیگر نق و غر نکن، آی، اعصاب همه را با این مریضی ات خرد کنی. لوس بازی و نق زدن و غر زدن و اوقات همه را تلخ کردن. خب حالا شده است دیگر. حالا ده تا آمپول هم باید بزنی. برو بزن حالش را ببر دیگر ولی غر نزن. سوزن است درد هم دارد ولی خب آن سوزن ها را پایت حساب می کند. قرص است تلخ است، شربت است تلخ است، جراحت است، خارش بدن است، یک موقع تا صبح بی خوابی است حالش را ببر، نق و غر نزن. پیغمبر رفت وارد خانه ای شد روی طاقچه تخم مرغ بود. پیامبر سر سفره نشست تخم مرغ یک تکانی خورد افتاد نشکست، همه تعجب کردند، تخم مرغ از آن ارتفاع افتاده، پیامبر به فکر رفت.
-اِ یعنی چه نشکست؟ بقیه هم داشتند فکر می کردند. صاحبخانه گفت یا رسول الله در خانه ما اصلاً بلا نیست، تخم مرغ هم می افتد نمی شکند. پیامبر بلند شد فرار کرد. گفت خانه ای که بلا نیست من این جا نمی نشینم. یعنی هر چه گناه دارد خدا گذاشته آن طرف پای او حساب کند. اصلاً انگار او کفاره ندارد. آدمی که همه چیز خوشش است باید بترسد. در روايت داریم وقتی میبینی پشت سر هم دارد نعمت می آید یک ذره بترس شاید داری سمت جهنم می روی. «اِذا رَاَیتَ الله» وقتی می بینی خداوند «تَتابَعَ اِلَیکَ النِعَم» دارد پشت سر هم به تو حال می دهد یک ذره بترس، نکند داری سمت جهنم می روی. داری غافل می شوی. اما اگر دیدی نه، دردسر هم می آید، مشکلات هم می آید، یک جا کارت گیر می کند، چهار نفر اذیتت می کنند، چهار نفر نیشت می زنند، یک ذره مریض می شوی، بچه ات مریض می شود، زنت مریض می شود، تصادفی می کنی، خدا با من کار دارد. الحمدلله خدا با من کار دارد پاک می کند؛ به خصوص مالی، مالی که هست یعنی دیگر به جانت نمی خورد. به چیزهای دیگر نمی خورد. مالی باشد، بدهکاری دارد، قرض دارد، وام دارد، گرفتاری دارد، خسارت دارد، باید بروی دوباره برایش وام، عیبی ندارد.
یک بنده خدایی خیلی به حضرت سلیمان اصرار می کرد می گفت مگر تو زبان حیوانات را بلد نیستی؟ گفت چرا. گفت حالا تو یک کاری کن من می خواهم زبان گربه ها را یاد بگیرم. حضرت گفت برایت خوب نیست. گفت تو چه کار داری؟ بخیل بازی درمی آوری. به پیغمبر خدا؟ -من می خواهم یاد بگیرم. خلاصه گفت باشد. گاهی وقت ها می آمدند به پیغمبر می گفتند. آقا می گفت به مصلحتت نیست، می گفت نه، یا رسول الله تو دعا کن من پولدار شوم. زمان پیغمبر خدا بود، پولدار شد. دیگر سرش شلوغ شد، آرام آرام نماز جماعت نمی رفت. فرمود کسی که نماز جماعت نمی رود یهودی امت من است. به او سلام هم نکنید. مسیحی و یهودی است، اصلاً او مسلمان نیست که نماز جماعت نمی رود. کسی که نماز جماعت نمی رود زندگی اش خیلی گره دارد، در زندگی اش آسیب زیاد می آید. دست بچه هایتان را بگیرید به نماز جماعت بروید. در خانه نه، آن هایی که می توانند سریع به نماز جماعت بروید. آن جا خیلی از بلاها دفع می شود، خیلی از مشکلات حل می شود. نماز جماعت نیامد. آرام آرام دیر می آمد، بعد آرام آرام نیامد بعد آرام آرام سراغ چیزهای دیگر رفت. یک موقعی پیامبر برایش فرستاد، گفت حالا این قدر ثروتمند شدی زکاتت را بده دعا کردیم. پیامبر از خودش یک دو درهمی به او داده بود که برکت بیاورد برکت آورده بود. دید او آدم نمی شود. به پیغمبر گفت: می خواهید از من پول زور بگیرید. دیدید به بعضی ها می گوییم خمس، زکات؛ می گویند پول زور است. خدا می گوید بابا، خودم به تو دادم. از آن پولی که خودم دادم «مِمّا رَزَقناکُم» از آن پولی که خودم دادم یک پنجمش را به راه خدا بده،به من بده، به منِ خدا اعتماد کن به من بده، به خودم برگردان، می گوید پول زور است. خدا هم می گوید بایست ببین پول من در مال تو چه کار می کند. پول حرام می شود دیگر. پیامبر دید نه، او دارد به جهنم می رود، دوستش هم داشت. گفت ببین، آن دو درهمی که یک موقعی به تو داده بودم، آن دو درهم را بده. پیامبر پس گرفت تا او دوباره همه چیزش را از دست داد آرام شد. دوباره آدم شد. یک موقعی ثروت برای انسان طغیان می آورد. این گفت من می خواهم زبان گربه ها را یاد بگیرم. یاد گرفت بعد دید گربه ها دارند می گویند که خروس این آقا مریض می شود می میرد یک شام زدیم. چند تا گربه برای خروس کمین کرده بودند. او حرف های گربه ها را شنید. خودش زود رفت سر خروس را بُرید و به قول معروف خودش به رگ زد. گفت چرا بدم گربه ها بخورند خودم می خورم. بعد رفت دید ببینید گربه ها چه می گویند. گربه ها به این گربه می گفتند بابا تو گفتی خروس را می خوریم گفت خب عیب ندارد فردا گوسفندش می میرد. او هم شنید سریع رفت گوسفند را زودتر، نگذاشت به آن مرحله برسد. دوباره گربه ها نق و غر؛ گفت ناراحت نباشید پس فردا خودش می میرد ولیمه اش را می دهند خیلی گیرمان می آید. ترس او را برداشت. پیش حضرت سلیمان رفت گفت یا نبی الله، این ها می گویند من فردا می میرم. گفت آره می میری. گفتم دانستنش به ضررت است. گفت من برای چه باید بمیرم. گفت خدا آن خروس و گوسفند را کفاره گناه تو گذاشته بود، کفاره برای جلوگیری از مرگت، خودت نخواستی، مصرف کردی، حالا نوبت خودت است. حالا نوبت خودت است و تو هم حتماً می میری. بابا یک موقعی مشکلی در زندگی پیش می آید، اصلاً امتحان یعنی این که اخلاقت خراب نشود، نق نزنی، غر نزنی، همان طوری شاد باش. -خدا را شکر ظرفمان شکست. خدارا شکر کریستال هایمان لِه شد. خدا را شکر شیشه های خانه مان شکست. خدا را شکر ماشین مان یک تصادفی کرد الحمدلله بلا رفع شد. نه این که داد و بیداد و غر و نق؛ یا مریضی می آید، الحمدلله چیز بالاتری نباشد، عاقبت به خیر باشیم، کفاره گناهان است، پاکی است، درجات آخرتی است، درجات آخرتی است. لذا بلا برای انسان تهذیب نفس است. آزمایشات برای تهذیب نفس است. البته همیشه هم بلا نیست، یک موقع امتحانات یک چیزهای خوبی برای تهذیب نفس است که خدا به آدم می دهد. اتفاقاً یک موقع هایی سلامتی می دهد، پول می دهد، آرامش می دهد، زندگی خوب می دهد، آزمایشت می کند ضمناً پاکت هم می کند. به تو شادی می دهد، آرامش می دهد، رفیق های خوب می دهد، همسر خوب می دهد، دوستان خوب می دهد، این ها هم برای ما خوب است. این ها هم برای آرامشمان، برای شادی مان، برای تهذیب نفسمان خوب است که حالا بعداً در موردش صحبت خواهیم کرد. آخری اش راه هم بگویم، البته گفتم. هم تهذیب نفس است هم یک موقعی انسان در روایت داریم کیفر اعمال است، همین کفاره که به شما گفتم. یک موقع آدم یک کارهای بدی انجام می دهد خدا یک طوری با این جور چیزها جبرانش می کند که چیزی نماند. در روايت داریم مومن این قدر پیش خدا عزیز است و آن قدر پیش خدا گرامی است که خدا اصلاً دوست ندارد یک مومن در چهل روز تصفیه نشود. حتماً در چهل روز یک بار یک کاری می کند که این اگر ماند چیزی گردنش نباشد. یک کاری. پس به خدا بسپاریم. بگوییم خدایا، امام حسین علیه السلام به خدا همین را می گوید. از سیدالشهدا شهید این روزها در دعای عرفه یاد بگیریم. می گوید خدایا من طاقت جهنم ندارم. ما هم به خدا بگوییم. خدا رفیق است. فقط برای امام حسین رفیق نیست که، رفیق ما هم هست، به او بگوییم. یک بار بنشینیم به او بگوییم. بگوییم خدایا ما به تو اعتماد داریم، ما طاقت جهنم نداریم، یک لحظه اش هم، من الان یک کبریت را روشن کنند نمی توانم چند لحظه دستم را نگه دارم تا این کبریت خاموش شود. چه طوری به جهنم بروم؟اصلاً جهنم رفتنی نیست. شوخی نیست. به خدا بگوییم. بگوییم خدایا ما طاقت جهنم نداریم هر چه هست خودت همین دنيا تمامش کن آن طرف چیزی نباشد. به خدا اعتماد کن، خدا هم می گوید بزن قدش، پس من هوایت را دارم. خدایا من فقط موقع مُردن راحت به بهشت بروم، همین طوری تالاپی وسط بهشت بیفتم. در روايت هم داریم، شما هم در شب های ماه رمضان این را می خوانید، در دعاهای دیگر هم داریم، خدایا من اصلاً حوصله نکیر و منکر را هم ندادم، آن ها را هم آن موقع نفرست بیایند. بیایند گیر بدهند "مَن رَبُک" و این ها هم نیایند. رفیق این است دیگر. خدا می گوید باشد، اگر آن ها را دوست نداری آن ها را هم می گویم نیایند. می گوید «وَدْرَعْ عَنّی مُنْکَراً وَ نَکیراً» خدایا اصلاً موقع مُردن این ها را نگذار بیایند، آن طرف حوصله سوال و جواب ندارم. من دیگر می خواهم یک طوری باشد از این جا می روم همین طوری یکسره به بهشت بروم. یک بنده خدایی مُرده بود به خواب رفیقش آمد گفت آن جا چه خبر؟ گفت هیچ چیز، این را به تو بگویم که هر چه آخوندها گفته بودند دروغ بود. گفت برای چه؟ گفت گفتند آن طرف می روی فرشته ها می آیند، نکیر و منکر سوال می کنند، من همین طور که رفتم تالاپی مرا وسط جهنم انداختند. اصلاً سوال و این ها نداشتیم. همین رفتم به وسط جهنم رفتم. حالا تو هم همین را به خدا بگو. بگو خدایا من نمی خواهم. من یک لحظه هم تحمل تنهایی و غم آن جا را ندارم. سخت است. ما طاقت نداریم. دعای کمیل است «اِرحَم». خدایا به بدن ضعیف من رحم کن. به پوست نازک من، به استخوان های سستم، خدایا من نمی توانم. خدایا بیا با هم یک توافقی کنیم. اسمش رفیق است دیگر، خدا هم که دوستت دارد. -خب چه کار کنیم؟ -هر چه هست همین دنيا تمامش کن، آن طرف من به بهشت بروم. اصلاً نمی خواهم آن طرف از اینجا که می روم یک لحظه اضطراب داشته باشم. حواست به من باشد اصلاً یک، از این فرشته بد اخلاق ها و در قرآن داریم دیگر «غِلاظٌ شِدادٌ» از این بداخلاق ها و از این خشن ها و از این بد قیافه ها. هیچ کس نیاید. -باشد. بزن قدش، تمام. پایش می ایستی؟ -آره می ایستم. خدا می گوید به یک شرط. به شرط چه؟ تا آخر عمرت نق نزنی، راضی باشی، غر نزنی، به زن و بچه ات، شوهرت، اطرافیانت بداخلاقی نکنی، با هیچ کس. هر چه بود بگو رفیقم هوایم را دارد، اگر قول می دهی، رفیق است دیگر، هان؟ -من آن طرف را برطرف می کنم، تو هم این طرف این قدر نق و غر نزن، خوش اخلاق باش، مهربان باش، راضی باش. من هوایت را دارم دیگر. مگر رفیقی بهتر از من داری؟ حواس من به تو هست. خیلی خوب است آدم با خدا کنار بیاید.