اعوذ با لله من شیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم الحمد الله رب العالمین و صلی الله علی محمدٍ و آله الطاهرین و لعنة الله علی اعدائهم
خوب، بحث ما درباره ی مرگ بود . گفتیم ما به تعداد مرگهایی که خودمان انتخاب میکنیم، حیات پیدا میکنیم (مرگ یعنی، کاهش ظرفیت طبیعی به نفع فطرت ،یعنی قبول محرومیت طبیعی، تا ظرفیت فطرت افزایش پیدا کند .)
من، این جلسه یکسری جمع بندی از مباحث قبل میکنم، یک مقدمه ای هم بیان میکنم . بحثمان را انشاءالله آماده میکنیم تا هفته ی اینده که میخواهیمراجع به انواع مرگها صحبت بکنیم . مرگ سفید و مرگ سبز وسرخ سیاه که انشاءالله از جلسه ی بعد میخواهیم راجع به اینها صحبت بکنیم و یک چند جلسه ای با همدیگر هر کدام از این مرگها را کار بکنیم انشاءالله .
قرآن، برای انسان دو نوع حیات قائل هست یک حیات طیبه و یک حیات، حیات حیوانی که حیات گیاهی و جمادی را هم حتی در بر میگیرند (من در تصویر برایتان رسم کنم .)
ما توضیح دادم قبلاً که اولین بار وقتی ما خلق شدیم با یک روح خلق شدیم یعنی ما بودیم و خدا ما که میگویم : یعنی ان چیزی که از خدا در ماهست نه جنبه ی بدنی ما، جنبه ی جنسی ما ،شخصیت دنیایی ما، نه، شخصیت انسانی امان، از این روح که حقیقت ماست، گفتیم سایر مخلوقات خلق شدند . عالم جیروت و ملکوت و ناسوت .
ارادهی خداوند این بود که انسانهای بی شماری را خلق بکند تا انسانهای بی شماری بتوانند مثل این شوند یعنی این یک روح است که همراه خداست . فرقی هم با خدا ندارد جز اینکه این خالق است و این مخلوق و این همه ی کمالات خدا را داراست . حالا خدا اراده کرده که انسانهای بی شماری روی زمین مثل خدا شوند . این روح را به نطفه های مختلف و بی شماری روی زمین و ناسوت داده است نطفه های بی شمار این روح تعلق میگیرد به نطفه ها، انسانهایی در روی زمین ایجاد میشوند که همه از این روح بهره مند هستند . فقط این روح، چون عوالم زیادی را طی میکند تا به طبیعت میآید، هر کدام از ما با اینکه این روح را داریم یادمان نمیآید که قبلاً پیش خدا بودیم . ولی راه هست برای اینکه به یاد بیاوریم قبلاً کجا بودیم . حالا در این جلسه خدمتان توضیح میدهم .
خوب، اینجا که ما هستیم، از اینجا متنفر هستیم چون اینجا محدود است . همه ی آدمها، چه خوب، چه بد این جوری هستند، از محدودیت متنفر هستند و خوششان نمیآید . آزادی مطلق را دوست دارند . میخواهند برگردند به همان وضعیت اولیه ی خودشان که هیچ نوع محدودیتی نداشتند . پس در واقع معشوق اصلی ما به عنوان انسان، این جایگاه است . آنچه که از کمالات ما اینجا میبینیم، هیچ کدام قانع کننده و سیر کننده برای ما نیست .
خوب دقت کنید میخواهم معنای مرگ را بگویم . ولی ما وقتی که آمدیم اینجا، به همین وضعیت قدرت و خلوص اینجا نمیآییم . وقتی میآییم اینجا یک سلسله شعوری پیدا میکنیم که دست و پای ما را میبندد و آن این است که ما میآییم اینجا تعلق به یک نطفه میگیریم .
خوب وقتی تعلق به یک نطفه گرفتی، یا به جنین گرفتی، پس امیر زندان ماده میشوی . بعد این بدن شروع میکند به رشد کردن و یواش یواش اسیر جنبه ی نباتی هم میشویم . بعد که متولد میشویم، حیوانیت هم یواش یواش رشد میکند، ما گرفتار نیازها و جنبه های حیوانی میشویم .
خوب جنبه های شیطانی هم در ما ایجاد میشود . قبلاً در همین کلاس توضیح دادم که جنبه های شیطانی هم در ما هست . شیطنت کردن یعنی آن حقیقت روحانی صد در صد خالص میآید، حجابهای مختلفی را پیدا میکند، البته کمالات خودش را دارد، یعنی آن جنبه ی فرشته ای و عقلانی خودش را دارد . وجنبه ی فوق عقلانی را هم دارد . ولی این دوتا اسیر این کمالات میشوند . مرگ یعنی اینکه این جنبه بتواند خودش را از دست این جنبه ها نجات دهد . بتواند از توی این زندانها و تنگناها در بیاید و بتواند آن حقیقت اولیه ی خودش را پیدا کند . آن جایگاه اولیه ی خودش را پیدا کند . این را بهش میگویند مرگ . خوب حالا انواع مرگها داریم، یعنی با روشهای مختلفی باید از داخل اینها بیرون بیاییم .
شما وقتی میخواهید اززندان درد داردید دیگر . درد دارد شما میخواهید از زندان فرار کنید . نجات از زندان مستلزم دردسر است . یعنی شما باید تلاش کنید . حرص و جوش دارد، خون دل دارد، ترس دارد، گرفتاری های مختلف دارد تا شما بتوانید از زندانی که الآن گرفتارش هستی، زندان جمادی زندان نباتی و حیوانی و شیطانی بتوانی در بیایی و این نوع گرایشها را سوارشان شوی، حاکمشان شوی و جنبه ی فرشته ای و انسانی شما این جنبه ها را کاملاً کنترل کند و تحت حاکمیت خودش در بیاورد این را بهش میگویند مرگ .
شما هر مقدار که تلاش میکنی بر جنبه ی نباتی و جمادی و حیوانی غلبه بکنی، این ظرفیت را برای بخش فرشته ای و انسانی باز میکنی ،هر چه قدر هم این اتفاق میافتد، نشاط شما و قدرت شما بیشتر است شما دقت کنید هر چه قدر جنبه ی معنویتان اضافه تر میشود، شادی و آرامشتان هم بیشتر است . ( صد در صد اینجوری است یعنی یک نفر هم نیست که اینجور نباشد ) هر چه جنبه ی غلبه ی بر این جور مسائل بیشترمی شود، روح آزادتر است . فرقی نمیکند، فرض بفرمایید مرتاضی هست در هند، یکی هست در اروپا، او هم همینطور هست، یعنی او هم هر وقت یک جنبه ی حیوانی یا شیطانی یا نباتی خود را زیر پا میگذارد، بلافاصله به آرامش و نشاط میرسد، یعنی این ناموس خلقت است . این سنت خلقت است که شما به محض این که ظرفیت طبیعت را کم میکنی، ظرفیت فطرت باز میشود . مثل این ظرف است . الآن نگاه کنید من هرچه ازش بخورم بلافاصله درونش هوا پر میشود . هر چه بریزم قاعده مند است یعنی نمیتوانید کاری کنید که نشود . تا از حجم غلیظ کم میکنید به حجم لطیف اضافه میشود . آب غلیظ است هوا لطیف است . هر چه از این کم بکنید آن اضافه میشود . یعنی کاملاً یک ظرف است .تا ازش کم میکنی به آن اضافه میشود . شما تا وابستگی ات را، ظرفیت جمادی و نباتی و حیوانی و ظرفیتهای دنیایی ات را، ظرفیت های سنگین و بد و غلظت را تا کم میکنی، خود به خود به ظرفیت قوی ات، به ظرفیت نورانی و لطیفت اضافه میشود و هی حسهای قشنگتر پیدا میکنی، احساس آرامش بیشتری میکنی، احساس شادی بیشتری میکنی . ولی وقتی میروی سمت کلک، حقه – دروغگویی، اخلاق بد، اخلاق حیوانی یا مسائل نباتی، انسان کسل و سنگین و ناراحت میشود، عذاب مگیردش، اذیت میشود و ... اصلاً این قاعده اینجوری هست .
خوب، این موتوا قبلاً تموتوا یعنی : وقتی که میمیریم از این جنبه ها خود به خود راحت میشویم ولی هنر انسان این است که با اختیار خودش اینها را کم کند . ( دین و عبودیت مسئول کاهش ظرفیت طبیعت است ) یعنی اصلاً دین برای این آمده ظرفیت طبیعت را کاهش دهد به نفع فطرت . برای همین هم ما در دین احکام تکلیفی داریم . یعنی یکسره در دین یک چیزهایی هست که اذیت کننده و محدود کننده است، آزار دهنده است، ولی کدام بخش را اذیت میکند ؟ کدام بخش ها را ؟ یا بخش شیطانی را، یا بخش حیوانی را یا بخش نباتی را اذیت میکند . یا بدن را اذیت میکند . بخش انسانی و فرشته ای را اصلاً اذیت نمیکند .یعنی شما در دین هیچ وقت محدودیت انسانی و فرشته ای نداری . آزادی، شادی، راحتی، هیچگاه به شما به معنای انسانی محدودیت نمیگویند فقط بخش حیوانی است که از دین احساس محدودیت میکند برای همین میگویند احکام تکلیفی یعنی کلفت دارد . این کلفت وسنگینی روی بخش نباتی و حیوانی و شیطانی ما وارد میشود .
مثلاً شما الآن حجاب دارید، حجاب بخش انسانیتان را اذیت نمیکند، بخش فرشته ایتان را اذیت نمیکند، بخش حیوانی را اذیت میکند . مال حرام نخوردن، بد زبانی نکردن، حسادت نکردن، غیبت نکردن ،آزار دهنده است . که انسان داد نزند، فحّاشی نکند ،ظلم نکند، حسادت نکند، مال حرام نخورد، غیبت نکند، تهمت نزند، اینها محدودیت است . شما در دین که میروی هی میگوید : این کار را نکن، این کار را نکن، این کار را نکن ولی به بخش حیوانی و نباتی و شیطانی میگوید این کار را نکن.
دین فقط برای آزادی این دو بخش آمده . لذا اینکه فلسفه ی دین در قرآن، آزادی شمرده شده که دین مساوی است با آزادی و دین برای آزادی انسان آمده، نه بخش حیوانی باید معنی این را بفهمی . لیضع عنهم و الاغلال التی کانت علیهم . پیامبر آمد تا بارهای شما را بر دارد و غل هایی که بر شما هست ( این ها را ) بردارد، ( این ها همه غل و زنجیر است که گرفتارش شده ایم . این آمده اینجا گرفتار این زنجیرها شده است . میگوید پیامبر آمده شما را از دست این زنجیرها نجاتتان بدهد . بکشدتان بیرون و بکشدتان بیرون و برتان گرداند به همان جایگاه اولی و اصلی که دارید .
ولی ما متأسفانه چرا تن نمیدهیم به دستورات دین ؟ چرا از دستورات دین بدمان میآید ؟ یعنی چرا وقتی پیغمبر ( صلی الله علیه و آله ) میگوید : فلان کار را نکن، خوشمان نمیآید . یا مثلاً دین میگوید فلان کار را بکن، برایمان سنگین است . زیر بارش نمیرویم . برای اینکه ما شخصیت انسانیمان را به رسمیت نمیشناسیم . قبول نداریم یا اصلاً خودمان را نمیشناسیم به عنوان یک انسان .
الآن خیلی از شما میآیید پیش من ومی گویید : یک پسری دارم اینجوری است، یک شوهری دارم اینجوری است ،یک دوستی دارم اینجوری است، . . . میگوییم : او سر این کلاسها و مشاوره میآید ؟ میگوید : نه . میگوید اگر سر این کلاس بروم هم میخواهند بگویند : این کار را بکن، این کار را نکن، خوشم نمیآید .
وقتی میگوید : خوشم نمیآید، کسی دوست ندارد یا دین، مذهب یا یک معلم مذهبی آشنا شود برای این است که معنای آشنا شدن با دین یا یک معلم مذهبی، یا مذهب معنایش این است که باید دست از شهوتها ومیل های نباتی و حیوانی و شیطانی بردارد و چون شخصیت انسانی خودش را نشناخته و عاشقش هم نشده، علاقه ای هم به این بخش از شخصیتش ندارد، نه حوصله ی درس و علم را دارد، نه حوصله ی خدا را خودش را نمیشناسد و یک شخصیت مرده و ضعیفی اینجا دارد بنابراین خودش را فقط جنبه های بدنی، نباتی معنا میکند یا جنبه های حیوانی یا جنبه های شیطانی . لذا از دین خوشش نمیآید.
از دین احساس سختی و محدودیت میکند . احساس سنگینی در دین دارد چون آن شخصیت در دین را میشناسد اینکه ما به مرور زمان در این چند سال هی سعی کردیم در بحثمان که انسانشناسی است، یواش یواش این شخصیت را بشناسیم و بدانیم که اصلاً اینها نیستیم، بدن نیستیم، جسم نیستیم، زن نیستیم و مرد نیستیم و اصلاً اینها نیستیم . اینکه الآن هست و ما را به میلهای مختلفی میکشاند، این میلها، میلهای بخش انسانی نیست، میلهای بخش حیوانی و شیطانی ماست . ما کس دیگری هستیم . ما از خداییم از جنس خداییم نه از جنس طبیعت .
خوب، البته خدا برای اینکه ما بتوانیم از اینجا در بیاییم نردبانهای زیادی را در اختیار ما قرار داده برای فرار از این زندان، کلیدهای زیادی به ما داده . قوای زیادی داده که بتوانیم از دست این زندان در بیاییم . یکی اش خود قرآن است . یکی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)هست . احکام دین هست و خیلی چیزهای دیگر که اینها مجموعاً به ما کمک میکند که ما از دست اینها نجات پیدا کنیم .
هرکدام از شما تا الآن تا حد زیادی تجربه ی فرار از این زندان را دارید . تجربه ی مکرری در مورد فرار از این زندان دارید . هر بار هم فرار کردید شادید . هر بار فرار میکنید خوشحال میشوید . ولی دوباره جنبه های حیوانی ممکنه ما را برگرداند به این زندان .
برای همین هم در ماه مبارک رمضان، کسی که جنبه ی حیوانی اش قوی است، روزه گرفتن براش سخت است . وقتی روزه را گرفت میبینید افطار که میشود حالش خوب است، شاد است چون احساس پیروزی بهش دست داده دیگر . توانسته از این زندان فرار کند، یک احساس شادی بهش دست میدهد در زمان افطار، آخر ماه رمضان روز عید یک حالت بزم و سرور و شادی خیلی زائد الوصفی دارد . چرا ؟ چون توانسته تجربه کند که اسیر زندان نباشد . همه ی زندانها بد است . یعنی هر زندانی غم و غصه های خاص خودش را دارد . شما از زندان هم نباید توقع داشته باشی که زندان به به آدم خوش بگذرد .
این را باید بدانید، یعنی اگر کسی فکر میکنی اگر شوهر کند خیلی خوش به حالش میشود، اگر زن بگیرد خیلی خوش به حالش میشود، اگر بچه دار شود خیلی خوش به حالش میشود، بعد میبیند نه . همین هایی که این برای رسیدن به آنها تلاش میکرد، میبیند که شادی دارد، یعنی شادی مخصوص به خودش را دارد و صد جور گرفتاری برای خودش دارد . دردسرهای مخصوص خودش را دارد .
خوب، یک صلوات ختم بفرمایید .
خوب، مهمترین چیزی که میتواند به ما کمک کند که بتوانیم از زندان نجات پیدا کنیم، یاد جایگاه اولیه امان هست (خوب دقت کنید ها ) .
یاد خداست . یاد جایگاه اولیه امان هست که برایمان چه قدر لذیذ بوده . حالا اینکه میگویم چه قدر لذیذ بوده میخواهم راجع به لذیذ بودن آن جایگاه برایتان صحبت کنم که چقدر برای ما آن قشنگ بوده و لذیذ بوده، بی نهایت بودن است دیگر . بی نهایت بودن، بی قی بودن، بی حد بودن، ها چه را اراده کنی باشه . این، آن جایگاه اصلی ماست . یاد آنجا، ...
ببینید اگر کسی که میرود به زندان اگر دل خوشی نداشته باشد بیرون از زندان، آیا خوشش میآید از زندان بیرون بیاید ؟ آدمهایی را میشناسم که اینها مخصوصاً میروند یک جرمی انجام بدهند که به زندان بیندازندشان تا مدت زندانشان تمام میشود دوباره میروند یک جرم دیگر انجام میدهند که به زندان بیفتند چون میگویند در زندان به ما غذا میدهند، سرپناه داریم، صبحانه و ناهار و شام داریم، رفقا هستند، میگوییم ومی خندیم، تلویزیون داریم، روزنامه داریم .خوب دیگر چه میخواهیم ؟ از زندگی چه میخواهیم ؟
یادم است، یک فیلمی را نشان میداد، به یک بنده خدایی گفتند یکی آمده ضمانتت را کرده گفت :کی آمده ضمانتم را کرده ؟ گفت : ضمانت کرده از زندان خارج شوی . گفت : غلط کرده ضمانتم را کرده بچه ها آبگوشت من را نگه دارید الآن برمی گردم .
یعنی اینقدر بدش میآمد که ناراحت بود . میگفت : آبگوشت من را نگه دارید، نخورید، من زود برمی گردم میروم یک جوری از شرش خلاص میشوم و برمی گردم اینجا .
آنچه که باعث میشود انسان از محدودیت بدش بیاید، مثلاً تنها است دلش میگیرد . بیمارستان است دوست دارد برگردد خانه، زندان میافتد دوست دارد از زندان دربیاید، یک چیزی یک دلخوشی ای، یک عشقی خارج از زندان باعث میشود که دیگر انسان آن فضا را تحمّل نکند هر چه معشوق های جدید اضافه میشوند، انسان از شرایط خاص خودش متنفر میشود . مثلاً شما میبینید که یک پسری مادرش را و پدرش را خیلی دوست دارد، خواهر ها و برادرها یش را دوست دارد، از خانه و زندگی اش خوشش میآید، وقتی نامزد کند، یعنی دلش یک تعلق جدید پیدا کرده اگر بابا و مادرش بگویند امروز خانه بمان، با اینکه اینها را دوست دارد، ولی چون دل یک نعلق جدید پیدا کرده، خانه برایش یک زندان میشود .
آن معشوق جدیدی که تازه پیدا کرده، همه اش این را به فرار از زندان تشویق میکند که از این زندان در بیاید و خودش را به آن آزادی برساند . ممکنه وقتی به آن معشوق میرسد، شرایط آن معشوق از شرایط خانه خیلی پایین تر باشد ولی چون او را دوست دارد آن شرایط را تحمل میکند . فرقی نمیکند که معشوق چه باشد .
ای برادر یاد او را پیشه کن دل رها از چنگ هر اندیشه کن
یعنی مکرر یادت باشد کجا بودی، ( داستان چی بود ؟ شاه و طوطی دیگر )
به طوطی گفت : ذره ای بی یاد من نوشت مباد . همه اش یاد من کن .
دل رها از چنگ هر اندیشه کن
یعنی فکرهایی غیر از فکرهای انسانی را کنار بگذار . هر فکری را .
( اگر کسی بخواهد نجات پیدا کند باید فکرش را خلوت کند، تا خودش را خلوت نکند، فکرش را خلوت نکند دغدغه هایش را کم نکند، تعلقاتش را کم نکند، با تعلقات زیاد نمیتواند نجات پیدا کند، چون سخت ذهنش مشغول است .)
بند بردار ای پسر از پای دل پس ببین جولان روح اقرای دل
می گوید : تو بند را بردار ببین چه فدر آزاد میشوی، چه قدر رشد و چه قدر سرعت پیدا میکنی ! با چه قدرتی میتوانی رشد کنی . تعلقّت را بردار
دل بپرداز از هوای این و آن یعنی دلت را رها و آزاد کن از خواهش هایی که نسبت به این آن داری .
هوای این و آن میشود چه ؟ میشود کمالات جمادی و نباتی و حیوانی
دل بپرداز از هوای این و آن بر در دل روز و شب شو پاسبان
یعنی مراقب باش عشق های جمادی و نباتی و حیوانی اسیرت نکند و گرفتارت نکند .
( یکی از مهمترین چیزهایی که نمیگذارد ما اسیر زندان شویم ذکر شریف لا اله الّا الله است لا اله الّا الله یعنی هیچ معشوق و دلبری جز خدا ندارم . )
تا شما میگویی لا اله الّا الله میبینی که طلسم شکسته میشود، حالا اگر برسیم امروز میخواهم راجع به طلسم ها هم بگویم .
یعنی خیلی وقتها کمالات جمادی و نباتی و حیوانی در قالب دوستی سراغ تو میآیند و تو گول میخوری فکر میکنی از تو هستند، به نفع تو هستند تو اگر بدستشان بیاوری بزرگ میشوی . اگر به دستشان بیاوری خوشبخت میشوی . اول اینجوری تصوّر میکنی، این یک طلسم است . یک طلسم است، حالا برای اینکه این شکسته شود باید از چیزی که طلسم را میشکند استفاده کنی . آن چیست ؟ لا اله الّا الله . برا ی همین میگویند وقتی افکار بد آمد سراغتان، افکار منفی آمد سراغتان، حضرت فرمود که، لا اله الّا الله بگویید این لا اله الّا الله واقعاً انسان را نجات میدهد . وقتی میگویی لا اله الّا الله = هیچ معشوق و دلبری جز خدا ندارم، یکدفعه دلت آزاد میشود، اسارت پیدا نمیکنی .
خوب، بر در دل روز و شب شو پاسبان = یعنی مواظب باش نیاید . پاسبان شو و یعنی مراقبت کن به سراغت نیاید هوسهای اینجوری سراغت نیاید .
تا در آن جز یاد جانان ای پسر ره نیابد هیچ سودایی دیگر
هیچ هوس دیگری جز خدا و جز آخرت سراغت نیاید .
ببینید زیارت عاشوراء از اول تا آخر برای انسانیت است و خواسته هایش الهی و فطری و انسانی است برای همین وقتی با جنبه ی حیوانی زیارت عاشوراء میخوانیم خیلی چیزی ازش نمیفهمیم و لذتی هم نمیبریم چون با بخش حیوانی ای که مسلمان شده میرویم و زیارت عاشوراء میخوانیم . بخش حیوانی با آن حیوان مقدسمان میرویم ولی اگر با بخش انسانی بروی زیارت عاشوراء بخوانی، روبرو شده ای با روح کلّی روح اصلی .
روح اصلی کی است ؟ سید الشهداء است . تمام جلوه ی خدا، باهاش روبرو شده ای چون وقتی نگاهش میکنی یاد وطنت و جایگاه اولیه ات میافتی، دیگر نمیتوانی این را رها کنی که .
شما فرض کنید، مثلاً در یک جنگل، آدم خورها، آدم را گرفته اند، تو را گرفته اند و در نوبت گذاشته اندت که بعداً بخورندت، خونت را بریزند . حالا شما در این جنگلی که این همه فشار بهت آمده، کتک خورده ای، این همه گرفتاری کشیده ای، یک دفعه چشمت میخورد به یک دوست، به پدرت میخورد به یک هموطن، میخورد به یک آدم قدرتمند، میگویی زودتر من را دربیاور و به خودت برسان من میخواهم با تو باشم . ما در زندان دنیا وقتی زیارت عاشورا میخوانیم، در فشارهای دنیا، در محدودیتهای دنیا، یک دفعه ما را میبرد به زیارت سیدالشهداء . میگوید : بروید زیارت امام رضا علیه السلام، بروید کربلا، بروید مکّه، بروید با امام زمان حرف بزنید . تا ملاقات میکنی با امام زمان، آدمی که آدمه، خون دل خورده از این بخش ها، زجر کشیده، یک دفعه عقده اش باز میشود . دیدید بچه کوچولوها وقتی در بیمارستان هستند بعد از دو روز تا چشمشان میخورد به بابا نه نه، اول گریه میکنند . حتی بچه های بزرگ هم که نازک نارنجی هستند، زیاد دیده ام .
من مربی سربازها بوده ام بعد اینها بعد از 15-20 روز که بابا نه نه ها شان به دیدنشان میآمدند بچه ی بزرگ بود دیگر، بعضی هاشان از سربازی فراری بودند، 22 سال 23سال 24 سال تا چشمشان میخورد به بابا نه نه هاشون، گریه میکردند . بعد بعضی هایشان میگفتند تو رو خدا من رو از اینجا در بیار، بیا مرخصی من را بگیر، بیا من را از اینجا نجات بده، من نمیخواهم اینجا بمانم . برایشان سخت است .
کسی که میآید یکدفعه با سیدالشهداء علیه السلام روبرو میشود اصلاً یکدفعه یادش میافتد که این دنیا چه مصائبی سرش آورده، چه بلاهایی سرش آورده میگوید : ای امام حسین نجاتم بده . اسئل الله ان یحعلنی معکم فی الدنیا و الآخر .
یا تو بیا در این زندان با من باش که من این زندان را تحمل کنم ؟؟ . اسئل الله ان یحعلنی معکم فی الدنیا و الآخره . من میخواهم در دنیا و آخرت با شما باشم که زندان را احساس نکنم .
من یادم است در یکی از کشورهای خارجی رفته بودم، یک چند روزی گذشت دیدم دلم دارد خیلی میپوسد با اینکه نماز میخواندم و دعاهایم بود و اینها، اصلاً نمیتوانم تحمّل کنم .
گفتم اینجا ها مسجد ندارد ؟ گفتند نه اینجا مسجد ندارد . منطقه ی مسیحی نشین سخت، یکدانه مسلمان هم نداشت . آن قسمت مسلمان نداشت .
گفتم چه کار کنم . اصلاً دلم دارد میپوسد . بعد، گفتند کلیسا دارد . تا گفتند کلیسا آنقدر خوشحال شدم چون آنجا آدم یاد خدا میکند . رفتیم یک هزینه ای دادیم، یک تله کابین را سوار شدم چند تا کوه را رد شدم و رسیدم به یک کلیسا . بعد هم نشستم توی کلیسا آرام شدم .
قرآن کریم میفرماید : اگر خداوند شر مردم را دفع نکند، مساجد و کلیساها و کنیسه ها تعطیل میشود و خدا راضی نیست هیچ معبدی تعطیل شود چون همه ی انسانها به معبد و آنجایی که یاداصلشان بیفتد احتیاج دارند . اینجوری است .
خوب، حالا ما وقتی با امام حسین علیه السلام صحبت میکنیم، میگوید : تو به امام حسین علیه السلام بگو که بموند در دنیا . ترکت نکند . زندان اذیتت میکند ؟ ولی ماها نه . ما ها خیلی به این دنیا چسبیده ایم انگار که بی امام حسین علیه السلام خیلی بهمان خوش میگذرد . خیلی هم حال و حوصله ی امام حسین و ائمه علیهم السلام را نداریم که بیایند . میگوییم آقا شما بروید همان بهشت خودتان باشید ما را در همین جهنم بگذارید باشیم . شما را نمیخواهیم . باطنمان این را میگوید . اگر کسی در این زندان واقعاً دلش بشکند واقعاً احساس زندان کند تا روبرو شود با امام حسین علیه السلام، میگوید آقا نرو . از پیشم نرو وایسا پیشم . نمیتوانم دوریت را تحمّل کنم . یا ببر یا بمان .
جان ز جانان میپذیرد ای شکوه یا احبّائی الیک حرّ کوه
حرّکوه الروح الی ثوب الحبیب انّه فی هذه الدنیا غریب
انسان در این دنیا غریب است .مسافریم دیگر آمده ایم اینجا . ولکم مستقرٌّ و مقامٌ الی حین
استقرار و بهره مندی شما در زمین موقت است اینجا غریبه اید . غریبه اصلاً جای شما اینجا نیست .
جان در این ویرانه ده ویرانه است جان در این ویرانه ده بیگانه است (ویرانه ده = یعنی دهات ویرانه )
در دیار او قدس او را خانه است . دارد یک منعر میگوید، من ملک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد به این دیر خراب آبادم
جان در این اقلیم صفا دارد وطن نی به شام و مصر و بغداد و یمن
یعنی شهرهای دنیایی هیچ کدام ما را ارضا نمیکند . دیدید شهرهای دنیایی وقتی آدم دلش میگیرد میگوید : پاشیم برویم یک دبی – برویم کیش، برویم فرانسه، برویم پاریس، برویم لندن دلمان باز شود .
می روند آنجا و بعد دلشان بیشتر میگیرد مگر اینکه سنخیت با جهنم داشته باشند و الّا هر چه میروند آنجا دلشان بیشتر میگیرد و بدتر میگیرد .
این جهان زندان جان است ای پسر میل آنرا سوی آن کشور نگر
خوب دقت کنید، از این جا میخواهیم وارد بحث شویم . میخواهد به شما بگوید که شما میلتان در واقع آن سوی کشور است . اینجا نیست حالا دقت کنید مثالها را میزنم.
میل او بر آب صاف و سبزه زار و آن شگفتی های ایام بهار
آن سرور و بهجت و نور و ضیاء و آن نشاط و وجد از عود ونوا = این یعنی چه؟ درست است این را هم تکمیلش کنید . دخترمان فرمودند که این میلی که شما به این دنیا و کمالات این دنیا دارید، کاملترین در آن جاست . تقریباً جواب را دادند .
ببینید میخواهید به شما بگوید که وقتی شما یک لیوان سفید که روش تزئین شده و تصویر قشنگی که رویش هست و طلا کاری که شده و رنگهایی که ما دوستشان داریم که چرا ما ازش خوشمان میآید ؟ یک بحثی دارد . حالا این شکلات ها را نگاه کنید، شکلات ها را برداشته اند و تزیین کرده اند و رنگ زده اند با رنگهای مختلف و مزه های مختلف ما خوشمان بیاید . این خودش یک درس است ما چرا از گل مصنوعی استفاده میکنیم ؟ چون به گل طبیعی میل داریم و گرایش داریم . چرا ما به گل طبیعی گرایش داریم ؟ چون زیبا ست . تناسب و زیبایی درونش وجود دارد .
یکی از چیزهایی که خیلی زیبا ست و مظلوم است آب است که از هر گلی و از هر جواهری ارزشمندتر است . اصلاً ارتباط با خود آب ها، رنگش، سیلانش، حرکتش، کارایی و زیبایی ای که دارد، اگر کسی بتواند با آب ارتباط برقرار کند و بفهمد که چقدر زیبا ست و این حس زیبایی را پیدا کند و بتواند با آب ارتباط برقرار کند، اینها ما را به یاد ابدّیتمان میاندازد یاد بهشت میاندازد، یا آن جایی که قبلاً بودیم . چون تجلّی ....( این بحث را در صحیفه ی سجادیه انجام داده ام )
اینجا که بودیم، همه ی قشنگی های اینجا، میلیاردها برابر کاملترش اینجا بوده، این کانلتر، میلیاردها برابر کاملتر اینجا بوده، به صورت بی نهایتش هم اینجا بوده، ما از اینجا چند میلیارد درجه آمده ایم پایین تر، بعد چند درجه آمده ایم پایین تر، بعد چند میلیارد درجه آمده ایم پایین تر، حالا هر چه میبینیم، عصاره است، عصاره ی یک چند ده میلیاردم، یک چند هزار میلیاردم آن چیزی است که ما رد کرده ایم و آمدیم یعنی حقیقت اصلی خودمان .
برای همین هم شما وقتی میبینید خوشت میآید . یاد اصل خوذت میاندازدت .
مثلاً چرا میگوییم گل زیبا ست . اصلاً کلمه ی زیبایی یعنی چی ؟ این یک مفهوم است دیگر . اصلاً زیبایی یعنی چه ؟ وقتی ما میخواهیم راجع به زیبایی صحبت کنیم، یعنی چه ؟ میگوییم آقا این چه قدر قشنگه . همه ی آدمها هم در فهم زیبایی مشترک اند . همه اشان در فهم زیبایی مشترکند . میگویند زیبا ست و زیبایی دوست داشتنی است . هیچ کس نمیتواند جلوی خودش را از اینکه یک چیز زیبا را میبیند، خوشش بیاید، تحسینش بکند، بگیرد . از چیزی که دوست داشتنی است و ذاتاً کمال دارد، کسی نمیتواند خودداری کند که به آن کمال ابراز علاقه نکند . چون کمال دارد چرا همه ی ما زیبایی را دوست داریم . چرا دوست داریم زیبایی ها را استخدام کنیم ؟ چو اینها تمامشان ما را یاد اصلمان میاندازد و خداوند این مظاهر را اینجا گذاشته نه برای اینکه بهش دل ببندی و توش مستقر بشی و اسیرش بشی بلکه گذر کنی ازش، از این زیبایی و کمالات عبور کنی، بدانی یک اصلی دارد ( که حالا جلسه ی بعد داستان مرغ و سایه را برایتان بگویم ) که من باید از این رد کنم، به آنجا برسم . توجه فرمودید ؟ یک اصلی دارد .
مولانا داستانی دارد که میگوید : یک آقایی دنبال پرنده میگشت . دید این پرنده روی زمین حرکت میکند، بال میزند . یک مرغی رو هوا میرفت سایه اش افتاده بود روی زمین . این دنبال مرغ میگشت، هی تیر میزد توی این سایه بعد میگفت : این چرا به دست نمیآید، چرا نمیایستد، چرا نمیمیرد هرچه تیرش میزنم .
ما گرفتاری امان این است که معشوقمان را در کجا دنبالش میگردیم ؟ تو سایه . یعنی آنی که اسیرش هستیم و میخواهیم خودمان را باهاش آرام کنیم، در سایه میخواهیم این کار را بکنیم . سرمان را بالا نمیگیریم که بگوییم اصل آن اینجاست . آن اصله است که سایه اش اینجا افتاده است . ما باید آن را بخواهیم . ما گرفتار این سایه هه هستیم . همیشه ام داریم تلاش میکنیم سایه را بگیریم .هر چه هم میدوی بهش نمیرسی و خسته میشوی . انرژی ات از بین میرود . عمرت تلف میشود . خواستن سایه، در عشق به سایه و هیچ وقت هم آرام نمیگیری .
برای همین هم رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود : کلٌ اجد یموت عطشان الّا ذاکر الله، هر انسانی تشنه میمیرد ( یعنی به آنچه که میخواهد نمیرسد ) مگر ذاکر خدا، یعنی مگر کسی که اصل را گرفته باشد یعنی سرش را بلند کرده و آن پرنده را گرفته . پرنده است که بهش برسی تو را آرام میکند با سایه انسان سیر نمیشود که، با سایه انسان آرام نمیشود که .
داستان ما این است . ما چسبیدیم به سایه ها و هر چه هم دنبال این سایه ها میرویم و بیشتر هم به دست میآوریم میبینیم، نا آرامتر میشویم . یعنی یک موقعی فکر میکنیم اگر فلان سایه را بگیریم، به فلان سایه برسیم چقدر خوشبخت میشویم، چقدر آرام میشویم . وقتی بهش میرسیم میبینیم که نه . اصلاً آرامشی نداشت . نداشتنش یک دردسر بود، داشتنش هزار تا دردسر میآورد برای آدم هزارتا دردسر میآورد . میگوید اگر میخواهی بدانی که تو میلت سوی آن جهان است، در واقع عاشق آن طرف هستی، این جهان زندان جان است ای پسر، میل آن را سوی آن کشور نگر کشور خدا .
میل او بر آب صاف و سبزه زار .
شما از آب خوشت میآید و از سبزه هم خوشت میآید، فرمودند دانشمندان :
ثلاثه ؟؟ یذهب لان القلب حزن . . .
سه چیز است که غم را از دل میبرد . آب، سبزه، صدای خوش . هیچ کس نمیتواند در مقابل این سه چیز مقاومت کند . یعنی شما به آب میرسی دلت تازه میشود . برای همین هم به طور طبیعی، در جاهایی که صفا دارد حتماً باید برای صفا آب وجود داشته باشد .
حتی شما که در این کلاس نشسته اید اگر بروید و ببینید آقای دهقان توی حیاط را آب ریخته همین آب ریخته باشد روی موزائیک ها . گاهی آب میگیرند و میشویند، گاهی حتی یک پارچ آب، یک کاسه آب هم ریخته باشد یک مقدار به دلت تازگی میدهد .
اصلاً آب اینجوری است . آب به روح حیاط میدهد .
قدیما یادتان است که در خانه ها را آب میزدند، این تازگی میآورد .
حالا ما وقتی میبینید دل مردگی دارید، این سبزه ها دل را تازه میکند .
چون ما نیاز آب داریم و ما را یاد اصلمان میاندازد، - آخه اصل ما یک اسم دارد، این یادتان باشد به عنوان یک رمز بگویم یکی از اسمهای اصل ما، ماء است، ماء اگر در حدیث آمده خدا خدا موجودات را از آب خلق کرد، و کان عرشه علی الماء، عرش خدا بر آب است . فکر نکنید این آب را میگوید ها . حقیقت مائیه، حقیقت آبیه، حقیقتی است در بحث عرفان و بحث خلقت است که آن جا آب هست .
آب چیست ؟ این آبی که شما میبینید و ازش لذت میبرید و مایه ی حیات موجودات مادی است، این در واقع نازل شده ی چند چند میلیاردم آن ماء است . آن آبی که آنجاست .
آبی که در چشمه های بهشت خدا دارد که میگوید، چهار چشمه آن جا هست، یکی از چشمه هایش آب هست، خیلی فرق دارد با این چیزی که ما الآن اینجا درک میکنیم . ما چون قبلاً با آن حقیقت مائیه ارتباط داشتیم . از آن جا گرفتار شده ایم، الآن از آن چیزی که ما را یاد حقیقتمان میاندازد لذت میبریم . همین شما وقتی در خانه هستی، دوست داری در خانه یک حوض آب بگذاری، بعد چون ساکن است، نمیتوانی تحمّل کنی که این آب به رخت کشیده نشود . میروی فوّاره میگذاری تا صدایش در بیاید . حتّی شنیدن صدای آب هم آرامش بخش است . اصلاً دوست داری آب رو .
سبزه هم همینطور است . سبزه هم همینطور است و رنگ سبز هم یک بحث مفصل دارد از لحاظ عرفانی، سبزه .
صدای خوش هم همینطور، صدای خوبی که به قول امام صادق علیه السلام، یاد بهشت میاندازد انسان را، یاد حقیقت خودش میاندازد انسان را، نه صدایی که انسان را یاد شهوات و یاد طبیعت و موسیقی هایی که انسان را یاد شیطان میاندازد . به سمت شیطنت و غم و غصّه و نامردی و بی وفایی و این جور چیزها . مثل اکثر این ترانه هایی که الآن میخوانند و کوچه بازاری است و دست همه است، در همه ی ماشین ها هست . در رادیو و تلویزیون هم گاهی پخش میشود از این صداهای مبتزل که وقتی انسان میشنود، یاد بالا نمیافتد، یاد بی وفایی و بد قولی و قال گذاشتن و یاد شهوت و مسائل اینجوری میافتد . اینها اگر حرام است برای همین حرام است اگر موسیقی ای باشد که تو را به یاد و سمت خدا ببرد نه، اشکالی ندارد .
خدمت امام صادق علیه السلام آمد و گفت آقا من یک کنیز خریده ام، این کنیز پولش گرانتر بوده به خاطر اینکه خواننده است . عیبی ندارد اگر برای من بخواند ؟ فرمودند نه . اگر برای شما بخواند و با خواندن این کنیز یاد بهشت و خدا بیفتی، نه، خوب هم هست . کسی برای آدم بخواند، آدم را بالا ببرد موسیقی هم همینطور است . موسیقی ها و آهنگها هم همینطور هستند ( آهنگهایی که با بخش عقلانی و فرشته ای نتشان تنظیم شده، این هم آدم حسابی میخواهد این را بسازد ها بتواند نتی بسازد که وقتی میزند تو باهاش اوج بگیری و تا آن اصل خودت بروی، هیچ اشکال ندارد . )
ولی آهنگهایی که اکثراً در اختیار مردم است در دنیا، وقتی آهنگ در اختیار قرار میگیرد، کدام بخش ها را فعّال میکند ؟ بخش های حیوانی، کشش به جنس مخالف، بخشهای وهمی مقام، ریاست، شیطنت و کارهای اینجوری، حرام است و قطعاً هم حرام است . هر چیزی که ما را بکشد پایین حرام است، آن چه که ما را بالا میبرد خوب است .
میل او بر آب صاف و سبزه زار، آب لجن نه ها، آب صاف آب پاک و آب تمیز برای همین هم شما وقتی آب پاک در حوض میگذارید، وقتی آب کثیف میشود، برایتان جذّابیتی ندارد دوست دارید عوضش کنید . برای اینکه این صاف بودن آب لذّتتان را بیشتر کند . میآیید کف استخر را رنگ میزنید، خود این رنگ در تضادّی که ایجاد میکند ( در بحث تضاد رنگها ) . تضادّی که ایجاد میکند برایت جذّابیت دارد و چون میخواهی این را قشنگتر ببینی، و میآیی و تضاد ایجاد میکنی . ازش لذت میبری و آن شگفتی های ایام بهار، ما چرا غنچه ها بهار و شکوفه ها و بوی خوش و حیات خوشمان میآید ؟ چون با آن اصل ارتباط دارد .
آن سرور و بهجت و نور و ضیاء . و آن نشاط و وجد از عود و نوا .
ها ؟ اینهایی که خوشمان میآید، حال این است که ما، مال یک جای دیگر هستیم . میگوید : خدا اینها را، مظاهر خودش را گذاشته که تو بفهمی و یادت باشد که تو ببینی یادتان باشد . خداوند در طبیعت با زیبایی تجلّی کرده، یعنی خودش را در قالبهای زیبا بهت نشان میدهد هر چیزی زیباست، تجلّی زیبایی و جمال مطلق است دیگر .
شما در یک گل که قشنگ است و خوشت میآید، در این مقدار ماده، اینقدر ظرفیت هست که بتواند، اینقدر از تجلّی خدا را نشان دهد . ولی از این قشنگتر هم ممکن است .
هر چه کاملتر میشود، زیباست . یا خود همین رنگ طلایی چرا دل مارا میبرد و خوشمان میآید ؟ این ربط دارد، شما در بهشت که بروید، رنگهای بهشت را ( بحث کرده ایم البته اینجا نه و جلسه ی دیگر شاید در همان نوار بهشت و بلا توضیح داده ایم، کاخها و رنگ آجرهایی که در آنجا به کار رفته است چرا این رنگها اینجا برای ما دل انگیزی میکند ؟ چون با آنجا هماهنگی دارد آن سرور و بهجت و نور و ضیاء و آن نشاط و وجد از عود و نوا
جمله تأثیر دیار جان بود = اینها تأثیر دیار جان است که در ما اثر میگذارد .
جان ز هجرتش روز و شب نالان بود .
علت اینکه تو حرص میزنی یکی از گلدانهایت را بکنی دو تا گلدان، به جای یک نوع گل، ده نوع گل در خانه بگذاری لباسها را دائماً عوض کنی، مبلمان را عوض کنی، فرش را عوض کنی، طلا و جواهراتت را عوض کنی، برای این است که میخواهی هی از چی لذت ببری ؟ از زیبایی بیشتر لذت ببری دیگر . هی میخواهی تنوع بدهی .
ولی حالا چرا میخواهی از زیبایی لذت ببری ؟ این سؤال را دقت کنید . ما چرا میخواهیم هی تابلوهایمان را عوض کنیم ؟ بعد از یک مدت لباس و رنگها را عوض کنیم ؟ چرا میخواهیم این کار را کنیم ؟ حتی وقتی میخواهیم غذا بخوریم، اول غذا را تزئینش میکنیم، بعد میخوریمش یعنی اول زیبایش میکنیم که الآن بهش میگویند، سفره آرایی . طرف 20 ساعت میرود دوره ی سفره آرایی میبیند . ببینید آرایی، آرایش، شما زیبا میکنی غذا را فرقی نمیکند که بچینی و بخوری یا نچیده بخوری اش . ولی چرا اول زیبایش میکنی و بعد میخوری اش این چه داستانی است ؟
یک کیک است شما قرار است چاقو بیندازی و ببری و تکه تکه کنی و بخوری . ولی اول یک کیک را کاملاً تزئینش میکنید، ازش حظ و لذت بصری میبرید، از زیبایی هایش لذت خیالی اتان میبرید و بعد میخوریدش . میگویید از مزه اش هم استفاده میکنم .
حتی گاهی وقتها انسان به قدری از زیبایی لذت میبرد که دلش نمیآید بخوردش .
من یک بار داشتم میرفتم به یکی از دوستان مریضم سر بزنم، رفتم میوه خریدم خانه اشان ببرم بعد، دیدم که فلفل دلمه ای های خوشگلی این مغازه داره دارد، فلفل دلمه ای خیلی زرد و نارنجی چون سبز را همه عادت دارند بهش . همیشه فلفل دلمه ای سبز خورده ایم .
بعد رفتم فلفل دلمه ای زرد و نارنجی گرفتم، این ها را برایش بردم . این آدم با سنخیتی بود، تا دید خیلی نشاط گرفتش . این را گرفته بود و هی بهش نگاه میکرد . بعد من یک هفته بعد رفتم خانه اشان دیدم این فلفل دلمه ای ها پلاسیده شده گفتم چرا این را نخوردی ؟ گفت دلم نیامد بخورمش . گاهی اینقدر زیبای اش زیاد که وقتی میخواهم کارد بزنم و بخورمش دلم نمیآید .
قبل از اینکه ما بخواهیم یک دانه گیلاس را بخوریم دور از جان، مانند حیوانات نباشیم حیوانات برایشان فرقی نمیکند، گل بخورند، میوه بخورند، علف بخورند، میخورند، کاری با زیبایی اش ندارند . آنها میخواهند یک چیزی بخورند . ولی واقعاً بهتر است خیلی وقتها به جای اینکه یک موز یا پرتقال یا گیلاس و . . . را بخورند، یکبار بازش کنیم و نگاهش کنیم، یک نیم ساعت، چهل دقیقه، یک ساعتی بهش فکر کنیم . از بویش لذت ببریم، این پوستش را روی بینی اتان بگذارید و نفس عمیق بکشید . لذت ببرید از رنگ و بوی سیب . بوی سیب فوق العاده است .
به قول سقراط که میگوید : من تا سیب را بو میکنم، هرگز نمیمیرم، جان میدهد به انسان شما اگر کسل بودید و حوصله نداشتید، یک پرتقال را بردارید یا یک سیب را، جلوی بینی اتان بگیرید و نفس عمیق بکشید یک خیار را دیدید وقتی باز میکنید، در گرما یک خیار خنک را برمی دارید و باز میکنید به خصوص این خیارهای بوته ای نه این خیارهای گل خانه ای، خیار قدیمی های خودمان را بازمیکنی و بو میکنی بهت نشان میدهد . اصلاً رسم است در میان مردم اگر بخواهند در جایی خیار بخورند، نمیخورند و میگویند خیار بو دارد اگر بخواهیم بخوریم باید به همه هم بدهیم . اصلاً نشاط میآورد بهتر است نخوریم .
واقعاً دقت کنیم اگر خواستیم بخوریم، کار حیوانی آخر سر ولی واقعاً لذت ببریم از میوه هایی که خداوند با رنگها و مزه ها و بو ها و طعمهای مختلف برای ما آفریده است .
بشینیم یک ساعت، نیم ساعت یکی از اینها را باز کنیم و نگاهش کنیم . شما درون یک موز را نگاه کنید، انار و پرتقال را نگاه کنید، انواع لیمو ها بنشینید اینها را فکر کنید . اینها ما را بالا میبرد .
برای همین در قرآن خیلی سفارش کرده که فکر، فکر فکر، آیات را برای شما فرستادیم که شما فکر کنید . از کنارش رد نشوید .
جان ز هجرش روز و شب نالان بود . بعد خداوند تجلیات بی شمار زیبایی را انجام داده که شما دلتان در اینجا نپوسد ببینید ما برای اینکه بدنمان زنده بماند، خداوند اگر مقداری گندم و جو مقداری آب برایمان قرار میداد بسمان بود . ولی آمد صدها نوع گیاه و میوه برای ما تولید کرد، طراحی کرد برای ما در قرآن میفرماید :من اینها را دانه دانه خودم برایتان تصویرگری کردم با رنگهای مختلف، طعم های مختلف، مزه های مختلف، تشریفات عجیبی در این دنیا راه انداخته شما بروید در گلخانه ببینید چه جوری هست . من گاهی اوقات ادیبهشت بلیط هواپیما میگیرم میروم در یکی از شهرها که فصل گل وگل کاری است که فقط بتوانم دو روز گل های آنجا و باغهای آنجا را ببینم و برگردم .
خدا اینها را گذاشته که ما ازش استفاده کنیم و لذت ببریم چون برایمان حرف دارد اینجا هر وقت میبینید روحتان سنگین شد، دارید بد جنس میشوید، دارید بد اخلاق میشوید، دارید کشش به سمت دنیا و شهوات دنیا پیدا میکنید، بروید سراغ طبیعت، در طبیعت بهت پاکی یاد میدهد، سبکی بی تکلّفی، دل نبستن به چیزی را بهت یاد میدهد آزادی را به انسان یاد میدهد . میگوید تو حیفی . همه ی اینها برای تو خلق شده خودت را خراب نکن .
جمله تأثیر دیار جان بود جان ز هجرش روز و شب نالان بود
جان محبوس اندر این زندان تار روز و شب ناله ز هجران بهار .
بهار ما کی ؟ خداست برای همین هم امام سجاد علیه السلام در مناجات مریدان به خداوند عرض میکند یا جنّتی و نعیمی، یاد دنیای و آخرتی، بهشت من تویی، بهشت من، جنّت من، دنیای من هم تویی، آخرت من هم تویی .
خداوند رحمت کند امام خمینی ؟؟، میگفت : وقتی شما در نماز میگویی، ربّنا آتنا فی الدنیا حسنة ؟؟ وفی الآخرة حسنة، حسنة هر دواش یعنی خدا در دنیا هم خودت را به من بده در آخرت هم خودت را بده به ما از خدا این را میخواهیم و غیر از این هم آرام نمیگیریم . بنابراین تمام گرایش هایی که به سمت زیبایی ها و کمال ها و جمال ها داریم، به خاطر این است که با اصل سنخیت داریم . در واقع دل ما نالان اوست . حالا دقت کنید ناله ها را ؛ وقتی داری بی تاب میشوی که بروی فلان طلا را بخری، فلان گردنبند را بخری، فلان روسری و فلان مبل و فلان اتومبیل را بخری، در واقع ناله ی تو برای خدا بلند است اما در چه اشتباه میکنیم ما، در مصداق اشتباه میکنیم . یعنی فکر میکنی که باید این را بخری تا آرام شوی میخری و مدتی هم مثل پستانک بهت آرامش میدهد .
چون پستانک مانند پستان مادر است مدتی اشباع کاذب میدهد به کودک ولی کودک بعد از مدتی میفهمد که آن چیزی ندارد و بعد با زبان آن را بیرون میاندازد و شروع به گریه میکند مامیرویم در چشم و هم چشمی ها و در رقابت ها و . . . میرویم میخریم که مدتی هم باهاش آرام هستیم یک چند روزی ذوق زده هستیم، مثل بچه ها که میبینی برایشان یک دوچرخه میخری یک ساعت میخری و لباس میخری برایشان ذوق زده میشوند، بعد از چند روزی که کهنه میشود دیگر خوشش نمیآید و میگوید نمیخوامش خسته شدم ازش . ما ها در واقع اینجوری هستیم، نالان خداییم، خدا را میخواهیم و با غیر خدا هم آرامش پیدا نمیکنیم، بی خود داریم در سایه ها دنبال شادی و آرامش میگردیم . در سایه های محدود داریم دنبال شادی و آرامش میگردیم . خوب نیست پیدا نمیشود، سایه است شما از سایه چه انتظاری داری . دنیا، سایه ی ملکوت است . ملکوت سایه ی جبروت است . سایه ی برزخ است، از سایه ها چه انتظاری داری، بی خود نباید انسان عمرش را اینجا تلف کنیم و نفهمه کی هست برای چی هست ؟ از کجا آمده . حضرت علی علیه السلام فرموده اندو توصیه ی زیادی شده که بدانیم از کجا آمده ایم و به کجا میرویم ؟ ما بیشتر آموزشهایمان متأسفانه این است که در کجا هستیم و به کجا میرویم کمتر آموزش به ما داده اند که ما در کجا بودیم در حالی که اصل هلم و معرفت فهم این است که ما قبلاً در کجا بودیم ؟
جمله تأثیر دیار جان بود جان ز هجرش روز و شب نالان بود
جان محبوس اندر این زندان تار روز شب ناله ز هجران بهار همه ی ما عاشق بهاریم .
اصلاً ما چرا بهار را دوست داریم ؟ چرا بهار طبیعی را دوست دارم ؟یک بهار اصلی وجود دارد، اگر از چیزی خوشتان آمد، ( یادتان باشد ) یعنی سایه است پس بدان این سایه یک اصل دارد . در دنیا فقط شما با خیال سایه سر و کار دارد . الناس نیامٌ از اماتوا انتبهوا = مردم خوابند وقتی میمیرند بیدار میشوند . شما شب که میخوابید یک چیزی را میبینید ازش خوشتان میآید یا نه میترسید و ازش بدتان میآید . وقتی بیدار میشوید از آن چیزی که خوشتان میآمد میگویید اِ همه اش خیال و سایه بود، خواب بود کاش که اصلش باشد . اگر ترس دار بود و ازش بدتان بیاید میگویید خوب شد که خواب بود، خوب شد حقیقت نداشت میگوید شما الآن هم که زنده هستید دارید با خیال زندگی میکنید این چیزهایی که دارید باهاش زندگی میکنید و ازش لذت میبرید همه اش خیالات خودتان است . همه اش خیالات خودتان است . وقتی مردید تازه بیدار میشوید، آن موقع با اصل سر و کار دارید .ولی الآن همه چیز با خیال است . جلوی یک نفر یک غذایی که خیلی دوست دارد میگذارند . قبلش با یک نفر دعوایش شده، با همسرش، با مادرش، با همکارش، جیبش را زده اند، چک برگشتی دارد، بعد خانم خانه یک غذای خوب درست کرده و جلویش میگذارد . این میخوردها و بعدش هم میرود و میخوابد اگر ظهر بهش بگویند ظهر غذا چی خوردی ؟ اصلاً نمیتواند چی خورده، بهترین غذایی که دوست داشته و جلویش گذاشته اند را اصلاً مزه اش را نمیتواند درک کند، برای اینکه انسان دائماً با خیال خودش است . اگر دارد مزه ای را دریافت میکند، در درون خودش دریافت میکند . وقتی بهش میگویند فرزندت، عزیزت مرد، بهترین غذایی که دارد میخورد در دهانش جوری است که انگار دارد کاغذ میخورد، دیگر تمام مزه ها از دهانش میرود . جرا ؟ چون شما در خیال خودتان با این غذا ارتباط برقرار میکنی حتی لذتی هم که شما از این خرما برمی دارید با خیال شماست . الآن بعضی ها از خرما بدشان میآید . خرما مزه اش ثابت است یا نه ؟ ثابت است دیگر، خرما، گوشت، سیرابی، کله پاچه، شیر و هر چی . چرا برخی از کله پاچه لذت میبرند و برخی نمیبرند ؟ ها ؟ چرا ؟چون آن کسی که لذت میبرد با اندیشه ی خودش این را بر میدارد و لذت میبرد .
آن کسی که لذت نمیبرد با خیال خودش لذت نمیبرد .
مثلاً میوه ای مثل هلو را میگوید ازش بدم میآید . میگویی چرا ؟ میگوید پشمالو بودنش من را اذیت میکند . در واقع چی دارد اذیتش میدهد ؟خیالی که از این حالت دارد اذیتش میکند و آزار دهنده است . یعنی تصوری را ما به یک شیء اضافه میکنیم و از آن تصور خوشمان میآید و از آن تصور بدمان میآید .