جلسه 069 - عوامل و موانع ورود به بهشت
شماره جلسه
69
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 069 - عوامل و موانع ورود به بهشت

بحثمان درباره ی نعمت هایی بود که از بهشت بالاتر است. وقتی صحبت از نعمتی می شود که از بهشت بالاتر است، چون غیر انسان هم به بهشت وارد می شود. حتی حیوانات هم به بهشت وارد می شوند. وقتی می گوییم چیزی از بهشت بالاتر است؛ یعنی آنجا مقام انسان است، یعنی چیزهایی هست که ویژه خود انسان است. قیمت ها قیمت های انسانی هست که یک موردش را عرض کردیم، جلسه ی گذشته به مورد دومش که محبت خداوند تبارک و تعالی است رسیدیم که این بالاتر از خود بهشت است. ببینید این مسئله را باید خیلی خوب و ریاضی در واقع ما درکش کنیم، وقتی می گوییم محبت خدا مثل محبت های بخش های پایینی مربوط به رابطه یک زوج است، من جمادی، معشوق های جمادی را دوست دارد؛ یعنی با اشیاء ارتباط دارد و اشیاء را دوست دارد، از آنها لذت می برد، ماشین دوست دارد، خانه دوست دارد، ویلا دوست دارد، جواهرات دوست دارد، کسی هم نمی تواند ملامتش کند که چرا تو اینها را دوست داری، چون این من آنها را دوست دارد و با آنها سنخیت دارد. من گیاهی از غذا، لباس، قیافه، هیکل خوب، قیافه زیبا لذت می برد، بچه دار شدن دختر، پسر، رشد، تغذیه، هیچکس هم نمی تواند بگوید تو چرا دوست داری این را آنها، شأنش همین است. مَن حیوانی، معشوق ها و عشق های زمینی را دوست دارد، از آنها سیر هم نمی شود، همسرش، فرزندش، پدرش، مادرش، خواهرش، دوستانش اینها را دوست دارد، طبیعی هم هست که انسان این ها را دوست داشته باشد، شما در بهشت هم می بینید یکی از پاداش های بهشت همین هست که خداوند می فرماید اینها با دوستهایشان در بهشت جمع می شوند، با رفقایشان جمع می شوند دور هم، بهشت یکجایی هست که انسان هوس می کند کاشکی رفیقهایم، دوستهایم باشند. آدم شیفته ی این است که دوستش و رفیقش آنجا با او باشند، تک خوری نمی تواند بکند و لذت ببرد، خیلی طبیعی است، شما نمی توانید به کسی بگویید چرا دوستانت را دوست داری، چرا همسرت را دوست داری، چرا بچه هایت را دوست داری، معشوقش اند، دوستشان دارد آنها هم این را دوست دارند، خیلی طبیعی اند این عشق ها، عشق های زمینی عشق به وطن، عشق به دوستان و رفقا، خیلی طبیعی است، قشنگ هم هست، خوب هم هست، نورانی هم هست، خدا هم دوست دارد اینها را، خود خدا اصلاً اینها را برای ما آفریده است و تشویق می کند خداوند که ما این عشق های زمینی را محترم بشماریم هرچقدر هم بیشتر شود خدا بیشتر از ما خشنود می شود در عشق های زمینی. پس این مشکلی ندارد. در بخش های بالاتر یک مقدار عشق کارش سنگین تر می شود؛ یعنی از حیوانیت کسی در می آید می رود سراغ بخش فرشته ای، معشوق های فرشته ای چه هستند؟ علم هست، اختراعات و اکتشافات، اینها معشوق های بخش فرشته ای ما هستند، از همه ی کسانی که می روند دانشگاه، اکثر کسانی که می روند دانشگاه نمی روند دانش کسب کنند برای دانش، دارند می روند مدرک تحصیلی را بالا ببرند، پول در بیاورند از این راه، باز برای بخش های جمادی گیاهی و حیوانی می خواهند، درس را برای این می خواهند، درس و تخصص یک ابزار هستند برای بخش های پایینی. یک عده ی کمی هم در دانشگاه و مراکز علمی پیدا می شوند که علم را برای خود علم می خواهند، عاشق علم اند، یعنی آن دانش را دوست دارد، تحقیق و پژوهش، اختراعات، اکتشافات با آن صفا می کند اصلاً! یعنی این اصلاً زندگی و حیاتش همان مطالعه و فهمیدن است، همان پژوهش و اختراعات است، همان کار علمی است، یعنی این لذتش در آن فهمیدن است، بخش عقلی اینطوری است، بخش فرشته ای ما چون ما شبیه به فرشته ها می شویم از اینکه فرمول می فهمد، قاعده می فهمد، اسرار خلقت و آفرینش را درک می کند لذت می برد. همه اینطوری نیستند، خیلی ها می روند علم یاد می گیرند بعد از یک مدت هم فراموش می کنند، امتحان داده و از مدرسه یا دانشگاه می آید بیرون خیلی از چیزهایی که خوانده را تا چند روز دیگر یادش می رود، چون علم را برای علم نمی خواند این آدم، چند وقت دیگر از این آدم سوال کنی اصلاً بلد نیستند. اما یکسری آدمها هستند پژوهشگرند واقعاً! یعنی عاشق علم اند، عاشق فهمیدن اند، اصلاً لذتشان در کشف آن حقیقت است، حیات بخش انسانی شان در این است، انقدر هم گاهی وقت ها رشد می کنند که لذت نهایی شان می شوند آن، خواهشاً دقت کنید چون داریم وارد بحث های سنگین فوق بهشت می خواهیم بخوانیم ما الان. پس این الان می رود انقدر عاشق می شود در این شأن که این شأن از همه چیز برایش مهمتر است، یعنی اگر قرار باشد بین مَن جمادی، حیوانی، گیاهی عقلی یکی را انتخاب کنم عقلی را انتخاب می کنم، می گوییم این واجب تر است، حاضر است چند سال زن و بچه اش را نبیند که یک جایی برود دانشگاه و درس بخواند، پژوهش کند، زن و بچه اش هم چند سال تحمل می کنند، پدر و مادرش را رها می کند، همسرش را رها می کند، بچه هایش را رها می کند که مثلاً می خواهد برود فلان کشور یک دکتری بگیرد، برایش این مهم است، نه اینکه برود دکتری را بگیرد برای پول در آوردن، دارد می رود خود این دانش را کسب کند. اصلاً لذتش در این است، این آدم در موطن فرشته ای قرار دارد. در موطن انسانی -خوب دقت کنید- انسان معشوقش الله است، یعنی شخص الله عشقش است، الله را برای چیز دیگری نمی خواهد، با الله برای این چهاربخش هیچ کاری ندارد، هیچ چیز! خود الله را می خواهد، مثل یک کسی که عاشق می شود و می گوید من همین را می خواهم، من آدمی می خواهم با همین خصوصیت، این پیش من هست لذت میبرم، این پیش من هست آرامش دارم، این همه چیز من است. ماه عسل هم همینطوری معنا دارد، شما می گویی ماه عسل، ماه عسل یعنی من همه چیزهای قشنگ و خوب زندگی ام را به خودم حرام می کنم: پدرم، مادرم، خواهرم، برادرم، دوستانم، درسم، کارم و.. همه چیز را حرام می کنم. چون می خواهم با این مرد تنها باشم و خلوت کنم، من الان می خواهم یک ماه بروم با این شخص و این شخص را تنفسش کنم، این شخص را در وجود خودم بکنم، می خواهم فقط حرف بزنم با او، بگویم و بخندم، چایی بخورم، غذا بخورم، با هم بگوییم و بخندیم، باهم صفا کنیم، باهم خلوت داشته باشیم، الان این را می خواهم، بقیه چیزها حرام می شوند وقتی این را خالص می خواهی. این را ما در چهارتا پایینی ها می فهمیم، یعنی می گوییم آقا من الان کارهای علمی دارم کارهای پژوهشی دارم دیگر بابام، ننه ام، همسرم هیچکس نیاید در اتاق، یا یک هفته کار دارم هیچکس پیش من نیاید، یا اصلاً من یک هفته می خواهم کار پژوهشی کنم کسی نیاید پیش من؛ شش ماه می خواهم بروم فرصت مطالعاتی دارم در آمریکا، اروپا، چین و روسیه و.. می خواهم بروم درس بخوانم، همه این را می فهمند. شش ماه زن و بچه ات را نبینی؟ بله! مادر و پدر و خواهر و برادر و بچه هایت نمی بینند تو را! نمی شود من باید شش ماه بروم فرصت مطالعاتی ام را انجام دهم. اما این وقتی می رسد به خدا فهمیده نمی شود، یعنی چه؟ یعنی الان تو رفتی دو ساعت فلان عبادت را انجام دهی؟ پس زن و بچه ات و خانواده ات چه می شوند؟ هیچکس این را نمی فهمد... یک هفته یا یک ماه رفتید حج؟ آره یک ماه رفتم ماه عسل دیگر دارم می روم پیش خدا. پیغمبر وقتی حضرت زهرا می خواست به دنیا بیاید چهل روز رفت در حرا، تازه عروس یک عروس با آن عظمت، نورانی حضرت خدیجه سلام الله علیها، آن را ول می کند عروس را و می رود چهل روز در غار، این در بخش انسانی فقط برای کسی قابل فهمیدن است که خودش بلوغ و فهم را دارد، اگر کسی این بلوغ را نداشته باشد و پایین تر از آن حد باشد، حدهای بالایی را نمی فهمد، یعنی خلوت با معشوق مرحله بالا برای کسی که مرحله پایین است، قابل درک نیست. چون معشوقش نیست. اصلاً او چنین ادراکی ندارد. می گوید از دامادمان خیلی بدم می آید. می گوید برای چه؟ می گوید آمد خواهر من را برداشت برد، دیدید؟ بعضی از پدرها اینطوری اند انقدر بدشان می آید از داماد که می گوید این دختر من را می خواهد بردارد ببرد، یعنی انقدر نفهم است که نمی داند خودش دختر یکی را برده قبلاً! می گوید نه این بچه من را از من جدا می کند. وقتی صحبت از محبت خود خدا می شود؛ یعنی این شخص با خود خداست و هیچ چیز از بهشت و شفا و زن و شوهر و مال نمی خواهد، با خود خدا کار دارد، خود خدا برایش موضوعیت دارد. این نفسش است، این زوج اش است، این عشقش است، این همه کس اش است، به قول امام سجاد در مناجات مریدین "يَا نَعِيمِي وَ جَنَّتِي وَ يَا دُنْيَايَ وَ آخِرَتِي" بهشت من، نعمت من، دنیای من، آخرت من، این شخص زوجش، همسرش، آن جفتی که می خواهد با او خلوت کند با او حرف بزند و بگوید و بخندد، دوست دارد او حرف بزند برای این، او حرف بزند برای این، الله است... این مال بخش انسانی است و آدم اینجا تعریف می شود. پس وقتی می گوید بالاتر از بهشت، بهشت چیست؟ بهشت حوری های بهشتی هستند، قصر است، مهمانی است، میوه است، شراب است، موسیقی است، اینهاست دیگر، اینها که مال شأن های پایینی ما است، فقط بهشتی اش است، پس آن بخش انسانی اش چیست؟ یک بخش هایی هم دارد که در بهشت دانشگاه دارد، بله در بهشت دانشگاه هست، بهشت هم دانشگاه دارد هم حوزه علمیه و بهشتی ها می روند آنجا چیزهایی یاد می گیرند که به بینهایت نزدیک می شوند، علمشان زیاد می شود در بهشت و فرمول ها و قواعدشان آموزش می بینند، که اصلاً آفرینش چگونه است، آفریدن چه جوری است، رمز و رازهایی که بعضی ها دوست دارند در بهشت بدانند، به قول- خدا حفظ کند- حضرت آیت الله جوادی آملی را فرمود بهشتی ها در بهشت می گویند خدایا ما ریاضیات در دنیا خواندیم ولی ریاضیات را بلد نیستیم، ریاضیات خارج را می خواهیم یاد بگیریم آنجا در بهشت بهشان یاد می دهند. فرمول های ریاضی، فرمول های فیزیک، فرمول هایی که دوست دارند، علاقه دارند آنجا می روند و یاد می گیرند، انجا در سطح کلان و فرمول های باطنی آنها را می فهمند اما اینکه من به عنوان یک آدم در آنجا چه کار می کنم، یعنی چی؟ یعنی صبح تا شب با حوری ها هستم، موسیقی گوش می کنم، می دهیم می گوییم و می خندیم درست است که غذا خوردن آنجا موسیقی آنجا، رتباط با حوری آنجا خودش عرفان دارد، معنویت دارد خودش اصلاً حضّ معنوی برای انسان می آورد اما داستان یک چیز دیگری است، اینکه من با خود خدا دلم برای خود خدا تنگ می شود من با خود خدا کار دارم، اگر این فهمیده بشود خیلی خوب است، دیگر هی سوال نمی کند نماز چیست در اسلام، نماز برای چیست، روزه برای چیست، اعتکاف برای چیست، بابا تو این را راجع به جنس مخالف می فهمی، این را راجع به درس می فهمی، از صبح بلند می شوید می روی پای کوه ها تا بتوانید آنجا یک سیخ کباب بخوری می فهمی، در ورزش می فهمی که یک عمر عمرت را می گذاری در ورزش برای یک کمال ورزشی و بدنی وقتی نوبت خدا می شود می گوید که نماز چیست؟ ما برای چی باید نماز بخوانیم، راست هم می گوید بنده خدا. تا کسی انسان نشود نمی فهمد، تا کسی بلوغ انسانی پیدا نکند مسائل و معشوق های آن بلوغ را ندارد اصلاً، دقیقاً مثل یک دختر پنج ساله که به او می گویی اگر این کار را کنی شوهرت می دهم، می ترسد اصلاً دوست ندارد، یا مثلاً اگر این کار را کنی زنت می دهم می ترسد. این کی شوهر دوست دارد و ترجیحش می دهد به همه؟ کی این زن را دوست دارد و ترجیحش می دهد به همه؟ موقعی که بالغ شود، آدم تا بالغ نشود هوس خدا را نمی کند، هوس مسجد نمی کند، هوس حسینیه نمی کند، هوس عمره و تمتع نمی آید سراغش، هوس کربلا و کاظمین و حرم نمی آید سراغش، هوس سجاده نمی آید سراغش، هوس دانش فوق عقلی، فهم قرآن و.... نمی آید سراغش چون بلوغ ندارد. می گوید حالا من خودم پروفسور مغز و اعصاب هستم. به این چیز ها هم هیچ احتیاجی ندارد. چون بالغ نشده، بچه است؛ بعد مثلاً می بینی بچه پنج سالش است ولی بالغ است، پنج سالش است بالغ است، ده سالش است این بلوغ انسانی دارد.

دیدید در فیلم یک بچه پنج ساله داشت گریه می کرد. به او گفتند چه شده؟ به نماز جماعت نرسیدم، بچه یمنی، خب حالا چرا گریه می کنی؟ به نماز نرسیدم! با چه بزرگی ای حرف می زند، می گوید عزیزم برو خانه نماز بخوان می گوید مگر مرد در خانه نماز می خواند؟ مرد است! ولی مرد خداست، بالغ شده این آدم، یعنی چی آدم در خانه نماز بخواند. من باید نماز جماعت بخوانم، نماز جماعت یعنی عیش ونوش جمعی ست. من می خواهم بروم وسط این مومنین روح جمعی بخورم و کیف کنم. خیلی ها هستند چون بلوغ ندارند نماز جماعت هم که می خوانند خانم نماز جماعت می خواند یا آقا نماز جماعت می خواند. نمی فهمد نماز جماعت چیست، این چهل سال هم هست که در نماز جماعت است. اصلاً روح جماعت را نمی تواند دریافت کند؛ یعنی نمی فهمد کجاست و چطوری است، هیچ فایده ای ندارد. روی این خیلی کار کنید، که بالغ شویم و الله برایمان موضوعیت داشته باشد، وقتی پیدا نشود اگر بهشت هم برویم نمی فهمیم او را. لذا یک عده ای وقتی می میرند اصلاً بهشت نمی روند و دوست هم ندارند به بهشت بروند، وقتی که فرشته می آید برش دارد و ببردش به فرشته فقط می گوید خداکجاست؟ کی می رسیم به الله؟ چون این آدم است، بهشت هم ببرندش می گوید خیلی خوش آمدید، خیلی خوب است، خیلی عالی است ولی نشسته منتظر اینکه معشوقش را ببیند، بهشت راضی اش نمی کند. بعضی ها نه انتهایشان بهشت است؛ یعنی وارد بهشت که می شوند می گویند تمام شد ما الان رسیدیم به آنجایی که می خواستیم بررسیم، اما یک عده نه، آدم اند، یعنی در بهشت هستند منتظرند ببینند که خب حالا الان آمدیم بهشت خیلی هم خوب و عالی، مستقر شدیم داستان چیست بعدش می خواهیم چیکار کنیم؟ خدا کجاست؟ این چهارده نفر کجا اند؟ «وَ تَقِرُّ عَینُهُ غَداً بِرؤیَتِکُم» در زیارت جامعه که می خوانیم چقدر قشنگ است! خدا من را از کسانی قرار بدهد که چشمش به جمال شما روشن می شود در آخرت. این همینجوری تمام ذوقش همین است در آخرت حضرت زهرا را ببیند، الان برود پیش امام زمان، برود پیش امام علی، امیرالمومنین را می خواهد ببیند، امیرالمومنین دیدنش، حرف زدن با او، صدایش را شنیدن، پیغمبر، امام حسن، امام حسین... در بهشت اینها چه خبر است برای آدمها!

قول داده بودم یک روایت خیلی شیرین و دل انگیز بخوانم برایتان از امام سجاد علیه السلام. آدم دلش بی تاب می شود برای اینها، وقتی می گوید امام سجاد کِی می شود از این زندان در بیاییم بروم یک دل سیر امام سجاد را ببینمش، بغلش کنم، بوسش کنم، سرم ر بگذارم روی پایش، بروم مهمانش شوم، بروم مهمانش کنم... چقدر مردن خوب است؛

«إذا صارَ أهْلُ الجَنَّةِ إلى الجَنَّةِ» یک تیکه ای می اندازد اینجا حالا تیکه اش هم تیکه است دیگر... می گوید وقتی اهل بهشت می روند در بهشت، اهل بهشت یعنی چی؟ مثلاً می گویند تو اهل کجایی؟ می گوید من اهل شهرری ام، من اصفهانی ام، من شیرازی ام، اهل بهشت یعنی چی؟ یعنی اهل بهشت اند اینها، دارد راجع به اهل بهشت صحبت می کند، یعنی اهل بهشت با یک اهل دیگر فرق دارد. ما یک اهل جهنم داریم، یک اهل بهشت داریم، یک اهل خدا داریم، اهل الله هم داریم، اهل اهل بیت هم داریم، می گوید وقتی اهل بهشت می روند در بهشت "وَ دَخَلَ وَلی الله إلی جَنّتِه" ولی الله کیست؟ دوست خداست. دوست خدا داخل بهشت ها می شود – یک بهشت که ندارد آنجا، خدا برایش سنگ تمام گذاشته، تعداد زیادی بهشت برای این درنظر گرفته، بهشت های مختلف، آب و هواهای مختلف، شرایطش مختلف، درختهایش مختلف، چمنزارها، مراتعش، دریاچه هایش، دریاهایش، آبشار هایش، میوه هایش، جنسش خیلی متفاوت و متنوع، باغ های متنوع «ومَسکِنِه»، یک خانه یا یک قصر هم ندارد یک دانه دوتا ده تا قصر ندارد. وقتی مومن می رود و وارد این می شود "وَ دَخَلَ وَلی الله إلی جَنّتِه وَ مَسکِنِه" می رود به سمت بهشت ها و خانه هایش و... "إذا صار أهل‏ الجنة فی‏ الجنة ودخل ولی الله إلى جناته ومساکنه واتکأ کل مؤمن على أریکته حفته خدامه" هرکدام از مومنین تکیه می زنند به تخت پادشاهی شان، اریکه دیگر، می روند در آن اریکه ی خودشان، لم می دهند آنجا، روی تخت پادشاهی، پادشاه است دیگر! قرآن هم فرمود " مُلْکاً کَبِیراً" پادشاهی است آنجا یعنی وقتی مومن وارد بهشت می شود، پادشاه آن بهشتی است که به اندازه ی همه ی آسمان ها و زمین است، پادشاه ای است، همه کاره این است، دستور دهنده این است، اراده ی این است. همه چیز با این است. حالا وقتی آنجا مومن تکیه می دهد "حفته خدامه" دورش حلقه می زنند خادمینش، خادمینش می ریزند دورش، می آیند اینطوری دور تا دور مومن را می گیرند خدمتکارها، "تهدلت علیه الثمار" ببینید امام سجاد چطوری می بیند و برای ما تشریح می کند، میوه ها همه می آیند آویزان می شود برایش، آویزان می شوند یعنی هرچه که می خواهد اینطوری نیست که مثلاً بگوید من آن میوه را می خواهم، آن را نمی گوید هیچ وقت دستش را دراز نمی کند که آن را بروید بکنید بیاورید برای من، نه آنچه که اراده می کند آویزان می شود برایش فقط می کند و می خورد، شاید هم نکند همینجوری دهانش را باز می کند و گاز می زند، "قُطُوفُهَا دَانِيَةٌ" قرآن می گوید میوه ها نزدیک اند، نمی خواهد برود بکَند، لازم نیست برود آن بالا بکند، مثل بعضی از بهشتی ها.

یک آقا سیدی بود داستانش را فکر می کنم برای شما تعریف کردم می گفتش شب خواب دیدم ما را بردند بهشت، گفتند که شما ها بهشتی هستید، ما خیلی خوشحال شدیم، می گفتش که گفتند ولی شما دسته ی خاصی از بهشتی ها هستید، گفتیم چه دسته ای؟ گفت دسته ای که در دنیا نمازهایتان را خیلی تند تند می خواندید هل بودید تند نماز می خواندید الان بهشتتان هم همینطوری است، گفت یعنی چی؟ گفت بردنمان بهشت دیدیم میوه ها نزدیک نیست که بخواهیم بخوریم، باید از این درخت بکشیم بالا برویم بکنیم بیاوریم. گفت بفرمایید بروید بخورید ولی من هروقت سوت زدم باید بیایید پایین، مأمور گذاشتند برایش گفتند که صاف مثل این ستون های گرد هست، گفت ما کشیدیم رفتیم بالا بخوریم تا دستمان رسید سوت زد از آن بالا لیز خوردیم تا می خواستیم مزه کنیم مزه ام کردیم ولی نتوانستیم حال کنیم. خلاصه هیچی سوت زد آمدیم پایین، بعد رفتیم یک جایی بساط شراب و خوردنی های زیادی بود. گفت بفرمایید نوش جان ولی من سوت زدم بیایید، گفت باشد... گفت رفتیم و همچین مشغول خوردن شراب شدیم و خوردنی ها تازه داشتیم حال می کردیم و می خواستیم قشنگ کیف کنیم سوت زد، هیچی سوت زد برگشتیم و اینها. از همه بدتر سکانس آخر بود که مال حوری ها بود، گفت رفتیم و دیدیم چه حوری ها و چه چیزهایی و بروید هرچه می خواهید صفا کنید و... گفت تازه رفته بودیم یک گپی بزنیم و یک احوال پرسی ای کنیم سوت زد، می گفت ما اعصابمان خورد شد. هول بودن در ذکر، تند تند ذکر گفتن، تند تند قرآن خواندن، تند تند عبادت یعنی همین، یعنی تو داری از بهره برداری از بهشت ات عجله داری زودتر بیایی بیرون، بهشت خدا بهت داده خودت عجله داری زود تمامش کنی، می خواهد تسبیحات حضرت زهرا بخواند سبحان الله سبحان الله الحمد لله الحمدلله الله اکبر الله اکبر...عجله دارد زود ول کند و زود پاشود از پیش خدا، قرآن می خواهد بخواند انقدر تند می خواند که زود پاشود برود، دعا می خواهد بخواند هی این پا و آن پا می کند، مسجد می خواهد برود همینطور انگار میخ دارد آن مسجد هی این پا و آن پا می خواهد زود پا شود و برود، اصلاً نمی تواند بنشیند، نمی تواند در بهشت خوش بگذراند، کارهای کلاس علمی هم می رود ده دفعه به ساعت اش نگاه می کند، به موبایلش نگاه می کند، با بغل دستی اش حرف می زند، رفته آنجا که این لذت بهشتی را بچشد ولی همه اش حواسش جای دیگری است، هی این پا و آن پا می کند که این یک ساعت تمام شود و برود. بعضی ها که اصلاً می روند کلاس علمی کلی مسیر هم می روند و می بینند که استاد نیامده و کلاس تعطیل است خوشحال می شوند، برای چه خوشحالی؟ استاد نیامده! چه خوب! خب این در بهشت نمی تواند، حضرت فرمود این مجالس بوستان های بهشتی است، آدم باید بیاید بنشیند آرام بدون نگاه کردن به ساعتش به وقتش آن لذت را ببرد. من یکبار دیدم یک همچین جلسه ای را، جلسه ی میرزا اسماعیل دولابی رحمت الله علیه، میرزا وقتی ما می رفتیم جلسه اش ساعت نداشت، تمام هم نداشت کلاس یعنی کلاس تمام نمی شد. میرزا مثلاً شروع می کرد یک ربع بیست دقیقه صحبت می کرد بعد خودش چایی اش را می خورد و یک سیگاری می کشید بعد وسطی که داشت سیگار می کشید می گفت شما بخوان، یک دفعه یک کسی که آنجا بود شروع می کرد به خواندن همه ی کسانی که آنجا بودند سه دقیق چهار دقیقه پنج دقیق اشک می ریختند بعد یک دفعه یک کسی با جعبه شیرینی می آمد، وسط جلسه شیرینی می داد چایی می دادند، بعد دوباره میرزا ادامه می داد و بعد نیم ساعت دیگر، بعد دوباره میرزا یک سیگاری می کشید، یک کسی می خواند، یک کسی چایی می داد، دوباره میرزا یک ساعت دیگری حرف می زد، دوباره این می شد چهار ساعت! سه چهار ساعت همه می نشستند، بعد کلاس سیال بود یعنی اینجوری نبود که همه بیایند اینطوری بنشینند، نه، مثلاً یک کسی می آمد حالش را می کرد و سیر می شد می رفت و مثلاً می دیدی وسط کلاس نصف کلاس رفتند نصف دیگر آمدند، همینطور جمعیت می رفت و می آمد و میرزا هم همینطوری... در بهشت بود دیگر، او می ریخت و هرکه هرچقدر دوست داشت می آمد جمع می کرد و می رفت. خدا رحمت کند واقعاً بهشتی بود، جلسه اش هم همینطور. کجا اند اینها؟ " تفجرت حوله العیون" تفجرت یعنی جوشش انفجاری چشمه ها، یک دفعه اطرافش همینطوری چشمه ها، آبشارها همینجوری می زند بالا، ترتیب را نگاه کنید امام چقدر قشنگ چیده است؛ تکیه اش را داده، خدام ریخته اند دورش، میوه و بقیه ی چیزها تعارف می شوند به او، چشمه ها می زند بیرون، "وجرت من تحتها الانهار" یک دفعه نهر جاری می شود از زیر پای او در کاخی که نشسته است یک دفعه نهر جریان پیدا می کند، "وبسطت له الزرابی" فرش های زربافت یعنی با طلا بافته شده، طلای آنجا چیست و فرش طلابافت چیست را ما نمی فهمیم دیگر، فرش ها را می آیند پهن می کنند در این بساط برایش، " وصُفِّفَت له النمارق" می آیند بالشت ها را می چینند، خدمتکار ها می آیند بالشت می چینند بالشت ها و تکیه ها را می چینند، پشتی ها را آماده می کنند.

"واتته الخدام بما شائت شهوته من قبل ان یسئلهم ذلک" این خیلی جالب است، می گوید خدام هرچه که این در ذهنش است قبل از اینکه بخواهد، قبل از اینکه بگوید این را می خواهم هرچی که در وجودش هست و الان هوس دارد برایش آماده می کنند.

"ویخرج علیهم الحور العین من الجنان" حوری ها هم از بهشت سرازیر می شوند می آیند برای این،

"فیمکثون بذلک ماشاءالله" این خیلی نکته مهم روانشناسی دقیقی دارد، این را چند جا در قرآن و روایات داریم، یمکثون یعنی با وجود این آنجا اینها یک مدتی باهم هستند، یعنی این عیاشی و کیافی که آنجا دارند خدا می گذارد این قشنگ بیاید در بهشت بنشیند و کیفش را بکند لذتش را ببرد، خستگی اش در برود، یمکثون یعنی مکث می کنند آنجا بذلک ماشاءالله، ماشاءالله یعنی هرچه خدا بخواهد معلوم نیست چقدر است، آنقدری هست که این قشنگ خوب قبراق می شود، می گوید خوب مهمانی کردم ، حال کردم در مهمانی. وقتی دیگر خوب خستگی اش در می رود، حالا داستان از اینجا شروع می شود؛ "ثُمَّ إنَّ الجَبّارَ يُشرِفُ عَلَيهِم" جبار یعنی خدا، خدا اشراف پیدا می کند به اینها، اشراف که دارد اینها متوجه می شوند که خدا دارد با آنها حرف می زند، صدای خدا را می شنوند، خدا به آنها وحی می کند و حرف می زند با اینها صحبت می کند. " فَيَقولُ لَهُم" خدا به اینها می گوید که " أولِيائي" ببینید دوست های من، " وأهلَ طاعَتي" اهل اطاعت من ببینید خطاب ها خیلی خطاب های فوق العاده ای است، خدا به یکی بگوید دوست من! اگر خدا به یکی بگوید دوست من چه شود! این دوست من است، دوست من است یعنی بین من و این هیچی نیست همه چیز خیلی ندار هستیم ما باهم، این را تو باید اینجا بفهمی، اینجا باید درکش کنی.

دوست های من، اهل طاعت من کسایی که من را اطاعت می کردید، "وسُكّانَ جَنَّتي" ساکنان بهشت من، " في جِواري" همسایه های من، ساکنان بهشت من در کنار من، عجب تعابیری ست! آدم می فهمد در بهشت ابدی جاودان کنار خود خداست، کنار خدا! " ألا هَل اُنَبِّئُكُم بِخَيرٍ مِمّا أنتُم فيهِ ؟" دوست دارید یک چیزی بگویم از اینی که در آن هستید بهتر باشد؟ خبر بدهم بهتان از چیزی که از این جایی که شما در آن هستید بهتر است؟ " يَقولونَ : رَبَّنا وأيُّ شَيءٍ خَيرٌ مِمّا نَحنُ فيهِ!" پروردگارا چی از این چیزی که ما در آن هستیم بهتر است؟ " نَحنُ فيمَا اشتَهَت أنفُسُنا ولَذَّت أعيُنُنا مِنَ النِّعَمِ ، في جِوارِ الكَريمِ ." ما از هر نعمتی که دلمان بخواهد -دقت کنید محدودیت ندارد- هرچه که دلمان بخواهد، هرچه که از دیدنش لذت می بریم در جوار تو کریم هستیم، مگر چیزی بالاتر از این هم هست؟ دقت کنید بهشت یعنی مکان نامحدود، زمان نامحدود، نعمت نامحدود. " قالَ : فَيَعودُ عَلَيهِمُ القَولَ" خدا حرفش را تکرار می کند، می خواهید یک چیز بهتری به شما بگویم؟ " فَيَقولونَ : رَبَّنا نَعَم" آره! خدایا بله! ببینیم چه بهتر است، " فَأتِنا بِخَيرٍ مِمّا نَحنُ فيهِ" آن چیزی که از این چیزی که در آن هستیم بهتر است را به ما بده، اگر تو می گویی بهتر است به ما بده، فَأتِنا. " فَيَقولُ لَهُم" اینجا دیگر راجع به انسان دارد حرف می زند خدا، " فَيَقولُ لَهُم تَباركَ وتَعالى : رِضايَ عَنكُم ومَحَبَّتي لَكُم خَيرٌ وأعظَمُ مِمّا أنتُم فيهِ ." اینکه من از شما راضی ام، دوستتان دارم خیلی بهتر از این بهشتی است که شما در آن هستید، این را فقط آدم می فهمد، خیلی ها می گویند ته کار بهشت است، اصلاً خدا می خواهد راضی باشد می خواهد راضی نباشد می خواهد دوست داشته باشد یا دوست نداشته باشد، اگر آن بهشت جاودان را بده تمام است دیگر! خدا هم می دهد نمی گیرد بهشت جاودان را ولی برای کی کم است این؟ برای کسی که محبوبش کنارش نیست و می فهمد الله لازم دارد، برای آدمها. می گوید اینی که من کنار شما هستم، رضایت من، و محبت من بالاتر از اینی هستش که شما در آن هستید. "فَيَقولونَ: نَعَم يا رَبَّنا" خدایا شکرت، مربی ما درست است. "رِضاكَ عَنّا ومَحَبَّتُكَ لَنا خَيرٌ لَنا وأطيَبُ لِأَنفُسِنا" رضایت تو و محبت تو بهتر است واقعاً و پاک تر و لذتبخش تر است برای ما، این خیلی خوب است. خوش بحال یک کسی که در دنیا دنبال این است، یعنی برایش مهم است خدا از او راضی باشد، خدا دوستش داشته باشد و برایش مهم باشد که از خدا راضی باشد و خدا را دوست داشته باشد. خوش بحال یک کسی که وقتی در دلش مراجعه می کند می گوید من از خدا خیلی راضی ام، از خدا هیچ وقت گله ای، شکایتی، چرایی، سوالی ندارم. راضی ام ازش و دوستش دارم. می خواهمش همینطوری، می خواهمش خدا را. ما نمی توانیم واقعاً نمی توانیم که توان من نیست که بشود این را خوب جا انداخت، که خدا به اهل بهشت می گوید رضایت من و محبت من بالاتر از این بهشت است و آدم بتواند این را در دنیا استخدام کند و بفهمد.

"ثُمَّ قَرَأَ عَلِيُّ بنُ الحُسَينِ عليه‏السلام" سپس امام سجاد علیه السلام این آیه را خواند، «وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَـت جَنَّـاتٍ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا الأَنْهَـرُ خَــلِدِينَ فِيهَا وَ مَسَـكِنَ طَيِّبَةً فِى جَنَّـتِ عَدْنٍ وَرِضْوَ نٌ مِّنَ اللَّهِ أَكْبَرُ ذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ، خدا به مرد ها و زن های مومن وعده کرده که بهشت هایی که از زیر آنها نهر جاری می شود، «خالدین فیها» این نعمت بالاتر از بهشت است، جاودانگی! خوب دقت کنید یک ذره انس بدهید ذهنتان را، این بار چندم است دارم می گویم، این شفا می دهد همه بیماری های انسان را، این یک کپسول، این یک معجون و این اکسیر شفا می دهد انسان را، آنهایی که می گویند ما نمی توانیم دست از اخلاق بد، دست از حسادت، دست از بدبینی، دست از تنگ نظری، دست از رقابت، دست از مسابقه، دست از مقایسه زندگی مان با دیگران برداریم یعنی همه ی این جهنم ها کافی است این یک کپسول خوب بخورند، خالدین فیها به جاودانگی در بهشت فکر کنند؛ همه ی کثافت ها از روح آدم می رود بیرون، آدم یک نفسی می کشد. دعواها، اختلافات زناشویی، گرفتاری ها، مشکلات و.. همه از زندگی آدم می رود بیرون. اگر آدم این را خوب بفهمد.

"مَساکنَ طَیَّبَهً" این طیبه از چیست خیلی کار دارد، ببین طیبه یعنی پاک انتسابش به مسکن است، می گوید خانه های پاک، این یعنی چه؟ خانه های پاک؟ "فِي جَنَّاتِ عَدْنٍ" عدن را قبلاً توضیح دادیم که کجای بهشت است، مفصل راجع به آن توضیح دادیم و اینکه از خدا انسان این را بخواهد، گفتیم بهشت چند مرتبه دارد، چند مدل و چند نوع بهشت داریم ما، یکی اش عدن است، یکی اش فردوس است، اینها فرق دارند با همدیگر. در بهشت های عدن حالا اینجا را دقت کنید حضرت چه کار کرده امام سجاد "وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ" رضایت خدا خیلی بالاتر است، اینکه آدم خدا ازش راضی باشد و به این فکر کند، فقط آدم ها به این فکر می کنند که فلانی از من راضی باشد. در روابط زناشوئی یکی از چیزهایی که خیلی می تواند آرامش بدهد به زن و شوهر، مهم تر از خود زناشوئی است، این است که یک کسی مدتی بعد از همسر کسی بودن یک مرد ببیند خانم تو از من راضی هستی یانه؟ از من راضی هستی یا نه؟ از اینکه من همسرت هستم؟ آن خانم برایش مهم باشد، شوهر من از من راضی هست یا نه؟ خیلی مهم تر از خود اصل زناشوئی است، اینکه آدم بگوید خدایا ما خیلی روابط با هم داشتیم. ته قضیه تو خدایا راضی هستی از من یا نه؟ یک کسی برایش مهم باشد خدایا تو از من راضی هستی یا نه؟ در رضا من این را توضیح دادم؛ اولین مرحله ی ورود به رضا این است که در قلبت از خدا هیچ وقت ناراضی نشوی، هیچ وقت خدا برایت زیرسوال نرود، هیچ وقت درگیر نشود دلش با تو، همیشه عاشقانه دوستش داشته باشی، این خیلی مهم است برای اینکه انسان مرضی شود، "راضِيَةً مَرْضِيَّةً" اول راضی شوید، بعد مرضی هم می شود، اول راضی! اگر نیستی بدان خیلی مریضی، باید بروی درمان کنی خودت را. چون نارضایتی های ما با خدا سر چیست؟ یا کمالات جمادی درگیری داریم سر معشوقهای جمادی یا درگیری داریم سر گیاهی، کمالات حیوانی یا کمالات عقلی، اگر یک کسی فهمید این ها در رابطه ی من و الله اصلاً دخلی ندارد، من به عنوان یک انسان با خدا پیوند دارم من با اینها کاری ندارم که، اگر انسان توانست این را بکند از وجودش و بگذارد کنار تازه می تواند با خدا ازدواج کند؛ یعنی پیوند حقیقی بخورد با خدا، محرم خدا می شود تازه بدون اینها، این حرفی است که ما می زنیم،

شما ببینید این مومنینی که الان در غزه هستند قبل از اینکه وارد این مرحله بشوند خانه داشتند، شما بروید الرشید را نگاه کنید ببینید چقدر زیباست این خیابان کنار ساحل، چقدر جذاب است! اینها آن موقع زن و مرد و کودکشان خدا را داشتند الان که آب ندارند، برق ندارند، خانه ندارند، سرپناه ندارند، سرما دارد غلبه می کند، کشته می شوند، تیکه تیکه می شوند، دیدید خبرنگار از بچه ها سوال می کند شما دوست دارید چیکاره شوید؟ می گویند ما بزرگ نمی شویم که کاره ای شویم، ما همه شهید می شویم... تا آن موقع که بچه اش جلویش تیکه تیکه شده، تا آن موقعی که جنازه ی اولی دومی سومی هشتمی را به دستش می دهند، تا الان که خانه اش خراب شده و یک چندساعتی آتش بس است با چه عشق و رضایتی اینها می آیند در خانه های خراب که هیچی نیست! خانه خراب است در خرابه نشستند با زن و بچه، آب دارند؟ نه، برق دارند؟ نه، غذا دارند؟ نه، در آنجا راضی اند از خدا و دفاع از خدا می کنند و حرف خدا را می زنند، عشقشان خداست، عشقشان رسول الله است، بعضی هایشان را دیدید؟ عشقشان امام زمان است. دیدید چه می گفت، اینجا کشور امام زمان است! به زودی مهدی به اینجا می آید. آن مادر فلسطینی ای که بچه هایش کشته شده بودند می گفت هرگز بچه هایم عزیزتر از حسن و حسین: فاطمه زهرا نیستند، اینها هیچ وقت با خدا در هیچ شرایطی مشکل پیدا نمی کنند. نه مثل ماها، ماها یک ذره شکممان جا به جا شود، یک ذره شهوت های جنسی مان جا به جا شود، یک ذره غذایمان، لباسمان، مشکل مالی چیزی پیدا کنیم عشق می رود اصلاً،

به قول سعدی: چنان خشک سالی شد در دمشق که یاران فراموش کردند عشق،

اینها نه اینها با هیچ خشکسالی ای، با هیچ جنایتی، با هیچ هشداری، با هیچ خشونتی، با هیچ قحطی ای، با هیچ کمبودی عشقشان کم نمی شود. پزشک بچه ی خودش را بدون بیهوشی عمل کرده و بچه زیر عمل روی دست بابا مرد، شهید شد... بدون بیهوشی عمل کردن می دانی یعنی چی؟ بدون بیهوشی پا قطع کردن می دانی یعنی چی؟ بچه را دارند بدون بیهوشی عمل می کنند او فقط دارد حرف از خدا می زند؛ یعنی روح این بچه کجاست که اینجوری از خدا حرف می زند؟ ذکر می گوید، این بچه پنج ساله می گوید نمی دانید خدا کیست! شما ها نمی دانید خدا کیست! این آدم است! آدم کجا می رسد... در اردوی اسماء الله در اردوی تسبیح ما تسبیحات سگ و گربه و موش و الاغ و اسب و پلنگ و شیر و عقاب و پنجاه تا حیوان را تسبیحاتش را یاد دادیم. گفتم برای چی خوب است اینها؟ برای چی امام حسین خواسته که اینها را یاد بگیریم، که موش چه می گوید، گربه چه می گوید اینها عبادت آگاهانه دارند دیگر غریزی نیست عبادتهایشان، یعنی تصمیم دارند عبادت می کنند مثل ماها، برای اینکه تو اگر آن عبادت ها را نفهمی عبادت هایت ممکن است از آنها پایین تر باشد، ذکرهایت از آنها پایین تر باشد، اینکه پیامبر فرمود: چه بسیار مرکب هایی که صاحبشان بهتر از خودشان است؛ چون ذکرهایشان بیشتر است. به خدا این صحنه خیلی پیش می آید قیامت که شترها، اسب ها، خرها می روند بهشت وقتی دارند می روند بهشت به صاحبانشان می خندند، به آنها می گویند تو خری یا ما؟ می گویند تو حیوانی یا ما؟ ما داریم می رویم بهشت و صاحبانشان بهشت نمی روند. چون اصلاً اینها نمی فهمند خدا چیست، عبادت چیست، نماز چیست،ذکر چیست، سجده چیست، قنوت چیست، عبادت چیست، سبحان ربی الاعلی یعنی چی، «سبحان ربی»، ربی، ربی چقدر قشنگ! ربی الاعلی، ربی الاعظیم، مربی عظیمم، مربی اعلایم، چقدر در این عشق ریخته، پنجاه سالش هم شده ولی نمی فهمد دارد چه می گوید، نمی فهمیم چه داریم می گوییم. ما باید بکشیم بالا، بگوییم آقا این سگ چه می گوید من باید از این سگ بالاتر باشم، سگ انقدر می فهمد قرآن را نگاه کنید، هدهد آن همه ذکر را فهم داشت، آن همه معرفت داشت، گزارش می دهد به حضرت سلیمان اصلاً یک دانشمند است، یک عالم ربانی دارد حرف می زند، یک کبوتر! یک هدهد! ما باید بکشیم بالا. ماها باید این حرفها حرفهای خودمان بشود نه تقلیدی بیانش بکنیم، باید عشق، ترانه، ترانه باید از وجود یک عاشق بیاید برای معشوقش، تو باید عشق داشته باشی، تو باید شور داشته باشی، تو باید معشوقت را جدی بگیری، تو باید به فکر لذت بردن، به فکر کیف کردن کنار الله بیفتی. من می خواهم امروز امام زمانم را بخندانم، می خواهم شادش کنم، می خواهم یک شادی به دل حضرت زهرا وارد کنم، می خواهم یک هدیه بدهم به حضرت معصومه، می خواهم به حضرت ام البنین یک هدیه بدهم، ما تصمیم نمی گیریم زندگی و رابطه داشته باشیم، ما همه اش یک طرفه می خواهیم بکنیم انگلی. یک دوستی بود دم اربعین قبل از اینکه شلوغ بشود حرم امیرالمومنین خیلی خلوت بود، رفت حرم امیرالمومنین گفت آقا همه ی بچه ها نرسیدن اینجا هم خلوت است تا کسی نیامده سرت شلوغ بشود الان همه می آیند نق نق و غُر غُر هایشان شروع می شود و ازت یک عالمه می خواهند، الان تا کسی نیست یکم جوک می گویم بخند آقا، به امیرالمومنین گفت یکم جوک می گویم بخند آقا حال کن، و واقعاً نشست برای حضرت علی چندتا جوک گفت، آقا چقدر کیف می کند یک بچه اش چیزی نمی خواهد، با خود آقا کار دارد، با خود امیرالمومنین کار دارد، آقا بنشین چندتا لطیفه بگویم بخندی یکم صفا کن! ماها تصمیم نگرفتیم با امام زمان با غیب وارد رابطه شخصی شویم هنوز خودمان را به این لیاقت نگاه نکرده ایم. همه اش لیاقت ما پایینی ها و کوچولو ها و فسلقی ها هستند، آن موقع که آدم بفهمد خیلی بزرگ است خیلی خوب است، بفهمد بزرگ است، بفهمد حریف های دلش کی اند، بفهمد لیاقتش چیست و حریفانش کی هستند.