بحثمان دربارۀ خلیفة اللهی انسان و ظهور آن در بهشت است، که بهشت مظهر ظهور این مقام انسانی است که در آن جا ساختار با عظمت بهشت در ارادۀ مؤمن است. این کلمه را خیلی ساده نگیرید، وقتی می گوییم ساختار بهشت با آن عظمت که به اندازۀ همۀ آسمان ها و زمین است، تحت ادارۀ مؤمن است، فهم آن مقداری کار می برد، شما یک موقع در یک خانه 60 متری، 80 متری و یا بیشتر زندگی می کنید، یکی از مشکلات همیشگی در خانه، بین زن و شوهر، بین خواهر و برادر، این است که مثلاً می پرسد جوراب من را ندیدید؟ سوئیچ را گم کردم، کیفم را گم کردم، یا به مادرش می گوید که خواهر یا برادرم فلان چیز من را برداشته به من نمی دهد، ما در فضای 100 متری، 200 متری، تسلط نداریم؛ یعنی تحت اراده ما نیست؛ یعنی یک چیزی را گم می کنیم و دیگر هم نمی توانیم آن را پیدا کنیم. نوه من می خواست با من شوخی کند کارت بانکی من را برد یک جایی پنهان کرد، بعد از او می پرسم کجا گذاشتی؟ می گوید نمی دانم، هر چقدر هم گشتم پیدا نشد، مجبور شدم دوباره بروم بانک درخواست کارت بدهم، نه خودش توانست کارت را پیدا کند، نه ما توانستیم پیدایش کنیم. اصلاً گاهی اوقات چیزی در خانه گم می شود، دعوا درست می شود، جهنم درست می شود، اما بهشت با آن عظمت، تمامش تحت کنترل و تسلط مؤمن است، خوب دقت کنید، خلیفة اللهی که ما می گوییم: ««وَ إِذَا رَأَيْتَ ثَمَّ رَأَيْتَ نَعِيمًا وَ مُلْكًا كَبِيرًا»، پادشاهی است اما با تسلط، با اراده؛ یعنی بهشت با این عظمت، اینطور نیست که گم باشد، مثلاً ما به یک نفر می گوییم که ما به شما یک خانه 500 متری می دهیم، می گوید: من می ترسم در یک خانه 500 متری، که حیاطش 300 متر است زندگی کنم، می ترسم دزد بیاید، حیوانی بیاید، تازه کسانی هم که دارند از ترسشان دوربین می گذارند در جاهای مختلف خانه که از درون بتوانند کنترل کنند که اگر می خواهند بروند در حیاط کسی یا حیوانی نباشد.
حالا بهشت که می فرماید، تمام این فضا تحت حضور مؤمن است؛ یعنی مؤمن در کل این فضا حضور و سلطنت دارد، تحت حکومت و سلطنت او است، تحت ارادۀ اوست، این طور نیست که یک بهشتی باشد به اندازۀ همه آسمان ها و زمین و او فقط همان جایی را که نشسته است را ببیند و بعد از بقیه آن خبر نداشته باشد، مثل پادشاهی که در پایتخت نشسته است و فقط اطراف کاخ خودش را می داند چه خبر است از بقیه جاها، بیرون از شهر و بیرون از کاخ خبری ندارد. پادشاهانی بودند که دشمنانشان تا پشت کاخشان آمدند و این ها متوجه نشدند، بعد هم ریختند در کاخ و او را کشتند. قدیم ها که اصلاً قلعه بود، این ها تا پشت قلعه می آمدند که پشت قلعه را نگه دارند، مسئله نگه داشتن قلعه بود، اما در بهشت، یک ملک کبیر هست که تماماً تحت اراده و اداره مؤمن است، به این می گویند پادشاهی، مقام خلیفة اللهی که می گوییم انسان برای آن آفریده شده است؛ یعنی به یک همچین فضایی تسلط دارد و کاملاً هم تحت اداره و هم تحت اراده اش هست، هر دو را دارد؛ یعنی همانطور که نفس به کل بدن تسلط دارد و حضور دارد به کل بدن، حضور دارد تا حدودی و هر جای بدن در اختیار اوست، در واقع بهشت با آن عظمت تابع وجود آن شخص است. من یک مقدار، یک اصطلاحاتی را به کار می برم، اما نمی دانم که چقدر از آن را متوجه می شوید، کل این مجموعۀ حکومتی، تابع نفس مؤمن است، انگار بخشی از نفس خود اوست، مثل بدن مؤمن می ماند. این طور نیست که بگوید: حالا برویم ببینیم بهشت من چه خبر است و یک مقدار آن طرف تر چگونه است.
ما متوجه نیستیم که روح و نفس انسان چقدر عظمت دارد، خدا رحمت کند مرحوم استاد هاشم حداد را، شاگرد او یک چیزی را از او پنهان می کرد، یک موقع به شاگردش گفت تو چه چیزی را از من پنهان می کنی؟ می خواهی الان به تو بگویم که آسمان چهارم چه خبر است؟ یا یکی دیگر از اولیاء خدا، مرحوم قاضی که از مرگ افراد خبر می داد و می گفت این که مرگ اوست اگر می خواست من از قیامت او هم به او خبر می دادم، این یعنی این که نفس یک مؤمن چقدر می تواند وسیع باشد، چقدر می تواند حضور داشته باشد، چقدر می تواند عظمت داشته باشد، سیطرۀ حضور و نفس مؤمن چه خبر است، این یک چیزی نیست که مربوط به آخرت باشد، مربوط به همین دنیا هم هست، استاد هاشم که می گوید می خواهی از آسمان چهارم به تو خبر بدهم، همین دنیا است، از همین جا حرف می زند، نفس چقدر می تواند گسترده باشد؟ خدا رحمت کند شهید عباس بابایی را، من از علماء گفتم، حالا سید هاشم از علماء نبود، اصلاً حداد بود؛ یعنی آهنگر بود، درست است که شاگرد مرحوم قاضی بود، اما یک آهنگری بود که می گفت من از آسمان چهارم خبر می دهم. خدا رحمت کند شهید بابایی را، از اولیاء زمان خودمان نام ببریم، از این ها ما زیاد دیده ایم، به برکت انقلاب تربیت شده اند، یکی از دوستانش می گفت که یک بنده خدایی با ایشان بد بود، یکی از این نظامی ها، یک رو در رویی صورت گرفت این ها با هم رو در رو شدند، خیلی مرحوم شهید بابایی با ایشان خوب برخورد کردند، با مهربانی، نگذاشت که این کدورت او را اذیت کند و مشکلی ایجاد کند، می گفت: رفت و مقداری بعد مرحوم شهید بابایی گفتند خدا رحمتش کند، دوست ایشان گفت چرا خدا رحمتش کند، شما که الان با هم صحبت کردید؟ گفت بعد خبر فوتشان را آوردند. ما از این ها زیاد دیده ایم، از تاریخ مرگ خودشان خبر دارند، از تاریخ مرگ بقیه خبر دارند، نفس خیلی بزرگ است، اصلاً نفس حدی ندارد، ما محدود هستیم و گرفتار طبیعت هستیم.
گرفتار شأن جمادی و گیاهی و حیوانی هستیم و گرفتار مکان و زمان هستیم و محدود به مکان و زمان هستیم. نفس، زمان و مکان ندارد، این ها را در معرفت نفس توضیح دادیم که نفس، نه زمان و نه مکان دارد، اصلاً خلیفة اللهی یعنی همین، انسان باید بتواند در سایه عبودیت اللهی، خودش را از این دو تا چیز نجات دهد از زمان و مکان، علامت این که یک نفر رشد کرده است، این است که این جا بتواند از زمان و مکان خودش را نجات دهد، تمرین هایی که در بحث دشمن شناسی داده ام به عزیزان و بحثی که قرآن دارد برای این که ما را از زمان و مکان نجات دهد، این فرمول ها را به شما می دهم که تمرین کنید بلکه خداوند ما را قوی کند. همان طور که گفتیم شیطان، حمله از جلو و عقب دارد؛ جلو، آینده است و عقب، گذشته است، پس کسی که می تواند بر حمله های شیطان غلبه کند و خودش را از دلشوره های آینده و کینه های گذشته، یا شکست ها و مشکلات گذشته، از شر این دو تا نجات بدهد، نفس قوی می شود و شخص آرام می شود و آرام آرام پر پرواز در می آورد، پس این که به ما می گویند که تکیه و توکل به خدا کنید، غصه نخورید، گذشته را فراموش کنید، دلشوره آینده را نداشته باشید، ماضی مستقبل را رها کنید، برای این که نفس آزاد شود، نفسی که مدام غصه گذشته را می خورد، دلشوره فردا و آینده را دارد، فردا چه می شود؟ اگر زنم بمیرد، اگر شوهرم بمیرد، این که ما دائماً نگران آینده هستیم دربارۀ خودمان و خانواده یا حوادث روزگار، طرف بچه دار نمی شد بعد از سال ها بچه دار شده است، حالا بعد از سال ها هم که بچه دار شده است می بینید که باز افسرده است، از او می پرسید که الان چرا نگران هستید؟ می گوید اینقدر که این بچه را دوست دارم می گویم اگر این بچه طوری بشود من چه کار کنم؟ حالا افسرده شده است.
این آدم نمی تواند از فرزندش لذت ببرد، شیطان اینقدر راحت سوار انسان می شود، این نفس، گرفتار زمان است، او دیگر نمی تواند بال در بیاورد و پرواز کند، رمزها و فرمول هایی که ما در دروس معراج داریم که وقتی خداوند به پیغمبر صلی الله و علیه و آله دستور می دهد که از این جا شروع کن، به این دلیل است که نفس آزاد و آرام شود. این که می فرماید: «مَن بَکی علی الدُنیا دَخَلَ النار»؛ هر کس برای دنیا غصه بخورد داخل جهنم می شود؛ یعنی این که غصه دنیا را نخورید، بگذارید این نفس آزاد و آرام شود و پرواز کند. این که کسی می گوید که من مدام خواب های آشفته دارم و در آن یک عالم غم و غصه و گرفتاری و دعوا و درگیری دارم برای این است که نفس این گونه است. غصه نخورید، فکر گذشته و آینده را نکنید، خودتان را رها کنید، بال در می آورید، یکی از عزیزان به من گفت من خواب بد دیدم یا این که می گوید برای ما یک حادثه بد اتفاق افتاد، می گویم چرا؟ چطور شد؟ می گوید در خانه خوابیده بودم یک لحظه دیدم که از بدنم در آمدم، اینقدر ترسیدم که حد نداشت، وحشت کرده بودم، اینقدر جزع و فزع کردم و خدا را به حضرت عباس قسم دادم، که دوباره به بدنم برگشتم، گفتم اشتباهت همین جاست، این نفس می خواهد بلند شود و پرواز کند، اما تو نمی گذاری، اگر این بار دیدی که از بدن درآمدی آن را رها کن، با این بدن چه کار داری؟ می گوید یک مقدار از سقف آمدم بالا بعد جیغ و داد کردم، دوباره برگشتم، این مشکل همیشگی ماست، اینقدر تعلق داریم که نمی توانیم پرواز کنیم، ما یا همیشه گذشته آزارمان می دهد، یا درگیر دلشوره های آینده هستیم، یا این که این نفس آزاد نیست، خدا می خواهد که ما را آزاد کند تا ما بال در آوریم و بزرگ شویم، اما ما نمی گذاریم، مدام این نفس یا به گذشته می رود یا به آینده و ما او را رها نمی کنیم، چسبیده ایم به آن و آن را زندان کرده ایم، در واقع خودمان را زندان کرده ایم، حالا بگذریم از این صحبت ها، غرض این است که ما باید از این چیزهایی که می شنویم برای الانمان درس بگیریم، الان ما باید یاد بگیریم که آزاد باشیم و پرواز کنیم، راحت باشیم، شاد و آرام و مهربان باشیم، این که می فرماید سه تا خصوصیتی که ما دائماً داریم به شما می گوییم که شاخصه های سعادت، رحمانیت و رحیمیت است؛ یعنی این که دلتان را آزاد کنید، شادی و آرامش زمانی است که نفس آزاد بشود، ما چرا نمی توانیم رحمان و رحیم باشیم و گذشته ها و کینه ها دائماً اذیتمان می کند و دائماً با بچه و همسرمان و بقیه درگیر هستیم؟ با همکارانمان، حتی با همسنگرانمان، با بچه های امام زمان علیه السلام هم درگیر می شویم؟ بچه هایی که امام زمان علیه السلام به تک تک آن ها عشق می ورزد، ما نمی توانیم با آن ها کنار بیاییم.
برای این که ما خودمان را اسیر کرده ایم و گرفتار هستیم؛ یعنی نفس اسیر است. آزاد نیست، نمی تواند پرواز کند، نمی تواند بال در بیاورد، چرا یک نفر نمی تواند به رحمانیت و به شادی و آرامش برسد؟ چون رها و آزاد نیست، پس باید خودش را رها کند از گذشته، آینده، باید دست از خودش بردارد. شما تا گرفتار «من»تان هستید، همه جور من، من جمادی، من گیاهی، من حیوانی، من عقلی هستید نمی توانید بال در بیاورید و پرواز کنید، همینطور گرفتار هستید، دائماً «من» شما می رنجد و می رنجاند، خدا رحمت کند مرحوم میرزا اسماعیل دولابی را، می فرمود: کل عرفان دو کلمه است، مرنج و مرنجان، برای این که شما بتوانید بال در بیاورید. آدمی که دائماً می رنجد و می رنجاند و غصه می خورد، اینقدر منِ او بزرگ است که همه او را اذیت می کنند و با همه مشکل دارد، با خانواده و ... دائماً به مشکل می خورد، کسی که این گونه است نمی تواند بال در بیاورد، این آدم اصلاً نمی تواند هیچ قدرتی دریافت کند، آزاد و راحت نیست، نه به رحمانیت می رسد و نه به رحیمیت، به رحمانیت نمی تواند برسد، به رحیمیت هم سخت است که برسد، آرامش هم ندارد، حرص و جوش ها و خستگی های او فوق العاده است، شاد هم نمی تواند باشد، غم، زیاد می آید در دل او، پس دقت کنید وقتی راجع به خلیفة اللهی صحبت می کنیم، خلیفة اللهی؛ یعنی آزادی، شما تا این نفس را رها نکنید، چیزی تحت حاکمیت شما نیست، نفس نمی تواند بزرگ شود بیاید در بهشتی که به اندازه همۀ آسمان ها و زمین است، او اصلاً نمی تواند پرواز کند، باید از این استفاده کند. قرآن می فرماید: «اِنَّ المُتِّقینَ فی جَنات وَ نَعیم»، این آیات را ببرید در دستگاه موسیقی بشنوید، تا ظهورات و جلوه گری آن بیشتر شود، که کدام قاری بتواند از پس این بر بیاید، چون به آیه نعمت و بهشت می رسد باید بتواند این را به آدم منتقل کند، قاری مثل یک خواننده ای است که محتوایی را منتقل می کند در دل انسان، غم می تواند ایجاد کند یا شادی، اگر بخواهیم شادی ایجاد کنیم دستگاه باید مناسب آن باشد، اگر بخواهیم غم ایجاد کنیم دستگاه مناسب آن وضع می شود، حالا این جا قاری دل دار می خواهد که بتواند این آیه را برای شما بخواند، که معصوم می فرماید آن را ببرید در یک دستگاه که برای شما بخواند و آن اتفاقی که باید بیافتد.
این آیه را خودتان هم وقتی در خانه هستید بخوانید و تمرین کنید: «اِنَّ المُتِّقینَ فی جَنات وَ نَعیم»، مُتقین در بهشت ها، گفتیم که یک بهشت ندارند، بهشت ها و نعیم، خب این خبر از علت و معلول می دهد، علت چیست؟ تقوا. تقوا؛ یعنی چه؟ تقوا؛ یعنی پرهیز از هر چیزی که شما را محدود می کند و نمی گذارد که شما بال در بیاورید، هر چیزی که شما را مقید می کند. افراد فکر می کنند تقوا؛ یعنی زندان بودن، می گویند: تقوا یعنی چه؟ شما مدام دست و پای ما را می بندید، نمی گذارید ما آزاد باشیم، ما می خواهیم بی حجاب باشیم، نمی خواهیم نماز بخوانیم، خب همین بی حجابی؛ یعنی محدودیت، بی غیرتی؛ یعنی محدودیت، اتفاقاً بر عکس است، دقیقاً کاری که شما دارید می کنید، شما را زندان می کند، شما وقتی از قید حجاب نجات پیدا می کنید، در زندان می افتید. در زندان خودنمایی، زندان کمالات گیاهی، حالا او یک سره می خواهد که به خودش برسد، این تا آخر دلشوره عمل صورت و لب و گونه و موها و چشم و روسری و تناسب و لباس و کفش و ... را دارد، این بیچاره است، این نفسی که می تواند تا بی نهایت پرواز کند و زمان و مکان را طی کند، با لباس گیر است، با مزه گیر می افتد، حالا عده ای مشغول لباس هستند، عده ای درگیر مزه هستند، عده ای درگیر شئونات حیوانی هستند، عده ای با فرعونیت و تفاخر و مقام و ریاست و حاکمیت به دیگران گرفتار هستند که مبادا حاکمیت آن ها بر آدم های اطرافشان کم شود، یا محبوبیت آن ها کم شود، دیگر کسی آن ها را تحویل نگیرد، کسی به آن ها سر نزند، کسی به آن ها محل نگذارد، این شخص زندانی است، این ها زندان نفس است، انسان باید با تکیه به «الله» خودش را از این جهنم نجات دهد، خودش را از این ماجرا بیرون بکشد و خودش را رها و آزاد کند. تقوا؛ یعنی این که هر زندانی که شما را نگه می دارد شما از آن فرار کنید، جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی آزاد شوید. در بخش فوق عقلی، چون در قواعد برکت هر جا که شما محدود می شوید، رزق محدود می شود، اصلاً رزق تابع بی قید بودن شماست، شما وقتی که قید می خورید رزق می ایستد، این یک فرمول است.
قواعد آن را یاد بگیرید. می گوید: چرا باید به فلانی کمک کنم؟ چرا وقتی غذا درست می کنم باید برای پدر شوهر و مادر شوهرم هم ببرم، چرا باید به همسایه برسم؟ تا گفتید نمی خواهم کمک کنم، فقط خودم و خانواده ام، تا بستید، بسته می شود. تا بایستید، می ایستد، رزق این گونه است. رزق؛ یعنی این که شما راهتان باز باشد، نفس تان باز باشد، تا وقتی که گرفتگی، گره، کینه داشته باشید و درگیر گذشته، آینده، راست، چپ باشید، همه چیز متوقف می شود، بعد حرص و جوش، عصبانیت و ناراحتی و غصه و کینه و همه چیز تمام وجودتان را می گیرد. «اِنَّ المُتِّقینَ»، تقوا چه کار می کند؟ شما را آزاد می کند، پس نفس کجاها راه پیدا می کند؟ «اِنَّ المُتِّقینَ»، خدا کند این یک تکه از آیه را که می خوانم بتوانید درک کنید، «فی جَنات وَ نَعیم»، «فی» کجا به کار برده می شود؟ یعنی «در»، در کجا به کار برده می شود؟ می گویند: حسین در خانه است. می پرسید کجای خانه؟ می گوید: طبقه بالا، کدام اتاق؟ شما با کدام حسین کار دارید؟ با یک حسین مقیدی که دارای بدن است. نمی دانم متوجه شدید یا نه؟ ادبیاتم را عوض می کنم، می رویم سراغ حسین، می گوید حسین کجاست؟ می گوییم که در خانه است، می پرسد کجای خانه است؟ می گوییم که همه جای خانه است، در تمام اتاق هاست، تا به حال چنین ادبیاتی را شنیده بودید؟ بروید به کسی بگویید که حسین کجاست؟ بگوید که در همه اتاق هاست، تا به حال کسی با ما این گونه حرف نزده است و ما هم با کسی این گونه سخن نگفته ایم. خدا یک چیزی را می خواهد به شما بگوید: «اِنَّ المُتِّقینَ فی جَنات وَ نَعیم»؛ متقین در بهشت ها و نعمت ها هستند.
پیامبر صلی الله و علیه و آله می فرماید: وقتی که مؤمن غذا می خورد، می گوید که کاش من الان یک لقمه از یک غذای دیگر بخورم، می گوید آن لقمه ای را که می خورد طعم آن، جا در جا عوض می شود، طعم لقمه داخل دهانش عوض می شود، آن چیزی را که مؤمن اراده می کند، می شود؛ یعنی با یک لقمه چند تا طعم می خورد؟ چند تا ندارد، فرمود: یک خوراک می خورد، صد و پنجاه هزار مزه را ادراک می کند. کسانی که معجون خورده اند، حتماً می دانند موادی که در معجون هست چند نوع مزه دارد: موز، چهار مغز، قهوه و ... نفس او چند تا از آن ها را می تواند تجزیه کند، ولی گم می شود، چهار، پنج طعم را که مزه می کند دیگر قدرت تشخیص ندارد، می گوید خوشمزه بود ولی نفهمیدم چی خوردم، در مزه گم می شود، متقین این گونه نیستند، صد و پنجاه هزار مزه را با هم ادراک می کنند. «اِنَّ المُتِّقینَ فی جَنات وَ نَعیم»، یعنی جا ندارد، الان کجاست؟ «فی جَنات وَ نَعیم»، پس تقوا چه چیزی را بر می دارد؟ محدودیت شما را برمی دارد، که شما می توانید در بهشت ها و نعیم باشید. «فاکِهینَ بما آتاهم ربهم»؛ خوشحال هستند، به آن چیزی که ربشان به آن ها عطا کرده است. حالا خوب به این کلمه دقت کنید، در ادامه می فرماید: «وَ وَقاهُم ربهم عذاب الجحیم»؛ یعنی آن ها را نگه داشته، پروردگارشان نگذاشته که آن ها بروند، «وَقاهُم»، وَقَیَ، اول آیه چه فرمودند؟ «متقین»، مادۀ «متقین» چه هست؟ وَقَیَ، آن نگه داشت، خدا هم نگه داشت، به دو طرف آیه دقت کنید، آیه کاملاً مهندسی و ریاضی است، ما باید یاد بگیریم که همان طور که خود قرآن یاد می دهد همه چیز را ریاضی و عدد دار و مهندسی بفهمیم، تا این را تمرین نکنیم، فقط متن می خوانیم، قرآن نمی خواهد برای ما شعر بگوید، اصلاً موزون است، وقتی که شما این را دستگاه می خوانید، برای شما موزون می شود، اما برای شما نمی خواهد شعر بخواند، موزون هست، اما حرف ریاضی و مهندسی است. «اِن المُتِّقینَ»؛ یعنی اول آن جا وقاع هست، کار این ها نگه داشتن خودشان بوده از محدودیت ها، هر چیزی که می توانسته آن ها را به اسارت ببرد و آن ها را محدود کند، این ها از آن پرهیز می کردند، حد نداشتند، نه به حسادت می افتادند، نه به مقایسه می افتادند، نه به مسابقه می افتادند، تا به حسادت، مقایسه و مسابقه، بدبینی، بد اخلاقی، کینه بیافتید دیگر اسیر شده اید، دیگر نمی توانید بال بزنید، بال شما می شکند.
این ها مکان را درنوردیدند، «فی جناتِ وَ نَعیم»، مکان را در می نوردند. «فاکِهینَ بما آتاهم ربهم»؛ خوشحال و خندان هست به آنچه که ربشان به آن ها داده است، «وَ وَقاهُم ربهم عذاب الجحیم»؛ ربشان هم آن ها را نگه داشته، چون آن ها خودشان را نگه داشتند و خویشتن دار بودند، ربشان نمی گذارد که به عذاب دچار شوند، «وَ وَقاهُم رَبهم عَذاب الجَحیم»؛ به سمت جهنم اصلاً نمی روند، این آیه حرف زیاد دارد، نمی شود بیشتر از این توضیحش داد، سنگین می شود، که بین عذاب جحیم و آن نعمت چه ربطی هست. هر دوی آن ها «ربهم» هست، «ربهم»؛ یعنی چه؟ یعنی مربی آن ها؛ پس متقین، قوۀ خویشتن داری را زیر نظر مربی یاد می گیرد، مثل ورزشکارانی که می روند باشگاه قوی می شوند، یاد می گیرند غذا نخورند، ورزش کنند، خودشان را از ولنگاری بدنی و خوراکی در بیاورند، تا بدنشان قوی و ساخته شود، مربی یک سری بایدها و نباید ها را به او می گوید و این که چه چیزی بهتر است، مربی دائماً در حال تربیت کردن است، می گویند تربیت بدنی، شما وقتی می روید زیر نظر یک مربی بدن ساز، می بینید که مربی بدن ساز رساله دارد، می گوید من رساله عملیه دارم، واجب، حرام، مستحب، مباح، مکروه، می گوید این هم که مدام ما را محدود می کند، همین است، شما اگر می خواهید بدنتان ساخته شود، نمی توانید ولنگاری و آزادی داشته باشید، بدن سازی قاعده و فرمول دارد، ورزش و نخوردن دارد، خوردن ها اندازه دارد، می خواهید بدنتان را بسازید و عضله هایتان را پرورش دهید، زیبایی های اندام را کار کنید، کار می برد چون می خواهد شما را تراش بدهد؛ یعنی مربی بالای سر اوست. «فاکِهینَ بما آتاهم رَبُهُم وَ وَقاهُم رَبُهُم عَذابَ الجَحیم»؛ یعنی هم عطا، کار مربی است و هم نگه داشتن کار مربی است، مربی می گوید این جاها آزاد هستید می توانید بخورید، لذت ببرید، شب، نصف شب، سحر ولی بیا، با مربی همراه باش. از این طرف می گوید: «وَ وَقاهُم رَبُهُم»؛ این جا نرو، نزدیک به این محدوده نشو، این طوری پرواز کن، این جا پرواز کن، آن طرف نرو، با هیچ کس نباش، با من باش، با کمالات جمادی، گیاهی، حیوانی، عقلی ات این جا نباش، دست از سر خودت بردار. تمام بدبختی انسان همین است که زیر نظر مربی می خواهد خودش را داشته باشد، نمی خواهد آزاد باشد؛ یعنی نمی تواند دست از سر خودش بردارد. می گفت: کلی زحمت کشیدم رفتم، می خواستم آقا امام زمان علیه السلام را ببینم، اینقدر ریاضت، عبادت، چهله گرفتن، آخر سر یک جا با من قرار گذاشتند، گفت آن کسی که آمد من را ببرد نزد ایشان، یک چوپانی بود، من با اسبم رفتم آن جا پیاده شدم، چوپانِ گفت برویم؟ گفتم اسبم چه می شود؟ چوپانِ گفت من گله ام را رها کرده ام و دارم با تو می آیم، تو دست از اسبت بر نمی داری؟ یعنی زمانی که می گویند بیا برویم نزد امام زمان او باز حواسش به اسبش است، مسئله ما همین است. می گوید می ترسم امام زمان علیه السلام را ببینم، حتی می ترسم خواب ببینم، چرا؟ چون او هنوز تعلق دارد و گرفتار است.
هر دوی آن مربی است، پس اگر بخواهید برسید، باید زیر نظر مربی باشید، رب لازم دارید، به اندازه ای که به رب تعلق دارید و از خودتان بریدید آن آزادی را دارید، آن جا می توانند بگویند: «اِنَّ المُتِّقینَ فی جَنات»، آن جا دیگر آزاد است، او رهاست و همۀ بهشت ها را دارد، این گونه نیست که شما آیه را بخوانید، بگویید خوشا به حال بهشتی ها، یا این که می گویند: خدایا بهشت را عرضانی ما کن، می گوید به این آسانی که نیست، مثل کسی است که برود به یک باشگاهی و بگوید کاش من هم جای آن قهرمان ورزشی بودم، من جای او مسابقه می دادم، کسی همچین آرزویی دارد؟ الان یک فینال مسابقه کشتی است، کسی می گوید کاش من جای او بروم مسابقه بدهم؟ هیچ کس چنین آرزویی ندارد، کسی که آن مسابقه را می دهد، چند سال زیر نظر مربی کار کرده است و محدودیت کشیده تا به این جا رسیده است، برای همین اگر کافر را به بهشت ببرند لذتی نمی برد، در بهشت آزار می بیند.
در واقع بهشت برای کافر جهنم است، چون او اصلاً تمرین نکرده است که از بهشت لذت ببرد. نفس شما باید لذتش را قبلاً برده باشد، مثل هر چیزی که شما روزانه آن را می بینید و با آن سر و کار دارید، مثل هر چیز زیبایی که شما می بینید و از آن لذت می برید، روح و نفستان باید از آن عبور کند و از آن لذت ببرد، مثل فرشی که روی آن نشسته اید، مثل یک لیوان، یا هر چیز دیگری، قشنگ تر از همۀ این ها آدم هایی است که شما با آن ها در ارتباط هستید، پدر، مادر، فرزند و ... شما تا وقتی که از چیزهایی که خدا به شما داده است نتوانید لذت ببرید، «آتاهم ربهم»؛ شما با پدرتان مشکل دارید، با همسرتان مشکل دارید، با همسرتان مشکل دارید، با خواهرتان مشکل دارید، با برادرتان مشکل دارید و با اطرافیانتان پر از مشکل هستید، همه مؤمن، بهشت، دوست داشتنی، اما شما نمی توانید از آن ها لذت ببرید، شما فقط بدی ها و ضعف ها را می بینید، شما فقط جهنم می بینید، شما دارید می سوزید و بهشت آدم ها را نمی توانید بگیرید، حتی از بهشت خودتان هم نمی توانید لذت ببرید، شما فقط در جهنم خودتان می سوزید، خدا یک عالم بهشت به شما داده است و شما نمی توانید از آن استفاده کنید، آدم های اطراف شما هم پر از بهشت هستند، اما شما نمی توانید از بخش بهشتی آن ها لذت ببرید، با بخش جهنمی آن ها ارتباط برقرار می کنید، فقط ضعف های آن ها را می بینید.
مادرتان را نمی بینید که این همه برای شما زحمت کشیده است، فقط بعضی وقت ها ضعف های پدر و مادرتان را می بینید و از آن ها فاصله می گیرید، ولی مادر حق عظیمی گردن شما دارد، چون شما را بزرگ کرده است، پدر حق حیات گردن شما دارد. می گوید مادرم برای من کم ارث گذاشته است، پدرم برای خواهرم بیشتر خرج کرده است، می گوید من دیگر پدرم را دوست ندارم، این نمی فهمد. آن پدری که می گویید به برادرتان پنج میلیارد داده است و به شما یک میلیارد داده است، خب به شما یک میلیارد داده است دیگر، این را نمی بیند، از چه چیزی می سوزد؟ آن جهنم چهار میلیاردی او را اذیت می کند، این آدم جهنمی است، پدر و مادری که شما را به این جا رسانده اند و شما از وجود ایشان به این جا رسیده اید را نمی بینید، این بهشت را نمی بینید و نمی توانید از آن لذت ببرید. یا این که خدا به شما فرزند می دهد و شما فقط اذیت بچه را می بینید، مؤمن کسی است که از اذیت بچه بهشت می سازد، ببینید پیغمبر صلی الله و علیه و آله به ما تمرین می دهد، می فرماید گریه بچه در چهار ماه اول «لا اله الا الله» است، چهار ماه دوم، رسالت است، چهار ماه سوم، ولایت است، چهار ماه چهارم، استغفار برای پدر و مادر است، در گریه این بچه او به این شهادت ها می رسد و ولی خدایی مثل امام سلام الله علیها می فرماید: من حاضرم همه عبادت های همۀ عمرم را بدهم به یک خانم، ثواب اذیت بچه داری را به من بدهد، مادر در اذیتِ بچه اوج می گیرد و رشد می کند، بهشت او همان اذیت بچه است.
اذیت شوهر داری، پدر داری، فرزند داری، خانواده داری، همسایه داری، در همین اذیت است که او به این عبودیت و بزرگی می رسد، ما داریم بهشت را در خودشیفتگی های خودمان می بینیم، می گوییم که او چقدر به من احترام می گذارد، چقدر به حرف من است، چقدر با من خوب است، پس شما هنوز در جهنم هستید، والا خدا بهشت را در همان اذیت گذاشته است. «الجنةُ محفوفة بالمکارهِ و الصبر»؛ بهشت پیچیده شده است در دل سختی ها و صبرها و اگر شما بخواهید که به آن بهشت بروید باید در دل این ها آن بهشت را پیدا کنید، «مُتقین» این هستند که در دل همه سختی های دنیا، در گرسنگی آن بهشت را می برند، این جا به این لذت می رسند، در روزه داری، در حجاب؛ یعنی در خودِ حجاب او پرواز می کند، نه در بی حجابی و آزادی، در نماز، در صدقه، در زکات، خمس، جهاد او می داند چه کار کند، یک دختر بچه هشت، نه ساله روزه گرفته بود به من گفت که خیلی در فشار هستم، بعد از ظهر ماه مبارک رمضان تشنگی به او فشار آورده بود، گفت خیلی دارم اذیت می شوم، گفتم اگر صبر کنی موقع افطار خدا به تو لذتی می دهد که حاضر نیستی با هیچ چیز آن را عوض کنی، او چون ضمیر پاکی داشت، گفت: چشم و صبوری کرد؛ والدین او داشتند با من صحبت می کردند که او را هر روز چگونه می توانند ببرند از حد شرعی خارج کنند تا روزه اش را بخورد، تا به این ها فشار نیاید، چند روز بعد به خانواده اش گفتم چه خبر از دختر خانمتان؟ گفتند هر روز روزه می گیرد، به او گفتیم که سحر بیدارت نمی کنیم، گفته به خدا اگر سحر بیدارم نکنید بی سحری می گیرم، هفده، هجده ساعت یک بچه هشت، نه ساله حکیم شده است، ببینید فرق بین آدم ها چقدر زیاد است.
طرف پنجاه ساله و شصت ساله است، اینقدر شکمو است، از روزه فرار می کند به بهانه های مختلف، این دختر بچه نه ساله به حکمت رسیده و روزه می گیرد. من الان سراغ دارم بچه هایی را که پدر و مادرشان می گویند بچه من اگر چیزی به او نگویم سه ماه روزه می گیرد، دوست دارد در طول سال مدام روزه بگیرد، یک بچه دوازده، سیزده ساله، یک چیزی در این روزه پیدا کرده که حاضر نیست آن را رها کند، بچه چهل ساله باید کلی ریاضت بکشد تا از دست مزه نجات پیدا کند، آن وقت یک بچه دوازده ساله آزاد است، در مدرسه می بیند که همه دارند می خورند، اما او آزاد است و گیر مزه نیست، روح این بچه کاملاً آزاد است و آن دختر بچه سی روز ماه رمضان را روزه گرفت، گفت موقع افطار چیزی نصیبم شد که حاضر نیستم از آن بگذرم. می فرماید: مؤمن در دو حالت خیلی شاد است، یکی موقع افطار؛ یعنی لذت روزه داری، یکی روز قیامت، روزه دار این گونه است. شادی نزدیک افطار، یک شادی معنوی است که هفده، هجده ساعت جلوی نفس بایستید، خداوند یک چیز معنوی بزرگی نصیب انسان می کند، پس دو تا قید دارد، آن آزادی و آن قدرت، ربوبیت است، به میزانی که زیر نظر مربی هستید آزاد هستید، به میزانی که رب پذیر و مربی پذیر هستید، قدرت مند هستید و آزاد هستید، پرورش پیدا می کنید، تراش پیدا می کنید، به میزانی که عبد هستید و عبودیت سرتان می شود، به میزانی که می گویید چشم؛ بدون نق و غر و توجیح، هر چه که گفت وقتی که پذیرفتید نفس ساخته می شود و آزاد می شود. بحث خلافت است دیگر، خلافت؛ یعنی شباهت به حق تعالی، شما می خواهید مظهر او شوید، پس آدم باید زیر نظر مربی اش شبیه به مربی شود، چه کسی بیشترین شباهت به مربی را پیدا می کند؟ کسی که امر و نهی های مربی را بهتر رعایت کرده است، اما کسی که می گوید من از این شوهر خوشم نمی آید، دلم نمی خواهد او را تمکین کنم.
از این زن خوشم نمی آید، دلم نمی خواهد او را تمکین کنم. از خانواده همسرم خوشم نمی آید، پس شما گرفتار خودتان هستید، می گوید حتی اگر همسرتان را دوست ندارید واجب است که به او عشق ورزی کنید. «وَ اظهارُ العِشقِلَه»، می گوید حالا اگر کسی را گرفتید و اشتباهاً هم گرفتید و از او خوشتان نمی آید، باید به او اظهار عشق کنید، باید عشق پای او بریزید، پای خانواده همسرتان، این مربی است که با شما این گونه حرف می زند، ما چون گرفتار نفس هستیم، می گوییم که این چه چیزی به ما می گوید؟ این می گوید کسی را که با من بد هست را ببخش، کسی که به شما بدی کرده را دوست داشته باشید. «سِلمَاً قطعک»؛کسی که با شما قهر کرده است، شما بروید با او آشتی کنید و وصل شوید. «اَحسن الی مَن اساء الیک»؛ با کسی که به شما بدی کرده، شما به او محبت کنید. می گوید این چه حرف زوری است، نفس این گونه است، خودشیفتگی، خودپسندی، عنانیت، فرعونیت، طاغوت بودن همین است؛ یعنی این که فقط کسانی که تابع من هستند و حرف من را گوش می کنند و من را دوست دارند و جلوی من دولا راست می شوند، من فقط آن ها را دوست دارم، کسانی که برای من هدیه می خرند. خداوند می فرماید اتفاقاً کسانی که این کار را نمی کنند و به تو بد می کنند بروید برای این ها استغفار کنید، تمرین کنید، کسی که به شما بدی می کند را برایش استغفار کنید، «مالک» این گونه بود، علی علیه السلام فرمود: مالک برای من، مثل من بودم برای پیغمبر صلی الله و علیه و آله، مالک چگونه به این مقام رسید؟ در اوج قدرت، کسی که او را مسخره می کند و در جمع او را ضایع می کند و در اجتماع همه به او می خندند او در این قدرت به مسجد می رود و برای او دو رکعت نماز برای این بنده خدا می خواند و برای او استغفار می کند، شما می توانید کسی را که به شما بدی کرده است را دوست داشته باشید و برایش استغفار کنید؟ می گوید نه من باید او را ادب کنم، مادر زن است، پدر زن است، باجناق است، جاری است، خانواده همسر است، همسایه است یا هر کس دیگر. می فرماید با هر کس که با شما قطع کرده است، شما بروید به سراغ او، کسی که به شما بد کرده است شما به او محبت کنید، «اَحسن الی مَن اساء الیک»؛ «تعفو عن مَن ظَلَمَک»؛ کسی که به شما ظلم کرده را عفو کنید و ببخشید و رهایش کنید. برای این که در ذهن شما باقی می ماند و شما را از پا می اندازد و غیبت او را پیش هر کس می کنید، همه هم می فهمند که شما از دست او ناراحت هستید، همه را در کینه نسبت به او شریک می کنید، قلب های اطرافیانتان را هم به جهنم می کشید، این عنانیت است.
مردی با برادر خانمش مشکل دارد، سر همسرش که خواهر اوست پیاده می کند، این نامردی است دیگر، شما با یک نفر دیگر مشکل دارید، حالا اتفاقاً برادر خانم شماست، چرا سر همسرتان پیاده می کنید؟ چرا با فرزندانتان مطرح می کنید و آن ها را نسبت به دایی یا عمویشان بدبین می کنید و کینه ایجاد می کنید؟ می گوید چون من از این آدم خوشم نمی آید شما هم نباید از او خوشتان بیاید، شما هم باید از او متنفر باشید، برای چه جهنم خودتان را می کشانید به بقیه؟ دیگران را هم به جهنم می کشانید چون خودتان جهنمی شدید، می گویید حالا چون من سوختم همه باید بسوزند، همه باید از کسی که من از او بدم می آید، بدشان بیاید، شما واقعاً اگر زن و بچه خودتان را دوست دارید باید با آن ها این گونه رفتار کنید؟ اگر دوستشان دارید ناراحتشان نکنید، شما اگر با برادر خانمتان یا هر کس دیگری مشکل دارید، در خودتان نگه دارید یا اصلاً از او بگذرید، ببخشید و رد شوید، جهنمتان را خاموش کنید، اگر نمی توانید جهنمتان را خاموش کنید می سوزید، چرا دیگران را هم می سوزانید همراه خودتان؟ چرا باید همه به خاطر شما بسوزند؟ شما به میزانی که مربی پذیر هستید، بهشتی می شوید و آزاد می شوید. والحمدلله رب العالمین.