جلسه 013 - همسران جوان
شماره جلسه
13
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1372
ماه
7
روز
12
متن کامل (خام) ‌ جلسه 013 - همسران جوان

رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِي يَفْقَهُوا قَوْلِي الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا أباالقاسم محمد(ص) و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین و لعنۀ علی أعدائهم أجمعین.@ (و بعد فقد قال الله تبارک و تعالی فی کتابه أعوذ بالله من الشیطان الرجیم وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْها) در رابطه با بحثی که به خواست خداوند متعال در حضور خواهران گرامی و برادران عزیز مطرح می شود و به عهده بنده گذاشتند موضوع عوامل اختلاف دو همسر است.@ بحث گستردهای است مطالب بسیاری را پیرامونش می شود بحث کرد. اما در فرصت کوتاهی که بنده در اختیار دارم به دو عامل دو جهت بیشتر توجه می کنیم تا به خواست خدا ببینیم توفیقی باشد عوامل دیگر هم مورد بحث قرار بگیرد. همینطور که از این آیه که قرائت شده ملاحظه فرمودید اصل این است که زن و شوهر هر دو وسیله آرامش یکدیگر باشند.@ (وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْها) من یک نکتهای یک وقت در یکی از نوشتههایم از این آیه مبارکه استفاده کردم که مشهور نیست. در این باره هم نمی خواهم صحبت کنم ولی این نکته را عرض می کنم و به بحث می پردازم.@ بنده از زوج این نتیجه را از آیه شریفه گرفتم که معنی این آیه این نیست که تنها همسر یعنی زن وسیله آرامش است. بلکه همسر وسیله آرامش هست. که شامل مرد هم می شود زوج از نظر لغت یعنی همسر مرد و زوجه یعنی زن، ولی در اینجا به معنی جفت و همسر است. می توانیم این معنی را از قرآن شریف استنباط کنیم و استفاده کنیم.@ علاوه بر معانی و تفاسیری که دارد اصلاً همسر وسیله آرامش است. اگر شما بفرمایید (لِتَسْكُنُوا إِلَيْها) اینجا(إلیها) که مؤنث است. خدا آن خداوندی است که برای شما زوجهایی آفرید تا به آن آرامش دل بجوئید. آرامش دل بیابید.@ (إلیها)، (ها) ضمیر مؤنث است شما بگویید پس این معلوم است یعنی زن، نه ازدواج جمع است به این لغت وقتی برگردد جمع مؤنث مجازی است. می توانیم بگوییم چون ازواج است این (إلیها) به (أزواج) برمی گردد (أزواج) هم مؤنث مجازی است و اشکال ندارد که اینطور پاسخ بگوییم.@ به هر صورت اصل این است که همسر وسیله آرامش دل همسر است. چه زن و چه مرد، اصل این است ولی چطور می شود خلاف اصل اختلاف در میان اینها ایجاد می شود.@ آن اختلافی که آرامشها از بین می رود. نگرانیها به وجود می اید. اضطرابها، دلهرهها، غمها، اندوهها که من در اینجا هم یک نکتهای عرض کنم که با مقدمه قوی به خواست خدا وارد بحث بتوانیم بشویم.@ اختلافی که بنده می توانم عرض کنم که برای انسان هیچ مشکلی بدتر از مشکل اختلاف دو همسر نیست و برای مرد اگر در میدان جنگ مبارزه کند با دشمن، با صدها و هزاران نفر در حال جنگ باشد. با قدرتهای بزرگ بجنگد.@ در جامعه خودش با مردم گوناگون در مبارزه باشد. مشکلات جهانی او را تحت فشار قرار بدهد. اما در درون منزل، در کانون خانواده دلآرامی داشته باشد از هیچ چیز نمی نالد. مرد می گوید اصلاً من ساخته شدم برای مبارزه و مجاهده در جامعه و جهان.@ اما اگر به منزل برگردد در منزل نگرانی داشته باشد به زانو می اید و اگر در جامعه هیچ نگرانی نباشد دشمن نداشته باشد. مبارزهای نداشته باشد مشکلات اقتصادی نداشته باشد ولی در خانه نگرانی داشته باشد.@ وقتی می خواهد بیاید منزل احساس کند که نزاعی خواهد بود، دعوایی خواهد بود. هیچ واژهای، لغتی، شعری، نثری نمی تواند حزن درونی یک مرد را بیان کند آن مردی که در تصورش این است که می خواهد خانه بیاید خدایا خانه چه خواهد شد. هیچ بیانی نمی تواند بیان کند خودش هم نمی تواند بیان کند.@ خود مرد اگر هزاران جمله به کار ببرد که من چنین هستم نمی تواند آن نگرانی که در روحش وجود پیدا کرده و رسوخ یافته بگوید. همینطور زن، زن تمام دنیا را از دست بدهد ولی باور داشته باشد که همسرش هست او را دوست دارد از او راضی است. این او را دوست دارد من تعمد داشتم که حالا بحث من نیست که در این باره صحبت کنم.@ زن از نظر روحی این جمله و مطلب برایش اساسی است و لذا دستور اسلام این است که در روانشناسی اسلامی به همسرت بگو دوستت دارم، دوستش داری اما اکتفا نکن که دوستش داری معلوم است مگر آدم همسرش را دوست ندارد.@ معلوم است ولی بگو، به زبان بیاور اگر به زبان نیاوردی وظیفهات را انجام ندادی، نیاز روحی اوست بهترین غذای زن است. ولی اگر برعکس همه جوانب زندگی را هم داشته باشد ولی همسرش با او بد باشد از جهت انسانی برخورد خوبی نداشته باشد. بداخلاق باشد. ایذاً و اذیت داشته باشد زبان بدی داشته باشد تحقیر و سرزنش کند.@ دنیا در نظر او تیره و تار است. اختلافی که این اندازه در کانون خانواده کشنده است. نابودکننده است چه چیزی موجب می شود که این اختلافها بشود؟ من حالا در این رابطه ولو بحثم طول بکشد و حالا خدای متعال توفیق بدهد جلسات دیگری مطرح بشود.@ علاوه بر مطالعات علمی و اسلامی تجربیات و آمارگونهای که مسائل آماری که در گرفتاریها مراجعه شده و در جریان بودم یا مطالعه کردم یا دیدم خانمهایی بودند که همسرشان بسیار ثروتمند بودند در زمان مخصوصاً قبل از انقلاب من آمارهایی از آن زمان دارم. زن اینطور بیان می کند می گوید دست به خودکشی زده بوده.@ وقتی در بیمارستان نجاتش دادند می گوید که شوهرم غرق در پول و طلا و جواهرات است و من همچین، آن زمان نوشته بود که من معمولاً هر لباسی که در اروپا مد می شود در هفته اول من آن لباس را می پوشم. ولی شوهرم شب موقعی منزل می اید که سه بچه دارم خوابند.@ در نتیجه پدرشان را نمیبینند و صبح هم هنگامی سراغ پول و طلا و جواهرات می رود که بچهها خواب هستند. وقتی هم می اید اتاق مخصوص دارد مدتی به رسیدگی کارهای روزانهاش در اتاق مخصوص می رود و بعد که من می روم با او صحبتی کنم سلامی بگویم، احوالپرسی کنم. اعصابی برایش باقی نمانده حتی برای یک جمله حرف زدن.@ تصمیم گرفتم دیدم آنقدر طلا دارم، جواهرات دارمف لباس دارم که برایم طلا و لباس و جواهرات اشیاء پیش پا افتادهای شده تصمیم گرفتم به شوهرم بگویم حالا که تو اینها را دوست داری من همه اینها را به شما میبخشم و هیچی دیگر نمی خواهم و قول می دهم تا زنده هستم از شما حتی لباس نخواهم.@ چون نوشته من حساب کردم دیدم اگر هفتاد سال دیگر زنده باشم آنقدر لباس دارم که فقط یک ساعت پوشیدم که تا هفتاد سال دیگر لباس دارم. هیچ لباسی را در دو جلسه نپوشیدم. فقط یک جلسه آن لباس را پوشیدم و نظرم این بوده که شخصیت من ایجاب نمی کند لباسی را که در فلان جلسه پوشیدم دوباره جلسه دوم هم بپوشم آبرویم می رود.@ حالا اینها مباحثی است که باید در مسائل دیگری پیش بیاید همینها عوامل اختلاف هست البته، بعد ایشان می گوید من تصمیم گرفتم که اینها را به این آقا بدهم ولی چیز دیگری از او بخواهم یک روز آمد من پیشنهاد دادم که آقا بنا دارم امروز این صحبتها را با شما بکنم و آنچه من طلا و جواهرات دارم در اختیار شما بگذارم.@ هر چه می خواهید بکنید. می خواهید بفروشید یا حفظ کنید و لباس هم از شما نمی خواهم ولی یک چیز از شما می خواهم محبت شما را می خواهم و بچههای من محبت شما را می خواهند، عصبانی شد گفت تو در خانه هم می ایم نمی گذاری راحت باشم.@ بدون اینکه جواب من را منطقی بدهد عصبانی شد در را به هم زد و برگشت گفت بیرون می روم. خانه نمی ایم و من تصمیم گرفتم، البته وقتی بحث در الکلام یجر الکلام می شود افراد متزلزل و مضطرب و افرادی که از نظر اعتقادی و ایمانی ضعیف هستند از نظر زندگی دنیایی هم مشکلاتشان بیشتر است.@ یک امر طبیعی است که اگر فرصت بود به من یادآوری بفرمایید که در این زمینه صحبت بکنیم که اصلاً چه موضوعی کانون خانواده را می تواند شیرینتر بکند. این خودش یک بحثی است. افراد متزلزل الأیمان یا افرادی که ایمانی ندارند هیچ وقت نمی توانند خوشبخت بشوند.@ در این مواقع هم گاهی به اعمالی شبیه به انتحار و خودکشی دست می زنند و به نظر خودشان می خواهند خودشان را راحت کنند که طبیعی است. اول بدبختی است، ایشان می گوید من دست به انتحار زدم سمّی که تهیه کرده بودم خوردم ولی بعد از خوردن آن سمّ به این فکر افتادم که بچههای معصوم و بیگناه من از این به بعد چکار کنند؟@ اینها که با یک فردی حیوانگونه روبهرو هستند مادر هم نداشته باشند چه کنند؟ تلفن کردم آمدند من را بردند و مرا از مرگ نجات دادند. منظور اینکه برای او هیچ چیزی از محبت همسر ارزندهتر و زیباتر نیست. کانون خانوادهای که بایستی وسیله آرامش، اصل هم آرامش است.@ سکونت خاطر، محبت، صمیمیت، خوشبختی، عواملی موجب می شود که اختلاف در بینشان ایجاد بشود و در نتیجه زندگی شیرین را به تلخی و ناکامی مبدل کنیم. من به دو عامل تا آنجا که بتوانم به خواست خدا شما را متوجه می کنم. یک عامل، عامل کلی است و یک عامل، عامل مخصوص همین بحث.@ عامل کلی استدعا می کنم خوب توجه بفرمایید به این عامل که یک بحثی است که بایستی چندین جلسه بحث بشود من می خواهم فشرده در یک جلسه عرایضی خدمتتان داشته باشم. انسان موجودی است چند بُعدی، انسان هم بُعد جمادی دارد، بعد نباتی دارد.@ یعنی مثل جمادات ما دارای حجم هستیم جسمیت داریم. مثل نباتات رشد می کنیم. نمو داریم. انسان بُعد حیوانی دارد ما مشترکات با حیوانات داریم. بُعد دیگری دارد که آن بُعد مخصوص انسان است هیچ موجود دیگری اینطور نیست و آن بُعد انسانی انسان است.@ مشترکات ما با حیوانات همان صفات حیوانی است. خصوصیات حیوانی است. مثل همان مشترکات جمادی و نباتی ما، آن بُعد انسانی که بحث عرض کردم عمیق و گسترده است من ناچارم خلاصه بگویم.@ اگر بعداً آقایان و خواهران دیدند که لازم است این تحلیل بشود و توضیح داده بشود ممکن است به خواست خدای متعادل در جلسه دیگر ما به این موضوع به صورت مفصلتر بپردازیم برای اثبات بحث، آن بُعدی که با حیوانات مشترک هستیم عین حیوانات غرایزی که حیوانات دارند ما هم داریم خورد و خوابی که حیوانات دارند ما هم داریم.@ ولی بُعد انسانی انسان یک بُعدی است که ویژه انسان است و آن بُعد الهی انسان است. در معرفت نفس در انسانشناسی اگر در شناسی اسمی عرایضی به حضورتان گفته شده باشد در روانشناسی اسلامی از مسلمات روانشناسی اسلامی است که انسان یک خصیصه خدایی در وجودش هست. یک بُعد الهی در وجود انسان هست که بُعد انسانی انسان این بُعد است.@ اگر گفتند من انسان هستم یعنی من واجد این ویژگی هستم. من سنخ وجودم، سنخ وجود خداست. بلا تشبیه همین نورهایی که ما الان در آن غرق هستیم. نور را میبینیم حس می کنیم. چطور از سنخ همان نور خورشید است. انسان از جهت وجودی سنخ وجود خدای متعال است و بُعد الهیاش، بُعد انسانیاش است.@ اگر هر بُعد از این ابعاد بُعد حیوانی و بُعد انسانی، که بُعد انسانی بُعد الهی است. هر وقت گفتیم بُعد انسانی همان مرادمان بُعد الهی است. هر موقع گفتیم بُعد الهی مرادمان همان بُعد انسانی است. اگر یکی از این دو بُعد حیوانی، الهی، یکی از آنها رشد کند دیگری تحت تأثیر آن بُعد قرار می گیرد به قول مولوی:@

اگر بُعد حیوانی رشد کرد تدریجاً آن بُعد الهی آن استعدادی که در انسان نهفته است می تواند مسیح(ع) بشود. می تواند علی بن ابیطالب(ع) بشود. می تواند فاطمه زهرا(س) بشود. این بُعد راکد می ماند. با رشد آن بُعد حیوانی آرامآرام ساقط می شود. چه چیزی باقی می ماند؟ وجود حیوانی، بُعد حیوانی باقی می ماند.@ قرآن در این رابطه در بسیاری از آیات هست که قرآن مجید بعضی از انساننماها را انسان نمی گوید حتی انساننما، صاف می گوید حیوان، و می دانید قرآن کتاب شعار نیست. قرآن کلام الهی است. وحی است. فحش نمی دهد، خلاف حقیقت نمی گوید، خلاف واقعیت بیان نمی کند. واقعیتهای نظام را بیان می کند.@ می فرماید: (إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الَّذِينَ كَفَرُوا فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ) به درستی که بدترین جنبندگان (دواب) جمع(دابه) است یعنی چیزهایی که روی زمین به نوعی راه می روند حالا یا به صورت حیوانات، بهائم و حشرات همه را شامل می شود، بدترین حشرات بدترین حیوانات آنهایی هستند که ایمان ندارند و کفران ورزیدند.@ نمی گوید بدترین آدمها، بدترین انسانها، اصلاً اینها انسان نیستند که بگوییم بدترین انسانها صریحاً، یا آنجا که می فرماید بعضی از افراد هستند که گوش دارند نمی شنوند، چشم دارند نمیبینند دل دارند نمیفهمند(أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ) اینها مثل چهارپایان هستند (بَلْ هُمْ أَضَلُّ) بلکه بدتر(أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ) اینها آنهایی هستند که از «الله» غفلت دارند.@ به یک معنای عرفانی یعنی چه؟ یعنی خود الهی خویش را ادراک نکردند. نمی دانند که از خدا هستند اینها بدتر از حیوانات هستند. قرآن فحش نمی دهد. یعنی حیوان است ولی حیوان بدی است. نه انسان بد، اگر انسان این بُعد حیوانیاش رشد کرد از حیوان چه سر می زند؟ حیوانیت.@ از حیوان چه انتظار هست؟ حیوان بودن، تاکنون شنیدید کسی به گرگی که برهای را ربوده و دریده بگویند ای بیتربیت، بینزاکت، بداخلاق؟ نه، می گویند گرگ است، تاکنون الاغی که به کسی لگد بزند به او گفتند چقدر الاغ بیتربیت است؟ نه، می گویند الاغ است. @ اصلاً خاصیتش این است این صفتش است. خصلتش است، طبیعتش است. به قول آن مَثَل معروف ایرانی: نیش عقرب نه از ره کینه است، عقرب همین است شما به عقرب می خواهید بگویید جناب عقرب این چه کاری بود که از شمای عقرب بزرگوار سر زد، اصلاً بزرگواری به عقرب اطلاق می شود؟@ غلط است از حیوان، حیوان بودن سر می زند. حالا اگر انسان بُعد حیوانیاش به قدری رشد کرد که بُعد الهیاش ساقط شد. طبیعی است آنچه که از او سر می زند حیوان بودن و حیوان صفتی اش است. حالا یکی از امور در اینجا، گفت:@

اگر انسانها از جهت بُعد شناخت انسان بودن و الهی بودن شناخت از خودشان پیدا نکنند که من موجودی سنخ خدا هستم و در نتیجه آنچه که از من سر می زند صفات الهی است. من اینجا حرف در حرف م یزنم یک نکته اساسی بگویم برای مطالعات بعدی خودتان.@ اخلاق که ما با این جمله صدها فرضیههای غلط دانشمندان اخلاق جهان و مادیون را رد کردیم. اگر انسان ادراک کرد که بُعد وجودیاش سنخ وجود خدای متعال است. آنچه که از خدا سر می زند از انسان سر می زند و آنچه که از خدا سر نمی زند از انسان سر نمی زند. انسان می شود تجلیگاه اسماء و صفات خداوندی.@ اخلاق زمینهاش همین است. اخلاق یک حقیقت واقعیه است. خدا جمال محض است. انسان تجلیگاه جمال می شود. خدا کمال مطلق است. انسان تجلیگاه کمال می شود. هر چه از او سر می زند جلوه کمال و جمال است این اخلاق است.@ و اگر این بُعد مُرد بُعد حیوانی رشد می کند و اگر بُعد حیوانی رشد کرد از حیوان همان کارهایی حیوانی، کرکس دارد منقار می زند به لاشهای، مرداری که جلویش افتاده و ضمناً با بالش هم کرکس دیگر را میزند. گرگ، سگ مردار را می خورد ضمناً حملهای هم به آن سگ دیگر و گرگ دیگر می کند. اصلاً این کارش است.@ اختلاف برای او، گرچه انسان به جایی می رسد که از سگها و گرگها در مسائل اختلافی کثیفتر و خطرناکتر است همانطور که الان در دنیا ملاحظه می فرمایید. هیچ حیوان درندهای جنایتهایی شبیه بوسنیهرزگوین را در فلسطین و غیره، هیچ حیوانی این کار را نمی کند که انساننماها می کنند. حیوانات دوپا می کنند.@ یکی از عوامل اختلاف این است که انسان بُعد حیوانیاش رشد می کند و اگر بُعد حیوانی رشد کرد می خواهد آب بخورد می گوید مال من است. علف می خواهد بخورد می گوید مال من است. آخوری را که او را بستند.@ چهارتا پنجتا حیوان در سر آخور می خواهند بخورند در عین اینکه آخور را می خورند به طور غریزی همدیگر را فشار می دهند این آن را می خواهد آنطرفتر بکشد آن این را و می گوید مال من است و انسانها می گوید که این میز مال من است.@ چون می خواهد بگوید منِ خودخواهی، خودخواهی به معنی در اصطلاح ما ناخودخواهی، خود بیگانه نه خود الهی، آن خود حیوانی که روی کار آمده این خود حیوانی می گوید این مال من است. طرف مقابل هم خدای نکرده اگر اینطور باشد می گوید مال من است.@ به طور طبیعی ما بین آنها اختلاف می شود. در همه مسائل اختلافی غیر از اختلاف حق و باطل، شما از این یک مرحله بگذرید در تمام مسائل اختلافی غیر از مسائل اختلاف نظری، اختلاف علمی یا اختلاف حق و باطل، هر جا اختلاف دیدید زمینهای از خودخواهی و هوای نفس را در آنجا لمس کنید.@ مسلم است آن می گوید من، من به معنی علانیت، خودخواهی به معنی همان حیوانمنشی، او هم می گوید من، اگر این گفت من، آن هم گفت من، طبیعی است که ما بین آنها اختلاف می شود. حتی اگر ما بین زن و شوهر یکی از آنها اینطور نباشد. یکی از آنها اینطور باشد باز اختلاف ریشهدار نمی شود یکی بزرگوار باشد.@ یکی از جهت بُعد الهی قوی باشد حداقل یکی از آنها، ولی اگر خدای نکرده هر دو شدند اختلاف قطعی است البته یکی هم باشد باز اختلاف وجود دارد آن اختلاف نظر وقتی ما بین آنها شد کشیده می شود به اختلاف عملی.@ پس یک قاعده کلی مسأله این است که اگر انسان به جایی نرسد که ادراک کند که انسان سنخ وجود خداست طبعاً بُعد حیوانیاش رشد می کند و از حیوان کارهای اختلافانگیز سر می زند. عنانیت و خودخواهی در او رشد می کند.@ شما همه اختلافها را ملاحظه بفرمایید همینطور است. سر ملک اگر اختلاف است. ملک که تقصیر ندارد. چون این هم مانند همان حیوانی که می گوید علف را من بخورم و آن حیوان هم می خواهد بخورد هر دو سر علف دعوایشان می شود. اینجا هم این حیوان سر این ملک اختلاف می شود.@ این می گوید من، آن می گوید من، سر میز این می گوید من، آن می گوید من. خانم تابلویی را می خواهد به اینجای دیوار بزند آقا نظرش این است که آنجا، منتهی اینها خدای ناکرده از جهت انسانی رشد نکردند بر فرض اینکه حالا خیلی فرق نداشته باشد.@ چون عنانیت و خودخواهی در اینجا حاکم است می گوید حتماً باید اینجا باشد. خانم می گوید اینجا و بعد وقتی آقا می گوید نه، مینشیند گریه می کند می گوید تو قدر من را نمی دانی به شخصیت من احترام نمی گذاری اصلاً به نظر من ارزشی قائل نیستی.@ حالا مگر چه می شود مگر دنیا خراب می شود که این اینجا باشد؟ زندگی برایش تلخ می شود و آقا از آنجا که خودخواه است می گوید خلاصه من مرد هستم و دستور دادم باید اینجا باشد چون من گفتم باید اینجا باشد.@ یک چیز جزئی مثل نصب تابلو می شود زمینه و وسیله تلخی زندگی کانون خانواده، عنانیت و خودخواهی است و این عنانیت و خودخواهی از بُعد حیوانی انسان است نه از بُعد الهی، نه از بُعد انسانی.@ و همینطور بروید به اختلافات مربوط به ریاستطلبیها، شهرتطلبیها، شهرت من، ریاست من، رشوهها، رباها، دنیاپرستی از کجا می شود؟ شهرتطلبی از کجاست، چرا این رشوه می گیرد؟ می گوید من، منافع من، مصلحت من، همان خودخواهی است این یک اصل.@ پس یک عامل، عامل کلی است در سطح جهانی اختصاص به خانواده و همسر ندارد هر جای دنیا اگر بُعد حیوانی این انسان رشد کند و بُعد انسانی رکود کند اختلاف قطعی خواهد بود. یک جمله مربوط به مسائل جهانی بگویم.@ روی همین اصل اگر بشریت معاصر، اگر انسانها، اگر حکومتها، اگر سیاستمداران جهان، اگر حقوقدانان عالم، اگر دانشمندان طرفدار اخلاق در جهان در چگونگی شناخت انسان تجدیدنظر نکنند باور نکنند که انسان موجودی الهی است و برنگردانند انسان را به اصالت اصلیاش (إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ).@ برنگردانند انسان را به اینکه من خدایی هستم. محال است اختلافات جهان حل بشود. محال است که در دنیا آتش جنگ خاموش بشود. محال است که طرفداری صلح معنی صادقانه و راستی داشته باشد. محال است که استعمارگران دیگر استعمار نکنند. دروغ است شعار و تزویر و نیرنگ است. عدالتطلبی تزویر است.@ صلحطلبی نیرنگ است. اخلاق تظاهر است. انسان موقعی می تواند به این زیباییها دست بیابد که ادراک کند که سنخ وجود الهی دارد و وقتی به این بُعد پی برد و از خودش شناخت پیدا کرد آنچه که در این انسان متجلی می شود صفات الهی است.@ چرا امثال علیبنابیطالب سمبل الهی هستند؟ چرا عادل محض هستند؟ چرا زندگیشان یک نقطه سیاه ندارد؟ چون آنها وجودشان که همان وجود الهی است آن وجود را پروراندن و همان علی هم دلیل بر شدن این قضیه است که همه می تواند علیگونه بشوند علیروش باشند.@ این یک بحث کلی، اما عامل دوم که اختصاص به خانواده دارد پس در این بحث ما بایستی در شناخت خودمان چه زن و چه مرد پیگیر باشیم. بدانیم که ما موجوداتی هستیم که می توانیم مسیحگونه، رسول اکرممنش، علیروش، فاطمهگون باشیم.@ و اگر اینطور نشد به طور طبیعی سایر غرایزمان رشد می کند. بُعد حیوانیمان رشد می کند و اگر بُعد حیوانی رشد کرد اختلاف قطعی است. چون این می گوید من، آن می گوید من، وقتی این گفت من و آن گفت من اختلاف مسلم است. این یک بحث کلی و بحث جهانی در همه ابعاد اطلاق می شود و جای بحث و استفاده است.@ اما عامل دوم یکی از مسائلی که در کانون خانواده و در مسائل دو همسر نقش اساسی دارد در ایجاد اختلاف، عدم ادراک یکدیگر است در اینجا عدم ادراک خود است در بحث اولیه عرض کردم که اصولاً انسان از خود الهیاش ادراک نداشته باشد.@ در اینجا درک نکردن همسر، به عبارت دیگر واقعیتها را به دست نیاوردن، واقعیتهای خارجیه را انسان درک نکند، نفهمد، نتواند بپذیرد، نخواهد بپذیرد این عامل عجیبی در اختلاف است. چطور؟ دو نفر دوست مخصوصاً دو همسر یکی از وظائفشان این است که بایستی سعی کنند یکدیگر را درک کنند.@ واقعیتهای زندگی یکدیگر را به دست بیاورند. خانم، آقا، اولاً این خانم شخصی است غیر از مرد، مرز دیگری دارد. سلیقه دیگری داردسلولهای نوع دیگری دارد. اعصاب نوع دیگری دارد وجودش وجودی است درست است در بحث کلی سنخ وجود من است. من هم سنخ وجود او هستم اما عدد در اینجا مطرح است دو نفر هستیم.@

انشاء الله همینطور، اما واقعیت این است که لیلی یک لیلی بود و مجنون هم مجنون بود خلاصه دو نفر بودند فقط با یک شعر نمی توانیم بگوییم که ما یک نفر هستیم. گرچه در یک بحث عرفانی بالاتر انسان در درک به جایی می رسد که اگر یکی از آنها سرش درد گرفت آن درد را در سر خودش احساس می کند انسان به اینجا می رسد.@ خانمها می توانند حس کنند مادری پسرش رفته به مسافرت ده سال دور تحصیل یا غیر تحصیل، صبح بلند می شود می گوید پسرم امروز می اید، می گویند از کجا می گویید؟ می گوید سینهام رگ کرده، بچهشان را که می خواهند شیر بدهند می گویند سینهام رگ کرده، پسرش آقاست، مجتهد، دکتر، مهندس است مادر بلند شده.@ می گوید امروز بچهام می اید. این حالت چیست؟ مسائلی است قابل بحث، انسان به اینجا می رسد اما واقعیت این است که خلاصه زن و شوهر دو نفر هستند. یعنی دو مغز دارند.@ این ادراک کند که این چگونه فکر کند؟ خواستههایش چیست؟ اندیشهاش چیست؟ عواطف چگونهای دارد؟ از ضرث وجودی چقدر گستردگی وجودی دارد؟ چقدر می تواند باشد؟ و او هم بداند همسرش، شوهرش چگونه آدمی است؟ چگونه فکر می کند واقعیتها را درک کنند.@ یکی از مشکلات خانوادهها این است که دو نفر همدیگر را درک نکردند. البته عامل اصلی آن عنانیت ریشه است. روی آن باید خیلی کار کرد. اما بعد از آن این مسأله عدم ادراک، من یک نمونهای در مراجعاتم خدمتتان بگویم.@ من در دانشگاه یکی از دانشجوهایم گفت که خانم و آقایی از دوستان من هستند خارج دانشگاهی هستند فارغالتحصیل هستند از دانشگاه نیستند اجازه می دهید ما به اینها بگوییم بیایند مشکلی دارند زندگیشان به نفرت کشیده شده و من هم دوستشان هستم دلم نمی خواهد اینها از هم جدا بشوند. شما کمک کنید اینجا بیایند.@ گفتم ما طلبه هستیم و طلبهها محدودیتی با مردم و جامعه ندارند. طلبهها از مردم هستند هر کس بیاید من چیزی بلد باشم عرض می کنم، آمدند خانم آمد اجمال قضیه را می گویم که اگر احیاناً نوار ما را خواهر و برادر بزرگوار که جریانشان را می گویم شنیدن و تطبیق کردند من را خواهند بخشید کسی تطبیق نمی کند حقیقتی را می خواهم بگویم که برادران و خواهران دیگر انشاء الله نتیجه بگیرند.@ خانمی بود جوان اما از نظر فطری سلامت روح داشت. خوشفطرت بود و خوشذوق و خوشاستعداد، صادقانه آمده بود چون ما دیدیم یک وقت میبینی ولو زن و شوهر با هم اختلاف دارند صادقانه نمی خواهند رفع اختلاف کنند او باز هم می خواهد عنانیت خودش را اِعمال کند او هم می خواهد عنانیت خودش را اعمال کند.@ او خودخواهی خودش را می گوید دیگری هم خودخواهی خودش را می گوید این می گوید أنا رجلٌ آن می گوید أنا رجلٌ، ولی یک مرتبه هست که دو نفر آمدند صادقانه می خواهند واقعاً دردشان را بگویند که درد حل بشود.@ که من دو مورد را خدمتتان می گویم. یکی این است اتفاقاً موقعی که این خانم آمد من با بعضی از اساتید دانشگاه جلسهای داشتیم که نمی توانستم فوراً پاسخ این خواهرمان را بگویم خدایی یک مرتبه به او گفتم خواهرم معذرت می خواهم من نیم ساعت از شما وقت می خواهم جلسه و بعد بیرون بیایم.@ شما در این نیم ساعت این کاغذ را جلویشان گذاشتم فقط چندتا جمله به من گفت، گفت فلانی همین قدر آمدم پیش شما که شما بدانید من نسبت به شوهرم آنچنان متنفر هستم که محال است دیگر با همدیگر زندگی کنیم حتی جملهای به کار برد من برای واقعیتها برای اینکه نتیجه بگیریم عین جمله را می گویم.@ گفت من حتی روزها که ایشان سر کار هست و نیست یک مقدار راحت هستم وقتی شب نزدیک می شود چون شب عاملی است که من او را خواهم دید شب برای من منفور است. نفرتانگیز است گفتم این کاغذ خدمتتان هست یک خط وسط کاغذ کشیدم یکطرف خوب نوشتم یکطرف بد نوشتم.@ گفتم این ستون خوب هر چه از شوهرتان خوبی سراغ دارید بنویسید. این ستون هم هر چه بدی سراغ دارید بنویسید تا من خدمتتان بیایم هم شما بی کار نمانید و من بعد بتوانم برسم بعد از نیم ساعت آمدم دیدم این ستون خوب را تا آخر پر کرده و ستون بد را شش مورد نوشته.@ در این ستون خوب از جمله چیزهایی که یادم هست باگذشت، پاک در همه ابعاد، نسبت به همسر نظربلند، و در ستون بد نوشته که من را احساس نمی کند. گاهی بیتربیت است جلوی پدر و مادرش پایش را دراز می کند. یک کالایی به خواهرش داده پولش را می خواهد به مطالعه من میخندد.@ در اولین پاسخی که من می خواستم به او بدهم پس از سؤالاتی که کردم گفتم خواهر چرا پیش من آمدی؟ باید معلوم باشد کسی که پیش کسی می رود باید ایمان داشته باشد و الا فایده ندارد، گفتم چرا پیش من آمدی؟ گفت برای اینکه دردم دوا بشود، گفتم پس آنچه را که من بگویم شما قبول دارید؟ شوهرت را از من عندالله بهتر است.@ شما پیش من آمدید که عیبهای شوهرتان را بگویید که من حل کنم ولی عندالله او از من بهتر است و من در حد ایشان نیستم. این صفاتی که شما برای ایشان نوشتید من یک کمی را دارم ایشان بیش از من دارد، گریهاش گرفت چرا شما این را می گویید. یکذره از من تعریف کرد. گفت نه شما چنین و چنان هستید.@ گفتم نه من نمی خواهم شعار بدهم واقعیت را دارم می گویم، حرفهایش را زد بنده هم مطالبی را گفتم گفت اجازه می دهید شوهرم هم بیاید؟ گفتم بله ایشان هم باید بیاید او هم آمد همان کار را کردیم آن دفعه به خانم اتفاقی گفتم این مطالب را بنویس.@ ولی این دفعه به آقا با قصد گفتم شما این کار را بکنید دیدم این هم مردی است واقعگرا، می فهمد، و برعکس خانم این عجیب به خانمش علاقمند است و وقتی از او پرسیدم چرا پیش من آمدی چه اعتقادی به من داری چه کاری از من می اید که شما پیش من آمدی؟@ گفت حاج آقا من هر کسی در دنیا بفهمم کاری می تواند بکند که همسرم از من راضی بشود چون همسرم را دوست دارم همسرم به من علاقه پیدا بکند هر جای دنیا بگویند برو می روم از جمله شما را گفتند، پیش شما آمدم.@ سؤالاتی که در مورد بدی ایشان بود گفتم که این ایرادات را داری، گفت بله نمی دانستم من کارگری می کردیم حالا زندگیمان خوب شده این پا دراز کردن برای ما عادت شده، گفتم به مطالعه ایشان میخندید؟ گفت بله گاهی مطالعه می کند من به او خندیدم.@ یکی یکی همه را قول می گرفتم و قبول می کرد که من همه اینها را که شما می گویید اجرا می کنم خودم را اصلاح می کنم تا جلسه بعد، جلسه بعد این خانم می خواستم ببینم که چه چیزی عامل شده که این مرد به این خوبی، این زن به این خوبی، نمی توانند با هم زندگی کنند چه شده؟ نقاط ضعفی ندارند که قابل اهمیت باشد موجب به هم زدن زندگی باشد.@ دیدم ریشه در عدم ادراک زن از شوهرش است و افکار تخیلی داشتنش است. برایم روشن شد به لطف خدا، اتفاقی گفتم خانم شما فرمودید که من مطالعه زیاد می کنم شما چقدر مطالعه دارید؟ گفت من بیش از حدود سه چهار هزار جلد کتاب خواندم، گفتم 15 ـ 16 نمونه از کتابها را اسمش را در این کاغذ بنویسید.@ دیدم اولی کتاب حافظ را نوشته و 15 کتاب دیگر کتابهای رمان، رمانهای عشقی، پلیسی، جنایی، به لطف خدا آناً من متوجه شدم که ایشان در رمان مردی را در ذهن خودش ساخته که در نوشتههای رمانتیک پیدا می شود. آن مردهایی که شجاع هستند. می زنند، می پرند، پول خرج می کنند زندگیشان سرتاپا تصوری و تخیلی است.@ افراد تخیلی و خیالی هم زندگیشان اینطوری است شنیدید یک وقتی فیلمی در ایران قبل از انقلاب نشان می دادند که مرد از یک ساختمان 20 طبقه شیرجه می رفت یک عده از بچههای سادهلوح تهران از پشتبامها پایین پریدند و دست و پایشان شکست.@ یک عده افکار رمانتیک جزء زندگیشان می شود. تخیل جزء زندگیشان می شود. ادراک عقلانیشان سقوط می کند. این در رمانها خوانده که این مرد چقدر شجاع بوده با بیست نفر درافتاد آن را زد آن را بست بعد رسیدند فلان هتل، یک مرتبه چند هزار دلار خرج کرد.@ آنجا چکار کرد برای زنش چقدر فداکاری کرد اینها را که خواند مرد این است. در ذهنش یک مرد اینطوری می سازد. بعد این را میبیند این اینطور نیست. مرد در دنیا دیگر نیست گفتم خواهر من شما که پیش من آمدید اول به من قول دادید که هر چه بگویید عمل می کنم، گفت بله بر حرفم باقی هستم.@ گفتم اولین خواهش من از شما این است که از این به بعد یک کتاب رمان دیگر نخوان در مقابلش کتابهایی که از زندگی ائمه معصومین(ع) واقعتیهای زندگی را بیان می کند. بخوان بعد گفتم ریشه را من به لطف خدا پیدا کردم دیگر نگران نباش زندگیتان حل شد، گفت چطور؟@ گفتم شما یک مردی را می خواهید پیدا کنید که در کتابها خواندید صادقانه حرف بزن، یک خورده فکر کرد باز گریه کرد، گفتم چرا گریه می کنی؟ گفت برای اینکه میبینم همین است من باعث هستم درست است پا دراز کردن شوهر که کار ندارد.@ شما به شوهر بگو پا را دراز نکن، این باعث می شود شما متنفر بشوی شما آن را که می خواهی پیدا نمی کنی در وجود این شوهر نمیبینی آنهایی را که در تخیلت درست شده دو سه جلسه با اینها داشتیم الان به لطف خدا زندگیشان خوب است.@ البته چون اصل را خودشان داشتند. خودشان صادق بودند. این عدم ادراک بلایی است واقعتیها را آدم نفهمد زندگی تخیلی بخواهد داشته باشد و برعکس مرد هم همینطور، یک چیزهایی را حالا چه عقلانی چه غیر عقلانی، حتی واقعیتها، انسان در کتب اسلامی هست که وظیفه زن چیست زن باید چطور باشد.@ در حقوق که حقوق زن بر مرد، حقوق مرد بر زن، و یک چیزهایی انسان طبعاً میبیند که در زنش نیست با همان نبودن انسان بلافاصله زمینهای برای اختلاف برای خودش به وجود می اورد این درک نکردن است بسیاری از این مواقع خیلیها خانم دیگر را به رخ خانمش می کشد.@ می گوید رفتم فلان جا چه آدم خوشبختی بود این آقا، چه زنی داشت، او هم حساس است عواطف سرشاری زن دارد عواطف جریحهدار می شود این حاکی از این است که شخصیت زن خودش را ادراک نکرده، این ادراک نکردن شخصیت یکدیگر یکی از عوامل اصلی اختلاف تا آنجایی که به نفرت می رسد.@ نمونه دیگری طلبه محترم و بزرگواری بود که یکی از بزرگان روحانیون تهران ایشان را فرستاده بود من آن موقع قم بودم اختلافی داشتند حسنظنی به من داشتند. آمدند پیش من، همین کار را با ایشان کردم اما وقتی صادقانه انسان رجوع بکند ببینید چقدر خوب مسأله حل می شود.@ ایشان یک روز دیدم در خانه را زدند دوتا خانم با یک روحانی منزل ما می ایند اول نشناختم بعد معرفی کردند معلوم شد که خانمش و مادر خانمش بود خانمها رفتند پیش بچههای ما، آن آقا هم آمد اتاق من گفت حاج آقا جریان من اینطور است اختلاف شدیدی داریم می خواهیم از هم جدا بشویم.@ فلان آیت الله در تهران فرمودند اینجا بیاییم همین کار را انجام دادم گفتم شما بنویسید که خانمت چه خوبیهایی دارد و چه بدیهایی دارد من عمداً بیرون رفتم و وضو گرفتم رفتم دو رکعت نماز خواندم که خداوندا کمکم کن در این حسنظنی که اینها به من دارم من قدمی بردارم دو رکعت نماز خواندم توجهی پیدا کردم.@ طول دادم که این بتواند بنویسد. برگشتم گفت حاج آقا شما به خانم و بچهها نگفتید که ما اختلاف داریم آمدیم؟ گفتم نه، گفت خانم من هم نفهمیده که برای چه آمدیم گفت هنوز آنها نمی دانند که من برای چه آمدم، گفتم چیه؟ گفت خواهش می کنم دیگر اختلاف نداریم، گفتم چطور شد؟@ گفت حاج آقا تمام شد من تمام صفحه را پر کردم از خوبیهای صفات خانمم، هر چه زور میزنم از چهار تا بدی بیشتر پیدا نمی کنم، این عقل انسان است که یک انسانی که فقط چهار تا بدی دارد آن را بد بداند (حالا خودش دارد می گوید) این انسانیت است، این مسلمانی است؟@ این همه صفت خوب همسر من دارد چهار تا صفت بد دارد من آن صد تا صفت خوب را کنار بگذارم و این چهار تا صفت بد را فقط بگیرم پس ما اصلاً اختلاف نداریم و به حمدالله زندگیشان به راحتی حل شد.@ یکی از وظائف از اول البته مقدمات ازدواج را می دانید بایستی مطالعه بشود باید تحقیق باشد باید انتخاب باشد اینها همه دستور است اما ما بحثمان بعد از همه اینهاست اول ادراک از خود، دوم ادراک از طرف.@ ادراک از خود من از بیرون آمدم درست است خسته هستم تدریس داشتم. یا بازار بودم. اداره بودم کارگاه بودم آمدم این خانم غذایی که پخته شور است این چقدر خودخواهی من است که فقط شوری را به رخ او بکشم به خودم چرا برنمی گردم؟ این درست است یک حقیقت است که این غذا خوب بود یک کم نمک تر باشد.@ ولی دیگر هیچ خوبی در این زندگی نبود فقط همین بد، داد و فریاد، به خودم برنگردم که من چقدر خودخواه هستم چه خبر است مگر چه شده، چون خلاف مزاج من است گویی آسمان به زمین آمده ادراک از خود، (طُوبی لِمَن شَغَلَهُ عِیبُه) این حدیث کوتاه است همیشه در ذهنمان باشد خوشبخت کسی است که به عیب خودش پی ببرد.@ چون آدم وقتی خودش را درک کرد و عیب خودش را یافت درصدد معالج برمی اید در روانشناسی تربیتی اخلاق اسلامی هست اگر انسان عیب خودش را درک کرد 50% موفق شده هنوز عیب را رفع نکرده هنوز رفع نکرده موفق است (طُوبی لِمَن شَغَلَهُ عِیبُه) خوشبخت آن کسی که عیب خودش را بفهمد.@ اکثر اختلافات از عدم ادراک خود است و از عدم ادراک طرف، مخصوصاً عدم ادراک از خود، در این رابطه این حدیث من می خواهم این حدیث شکافته شود که قدر این اهمیت را بدانیم که خودمان یک مقدار فرصت کنیم پیرامون خودمان فکر کنیم من چطور آدمی هستم، چطور انسانی هستم؟@ در حدیث هست که امام صادق(ع) می فرمایند گویا در زمان حضرت موسی بن عمران(ع) قحط سالی بود به امر پیامبر وقت بنا می شود بروند به نماز باران خواندن و دعا و نیایش تا خدای متعال برایشان باران بفرستد در حدیث هست که حدود هفتاد هزار نفر می روند به دعا و نیایش، هر چه دعا می کنند نتیجه نمی گیرند.@ می ایند خدمت پیامبر عرض می کنند یا کلیم الله چرا دعای ما مستجاب نمی شود؟ پیامبر به مناجات و نیایش می پردازد که خداوندا من فرستاده تو هستم اگر من نتوانم پاسخ آنها را نگویم ممکن است آنها یک عدهشان متزلزل شوند خدایا عنایت کن.@ وحی می شود که یک نفر در میان اینها سخنچین است. نمام است، دعای این افراد به واسطه وجود او مستجاب نمی شود که البته این هم قابل بحث است که دنیا دنیای عملها و عکسالعملهاست همه اعمال به یکدیگر ارتباط دارند.@ اینطور نگوییم یک وقت علم زده نشوید که سخنچینی چکار به استجابت دعا دارد این بحث دیگری است که باید بحث شود، پیغمبر آمدند روی بلندی ایستادند و فریاد کشیدند آی آقایی که این صفت زشت و این عمل بد را دارید برو از این جمعیت بیرون تا دعای مردم مستجاب بشود. طرف فهمید خودش را می گویند قبول کرد که من هستم.@ ما بسیاری از گرفتاریهایمان این است که اگر فرضاً یکی هم بگوید این چنین کار بد است آن چنین کار بد است غالباً می گوییم بله چون واقعیت است می گوییم مردم نباید اینطوری باشند، نمی گوییم من خودم نباید اینطوری باشم. غالب ما اینطوری هستیم. بهترین صفت انسان این است که بگوییم عجب من چطور آدمی هستم؟@ این آقا گفت من هستم و بعد همانجا رو کرد به نیایش و عرضه داشت پروردگارا تو قول دادی هر کس پشیمان واقعی بشود و توبه بکند توبهپذیر هستی، من اگر از این جمعیت بیرون روم آبرویی برایم باقی نمی ماند همه می گویند این همان بود که هفتاد هزار نفر به آتش این می سوختند. من نمی روم ولی غلط کردم، توبه می کنم، پشیمان هستم.@ من نمی دانستم عمل من عملی است که جامعه را به آتش می کشد، حالا فهمیدم خداوندا توبهام را قبول کن، یک مرتبه دیدند باران شروع شد. همه تعجب که کسی بیرون نرفت. پیغمبر دستور داد مردم بروید که زیر باران اذیت نشوید.@ همه زیر رگبار باران شروع کردند دویدن، همه که رفته بودند پیامبر قدم می زد و در این فکر بود که خداوندا خدا به من فرمود که یک نفر تا بیرون نرود کسی بیرون نرفت این چطور شد، دید یک نفر آرام آرام می اید زیر باران، پیامبر فرمود چرا نمی روی؟@ گفت یا کلیم الله با شما عرضی دارم من همان هستم که شما گفتید. من همان نمام و گناهکار هستم فهمیدم قبول کردم، درک کردم که من عملی دارم که جامعه به آتش آن عمل می سوزد ولی توبه کردم خدا توبهام را قبول کرد و دعای همه مستجاب شد.@ این ادراک از خود، قبول کردن اینکه من چطور آدمی هستم. اگر انسان قبول کند عیبهایش را می فهمد شروع می کند حل کردن عیبها، معالجه کردن عیبها، و در مقابل طرف هم فهمید همسرش حالا چه مرد چه زن آن چطور آدمی است؟ چه اندازه ارزش وجودی دارد؟ چقدر کار از او برمی اید؟ او چه کاری می تواند بکند؟@ او را هم به اندازه شخصیت وجودی خودش من ادراک کردم انتظار و توقع من از او به اندازه او خواهد بود. انتظار بی جایی که موجب اختلاف می شود نخواهم داشت. طبعاً زمینه اختلاف تدریجاً از بین می رود.@ خداوندا به محمد و آل محمد(ص) ما را به عیوبمان آشناتر بفرما، در اصلاح و رفع عیوبمان ما را موفقتر بفرما، پروردگارا کانون خانوادهها، زندگی همه اراتمندان اهل بیت عصمت و طهارت همه انسانها را مالامال از سعادت و خوشبختی مقرر بفرما، خداوندا هواهای نفسانی را بر ما غالب و چیره نفرما.@ ما را در مجاهده با هواهای نفسانی پیروز بگردان خداوندا توفیق خدمت کردن به همسر، به فرزندانمان به جامعه اسلامی، به کشور اسلامی به همه ما عنایت بفرما بار خدایا فرزندان ما را در دنیا و آخرت سعادتمند و خوشبخت مقرر بفرما، دست فرزندان ما را تا روز قیامت از قرآن و اهل بیت جدا نفرما.@ همه خدمتگزاران کشور اسلامی ما مخصوصاً مقام معظم رهبری مؤید و موفق و منصور بدار، ما را قدردان خون مقدس شهدای انقلابمان قرار بده، روح پرفتوح امام راحلمان را از ما راضی بگردان.@ والحمدلله رب العالمین.

یک سؤال پیرامون اینکه مقرون فرمودند اگر اختلافی پیش بیاید بدون مراجعه به شخص یا اشخاص چطور میشود انسان رفع اختلاف بکند؟ اگر به عرایضم دقت فرموده باشید تقریباً پاسخ به این داده شد موضوعی که عامل اختلاف شده متفاوت است.@ یک مرتبه هست که شما با ادراک از خود که عرض کردم خودشناسی و طرف مقابل دیگرشناسی همسر خودتان و شخصیت او را بتوانید درک کنید بدون تعصب بدون تحت تأثیر قرار گرفتن هواهای نفسانی و خودخواهی و عنانیت و من من گفتن اگر پیرامون آن فکر کنید که این موضوعی که عامل اختلاف شده چیست.@ اگر دیدید عامل خودتان هستید کافی است با یک کلمه معذرت میخواهم، من پی بردم به این عامل اختلاف، این اشتباه باعثش من بودم تمام میشود اگر دیدید نه عندالله عامل اختلاف همسر است شما نیستید شما با زبان خوش با منطق انسانی به او تفهیم میکنید که این هست.@ اما در عین حال این مسأله نمیتواند موجب اختلاف زندگی ما باشد این نمیتواند زندگی ما را به هم بزند من میبخشم شما لطفاً دیگر تکرار نکنید این عمل را انجام ندهید یا مثالی که من زدم، خود چگونگی اختلاف و بر سر چه بودن موضوعیت دارد تا اختلاف چه باشد که انسان بگوید این را چطور رفع کنید.@ ولی غالباً وقتی انسان حقیقتها را قبول کند خودخواهی را یک مقدار کنار بگذارد غرور زیاد نداشته باشد با گذشت باشد قبول بکند که عیب از خودش است و هم اگر عیب از طرف مقابلش است باگذشت باشد در قبول کردن و بخشیدن طرف مقابل، طبعاً اگر انسان این نکات را مخصوصاً در مسأله خودشناسی و طرف مقابلشناسی توجه داشته باشد قابل حل است.@ غالباً هم میتوانند خودشان حل بکنند غالباً هم نیازی به رفتن پیش دیگران نیست مگر مواقعی که انسان هیچ راهی احساس کند نمیتواند برود و آنجا هم باید سعی کرد به فردی که انسان مراجعه میکند فرد امینی باشد باتقوا باشد پاک باشد خیرخواه باشد عاقل باشد مراجعه کند.@ ولی غالباً همانطور که عرض کردم اگر انسان عیب خودش را قبول کند و اگر از خودش بود صاف بگوید این تقصیر من بود من را ببخشید عذر میخواهم، و واقعیت هم دارد باید انسان این کار را بکند.@ گرچه انسان وارسته کاری نباید بکند که احتیاج به عذرخواهی داشته باشد اصل این است ولی حالا اشتباه شده انجام شده مردانگی و فتوت و جوانمردی، بزرگواری و کرامت نفس انسانی ایجاب میکند میگوید من اشتباه کردم و معذرت میخواهم.@ یک موضوع دیگر که یادآوری شده که خارج از بحث ماست ولی چون مطرح شده به نوعی عرض میکنم یکی از مسائلی که اختلاف پیش میاورد و به من خیلی مراجعه شده مسائل اخلاقی اعتقادی بوده، نه مسائل اخلاقی اعتقادی عامل اختلاف شده، حالا جنبهاش را عرض میکنم.@ فرض بفرمایید مرد آدمی بوده معتقد، باتقوا، اهل تهجد اتفاقاً شاید قبلاً توجه نداشته که همسرش نماز نمیخواند خانمش در مسائل اعتقادی در مسائل اخلاق اسلامی و عملیات احکام عبادی اسلامی توجه ندارد یا برعکس زن خانمی است متدینه یا اگر هم نبوده.@ حالا متوجه شده که انسان مسیری باید داشته باشد صراط مستقیمی باید داشته باشد اهل نماز و عبادت است شوهرش نماز نمیخواند من زیاد از این مراجعات داشتم همین الان همین هفته مراجعه از یک خانمی که شناسایی خانوادگی کردیم خانواده بسیار اصیل و بزرگواری.@ این خانم خانمی است سالهای متمادی است با شوهری که نماز نمیخواند و این خانم میگوید من در طول عمرم باید بسوزم و بسازم در اینجا ما مشکلی نداریم امثال شما عزیزانی که در اینطور جلسات آمادگی پیدا میکنید شرکت بکنید.@ بر فرض اینکه خدای نکرده اشتباهی در اینطور مسائل داشته باشید با یک تذکر که انسانی که شناخت از خداست انسانی که سنخ وجود او الهی است و متوجه شد که متعلق و وابسته به حق مطلق است نیاز محض است تعبد و عبودیت که در عرفان مطرح است برایش بشود.@ یک امر مسلم، و عبودیت و تعبد چیزی جز این نیست که انسان آنچه را که خدا امر فرموده عمل کند و آنچه را که نهی کرده مرتکب نشود در اینجا هم یک وظیفه اخلاقی بگویم چه خانم چه آقا، چه عملی مقدستر از این که خانم با روشهای گوناگون، اخلاقی، عاطفی، احساسی، محبتی وارد بشود.@ خدای نکرده اگر شوهرش آدم کاهی است شوهرش را با روشهای گوناگون آرام آرام به مسیر اسلام صحیح و نماز بکشاند چه عملی از این بالاتر، اینجا که گفته شده(مَن أحیی نَفسَاً) اگر کسی یک نفر را زنده کند مثل این میماند که دنیا را زنده کرده.@ خیال نکنید معنیاش این است که یک نفر مردهای را زنده کند ما که نمیتوانیم مرده زنده کنیم یکی از مصادیقش این است که یک آدم بینمازی را شما نمازخوان بکنید آن نمازخوان کردن یک انسان چه کسی بهتر از همسر خود آدم.@ انسان کاری بکند که او متوجه این مسائل بشود منتهی به طرق گوناگون، آرام آرام، با محبت، با اخلاق، با ادب، با بزرگمنشی، ثابت کردن به اینکه ببین من که نمازخوان هستم پاک هستم و اگر نمازخوان نبودم نمیتوانستی پاکی صددرصد از من انتظار داشته باشی تو همسر من هستی شوهر من هستی.@ اگر تمام دنیا جمع بشود در غیاب تو من فقط همسر تو و امین تو هستم غیر از نمازخوان این قول را نمیتواند بدهد دروغ میگوید اگر بگوید، مرد هم بگوید خانم من همسر تو هستم چون نمازخوان هستم وظیفه من ایجاب میکند که بیرون بستنی هم نمیخورم اگر خواستم میایم با تو میخورم.@ چون دستور اسلام است که همسر اگر خواست فرضاً تنوعی چیزی هم بخورد در کانون خانواده بخورد مستحب و عبادت است این نماز خواندن است که به من میگوید اینطور مرد باش چشمم به هیچ کس نیست در دنیا.@ چون نمازخوان هستم این نقش نماز، ارزش نماز، اثر نماز را وقتی شما برای او بیان کردید آرام آرام تدریجی شما میتوانید یک انسان را احیا کنید مخصوصاً همسرت باشد چه بهتر، خیلی این روش روش والا و وظیفه خطیری است.@ باید آرام آرام انشاء الله در جذب و ارشاد او آدم کار کند دعا کند من امروز خانمی است که از یک رده، به قول تهرانیها میگویید بالاشهر و پایینشهر مطرح میکنید گرچه بالاشهر و پایینشهر مطرح نیست همه انسان هستند همه خوب هستند همه جا بد و خوب هست.@ یک خانمی است بنده خدا در یک محیطی زندگی میکند که اطرافش همه عجیب و غریب هستند از آنهایی که عقده حقارتشان در حدی است که اگر استفراغی از اروپا بیاید آنها به بلعیدنش افتخار میکنند هر وقت سؤالی از من میکند اسم شوهرش را میبرد میگوید به ایشان دعا کنید حالا شوهرش کسی است که هوسی است.@ یک مدتی هوس میکند نماز بخواند بعد از مدتی رها میکند یک وقت عصبانی میشود میگوید نباید به بچهها هم نماز یاد بدهی رفته خارج از خارج پیغام داده که اگر من آمدم ایران دیدم بچههایم نماز میخوانند تو را میکُشم و این خانم هر وقت از من سؤالی میکند.@ میگوید شما را به خدا حاج آقا به شوهرم دعا کنید میخواهد با این روشها او را تربیت کند و بسازد و جذب بکند این بسیار وظیفه مقدسی است که انسان در کانون خانواده کار کند از جمله مربوط به همسرش و این مسائل.@

توجه:

قسمتهایی که با خط آبی مشخص شده است در نوار موجود نمی باشد.