جلسه 134 - ولایت
شماره جلسه
134
مبحث
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1379
ماه
7
روز
3
متن کامل (خام) ‌ جلسه 134 - ولایت

بحثی که طبقی جلسه ی قبل وعده کردیم خدمت تان عرض کنیم در مورد مسئله ولایت و وکالت فقیه هست این بحث مستقلاً از آن جهت که تکلیف مسئله فقیه را روشن می کند که آیا ولایت دارد یا وکالت دارد یک ارزش خاص خودش را دارد و از آن جهت که در مورد انواع حکومت ها نظام های حکومتی هم با طرح مسئله وکالت و ولایت به اصطلاح کار دارد ارزش دیگری هم دارد که ما با شناخت نظام های حکومتی به خصوص آنچه که امروز به عنوان دمکراسی نظام حکومتی دمکراسی مطرح می شود روبرو هستیم.

در مورد مسئله وکالت و ولایت اول یک تعریفی خدمت تان عرض کنیم که اصلاً وکالت و ولایت یعنی چی می دانید که مسئله وکالت فقیه در مقابل ولایت فقیه یک نظریه ای هست که از سوی بعضی ها داده شده برای تعریف من هیچ متنی را زیباتر از متن بحث تفاوت......

ولی فقیه ولایت ندارد و وکالت دارد این به این معنا هست که مردم اختیار دارند وقتی می گویند ولایت فقیه، فقیه وکالت دارد نه ولایت به این معنا هست که مردم حاکم بر سرنوشت خودشان هستند حق دارند حاکم خودشان را تعیین کنند و به فقیه وکالت می دهند که از طرف آنها بر امور آنها مدیریت و نظارت داشته باشد بدیهی هست، که اگر مردم هر وقت بخواهند می توانند فقیه را چون وکالت عزل شدنش، بنده یک نفر را وکیل می کنم بعد می گویم نمی خواهم وکیلم باشی یک کس دیگری را می خواهم وکیل کنم عزل می توانم بکنم هر وقت دلم بخواهد عزل و نصب و تعیین حدود و اختیار همه با موکل می شود.

یعنی کسی که می خواهد وکالت بدهد همه چیز به دست مردم هست فقیه فقط یک وکالتی دارد از طرف آنها که می رود کارهایی را که مردم حدودش را مشخص کرده اند انجام می دهد اما در بحث ولایت فقیه این طوری نیست در بحث ولایت فقیه همانطور که ده ها بار در این سلسله بحث ها خدمت تان عرض کردن عبارت از ولایتی است که از طرف خداوند تبارک و تعالی است و فقیه منصوب به عام است از طرف معصوم و منصوب با واسطه از سوی خداوند تبارک و تعالی است بر مردم.

مردم باید حاکمیت و سرپرستی او را قبول کنند بعد این سوال پیش می آید که این باید مطرح هست خیلی ها روی کلمه ی بارد درد شان می آید همچنین خیلی تنفر پیدا می کنند وقتی می گوییم باید اجباراً باید الزاماً قبول کنند این حقیقت را.

می گویند شما آزادی مردم را سلب کردید حق حاکمیت را از مردم گرفتید و مردم را دست و پای شان را بسته اید و مجبور شان می کنید به یک سری از کارها این حق مردم هست که برای خودشان تعیین سرنوشت و تعیین حاکم کنند من انشاءالله بعد از اینکه این مقدمات گفته شد و یک تعریف واضحی از مسئله وکالت جایگاه وکالت و ولایت اعمال شد انشاءالله این را مبسوط بحث خواهیم کرد که فکر نمی کنم این جلسه برسیم.

وکالت عبارت از اینکه اگر ما یک موقع کاری را خودمان انجام بدهیم بطور مستقیماً و مباشرتاً خودمان بدون واسطه مسئول این کار هستیم تصمیم می گیریم در مورد این کار و حدودش را انجام می دهیم یعنی کسی به ما ولایت ندارد کسی وکیل کسی نیست خودمان مستقلاً کار می کنیم.

مثل اینکه بنده تصمیم می گیرم بروم مسافرت نه تحت ولایت کسی می روم مسافرت و نه بعنوان نمایندگی از کسی یا فردی، تصمیم می گیرم وقت دارم می روم مشهد مقدس زیارت امام رضا (ع) و بر می گردم. این می شود کاری که اصالتاً خودم دارم انجام می دهم نه کسی به من ولایت دارد در این قضیه و نه وکیل کسی هستم که بخواهم بروم و این کار را انجام بدهم.

کسی دخالتی در کار من نمی تواند بکند ولی یک بچه ی کوچولو فرض بفرمایید بخواهد برود مسافرت می نویسند چی ولی دانش آموز که ولایت بر دانش آموز دارد باید اجازه بدهد و این ولایت را تفویض کند به مثلاً به امور تربیتی مدرسه که مدرسه بچه ها را برای یک روز مثلاً بردارد و ببرد هیچ وقت مدرسه نمی تواند بیاید بدون اجازه ی پدر و مادر بچه را به اردو ببرد.

پدر و مادر خودشان تصمیم می گیرند در مورد خودشان می توانند مستقلاً نه ولایتی روی سر شان هست نه از طرف کسی وکیل هستند خودشان می توانند بروند مسافرت اما بچه نه. بچه وقتی می خواهد برود مسافرت باید از پدر و مادر و ولی خودش اجازه بگیرد و برود به مسافرت. اجازه بگیرد که از طرف مدرسه برود این کار را انجام بدهد.

همه جای دنیا همینطور هست اجازه می گیرند از پدر یا مادر و به اذن او می توانیم این اجازه را به خودمان بدهیم که بچه ها را دور کنیم از پدر و مادر و به یک مسافرت ببریم این در مورد شخص، اما انسان تصمیم می گیرد کار دیگری، بخواهد یا قرار باشد کار دیگری را انجام بدهد نه کار خودش.

من وقتی تصمیم می گیرم بروم مسافرت کار خودم را انجام می دهم خودم دوست دارم بروم مسافرت برای ارضاء خودم می روم مسافرت، اما اگر قرار شد کسی کاری را برای کس دیگری انجام بدهد از دو نحو خارج نیست یا بنحو ولایت است یا بنحو وکالت، یا ولایت دارد به دیگری که می تواند در موردش تصمیم بگیرد یا وکیل هست از طرف دیگری که می تواند به جای او تصمیم بگیرد.

پس انجام کار برای دیگران تحت یکی از این دو عنوان انجام می شود ولایت یا وکالت، خوب فرق شان چیست فرق شان این است که در انجام کار بعنوان وکیل وقتی می خواهیم کار را انجام بدهیم کار را بصورت وکالتی انجام می دهیم تصمیم نهایی و تعیین حدود کار با شخص وکیل کننده و موکل هست.

او می گوید من ترا وکیل می کنم در این چهار چوب عمل کنی و کار هایی را انجام بدهی هر وقت هر خواستم وکالتم را پس می گیرم عزل می شود در این محدوده شما وکیل هستید نظر نهایی را کی باید بدهد موکل نظر نهایی را می دهد اما در ولایت که یک کسی از باب ولایت یک کاری را برای کسی انجام می دهد اصالت رأی با خودش هست من تصمیم با خودم هست که بچه ام را بفرستم به مدرسه یا نفرستم پدر تصمیم می گیرد که دخترش را به فلان شخص بدهد یا ندهد.

ولی هست ولایت دارد و همه ی اظهار نظر مال خودش است اصالت رأی و نظر مربوط به خودش است قابل فسخ هم نیست مثلاً بچه بگوید من ترا از ولایتی خودم عزل کردم تو دیگر ولی من نیستی تو دیگر پدر من نیستی تو دیگر مادر من نیستی، نمی شود پدر و مادر هستند و قابل سلب هم نست حکم هم با آنها هست.

بنابراین با توجه به این توضیحی که دادیم که در ولایت اصالت و تصمیم گیری نهایی با ولی هست ولی در وکالت با وکیل نیست با موکل هست این نتیجه به دست می آید که در یک مورد واحد هم وکالت و هم ولایت جمع نمی شود یعنی این طور نیست که در یک مورد واحد بگویم من هم ولی تو هستم و هم وکیل تو هستم نمی شود اگر ولی هستی اصالت تصمیم گیری با تو هست و حق فسخ هم او ندارد.

او باید فقط اطاعت کند اما اگر وکیل هستی موکل می تواند وکیل را عزل کند و بگوید در این محدوده دخالت نکن بنابراین نمی شود در یک مورد واحد هم وکالت وجود داشته باشد هم ولایت، خوب در بحث حاکمیت خداوند تبارک و تعالی و پادشاهی او و بعد اینکه معصومین علیهم السلام چه نوع حکومتی بر ما دارند این نکته را عرض کردیم که اصل اولی در مورد انسانها عدم ولایت هست.

یعنی هیچ کس ولایتی بر انسانها ندارد از میان انسانها هیچ کس ولایتی بر انسانها ندارد انسانها همه آزاد هستند آزاد آفریده شده اند و تنها کسی که ولایت مطلقه بر انسانها دارد آفریننده و مالک مدبر آنهاست یعنی خداوند خالق رب و اله آنهاست. و اینها را در جلسات آغازین ولایت توضیح دادیم.

بنابراین هیچ انسانی نمی تواند بر انسانهای دیگر ولایت داشته باشد مگر اینکه آن ولایت از طرف خداوند تبارک و تعالی باشد یعنی خداوند به یک کسی ولایت بدهد که تو می توانی ولی من باشی از طرف من ولی باشی مثلاً در انجام فلان کار، یا بر فلان افراد ولی باشی.

کسی نمی تواند برای خودش جعل ولایت نسبت به دیگران کند یا جعل وکالت بکند این را هم نمی تواند بکند یک کسی بیاید بگوید من می خواهم ولی تو بشوم من می خواهم وکیل تو بشوم نمی شود حتماً بعداً توضیح می دهیم که اساساً جعل ولایت هم از طرف خودمان است ما نمی توانیم خودمان ذاتاً کسی را ولی خودمان قرار بدهیم.

وکیل می توانیم قرار بدهیم اما ولی بگوییم تمام امور من دست تو دیگر تصمیم گیری از خودم را سلب می کنم نمی توانم این کار را کنم بنابراین اگر کسی بخواهد ولی کسی باشد این ولایت را باید ولی اصلی بدهد. (الله هو الولی) خدا او فقط ولی هست او می تواند ولایت بدهد به کسی بگوید شما می توانید از طرف من ولی باشید بر دیگران ولی انسان خودشان برای خودشان ولی انتخاب نمی کنند.

باید حتماً این باشد بنابراین اگر کسی قرار باشد به نام معصوم ولایت بر انسان داشته باشد باید ولایت معصومین را خداوند تبارک و تعالی امضاء کرده باشد اگر غیر معصوم هم قرار است ولایت را بر کسی داشته باشد ولایتش را باید معصوم در واقع همان خداوند تبارک و تعالی به واسطه ی معصومین ولایتش تعیین می شود که این در فلان محدوده ولایت دارد.

خوب معصومین بدون واسطه ولی انسانها هستند مستقیم از جانب خدا نصب شده اند و ولی ما هستند غیر معصوم، فقهاء که برایشان ولایتی ثابت می شود این ولایت معصوم از طرف خداوند تبارک و تعالی است و فرمان او همان فرمان خداوند تبارک و تعالی و حکم او حکم الهی است.

نکته بعد همانطور که گفتم ما می توانیم در بعضی از کارهای مان وکیل بگیریم یعنی بگوییم فلان کس وکیل ما هست بعضی از امور ما را انجام می دهد بنده به آقای آقایی این اجازه را می دهم وکیلش می کنم که از طرف ما کلیه امور مثلاً نشر این مجتمع را انجام بدهد تمام شد.

هر وقت هم بخواهم عزل می کنم هر وقت هم بخواهم اعمال نظر می کنم و در محدوده ای که مجتمع مشخص می کند ایشان در کار های نشر کار ها را انجام می دهد خوب در این صورت وقتی من گفتم آقای آقایی وکیل ما هستند در امور نشر، دیگر ایشان به جای ما تصمیم گیری می کند می داند مثلاً اینجا باید اینقدر کاغذ خریداری شود این نوع کاغذ، ابعادش این طوری هست این نوع جلد با این نوع طرح، با این چاپخانه با این لیتوگرافی با این قیمت تصمیم می گیرد، به جای ما همه ی تصمیمات بعهده ی ایشان هست.

خوب یعنی محدوده ی وکالتی دارد یک محدوده ی و یک دایره وکالتی دارد در آن دایره که تعیین می شود می تواند تصمیم گیری بکند، ما چه زمانی می توانیم کسی را وکیل خودمان کنیم فقط و فقط در مواردی می توانیم کسی را وکیل خودمان کنیم که آن امر مختص به خودمان باشد.

من نمی توانم فرض بفرمایید شریک هستم با آقای غریب در یک زمینی در یک شرکتی بیایم بدون توافق ایشان و اذن ایشان آقای مثلاً یک موسسه ی انتشاراتی داریم شرکت انتشاراتی هست بیایم از خودم مستقیماً وکالت بدهم به آقای آقایی در مورد کل شرکت نمی توانم این کار را کنم باید با آقای غریب به توافق برسیم با هم وکالت بدهیم به آقای آقایی.

بنابراین ما فقط و فقط چیزهایی را که اختیارش را داریم بصورت صد در صد و کامل می توانیم وکیل بگیریم در آن مورد اما نمی توانیم از طرف دیگران برای اداره ی امور شان وکیلی را تعیین کنیم. نکته ی بعدی در مورد این هست که ما اساساً نمی توانیم همانطوری که در مورد کار های شخصی خود مان وکیل می گیریم کارهایی را که اختیارش را داریم وکیل انتخاب کنیم در مورد کارهای خودمان ولی انتخاب بکنیم نه انتخاب ولی نمی توانیم بکنیم یعنی چی، چون ولی گفتیم نوع تصرفش کاملاً خود مختار و غیر قابل فسخ هست.

ما نمی توانیم بگوییم آقا ما تمام اختیارات خودمان را بصورت کامل و تام و بدون اداره در اختیار فلان شخص قرار می دهیم که فلان شخص بیاید برای ما تصمیم نهایی بصورت تام الاختیار بگیرد و قیّم من هست من از خودم تمام اختیارات را بصورت تام و همیشه سلب می کنم و همه ی اختیارت را به طرف مقابل می دهم.

مسئله بعد این هست که تعیین حدود وکالت بعهده ی وکیل هست و عقد قرار داد با تصمیم او هست و فسخ قرار داد هم بعهده او هست و وکالت زمان دار هست. یعنی بلافاصله بعد از مرگ موکل وکالت باطل می شود بنده الان وکیل هستم کاری را انجام بدهم موکل می میرد وکالت من خود به خود بدون این که احتیاج به فسخ باشد یا عزلی باشد خود ب خود باطل می شود.

وکالت با مرگ طرف مقابل یعنی موکل فسخ می شود و از بین می رود اما در ولایت این طوری نیست در ولایت، ولایت گذار اگر ولایت داد به کسی خودش مُرد آن کسی که فعلاً ولایت دارد ولایت دار هست و ولایت از بین نمی رود .

رسول خدا (ص) گفت: آقا امیرالمومنین ولی هست خودشان از دنیا رفتند علی (ع) ولی هست و با رحلت پیغمبر ولایت علی (ع) فسخ نمی شود بنابراین ولایت وقتی تعیین شد قابل فسخ نیست مگر اینکه حتماً یک ولی بالاتری آنرا فسخ کن مثل اینکه امام معصوم (ع) فرض بفرمایید که مثلاً فلان کس محمد بن ابوبکر می شود ولی شما از طرف من ولی بوده نصب ولایت کرده در حکومت مصر هیچ کس دیگر نمی تواند محمد بن ابوبکر را عزلش کند می شود فرمانروای مصر، حکومت می کند.

امیرالمومنین (ع) از دنیا برود دیگر این فسخ شدنی نیست مگر اینکه کسی که به جای امیرالمومنین (ع) می آید و او با ولایتی که دارد آن ولایت محمد بن ابی بکر را حذف می کند ولی علی (ع) چه کار کرد خودش نصب کرد و خودش عزل کرد و بعد مالک اشتر را به جایش می فرستد یک کس دیگر نمی تواند عزل ولایت بکند با مرگ ولایت گذار ولایت از بین نمی رود.

اگر امام زمان (ع) فرمود که یا معصومین فرمودند فقهاء العلما و رشته الانبیاء یا فقهاء حجت من فانهم حجتی علیکم) حجت من بر شما هستند این دیگر ولایت هست حالا اگر ما دسترسی به امامزمان (ع) نداشته باشم فرقی نمی کند ولایت فقها بعنوان جانشینان منصوب از سوی معصومین علیهم السلام در جای خودش هست.

کسی نمی تواند بیاید ولایت فقها را فسخ کند این سر جای خودش هست، بنابراین اگر فقیه چه در زمان معصوم و چه در زمان غیر معصوم در زمان معصوم داشتیم ما همانطور که خدمت تان عرض کردم موارد متعددی داشتیم ما که فقهایی از جانب معصومین بعنوان ولی فقیه در جایی نصب می شدند تا زمانی که توسط یکی از ائمه یا خود پبامبر ولایت آنها فسخ نشود آنها ولی می ماندند.

اما اگر امام معصوم به یک نفر وکالت داد گفت من به شما وکالت می دهم که فرض بفرمایید شما برای من تجارت کنید بروید برای من خانه بخرید وکالت داد در این فاصله قبل از اینکه شخص انجام بدهد امام معصوم از دنیا رفت وکالت فسخ می شود خود به خود، بنابراین وقتی پیامبر (ص) امیرالمومنین (ع) را بعنوان ولی، (من کنت مولا فهذا علی مولا) بعنوان ولی نصب کرد وقتی از دنیا رفت ولایت علی (ع) بر همه ی امت اسلامی سر جای خودش هست.

هیچ کس دیگری هم نمی تواند بیاید این ولایت را نقض کند خوب نکته ی بعد این هست که وکیل قبل از اینکه مقام وکالت را بگیرد حق بر کسی ندارد که این حق آنها را وادارش کند که این را وکیل خودشان کنند نه، یک کسی می تواند هر کسی را دلش خواست وکیل خودش بکند این طوری نیست که شخص وکیل قبلاً یک نوع حقی بر موکل داشته باشد و موکل مجبور باشد او را وکیل خودش کند.

وکالت کاملاً اختیاری هست صد در صد من دلم می خواهد فلانی را وکیل کنم یا کس دیگری اصلاً نمی خواهم پدر یا داداشم را وکیل بر اموال خود بکنم یکی از دوستانم را انتخاب می کنم می گویم شما وکیل من هستید وصی من هستید کسی حقی ندارد، اما در ولایت این طوری نیست ولایت اختیاری است.

در ولایت ولی قبل از اینکه توسط مردم پذیرش بشود ولایتش خود به خود صاحب حق است بچه بله مثلاً م می گویم من ولایت پدرم را بر خودم می پذیرم یک دختری می آید می گوید یک پسری می آید می گوید من ولی ام پدرم هست این طوری نیست که ولی اش را انتخاب کند ولی انتخاب شده است.

خداوند ولایت بچه را به والدین او داده و قبل از اینکه بچه به دنیا بیاید یا مثلاً بخواهد بپذیرد این ولایت را این ولایت وجود داشته در مورد سایر ولایتها هم همین طور هست قبل از آن از طرف خدا ولایت تعیین شده و موظف هستند مردم وظیفه شان ایجاب می کند آن ولایت را بپذیرند و تن به آن ولایتی که خداوند تبارک و تعالی داده به شخص بدهند.

مسئله ای که هست در مورد مسئله ولایت فقیه، ولایت فقیه همانطوری که قبلاً عرض کردم ولایت فقه هست نه ولایت شخص حقیقی فقه، یک مقام هست یک شخصیت حقوقی هست نه یک شخصیت حقیقی، ما حضرت امام (س) ولی فقیه بودند به خاطر این که روح الله الموسوی الخمینی بود یا مقام معظم رهبری الان ولی فقیه هستند کاری با اینکه سید علی خامنه ای هست نیست اگر ایشان اسمش سید حسین هم بود خامنه ای هم نبود فرض بفرمایید تبریزی بود هر چی بود فرقی نمی کرد. ولایت فقیه ولایت فقیه است.

درک این نکته خیلی مهم هست که ما بعداً سر مسئله استبداد که مطرح می شود که آیا ولی فقیه می تواند مستبد باشد یا نه آیا این سیستم حکومتی که اسلام به نام ولایت فقیه گذاشته به استبداد منجر می شود یا نمی شود. جواب می دهیم که نمی شود.

چرا چون ولایت فقیه ولایت فطرت است نه ولایت طبیعت، مسئله استبداد زورگویی تجاوز در طبیعت هست وقتی ما ولی فقیه را شرط می گذاریم که این شخص بیاید یک شخص با فطرت مسلم فطرت حاکم بر وجود خودش باشد یک جلوه ای از فطرت باشد عدالت و تقوا را شرط دانستیم در او یعنی حاکمیت فطرت این را شرط دانستیم در وجودش.

مثلاً استبداد منتفی هست در مورد مسئله شخصیت حقوقی هم همین طور هست ما ولایت فقیه ولایت فقه هست یعنی ولایت آیین فطرت خوب توجه بفرمایید. ولایت آئین فطرت هست. بنابراین بازگشت ولایت فقیه به چی بر می گردد اینکه ما یک قیّمی می پذیریم این قیومیت او و اینکه ما قیمی به نام ولی فقیه می پذیریم و همه ی اختیارات مان را به او خواهیم داد.

او در مورد مال و جان و ناموس ما می تواند تصمیم گیری کند این بازگشتش به ولایت خداوند تبارک و تعالی بر می گردد یعنی ولایت قانون خدا و دین خدا بر می گردد ولی فقیه هم خودش موظف هست که طبق همان دین ولایتش را اعمال کند و اگر بخواهد خارج از آن باشد ولایتش ساقط می شود.

پس اینکه ما اختیارات خودمان را کاملاً سلب می کنیم به دست فقیه می سپاریم در واقع به شخصیت حقیقی فقیه نمی سپاریم به دست شخصیت حقوقی فقیه می سپاریم که در واقع همان ولایت خداوند تبارک و تعالی است و این هم یک درجه ای هست مقام عبودیت و سلب اختیار از خود قرآن هم می فرماید: (ما کان لمومن و لا مومنات) برای هیچ مرد مومن و زن مومنی این اختیار وجود ندارد که اگر خدا و رسول حکمی کردند آنها اختیاری داشته باشند که این حکم را بپذیرند یا نپذیرند اگر رسول خدا فرمود ولی شما بعد از من امیرالمومنین (ع) است مومنین اختیار ندارد بگویند که آقا نه یک کسی دیگری را بگذارد، نه حکم که آمد، آمد دیگر.

ما موظف هستیم آن ولایت را از طرف پیغمبر بپذیریم حکم خداست اگر ائمه گفتند که اینها ولی ما هستند از طرف ما ولی هستند بر شما تمام هست ما باید بپذیریم و این عین رشد و عبودیت و طی مدارج کمال است مسئله دیگر این است که پذیرش ولایت از سوی فقیه نسبت به معصوم همان وکالت هست یعنی وقتی ما وکالت را معنا می کنیم این طوری معنا می کنیم می گوییم اگر وکالت به این معنا باشد که ولی فقیه وکیل هست از طرف معصوم که ولایت داشته باشد درست است بله وکیل است.

ما وکالت فقیه را داریم اما از طرف کی از طرف مقام بالاتر از خودش وکالت دارد نه از طرف مردم، مردم نمی توانند بیایند بگویند آقا ما می آییم حقوق خودمان را وکالت می دهیم، بعداً می گوییم اساساً دمکراسی، که تعریف شده و وکالت اساساً با حقوق انسانها سازگاری ندارد چرا چون ببینید ما در مسئله ولایت فقیه ما اولین کسی را که ولی می دانیم خود خداوند تبارک و تعالی است.

در حیطه ی حکومت او و اختیارات او و حیطه ی فرمانروایی او کسی حق عزل یا نصب ندارد خداوند تبارک و تعالی در حیطه ی فرمانروایی خودش امام ها را نصب کرده امامان منصوب مستقیم خداوند تبارک و تعالی هستند و ولی مطلق مردم هستند و معصومین هم چه در زمان حیات شان و چه بعد از شهادت شان یا در زمان غیبت شان فقها را منصوب کردند و مردم را مامور کردند که ولایت آنها را بپذیرند.

مردم چاره ای ندارند جز اینکه بپذیرند و با حقوق مردم هم ناسازگار نیست چرا چون قبلاً عرض کردم که اگر ما مردم را بصورت یک موجود ممتد از تولد از طبیعت و از دنیا تا بی نهایت نگاه کنیم برای مردم هم حقوق دنیوی قائل هستیم هم حقوق روحی و ابدی و آخرتی قائل هستیم هیچ کس بهتر از خدا نمی تواند انسان را راهنمایی کند و برایش قانون بریزد.

چرا چون این خداوند تبارک و تعالی است که جهان را خلق کرده انسان را خلق کرده رابطه ی بین انسان و جهان قرار داده جسم انسان را خلق کرده روح انسان را خلق کرده بین اینها رابطه قرار داده یک رابطه ی تکوینی بین این بدن و اینها قرار داده همه ی اینها را خداوند تبارک و تعالی هم مالکش هست و هم اختیار دارش و هم خودش خلق کرده و هم عالم به اینها است.

کسی جز خداوند نمی تواند هدایت انسان را بعهده بگیرد (قل ان هدی الله هدی) فقط هدایت خدا هدایت هست نه هدایت کس دیگری چون هر هدایتی غیر از هدایت خدا گمراهی و جهل است. براساس شناخت نیست تنها کسی که می تواند قانونگذاری کند خداوند تبارک و تعالی است و برای مجری قانون هم چه کسی می تواند تعیین مجری کند خداوند تبارک و تعالی.

از اینجا می رسیم به فرمایش آقای غریبی که اگر کسی قرار است بیاید و ولی شود و منصوب شود یا حتی وکیل شود باید به هر حال اطلاعاتی داشته باشد قابلیت هایی داشته باشد، (ان ربک هو اعلم بمن قبل عن سبیله و هو اعلم بالمهتدین) پروردگار تو یعنی آنکه ترا خلق کرده و مالک مدبر توست بهتر می شناسد گمراه ها را از هدایت یافته ها، او بهتر می داند چه کسی را بعنوان مجری قانون خودش منصوب کند.

چرا چون مجری قانون باید شناخت کامل از قانون و نحوه ی ارتباط تشریعی و تکوینی قانون با موجودی که برایش قانون وضع کردند داشته باشد هر کسی که نمی تواند بیاید مجری قانون خدا باشد مجری قانون خدا باید قانون را بشناسد چه کسی بالاتر از ائمه شناخت دارند نسبت به خدا و قانون خدا چه کسی انسان را بیشتر از خود ائمه علیهم السلام می شناسد.

علم اینها متصل به علم خداست خطا بردار نیست و اساساً علم شان اکتسابی نیست علم شان لدنی هست از جانب خداوند تبارک و تعالی به آنها افاضه شده است این علم. نرفته اند در مدرسه یاد بگیرند، که ممکن است این علم خطا بردار باشد پیش این استاد و آن استاد این دانشگاه و آنجا که هزار و یک جور اشتباه و خطا ممکن است در آن راه پیدا بکند علم شان مستقیماً از جانب خداوند تبارک و تعالی داده شده و آنها اعلم به این هستند که چه کسی بعد از خودشان این صلاحیت و لیاقت را پیدا کرده که رهبری امت را بعهده بگیرد.

معصومین علیه السلام همگی فقیه جامع الشرایط را تنها مرجع و شخص قابل اعتماد بعد از خودشان برای این اموری که اینها وکالت به فقیه داده اند از قبیل فتوا دادن از قبیل قضاوت از قبیل حکومت و رهبری سیاسی دارند هیچ کس بهتر از فقیه نمی تواند این ماموریت ها را انجام بدهد خوب حقوق مردم چی هست حقوق مردم کاملاً محفوظ است.

چه کسی طرفدار حقوق مردم است بالاتر از خداوند تبارک و تعالی ما بیاییم به خدا بگوییم که ما می خواهیم از حق خودمان در مقابل تو دفاع کنیم همه ی کسانی که در مقابل خدا ایستادند و گفتند خداوند دارد به ما زور می گوید و ما باید از حق خودمان در مقابل دین و خدا دفاع کنیم هیچ کدام شان فطرت نبودند.

تمام آنها طبیعت بودند که طبیعت اساساً انسان نیست طبیعت یک شدن محکوم انسان است یک شأن طفیلی انسان است بعد حیوانی ما که نمی تواند بیاید بگوید من می خواهم حق خودم را از خدا بگیریم بعد حیوانی یک جنبه ی مقهور و محکوم به پذیرش ولایت فطرت هست فطرت هم که با خدا جنگی ندارد، که فطرت کاملاً پذیرش دارد و اساساً غیر از نظر خدا نظری را نمی تواند بپذیرد غیر از او هیچ چیزی را نمی تواند بپذیرد.

بنابراین ما اگر بیاییم انسانها را در مقابل خدا علم کنیم یک کسی بیاید بگوید آقا من می خواهم حقم را از دین بگیرم دین باید حقوق ما را رعایت بکند این فطرت نمی آید این را بگوید فطرت می داند که در دین حقوقش رعایت شده چرا چون خداوند انسان را آفریده هیچ کس برای او مهمتر از انسان نیست خداوند انسان را بعنوان اشرف مخلوقات خلق کرده بیشتر از هر کس دیگر دوست دارد او را بیشتر از هر کس دیگری مصالح او را دوست دارد معنا ندارد که من بیایم به خدا بگویم خدایا تو حق مرا خوردی یا در اینجای دین به من اجحاف کردی اینجای دین حق من رعایت نشده.

اینها همه اش حرفهای باطل است که طبیعت می زند فطرت این حرف را نمی زند بنابراین هیچ جا به اندازه ی خود دین حقوق مردم رعایت نشده اگر نصب امام معصوم می شود یا معصوم نصب ولی فقیه می کند فقط به خاطر خود مردم است چون حقوق مردم باید رعایت شود اما حقوق مردم به چه مقیاسی با مقیاس ابدی یعنی هم دنیا هم آخرت هم خوشبختی و آرامش و امنیت و سعادت دنیا و هم خوشبختی و سعادت آخرت با این مقیاس انسان را نگاه می کنند بعد حقوقش را رعایت می کنند.

بنابراین کسی نمی تواند بگوید خدایا من دلم نمی خواهد مثلاً فقیه بیاید حاکم بر من شود خداوند می فرماید: (ان ربک هو اعلم بمن ضل عن سبیله و هو اعلم بالمهتدین) خداوند بهتر می داند چه کسی گمراه هست و چه کسی هدایت یافته است چه کسی صلاحیت دارد که دین مرا در بین شما بسط بدهد و زمام امور شما را در دست بگیرد.

من ولی فقیه شما هستم مالک شما هستم خالق شما هستم رب شما هستم شما که نمی توانید به جای من تصمیم بگیرید من در حیطه ی حکومت خودم ملک الناس هستم یعنی پادشان مردم، مطلق تصمیم می گیرم و این تصمیم گیری براساس مصلحت شماست.

یعنی این طوری نیست که خدا مثلاً عشقش گرفته مثلاً علی هم بشود امام اول نه این نیست که یا من مثلاً از علی خوشم می آید و با هم یک نسبتی داریم مثل اینکه من بگویم پسر خاله ام را دوست دارم رئیس فلان اداره اش می کنم فلانی به من در انتخابات خیلی مال داده پول برایم خرج کرده تبلیغات کرده بکنم مثلاً وزیر فلان جا این طوری که نیست.

خداوند اگر علی (ع) را انتخاب می کند یعنی علی (ع) را انتخاب می کند یعنی علی (ع) کاملترین الگو برای انسان هست معصومیت او مقام او چون بدرد انسانیت می خورد خداوند با تمام محبتی که به مردم دارد هیچ محبتی بالاتر از محبت خداوند به مردم نیست چه کسی ما را بییشتر از خدا دوست دارد حتی خودمان هم بیشتر از خدا خودمان را دوست نداریم. او تعیین کرده و مقاومت در این باره مقاومت طبیعی است مقاومت فطری نیست فطرت هرگز در مقابل پذیرش ولایت فقیه مقاومت از خودش نشان نمی دهد.

چرا اگر یک نفر شخصیت انسانی نباشد زنده به حیات انسانی نباشد بله ممکن است فقط طبیعت گرا باشد بله ممکن است بگوید من نمی خواهم اصلاً مقاومت در مقابل دین کار طبیعت است کار فطرت نیست بنابراین کسی نباید دم بزند، که آقا ما مثلاً فقیه ولایت دارد این با حقوق مردم سازگاری ندارد چرا کاملاً در راستای حقوق مردم است و عین حق مردم است اگر غیر فقیه بخواهد حاکمیت را بر عهده بگیرد با حقوق مردم سازگاری ندارد.

چون غیر فقیه یعنی حذف کردن آگاهترین اشخاص به دین خدا حذف با تقواترین انسانها یعنی مسلح ترین فطرت ها و حذف متخصص که صلاحیت مدیریت را دارد. بنابراین کاملاً مسئله ولایت با حقوق مردم سازگاری دارد اتفاقاً وکالت با حقوق مردم سازگاری ندارد.

تمام کسانی که می گویند دموکراسی با حقوق مردم و شخصیت مردم سازگاری دارد اساساً دموکراسی با حقوق مردم سازگاری ندارد برای چی من توضیح بدهم خدمت تان برای اینکه ما الان فرض بفرمایید توضیح دادیم که وکالت فقط در حیطه ی کار شخصی است ما الان می آییم رأی گیری می کنیم واقعاً رأی گیری به معنای دمکراسی که آنها معنا کردند حق مردم بر مردم نیست.

برای چی برای اینکه فرض بفرمایید شما انتخابات می کنید در انتخابات جمعیت زیادی از مردم بچه هستند انسان کم هستند قانون آمده گفته زیر شانزده سال رأی ندهد پس پانزده ساله آدم نیست پانزده ساله مکلف است از طرف خداوند یک آمده فهمیده است دختر ما نُه ساله مکلف می شود مورد خطاب خداوند و مورد محاسبه ی ملائکه هست.

ما گفتیم آقا شانزده سالگی حق رأی دارند ما پانزده سال به پایین چند میلیون نفر داریم در این شصت میلیون حساب بکنید بعد این مقدار عده ی زیادی رأی نمی دهند اصلاً اساساً رأی نمی دهند حق رأی دارند رأی ندارند این هم از این، عده ی زیادی در انتخابات شکست خورده اند.

یعنی یک اکثریتی بدست آمده و اقلیتی نمی خواستند این آقا بشود رهبر شان بشود رئیس شان بشود قانونگذار شان این بشود پس واقعاً این آقایی که حالا رفته بالا نماینده ی همه ی مردم است اگر ما وکالت هم حتی بگوییم این وکیل است واقعاً نه. آقا من راضی نیستم به ریاست این آقا رأی ندادم و یا من آن موقع حق رأی را نداشتم کی ایشان را برای من منصوب کرده کی گفته ایشان بیاید در مورد زندگی آینده ی من تصمیم گیری بکند.

در مورد دنیا و آخرت من تصمیم گیری بکند کی گفته یک همچو حرفی را اساساً با حقوق مردم این نحوه سازگاری ندارد البته از روی ناچاری یک جاهایی هست که هیچ کاری نمی شود کرد از روی ناچاری یک همچو مسئله ای اجتماع می گذارد اما حقیقت قضیه این است که کارها باید با ولایت انجام بشود.

با وکالت و دمکراسی و رأی و این طور چیزها به راحتی حقوق همه استیفا نمی شود یک ضرورت اجتماعی و عقلی هست که ما را می کشاند به سمت انتخابات اما حقیقتاً حق همه مردم استیفا می شود نه، حقیقتاً همه مردم راضی هستند نه، تازه مسائل دیگر پشت پرده را بگوییم با تقلب یک نفر رأی می آورد می آید بالا با تقلب.

اکثریت بدست می آورد در انتخابات شورای اسلامی آقای حداد عادل می گفت بالاخره خودم و اعضای خانواده ام به خودم رأی داده که بنده یک رای هم از صندوق به نام من در نیامده یا یکدانه رأی در آمده غیر از این کسان دیگر هم بودند این کجا تا بالاخره ته و توی قضایا در آمد فهمیدند که ایشان رأی داشته که اصلاً برود در مجلس رأیش را یک کسی خورده این هم می شود.

کسی با قلدری با تزویر با تبلیغات بیجا با دست بردن در نتایج انتخابات می رود بالا واقعاً این کدام احقاق حق است اساساً یک کسی که این طوری می رود بالا می تواند به مردم احترام بگذارد این حق خوری است بنده با تقلب بروم رئیس جمهور بشوم یا فرض بفرمایند در شورای شهر راه پیدا کنم یا نماینده ی مجلس بشوم این بی حرمتی به رأی مردم هست.

آقا به من رأی ندادند من رأی بدست نیاوردم من چطوری رأی مردم را تصرف کنم در آن و بروم خودم را حاکم کنم، این اصول اینجا به درد ما می خورد که ما اساساً هیچ کس نمی تواند خودش را وکیل کند برای دیگران بیاید بزور بگوید آقا من وکیل همه ی شما هستم در مورد همه ی شما ها می خواهم تصمیم بگیرم این نمی شود هیچ کس هم نمی شود از طرف دیگران وکالت بدهد به دیگران.

بنابراین اگر ما بخواهیم بگوییم فقیه وکیل هست وکالت فقه ما داریم غلط از کار در می آی چون با حقوق اکثر مردم هماهنگی ندارد و خیلی ها این مسئله را قبول نمی توانند بکنند اما مسئله ولایت این طوری نیست در مسئله ولایت پذیرش از طرف مردم شرط نیست بحث مشروعیتش از طرف حق تعالی است و مقبولیتش از طرف مردم هست آن یک بحث دیگر است بله.

اگر مردم فقیه را که منصوب از جانب خدا هست قبول کردند و با او بیعت کردند ولایت از طرف خدا دارد اعمال می شود نه اینکه مردم بیایند بگویند در این حدود شما نه، ما فقط تویی که ولی هستی را قبولت می کنیم بیعت می کنیم این مقبولیت است بله اما مشروعیت از کجا آورده، حکم از طرف کی قابل اجرا هست از طرف خدا قابل اجرا است دیگر مردم نمی توانند بگویند در اینجا این رأی را ندهد.

مثلاً رهبر انقلاب تصمیم گرفته صد تا زندانی را ببخشد ما نمی توانیم بگوییم که شما برای چی تصمیم گرفته ای اینها را ببخشی روی چه حسابی، ولی شما هست این بحث مقبولیت و مشروعیت را بعداً انشاءالله توضیح بیشتری خواهیم داد بنابراین اساساً مسئله وکالت، وکالت فقیه با حقوق مردم سازگاری اتفاقاً ندارد بلکه ولایت آن هم ولایت فقیه که از جانب معصوم (ع) هست با شرایطی که گفتیم طبق مصالح عامه مردم هست.

والحمدلله رب العالمین.