جلسه 109 - ولایت
شماره جلسه
109
مبحث
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1379
ماه
2
روز
22
متن کامل (خام) ‌ جلسه 109 - ولایت

در جلسه گذشته در این باره صحبت کردیم که علوم انسانی طبیعت گرا از درک ضعفها و ناتوانی های خود غافل است و با توجه به پیشرفت هایی که بدست آورده، اطلاعات و توانایی هایی که بدست آورده دچار یک عجب وحشتناک است، یک خودبینی وحشتناک و جامعه بشری سالهاست که دارد تاوان این خودبینی علوم انسانی طیبعت گرا را می پردازد.

در این باره این جلسه انشاء الله بیشتر توضیح خواهیم داد که چرا این عدم درک در علوم انسانی طبیعت گرا هست و اساسا علوم انسانی طبیعت گرا، علوم انسانی متعصب و متحجری است. این را خوب دقت کنید. خیلی نکته ضریفی است. تمام مکاتبی که از علوم انسانی طبیعت گرا ایجاد شده اند، در آنها تعصب، تحجر و خشونت وجود دارد. شما الان چهره بسیار بسیار آرام، شاید آرامترین چهره ای که از مکاتب علوم بشری سراغ داشته باشیم، لیبرالیسم است که اگر خوب بررسی بشود خشن ترین چهره ها است. یعنی بسیار خشونت در این طرز تفکر وجود دارد و بسیار تعصب. متعصب است، شدید متعصب است. این را باید یک مقدار بشکافیم مساله را تا مساله روشن بشود. علت این که متعصب است و متحجر است و عقب افتاده است، این است که قسمت اعظم وجود بشر را نادیده می گیرند. یعنی فطرت کاملا نادیده گرفته شده در علوم انسانی طبیعت گرا، جنبه ابدی بشر هم نادیده گرفته شده. بنابراین همیشه وقتی که دارد اظهار نظر می کند یا احکامی را صادر می کند، قوانینی را تولید می کند، راهکارها و مکاتبی را ایجاد می کند، با تکیه بر نگاه به یک قسمت کوچکی از بشر یعنی طبیعت هست. یعنی طبیعت. پیشرفت نیست آینده را خوب نگاه نمی کند نسبت به آینده حقیقی بشر هیچ حرفی برای گفتن ندارد. هیچ نوع آمادگی در انسان ایجاد نمی کند. هیچ قدرتی در انسان ایجاد نمی کند. اساسا حرفی ندارد برای گفتن. کاری نمی کند برای بشر. دست رو دست گذاشته هیچ راهنمایی و هدایتی نمی تواند انجام بدهد. چراغی را روشن نمی کند. لذا عقب افتاده ترین دانش ها هست و متحجرانه و متعصبانه ترین دانش ها هست. حالا چرا؟ این را من بیشتر توضیح می دهم. ببینید. خوب اگر به رابطه فطرت و طبیعت توجه کنیم طبیعت با فطرت است که معنا دار می شود یعنی اصل در وجود انسان حاکمیت فطرت و اصیل بودن فطرت است و محکومیت طبیعت و طفیلی و حد وسیله بودن طبیعت است. در حرکت از رحم به دنیا، اصل چی است در حرکت یک جنین؟ دنیاست. یعنی این تولد است اصلش و بعد زندگی در دنیا است. این اصل است. اصل، قلب سازی، مغز سازی، گوش سازی، دست سازی، پا سازی و اندام زایی متناسب با شرایط زیستی دنیاست. اصل این است. اگر آمدیم جنین را در 9 ماه معنا کردیم. گفتیم جنین یعنی انعقاد نطفه تا وفات. وفات یعنی چی؟ یعنی تولد دیگر. تولد به دنیا. اگر آمدیم بر اساس آن برای جنین برنامه ریزی کردیم هیچ توجهی نداشتیم که این جنین یک تولد دیگری دارد. یک زندگی به مراتب در شرایط زیستی به مراتب صدها، هزاران، میلیاردها بار بزرگتر از رحم در انتظارش است، نیامدیم این جور برنامه ریزی کنیم. فقط نگاهمان را معطوف داشتیم به زمانی که انعقاد نطفه می شود تا زمان تولد. ببین چه اتفاقی می افتد! این جنین، یعنی برنامه ریزی کردیم برای رشد در آنجا، برای حیات او در آنجا، برای هر چیز دیگری. ولی هرگز به لحظه تولد و نیازهای بعد از تولد او فکر نکردیم. آن را در نظر نگرفتیم. احکام و قوانین و شرایطی را که برای او تنظیم کردیم که رشد بکند و زنده بماند در آنجا، حیات داشته باشد، احکام و قوانینی بود که فقط برای همان مقطع بود. خب این دیگر نه تولد سالمی دارد و نه در دنیا خوشبختی دارد. به هیچ وجه. بزرگ می شود! شما عکس های تولد های ناقص را دیدید دیگر. شما مثلا می بینید که یک تیکه گوشت خیلی بزرگ است مثلا سه کیلو، چهار کیلو از شکم زن درآمده فقط یک تکه گوشت است. هیچ شکلی، هیچ تناسبی با شرایط اینجا ندارد، نه دست دارد، نه پا دارد، نه سر دارد، نه چشم دارد، هیچی ندارد. اگر هم چیزی دارد، آن چیز متناسب ما نیست. ممکن است چشم داشته باشد، اما تناسبی برای اینجا نداشته باشد. سر داشته باشد، اما تناسبی برای اینجا نداشته باشد، دست و پا داشته باشد، اما متناسب اینجا نباشد. این بچه را ببینید شما؛ دو تا دست ندارد، دو تا پا هم ندارد. یک تنه دارد. این ممکن است الان در شرایط زیستی دنیا ما بگوییم این بچه چی هست؟ به اصطلاح زنده به دنیا آمده، اما برایش فایده ای ندارد. یا این عکس را شما نگاه کنید، این عکس را. این بچه ای که الان به دنیا آمده، این نمی تواند توی دنیا یک زندگی سعادتمند داشته باشد. یا این را شما در نظر بگیرید. به این شکل. این عکس را نگاه کنید. این توی این دنیا اصلا نمی تواند زندگی موفقی داشته باشد. حالا یک نمونه کامل از یک نقص را برایتان نشان می دهم. ببینید، این را. در نظر بگیرید تصویر سمت راست را. سر تقریبا شبیه انسان است، اما خبر از چشم نیست، بینی وضعیت بدی دارد، دهان و دندان هم وضعیت واژگون و نامناسبی دارد. (تصویر راست تصویر چپ شما) تصویر راستتان را نگاه کنید. این هم یک بچه است متولد شده. خوب ببینید. این تصویر را نگاه کنید بچه ای که متولد شده. شباهتی به انسان دارد؟ هیچ شباهتی به انسان ندارد. این رشد کرده توی جنین، توی رحم، بزرگ شده، غذا به او رسیده، به هر حال یک چیزهایی ساخته شده، تولیداتی داشته، دلش خوش بوده که دارد بزرگ می شود. اما وقتی می آید توی شرایط زیستی دنیا، هیچ تناسبی با شرایط زیستی دنیا ندارد.

علوم انسانی طیبعت گرا این جوری است. یعنی انسان را در حیطه (؟) این می شود تحجر، این می شود فقر. این می شود جمود. علوم انسانی طبیعت گرا ما را در یک محدوده ای نگه می دارد و اساسا از این که رشد حقیقی کنیم باز می دارد ما را. نمی گذارد ما رشد درست و حسابی بکنیم. خوب. پس اصل در حرکت به سمت سعادت این است که فطرت باید حاکم باشد، نه طبیعت. طبیعت فقط یک وسیله است. ابزار است فقط. طفیلی است. خوب، حالا چیزی که شانش طفیلی بودن است، محکومیت است، ابزار بودن است، بخواهد بیاید جای فطرت بنشیند. یعنی وسیله بودن خودش را انکار کند، بخواهد هدف شود، هدف بودن فطرت را هم بخواهد چی کار کند، کاملا انکار کند. ؟ می خواهد فطرت را کنار بزند. آنوقت چیزی که خودش با چیز دیگری معنا پیدا می کند، اساسا معنا، تشخص، استقلال خودش را در سایه فطرت پیدا می کند. مثل سایه. سایه همه چیزش بستگی به چی است؟ به شیء است. حیات او، استقلال او معنا و اثر او. همه چیز او. وقتی او را بخواهد کنار بزند چیزی از خودش ندارد. طبیعت وقتی فطرت را کنار می زند، خودش که عرضه ندارد که بخواهد بشر را هدایت بکند. حرفی برای گفتن ندارد واقعا برای تربیت بشر. نه دانایی دارد، نه توانایی دارد. اگر فطرت را بخواهد کنار بزند، تشخص پیدا نمی کند. مجبور است برای اینکه وقتی فطرت را کنار زد، تشخص پیدا کند، یک دستاویزهایی پیدا کند که در آن دستاویزها چی پیدا بکند، تشخص پیدا بکند و هویت پیدا بکند. توجه فرمودید. حتی اگر تشخص او به همین مقدار مخالفت باشد. شما بچه را نگاه کنید. در نظام تربیتی یک بچه، بچه مثلا وقتی از دو سال آن طرفتر می رود، یواش یواش یک مفهومی به نام من پیدا می کند. به نام من. یعنی می فهمد این یک شخصیتی است در مقابل پدرش، در مقابل مادرش. حالا باید تثبیت کند خودش را. من خودش را باید پیدا کند. اولین کاری که برای تثبیت خودش می کند، مخالفت است. یعنی نسبت به دستورات والدین از خود مقاومت نشان می دهد. خداوند این را طوری تربیت کرده که با مخالفت با والدین و دوروبری های خودش، خودش را یواش یواش چی کار کند؟ تثبیت بکند و به استقلال برسد. مثلا غذا می گذاری دهن او، صورتش را برمی گرداند. قاشق را می گیرد، می گوید خودم می خواهم بخورم. اگر توی بشقاب غذا ببری جلویش می اندازد آن طرف. توی این کار یک چیزی پیدا می کند، یک کسی است که دارد مخالفت می کند. ولو هیچ کدام از این کارها به درد او هم نمی خورد. حداقل این است که به بچه استقلال می دهد. گاهی وقتها شده که بچه ها گاهی وقتها کارهای بسیار خطرناکی انجام می دهند. اگر ابزار در اختیارشان باشد، پدر و مادرشان را می کشند. برای این که خودی نشان بدهند، این کار را می کنند. کارهای خیلی خطرناک. حتی خودشان را می کشند. مسلح که نیست بچه. عقلی که ندارد، عقل درست و حسابی. مثل طبیعت است. طبیعت دیوانه است. شعور ندارد. هر کاری یکدفعه ممکن است بکند. فقط (؟) می کند برای اینکه تثبیت شود، برای اینکه بماند. طبیعت این چنین است. وقتی در مقابل فطرت طغیان می کند برای اینکه خودش را نگه دارد، حداقل کاری که باید بکند، این است که فطرت را چی کار کند، انکار بکند. خودش هم حرفی برای گفتن ندارد. وقتی حرفی برای گفتن ندارد، فطرت که معنا دهنده به اوست را هم انکار کرده، حالا باید دستاویز درست کند. یک دستاویزهایی درست بکند که با آن دستاویزها مشغول ارضای خودش بشود. بنده خدایی می گوید توی دستگاه حاکمه ای بود، ریاست داشت. از ریاست او را انداختند، عزل شد. حکومت برگشت ... این دیگر جایی برای او نبود. آمده بود رفته بود توی یکی از این مثلا جاده ها، توالت هست سر راه مردم، دستشویی می روند، رفته بود توی یکی از این توالت ها، توالت گردانی می کرد. توالت را می شست. کارهایش را می کرد. آب تهیه می کرد می گذاشت آنجا. مردم یک پولی هم به این بدهند. اما هرکس می خواست بیاید، هفت هشت ده تا آفتابه گذاشته بودند، هرکس می خواست آفتابه بردارد می گفت نه این را برندار آن یکی را بردار. نه اون سبزه را بردار این قرمزه را دسته اش این طوری هستش. یعنی آن حالت ریاست و فرماندهی خودش را توی کجا دارد اشباع می کند. توی همین که به یکی بگه آفتابه برندار. اون یکی آفتابه را بردار. تو همین حد. این (؟) کسانی که مثلا توی مکانهایی فرض بفرمایید جایی هستند که دائما تحت امر هستند، می آیند توی خانه، همان اداها را سر کی در می آورند؟ سر زن و بچه در می آورند. چون توی محیط بیرون شخصیتش کاملا چی شده؟ خرد و له شده. هیچی ندارد از خودش. این بالاخره باید یک چیزی پیدا بکند. چون انسان وقتی هویتش را از دست بدهد، نابود است. برای اینکه بتواند بود پیدا بکند می آید توی خانه مثلا داد سر زنه می زند. به بچه می گوید مگر نگفتم این کار را مثلا نکن. چرا این کار را کردی پا می شود چهار تا نهیب هم سر این می زند، کتک می زند. زنش را. من آدمی می شناختم که به زنش تنبیه نظامی می داد. به زنش می گفت پاشو برو گوشه اتاق، پا مرغی، 40 تا برو پا مرغی که تثبیت بشود. به بچه اش می گفت که از آنجا تا اینجا سینه خیز بیا. چون از در که آمدی سلام نکردی. تا اینکه خودش را اشباع بکند. برای اینکه توی بیرون کاملا تحقیر شده بود. هیچی نداشت. همه چیزش را از او گرفته بودند تو محیط ارتش زمان شاه هیچی نداشت از خودش. آنها که شخصیتشان خورد می شود، هیچی ندارند، یک جای دیگر باید این را چه کار بکنند؟ ارضا بکنند، تثبیت بکنند. آغا محمد خان قاجار می گوید وقتی که من حاکم شدم، شدم پادشاه، به این فرش های دربار نگاه می کردم، می دیدم فرشهای گران قیمتی که همه پاره پاره شده افسوس می خوردم. چرا؟ چون موقعی که من خودم رئیس نبودم از حرصی که نسبت به پادشاه قبلی داشتم، می دیدم هیچ کاری هم نمی توانم بکنم، یواشکی هر وقت می رفتم توی دربار، با یک جاقویی، تیغی چیزی این فرش ها را هی خط می انداختم بهشون، پاره شان می کردم. سوراخشان می کردم. این می شود. می گویند دزده رفته بود دزدی کند، خونه یکنفر، هیچی گیر نیاورده بود. مشق های بچه صاحب خانه را خط زده بود. یعنی دیگه این کار را کرده بود. نهایتا کاری از دستش برنیامده بود، گفته بود حالا یک کاری بکنیم. نمی شود من دست خالی برگردم که. طبیعت این جوری است. طبیعت اگر برود دست خالی نمی تواند برگردد اساسا. وقتی نمی تواند دست خالی برگردد، توهم و ایجاد چیزهایی را می کند که بتواند چی کار کند؟ مشغولیت داشته باشد. اصل خودش را که انکار کرده، ابدیت و آخرت را انکار کرده باخته آنطرف. می فهمد هم که باخته. اینجا باید حتما یک تظاهراتی داشته باشد که بگوید چی اقلا، اقلا می ارزه. و الا اگر قرار باشد این ورهم ببازه، اون ورهم ببازه و قبول هم کنه که هر دو رو باخته، پا روی خودش باید بگذارد و نمی تواند پا روی خودش بگذاره. باید خودش حفظ باشه. این را خوب دقت کنید برای بار چندم دارم می گویم، بالاخره این خود، یا باید خود حفظ شود یا باید ناخود حفظ شود. ناخود یا خودش را نگه می دارد یا خود، خودش را نگه می دارد. اگر ناخود بخواهد به اصطلاح زیر بار خود نرود، خود را حذف کند، توی ناخود بودن خودش باید یک تثبیتی برای خودش ایجاد بکند. از اینجاست که طبیعت گراها در فضاهای اجتماعی وقتی نظامهای فطری، انبیا را انکار می کردند دنبال چی بودند؟ دنبال این بودند که یک چیزهایی درست کنند که مشغله بشود برایشان. یک بتی درست می کردند که مثلا فرض بفرمایید اینجوری اشباع کنند خودشان را. بگویند ما این چیزها را داریم. یک مشغله ای برای خودشان درست کنند دیگر. قومیت، یکی از آن چیزها هست. ما عربیم، ما ایرانی هستیم. آنها می گویند ما ترک هستیم. آنها می گویند ما نژاد برتر هستیم. صهیونیست ها یک چیز می گویند. آلمانیها یک چیز می گویند. همین این سر پا نگهشان می دارد. یعنی تعصب به قومیت، تعصب به فعالیتهای حزبی و گروهی، اینکه به یک چیزی دلشان را خوش کنند دیگر. قرآن می فرماید: «کل حزب بما لدیهم فرحون» هر حزبی ، هر دسته ای، هر گروهی توی مشغله هایی که خودش دارد، دلشاد است. آن مشغله او را چه کار می کند؟ سر پا نگه می دارد. شما مثلا عالم فوتبال را نگاه بکنید. وقتی می روی توی عالم فوتبال، ببر از همه جا. از فطرت، از طبیعت، از همه جا، ببر بیا اصلا توی این عالم بنشین. می بینی که برای خودش ...روزنامه های ورزشی را نگاه بکنید، بخوانید، (؟) نهادینه شده تمام این قوانین عالم چی شده؟ توی آنجا نهادینه شده. وقتی وارد می شود فکر می کنی وارد یک بازی جدی شده ای. اگر غفلت بکنی یکدفعه می بینی که می(؟) تو را تا آخر عمر چی کار کند؟ حرف دارند برای گفتن، نگهت دارد. طبیعت نقشه ریخته دیگر. طبیعت توی عالم فوتبال، توی عالم ورزش کلا، نقشه دارد. آنقدر جام و کاپ و مسابقه می گذارد که تو هیچ وقت فکر چیز دیگری نکنی. برای هر کدام اینها هم کلی درگیری دارد. مثلا شما می بینید که درشت تر از آیات قرآن، مهمتر از آن مثلا نوشته اندکه سرمربی تیم آلما دو تا نقطه می گذارند یک چیز گفت! من متاسفم. مثلا یک چیزی. همین جوری. بعد تو مثلا می گویی که این چیه مثلا فرض بفرمایید (؟) که گفته متاسفم برای چی؟ باز کنیم بخوانیم ببینیم چی گفته. تقصیر فلانی بود! هیچی! همینجوری. یک چیز در می آید دیگر بالاخره ازتوی این قضیه. شما بروید توی این روزنامه ها الی ماشاءالله برای خودشون. هنرمندها هم برای خودشون چیه؟ یک قصه خاصی دارند. بعد برای این جلسات دارند. سمینار دارند. کنفرانس دارند. کنگره دارند. چی دارند، چی دارند. چی دارند. گردهمایی دارند. میزگرد دارند. مقالات می نویسند کتاب می نویسند. اوه ... آنقدر طبیعت خودش را نهادینه می کند و تثبیت می کند با این چیزها، باید نگه دارد خودش را. نمی تواند ته قضیه بگوید که، هنر نیست که در استخدام فطرت باشد که. هنری که متعالی است، در استخدام فطرت است، او همیشه آرام است. احتیاج به هیاهو هم ندارد. کارهایش به بلندی ابدیت جاودانه است و می ماند. اما طبیعت اینجوری نیست. طبیعت دائما باید مسئله سازی کند. برای اینکه خودش را تثبیت کند. بعد توی کسانی که کار ادبی می کنند. اوه ... الی ماشاءالله شما ببینید که چه بحث ها (؟) کارهای تاریخی. یکدفعه مثلا می بینی مثلا طرف دیگر 50 سالش است 60 سالش است شده استاد تاریخ. می نشینند مثلا سر یک حادثه تاریخی یکدفعه می افتند به جان همدیگر، آیا فلان چیز تو فلان تاریخ اتفاق افتاد؟ نه، شش ماه بعدش. بعد مثلا این دیگر مثلا می شود یک موضوعی که یک نفر یک سال سر پا نگه می دارد. بعد، آن مجموعه ای که دارد به اینها پول می دهد، باید پول بدهد به اینها که اینها تحقیق کنند که آن حادثه دقیقا روز جمعه اتفاق افتاد یا روز دوشنبه؟ بعد فلان شخصیت اصلا وجود داشت یا نداشت؟ یا فلان شخصیت این جمله را اینجوری گفته بود یا نه اینجوری گفته بود؟ اگر این جمله را گفته بود، پیش زمینه این جمله، این بوده یا نه، پیش زمینه این جمله یک همچنین چیزی بود؟ قبل از اینکه خودکشی کند این حرف را زد یا بعد از اینکه خودکشی کند آن حرف را زد؟ بیا ببین چه داستانی ما داریم توی شهوتهای تاریخی. این هم از این. یک سرگرمی است دیگر. علوم انسانی طبیعت گرا. شما بروید توی جامعه شناسی. بسم الله الرحمن الرحیم شروع می کنیم به جامعه شناسی خواندن. (؟) یکدفعه می بینی مثلا آنقدر نظریه داده اند آنجا. بعد به جان هم افتاده اند سر این نظریه ها خیلی هاشان می بینی عنب و اوزوم و انگور هستش. یکی یک چیزی گفته. یکی یک چیز دیگر گفته یکی یک چیز دیگه گفته همه شبیه هم اند هر کدوم یک درجه اختلاف دارند. طبیعت طراحی می کند دیگر این را. طبیعت این را چه کار می کند؟ طراحی می کند. حرف برای گفتن داشته باشد. مثل پرده است. پرده که می دوزند اول مثلا می گویند که بالایش را اینجوری کنیم. دفعه بعد، مدل بعد چه می شود؟ دایره هایش یکذره کوچکتر می شود. دفعه بعد یک پارچه هم بهش اضافه می کنند. مثلا کفش می خواهند بدوزند. شما می بینی که در دوختن کفش مثلا می گویی این کفش چقدره؟ می گوید پنج هزار تومان است. مثلا می گویی: آن یکی چقدر است؟ می گوید آن شش هزار تومان است. فرقش چیه؟ آن یک گل اضافه داره. مثلا یک چیزی می گذارند رویش. یک محصول درست می کنند می شود این. ویدئو را شما نگاه بکنید یک چیز اضافه می کنند. نرم افزارهای کامپیوتری یا خود کامپیوتر، همینطور. مدل لباس، مدل مو، مدل ریش، مدل، یعنی طبیعت. باید توی همه اینها دنبال چه بگردد؟ تنوع، تولید تا شخص احساس کند همیشه یک چیزی دارد مشغولیت جدی دارد بعد خیلی زیبا مولانا میگه که مردم همه کودکند یعنی شما می بینی آدم های خیلی گنده چهل سال پنجاه سال هفتاد سال می نشینند راجع به مسائلی صحبت می کنند خیلی زنده خیلی زنده جذاب با *** ته قضیه را جمع بکنی می بینی که بریده از ابدیت و مرگ و فطرت و آخرت است. فقط قضیه مال همینجاست. قصه است که سر پا بماند. در این پیری هم انسان به یک مسائلی احتیاج دارد. یکی از چیزهایی که خیلی برای کسی که با فطرت آشنا نیست، توی روانشناسی بزرگسالها این هست که بزرگسالها وقتی که هیچی پیدا نمی کنند شروع می کنند به چی؟ خاطره گویی. یاد گذشته ها. می نشیند مثلا هزار بار داستان مثلا سربازی اش را برایت تعریف می کند. آره ما سرباز بودیم. اینجوری شد. اینجوری شد. دفعه بعد مثلا سه ماه دیگه می نشینی دوباره می نشیند داستان سربازی اش را برایت تعریف می کند. اصلا توجه نکرده که قبلا یکبار چیه؟ تعریف کرده. توجه نداره که قبلا مثلا 352 بار دیگر تعریف کرده این را باز مثلا سیصدو پنجاه و سومی اش را هم برای شما می گوید. و رفتن با گذشته. توی فیلسوف ها شما بیایید نگاه کنید. کسانی که دارند فلسفه می خوانند. آنقدر با افکار همدیگر ور می روند که حد ندارد.یکدفعه می بینی یک نفر مثلا پنجاه سال حرف دارد برای گفتن. بعد هر وقت هم که می بینی می گوید این شوخی نیست که کلی حرف دارد این قضیه. آنقدر مسائل هست توی مثلا دکارت که نگو. مورچه چیه که کله پاچه اش چی باشه. سروته قضیه، یکدفعه مثلا می بینی که مثلا راجع به یه چیزی فرض بفرمایید شکسپیر 20، بالای 29 هزار جلد کتاب نوشته می شود. این مسخره است دیگر. نوندونی است. مثلا فردین. به قول آقای اسلامی (؟) میگه فردین. یک نبش قبر بکنیم ما از یه شخصیت اونجوری. یه چیز در بیاریم مثلا دوباره یک داستانی راه بیافتد اینجوری. طبیعت اینجوری است. طبیعت وقتی فطرت را انکار بکند باید توی یک جایی خودش را تثبیت کند. شروع می کند به چی؟ به مشغله سازی. به حزب سازی. به مکتب سازی. مکتب هایی که هر کدومشوم با یک انگستروم اختلاف با همدیگر، مثلا روی همون انگستروم اختلاف با هم می نشینند صحبت می کنند و حرف دارند به جان همدیگر می افتند. وقتی ببری از فطرت طبیعت حرف داره برای گفتن، همیشه حرف دارد برای گفتن و یک جوری سرگرم نگهت می دارد. شما روزنامه ها را نگاه کنید. روزنامه ها را چه جوری صفحاتشون را پر می کنند. سروته روزنامه را نگاه می کنی دوتا دونه حرف حسابی که در حالت جنینی ما کمک بکند به ما، و یه سودی برای ابدیت و آخرت داشته باشد و انسانیت داشته باشد. خدارویش حساب باز بکند، خوشش بیاید، نداره. چه جوری پر می شود این صفحات؟ با دروغ، با شایعه، با خبرهای کذب، با نمی دونم احتمالات. این آقای عمادالدین باقی، چند ماه مقاله زد. تو روزنامه ها. راجع به قتل های زنجیره ای. آخرش گفتند خب آقا اسنادت چیه؟ گفت من شنیده بودم. اینها از شنیده هایم گفتم اینها را. آقا مردم سر کارند پس؟ ماهها بیایند بنشینند مقالات شما را بخوانند اونجا. بعنوان یک کسی که انگار توی صحنه بوده، دیده مقاله بزنی، رسم است دیگر. طبیعت این کار را می کند. بعد ته قضیه به هیچ جا بند نیست. هنوز ریشه های یک حادثه مشخص نیست، عواملش، ریشه هایش به صورت قطعی و یقینی راجع بهش مقاله می زنند می نشینند تحلیل می کنند خیلی هم عار می دانند که اگر تحلیل نداشته باشند. بگویند که ما نمی دونیم باید بنشینیم، ببینیم که اصلا چی هست قضیه باید منتظر بود ببینیم چی می شود؟ به صورت جدی می نشینند مصاحبه می کنند، تحلیل می دهند، جلسه می گذارند، (؟) حرف برای گفتن داشته باشیم. طبیعت اینچنین است برادر. طبیعت، اگر، چون خودش که کورش جاهل است، ضعیف است عرضه اداره انسان را ندارد، اگر بخواهد نگه دارد خودش را سر پا، باید فطرت را انکار بکند، راه دیگری ندارد و با انکار فطرت قدرت بگیرد. و با این قدرت گرفتن شروع کند به چی؟ مشغله سازی. شروع کند دلخوشی درست کردن. که افراد بگویند می ارزد. شما قبل از پیغمبر نگاه بکنید، قبل از اینکه فطرت بیاید، چه جوری مردم سرکار بودند. سر یک شتر مثلا دو تا قوم پنجاه سال شمشیر می کشیدند روی همدیگر. یک شتری از زمین فلانی آمده توی زمین فلانی. داستان داشتند. من رفته بودم سوئیس. در سوئیس صبحها صبحانه می خوردیم. می دیدم که این نانهایی که به اصطلاح می آوردند برای ما یک شیفت خاصی دارد. توی این غذاخورد. یک شیفت خاصی دارد. خوب توجه بکنید. حالا ما هم چه می دانستیم. نان می خوردیم بعدا من سوال کردم که این نانها چرا این جوری است؟ دیدم که یک ریشه تاریخی دارد که در جنگ چند تا از اقوام با همدیگر، این ها برای اینکه طرف مقابل را تضعیف کنند، پرچم آن را به صورت چی در می آورند؟ نان های خودشان در می آوردند و می خوردند. یک داستان. بعد هم همین جوری مانده. یا یک نماد دیگری از طرف مقابل به صورت نان در می آوردند، ازش استفاده می کردند. بالاخره باید مشغله درست کنیم، یک چیزی، یک درگیری، یک گرفتاری یک چیزی، آن وقت طبیعت یکسره هشدار می دهد. جنگ نظامی درست می کند. مشتری گیر نمی آید، جنگ سرد درست می کند. توی جنگ سرد میلیاردها دلار اسلحه می فروشد، همیشه هی موضوع می سازد. آقا، شوروی الان بغل گوشتان است، چی کار می کند، چی کار می کند، اسلحه بخرید که شما چیز باشید. یک تنشی درست می کند یک سمیناری، یک جلسه ای، یک چیزی، یک درگیری، یک مساله درست می کند. بالاخره نباید این مساله باشد دیگر هیچ جا. شما کاری که استکبار کرد توی این بیست سال با انقلاب اسلامی، با کشورهای دیگر را نگاه بکنید. همیشه 50 سال، 100 سال آینده را می بیند، برنامه ریزی می کند، شوژه های مختلفی را چیه؟ برای ایجاد تشنوج دارد. عراق را به جان ما می اندازد. طالبان را یک جوری. امارات را سر موضوع جزایر تنب یک جوری می کند، که موضوع همیشه برای کنفرانس و جلسات و رفت و آمدهای بین المللی و شلوغی و گل شدن اوضاع داشته باشد که بتواند ماهی بگیرد. همیشه. این کاری است که طبیعت می کند. هم در نظام فردی این قضیه درست است و هم در نظام اجتماعی. (صلوات)

شما سوالتان را بفرمایید. فطرت گراها گرفتار این چیزها می شوند. درسته. استفاده از طبیعت به عنوان اینکه مثلا کاری که یک جنین می کند. جنین از رحم، دیواره رحم، بندناف، جفت، استفاده می کند، حیاتش را دارد، در عین حالی که حیات دارد دارد اندام زدایی برای آن طرف می کند. این طبیعی است هیچ اشکالی ندارد، باور طبیعت است. استخدام طبیعت است. آنجا طبیعت درست توی جایگاه خودش قرار گرفته، فطرت گراها هم این کارها رامی کنند. اما در عین حال که این کارها را می کنند، مومن دارد رشد می کند، ازدواج می کند با جنس مخالف ارتباط برقرار می کند لذت جنسی می برد، لذت غذایی می برد، لذت طبیعی می برد، عرض کنم خدمتتان، خنده و شوخی و تفریح و غذا خوردن و همه چیز هم دارد در عین حال یک روح مومن، یک روح جاودانه دارد تربیت می شود. این هیچ اشکالی هم ندارد. اما گاهی وقتها هستش دردسرهایی که طبیعت درست می کنند برای فطریون، این دردسر می شود. مثل اینکه ما اصلا نمی خواهیم با عراق جنگ کنیم، هی می آوردندش جلوی ما. چی کار می کنند علمش می کنند، ما هم باید مبارزه کنیم. تو اونجا هستش که یک آدم فطرت گرا به خاطر بهانه های طبیعت گرا مجبور به جنگ می شود، مقوله ای به نام جهاد چی است؟ شکل می گیرد. برای همین شما اساسا اگر به تاریخ جهاد در اسلام نگاه کنید، ما جهاد تهاجمی در اسلام جز دو سه مورد نداریم اصلا. یعنی اسلام اینجوری نیست که پا شود برود سر وقت طبیعت گراها بخواهد مثلا چی کار کند؟ درگیری ایجاد کند. ما از 13 نوع جهاد، 10 نوعش تدافعی است. چرا؟ چون فطرت، بلد است طبیعت گرا را چکار بکند، چه جوری آرام کند. اما وقتی طبیعت نمی خواهد یا می خواهد مزاحمت سر راه فطرت درست بکند، فطرت باید دست به شمشیر ببرد و مانع را برطرف بکند. فرق می کند نوع مشغله ها. همین، بله، درست می فرمایید، همین مشغله ها را فطرت گراها هم دارند اما فطرت گرا از همه اینها برای چی استفاده می کند؟ برای رشد خودش استفاده می کند. (سوال از جمعیت مطرح می شود) بله حد مجاز دارد. حد مجازش این هست که برای همین حد مجاز دارد. برای اینکه حد مجازش به این هستش که به قدری به طبیعت بپردازد که با اندام زائیت مخالفت نداشته باشد، با فطرت، حرکت فطریت، با آخرت سازیت منافات نداشته باشد. آنجایی که طبیعت مانع آخرت سازی می شود، ما به گناه می افتیم. مثلا یک می گوید غذا بخور اما آنقدر نخور مثلا دیگر حال کار علمی یا کار معنوی نداشته باشی. اگر پرخوری کنی گناه دارد. عقب افتادی. نمی گوید نخور. نمی گوید گرسنگی به خودت بده. می گوید بخور. متنوع هم بخور. اما یک جوری بشود که به عبادتت یعنی به کار فطرتت هم لطمه ای وارد نشود. آنقدر طبیعت را سنگین نکن که مانع حرکت فطرتت بشود طبیعت باید مرکب باشد. ما به اسبمان چقدر آب می دهیم. شترها یک حالتی دارند توی بیابان. شترهایی که آدم را می برد، بار را می برد، وقتی که خیلی تشنه اش می شود، گاهی وقتها، گاهی وقتها، آنقدر می خورد که سنگین می شود و می ترکد. می میرد. ما که آنقدر نباید به مرکبمان عذا بدهیم. چون اگر بیفتد بمیرد، از کار بیفتد ما دیگر حرکتی نمی توانیم بکنیم، ساقط می شویم. ما باید طبیعت را چنان بپرورانیم که همیشه قبراق، آماده، سرحال باشد برای اینکه چیه؟ برای اینکه فطرت باهاش راه بیاد و بره. از نظر خواب از نظر استراحت از خیلی جهات دیگر. همینطوره. این از این.

نکته دوم. نکته دوم، این هست که وقتی طبیعت گرایی را ما معرفی می کنیم، طبیعت گرایی همیشه تاریخ همینطور که عرض کردم خشن، متحجر و متعصب بوده، یعنی تعصب سوی خواسته های خودش و موضوعات خودش داشته. هرگز هم نمی توانسته از آنها چی کار کند؟ بگذرد. شما برو سراغ یک آدم طبیعت گرا. بخواهی مشغله هایش را از او بگیری. اصلا حاضر نیست همچنین کاری بکند. بگو اینها را بگذار کنار. مبارزه می کند باهات. مبارزه می کند. یک خانمی می آمده بود با من بحث می کرد راجع به حجاب. بعد حرف اول ما این بود که این حجاب بدرد نمی خورد، شما باید این نحو بیرون آمدن را بگذارید کنار. او همه چیزش همین بود. یعنی، حجاب، حجاب نامناسب، آرایش کردن، بد بیرون آمدن، خودنمایی کردن، این ها. حالا شما به یک نفری که همه چیزش از این دارد تغذیه می شود بهش بگو که این را بگذاردش کنار. ببین چقدر سختش است. می خواهد پا روی کی بگذارد؟ روی خودش باید بگذارد دیگر. بعد بهش گفتم حاضری بحث بکنی؟ گفت: آره. من می خواهم بحث کنم اتفاقا. گفتم که بحث علمی می کنیم. ریاضی، دو دوتا چهار تا گفت باشه شروع کردیم بحث رفتیم جلو دیدیم این که می خواهد بیاید ریاضی بیاید جلو می دید که خوب اگر بخواهد قبول کنه قاعده را باید چی کار کند؟ باید بگذارد کنار این قضیه را دیگر. زیر بار قاعده نمی رفت دنبال دستاویزهای دیگر می گشت. بعد گفتم خب بیا این کتاب دو و صدف را بخوان. در و صدف را دادم بهش. گفت آقا من منطقی هستم. گفتم اگر منطقی هستی این کتاب را بخوان. یا قبول داری یا قبول نداری دیگر. اگر قبول داری که خب معلوم است باید تاثیر بگذارد. اگر قبول نداری یادداشت کن آقا من به این دلیل منطقی این نکته را قبول ندارم. بنویس بعد از یک مدت خواند و من فکر کردم خب الان دیگر چقدر تاثیر گذاشته، آمد و دیدیم که نه، همان است که هیچ. فرق، تاثیری هم نگذاشته. گفت که این حرفها چی هستش. اینهایی که شما می گویی اصلا. اینها که اصلا عملی نمی شود کرد اینها را که. چرا می گوید عملی نیست؟ چرا می گوید سخت است؟ چرا می گوید مخالف آزادی است؟ چرا هی، انواع و اقسام انگها را می زند؟ برای اینکه اگر بخواهد کنار بگذارد باید چه کار کند باید، نابودی خودش را می بیند. خود در واقع همان ناخود در اینجا دارم می گویم. چون غیر از این دیگر هویت دیگری برای خودش، مشغله دیگری سراغ ندارد. این گذشت. من گفتم شما نمی خواهید به صورت حقیقی، دنبال حقیقت نیستید. تمام شد. چند وقت بعد، ایشان زنگ زد به من، گفت آره من یک چند تا خواب دیدم تکانم داد. می خواهم یکبار دیگر تجدید نظر کنم یک مطالعاتی کنم روی این قضیه. خواب های قشنگی دیده بود. ضمیر خوبی داشت، خوابهای قشنگی می دید. بعد، مشخص بود چی ها بود. یک چیزهایی، مثلا خواب من را دیده بود، خوابهای دیگر دیده بود، که مثلا یک (؟) من بهش دادم. چیزهایی بهش دادم. بهش گفتم که کاملا واضح بود چی ها بودش. حتی نوع نوارها و درس هایی که ما داده بودیم همه اینها تو خواب مثلا بهش گفته شده بود. آمد من بهش گفتم که اینهاست. اینهایی که می خواهی اینهاست. آنموقع که بهت گفتم حاضر نشدی یکدانه از این ها هم چکار کنی؟ گوش بکنی. حالا آمادگی داری؟ می خواهی؟ گفت آره می خواهم و ایندفعه می خواهم گوش بکنم. ایندفعه رفت گوش کرد. رفت (؟) بعد از یک مدت، یعنی شجاعت پیدا کرده بود که گوش بکند، دیگر ارتباطی ما نداشتیم فقط سیر را بهش دادیم. یک موقع من دیدم که یک خانمی که مثلا، من نمی خواستم حالا چادر سرش بکند یا فرض بفرمایید خیلی روگیر باشد و اینها. گفتم از این، دست آرایش و چیزهای اینطوری بردارد. حجاب سالمی داشته باشد، تحریک کننده بناشد. دیدیم که نه، یک مقنعه خیلی حسابی ای و یک حجاب خیلی کاملی و بعد خیلی خب. بعد غذاهای دیگر خواست، چیزهای دیگر خواست. بهش دادیم. من هیچ وقت بهش راجع به حجاب دیگر صحبت نکردم. یک موقع یک جلسه ای من دعوت داشتم این هم آمده بود آنجا. دیدم یک خانم خیلی محبوب، چادری، خیلی روگرفته، نشناختمش. اصلا نشناختم. آمد خودش را معرفی کرد گفت دیگه، این اون هستش. بعد به من می گفت که من، تو مخیله ام نمی آمد که یک روزی بخواهم. می گفت من تو جلسات با نامحرم ها که اصلا روسری سرم نمی کردم. کشنده بود برایم که روسری را سرم بکنم. الان، راحت، ساعت ها بیرون هستم این ور، آن ور ارتباط دارم مقنعه دارم، چادر دارم، تحمل می کنم خیلی هم برایم خوب هست. ولی آن موقع هیچ وقت تو مخیله ام نبود که یک روزی من بخواهم یک همچنین چیزی را تحمل بکنم. طبیعت این جوری است. وقتی بخواهی بگیری از خودش. اما اگر مشغله فطری داشته باشد، نه. یعنی به محض اینکه پیدا بکنه. دست از مشغله های طبیعی برمی دارد. خودش هم زیاد شلوغ نمی کند. حق چیه، باطل چیه؟ به حق می پردازد، باطل وقتش را تلف می کند، عمرش را تلف می کند. این است که در روایت دائما ما در ادعیه داریم خدایا ما را از چیزهایی که به خودش مشغول می کند بی نیاز، «واکفنی ما یشغلنی الاهتمام به» خدایا چیزهایی که من را بی خود به خودش مشغول می کنند، من را چکار کن؟ بی نیاز کن، سر کار نباشم الکی. این هستش. طبیعت گرایی، نکته ای که می خواهم بگویم این هستش که در همه تاریخ متعصب و متحجر بوده در همه تاریخ خشن بوده و هیچ وقت تحمل فطرت را و فطرت گرایی را نداشته. دائما با فطرت گرایی مخالفت می کرده، مبارزه می کرده و همیشه هم باطنش خشونت هست. این را شما بدانید. یعنی شماها یکی از مسائل مهم فرهنگ طبیعت این هست، فرهنگ طبیعت نمی تواند با فطرت چیه؟ کنار بیاید. اگر بخواهد کنار بیاید باید از حاکمیت چکار کند؟ دست بردارد. قید حاکمیت را بزند و بیاید محکوم بشود و مودب بنشیند در محضر فطرت و تسلیم باشد و وسیله باشد مرکب باشد. تا وقتی می خواهد حاکمیت داشته باشد، به هیچ وجه نمی تواند کوتاه بیاید. لذا اصل اساسی در شناسایی طبیعت این هستش که طبیعت دائما در مبارزه با فطرت است و خشن است. این از این. در طول تاریخ این خشونت را به ش(؟) مختلفی نشان داده. جلسه مختلف بحث این نکته هستش که تحجر و تعصبی که در طبیعت گرایی و علوم انسانی طبیعت گرا هستش و گرایش ها و افکار طبیعت گرایانه هستش چه جوری در طول تاریخ خودش را در پشت چهره های مختلف قایم کرده و تا امروز مسلح به چی هستش؟ امروز مسلح به علوم انسانی، تکنولوژی و مسائلی از این قبیل شده که این را توی چهره های الانش ما باید بشناسیم.

و الحمد الله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.