بحث ما در مورد كيفيت رسيدن به آرامش بود . در مورد قواي انسان مطالبي را عرض كرديم گفتيم مرابت كلي نفس 5 تاست كه عبارتند از حس – خيال – وهم – عقل – فوق عقل و گفتيم هر كدام از اينها زوج مخصوص به خود را دارند . غذاي مخصوص خود را دارند كه اگر ما به طور متناسب و صحيح تغذيه همه بخشها را انجام دهيم به صورت متعادل ، انسان آرامش خواهد داشت وهم در دنيا قرين با سعادت خواهد بود هم در آخرت. ولي اگر تغذيه قواي مختلف نفس متعادل نباشد انسان نه در دنيا و نه در آخرت به آرامش و خوشبختي نخواهد رسيد . شناخت مرابت مختلف نفس اين فايده را دارد كه ما خود حقيقي خود را بهتر بشناسيم. اگر چنين شود و با خود حقيقي انس بگيريم به تدريج مزه آرامش و شادي را خواهد چشيد . اما اگر خود را نناسد ، هر قدر به خود علاقه داشته باشد عشق داشته باشد و ميخواهد خود را آرام و خوشبخت كند ، امام چون به خود حقيقي شناخت ندارد و آرامش ما مربوط به خود حقيقي است ، تلاشهايش نتيجه نميدهد. پس ما بايد بتوانيم خودمان را درست تعريف كنيم و خود حقيقي مان را بشناسيم . در مراتب نفس انسان ما به خاطر داشتن سه مرتبه حيوانيم – بخاطر داشتن عقل فرشته هستيم و به واسطه فوق عقل انسان هستيم. بحث روي حس بود كه يك شخص است كه همه مراتب را دارد . اينها تفكيك شده نيستند همه بصورت ظهور و بطون هستند يعني اين حس ، وهم ، خيال و عقل همه مال يك فوق عقل است. وقتي مي"وييم احساس سوختن ميكنم ، تمام وجود شما مي سوزد مثلاًدست به يك سطح صاف مي زنيم آنچه اين صافي را درك ميكند نفس است در مرتبه حس.
يعني پوست مستقيماً احساس ندارد . ارتباط برقرا ميكند. آنچه شما از سافي ادراك ميكنيد شيء مستقيم نيست بلكه پيامي است كه از طريق حس به نفس وارد ميشود. در واقع ما هيچگاه با اشياءبطور مستقيم ارتباط نداريم . ما فقط چيزي را دريافت مي كنيم كه انعكاس آن در نفس است. گاهي اشتباه هم ميكنيم مثلاًچيز سرد را داغ حس ميكنيم . اگر ارتباط حس و نفس قطع شود يا حس ضعيف شود آنجه شما ادراك مي:نيد با آنجه درخ ارج است فرق دارد. مثلا شما وقتي چشمتان ضعيف مي شود دقيقاًآن چيزي است كه در بيرون است ؟نه چون ارتباط حس وو نفس قطع شود درك ما با واقعيت خارجي فرق دارد. مثلاً كور رنگ ها سبز را رنگ ديگري مي بينند. مثل سراب . پس ما وقتي مي گوييم حس آنچه نفس برداشت كرده يا دريافت كرده ميگيريم نه واقعيت .پس در واقع ما در همه مراحل تقسيم كه با آن حس ميكنيم – خيال مي:نيم . همين نفس ادراكات فوق عقلي هم دارد. گاهي شما با كسي صحبت مي كنيد ، نفس نميخواهد ، اگر نفس نخواهد حس كارهاي نيست. مثلاضبعد از كلاس از شما مي پرسند ، يادت هست آقاي شجاعي در كلاس چه گفت ؟ مي گوييد نه ميگويند مگر در كلاس نبوديد ؟ مي گوييد : چرا بودم و شنيدم ولي نميدونم چي گفت . مي پرسند : لباس آقاي شجاعي چه شكلي بود ؟ انگشتر داشت يا نه ؟ 90% شما نميدانيد بعد از كلاس لباس من چطوريه . ساعت داشت يا نه ؟ چرا دقت نمي كنيد ؟ چون آنچه نفس شما از من ميخواهد بگيرد غير از لباس و ساعته حتي به مطلب هم شايد فكر نكنيد . خارج از كلاس بگوييد آقاي شجاعي چيزي گفت . ذهن من به سمت چيزي رفت يك ربع ، نيم ساعت بعد به خودم آمدم ديدم آقاي شجاعي حرف مي زنه و من چيزي متوجه نشدم دقت كنيد . گويش باز بوده . صورت به آن رسيده . من هم صحبت مي كردم . مانعي نبوده ولي چه چيزي باعث شده اين شخص نشنود ، اينكه اراده نفس تعلق نگرفته كه بشود – نفس نخواسته . براي همين هم گر ارتباط هم برقرار شود اگر نفس نخواهد ،فايدهاي ندارد. چه بسا كسي به شما مي گويد از شما دلخورم چون چند روز پيش در بازار چند بار سلام كردم ، جوابم را ندادي . مي گوييد بخدا نشنيدم ميگويد جلوي چشمت بودم ، دستم را تكان دادم . ميگويند بخدا نديدم. گاهي وقتهاست كه ذهنت ، نفست اگر نخواهد كسي را كه جلوت هست نمي بيني . غذا ميخوري ، غذايي كه خيلي دوست داري . مي پرسند خوشمزه بود ؟ ميگويي اصلاضحواسم نبود. آقا به فكر چك برگشتي است. غذا خورده شده ، ولي نمي داند چه خورده . بعد از 2 ساعت حتي نمي دونه چي خورده . گاهي مي"ويم ديروز اين غذا را خوردي . يادش نيست . پس تا نفس نخواهد ، حس كارهاي نيست يعني حس اداركي ندارد ، خوبي هم صورت نميگيرد. يعني شما اگر ميشنوي مي خواهي كه بشنوي . اگر مي بيني ، ميخواهي كه ببيني . گاهي من صحبت مي كنم دو نفر با هم صحبت مي كنند . صدا را شنيدند و ديدند ولي نميدانند چه گفتم چون نفس جاي ديگري مشغول است ، حس توانش را از دست مي دهد. مثلاضنشستند ، يك خبر بد ميدهند، مثلاًدر بورس شكست خورند ، اگر با او حرف بزنيد ، اصلاً نمي شنود. تمام نفس آنجا متمركز است به همين جهت حضرت علي عليه السلام وقتي در نماز تير را از پايش بيرون كشيدند ، اصلاً متوجه نشد. اين حادثه براي هر كدام از ما در طول عمرمان اين حادثه رخ داده كه نفس ما متوجه چيز ديگري بوده و حس هيچ پيامي را به نفس منتقل نكرده . مثلاًدعوا كردي ، نيم ساعت بعد از دعوا تازه متوجه مي شوي از دستت خون ميآيد و در طول اين مدت متوجه نشدي. بنابراين همه كاره نفس است. نفس حس ميكند. منظور از حس لامسه پوست نيست يك قوه مجرد در نفس است كه هر وقت بخواهد ادراك ميكند . مرتبهاي از مراتب نفس است و پوست فقط وسيلهي انتقال است . آنكه درك ميكند نفس است . والا وقتي ارتباط نفس و پوست از بين برود شما مثلاً پايتان سر شده ،روي زمين نميتوانيد بگذاريد . يا مثلاً داروي بيحسي زدند ف سوزن هم در دهان ميكنند متوجه نمي شوي . به مرحوم علامه گفتند براي عمل چشمش بايد بيهوش شود فرمود بودند لازم نيست گفته بودند نبايد حركت كند . فرموده بودند ،من چشمم را بيحركت نگه ميدارم شما عمل كنيد. چشم را بيحركت نگه داشته ، سوزن هم در چشم كرده اند و عمل كرده اند و متوجه هم نشده.
چند تن از بزرگان چنين بوند. نفس هر وقت نخواهد حس نميكند. وهم و خيال هم نميكند. فعاليتهاي عقلاني و فوق عقلاني اش را هم كنار ميگذارد. حس ، زوجهاي خاص فرد را دارد. و چون نفس همه اينها يك موجود واحد را تشكيل ميدهند اگر قرار است يك محسوس وارد شود ، اگر آلوده باشد ، اين آلودگي به همه مراتب منتقل ميشود. مثل غذاي آلوده كه اگر وارد شود به همه جا وارد ميشود.
تعريف خيال : پس نفس در مرتبه حس عبارتست از يك موجود مجرد كه محسوسات را حس ميكند . پس وقتي به ظرف شير دست ميزنم ، آنكه احساس ميكند نفس است . سوزش مربوط به دست نيست دست منتقل ميكند والا اگر فلج داشته باشيم . دست هم بزنيم به چيز داغ ،احساس نمي كنيم . احساس براي پوست بدن نيست. براي نفس است . ماده شعور ندارد كه احساس كند. خيال : از محسوس اگر مادهاش را جدا كنيم . آنچه ادراك ميشود خيال است و آنچه ميماند :مخيل است يعني صورت بدون ماده ولي داراي اندازه و ابعاد مثلاض شما پدرتان را تصور كنيد . وقتي جلوي شاست . او را حس مي كنيد ولي وقتي پدرتان نيست يعني ماده ينست ولي صورت با ندازه و ابعاد هست ( خيال ). چطور ميتوانيم خيال بسازيم. اولين بار از طريق حس وارد ميشود. چيزي را كه حس نكرده باشيم ، خيال هم نميتوانيم بكنيم اولين بار بوسيلهي يكي از حواس پنجگانه بايد درك شود ،بع داز آن مخيله ميسازيم. ولي صداي من را اگر براي بار اول بشنويد ، نمي شناسيد ولي بعد از چند بار ، اگر صداي من را بشنويد متوجه مي شويد كه متعلق به من است چون از من در ذهنتان مخيله داريد. حس فرق نميكند. با كدام بدن حس شود. گاهي محسوسات با بدن مادي حس ميشوند و گاهي با بدن برزخي . مثلاً ديشب در خواب باغي را ديدي ، صبح كه از خواب بيدار ميشويد آن باغ در مخيله شماست از بينايي شما رفته ، با چشم برزخي ديديد ، به همين جهت خواب در بيداري در ذهن شماست ،بدون دخالت بدن مادي . فرقي نميكند با هر بدني احساس كنيد ( مادي يا برزخي ) به خيال شما منتقل ميشود. و شما مخيل مي سازدي. كار قوه خيال چون نفس موجود بينهايت است و مجرد كار قوره خيال اين است كه اگر نباشد ، اصلاضانسان نميتواند زندگي كند ،مثلاً بچه پدرش را نشناسد . علت اينكه در جمعيت بچه به سراغ مادر مي رود همان مخيلهاي است كه از مادر دارد يا ما بيرون هستيم ، منزلمان را پيدا مي كنيم . با قوه خيال ما آنجا را پيدا مي كنيم كه كدام خيابان برويم . شناخت ما از مكان و اعضاء خانواهد مربوط به خيال ماست ما براي به يادآوردن آنها نياز به صورت داريم ولي صورتي كه نيا به ماده ندارد مثلاً حافظه كه مجموعه مخيلات – موهومات و محفوظات را نگه ميدارد.
اگر به ما خيال هم برسد و آلوده باشد ، باز همه مرابت نفس را آلوده ميكند . چه بسيار صندليهاست كه نمي شناسيم ولي بينهايت صندلي مي توانيم تصور كنيم. قوه خيال ميتواند در محسوس تصرف كند به اندازه خودش مثلثي تصوير كنيد اندازه دنيا – يا يك دريا يا كره طلاه تصور كنيد . در محيط خارج چنين چيزي واقعاً وجود ندارد ولي قوه خيال ميتواند براي خودش تصور كند . بنابراين اينكه گفته مي شود در محسوسات خود ذقت كنيد براي اين است كه اگر محسوس وارد شود در خيال ثبت ميشود و كنده نمي شود و در نفس ميماند. مثل دوربين فيلمبرداري است اگر جلويش چيزي بيايد عكس ميگيرد و ميماند . بنابراين اگرانسان محسوساتش را كنترل نكند ، با محسوسات آلوده ارتباط برقرار كند ، از آن خيال سازي مي:ند و در خيلي جاها ما را اذيت ميكند ، غذاي آلودهاي است كه آزار ميدهد . مادام كه من شير را نخوردم ، اتفاقي نميافتد وقتي در دهان احساس كردم آلوده است و استفاده نكردم ولي وقتي وارد بدن شد با آن اتحاد برقرار ميكنم و جذب ميشود و آثار خود را ميگذارد . اينكه اسلام در محسوسات ، شنيدنيها ،ديدنيها ، رنگها اينقدر دقت كرده همه براي اينست كه اگر متناسب با حركت انسان به سوي ابديت نباشد ، آنچه مي آيد ميرود به خيال يا وهم ، نفس تشكيل ميدهد. اين غذا عفونت تشكيل ميدهد و علائم بيماري و بدحالي ظاهر ميشود . وقتي خوب مي شوي كه اين عفونت از بين برود. وقتي افكار باطل شما را آزار ميدهد ، شما نميتوانيد از آن نجات پيدا كنيد . مگر اينكه بتواني بر آن غلبه كني . يعني بايد در جايي در نفس آن را بگذاري درر انبار و در را هم روي آن ببندي . مثل خانه است. مثلاً مي گوييم ، اين چيزها اضافه است ، مثلاضبعد از سخنراني ميز اضافه است . بر ميداريم مي گذاريم در انبار كه جلوي چشممان هم نباشد و مزاحمت ايجاد نكند ولي اگر انسان نتواند كنار بگذارد آزار ميدهد. وهم را توضيح ميدهم تا بعد به سراغ تغذيه اينها برويم .
زوج وهم ، موهوم است . موهوم : يعني صورت بدون ماده و ابعاد را درك مي:ند. ولي خيال صورت بدون ماده ولي داراي ابعاد و اندازه. مثلاًفرض كنيد قرآن را بر ميدارم ، روش را ميبينم نوشته قرآن و بعد با عصبانيت پرت كنم يا اسم معصوم ميآيد احساس بدي پيدا ميكنم يا قرآن را ميبوسم احساس شما نسبت به من چيست مثلاً ميگوييد آقاي شجاعي نسبت به قرآن علاقه دارد و احترام ميگذارد از بوسه مادر بر چهره فرزند چه برداشتي ميشود محبت نسبت به فرزند. مثلاً از شما ميپرسند فرزندتان شما را دوست دارد ميگوييد . بله به من محبت دارد – احترام ميگذارد. بنابراين يك چيز موهوم ، عقلي يا فوق عقلي در قالب اندازه و ابعاد قابل بيان نيست . گاهي با بچه شوخي مي كنيم . ميگوئيم من را دوست داري ميگويد بله. ميگوييم چند تا مثلاً ميگويد 5 تا . ولي مي خندد، يعني قابل اندازهگيري نيست. صورت جزئي بدون ماده و ابعاد ولي مربوط به يك حالت خاص از فردي . ما از كجا ميفهميم به ما احترام ميگذارند يا بياحترامي . قوهاي كه اين را درك ميكند وهم است. با عقل نميشود فهميد . وهم امور جزئي را درك ميكند . عقل امور كلي را درك ميكند . علاقه مادرم به من – علاقه مادرم امري جزئي است . مثلاً گوسفند ميفهمد كه گرك دشمن است . اين را با وهم خود درك ميكند نه عقل . عقل چه چيزي را مي فهمد معقول را . معقول صورت كلي بدون ماده و با ابعاد وهم محبت خاص – تنفر خاص را درك ميكرد اگر اين را كلي كرديم يعني نفس محبت ، نفس تنفر ... اين را عقل ميفهمد . هر چيزي كه كلي باشد و شما بتوانيد بر بينهايت مصداق تعبير كني آن را معقول با كلي ميگويند . مثلاً 4 = 2×2 اين را عقل ميفهمد چون كلي است . مثلاً در مثلث قائمالزاويه فرمول a2+b2=c2 اين قاعده كلي را عقل ميفهمند . پس عقل كل فرمولها – قوانين – كليات – اصول را ميفهمد.حال نفسي كه مي خواهد سرحال باشد ،بايد همه قوايش به معشوقها و زوجهاي خود رسند. جفت فوق عقل بي نهايت كمال است كه همان خداوند است . عاشق بينهايت است . اگر ضربهاي به شما وارد شود ، قوهاي خيال را از كار بيندازد. مثلاً دكتر چشم قطره اي در چشم شما ميريزد و مي گويد تا 15 روز جايي را نمي بيني در اين مدت چون محسوسات را نمي بينيد اذيت ميشويد. حال اگر بخش خيال از بين برود و هر چه فكر كنيد ، چيزي به خاطر نياوريد ، نه پدر نه مادر ، نه آدس منزل ، زندگي را فلج مي:ند و از حالت تعادل خارج ميكن يا قوه واهمه از بين برود ، يادمان برود مار خطرناك است و بايد از آن اجتناب كرد و آسيب ميبينيد .. يا مثلاً احترام و محبت را تفهيم . باز هم زندگي فلج ميشود . عقل هم جين است اگر از كار بيفتد ،فرمولهاي زندگي را مي فهمد مثلاً ايكه آتش هر جا باشد سوزاننده است . اينكه هر جا آتش هست . سوخت هست .مثلاً يك ديوانه خودرش را از بام مياندازد ، چون اين روابط را نميتواند برقرار كند . فرمولها را نميتواند در بياورد . همه اين قوا مهم هستند. هر كدام را نداشته باشيم بدبخيت . ما در زندگي با استفاده از اين چهار قوه حس ، وهم ،خيال ، عقل ميتوانيم زندگي كنيم ولي نه بعنوان يك انسان مگر اينكه بخش فوق عقل فعال شود. بخش فرشتهاي ما كه ادارك كنندهي معقولات است ، اگر فعاليت كند ميگويند فرد عاقل است در بخش .... و اگر در بخش فعاليتكنن ميگويند ديوانهگي ، حيوانيت.
گاهي معشوق انسان محسوسات اوست ... مثلاً فلان انگشتر ، لوستر ، فرش ،طلا ،ماشين ، خانه .
گاهي معشوق انسان تخيلات اوست . خودم تصوراتي دارم. مثلاً لباسي داشته باشم اينچنين . خانهاي داشته باشم اينچنين و به دنبالش هستم.
گاهي معشوق انسان موهومات اوست. مثلاً دوست دارم فلاني مرا دوست داشته باشد. در واقع محبت جزئي است . محبت چون جزئي است مربوط به فلان شخص است به آن موهوم ميگويند.
يا مثلاً دوستي با فلان شخص را آرزو كردن – مثلاً محبوبيت در بين مردم براي شخص واحدي مثل من.
دوست دارم شهرت داشته باشم . اسم من سر زبانهاي مردم باشد . باز امر چيه؟ بله . امر موهوم دوست دارم برتر باشم از ديگران دنبال چي ؟ مقام يا مثلاً رياست . علو ف برتي . يعني روي دست ديگران من باشم. باز امر چيه ؟موهوم هستش و چيزهايي از اين قبيل .
مثلاً دوست دارم ديگران به من چه كار كنند ؟ بله احترام به من بگذارند . احترام به من باز امر چيه ؟امر موهوم است . بعد حالا شما خودتان ان شاءا... براي جلسه بعد بنويسيد بياوريد بنويسيد بياوريد نمونهها را هر كدامتان 10 نمونه از خيالها كه آدم عاشقش ميشود ، از موهومات كه عاشقش ميشود ، از معقولات . معقولات مثلاً من رياضي را دوست دارم چون ميخواهم كشف حقيقت كنم. به شيمي علاقه دارم يعني به وسيله شيمي ميخواهم فرمولهاي شيميايي را چي كار كنم ؟ به فرمولها و رمز و رازهاي طبيعت ميخواهم برسم. ميخواهم مثلاً قواعد مهندسي را بلد باشم . مهندس بشوم حالا توي هر رشتهاي . مهم نيست صد جور مهندسي است . اين را چه مي گويند ؟عشق به معقولات . مثلاً همه عاشق پزشكي هستند .
ميخواهند از رمز و رازةاي بدن سر در بياورند اين را بهش چه ميگويند ؟ معقول .
ميخواهم فلسفه بدانم از قواعد خلقت سر در بياورم . بعد اصول و فروع . مثلاً ميخواهم آئين تذهيب را بلد باشم فرمولهاي تذهيب نويسي را بلد باشم . فرمولهاي خط نويسي را بلد باشم اين ميشود علم . ده نمونه انشاء ا... مثال بنويسيد براي من بياوريد كه ما انشاء ا... بتوانيم مثالهاي شما را دانه دانه بخوانيم و درسي باشد براي همه ما كه نمونه باشد.
حالا من مي خواهم راجع به اينها صحبت كنم تا بعد برويم سراغ خودمان كه آن وقت ببينيم . آرامش را ما كجا بدست آوريم ( يك صلوات ختم كنيد )
ببينيد الآن مثلاً توضيح بدهم بتوانيد تفكيك كنيد. يك موقع است من ميگويم عاشق علم هستم يعني دوست دارم . قوانين طبيعت را كشف بكنم مثلاً فرض بفرمائيد مثل نيوتن . مثلاً فرض بفرمائيد مثل دانشمندان ديگر كه در روزگار بودند مثل فلاسفه مثل ملاصدرا فلاسفه ديگر ، علما . دنبال نفس علم هستند و ميخواهند يك قانون كلي از اين نظام خلقت الهي را كشف كنند. اين معشوقش چيه ؟معشوقش معقول است.
اما من ميگم دوست دارم بروم دانشگاه كه مدرك ليسانس داشته باشم يعني به من بگويند كه تو تحصيلكرده هستي . دانشگاه رفتي . كنكور را رد كردي . بچه محصل داشنجو است. ميخواهم بروم برسم به اينجا كه فوق ليسانس بگيرم . به من بگويند فوق ليسانس داري . ميخواهم دكترا بگيرم . اما دكترا گرفتن من به خاطر كشف قوانين و فرمولها نيست .دنبال چي هستم ؟ مدرك دكتري هستم . دنبال چي مي گردم علو يا چي ؟دنبال چي هستم ؟محبوبيت . اين در واقع من تمام عمرم را كه گذاشتم رفتم كنكور خواندم. درس خواندم مدرك گرفتم دنبال چه بودم ؟دنبال موهوم بودم. يعني امري كه در بخش حيواني ما است . يعني من تا آخر عمر مثلاًخيلي كشتم خودم را رسيدم به اينكه حالا يك دكترا گرفتم. يك مهندس شدم شدم سفير نخست وزير مقام است ديگر . شدم رئيس جمهور ، شدم نماينده مجلس . بعد مدرم كه به من نگاه مي كنند مي گويند خوش به حالش اين چقدر آدم موفقي بود. اين آدم موفقي است . چون شده نخست وزير، شده نمايده مجلس ، شده رئيس جمهور . بقيه خيلي حسرت مي خورند ميگويند كاش ما جاي رئيس جمهور بوديم . چي ميشد ؟ ما چقدر محبوبيت داشتيم يا جاي فلان ، دكتر ، مهندس بوديم .
من وقتي عمرم را ميگذارم ، دنبال اينها ، دنبال امر چي هستم ؟يك امر موهوم هستم. اينها هيچكدام براي مردن هيچ كاري نميكند. يعني به محض اينكه من از اينجا بميريم اصلاً فرشتهها كاري ندارند . رئيس جمهورم ، دكترم ،مهندسم كاري ندارند كه به نفس تو نگاه مي كنند. ببينيد نفس تو با بهشت سازگاري دارد يا ندارد. نفس شما با سازمان آخرت و ابديت با شرايط زيستي آخرت سازگاري دارد يا ندارد با امور موهوم اصطلاحاً بهش مي گويند اعتباري با امور اعتباري تو آخرت كاري ندارند. توجه كرديد. هيچ كاري ندارند آنجا مثلاً من الان مي بينم دوستم كه همكلاسي من بوده شده نماينده مجلس . من مثلا معلم آموزش پرورشم . دارم تدريس ميكنم مثلاً معلم قرآن شدم دارم درس ميدهم يك جا. آن شده نماينده مجلس . بعد من وقتي به خود و او نگاه مي كنم دارم مي گويم آنها عمر كردند ما هم عمر كرديم. دقت مي كنيد با حسرت آنها كجا ما كجا . بعد مي گويم چي مي شه من هم از فردا يك ذره درس ميخوانم آدم داشتيم اين مسير را طي كرده. اين مسير را طي كرده . رفته درس خوانده توي روستايشان.
يادم است يك نفر زن و بچهآش را طلاق داد كه به اينجا برسد. يعني زنش را طلاق داده بچههايش را هم ول كرد كه بيايد مثلاً فوق ليسانس هم بگيرد. ليسانس گرفته از ابتدايي شروع كرد. ديپلم گرفت . ليسانس گرفت ، فوقليسانس گرفت رفت توي روستايشان در انتخابات شركت كرد رأي آورد. ميخواست به چه برسد ؟ميخواست يك زماني از دوستش عقب نماند ما چي كم داريم . كاري ندارد پشت سرش چه چيزها را فردا كرده . يعني بخش انسانيش كاملاً تلف شده است. بخش انساني كاملاً له شده است. هزار جور دروغ گفته است . زنش و بچهاش و همه را له كرده تا به پست برسد. بشود مدير كل ، مدير اداره ، مدير بخش . دروغ مي گويد نان ديگران را ميبرد توي اداره ، چاپلوسي ميكنه . براي رئيس خبرچيني ميكند تا محبوب رئيس شود. اينكه رئيس مرا دوست داشته باشد ، از من خوشش بيايد. ( دارم مثال ميزنم كه ياد بگيريد براي هفته بعد تمرين اگر تمرين ننويسيد ببينم ضعيف است تمرينهايتان كلاس را تعطيل مي كنم. كلاس كاملاً تخصصي است ) همه شما موظفيد تمرين بنويسيد.
من الان دوست دارم مدير كلم از من خوشش بيايد توي اداره . وقتي دوست دارم از من خوشش بيايد مي روم چاپلوسي مي كنم. خبر ميآورم . مدير كل را دعوت ميكنم خانهمان. شام به او ميدهم. صبحها دارم ميروم سركار يك دانه نان تازه ميگيرم ميروم دفترش ميدهم تا ركوع خم ميشوم جلويش . خبرهاي چيز برايش ميآورم. ميخواهم به كجا برسم ؟محبوبيت شخص مشخص نه كل محبوبيت. ميخواهم او دوستم داشته باشد. مدير كل مرا دوست داشته باشد. پس من دنبال چي هستم؟ يك امر موهوم هستم. درست شد؟
پس توجه كنيم كه موهوم چيه ، مخيل چيه . با همديگر فرق دارند. توي ادبيات توي اشعار مثلاً ميگويد از خيالي گشته شخصي پر شكوه.
مثلاضمن يك لباس فاخر ميپوشم ، يك اتومبيل خيلي گران قيمت سوار مي شوم بعد يك عينك خيلي قشنگ ميزنم يك تلقن همراه ميگيرم با خيلي از اجزا تولي ماشين مي نشينم با يك پزي . جلوي چند تا آشنا و فاميل و مردم ميروم و ميآيم كه همه دهانشان آب بيفتد. آنجا استخدام چه كردم ؟ محسوس است . براي رسيدن به چه ؟ براي رسيدن به موهوم. موهوم يعني چه ؟يعني مردم بگويند خوش به حالش . يعني ميخواهم دل كسي را بسوزانم در واقع مي خواهم به آن وسيله به چي برسم ؟به علو برسم.
علو يعني چه ؟ يعني برتري . يعني روي دست فلاني بلند شوي . اين ماشين خارجيها كه بعد از جنگ آزاد شد يك بنده خدايي يك ماشين از اين عاليها ، هنوز هم آن ماشينها ، ماشينهاي خوبي هستند . آورده بود يك جلسه به من گفت كه ميخواهم بروم مشهد يعني قرار گذاشتيم برويم مشهد گفت من هم مي آيم گفت وسيله هم ميآورم . گفتم باشه اين ماشين را آورد و با ماشين خيلي خارجي و خيلي مدل بالاي ايشان رفتيم مشهد رفتيم مشهد و آمديم . چند وقت بعد يك قراري داشتيم گفت من هم بيايم با شما . گفتم ما جا نداريم اگر خودت ميتواني ، وسيله داري ، بردار بيا ولي ما جا نداريم. گفت باشه بعد ديديم با يك ماشين بهتر آمد. گفتم پس آن ماشين را چه كار كردي ؟گفت اين ماشين را هم داشتند . مثل معذرت ميخواهم پشگل در خيابان ريخته بود. اصلاًمن حالم از ماشينم به هم ميخورد.
اينكه همه نبايد آنچه كه من دارم داشته بشاند . اگر همه داشته باشند پس چي از بقيه بالاتر هستم ؟اينكه عقده ميشود من دچار توهم ميشوم . مثلاًرفتي خانه جاريات ، يا خواهرت مي بيني يك فرش خريدند خيلي فرش نازي است وقتي آن را ميخواهي ،آرزو ميكني چه ميخواهي؟ محسوس را ميخواهي. ولي دنبال فرشي ميگردد كه روي دست آن بلند شود. پس با چه داري كار ميكني ؟ با خيالت كار ميكني . اما به وسيله اين دنبال چه ميگردي؟ دنبال علو ميگردي. ميخواهي اگر هفته بعد خواهرت آمد خانهات كم نياوري جلويش . يعني ميخواهي تو فرشت از آن بالاتر باشد براي همين قرآن مي فرمايد :
« كسي كه اراده علو داشته باشد به بهشت راه پيدا نميكند »
چرا ؟ چون بهشت جاي حقيقت است. جاي دروغ و مجاز نيست. جاي خيال و امر موهوم نيست. بهشت با اين دوتا قوه انسان بهش مي رسد به شرط اينكه اين قوه عقل در اختيار كجا باشد؟ قوه عقل باشد. اين قوه عقل ميتواند هم در اختيار وهم باشد ، هم در اختيار چه باشد؟ قوه عقل . چون فرمول است ديگر . فرمول را مثل علم است . الآن علمي كه مثلاًاروپائيها آمريكائيها دارند به وسيله عقل بدست ميآورند فرمولهاي جهان را كشف ميكنند در استخدام چه ميگيرند؟ در اسخدام شهوات و امور رياست برتري آمريكا به آنها . آمريكائيها بايد كاپيتالاسيون داشته باشند. همه بايد احترام بگذارند. اگر كسي آمريكائي را كشت كسي حق ندارد محاكمهاش كند. آمريكائيها بهترين آدمها هستند. اروپائيها بهترين آدمها هستند . اين چيست؟ امر آن نژادپرستي ، صهيونيسم چيست؟ ما برتر از بقيه مردم هستيم. اين برتر بودن يعني چه اين موهوم است . با واهمه دارند زندگي مي:نند. نژاد يهود برترين نژاد است . نژاد مسيح برتر است . قرآن هم مي گويد:
وُقالَتِ الْيُهودْ لَيًسُتِ النّصاري و علمي شيءٍ وُ قَالَتِ النّصاري لَيًسُتِ اليهودْ علي شي
يهوديان ميگويند مسيحيان چيزي نيستند ،مسيحيان ميگويند يهوديان هيچ چيز نيستند.
هر كدام ميگويد آن عددي نيست. ميخواهند روي دست بقيه بلند شوند. اين را چه امري گويند. امر موهوم ، عقل هست . بوسيله فرمولهاي عالم كه كشف كردند در پزشكي ،در شيمي در رياضي ، در ؟؟؟؟ در الكترونيك ، در برق ، در مكانيك ، در علوم ديگر ولي اين را استخدام كردند . به كجا ؟ به صرف خيالات و محسوسات و موهوماتشان يعني لذتهايشان را دارند بالا مي برند . از علم اسير چيست؟ اسيرشهوت است . يعني عقل اسير شهوت شده است . يعني علم را مي خواهم ، فرمولها را كشف مي كنم. اما توي كدام بخش مصرف ميشود. توي بخش حيواني مصرف ميشود. بنابراين وقتي شما تو واهمه كار ميكنيد به بهشت راه پيدا نميكنيد. چون بهشت بخش مربوط به حيواني نيست.
بهشت مربوط به كدام بخش است ؟بخش انساني . انسان بايد برود بهشت و گر نه آنجه به صورت حيوان محشور ميشود. پس شما توجه كنيد كه وقتي عمرت را به يك امر موهوم ميگذاري ك برسي اصلاً مسيرت غلط است . چون رابطه ما با دنيا گفتيم رابطه دنيا با آخرت مثل رابطه رحم مادر است با دنيا. جنين فقط ميتواند براي امور واقعي فعاليت كند امور واقعي چيست ؟ اينكه دقيقاً متناسب با شرايط زيستي دنيا اعضاي مناسبش را بياورد. يعني چشم حقيقي بياورد كه با طول موج اينجا سازگاري داشته باشد.
گوش حقيقي را بياورد كه بافركانس دنيا سازگاري داشته باشد. قلب ، مغز ،سلسله اعصاب يعني جنين بايد چيز حقيقي بياورد اينجا . چيزي كه با رياضيات دنيا سازگاري داشته باشد. پيوند بخورد اصلاً توي بهشت راهش نميدهند. براي همين حضرت ميفرمايد اگر كسي با بند كفشش افتخار كن در بهشت راه نميدهم او را.
چرا ؟ چون روحش با چيزي غير از شرايط زيستي بهشت پيوند خورده است. چيزي غير از آن را محترم دانسته . آن محترم نيست. اصلاً احترام ندارد. مثلاً من ميگويم با خودكار بيك نمينويسم ، برايم افت دارد. حتماً بايد خودنويس باشد. اين افت دارد . روي موكت نميتوانم زندگي كنم . افت دارد برايم. يك موقع است پول ندارم روي موكت بنشينم. يك موقع است پول هم دارم از زيبايي خوشم ميآيد. ميگويم خداوند زيباست و زيبايي را دوست دارد. من پول دارم يك فرش زيبا ميخرم زيرم مياندازم. اما ميخواهم از اين زيبايي براي آرامش روح و روانم استفاده كنم، اين عبادت است . فرش ماشيني نمي خواهم چون فرش ماشيني ممكن است انواع بيماريها را داشته باشد. ولي فرش دستبافت ايمن از اين بيماري است ميگويم من اين را ميخرم براي اينكه از آن لذت ميبرم ، از زيبايي اش لذت ميبرم . دوامش بيشتر است ، سالمتر است. اين ميشود عبادت. يك موقع كه ميگويم بايد فرش بخرم كه روي دست فلاني بلند شوم اين ميشود موهوم ، ميشود علو. قرآن مي گويد وقتي شما زندگيتان بر اساس چيزي است كه اعتبار آخرتي ندارد به بهشت راه پيدا نميكنيد . مثلاضمن دانشگاه خوشم نميآيد.
ما الآن دانشگاه كه خودمان مشاوره ميكنيم توي دانشگاه پزشكي مشاوره كردم از هر 10 تا 3 تا افسردگي داشتند . ميگفتم باباجون دخترم ، پسرم براي چه آمدي اين رشته ؟ ميگفت من فقط ميخواستم روي دختر خالهام را كم كنم. مادم هم ميديد چلوي جارياش دارد كم مي آورد بچه جاري دانشگاه قبول شده بود . تو بايد اگر آن مثلاً علوم آزمايشگاهي قبول شده ، تو بايد پزشكي قبول شوي والا من اصلاً دق مي كنم ميميرم، ميدانيد اصلاًنميخواهد بچهاش روند طبيعي را به سمت آخرت و بهشت طي كند ولو درس نخواهند. تتو بچه من نيستي اگر قبول نشوي. شيرم را حلالت نميكنم اگر قبول نشوي . دنبال رقابتهايي است كه از نظر برتري و مسابقاتي كه با جاري و باجناقش و داداشش و با همسايه دارد گذاشته است اين ميشود حرام. ولي يك موقع است من علم را دوست دارم ، دانشگاه را دوست دارم ، عاشق علم هستم.
من خودم دانشگاه ميخواستم شركت كنم رتبهآم شد 23 . دانشگاه تهران درس خواندم همه ميگفتند خوش به حالت . تو ديگر نانت در روغن است . بعد گفتند چه انتخاب كردي؟ گفتم فلسفه انتخاب كردم. عقل توي كلهات است. مي فهمي ؟ فلسفه كيلويي چند است؟ دوزار بدهي سبزي فروشي بهت ميدهند ،سبزي ميدهند؟
برو حقوق بخوان . فردا چنين و چنان بكني . يعني من از علم دنبال چه ميگردم ؟ دنبال همان بخش توسعه حيوانيتم.
دختر مي"ويد من عشقم ادبيات است ، با ادبيات لذت ميبرم ، آرامش ميگيرم . كيف ميكنم. مادرم گفته تو بيخود ميكني بروي ادبيات . پدرم گفته مگر ديوانهاي ميخواهي بروي رشته ادبيات بايد رشته ساختمان بخواني يا فلان رشته كه پول در آن باشد. پس در واقع من دنبال علم نيستم دنبال محسوس و مادهام يعني پول . براي همين تقلب ميكنم يعني لقمه حرام ميآْورم خانه. چون ميخواهم به مدرك برسم . كاري ندارم بلد هستم يا نيستم يك آقايي در روزنامه مقاله ميزد به اسم دكتر فلاني مثل ما كه دكتراي قلابي داريم همه به ما ميگويند دكتر ، آن هم اين جوري بود . من يك جا رفتم سخنراني كردم به مجري تلويزيون شبكه 1 گفتم من دكتر نيستم ،طلبهام. بعد گفت چشم بعد ديدم برنامه دارد پخش مي شود توي برنامه ميگويد آقاي دكتر . جلوي دوربين نميشد چيزي گفت. همه هم فكر ميكنند جلوي دوربين رفتيم پز دكتري دهيم. توي دانشگاه هم مثل همين مورد پيش آمده.
مگر سواد و معلومات به دكتر بودن است . علم چيزي كه خدا در دل افراد بايد بيندازد شاگرد داريم در دانشگاه كه استادش خيلي بيشتر ميفهمد. اين عناوين براي شهرت و محبوبيت است يا براي اينكه روي دست كسي بلند شويم.
طرف بهترين چينيها را دارد رفتم خانهاش دارد آنها را ميشكند خانه كسي رفته سرويس جديد خريده اگر دفعه بعد با آن جلوي من غذا بگذارد من دق ميكنم.
زن سراغ دارم كه به خاطر ماشين طلاق گرفته ايا اين آدم است . خب تو كجا فاطمه زهرا كجا. شب عروسياش لباس نواش را در ميآورد ميدهد به فقير و چيزي از او كم نميشود.
جلسه بعد ميخواهيم درباره اين معشوقها صحبت كنيم تا برسيم به بخش آرامش . صحبت من اين است كه شما تا وقتي دنبال معشوقهاي محسوس و مخيل و موهوم هستيد يا فقط دنبال علم و كشف علم هستيد هرگز سر از خوشبختي ، شادي و آرامش در نميآوريد.
اگر وهم نباشد چگونه احساسات خوب خود و ديگران را درك ميكنيد. مثلاً وقتي مي روي حرم امام رضا دعوت كرده خوب اين حس باعث ميشود اين را درك كني . اين قوا از حس نوراني هستند هم نورند و مقدس هستند . اين حيوانيت ماست كه اينها را آلوده ميكند. مثل شهوت جنسي و غضب ، اگر شهوت نباشد كه انسان عاشق خدا نميشود ( شهوت مطلق ) اينها بايد باشد ولي از آن بايد درست استفاده شود.
والحمدا... رب العالمين
و صلي ا... علي محمد و آله الطاهرين