جلسه 041 - ولایت
شماره جلسه
41
مبحث
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1378
ماه
3
روز
2
متن کامل (خام) ‌ جلسه 041 - ولایت

بسم الله الرحمن الرحيم

جلسه گذشته يك معرفي از ولايت تكويني وتشريعي كرديم و در اين جلسه بيشتر توضيح مي دهيم و تقسيماتي هم كه در ولايت تكويني هست و فرقش با ولايت تشريعي را عرض ميكنيم.

ولايت تشريعي خداوند يعني فرستادن دين وتشريع قوانين و مقررات براي همه انسانهاست. یعنی هم مؤمنين را در بر مي گيرد هم كافرين را. فرق بين مؤمن و كافر در ولايت تشريعي خداوند نيست؛ يعني خطابات قرآن يك خطابات عامي است. «وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا كَافَّةً لِلنَّاسِ» براي همه مردم است. «كِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ» مردم را از ظلمت به نور هدايت كنيد؛ چون همه انسانها داراي فطرت هستند. همه انسانها داراي قواي واحدي هستند. همه انسانها مبدأ آنها خداست. منتها ومسيرشان هم خداوند است. بنابراين همه آنها دراين حركت مشترك هستند. كسي استثنايي از سمت حركت به سمت بي نهايت ندارد. وقتي اين چنين است همه آنها براي اينكه حركت خوبي داشته باشند خداوند همه آنها را به دين خطاب كرده ، به خطابات تشريعي تا در سايه رعايت اين قوانين شرع به هدايت كامل برسند و بتوانند مسير بازگشت را به سلامتي و با كسب عالي ترين مداراج انساني طي كنند.بعضي ها دوست دارند قبول مي كنند و مي پذيرند بعضي ها نمي پذيرند مقاومت مي كنند؛ اما كفاري كه عناد ولجبازي مي كنند و كساني كه شانه خالي مي كنند از رعايت مقررات تشريعي اينطور نيست كه آنها مخاطب نيستند. آنها مخاطب هستند عمل نمي كنند. يعني این جوري نيست كه نماز بر كافر واجب نيست. بر كافر هم واجب است. روزه هم بر او واجب است. خمس و زكات و حج و جهاد بر او واجب است؛ اما او طفره مي رود؛ والا خطابات دين يك خطاباتي عام است براي همه. پس ولايت تشريعي يك ولايت عمومي است نسبت به همه و نسبت به كافر و مؤمن يكسان است. هر كسي كه عاقل و بالغ باشد تحت ولايت تشريعي قرار مي گيرد خود بخود؛ اما ولايت تكويني خدا اينگونه نيست. ولايت تكويني خدا تقسيماتي دارد: يك ولايت ولايت عام است يك ولايت، ولايت خاصه است. يك ولايت ولايت اخص است. ولايت عامه يعني تجهيز همه مردم به راههاي هدايت؛ يعني در همه مردم گيرنده هاي مسير هدايت را خداوند قرار مي دهد. در همه آنها گيرنده است تا اين گيرنده بتواند مسير را شناسايي كند. مثل اينكه مثلاً شما يك شركتي 100 يا 200 تا گيرنده مي سازد. مثلاً تلويزيون. اين تلويزيون ها براي اينكه گيرنده هستند و مي توانند امواج را بگيرند، مشترك هستند. انسانها هم همين طوري هستند. همه انسانها در اين ولايت تكويني خداوند تجهيزشان به قوايي كه ميتواند آنها را به سمت هدف خلقت حركت دهد و راهنمایی کند، برابرند. همه فطرت دارند. عقل دارند. مي توانند بروند. «سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَی* الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّى* وَالَّذِي قَدَّرَ فَهَدَى» خلق، تسويه، تقدير، اندازه گيري و هدايت. «رَبُّنَا الَّذِي أَعْطَى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَى» پروردگار ما آن است كه خلقت هر شي را به او ميدهد و بعد هدايتش مي كند او را به سمت هدف ويژه اش.

توضيح داديم در جلسان مقدماتي كه شروع خلقت هر موجودي مساويست با برگشتنش به سمت معاد. به محض اينكه موجود خلق مي شود در حال بازگشت قرار ميگيرد. در قوس قرار مي گيرد كه برگردد. مثل اينكه شما يك دايره متحركي داشته باشيد يك شي را مي گذاريد روي آن. به محض اينكه ميگذاريد، به نقطه اول برمي گردد. موجودي كه در صفحه روزگار خلق مي شود در چرخه قوس صعود قرار ميگيرد؛ يعني بايد به مبدأ خودش برگردد؛ بنابراين خلقت هر موجودي همانطور كه توضيح داديم توأم با عود و بازگشت بود كه درمعاد ما مفصل اينها را توضيح داديم. همه موجودات مجز به نظام بازگشتي به مست مبدأ خودشان هستند. تجهيزات كافي نسبت به انتخاب مسير لايق خودشان. اين ولايت عامه است؛ يعني همه اين را دارند؛ تكويني عامه و يك ولايت تكويني خاصه داريم. ولايت تكويني خاصه داستانش هماني بود كه جلسه قبل توضيح دادم. يعني بعد از هدايت عمومي كه خداوند كرد؛ يعني قوا را داد، پيغمبر را هم فرستاد و حالا اينجا انسان با اختيارش عمل مي كند. يا با استفاده از اختيارش ايمان مي آورد يا ايمان نمي آورد. اينجاست كه خودش بايد مسير خودش را انتخاب كند. اگر با اختيار ايمان را پذيرفت مورد مرحمت خدا قرار ميگيرد. گفتيم هدايت ثانويه است. در قرآن خوانديم از آيه 2 تا 7 سوره بقره: « الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ وَالَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَبِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ* أُولَئِكَ عَلَى هُدًى مِنْ رَبِّهِمْ» اين هدايت دومي است نه هدايت اولي؛ يعني بعد ازاينكه ايمان آوردند به اين چيزهايي كه گفته شد، بعد خداوند آنهارا مجدداً هدايتشان مي كند؛ يعني وقتي كه اينها ايمان آوردند، خودشان را تسليم كردند، خداوند اينها را به سمت خودش بيشتر مي كشاند. خداوند ميل به سمت خداوند را در نهاد اينها بيشتر قرار ميدهد كه اينها به آن سمت بيشتر حركت مي كند. حالا اينها را توضيح دهم كه بدانيد قضيه چه است. فرمول خيلي زيبايي دارد. ميل به اطاعت و تنفر از معصيت و كفر اينها را در دل شخص مي اندازد. حالا چه جوري هست؟ يك قطعه جسم را شما در نظر بگيريد. مثلاً يك سكه، سكه ميل طبيعيش به پايين است؛ اما چيزي كه مانع ميل طبيعي او شده و نمي گذارد اين به سمت پايين بيايد، دست من است كه نمي گذارد پایین برود. اگر من مانع را بردارم با شدت به سمت مركزي كه او را جذب مي كند مي رود ؛ اما اگر مانع را برندارم و بگذارمش روي سطح شيب دار، آهسته به سمت مقصد خودش مي رود. چرا رو سطح شيب دار نمي تواند با سرعت برود؟ چون سطح شيب دار اصطكاكي ايجاد ميكند براي او و در اثر اصطكاك سرعتش كم مي شود و اين نمي تواند به مقصدي كه مي خواهد به راحتي برود؛ ولي ميرود. جالب اينجاست كه وقتي اين را رو سطح شيب دار مي گذاريد حركت اولي اين شي موقعي كه روي سطح شيب دار است با حركت بعدي آن و ثانيه هاي بعد يكسان نيست؛ يعني هر چه قدر به مركز نزديكتر مي شود، سرعتش بيشتر مي شود. در حركت سكه به سمت زمين آن موقعي كه هيچ مانعي هم وجود ندارد همينطور است؛ يعني شما اگر اين سكه را بياندازيد روي دستتان از فاصله 20سانتي مثلا، درد زيادي را احساس نميكني. اما اين سكه با فاصله خيلي بالاتر بيايد ضربه بيشتري را به ما مي زند. با ميل طبيعي بيشتري حركت مي كند. سرعت بيشتري هم دارد؛ يعني سرعت اوليه آن موقعي كه رهايش مي كنيم با موقعي كه مي رسد به مركز خودش يعني زمين، موقعي كه شدت جاذبه خيلي بيشتر باشد، يكي نيست. محكم به زمين ميخورد؛ يعني هر مقدار نزديكتر ميشود به مركزي كه او را جذب مي كند و با او سنخيت دارد يعني زمين، ميل اين بيشتر ميشود، سرعتش هم بيشتر مي شود. در حركت فطرت به سمت خداوند چون نفخه الهي است و فقط خدا را مي خواهد و جز با خدا ارضاء نمي شود؛ «لا اله الا هو». عاملي كه اين را نگه مي دارد، طبيعت است. طبيعت نميگذارد كه اين به سمت مقصد خودش و مبدا خودش حركت كند. رنگ طبيعت را كم مي كنيد و وقتی فشار طبيعت را از رويش برمی‌داريد، مثل اين است كه از حالتي كه نگه اش داشتيد مي گذاريد رو سطح شيبدار. اول روي سطح صاف است. به اين صورت. هيچ وقت وقتي سكه صاف بالاي زمين كف دست من قرار گرفته به سمت زمين حركت نمي كند .جريان عبادت و جريان شرع یواش یواش زمين طبیعت را شيب دار مي كند. طوري كه بعد از مدتي شيب مناسبي پيدا كرد، مي تواند فطرت روي آن حركت كند ، حركت كند و به سمت معشوق و محبوب خودش برود. هر مقدار كه شما فشار طبيعت را بر ميداريد از روي فطرت ، فطرت قدرت و سرعت بيشتر مي گيريد. يعني شما عبادت مي كنيد، به وسيله عبادت، فشار طبيعت كم ميشود. وقتي فشار طبيعت برداشته شد، كشش شما هم به سمت مبدا خودتان بيشتر مي شود. دوباره عبادت و عمل بيشتر و اطلاعات و معرفت بيشتر، رفتن حجابها به كنار،% چون شما به مبدا سنخيت داريد جاذبه بيشتر مي شود. لذا به ميزاني كه شما عبادت مي كنيد و رنگ طبيعت را از روي خودتان بر ميداريد، فطرت قدرت خيلي بيشتري پيدا مي كند ،شوق بيشتري را پيدا مي كند. مثلا كسي مي خواهد اول شروع به نماز خواندن كند. او تعبدا تعقلا شروع مي كند به نماز خواندن و عبادت يك ماه و يا 40 روزي نماز مي خواند. بعد مي بيند كه كشش او به سمت نماز و معنویت بيشتر مي شود .كسي هم به او نمي گويد برويم مسجد ولي به مسجد مي رود و اصلا اگر نيايد مسجد دلتنگ مي شود. و قتي مي رود به يك آرامش و لذت خوبي مي رسد. بعد وقتي به اين لذت مي رسد و فطرتش قويتر مي شود و طبيعت ضعيفتر مي شود، بعد مي بينيد كافي نيست مراسم نماز جماعت، مسجد در مراسم دعاي توسل ، زيارت عاشورا ، دعاي كميل هم شركت مي كند. يك موقعي هزينه زياد مالي قبول مي كند و مشهد مي رود. براي اينكه فطرتش را بيشتر ارضا كند و حرم سيد الكريم مي رود، قم مي رود. براي اينكه فطرتش بيشتر تغذيه شود يك هزينه خيلي زيادي مي گذارد و حج و كربلا ميرود. بعد مي بينيد يك حق معلومي در نظام مالي و سرمايه خودش براي ارضا فطرت مي گذارد. همانطور كه شما مبلغي را مي گذاريد برنج بخرد يك مبلغي بگذاريد گوشت بخريد يك مبلغي هم مي گذاريد غذاي فطرت بخريد. فطرت را تغذيه كنيد. مثلا براي حرم براي زيارت كارهاي خير عبادات ..... اين خرجي است يعني نمي توانيد نگذاريد براي اين شانت. همانطوري كه براي بدنت مي گذاري براي لباست مي گذاري براي چشم و گوشت مي گذاري يك مقداري هم مي گذاري براي فطرت كه فطرت را تغذيه كني. اين ولايت تكويني خاص مي شود؛ يعني هر چقدر مي خواهم بگویم خداوند طبق چه مكانيزي و طبق چه نظامي اين ولايت تكويني خاص را براي مومنين انجام مي دهد. شما را مي كشاند هر چقدر كه بروي لذا هر مقدار كه مزه فطرت بيشتر چشيده شود، كشش يه سمت بي نهايت و مبدا فطرت بيشتر است. مثلا جوان هاي اول انقلاب را نگاه كنيد. زمان زمان فشار طبيعت است. زمان طاغوت است. حكومت ، حكومت طاغوت است. حكومت فطرت كه نيست. ولايت ، ولايت طاغوت است. وقتي برداشته شود يك دفعه جوانها احساس آزادي مي كنند و با شدت مي كشانند خودشان را به سمت فطرت فطرت گرايي شديد مي شوند. به سمت عرفان به سمت دعا و ... مي روند. بعد كه جنگ پيش مي آيد مي بينيد كه آماده جهاد هستند و كاملا روحيه اينجوري دارند و راحت خودشان را روي مين مي اندازند، راحت به عمليات مي روند، راحت شهادت را قبول مي كنند، آن هم با عالي ترين شكل خودش. بعد از دوران جنگ، وقتي جلوه هاي طبيعت در جامعه بيشتر مي شود و جلوه هاي طبيعت بر اثر بي توجهي مسئولين ما و بي فكريشان تقويت مي شود، چه اتفاقی می افتد؟ اين است كه طبيعت گریی كم كم بر می‌گردد ،كم كم مي آيد كه مبارزه كند با فطرت گرايي تندي كه در نيروي فطرت گراست. در بعضي ها موفق شوند و در بعضي ها موفق نمي شوند. بعضي ها كشش دارند و درگيرند. بعضي ها خودشان را در اوج فطرت گرايي سفت نگه داشتند و به هيچ وقت طبيعت گرايي نتوانسته آنها را به زانو در آورد. هنوز قوي، فعال، عالي عمل مي كنند. همان فطرت گرايي عالي كه داشتند دارند.

نكته خيلي مهمي كه است بحث افسردگي هاي معنوي است. يك بحث تخصصي است مي خواهم برايتان بگويم به عنوان يك سوال مطرح ميكنم كه خودش را اگر رسيدم توضيح مي دهم برايتان. بحث افسردگيهاي معنوي. شما مي بينيد يك بچه حزب الهي كه اوج گرفته از نظر معنوي يك مدتي حال بسيار خوشي با خدا دارد، بعد يك دفعه داحساس سكون ، ترمز و افت زيادي در روحيه اش مي كند. اين مثل چی می ماند؟ مثل اين می ماند كه يك هواپيما روي باند مي رود. اول هواپيما سرعت 200 ، 300 كيلومتر كه روي باند نمی‌رود. براي اينكه بتواند اوج بگيرد بايد با سرعت خيلي زيادي را بگيرد. ولي اول ساكن است و شما مي توانيد در آن بنشينيد بعد باز يك سرعت يك كيلومتر راهش مي اندازند. آهسته آهسته حركت مي كند تا مي آيد در مسيري كه قرار است شروع اوجش باشد قرار مي گيرد. آماده مي شود. كاملا مجهز از برج مراقبت اجازه مي گيرد ، موانع در باند نبايد اصلا باشد. وقتي مي خواهد اوج بگيرد، هيچ چيزي كه مزاحمش مي شود، آنجا نبايد باشد. حالا مي خواهد اوج بگيرد شروع مي كند به حركت با سرعت خيلي زيادي حركت مي كند و خودش را به نهايت سرعت مي رساند بعد براي اوج گرفتن آماده مي شود و بالاخره از روي زمين كنده مي شود. حالا شما ببينيد همچنين اتفاقي براي هواپيما مي افتد در لحظات آخر كه دارد اوج مي گيرد يا موقعي كه سرعت زيادي دارد قبل از اوج گرفتن يك مانعي بيايد جلويش و مجبور شود ترمز بگيرد. وقتي يك نفر فطرتش را باز مي گذارد در جريان فطري مي افتد و حركت مي كند، اگر نتواند به موقع موانع را بشناسد و قبلا بر نداشته باشد، الان سرعتش خيلي خوب است؛ اما چون آفت دو سال آينده را خوب نديده، آفت 5 سال آينده را خوب نديده، وقتي سرعت مي گيرد يكدفعه مي آيد به مانعي مثل ازدواج مي خورد. به جاي اينكه اين ازدواج يك زمينه اي باشد براي اينكه را بيشتر حركتش دهد، يكدفعه مي بيني كه يك افت روحي خيلي بدي كرد كه نگو. مي بيني به مسجدش ديگر نمي رسد عبادت هايش خراب مي شود نماز شبش خراب مي شود روحيه عالي كه داشت خراب مي شود. اين ازدواج ازدواج مباركي براي او نبوده. نه اينكه اساسا آن زن نامبارك است يا آن شوهر نامبارك است براي دختر. بلکه همه اش اين نيست. ممكن است آن هم باشد؛ ولي نوعي ارتباطي كه با او برقرار مي كند خطرناك است. بايد دقت كني كه نوع ارتباط مهم است. با چه نگاهي سمت ارتباطات بروي در حالي كه سرعت فطري گرفتي تو را از اين سرعت نياندازد و يك توقفي كه همه آن نظام و نيت را به هم بريزد برايت ايجاد نكند. يك جواني داريم خيلي هوشيار است براي همه برنامه هايش فكر كرده مي داند چطور ازدواج كند، ارتباطش را خوب تنظيم كرده، كارايش را خوب تنظيم كرده، اين وقتي در مسير فطري مي رود ، به ازدواج كه ميرسد، ازدواج او را اوج مي دهد، حسابش را كرده، چه كار كند. ولي بعضي ها اينطور نيستند. با يك تغيير شكل مي بيني خيلي افت مي كند. با يك تغيير مكان خيلي افت مي كند. و با تغييرهاي ديگر كه ممكن است ارتباطات جديدي كه در نظام ارتباطيش وارد مي شود. ميبيني كه او را خراب مي كند. يك ارتباط سياسي مي بيني طرف را كاملا منحرف مي كند. ورود به يك تشكل سر راهش قرار ميگيرد و از اول اين رابطه را تنظيم نكرده، موش در انبارش بوده، مي زند افت مي شود و همه گندم هايي را هم كه جمع كرده از بين مي رود. در يك تشكل در يك رفاقت در يك ازدواج ناموفق در يك تغيير شغل در يك افزايش درآمد مي بيني كه روحيه خيلي خراب مي شود. يك دفعه ترمز مي زند. البته چيزهاي ديگر هم هست. الان اين را به عنوان يك سوال برايتان مطرح مي كنم كه چه مي شود كه اينطوري مي شود. يك دفعه يك سير خودش معنوي دارد بعد مي رسد به جايي كه صفر مي كند؛ يعني هيچ موجودی ندارد. يك حالت خنثي كه خيلي خطرناك است مي رسد. حالتهاي خنثي ممكن است براي مومن در يك روز چند دفعه اتفاق بيافتد. يك ساعت و نيم ساعت گفتيم هم چطور بايد با آن برخورد كنيم (در معرفت نفس) ولي يك موقع مي بيني طرف مي خورد به يك خنثايي دو ماها، ببين اين با روحيه ،دم چكار ميكند، با ايمان آدم، مدتها مي بينيد نه حال خدا را دارد، نه حال مسجد دارد، نه حال نماز دارد، نه حال ماوراي طبيعت را دارد، نه يك مريض كاملا خطرناك. اينها خيلي مهم است كه وقتي ما در سير هدايت خاصه تكويني الهي قرار ميگيريم و خدا ما را مي كشاند و دانه دانه حجاب ما را برمي دارد و به ما سرعت مي دهد، بايد دقت كنيم كه يك جاهايي ممكن است سرعتمان گرفته شود. يك چيزهايي سر راهمان بيايد كه مجبوريم ترمز خيلي شديدي بكشيم و اين ترمز كشيدن خيلي خسارت براي ما مي آورد. لذا آدم بايد خيلي حواسش را جمع كند كه دچار اين حالت ها نشود. يكي از چيزهايي كه هميشه در درس معاد توضيح دادم برايتان و اوائل درس ولايت توضيح دادم و مهمترين چيز، اين است كه انسان دست از خودبيني و تكبر بردارد و فكر اينكه مني دارد و خودش اين راه را طي كرده و خودش مي تواند طي كند اينها را كنار بگذارد. خودش را به خدا بسپارد، به درگاه خداوند تذلل ببرد. ما ها كسي نيستيم كه بتوانيم حريف اين مقصد و اين راه شويم.

«إلهي لَم يَكُن لي حَولٌ فَأَنتَقِلَ بِهِ عَن مَعصِيَتِكَ إلّا في وَقتٍ أيقَظتَني لِمَحَبَّتِكَ» خدايا من هيچ تواني ندارم كه بخواهم مقاومتي در مقابل گناه كنم مگر اينكه تو مرا به محبت خودت بيدار كنی. عشق خودت و محبت خودت را در دل بياندازي كه بتوانم حركت كنم؛ يعني حركت، حركت حبي باشد. در حركت حبي سرعت فوق العاده زياد است. هيچ وقت هم متوقف نيست. چون حب هميشه گرمازاست. حبّ خصوصيش اين است كه هر مقدار با محبوبش ارتباط دارد، شدت بيشتر مي شود، دل زدگي ندارد. مي كشاند. «اَللّهُمَّ ارْزُقْنِي حُبَّكَ وَحُبَّ مَنْ يُحِبُّكَ وَحُبَّ كُلِّ عَمَلٍ يُوصِلُنِي إِلى حُبِّكَ» خدايا حب خودت را و حب كساني را كه تو را دوست دارند و حبي هر عملي كه من را به تو مي رساند به قرب و وصل تو ميرساند بياندازم. حب يعني من دوستش داشته باشم اين خوراك فطري را من بخورم براي تقويت فطرت خودم و براي تضعيف طبيعت خودم. اين ولايت خاص كه مخصوص مومنين است؛ يعني انسان بعد از آنكه ايمان آورد، مشمول اين ولايت قرار مي گيرد. وقتي مشمول اين ولايت قرار گرفت، از مصادیق «اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا» خدا وليّ مومنین است. اين ولايت ولايت تكويني خاص است. بعضيها عكس عمل می كنند. بعضيها قدرت را از خدا مي گيرند. تجهيزات را از خدا مي گيرند، راه را هم كه پيغمبر به آنها مي رساند مقاومت ميكنند. بعضي ها قدرت را از خدا مي گيرند، تجهيزات را از خدا مي گيرند، راه را هم كه پيغمبر به آنها مي رساند مقاومت مي كنند عناد ميكنند اينها بعد از اينكه عناد كردند يعني خدا منتظر ببينيد اينها چه كار مي كنند با اختيار خودشان، بعد از آنكه با اختيار خودشان عناد كردند «خَتَمَ اللَّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ» خدا مهر ميزند یعنی خدا پسشان مي زند وقتي كه خودش را در اختيارشان قرار مي دهد، پيغمبر را در اختيارشان قرار مي دهد، ائمه را در اختيارشان قرار مي دهد، قرآن را در اختيارشان قرار مي دهد، هدايت دروني هم آنها داده اما پشت مي كنند. يك كاريكاتوري خيلي سالها پيش اوايل انقلاب ديدم يك بنده خدايي دنبال شي گمشده ميگشت. آفتاب از رو برويش مي تابيد، دنبال شي گمشده اش مي گشت. پشتش را به آفتاب كرده بود. وقتي پشت به آفتاب باشد سايه جلو مي افتد؛ بعد چون سايه اش جلو افتاده بود، نمي ديد. چراغ قوه را انداخته بود در سايه اش كه روشن شود تا در سايه چراغ قوه دنبال شي گمشده اش بگردد. كافي بود خودش را كنار بكشد؛ يعني گاهي وقتها ما طبيعت را حاكم مي كنيم در حاكميت طبيعت به دنبال حل مشكلمان بگرديم و حل مشكل جامعه مي گرديم. جامعه اي كه طبيعت گرايي بر او حاكم باشد مشكلاتش هيچ وقت حل نخواهد شد. چرا؟ چون پشت به نور كرده. كدام جامعه طبيعت مدار را شما سراغ داريد كه مشكل نداشته باشد. بايد خودت را كنار برداري. طبيعت را برداري نور همه جا را روشن مي كند. گمشده اي نخواهي داشت. اين يك اصل مهم است. براي آنهايي كه خودشان را در معرض اطاعت دين قرار مي دهند، در معرض نور قرار مي دهند، فرمود: «اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا» كه توضيح مي دهيم در مورد آنهاي كه كفر مي ورزند، لجبازی و عناد می کنند: مي فرمايد: «أُولَئِكَ الَّذِينَ لَمْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ» آنها كساني هستند كه خدا نخواسته قلبهايشان را پاك كند. مسئله جبر پيش نياید. اينكه «یُضِلُّ مَنْ یَشَاءُ وَ یَهْدِى مَنْ یَشَاءُ» قرآن مي فرمايد: خداوند هر كه را بخواهد با قرآن هدايت مي كند و هر كس را بخواهد گمراه مي كند، پشتش هم يك چيزي دارد. بعد از اين آيه «وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِينَ» كساني كه خارج شدند از مسير گمراه مي شوند نه اينكه خدا كسي را از مسير خارج كند. اينكه مي فرمايد: خداوند اراده نكرده قلب اينها را پاك كند؛ يعني اينها پشت كرده اند. اراده منظور اراده تشريعي نيست. والا اراده تشريعي خدا اين است كه همه هدايت شوند. خداوند مي خواهد كه همه هدايت شوند قرآن كتاب فرستاده. پيامبر ناراحت است از اينكه بعضي ها جهنم بروند. قرآن مي فرمايد: «طه*مَا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَى» تو اينقدر سخت نگير. پيامبر من قرآن را نفرستادم كه تو خودت را براي هدايت مردم به زحمت بياندازي. «فَلَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَفْسَكَ عَلَى آثَارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا» تو خودت را اذيت مي كني كه چرا اينان ايمان نياورده اند. «لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِرٍ» تو سيطره نداري روي اينها كه بخواهي همه را هدايت كني. « إِنَّكَ لَا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ» تو هر كه را بخواهي هدايت نميكني. اينقدر خودت را نكش. به پيامبر مي گويد. اينقدر مهربان است. اين مهرباني از كجا آمده؟ پيغمبر از خدا داغتر كه نيست. اين مهرباني را خود خدا داده. پيغمبر از خودش كه چيزي ندارد: «لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَ لا ضَرًّا و لا موتا و لا حيوة و لا نشوراً» چيزي ندارد از خودش. اين درجه از مهرباني كه «عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَءُوفٌ رَحِيمٌ» مردم هر سختي كه به شما برسد اين پيغمبر ناراحت مي شود و به مومن رئوف و رحيم است. اينقدر مهربان است. آن رحمت پيامبر است. رحمة للعالمين است. نمي خواهد كسي منحرف شود؛ اما افراد خودشان، خودشان را گمراه مي كنند كه حالا مي رسيم و آياتش را برايتان می خوانم كه چطور خودشان را گمراه مي كنند.

آيه بعدي در مورد اينكه خداوند يك چنين افرادي را به ولايت تكويني نمي گذارد هدايت شوند. به جهنم سوغشان مي دهد. مي فرمايد: «سَأَصْرِفُ عَنْ آيَاتِيَ الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ» روي كساني را كه در زمين من به ناحق تكبر مي كنند از آيات خودم بر ميگردانم. يعني چه ؟‌يعني اينها در زمين سير مي كنند با آیه روبرو هستند اما متوجه نمي شوند؛ يعني از اثر به موثر پي نمي برند. دانشمندان علوم تجربي را ديديد اكثرا همينطور. پزشك، بدن را با همه شگفتيهايش جلوي چشمش است اما اين بدن هيچ وقت در او ميل به سازنده اين بدن را و خضوع و خشوع در مقابل سازنده اين بدن را ايجاد نمي كند. در طبيعت با گل كار مي كنند، كشاورز است، باغبان است، آيات الهي را در دريا خيلي مي بيند، كار مي كند، ميليونها آيات الهي را در دريا مي بيند، اما مي بيني هيچ قلبش او را به سمت مبدا نمي كشاند. همين شخص نادان وقتي در گالري نقاشي مي رود، يك تابلو را مي بيند متوجه نقاشش مي شود؛ ولي وقتي بيرون مي آید خودش را ميبيند. طبيعت را مي بيند. به خدا برسد: «سَأَصْرِفُ عَنْ آيَاتِيَ الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ» براي اينكه معصيت كار است. اين با خودش اين كارو كرده. يك كاري كرده با خودش دريچه بينش خودش را از درون بسته، فطرت را ضعيف كرده و طبيعت را غلبه داده، طبيعت هم سيرش معكوس است؛ يعني نمي گذارد كه شما به سمت بالا رشد كنيد. پايين (جهنم) مي كشاند تان. ادامه آيه خيلي زيبا است. «وَإِنْ يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ لَا يُؤْمِنُوا بِهَا» اگر هر آيه اي را ببينيد ايمان نمي آورند. به آن هر آيه اي را ما به اينها بنمايانيم نمي بينيد. «وَإِنْ يَرَوْا سَبِيلَ الرُّشْدِ لَا يَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا» اگر راه رشد هم ببينيد به آنها هم راه هدايت را بفهماني، نشان دهي، قبول نمي كنند. مقاومت مي كنند. به آنها بگويي اين راه حق است. «وَإِنْ يَرَوْا سَبِيلَ الرُّشْدِ لَا يَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا» اگر راه رشد را هم ببينيد به سمتش هرگز نمي روند. «وَإِنْ يَرَوْا سَبِيلَ الْغَيِّ يَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا» گر راه رشد را هم ببينيد آن را راه ميگيريد. راه گمراهي كه متناسب با انديشه ها و طبيعت خودشان است. او دنبال اين راه مي رود. از اين روانشناسي بالاتر. خداوند بنده هايش را معرفي مي كند. بعد مي فرمايد، اينها چرا به اين روز افتادند؟ علتش چه است؟ علتش اختيار خودشان است. «ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا وَكَانُوا عَنْهَا غَافِلِينَ» اينها آیات ما را تكذيب مي كردند. اينها از آن غفلت مي كردند.

نكته خيلي مهمي است غفلت عمومي است. شما فكر نكنيد قيامت قرار است يكسري استدلالهاي آن چناني شود. با همين استدلالهاي ساده اي كه من كردم افراد را محاكمه می كنند. آنهايي كه ايمان نياورده بودند را راحت جهنم مي فرستند. يك سوال خيلي ساده و ابتدايي از آدم مي پرسند. مي گويند شما در زندگيت هر اثري را ميديدي دنبال موثرش نبودي! فطري هم است ديگر؛ يعني همه انسانها تجهيز به اصل عليت هستند. چون اصل عليت از اصول فطري است. يك بچه را صدا كن، به سمت صدا بر ميگردد. قانون عليت يك قانون فطري است. قانون من درآوردي نيست. قانوني نيست كه با برهان بخواهي به آن برسي. قانون عليت مثل قانون تناقض، اصل تناقض هم فطري است. خيلي راحت. شما طبيعتا و ذاتاً در زندگي هر چه را ميديدي مثلا يك ليوان آب به شما ميگويند اين ليوان به اين سادگي يعني هيچ نقشي هم روش نيست. ايمان مي آوري كه يكي اين را ساخته يا نه؟ بله. اين آبي كه درونش است، ايمان مي آوري كه يك نفر اين را ريخته يا نه؟ بله. اين بشقابي كه هميشه در آشپزخانه جلوي چشمت بود، قبول ميكردي يك نفر اين را به اين شكل درآورده. اين يك نظم ساده است. طرحي كه در آن كشيده شده، ايمان مي آوردي كه اين شركت اين را اول درآورند عكس گرفته اند بعد روي اين زده اند. آيات ما در اطراف تو كم بود؟ خودت يك آيه. چشم با ميلياردها نظام خاص. گوش، بيني، احساسات، ابرو، دهان، زبانت، همينهايی كه هميشه توجه داشتي به آنها، خودت، بچهات، پدرت، مادرت، گل، درخت، برگ، مورچهها، مگسها، سوسک های خانه تان، گنجشكها، از كجا آمده بود اينها يك سؤال ساده است چه كسي به اينها نظم و شعور داده، چه كسي اينها را خلق كرده؟ چه كسي ميليونها نظم محيرالعقول در هر كدام از اينها قرار داده؟ ماده بيشعور يا تصادف؟ كدامشان؟ خيلي ساده است. ميخواهم بگويم شدت غفلت ما فوقالعاده زياد است. اصل عليت اصلي است كه همه محكومش هستند، نظمي كه به همه جهان حاكم است، يك نظم واحد است. تمام موجودات عالم در يك نظم واحد شركت مي كنند. يك سلسله واحد را تشكيل ميدهند. از آن ماهي در دل آب بگير تا پرنده در آسمان. همه هم با هم مرتبط هستند. يك چرخه واحدي را تشكيل مي دهند. خورشيد، چرخشش، «إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَالْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِمَا يَنْفَعُ النَّاسَ وَمَا أَنْزَلَ اللَّهُ ....لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ» همه آيه است براي كسي كه تعقل كند. فقط كمي فكر مي خواهد. كسي كه ابتدايي ترين و بديهي ترين بديهيات را انكار مي كند اين خيلي قلبش منحرف است. وقتي به شما مي گويند اين چيست؟ مي داني كاغذ است ولي بگويي مثلا پارچه است. با شما چه كار می توانند مي كنند؟ آدم هاي اينجوري ديدم. آدمي كه بدیهی ترين امور را انكار مي كند. همان كاري كه ابن سينا گفت بايد اين آدم را بينديش بزنيش. خودش نمي خواهد بپذيرد و خيال ندارد قبول كند. نه اين كه برايش آيه نفرستاديم. ما غرق در آيات هستيم.

داستان ماهي را شنيديد. ماهي مي گفت من خيلي دلم مي خواهد بدانم كه اين آبي را كه مي گويند مايه حيات است چيست؟ يك بار موجي زد و او را بيرون انداختش، بعد از بيرون به چيزي كه خودش درونش بود نگاه كرد. بعد فهميد مايه حيات است يعني چه. ما غرق در آيات هستيم و انكارش مي كنيم و اين خيلي تبعات بدي دارد. شما خودت به عنوان يك انسان در مورد آدمهايي كه اينجوري هستند تصميم بگير. ببين خدا بايد با اينها چه كار كند. با كسي كه غرق در آيات است، خودش از بزرگترين آيات است، اگر بخواهد خودش را مطالعه كند، بدن و چيزهاي ديگر را «وَكَأَيِّنْ مِنْ آيَةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ» چه بسيار آياتي كه در آسمان و زمين است. «يَمُرُّونَ عَلَيْهَا» كه اين آيات بر اينها عبور مي كنند مي بينند اين آيات را، «وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ» و اعراض مي كنند. كمي دست از لجبازي برداريم. آن وقت مي بينيم كه چقدر دنيا قشنگ با ما حرف ميزند. طبيعت با ما حرف مي زند. به خدا آن‌قدر مي شود كه تنهايي خودش را با مورچه پر كند. با لذت به عنوان فرستاده خدا با او ملاقات كند. آن مورچه خيلي حرف دارد با شما بزند. اينقدر مي شود ساعتهاي زيادي خودش را با يك گياه سرگرم كند؛ سرگرمي مفيد. از آن درسها بگيرد. انقدر اينها حرف دارند كه تو هول مي شوي حرف كدامشان را بشنوي، ولي وقتي كوري، مثل خرو گاو كه ردّ مي شوی از كنارش، دور از جون خر وگاو، چون پيغمبر مي فرمايد: «رُبَّ مَرکوبٍ خَیرٌ مِن راکِبِه لِاَنَّهُ اَکثَرُ ذِکراً مِنه» دور از جون خر و گاو چون توهين مي شود به آنها. گاو و خر مي فهمند. بعد مي فرمايد چون مركوبها همه شان ذكر مي گويند. ذكرشان از صاحبشان بيشتر است. وقتي از صاحبشان بيشتر باشد، اين نمي تواند به اندازه يك خر و گاو باشد. ما حالا به كسي مي گوييم تو مثل خر مثل گاوي فردا در قيامت بايد جواب دهيم. خرها و گاوها شكايت ميكنند. حديث داريم از پيغمبر كه حيوانات شكايت مي كنند ظلم كنيم. ما يك كافر را بگوييم مثل خر مي ماند. يك كافر كه «أُولَئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ» آنها بدتر از چهارپايان هستند. شكايت مي كنند كه اين كافر ونجس را به من شبيه كرديد. من ذكر و عبادتم را نداشتم. من از خداي خودم غافل بودم كه شما يك كافر را به من تشبيه كرديد؟ حالا خر طبيعتا و تكوينا اينطور است كه نسبت به گل و گياه بي اهميت است و فرقي برايش ندارد. پايش را رويش مي گذارد و رد مي شود. هر كدام را هم خورد خورد را از اين جهت تشبيه كنيم. خيليها مي روند در كوه ميليونها آيه مي بينند هيچي، تاريكتر برميگردند. چون ولايت تكويني خدا كار مي كند. وقتي شما هي اعراض مي كنيد، هي تاریكتر مي شويد و حجم حجابهايت زيادتر مي شود. شدت غفلت اينجوري ميكند. دقت كنيد قضيه به سمت جبر كشيده نشود. قرآن همه را مي گويد بعد مي فرمايد: «بِأَنَّهُمْ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا وَكَانُوا عَنْهَا غَافِلِينَ» آنها تكذيب مي كردند آيات ما را .آيات الهي است. آدم باید چقدر بی شعور باشد که خودش از آیات الهی است، اطرافش هر روز هر كاري يك آيه است، خنده اش یک آیه است. گريه اش یک آیه است، تعجبش یک آیه است، خوردنش یک آیه است، نوشیدنش یک آیه است، ميلياردها آيه اطرافش ميبيند بعد هم هيچي. پشتش را به خورشيد كند بعد هم چراغ قوه بياندازد در سايه خودش دنبال حقيقت بگردد. چقدر حماقت است. اين را بايد چه كار كرد. بعدا بگوييد شما بهشت تشريف ببريد. يعني نمي گذارد تدبر كند. چرا؟ چون معصیت كرده. حالا يك نفر كه اهل معصیت نيست اين وقتي در طبيعت ميرود او باب ميليونها تدبر درش باز مي شود. طبيعت نه خودش كم كم جايي ميرسد كه مي بيند كه هيچ كس قشنگ تر از خودش نيست. هيچ كس عجيب تر از خودش نيست.

يكي از بزرگان سفر رفته بود وقتي برگشت گفتند: چه آيه اي عجيب تر ديدي؟ چه چيزي تو اين سفر ديدي؟ گفت: عجيب‌تر از خودم پيدا نكردم.

مرا به هيچ كتاب دگر حواله مكن كه من وجود خود كتاب ميبينم

نفس چقدر حرف دارد كه با تو بزند. در معرفت نفس شعري از علامه حسن زاده آملي خوانديم. من كيستم. نگاه كنيم و مطالعه كنيم خودمان را.

ولايت تكويني خدا اين كار را با آدم مي كند؛ يعني وقتي كه شخص ايمان بياورد، كم كم بينشش باز مي شود. وقتي كفر مي ورزد، حجاب بيشتر ميشود. دائما حجاب بالاتر می رود. «تَاللَّهِ لَقَدْ أَرْسَلْنَا إِلَى أُمَمٍ مِنْ قَبْلِكَ فَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَهُوَ وَلِيُّهُمُ الْيَوْمَ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ» قسم به خدا ما براي اقوام مختلف به امتهاي قبل از تو رسول فرستاده ايم. شيطان آمد اينها را فريب داد. اعمالشان را زشتيهايشان را طبيعت گرايشان را گناهانشان را زينت داد. شيطان ولی‌ّشان است. اين عذاب براي طبيعت گرايي است. چون آخرت صحنه حق است و تو هيچ سهمي از حق نداري. «فَلَا نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَزْنًا» روز قيامت هيچ وزني ندارد. چون چيزي از اينجا با خودت نبردي، هيچ حقي نداري درونت، با حق هيچ پيوندي نداشتي. درونت به هیچ وجه با نظام حق پیوند ندارد. میزان در آنجا حق است. «وَالْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ»، تو با حق هیچ پیوندی نداشتی. يكسره باطل جمع كردي. آنجا يك تولد ناقص داري. به هيچ وجه با شرايط زيستي آنجا تطبيقي ندارد. «و لهم عذاب اليم» اينجور افراد عذاب دردناكي مي كشند. اينكه مي فرمايد: «فَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ» شيطان اعمالشان را زينت ميدهد؛ يعني سرپرستي اينها را ميگيرد .اينها كفار هستند كه در مقابل خداوند ولايت خاصه مومنين را بعهده مي گيرد.

براي اين جلسه بس است اگر بخواهيم جلوتر رويم. براي جلسه بعد مي گذاريم.

و الحمد الله رب العالمين .