قبل از وارد شدن در بحث ولایت یک نکته از شئون خداوند تبارک و تعالی را باید خدمتتان عرض کنم و آن مالکیت خداوند است در مورد مالکیت صحبت کردیم امشب در مورد ملک صحبت می کنیم خداوند هم مالک هست وهم ملک هست حتی بعضی از قراء مالک یوم الدین را ملک یوم الدین قرائت می کنند ملک یعنی پادشاه یعنی حاکم فرمانروا حکمران البته این را من بعدها که انشا الله مباحث سیاسی بحث ولایت برسیم تصمیم داشتم بگویم ولی باز بی مناسبت ندیدم یک اشاره ای هم اینجا بکنیم بعد آنجا در بحث ولایت ائمه و ولایت فقیه هم توضیح خواهم داد بدانید خالق رب اله مالک شئونی بود که توضیح دادم ملکیت به معنای پادشاهی غیر ا ز اینهاست شما در مورد پادشاه بیشتر جنبه سیاسی بنظر میرسد یعنی خداوند حقیقتا ملک همه موجودات است و فرمانروایی همه موجودات است فرمانروا یعنی هیچ کس جز او حق دستور دادن ندارد در هیچ یک از کارها اوست که فقط می تواند به موجودات عالم فرمان بدهد خودش خلق کرده خودش دارد تدبیر شان می کند رب همه شان هست اله همه آنها هست مالکشان هست پس پادشاه اوست کس دیگر نمی تواند اساسا ملک باشد حاکم باشد اینطور نیست که خداوند خالق و رب و اله مالک باشد اما سلطنت کار کس دیگری باشد یا سلطنت را به کس دیگری واگذار کر ده باشد اصلا اینجوری نیست پادشاه فقط خداست اوفقط حق پادشاهی به معنی حقیقی بر مردم دارد بر خلق دارد خلق که می گویم یعنی همه مو جودات عالم جن انسان فرشته شاه حقیقی پادشاه حقیقی اوست در سوره ناس هم خودش را به همین عنوان معرفی میکند قل اعوذ برب الناس ملک الناس یعنی پادشاه مردم این جنبه پادشاهی را مطرح می کند نه مالکیت هست نه خالقیت هست نه ربوبیت هست نه الوهیت هست خودش را بعنوان ملک معرفی می کند یعنی همه تحت سلطه او هستیم او فقط فرمانروای ماست هیچ کس جز خداوند نه می نواند و نه وجود دارد که قابلیت پادشاهی بر سایر موجودات را داشته باشد فقط اوست که پادشاه سایر موجودات هست این تا اینجا بماند بعد که رسیدیم به بحث ولایت به خصوص در مقوله سیاسی ولایت آنجا این مسئله خیلی مهم است برای ما فوق العاده مهم هست اگر کسی همین مسئله ملکیت خدارا نفهمد دچار اشتباهات زیادی در مسائل سیاسی مسئله حکومت و حاکمیت خواهد شد خیلی اهمیت دارد پادشاه خداست این را ما باید بدانیم که اولا و بالذات تحت فرمان از نظر پادشاه بودن است حالا بعد باید دید که اگر ما ولایت و پادشاهی کسی را بپذ یریم این چه حکمی دارد و اساسا تعیین ولی و حاکم تعیین پادشاه به معنی حاکم یعنی همان معنای سیاسی خودش که حکومت می کند سلطنت می کند چگونه مشروع هست در حالی که سلطان حقیقی و ملک حقیقی خداست امشب در مورد ولایت صحبت خواهیم کرد ولایت و ولایت هردو ماده و ل ی یا کلمه ولی به معنای نزدیک و قرب هست فرقی نمی کند که این نزدیکی مادی باشد یا معنوی نزدیکی دوشی ومادی به همدیگر می گوییم اینها نسبت به هم ولی هم هستند یا از نظر معنوی نزدیکی باشد این هم ولایت هست کلمه ولایت یا ولی به هر معنایی که به کار برود این معنی اصلی که از آن یاد کردیم یعنی مسئله نزدیکی در همه آن مشتقات وجود دارد یعنی شما به هر معنایی ولایت را بکار ببرید به معنای دوستی محبت سرپرستی یاری یا هر معنای دیگر که شما به کار ببرید در آنها این مسئله نزدیکی وجود دارد نوعی نزدیکی وجود دارد در مورد ولایت تفسیر المیزان جلد پنجم صفحه 604 یک توضیحی برایتان عرض کنم که توضیح بسیار زیبا و خوبی است از مرحوم طباطبایی ولایت یک نوع خاصی از نزدیکی چیزی به چیز دیگر است چه نوع نزدیکی است آیا فقط صرف نزدیکی است نه می فرماید بطوری که همین ولایت باعث شده که موانع و پرده ها از بین آن دو چیز برداشته شود البته نه همه موانع بلکه موانع آن هدفی که غرض از ولایت رسیدن به آن هدف است چون ما ولایت را به هر معنایی به کار ببریم آن معنا می شود هدف ولایت
اگر گفتیم ولایت به معنای محبت است پس هدف این ولایت محبت است اگر گفتیم ولایت به معنای سرپرستی است پس هدف ولایت هم سرپرستی است اگرگفتیم ولایت به معنای یاری و نصرت هست هدف ولایت یاری و نصرت هست اگر گفتیم به معنای پیروزی هست هدف ولایت می شود پیروزی حال اگر آن هدف تقوی یا پیروزی یاشد یعنی چی؟ یعنی ما ولایت را نه به معنی تقوی و پیروزی بگیریم ولی در چنین هدفی همان ناصر و یاوری است که هیچ مانعی او را از نصرت شخصی که بوی نزدیک شده و نسبت به او ولایت دارد باز ندارد پس اگر من گفتم خدا ولی من است اما به چه معنا گفتم به معنای کمک کار ولی به معنای حضرت دهنده گفتم چون کلمه ولایت را به معنای یاری گرفتیم یعنی بین من و خدا طور ی نزدیکی است که هیچ مانعی بین کمک خدا و من وجود ندارد خدا میتواند راحت کمکش را به من برساند و هیچ چیز مانع رسیدن یاری خدا به من نخواهد شد این می شود معنای ولایت ولایتی که در معنای یاری ونصرت بکار رفته اگر از جهت التیام و آشتی و معاشرت وصحبت و خلاصه جوش خوردن دلها به یکدیگر باشد بگوییم ولایت یعنی محبت نزدیکی دلها به هم آنوقت ولی کی می شود یعنی آن کسی که طوری به ما نزدیک هست که مانع بین محبت های ما وجود ندارد نمی شود دوستش نداشته باشی خو د به خود دوستش داری هیچ مانعی نمی تواند محبت او را از دل تو جدا کند اینجا ولایت را به معنای محبت بکار بردیم پس می شود نزدیکی بین دو چیز که در آن دو چیز حائل و مانع محبت وجود ندارد در اینصورت کلمه ولی معنای محبوب را می دهد محبوبی که آدمی نمی تواند نفس خود را از دوست داشتن او و رام شدن در برابر خواسته او جلوگیری نماید و قهرا دربرابر خواسته او مطیع می شود یعنی خود به خود چون دوستش داری محبوبت است در مقابل محبوبت تسلیم می شوید مقاومتی در دل تو نسبت به محبت او وجود ندارد هیچ چیز هم نمی تواند مانع شود که تو او را دوست نداشته باشی اینجا می گویند فلانی ولی فلانی است یعنی دوست فلانی است یعنی چی یعنی طوری بین دونفر قرابت هست که مانع از محبت وجود ندارد ولی می شود محبوب دلبر طوری شود که دل تو خود به خود به سوی او می رود نمی توانی دوستش نداشته باشی حالا معنای دیگر و اگر از جهت خویشاوندی باشد یعنی معنای ولایت خوشاوندی باشد کلمه ولی به معنای کسی خواهد بود که از طرف مقابل خود ارث می برد و چیزی نمی تواند مانع از ارث بردن او شود مثل انجمن اولیا در مربیان ولی دانش آموز که همگی معنای خویشاوند دارد ولی از نظر این اصطلاح یعنی کسی نمی تواند ارث نبرد اگر او ولی توست تو حتما از او ارث می بری برای همین من چه بخواهم و چه نخواهم وقتی مردم فرزندم از من ارث می برد پس کسی که از کسی ارث برد او وارث آن کس که می شود از ان ارث برد می شود ولی ما که از او ارث می بریم پس دقت کنید به کاربردهای مختلف کلمه ولایت دقت کنید اما هر معنایی اگر می خواهد بکار برید آن معنای اصلی در همه آنها هست و آن نزدیکی که آن معنای ولایت حتما تحقق پیدا خواهد کرد اگر می خواهد پیروزی باشد یا فرمانروایی باشد حتما تحقق پیدا خواهد کرد محبت باشد حتما تحقق پیدا خواهد کرد خویشاوندی باشد حتما تحقق پیدا خواهد کرد چیزی مانع نمی شود و اگر از جهت اطاعت و دستور باشد این می شود سرپرستی و تو باید ازمن اطاعت کنی وقتی اینطور باشد ولایت را از جهت اطاعت و دستور گرفتیم فرمانروایی و فرمانبرداری ولی به معنای کسی خواهد بود که در طرف مقابل خود امر و نهی می کند و او طبق دلخواه خود دستور می دهد یعنی ما نعی از دستور دادن ازاین به او نیست اگر گفتیم ولایت به معنای فرمانبرداری هست
یعنی طوری قرابت و نزدیکی هست که ولی حتما دستورش به آن کسی که تحت ولایت هست میرسد و او نکه تحت ولایت است نمی تواند از انجام دستور سرپیچی کند حق سرپیچی ندارد این معنای ولایت شد در صفحه533 مفردات راغب اصفهانی ایشان می فرماید ولایت به کسر واو به معنای یاری کردن هست و ولایت به فتح واو به معنای صاحب اختیاری و سرپرستی هست و گفته شده که هر دو به یک معنی است هم ولایت و هم ولایت به یک معنی است هم معنی قرب و نزدیکی بکار می رود یاری کردن و هم به معنی سر پرستی بکار برده می شود و حقیقتا آن همان صاحب اختیاری است بابراین تعریفی که مر حوم علامه رحمه الله علیه از ولایت می کند این میشود ایشان در ج 6 ص 15 می فرماید که ولایت عبارت است از یک نحو قربی که باعث و مجوز نوع خاصی از تصرف و مالکیت تدبیر می شود یعنی اجازه می دهد به ولی که در طرف مقابل خودش نوع خاصی از تصرف بکندو مالکیت تدبیر را دارد می تواند تدبیر بکند و تصرف بکند و اداره بکند این می شود ولایت اگر کلمه ولایت را در مورد خدا بکار بردیم می توانیم بگوییم چون قرآن می فرماید فالله هو الولی خدا ولی هست فقط یعنی او مالک همه موجودات است و همچنین مالک انسان هست اختیار دار انسان هست و فقط اوست که حق تدبیر و تصرف را در امور انسان دارد او فقط می تواند در مورد ما تدبیر بکند و تصرف بکند چون رب ماست بنابر این نتیجه گیری نهایی که خواهیم گرفت این است که ولایت اخص از ربوبیت هست مایک ربوبیت و تدبیر داشتیم که عام بود شامل همه موجودات می شد ولایت مربوط به انسان و اخص از ربوبیت هست و از شاخه های ربوبیت هست پس خداوند رب العالمین است و جزء این عالمین انسان هست از نظر کلی همه موجودات تربیت دارند می شو ند و به سمت مقصود خودشان تحت تدبیر هستند انسان از آن جهت که یک مو جود عاقل و مختار هست احتیاج به یک ولایت مخصوص و تدبیر ویژه ای هم دارد یک تدبیر ویِژه می خواهد که این تدبیر ویژه که خداوند در مورد انسان انجام می دهد می شود ولایت که عرض کردم از شاخه های ربوبیت هست و اخص از ربوبیت است در شوری می فرماید فالله هو الولی ضمیر وقتی مقدم می شود یعنی انحصار یعنی فقط خدا ولی هست هیچ کس دیگر ولی نیست همانطور که فقط خدا خالق بود و فقط او مالک و رب و اله و ملک بود ولی هم فقط خداست هیچ کس دیگر ولی انسان نیست فالله هو الولی یعنی اصلا کسی وجود ندارد که بخواهد ولایت ما را بعهده بگیرد سر پر ستی ما را بعهده بگیرد فقط خدا می تواند اصلا کسی نمی تواند اینکار را بکند اساسا همچنین وجودی ندارد مو جودی دیگر که بخواهد ولایت انسان را بعهده بگیرد مگر اینکه خداوند تبارک و تعالی اذن ولایت به او داده باشد و الاکسی حق ندارد چیزی که در تخصص خدا هست و اختصاص به خدا دارد بخواهد دخالت کند او فقط ولی انسان هست و همه موجودات اولا و بالذات تحت ولایت خداوند تبارک و تعالی قرار دارند همه انسانها بعد ها انشاالله در بحث انسان که از جلسه بعد شروع خواهد شد که طرف دیگر ولایت است چون ولایت امر دوطرفه دولنگه ای هست حتماگفتیم ولی به معنای نزدیکی است وقتی نزدیکی است حتما باید دو طرف داشته باشد یعنی یک چیزی به یک چیز دیگر نزدیک است چه می خواهد تصرف باشد چه می خواهد یاری و نصرت باشد چه می خواهد محبت باشد بالاخره به یک طرف مقابل احتیاج دارد مقوله اضافی به آن می گویند از مقوله های اضافی است یعنی یک طرف دیگر ولایت را که انسان است توضیح خواهیم داد بعد از توضیح در مورد انسان تازه اصل تحت ولایت شروع خواهد شد یعنی این دوطرف را اول معرفی کنیم بعد صحبتی می شود که اصلا ولایت بین خدا و انسان چگونه اعمال می شود چگونه درطول تاریخ اعمال شده و تا الان زمان ما چه سیری را طی کرده و باید چگونه باشد در بحث انسان توضیح خواهیم داد که کسانی که اختیار خودشان را تحت ولایت خداوند قرار می دهند چون خداوند از آن جهت که انسان مو جود مختاری است برایش برنامه ویژه ای فرستاده یعنی همه مو جود ات را شما نگاه کنید گیاهان را شما نگاه کنید حیوانات را موجودات دیگر را اینها طبق یک قانون مشخصی تحت ربوبیت خداوند دارند سیر خودشان را انجام می دهند در مورد انسان که مختاراست و خداوند تا حدودی اختیار داد ه است که تصمیم بگیرد در مورد خودش از جبر درش آورده جبری که حاکم بر حیوانیت است بر گیاهان هست بر جمادات هست انسان را در آورده گفته خودت بااین دو نیرویی که به تو خواهم داد یعنی عقل و نفس اماره کشمکشی که در انسان ایجاد می شود و کمک خارجی فرشته گان و همچمین و سوسه خارجی شیطان ببینم می خواهی چه کار بکنی پیغمبر و کتاب هم برایت می فرستم ببینم چه کار می کنی این می شود ولایت خاص کسانی که با اختیار خودشان خودشان را تحت ولایت خدا قرار می دهند تحت ولایت خاص خدا هدایت می شوند به مقصد ولی آنهایی که ارتباطشان را با خدا قطع میکنند دیگر تحت ولایت خاص خدا قرار نمی گیرند تحت ربوبیت خدا هستند اما تخت ولایت خاص نیستند در واقع تحت هدایت اولیه هستند اما تحت هدایت ثانویه که عبارت است از ولایت قرار نمی گیرند اینها می آیند تحت ولایت شیطان قرار می گیرند که بعد توضیح مفصل خواهم داد الله ولی الذین امنوا یخرجهم من الظلمات الی النور خدا فقط ولی مومنین هست آنهایی که کافر شدند ولی آنها طاغوت هست تحت ولایت شیطان هستند کسی تصور نکند که اینجا خداوند فرمود ولی آنها شیطان هست کسی در عرض خدا توانست ولایت بکند شیطانی هم هست که شیطان می تواند جدای از خدا ولایت گروهی را بعهده بگیرد خیرشیطان مامور الهی است و از طرف خداقانون را طوری تنظیم کرده که از طرف خداوند شیطان ولایت کسانی که نمی خواهند اختیارا سرتربیت الهی قرار گیرند شیطان ولایت آنها را بعهده می گیرد یعنی خود شیطان تحت ولایت خداست می فرماید که در سوره زخرف آیه 36 و من یعش عن ذکر الرحمن نقیض له شیطانا فهو له قرین کسی که از ذکر خداوند روی برتابد ما شیطانی را به او حاکم خواهیم کرد یعنی شیطان تحت حکومت ماست ما شیطانی را بر او حاکم خواهیم کرد این شیطان برای او قرین است نه اینکه شیطان مستقلا در عرض خداوند است که بتواند ولایت بکند نه همچون چیزی نیست یعنی ولایت ظلمه هم همینطور هست قانون خلقت را خداوند طوری تنظیم کرده قانون روابط بشری را که اگر کسی خودش را تحت ولایت خدا قرار داد تحت ولایت او حرکت میکند اما اگر خودش را تحت ولایت خداوند نخواست قرار بدهد خود به خود ظالمین بر آن حاکم می شود لذا کسانی که تحت ولایت امپریالیزم هستند یا تحت ولایت صهیونیزم هستند اینها همه شان تحت ولایت خداوند تبارک و تعالی هستند یعنی به عنوان عذاب از ناحیه خداوند این قانون وجود دارد که اگر ولایت خدا را نپذیرفتی خود به خود تحت ولایت آنها خواهی رفت و خود به خود آنها بر شما حلکم می شوند همانطور که قدرامیرالمومنین علیه السلام را ندانستند نخواستند زیر ولایت علی علیه السلام باشند خود به خود ظلمه وطواغیت بر شان حاکم شدند این قاعده است فرمول است یا ولایت خدا یا ولایت شیطان وبرای اصحاب شیطان هیچ راه دیگری وجودندارد بعد ا در این باره مفصل توضیح خواهیم داد چون باید فرهنگ شان را بگوییم قواعدشان را بگوییم تاخوب بتوانیم اینها را در مسایل سیاسی داخلی وهمچنین مسایل سیاسی بین المللی شناخته بشود این ربط وارتباطات مختلف می پر دازیم در مورد انسان انسان یعنی کی انسان عبارت است از یک موجود دو بعدی که یک بعدش مادی هست ویک بعدش هم ماورا مادی و الهی هست در جریان خلقت خداوند تبارک و تعالی به این دو بعد تصریح می فرماید سوره ص آیه72و 71 :اذ قال ربک للملائکه انی خالق بشرا من طین فاذا سویته ونفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین هنگامی که پروردگار تو به ملائکه فرمود من خلق می کنم یک بشری را از گل پس گل یعنی جنبه مادی یعنی طینت انسان طین که می گوییم طینت از طین گرفته شده جنبه طبیعت و طینت انسان سویه یعنی خلقتش را کامل کردم تکمیل کردم از نظر طینت و ظاهر و نفخته فیه من روحی از روح خودم در او دمیدم حالا که دمیدم این نفخه ای که دمیده شد سجده کنید به آن پس تا مرحله طبیعت و طینت انسان سجده ندارد گل است موقعی که آن نفخه دمیده می شود قابل سجده می شود یعنی این نفخ فقط ارزش سجده را دارد والا این نیست بعدها در مورد انسان اگر بخواهد مسجود واقع شود طینت می آید این قابلیت را پیدا می کند پس نتیجه می گیریم که انسان یک ریشه و مبدا مادی دارد و یک ریشه و مبدا ماورا ماده و الهی دارد بعد الهی او همان منشا فطرت اوست یا همان فطرت او می توانیم بگوییم و بعد مادی او منشا طبیعت است که حالا هر یک از این طبیعت و فطرت در وجود انسان برای خودشان مقررات ویژه ای دارند فرهنگ وقوانین ویژه ای برای خودشان دارند که بعد اگر انشاالله فرصت شد در مورد فرهنگ طبیعت و فطرت هم بحث خواهیم کرد که بحث بسیار مهمی هست اگر کسی مسلط به فرهنگ فطرت و طبیعت باشد بسیارهم روی نفس تسلط پیدا کرده وهم روی پیش بینی حوادث و هم فهم متقابل بین این دو روابطی که بین این دو فرهنگ وجود دارد اینکه کجا چی نتیجه خواهد داد خیلی مهم است این روانشناسی حقیقی این است که انسان فطرت را خوب بشناسد هم طبیعت را خوب بشناسد و هم روابط بین فطرت و طبیعت را خوب بشناسد هر کدام خواسته های ویژه خودشان را دارند و برای رسیدن به خواسته هایشان هر یک در وجود انسان را های مختلفی راطی می کنند با قوانین ثابت خاص خودشان و با نقشه هایی که خودشان خواهند کشید در بعد طبیعت و مادی انسان برابر است با حیوانات بعنی جنبه جمادی گیاهی و حیوانی همان طبیعت اوست انسان یک سلسله کمالات جمادی درش هست یعنی خصوصیات جمادات را دارد یک سلسله کمالات گیاهی درش هست که خصوصیات گیاهان را دارد در آن جنبه و یک سلسله کمالات حیوانی درش است که در آن جنبه ها هم خصوصیات حیوانات راخواهد داشت توی این جنبه انسان بیشتر از حیوان نیست یعنی اگر جدای از فطرت انسان را در نظر بگیریم عبارت است از مجموعه ای از کمالات جمادی گیاهی و حیوانی اینها را همه را مفصل توضیح داده ام از این جهت انسان مساوی است با یک حیوان نهایتا یعنی اگر خیلی رشد بکند می رسد به یک حیوان خوب برتریش بر حیوانات فقط بواسطه داشتن همان نفخه است جنبه الهی است یعنی با داشتن جنبه الهی و آن نفخه هست که از حیوانات فراتر می رود قابلیت این را پیدا می کند که کمالات فوق حیوانی را در خودش ظهور بدهد و مظهر کمالات فوق حیوانی بشود حالا این فوق حیوانی ها هم دو جورهستند یک فوق حیوانی هایی هستند که ملایکه هستند که مثل عقل انسان در جنبه عقلانی خودش مساوی است با فرشته ها اما یک کمالاتی هست که از ملائکه هم بالاتر است که اون دیگر خاص انسان است یعنی دیگر ملائکه به آنجا راه ندارند بالاتر ازفرشته ها است که آن جنبه فوق عقل اوست که یا فوق تجرد که در معرفت نفس توضیح داده ایم و در جلد سوم معرفت نفس خواهیم گفت انشاالله پس برتری انسان بر حیوانات بواسطه داشتن فطرت هست وآن جنبه ویژه ونفخه ویژه که منشا خواسته ها و ارزش های ویژه انسانی می شوند در وجود انسان خواسته ها و ارزش های ویژه انسانی یا ماوراطبیعی پس حقیقتا اصل و حقیقت خود انسان کی معنا پیدا می کند زمانی که آن فطرت شکوفا می شود و آن شان ویژه انسانی شکوفا خواهدشد یعنی انسانیت انسان همان روح دمیده شده ونفخه دمیده شده از طرف خداوند تبارک و تعالی هست که انتساب آن در قرآن به عالم امر است و اصلا مربوط به عالم ماده نیست یسئلونک من الروح قل الروح من امر ربی از تو در مورد روح سئوال می کنند بگو که روح مال عالم امر است توضیح دادیم که یک عالمی داریم بنام عالم خلق ویکی دیگر عالم امر کل این نظامی که خداوند بنا گذاشته دوعالم بیشترنیست یکی عالم خلق یکی عالم امر عالم خلق یعنی عالمی که در آن ماده هست و تدریج و زمان وجود دارد که آن جنبه طبیعی انسان مال اینجاست است انی خالق بشرا من طین عالم امرعالمی است که بر خلاف عالم خلق درش زمان وحود ندارد درش تدریج وجود ندارد یک عالمی است فوق این عالم امراست که در آن عالم امورات عالم خلق تدبیر می شود و اساسا عالم خلق توسط عالم امر هدایت و تدبیر می شود عالمی که احاطه دارد دربحث نسبت خیلی واضح می شود روابط این دوخیلی روشن است پس عالم امر عالمی است فوق عالم ماده ویک عالم مجرد ازماده و عالم ماده است و روح ما از آن عالم هست خوب بودن این روح ونفخه الهی چکار می کند با انسان چه خصوصیت به انسان می دهد بودن روح و نفخه الهی باعث می شود که انسان قابلیت تربیت نا محدود پیدا بکند بر خلاف حیوانات جمادات نبات و بر خلاف ملائکه انسان بر خلاف همه موجودات قابلیت نامحدود تربیتی را پیدا خواهد کرد ملائکه حد دارند ما منهم الا وله مقام معلوم هیچ کدام از ملائکه نیستند مگر اینکه حد مخصوص دارند یعنی از حدشان فراتر نخواهند رفت حد داردهر کدامشان حیوانات حد دارند جمادات نبات حد دارند و فقط انسان هست که حد ندارد اصلا حد ندارد یعنی نامحدود است فوق تجرد یا فوق عقل که گفتیم در معر فت نفس و اینجا هم داریم اشاره می کنیم یعنی همان جنبه ای که به انسان این قابلیت را می دهد که انسان تربیت نا محدود بپذیرد ان نفخه اثرش درانسان این است که به انسان قابلیت رشد نامحدود می دهد بخاطر همین نفخه الهی و جنبه فطری هست که انسان همیشه بی نهایت طلب می شود یعنی انسان در هیچکدام یعنی چی یعنی بی نهایت کمال را می طلبد و مصداق بی نهایت کمال یک نفر هست پس انسان در همه عطش هایش و در همه خواسته هایش حتی اگر خودش هم متوجه نباشد مصدقا بدنبال یک نفر بیشترنمی گردد حتی اگر خودش گمان کند آن یک نفر چه دیگری هست بقول امام خمینی رئیس جمهور آمریکا هم عاشق خداست و دنبال خدا دارد می گردد یعنی با وجود آن نفخه هیچ مقداری محدود از هیچ کمالی انسان را راضی نمی کند یعنی انسان هر مقدار کمال بدست آورد ارضا نخواهدشد و هی بالاترش را می خواهد و فقط با پیوند با کمالات بی نهایت هست که به آرا مش می رسد و احساس رضایت خواهد کرد و در غیر اینصورت هیچ وقت راضی نخواهد شد خوشبختی به معنای حقیقی یعنی همین لحظه خوشبختی حقیقی انسان زمانی است که انسان به خواسته نفسش برسد مگر نمی گویند خوشبختی این است که انسان به خواسته اش برسد چون در انسان بی نهایت طلبی هست انسان تا به بی نهایت نرسد آرامش پیدا نخواهد کرد و وقتی رسید به بی نهایت تازه اول آرامش انسان هست آنجاست که خوشبخت می شود آنجاست که تازه میشود خوشبخت به معنای حقیقی کمال را بدست می آورد آن چیزی را که می خواهد با داشتن نفخه الهی و همین فطرت هست که انسان می تواند در دنیا مدارج قرب و کمال را یکی یکی طی بکند بتدریج این را دقت کنید دفعی نه بتدریج یکی یکی طبق یک قاعده خاصی مقام به مقام طی بکند تا خوش مظهر آن کمالات بشود ومظهر کامل اسما وصفات خداوند تیارک وتعالی بشود و این آن مقامی است که خداوند انسان را برای آن آفریده که انسان بشود مظهر همه اسما و صفات خودش هم خودش به ارضا رسیده و خوشبخت شده و به کمال که می خواست یعنی بی نهایت رسیده و هم مظهر شده یعنی در اینصورت می شود نزدیک ترین و شبیه ترین موجودات به خداوند تبارک و تعالی وقتی نزدیک ترین و شبیه ترین شد با پیوند با خداوند که مبدا همه هستی هست و مبدا همه کمالات هست انسان به آرامش می رسد و به آن مقام لایق خودش می رسد تحت ولایت خدا وقتی خودی را تحت ولایت خدا قرار دادی یعنی نزدیک شدی به خدا یعنی ولایت به معنی نزدیکی به خدا و تحت سر پرستی خدا یعنی هیچ حایل بین تو و پذیرش چیز هایی که خداوند به تو می دهد و جود ندارد لذا خداوند چون بی نهایت است تابش می کند در تو توبه مرور زمان همه فیض هایی که خداوند می دهد به طور کامل دریافت بکنی لذا به میزانی که خوت را تحت ولایت قرار می دهی هی دائما در حال رشد هستی و دائما در حال شدن هستی هر مقدار که مقاومت از تو سر بزند به همان میزان از ولایت به خداوند خارج میشوی و تحت ولایت شیطان قرار خواهی گرفت و لو موقتا تحت ولایت شیطان قرار خواهی گرفت و همان میزا ن هم از شدن عقب می افتی حجاب می شود بین تو یعنی و قتی تو از ولایت خدا خارج شدی دیگر نزدیک نیستی تحت ولایت شیطان قرار می گیری و دیگر از شیطان می گیری آن چیزی را که باید بگیری هم سنخ می شوی و لذا چیزهایی که شیطان به تو منتقل می کند وقتی گرفتی آن سنخیت های آنچنانی را پیدا خواهی کرد تو جریان توبه انسان خودش را ازولایت شیطان خارج می کند و تحت ولایت خداوند قرار می دهد خیلی روابط زیبا و جالب هست کاملا ریاضی و دقیق ویک اپسیلون این طرف آن طرف نمی شود این روابط فوق العاده حساس است بعدا اگر فرصت کردیم در روابط بین فطرت و طبیعت و این مجموعه های ولایتی و این دو تا حزب حزب الله وحزب شیطان که چه جوری به هم بده بستان دارند و چه روابطی را با هم اعمال می کنند که ارتباطات این دو حزب در طول تاریخ و دردرون انسان چه جوری هست و انسان یک موقع که در حزب خدا است چه اعمالی رویش انجام می شود و موقعی که خارج می شود و در حزب شیطان قرار می گیرد چه سرش می آید اینها یک روابط و مسائل شیرینی هست که دانستن آن برای ما فوق العاده لازم است بحث بعدی ما درمورد پیوند انسان با خدا هست بین خدا و انسان یک پیوند و یک نزدیکی و جود دارد که عامل آن همان نفخه هست که انشاالله در جلسه بعد در مورد این پیوند صحبت خواهیم کرد .
والحمد الله رب العالمین
ولایت جلسه سیزدهم 22/9/77
امشب در مورد مالکیت خداوند تبارک و تعالی مطالبی عرض می کنیم و انشا الله بحث و لایت را چند آبه ای را انتخاب کرده ایم برایتان از بحث مالکیت که تفسیرش را از فرمایشات مفسر کبیر قران مرحوم علامه خدمتتان عرض می کنیم عصاره مطلب در مالکیت این هست که خداوند از آن جهت که خالق کل شی است یعنی کل شی نبودند و خداوند خلقشان کرده خالق هست مثل انسان هل اتی الی الانسان حین من دهر لم یکن شی مذکورا آیا نیامد بر انسان زمانی که هیچی نبود بعد خداوند آنرا به وجود آورد بقیه اشیا را نیز همینطور خالق پدید آورنده آنها خداوند تبارک و تعالی هست رب و مدبر اوست مالک هم اوست او مالک کل نظام هستی است مالک یعنی کسی که آن ملک قیام به او دارد و وابسته به اوست و مالک هر نوع تصرفی که بخواهد می تواند در ملک خودش انحام دهد هیچ کس حق ندارد آن مالک را از هر نوع تصرفی در مملوک خودش می کند باز بدارد یا در مورد نوع کاری که با مملوک خودش می کند ازش سوال بکند می شوند مالک خداوند مالک کل نظام هستی است خالق کل نظام هستی است رب کل نظام هستی است هر تصرفی هم که بخواهد می کند لا یسئل ام ما یفعل و هم یسئلون سوال نمی شوند از کاری که می کند کسی نمی تواند از خدا بپرسد چرا و بقیه مسئول هستند سوال از آنها می شود چون کسی مالک و اختیار دار در نظام هستی نیست فرمایشات مرحوم طبا طبایی رحمه الله علیه رساست لذا من توضیحی نمی دهم از همین فرمایشات ایشان شروع می کنیم بحث را در مورد مالکیت تو ضیحی هم اگر نیاز دارد در اواسط بحث خدمتتان عرض خواهم کرد این قسمتی که می خوانم برایتان از ترجمه المیزان جلد 1 ص 145 تا 147 هست می فرماید جهان هستی و آنچه که در آن است مملوک مطلق خداست و خداوند می تواند در هر جیز به هر طور که بخواهد تصرف کند خدای تعالی در آیات بسیاری از کلام مجیدش ملک عالم را از آن خود دانسته و ازآن جمله فرموده لله ما فی السماوات و ما فی الارض آنچه در آسمانها است و آنچه در زمین است ملک خداست هرچه دست مردم است امانت است خداوند مالک مطلق است کسی که این مباحث را می گویم اگر نفهمد خالقیت ربوبیت الوهیت و مالکیت و ولایت بعدا در بحث ولایت بخصوص در ولایت ائمه ولایت معصوم و ولایت فقیه حسابی گیر خواهد کرد بعد آنوقت مجبور است بیاید دنبال دمکراسی و آزادی کشیده می شود به بحث های این چنینی کشیده می شود به مباحث لیبرالیسم اومانیسم وقتی نمی فهمند سر از اینجا ها در می آورند لذا خوب دقت کنید وقتی در مورد مالکیت خدا صحبت می کنیم خوب توجه بفرمایید هیچ کس حقی در تیین نظام خلقت ندارد خداست که صاحب همه حق هاست مالک مطلق همه اشیا است اگر بندگان چیزی دارند باز مالک اصلی خداست بندگان خودشان هم مملوک هستند چه برسد مالشان توجه داشته باشید و نیز فرموده له ملک السماوات و الارض ملک آسمان و زمین از آن اوست خودش خلق کرده خوش داره تدبیرش می کند از نیستی به هستی آورده و نیز فرمود له ملک و له الحمد یعنی مطلق مالکیت مال خداست ملک هستی مال خداست و ستایش هم مال اوست چون شما هر وقت بخواهد یک چیز را ستایش بکنید عبارت است از یک امر کمالی یک امری که قابل ستایش است هر امر کمالی هم از خداوند تبارک ووتعالی است در واقع هر وقت ما داریم چیزی را حمد می کنیم در حقیقت داریم خدا را حمد می کنیم حمد کل شی مخصوص خداست و خلاصه خدا را مالک علی الاطلاق همه عالم دانسته نه بطوریکه از بعضی جهات مالک بلشد وازبعضی دیگر نباشد خدای تعالی مالک عالم است به معنای تمام مالکیت و بطور اطلاق و عالم مملوک اوست باز بطور اطلاق پس هر تصرفی در موجودات که تصور شود مالک آن تصرف خداست هر نوع تصرفی که در بندگان و مخلوقات خود بکند می تواند و حق دارد بدون اینکه قبح و خدمتی و سرزنشی دنبال داشته باشد مال خودم است خودم خلقش کردم از نیستی به هستی آوردم خلقش کردم خودم دارم اداره اش می کنم کسی نیست از من سئوال کند چرا نداره که اصلا مملوک مطلق چون ریشه های لیبرالیسمی و او مانیسمی در زندگی ما شاخه دوانده است که ما هم خودمان هم که انشاالله از مومنین هستیم یک موقع هایی گردنکشی می کنیم مقابل خدا چرا می آوریم حرفی داریم برایش ان رجلی هم جلو خدا می گویم هر تصرفی بکند می تواند بکند یکی نمی تواند بگوید چرا مرا سیاه خلق کردی من دوست داشتم سفید باشم من دوست داشتم مو بور باشم چشم هایم اینطور باشد توچرا سفید خلق کردی چرا ندارد مملوک هستی و همه هستیت مال خداست و حقیقت و اصل هستی یت را او داده به تو کسی حقی ندارد به گردن خدا مثال بزنم برای شما شما در این کلاس نشسته اید بنده الان یک ملیون تومان دارم دوست دارم به یک نفر 51هزار تومان بدهم به یک نفر هیچی ندهم به یک نفر دویست هزار تومان بدهم به یک نفر پانصد هزار تومان بدهم کسی می تواند بگوید چرا قرار شده بدهم دوست هم دارم بدهم تصمیم گرفته ام که بدهم مال خودم است کسی نمی تواند بگوید چرا به یک کس بیشتر داری اختیار مال خوم را دارم دوست دارم هر کاری دلم می خواهد بکنم اختیار مال خودم را دارم دوست دارم هر کاری دلم می خواهد بکنم اصلا یک نفراز شما ازگرسنگی دارد می میرد 5 تومان بیشتر نمی دهم یکی هم شکمش سیرسیراست مثلا پانصد هزار تومان می دهم بازهم کسی نمی تواند به من چیزی بگوید من اختیار دارم پولم را هر طوری دلم می خواهد تفسیم کنم هر چند این مثال خیلی ناقص هست باز جای ان قلت در آن ممکن است بوجود آید ولی کی می خواهد از خدا سئوال کند کسی حق ندارد که بگوید من را سفید خلق کن آن خوشگل است من هم خوشگل باشم یا هرچند خوشگلی و اینجور چیزها ی هست که خود بشر دخالت دارد به اختیار والدین خیلی هایش مربوط است ولی خوب مثلا رنگ پوست یا خیلی چیزهای دیگری ما مملوک هستیم یعنی اصل هستی مال خودمان نیست که بگوییم من هم کسی هستم و گردن خدا حقی دارم ادعای مساوات و عدالت هم نمی توان کرد جلوی خدا همانطور که شما نمی توانید برای من ادعای مساوات بکنید و عدالت بکنید بگوئید عدالت اقتضا می کند نه عدالتی وجود ندارد چه عدالتی عدالت اصلا اینجا جایگاه ندارد محلی ندارد عدالت زمانی پیش می آید که شخص حقی داشته باشد وقتی حقی و جود ندارد چه حقی ما اصلا حقی گردن خدا نداریم خدا هر جا هم گفته بندگان من گردنم حقی دارند تفضل فرمود الا بعضی جاها که فرموده مثلا بندگان خدا حق دارند آن هم شروط است مثلا اگر قرار شد خدا قیامت از ما محاسبه کند بله ما حق داریم به خدا بگوئیم خدایاالان که داری مرا محاسبه می کنی دردنیا باید به من اطلاع لازم را می رساندی پیغمبر کتاب چیزی که اطمینان بخش باشد آن هم که قیامت اصلا همچنین کاری نمی کند ما اصلا کسی را عذاب نمی کنیم قبل از اینکه پیغمبر به آن رسیده باشد و حرفی به آن زده باشد کاری نداریم باکسی حق کسی ندارد گردن خدا حق چی هست چون آن تصرفی از میان همه تصرفات قبیح و مذموم است که بدون حق باشد یعنی عقلا حق چنین تصرفی را به تصرف کننده ندهند پای حقی وسط باشد ومن تصرف کنم آوقت می گویی چکار داشتی مثلا یک همچو کاری کردی حقی نداشتی تصرف کنی ولی آنجا حق معنا ندارد همه مملوک یک نفر هستند ملک خودش هست می خواهد تصرف کند کسی نمی تواند چیزی بگوید پس بنابراین خدای تعالی متصرفی است که در ملک خود هر چه بخواهد می کند و غیر ازاو هیچکس این چنین مالکیتی ندارد باز مگر باذن و مشیت او رهین حق تصرف نداد کسی در ملک خدا مگر به اذن و مشیت او خودش بخواهد و اجاره هم بدهد این آن معنایی است که ربوبیت او آن را اقتضا می کند مالک مدبر در تدبیر این عالم دلش می خواهد صلاح می داند که بگوید فلانی این مقدار تصرف هم تو بکن در این نظام می تواند مالک است اقتضا تدبیرش این است که این مالکیت ها را افاضه کند و بدهد و اذن بدهد به مشیت خودش این دوسه آیه که خدمتتان خواندم تفسیری بود از مر حوم طباطبائی آیه بعدی سور ه مبارکه لقمان است آیه 26 لله ما فی السموات والارض ان الله هو الغنی الحمید آنچه که در آسمان و زمین هست مال خداست به درستی که خداوند غنی ستوده است چون همه چیز مال اوست چیزی نیست که مال او نباشد همه چیز مال اوست در این رابطه بیشتر توضیح می دهیم از همان تفسیر خدای تعالی مبدا تمامی خلائق و دهنده ی تمامی کمالات است این توضیح را اگر خوب گوش کنید معنای لا اله الا الله را اینجا خوب می فهمید مبدا همه خلائق است همه را او بو جود آورده هر کمالی هم که مو جود دارد خدا به او داده پس خود او باید دارای هر چیزی باشد که مو جودات محتاج به آن هستند اول از این هر چیزی که هر کس دارد آنرا خدا داده گفتیم فاقدشی معطی شی نمی شود این از درسهای معرفت نفس است چون اغلب دوستان در معرفت بودند مبسوق به ذهنشان هست یعنی کسی چیزی را که ندارد نی تواند به کسی بدهد کسی می تواند چیزی را به کسی بدهد که خودش داشته باشد پس خالق موجودات است مو جودات کمالات مختلفی دارند کمالات جمادی نباتی حیوانی انسانی و کمالات مختلف همه این کمالات را خدا به آنها داده پس معلوم است دارد که داده خوب حالا این مو جود ات کامل که نیستند همه در مسیر کمال هستند استکمال می کنند یعنی کمال را جذب می کنند رشد می کنند پس آن چیزی را که قرار است بگیرند باز کی باید به آنها بدهد کمال که در دنیا در جهان هستی موجود باشد آنها دنبال عدم که نیستند دنبال شی معدوم که نیستند طلب همیشه دنبال امر معلو م و مشخص و مو جود است در معرفت نفس هم خواندیم طلب مجهول مطلق محال است توضیح مفصل هم در موردش هم دادیم همیشه چیزی را طلب می کند که یک نحو سنخیت وآشنایی با آن دارد و حتما هم آن چیز هست حتما هم اگر طلبی هست شی موجود است یعنی ممکن نیست یکی از مو جودات عالم جیزی را بطلبد که مو جود نباشد ممکن است مصداقا اشتباه بگیرد شخص ولی تحقق خارجی دارد یعنی می تواند پیدایش بکند ولی من مصداق را اشتباه گرفته ام این ممکن است چون در روانشناسی جاهل گفتیم جاهل درچیزهای محال خیلی میل پیدا می کند رغبت به چیز هایی که شدنی نیست این از بزگترین نشانه های جهل است شدنی نیست مثلا خوشم بیاید الان بال بزنم بروم خانه مان یعنی طبق قواعد عادی شدنی نیست ولی یک موقع هست من می طلبم یک چیزی را خودم هم می توانم به آن برسانم خوب شما اگر الان میل دارید الان بالی بزنید خوب دستورالعمل هایی داریم می گویند این دستور العملها را رعایت بکن این قدرت را پیدا می کنی که به خانه بروی در یک چشم بر هم زدن پس این همه اولیا خدا تصرف می کردند در خلقت چگونه بود ولایت داشتند از طرف خدا زحمت نمی کشیدند که مثلا را ه بروند از اینجا نیت می کردند خانه شان بودند یا هر جا دلشان می خواست بودند تصرف می کردند بله در آن نظام همه چیز هست بشر می رسد به جایی که مثل خود خدا می شود یعنی هر چه بخواهد همان می شود هر چی بخواهد همان خواهد شد پس آن چیزی که ما می خواهیم حتما شدنی هست ممکن است طبق این نظام معمولی نشود بله در چیزهایی که شدنی نیست طبق نظام عادی جا ندارد طبیعت گنجایش را ندارد انسان رغبت بکند جهل است ولی نه یک وقت رغبتی می کند مطابق ان رغبت به تلاشی هم دارد که این قطعا جهل نیست پس هر کس هر مو جودی که در این نظام هست هر چیزی را می طلبد این که هر کمالی را دارد می طلبد آن کمال را خدا باید بدهد پس خود او باید دارای هر چیزی باشد که مو جودات محتاج به آن هستند از همین جا معنا می گیریم که لا اله الا الله چرا چون اله یعنی آن چیزی که تو می طلبی و آنرا می خواهی خواستن هم فرع بر احتیاج است همان طور که حرکت فرع بر احتیاج است خواستن یعنی تو نداریش میخواهی هر چیزی که تو می خواهی یعنی یک احتیاجی به آن داری پس اگر خودت داشته باشی معنا ندارد یکی از اصولی را هم که خواندیم شما وقتی چیزی را دارید نمی طلبید آنرا حرکت برای جیزی هست که ندارید این می شود معنای لا اله الا الله ما وقتی می گوییم لا اله الا الله یعنی هیچ خواستنی هیچ معشوقی ومعبودی جز او نیست چرا چون همه کمالها دست خودش است خودش معدن همه کمالات است از این طرف یک چیزی هم به تو داده و آن بی نهایت طلبی توست پس تو از هر کمال وقتی بی نهایتش را بخواهی بی نهایت کمال یعنی خداوند تبارک و تعالی برای همین لا اله الا الله حقیقتا جز او معبود حقیقی نیست برای همین هم در اندیشه ناب اسلامی و از نظرروانشناسی دینی و معرفت نفس حقیقتا عشق به معنای حقیقی جزدر مورد یک نفر صادق نیست و فقط در مورد خط این عشق به معنای حقیقی هست در مورد کل مو جودات نظام مجازی هست حقیقتا عشق این است شما هر کسی را که عاشقش می شوید چون کمالی دارد که شما به آن کمال نیاز دارید آن کمال را معدنش دست خداست پس تو حقیقتا آن شی را نمی خواهی خدا را می خواهی برای همین آن شی اگر کمالش را از دست بدهد تورغبتی به ان نداری او را می خواهی پس معنی لا اله الا الله از بحث مالکیت هم دارید می خوا نیم در می اید پس اوغنی علی الا طلاق این معنای ان الله هوالغنی الحمید است چرا غنی وغنی مطلق است چون همه ی کمالا ت دست او ست همه موجودا ت را خلق کرده همه کمالات را که موجودات دارند به ان دا ده وهمه کمالاتی دست اوست همه مو جودات را خلق کرده همه کما لات را که موجودات دارند به ان داده و همه کمالاتی که می خواهند به ان برسند باز نزد خودش است خودش باید به ان ها بدهد پس خودش دارد که می دهد پس غنی مطلق است خیلی کیف دارد که انسان یک خدای این چنین داشته باشد یعنی انقدر جلوه کرده که ترا سیر میکند می دانید اگر ضعف درخدا می دیدیم چقدر ستون دلمان می ریخت خدا واقعا ستون دل ماست یعنی یک خدایی است که هرچه بخواهی داردهر کمال بخواهی دارد وقتی نگاهش می کنی متوجه ان می شوی هیچ کمال که نداشته باشد مطلق نباشد نیست که نداشته باشد همه را دارد خیلی دقت کنید نکته مهمی است که دارم می گویم الا بذکر الله تطمئن القلوب یعنی این یعنی ان که ترا ارام می کند این است که او کمال مطلق است اگر کو چکترین ضعفی در ان ببینی کجا می خواهی بروی دلت کی را می خواهد کسی نیست که نخواهید یعنی تمام شخصیت میریزد خرد می شود نابود می شود اینکه تو می توانی نگهداری خودت را و هستی و قائم به او هستی چون قائم کمال مطلق هستی پیش خدا هر چه بخواهی هست خیلی کیف دارد که ادم یک خدای این جور دارد الحمدالله الحمد الله یعنی انت کما احب تو انجوری هستی که من می خواهم من راهمان طور قرار بده که تو می خواهی شما هر چقدر ضعف نقصان بی پناهی مشکلات سراغتان می اید یک جایی هست وقتی به ان متوجه می شود می بینید هیچ چیز کم نیست انجا همه چیز دارد خودش واوخداست و آن چیزی است که ترا آرام می کند وقتی به آن توجه می شود می بینید هیچ چیز کم نیست آنجا همه چیز دارد خودش و او خداست و ان چیزی است که ترا آرام می کند وقتی به آن توجه می کنی زیبای مطلق کمال مطلق چرا آرام می شوی چوی خودت را بی نهایت طلب آفریده اگر بی نهایت طلب نبودی تو آنجاها که داری به بن بست می رسی در آنجاهایی که یک دفعه اضطراب می گیردت آرامش به تو دست نمی داد و قتی نگاه به او می کنی پس خودت مطلق می طلبی ترا اصلا اینجوری خلقت کرده عاشق خودش خلقت کرده چرا چون از روح خودش در تودمیده و نفخت فیه من روحی چون از روح خودش دمیده تو هم همجنس خودت را می خواهی که با آن آرام بشوی یعنی بی نهایت جز آن هم به تو آرامش نمی دهد چقدر این آرام می کند انسان را یک جاهایی می آید در زندگی انسان فقط ممکن است با یک پستانک هایی خودش را موقتا سر گرم کند ولی یک جاهایی هست که آن پستانک هم بدرد نمی خورد فقط وقتی یاد او می افتی آرامش پیدا می کنی او هست که از انفجار درونی و رسیدن به بن بست ترا نجات می دهد خدایا شکرت که اینجوری هستی شکرت که کاملی صمدی بعد یک انسانی که فهمیده جفتش چه کسی است و کجا باید آرامش پیدا کند او و قتی آیات را می خواند آیات را برای خبر نمی خواند توصیفی هم نمی خواند مثلا نمی گوید له لله ما فی السموات و ما فی الارض ان الله هو الغنی الحمید با کیف می خواند بالذت می خواند له لله ما فی السموات و ما فی الارض می دانید نمی خواند که خبری بگیرید یا خبری بدهد می خواند که کیف بکند ان الله هو الغنی الحمید وقتی این را می گوید الحمدلله که اوغنی و حمید هست الحمد لله را می گوید برای اینکه آن کسی که می خواهد به آن برسد و معشوق حقیقی است نقصی ندارد یکی از اولیا خدا یک جمله خیلی زیبایی دارد میگوید او حی قیوم است یعنی حی است که عین حیات و حیات هرگز از آن گرفته نمی شود همه اشیا هم به آن قائم هستند لذا شما اصلا نگران نباشید هر وقت چیزی لرزید بدانید خدا هست وقتی مطمئن هستید خدا هست خیالتان راحت می شود که چیزی بهم نمی خورد خیلی مهم است می دانید چقدر انسان ها دست به خود کشی زده اند دیوانه شدند بخاطر اینکه همه چیز عالم را متزلزل می دانند اگر می فهمیدند که او هست و خدا نموده بر خلاف فکر خیلی ها که گفته اند مرده بدانید او هست و جهان تکیه به او دارد هیچی به هم نمی خورد هرچی هم بهم بخورد او هست چقدر خیالم راحت می شود انوقت آدم نگرانی دارد نگرانی ندارد دیگر می فرماید چون حق تعالی قیوم همه اشیا است و هیچ آفتی به او راه ندارد و از هر جهت غنی مطلق هست ما خیالمان راحت است خیلی باید آرامش داشته باشیم که به قیوم ما هیچ صدمه ای وارد نمی شود در مورد این یک سال راجع به آن صحبت کرده همین جوری خیلی راحت از کنارش راحت رد نشویم اگر بخواهد باز شود جایگاهش در روانشناسی و مسائل غم و شادی و اضطراب و افسردگی باز بشود این خیلی حرف دارد چه انسانهایی که دیوانه شدند اضطراب های طولانی گرفته شان به قرص و روانشناس مبتلا شدند به بیمارستان چون حواسشان نبود که به قیوم ما لطمه ای نمی خورد تو که قائم به او هستی اونکه بهش لطمه ای نمی خورد تو چه ناراحتی داری هی ببینید چقدر مژده داد ه اند به شما الیه المصیر خیالت را حت باشد انا لله و انا الیه را جعون تو سختی ها هم همین است یعنی وقتی که این آیه را درست در مورد بلا آورده و لنبلونکم بشی من الخوف و الجووع و نقص من الاموال و النفس و ثمرات وبشر الصابرین الذین اذا اصابتهم مصیبه قالو انا لله و انا الیه را جعون تا یک مصیبتی می رسد آرام بودند اصلا تکان نمی خوردند بی نهایت یکدفعه جلویشان باز می شد وچون خودش را بی نهایت می دید و وابسته به خدا و راجع به خدا پس چرا ناراحت باشد ما در مورد حوادث طبیعت هم در دنیا هر چقدر هم اتفاق می افتاد می گوید این نیز بگذرد مهم این است که ما جایمان خوب است و آینده مان هم ثابت است درس هم نمی خوانیم یک آینده ی خوب آرام این خیلی ارزش داردگاهی وقتها کنترل از دست انسان در می رود و می بیند او غنی علی الطلاق است چقدر کیف دارد ببخشید از بحث منحرف شدیم اصلا خودش را اینطوری توصیف کرده تا خیال تو را راحت بکند هی آینده را مبهم نبینی نه اینکه یک خداشناسی نظری داشته باشیم بلکه در عمل برسی اصلا خوب بخوری قضیه را دها بار صدها بار گفته خیالت راحت باشد در قرآن من هستم هیچ ناراحت نباشید وقتی می گوییم علی الاطلاق مطلق یعنی استثنا درش نیست چون اگر از جهتی غنی و از جهت دیگر محتاج باشد نمی تواند از آن جهت کمال باشد و این خلاف فرض است فرض گرفتیم که او کمال علی الاطلاق است زیرا گفتیم او دهنده هر کمال است و خلاف فرض است فرض گرفتیم که او کمال علی الاطلاق است زیرا گفتیم او دهنده هر کمال است و چون علی الاطلاق است پس آنچه در زمین و آسمانهاست ملک اوست که در عالم واقع می شود از آن اوست چون اگر چیزی غیر از آن تدبیر ها در او باشد آن غیر نیز به همان مقدار مالک خواهد بود و حال آنکه گفتیم مالک علی الاطلاق اوست چون تدبیر و تصرف تنها از آن خداست پس تنها او رب العالمین و الهی است که باید پرستیده شود و از انعام و احسانش سپاسگزاری گردد ج 16 ص 346 و 347 کلمه رب راجع به کلمه رب در ج 1 ص 34 و 33 رب درش مالک بودن خوابیده است کلمه رب به معنای مالکی است که امر مملوک خود را تدبیر کند کارهایش را تدبیر می کند پس معنای مالک از کلمه رب استفاده می شود چون در مناجات ها به یک جایی می رسید می گویند یارب مثلا چکار بکن ولی باید دقت کنید خدارا با اسم رب می خوانید یعنی چه این و چه نسبتی با آنکه می خواهی دارد این خیلی مهم است در مناجات با خداوند اگر این ریز ه کازیها را بلد نباشد نمی تواند مناجات بکند اگر مناجات هم بکند تقلیدی است توجه کنید که با محتوی مناجات بکنید پس معنای مالک از کلمه در استفاده می شود و ملک نزد ما اهل اجتماع و در ظرف اجتماع یک نوع اختصاص مخصوص دارد وقتی می گوییم فلان چیز ملک کسی است نعنی یک اختصاص بین این و آن است خصوصی است مال این است که به خاطر آن اختصاص چیزی قائم به چیزی دیگر می شود مثل اینکه من بگویم این عبا مال من است پس وابستگی عبا به من است قائم به من است ولازمه آن صحت تصرفات است وصحت تصرفات قائم به کسی می شود که مالک آن چیز باشد کسی می تواند متصرف کند و درست است که تصرف کند که مالک باشد درست است مالک باشد لذا در فقه شیعه داریم یک کسی یک چیزی را دزدید مثلا یک ماشین را دزدیده و بعد تعمیرش کردیم و بعد مرا گرفتند پول تعمیر را نمی توانم از او بگیریم می گویند تو حق تصرف نداری تعمیر هم کردی که کردی تو مالک نبودی که تصرف کردی هر تصرفی هم کردی حقی هم نداری تصرف کسی میتواند بکند که حق داشته باشد خصوصیت ملکی یعنی چی شما زمانی می توانی تصرف کنی که مالک باشی مالک نباشی هر چقدر تصرف کردی مال تو نیست تصرف ملکیت نمی آورد مگر اینکه در جایی فقه اجازه داده باشد مثلا می گویند زمین های موات را هر کسی تصرف کرد روی آن کاری کرد مال او می شود و صحت تصرفات قائم به کسی می شود که مالک آن چیز است ملک حقیقی جدای از تدبیر تصو ندارد من وقتی نتوانم در چیزی تصرف بکنم پس مالک آن چیز نیستم پس وقتی می گوئیم خداوند له الله السموات و ما فی الارض یعنی می تواند تصرف کند در آن صاحب تصرف است اگر نتواند تصرف کند مالک حقیقی نیست چون ممکن نیست فرضا کره زمین با همه مو جوداتش زنده و غیر زنده روی زمین در هستی خود محتاج به خدا باشد ولی آثار هستی مستقل وبی نیاز از او باشد نمی شود کل هستی مال اوست آثاری هم که در هستی است کل مال اوست هیچکدام مستقل از خدا نیستند همه وابسته به خدا هستند وقتی خدا مالک همه هستی است هستی کره زمین از اوست هستی حیات روی آن و تمامی آثار آن امر اوست چون وقتی شما ملکیت چیزی را داشتید آثار آن شی هم هر چه که می خواهد باشد مال خودت است در نتیجه تدبیر امر زمین و مو جو دا ت در آن و همه عالم از او خواهد بود پس او رب تمامی ما سوی خویش است غیر خودش رب همه غیر خودش است چون کلمه رب به معنای مالک مدبر می با شد این شد رب . والحمد اله رب العالمین