سلام علیکم و رحمۀ الله.@ اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنۀ الله علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.@ بحثمان در فقره سوم به اینجا رسید که نظام توحید خدا نفی صفات از خداست در خطبه یکم نهجالبلاغه (کَمالُ الإخلاصِ لَه نَفیُ الصِفاتِ عَنه) هست کمال اخلاص نسبت به خداوند نفی صفات از خداست.@ ما اگر با خدا صفات را در نظر بگیریم دیگر ذات مجرد احدی مطلق نامحدود را در نظر نگرفتیم او را همراه با صفات در نظر گرفتیم وقتی همراه با صفات در نظر بگیریم دیگر توحید معنا ندارد توحید یعنی تنها دانستن خدا، تنهای تنها بدون هیچ همراهی.@ اما وقتی که ما صفت را در نظر میگیریم در واقع اسم گرفتیم او را، با اسم همراه ذات یک صفت آوردیم او را با چیزی همراه کردیم.@ بنابراین اوج توحید و به تعبیر علی(ع) اخلاص در توحید این هست که ما خدا را در مقام ذات حق تعالی البته همان یگانه بینهایت بدانیم که در آن مقام هیچ اسم و صفتی با او همراه نیست من حالا یک مثال باز بزنم تا این بیشتر جا بیفتد.@ از نفس خودمان باز چون نفس بزرگترین مظهر خداست که خداوند کاملترین تجلی را در آن کرده بنابراین اگر بخواهیم حق تعالی را بشناسیم از کاملترین آینه بزرگترین آینه باید یک شناختی پیدا بکنیم (مَن عَرَفَ نَفسَه فَقَد عَرَفَ رَبَّه).@ ببین شما یک آدم خوابیده را در نظر بگیرید آن وقتی که خوابیده ذاتش بیدار است در خواب نفس کار میکند نفس هست اما هیچ کدام از قوا و بدن مشغول کاری ظاهراً نیست یعنی اعضاء کاری را انجام نمیدهد.@ در نظام ظاهری شنوایی، بینایی، شامه، ذائقه اینها هیچ کدام کاری را انجام نمیدهند یا مرده است الان یا بیهوش است اصلاً، شخص کاملاً بیهوش است رفته در کما کاملاً بیهوش است مرده است ناگهان زنده میشود.@ وقتی زنده شد یا بیهوش بود کامل، خواب بود بیدار شد بیهوش بود به هوش آمد به محض اینکه به هوش میاید نفس تجلیاش قوایی که قبلاً داشت داشت با خودش آن حواس خیال و وهم و عقل فوق عقل همه با آن بود همه در آن لحظه فانی در ذات بودند او فقط خودش بود و خودش.@ وقتی که بلند میشود تجلی به قوا میکند و این تجلی ظهور در بدن پیدا میکند در کثرات ظهور پیدا میکند بلند میشود چشمش میبیند گوشش میشنود حواس کلاً به کار میافتد.@ یعنی از آن حالت خفا به ظهور میرسند همهشان بودند بالفعل هم بودند نه اینکه بالقوه بودند همه بالفعل موجود بودند اما مخفی بودند ظهوری نداشتند نه بینایی در کار بود نه شنوایی در کار بود نه لمسی در کار بود نه چشیدنی در کار بود نه تخیلی در کار بود نه تعقلی در کار بود هیچی.@ اما وقتی که بیدار میشود تجلی و ظهور آغاز میشود در مورد حق تعالی هم همینطور است یک مقام مخفی هست که در حدیث شریفی داریم (کُنتُ کَنزً مَخفِیا) من گنج مخفی بودم در آنجا که مخفی هست در مقام ذات خودش الان هم همینطور هست.@ همه صفات و کمالات فانی در ذات هستند از خودشان هیچ نوع ظهور و بروزی ندارند هر چند همهشان بالفعل موجود هستند اما فانی هستند هیچی ندارند ما وقتی که میگوییم کمال اخلاص یا نظام توحید نفی صفات است منظور این مقام هست.@ مثال دیگر بزنم که خیلی روشن و سازنده است شما یک نور سفید دارید این نور سفید فقط نور سفید است یعنی هیچی دیگر نیست.@ اما اگر در مقابل این نور سفید یک منشور قرار دهید میبینید که این نور سفید وقتی که منشور در مقابلش قرار میگیرد هفت رنگ از آن نشان داده میشود.@ همان نور سفید این هفت رنگ را داشته ولی نور سفید قبل از تجلی در مقابل منشور آن هفت رنگ در نور سفید موجود بودند یا نبودند بالفعل؟ بودند همهشان بودند همه آن هفت رنگ بود.@ ولی چون تجلیای در کار نبود ظهوری نداشتند هیچ نوع ظهوری نداشتند حالا اگر ما گفتیم نور سفید نارجی است نور سفید قرمز است نور سفید آبی است بنفش است این دیگر خالص نیست.@ یعنی نور سفیدی دیگر در کار نیست ما آن را همراه با رنگهای دیگر قرار دادیم یعنی با تکیه بر ظهور رنگی داریم او را معنی میکنیم اما اگر منشور را برداریم چه اتفاقی میافتد؟ فقط یک نور سفید میماند.@ آن هفت رنگ چی از بین میرود یا هستند؟ هستند آن هفت رنگ هستند تجلی عامل ظهور صفات میشود اگر تجلی در کار نبود صفات بودند همه اما ظهوری نداشتند که این در سازندگی بحث مهمی هست.@ انسان تا در مقابلش منشور دنیا قرار نگیرد به هیچ وجه قوایش ظهور پیدا نمیکند خداوند تا در مقابلش منشور عوالم گوناگون قرار نگیرد صفاتش ظهور پیدا نمیکند.@ صفات در مقام مخفی همینطور خواهد ماند عوالم که آمد عالم مجردات، عقول، عالم فرشتهها، عالم برزخ، عالم مثال و عالم دنیا که آمد صفاتی که بالفعل موجود بودند همه ظهور پیدا میکنند و قابل شناختن میشوند.@ ما اگر که خود ما روح خدا هستیم نفخه الهی هستیم (وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي) حالا این به بحث ما ربطی ندارد اما از نظر سازندگی که این مثال دارد میخواهم خدمتتان عرض کنم.@ نوری که در ما از خودش دمید اگر میخواست همانطوری بماند به هیچ وجه هیچ کدام از من و شما صاحب کمال نبودیم باید میامدیم به دنیا و در مقابل منشور دنیا و حوادث دنیا و سختیهای دنیا و صحنههای گوناگون قرار میگرفت تا کمالات ظهور پیدا بکند.@ شما اگر یک صحنهای که بدتان میاید برایتان اتفاق نیفتد چطوری میتوانید اسم حلیمتان ظهور بکند چون شما همه اسمهای خدا را که دارید اگر یک چیزی پیش نیاید که بدتان میاید و بعد صبر نکنید چطوری صبر شما ظهور پیدا میکند؟@ هیچی، چطوری حلیم میشوید؟ هیچطور، اگر بلا و مصیبت نباشد چطوری شکر انسان وفاداری انسان معلوم میشود؟ میگوید دوستت را کجا بشناس در سختیها.@ اگر تو همیشه بخور بخور باشی و جیبت هم پر پول باشد و صد نفر هم به انسان همراه باشند به قول امروزیها آویزان آدم باشند اینها از کجا معلوم است وفادارند.@ (فی تَقَلُبِ الأحوال عُلِمَ جَواهِرُ الرِّجال) در تغییر حالتها جوهره آدمها معلوم میشود که این چه کاره است یعنی صحنههای گوناگون نیازمند هست هی باید این نفس بخورد به صحنههای گوناگون، درگیر صحنههای گوناگون بشود تا کمالاتش ظهور پیدا کند.@ یک مادری که میخواهد کمالات انسانیاش ظهور پیدا کند اسم رحیمش اسم رحمانش اسم رئوفش اسم رزاقش ظهور پیدا کند باید باردار شود آن سختیها را تحمل بکند تا دوران بارداری را تحمل نکند.@ چطوری این صبر وفاداری ظهور پیدا میکند وقتی بچه آمد یک چیزی غیر از خودش هست که از خودش هست باید تمام توجهش را به او بدهد تا این اسمها یواش یواش در مادر ظهور پیدا کند.@ شب راحت قبلاً میگرفت میخوابید بدون دردسر، حالا تا میاید بخوابند بچه گریه میکند غذا میخواهد گریه میکند گرفتاریهای دیگری دارد درخواستهای دیگری دارد.@ این مادر نمیتواند خوب بخوابد به راحتی و قدرت صبرش عقلانیتش اینجا یواش یواش در برخورد با این موانع ظهور پیدا میکند و قدرت پیدا میکند تشبه به حق تعالی پیدا میکند مادر یعنی یواش یواش صفتها و اخلاقیات خدا را مادر در برخورد با بچهها میگیرد.@ خیلی مؤثر است داشتن فرزند در این که انسان تخلق به اخلاق الهی پیدا کند بنابراین شما وقتی که نشناسی این ماهیت را بچه میتواند با گریه کردنش اعصاب انسان را خرد بکند.@ ضعف اعصاب بیاورد برای انسان ولی انسان وقتی که میداند این ناراحتی که دارد ایجاد میکند عدم هماهنگی همسر، همسر اگر قرار بود 100% هماهنگ باشد با انسان هیچ نوع سازندگی نداشت.@ خدا رحمت کند مرحوم فیض را در مهجۀ البیضاء میگوید یکی از فوائد نکاح همین است که در نکاح انسان باید با یک آدمی که با آن اختلافات زیادی دارد هماهنگ بشود همراه بشود.@ هر کدام از این ناهماهنگیها زمینه بسیار مبارکی هست برای اینکه انسان قدرتها و اسمهای متناسب با اسامی حق تعالی را در خودش ظهور بدهد.@ اما یک کسی نمیداند به محض اینکه با همسرش یک چیزی پیدا بکند یک صحنهای اتفاق بیفتد یک تقابلی پیدا بکند که خوشش نیاید قهر میکند زودرنجی دارد حساسیت دارد اعصابش خرد میشود خدای نکرده فحاشی میکند خدای نکرده خشونت به خرج میدهد و این صحنه مقابل در واقع ذاتیات آن شخص را دارد نشان میدهد.@ یک موقع انسان از یک همسر بد و یک فرزند بد به بهشت میرود برای اینکه در مقابل هر تقابلی این اسم شایسته را ظهور میدهد یعنی اسمهای جمالی را ظهور میدهد.@ یک موقع هست نه انسان با یک همسر خوب هم به جهنم میرود، چرا؟ چون در تقابلها آنجاهایی که باید کوتاه بیاید همراهی کند خودخواهیاش، زودرنجیاش، عصبانیتش نمیگذارد و رفتارهای نامناسب نشان میدهد.@ یا اینکه نه دوتا صحنه دوتا همسر مقابل هم هستند دوتا همسر مثل هم هستند دوتا خانم با دوتا آقایی که شبیه به هم هستند ازدواج میکنند و یکیشان به بهشت میرود و یکیشان به جهنم، چرا؟@ یکی میتواند متناسب با آن رفتارها اخلاق و شخصیت مناسبی را نشان بدهد از خودش، اسمهای قشنگی را بروز بدهد.@ یکی نمیتواند این کار را بکند حوصله ندارد تنبل است بیحوصله است نمیتواند حریف خودش بشود به محض اینکه یک چیزی مخالف نظر او باشد این میبینی که شروع میکند به ناسازگاری و داد و فریاد و کتک زدن و دست بلند کردن و فحاشی کردن و همینطوری انسان جهنم میرود.@ پس خداوند برای امتحان ما در مقابل ما همیشه منشور دنیا را قرار میدهد حوادث را قرار میدهد سختیها را قرار میدهد (إِنَّكَ كادِحٌ إِلى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقِيهِ) خدا کدح قرار میدهد.@ (لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي كَبَدٍ) سختی قرار میدهد آن چیزهایی که دوست نداری قرار میدهد تا معلوم بشود که تو چکاره هستی جهاد قرار میدهد حج قرار میدهد حجاب قرار میدهد نماز قرار میدهد روزه قرار میدهد انفاق قرار میدهد زکات قرار میدهد.@ برخوردهای اخلاقی، کسی به تو توهین میکند کسی ممکن است تحقیر بکند انسان را، دشمن قرار میدهد اینکه پیغمبر میفرماید (المُؤمِنُ بَینَ خَمسَ شَدائِد) مؤمن بین پنج شدت هست یکی مؤمن حسود، مؤمن حسود اگر انسان در مقابل خودیهای حسود قرار نگیرد کمالاتش ظهور پیدا نمیکند.@ آن خودی حسود که خودش جهنمی است بیچاره خودش را خراب میکند ولی بالأخره این هست هر کس که در این مقابل قرار میگیرد.@ مؤمنین کمالدار در مقابل هم که قرار میگیرند ممکن است همدیگر را به حسادت تحریک بکنند عرضه این هست که انسان در این موقع حسود نشود حسادتش ظهور پیدا نکند اگر حسود شد و ظهور پیدا کرد انقباض آورد برایش باخت کرده.@ دیگر چی؟ میفرماید که، حالا ترتیبش را من بدون رعایت ترتیب میگویم، کافری که با او میجنگد منافقی که بغض او را در دل دارد نفسی که، نفس هم یکی از مخالفهای ماست.@ ما یک موقع دوست داریم یک کارهایی بکنیم نفسمان با ما درگیر میشود میگوید زورم به خودم نمیرسد حریف خودم نمیشوم هر کاری کردم نشد.@ این نفس درگیر باید بشوی یا باید بتوانی سر جایش بنشانی که آنجا قدرت شما ظهور پیدا میکند تواناییها و کمالات خوب شما ظهور پیدا میکند اگر نتوانی حریف نفس بشوی از آن شکست خوردی.@ دیگر چی غیر از این چهارتا؟ (وَ شَیطانِ یُضِّلُ) شیطان هم همینطور که گفتیم حمله جلو، عقب، راست و چپ دارد (لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقِيمَ ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَيْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ) پس همه این پنجتا مبارکند.@ برای چه کسی مبارک است لازم و مبارک است؟ برای کسی که میخواهد تشبه به حق تعالی پیدا کند متخلق به اخلاق الهی بشود.@ انسانیت به معنای حقیقی عشق به معنای حقیقی و در یک کلام توحید به معنای حقیقی را در خودش حاکم بکند توحید را حاکم بکند. حالا این بحث بسته چند دقیقه بود که میخواستیم از این مثال یک برداشت اخلاقی مناسب بکنیم که خیلی هم بیربط با درس ما نیست.@ تو ادعا میکنی که عاشق خدا هستی تا ادعا کردی عاشق خدا هستی صحنه جهاد برایت پیش میاید معلوم میشود که تو خدا را بیشتر دوست داری یا آن هشت موردی که در سوره توبه آمده خداوند منشور میگذارد جلوی انسان و این منشور خیلی کمک میکند.@ اگر منشور بیاید یک نور سفید میشود هفت نور زیبا و رنگی خیلی قشنگ میشود پس همه اسمهای خدا در ما هست.@ همه آن قشنگیهایی که در خدا هست در ما هم هست و این انسان است بر خلاف موجودات دیگر که خداوند به آن اجازه و توانایی این را داده قدرت این را داده که دهها و صدها اسم از اسامی خدا را و صفات خدا را از خودش ظهور بدهد.@ بعضی از موجودات محدود هستند همه چیز را نمیتوانند ظهور بدهند یعنی آیه محدود است آینه قدی نیست آینه کوچک است اما انسان نه، انسان خلیفۀ الله است.@ خلیفه یعنی مظهر خدا، همه چیز مظهر خداست ولی این صفت را این اسم را خدا به انسان داده (إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً) فکر کنم مطلب تا حدودی روشن شد که وقتی میگوییم که (کَمالُ الإخلاصِ لَهُ نَفیُ الصِّفاتِ عَنه) در خطبه یکم نهج البلاغه.@ و یا در این فرمایش در این خطبه (نِظامُ تَوحیدِ الله تَعالی نَفیُ الصِّفاتِ عَنه لِشَهادَۀِ العُقُول أنَّ کُلَّ صِفَۀٍ وَ مَوصُوفٍ مَخلُوقٌ) همه عقلها شهادت میدهند این را میدانند که ما اگر صفت و موصوف داشتیم مخلوق است.@ بخصوص بخصوص مسأله خود صفت، صفت یعنی چی اصلاً؟ صفت یعنی چیزی که در وجود خودش استقلال ندارد برای اینکه ظهور پیدا بکند نیاز به موصوف دارد سفیدی، سفیدی که در عالم نیست.@ ما یک موضوع میخواهیم مثل جسم که این سفیدی بیاید روی این بگوییم جسم سفید، سفیدی، شیرینی، هر چه که شما بخواهید بگویید اینها صفت هستند خوبی، بدی، کرم، جود، غفران اینها موضوع میخواهند همه، احتیاج به موضوع دارند.@ پس وقتی که خود صفت نیازمند به غیر هست وابسته به غیر هست این روی هر موصوفی هم که سوار بشود نشان میدهد که اینها محتاج به غیر هستند محتاج به خالقی هستند.@ که به تعبیر خود امام رضا میفرماید (أنَّ لَهُ خالِقً لَیسَ بِصِفَۀٍ وَ لا مُوصُوفٍ) آن خالق صفت و موصوف دیگر خودش صفت و موصوف نیست. پس میگوییم نفی الصفات با نظام توحید سازگاری ندارد چون نظام توحید استمرار توحید یکتا و فرد دانستن خداست.@ وقتی شما همراهش کردی با صفتها دیگر فرد معنا ندارد توحید معنا ندارد. حالا یک سؤال، پس چرا در مورد خدا این همه صفت آوردند؟@ خود خدا چرا این همه در قرآن صفت آورده برای خودش؟ گفته که (بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ) صفت است دیگر، درست است؟ همینطوری دائماً صفت آورده، (إنه عزیزٌ حکیم) (علیمٌ حکیم) (غفورُ الرحیم) (رئوفُ الرحیم) گفتند به اینها متوسل بشوید اینها را استفاده کنید.@ صفات حق تعالی عین ذات خدا هستند با ذات عینیت دارند همانطور که عین همدیگر هستند چرا گفتیم که موجود مجرد نامحدود است تجزیهبردار نیست اینطور نیست که یک قسمتش صفت کریم باشد یک قسمتش صفت منتقم باشد.@ یک قسمتش صفت رحمان باشد یک قسمتش صفت قابض باشد تازه خدا صفات متضاد را در خودش جمع دارد شما نگاه کنید هم منتقم است.@ صفات متضاد را در خودش جمع کرده منتقم هست جبار هست رحمان هست رحیم هم هست همه این صفات به وجود واحد مقهور وحدت قاهره حق تعالی هستند اصلاً در وحدت خدا اینها از خودشان نمودی ندارند کما اینکه در نفس ما هم اینطوری هست.@ در نفس ما خشم هست رحمت هم هست اما خشم و رحمت در درون ما با اینکه همه اینها صفتهای متضاد در درون ما هست مستهلک در ما هستند فانی در ما هستند و هیچ کدام ظهوری ندارند.@ صفات ما مگر عین ذات ما نیست؟ چرا، مگر عین هم نیستند؟ چرا، عین هم هستند و عین ذات ما هستند اینجا دیگر دوئیتی در کار نیست وابستگی در کار نیست.@ صفات حق تعالی عین ذات حق تعالی هستند خدا باشد و خدا هیچ کدام از این صفات اصلاً اسمی از این صفات ظهوری از این صفات وجود ندارد خدا باشد و خدا، پس صفات کجا بکار آمد؟@ در خلق به کار آمد وقتی که تجلی شد خلق شد صفات در کثرات خودشان را نشان میدهند در کثرات خودشان را ظهور میدهند و نشان میدهند پس در واقع اعتبار صفت یک اعتبار ثانوی هست.@ یعنی یک مقام بعد از مقام توحید هست یک مقامی بعد از وحدت نفس هست یک مقامی بعد از وحدت حق تعالی هست که ما اعتبار میکنیم صفت را.@ میگوییم کریم است رحیم است غفار است جواد است اینطور میگوییم بدون این تجلی بدون اعتبار خلق حق تعالی احد است یک ذات احدی است او وابسته به خلق نیست کما اینکه نفس وابسته به بدن نیست بدن هست که وابسته به اوست.@ بدن هست که قائم به اوست نفس بدون بدن هم هست سر جای خودش، با همه کمالاتش هست با همه قوایش هست بدن هم از آن بگیرند عالم نباشد حق تعالی هست.@ ظهور نباشد آن ذات واحد هست تجلی نخواست بکند نکرد برای همین در تعابیری که داریم، حالا میرسیم اینها، میفرماید او خالق بود قبل از اینکه مخلوقی باشد.@ پس صفت خلق در آن بوده بدون مخلوق، رازق بودن بدون اینکه مرزوقی باشد اله بود بدون اینکه کسی باشد که بخواهد او را اله بداند بدون معلوه بلا معلوه، سمیع بود بدون اینکه شنیدنیای وجود داشته باشد.@ بصیر بودن بدون اینکه دیدنی وجود داشته باشد ببین چقدر زیبا بیان میکند غیر از معصوم هم کسی نمیتواند اینگونه سخن بگوید یعنی همه کمالات بود ولو خلقی هم وجود نداشته باشد خلقی هم وجود نداشته باشد.@ او همه اینها را دارد در وجود او همه اینها فانی هست توحید به معنای حقیقی یعنی این، یعنی من خدا را وابسته به خودم نمیکنم بگویم که نه خدا که غفور نیست من باید گناه بکنم تا او غفور باشد.@ اگر من گناه نکنم غفور بودن او معنا ندارد میگوید نه تو باشی یا نباشی او کمال غفران را دارد مرزوقی باشد یا نباشد او رازق هست.@ نمیتوانی بندش بکنی به مخلوقاتش که مخلوقات باید باشند تا این مثلاً صفت جواد بودنش رازق بودنش چه و چه باشد نه همه هست در مقام ذات احدی همه فانی وجود دارد ولو خلقی هم وجود نداشته باشد.@ اگر خلقی وجود نداشته باشد که خدا ببخشد او را غفور نیست حق تعالی؟ یعنی غفرانش وابسته به مخلوقش است؟ این دیگر چه توحیدی است خدا به صفات خودش هم محتاج نیست.@ در دعا میخوانیم تو بزرگتر از آن هستی که به خودت نیاز داشته باشی چگونه به بندگانت نیاز داری. در رابطه نفس با قوا، در رابطه نفس با بدن، بدن در نفس است یا بیرون نفس؟@ کمالات نفس وقتی ظهور میکند در بدن، بدن محتاج این ظهورات است یا نفس محتاج این ظهورات است؟ بدن، نفس که وابسته نیست به این مسأله، ظهور کرد یا نکرد قوا را دارد همه.@ قوا در ذات نفس در حاق نفس همه هلاک هستند به وجود واحدی هستند همهشان، به وجود احدی همه هستند پس ما اگر نفس را آینه بگیریم قوا و بدن میشوند صورتها، صورت در آینه در آینه است یا بیرون آینه است صورت؟@ آینه گذاشتی یک صورت در آن هست این صورتی که در آن هست این بیرون آینه است یا در آینه؟ هیچ کدام، صورتی که در مقابل آینه است نه در آینه است نه بیرون آینه، پس آینه چکاره است؟@ نفس چکاره است؟ نفس فقط او را ظهورش میدهد نشانش میدهد فقط، و الا او وابسته و فقیر ذاتی به آینه است آینه نباشد هیچ ظهوری ندارد خدا هم آینه است عوالم هم صورت هستند.@ عالم در خداست یا بیرون خدا؟ هیچ کدام، عالم نه در خداست نه بیرون خداست، خدا چکار میکند؟ خدا فقط ظهورش میدهد، به آن وابسته است یا نیست؟ به آن وابسته نیست، هیچ وابستگی ندارد.@ پس نظام توحید نظام مهمی است ما باید خیلی دقیق توحید را قبول بکنیم یک موقعی خدای نکرده خدا را، حضرت فرمود توحید این هست که آنچه را که برای خودت جایز میدانی برای خدا جایز ندانی.@ در تمام مثالهایی که ما زدیم مثالهای طبیعی زدیم ما گفتیم نور سفید اگر منشور جلویش نباشد آن نورهای هفتگانه ظهور ندارد، اما نورها حضور دارند یا ندارد؟ نورها حضور دارند.@ یک مثال دیگر بزنیم نفس در مقابل آینه بایستد ما اگر در مقابل آینه ایستادیم یک تصویری افتاد در آینه کمالات مال ماست یا مال صورت است؟ مال صورت است.@ شما دیدید در این عکاسیها که عکس میاندازند در آینه یک عکس از طرف میاندازند این عکسی که مال آینه است از صاحب صورت انداختند یا از صورت انداختند؟@ از صورت انداختند از صورت رفتند عکس انداختند از صاحب صورت که عکس نیانداختند دوربین روبهروی طرف نبوده که این شخص رفته رو به آینه ایستاده یک عکس از آینه گرفتند.@ خیلیها هستند در مقابل آینه عکس دارند قشنگ است کار قشنگی است میرود جلوی آینه میایستد دوربین را میگیرند سمت آینه عکس میگیرند، خب این عکسی که گرفتند تصویری که برداشتند از صاحب صورت برداشتند یا از صورت؟@ از صورت برداشتند وقتی نشان میدهند عکسی هست که آینه دارد نشان میدهد. کمالات مال صاحب صورت است یا مال صورت است؟@ مال صاحب صورت است آنجا هست نشان میدهد همه را قشنگ نشان میدهد نگاه کنید چقدر قشنگ است این عکس، همه چیز را هم دارد چقدر کمالات دارد مثل فیلم، در این فیلمها الان نشان میدهد شخص از قدرتش از زیباییاش.@ فیلمش را دارید شما، دارید نگاه میکنید نشستید دارید این فیلم را نگاه میکنید این کمالات در این فیلم هست؟ در این فیلم نیست الان هم خیلی هم منشأ اثر است.@ این فیلم گاهی وقتها اینقدر اثر میگذارد که آدمها خودکشی میکنند برایش، گریه میکنند، تصویر را میبینند اصلاً افسانه است اصلاً اصلش واقعیت ندارد افسانه است.@ این طرف مینشیند صد ساعت نگاه میکند با آن حال میکند زندگی میکند گریه میکنید همه کاری هم میکند منشأ اثر هم هست واقعاً صورت، اما کمالات مال چه کسی است؟ کمالات مال کس دیگری است.@ به حضرت گفتند رابطه ما با خدا چیه؟ فرمود رابطه صاحب صورت با صورتی هست که در آینه است. کمالات مال چه کسی است؟ (الحمد لله) همه ستایشها و تعریفها و بهبه و چهچهها مال کیست؟@ مال صاحب صورت است، صورت چی؟ صورت فقط یک نمود است یک تجلی است یک جلوه است، منشأ اثر هست یا نیست؟ منشأ اثر هست آثار دارد.@ اما هیچ کمالی مال خودش نیست و عجب داستانی است خدا چکار کرده صورت با صاحب صورت، عجب ماجرایی است. یک مقداری این موضوع آینه را من توضیح بدهم جلسه گذشته یک چیزی گفتم که اگر دقت کرده باشند عزیزان این مثال آینه کاملاً شفاف میشود برایشان و بحث را درست میفهمند.@ گفتیم که وجود مقدس حق تعالی که یک ذات بینهایت هست تجلیات مختلفی دارد کما اینکه در نفس ما هم این هست مثالهای مختلفی من زدم که نفس ما یک حقیقت و فیض را که دریافت میکند باید چند منزل این را بشوید.@ یک استاد که یک حقیقتی را یک فیضی را در آن وجود دارد باید چند منزل او را شستشو بدهد تا بتواند او را تحویل شاگرد بدهد.@ یعنی باید آن حقیقت فوق عقلانی را آن فیض الهی را بیاورد تازه در قالب و حجاب عقل بعد از قالب و حجاب عقل بریزد در قالب و حجاب خیال و از قالب و حجاب خیال بریزد در قالب وهم.@ ببینید هیچ وقت آن چیزی که نازل میشود آن صورت اولیه نیست یعنی هر چه این حجاب میاید پایین مثالی که بزرگان ما میزنند مثل یک نور هست یک نور را که شما میتابانید ده جور شیشه جلویش میگیرید شیشههای رنگی مختلف همهاش از آن طرف هم نور میاید بیرون اما هیچ کدام از این نورها نور اصلی نیست.@ چون در مسیرش چندتا حجاب قرار گرفته لذا اسمائی را هم که انتخاب کردیم یعنی خداوند خودش برای ما انتخاب کرده در قرآن یا معصوم میگوید اینها حجابهای زیادی را طی کرده شده این.@ ببینید این گل را، این گل وقتی نگاهش میکنیم زیبایی دارد رنگ دارد لای هر کدام از این گلبرگهای بسیار زیبای بنفش یک تیغ هم هست یعنی شما الان دست بزنید نمیتوانید این را فشار دهید تیغ میرود در دستتان.@ زیبایی مظهر جمال الهی است این زیبایی که ما الان میبینیم آیا زیبا هست یا نیست؟ زبباست، خار چیه؟ خار مظهر جلال است عظمت است تندی است.@ زیبایی خدا چیه که وقتی چند عالم تنزل میکند یکی از بینهایت جلوههای زمینش میشود این، آن حقیقت گل یا حقیقت آبی که مثال زدم جلسه گذشته برای شما چیه که وقتی از عوالم مختلف نازل میشود میشود یک همچین آبی که ما در حیرت تا آخر میمانیم.@ این عظمت چیه این جلال چیه این جمال چیه وقتی برگردید بالا چه میبینید؟ صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی، خوب به مثالها توجه کنید این چه میتواند نشان بدهد این فقط یک مظهری هست.@ با اینکه ما را متحیر میکند با اینکه ما را اخذ میکند میگیرد با اینکه ما را شیفته خودش میکند و حیرت اندر حیرت برای ما ایجاد میکند نمیتوانیم توصیفش بکنیم.@ حالا روایتش را میخوانم برایتان حضرت میفرماید کسی که نمیتواند یک مخلوق خدا را توصیف بکند چطوری میتواند خدا را توصیف بکند میرسیم در فقرات بعدی فقره مخصوص به توصیف حق تعالی میرسیم ما در این ماندیم این حیرت میگیرد ما را.@ حالا این وقتی که صورتش کاملتر بشود برود در برزخ این چه میشود یعنی زیبایی گل، جلال، جمال، آنجا چه خبر است.@ تازه از برزخ که خودش یک رحم است برویم در بالاتر عوالم بالاتر آنجا چیه تا انسان برسد به حق تعالی که به جمال مطلق (اللّهُمَّ إنّی اَسئَلُکَ بِجَمالِکَ کُلِه اللّهُمَّ إنّی اَسئَلُکَ) دعای سحر چیه؟@ (اللهم إنی اسئلک) دعا میکنیم اول به یک مظهر، بعد میگوییم کل مظاهر تو جمیل هستند بعد میگوییم (اللّهُمَّ إنّی اَسئَلُکَ بِجَمالِکَ کُلِه) من کلش را میخواهم من به کلش قسمت میدهم از پایین میروی بالا.@ لذا ما وقتی که داریم راجع به لفظ صحبت میکنیم الفاظ یک وجودی لفظی هستند ما یک وجود کتبی داریم یک وجود لفظی داریم لفظ اسم نیست ما اگر داریم میگوییم کریم، ک ر ی م، اینکه حقیقت اسم نیست این یک لفظی هست که بیانی است از یک حقیقتی.@ یک حقیقت را نشان بدهد به ما، به آن میگویند اسماء لفظی، گل الان لفظ گل را ما انتخاب میکنیم از کلمه گل ما چقدر زیبایی و جلال و جمال را دریافت میکنیم همین لفظ گل، چقدر دارد برای ما.@ ما وقتی لفظش را به کار میبریم لذت میبریم حظ میبریم به یکی میگوییم مثل گلی، گل من، ولی همین لفظ ظرفیتش محدود است نمیتواند همه حقیقت یک گل را نشان بدهد.@ همه حقیقتی که در گل هست از زیبایی و جلال و جمال و لطافت و دهها اسم دیگر در لفظ هست یا نیست؟ در لفظ نیست خودش هست، تازه خودش چیه؟ خودش نازلترین صورت یک حقیقت است.@ لذا ما میگوییم اسماء لفظی مثل همینها که میخوانیم یا کریم و یا جواد و یا غفور یا رحیم، اسماء لفظی هستند، چرا میگویم بگویید و تکرارش کنید این مقدار تکرار کنید برای اینکه شما هی بگویید و تکرار کنید تا از این لفظ متوجه و اتصال به معنا و اصل پیدا بکنید.@ لذا بحث لفظ ما الان درسمان در توحید داریم لفظ به کار میبریم در توحید یعنی داریم فعلاً بحث صورت و لفظ و بحث ذهنی داریم فعلاً یعنی کارگاه ما دوره ما یک دوره.@ حالا بحث درست است من الان میاورم نشان میدهم بعد حالا اسماء را دانهدانه در میاوریم این بخشش عملی است خب هیچی.@ اما بقیه مباحث نظری بحث نظری است ما داریم از کلام و لفظ استفاده میکنیم برای انتقال معانی، کلام و لفظ نمیتواند آن معنی را کاملاً به ما برساند لذا فقط مثال هستند اگر حضرت مثال میزند به آینه که مثلاً میگوید رابطه ما با عالم مثل رابطه صاحب صورت با صورت در آینه است دارد تشبیه میکند.@ یعنی آن حال معقول به محسوس را بیان میکند تا ما بتوانیم بفهمیم چون ما گرفتار لفظ و ماده هستیم خدا اگر میگوید (يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ) یعنی خدا دست دارد؟ تا گفت ید الله ما بگوییم یعنی دست دارد؟@ نه دارد یک معنی خیلی بزرگ را میاورد در قالب لفظ تا شما یک مقدار بفهمید بسیاری از کلماتی که در قرآن و روایات و ادعیه آمده برای این هست ما که اسیر این عالم هستیم با زبان ما سخن میگوید به ما تا ما یواش یواش بگیریم و بیاییم بالا.@ (نَحنُ مَعاشِرَ الأنبِیاء أمِرنا أن نُکَلِّمَ النّاس عَلی قَدرِ عُقُولِهِم) ما گروه انبیاء مأمور هستیم که با مردم به اندازه شعورشان و عقلشان حرف بزنیم. لذا شما میگویید رابطه عالم با خدا چیه؟@ حضرت میاورد در مثالی که تو بتوانی بفهمی مردم دنیا بتوانند بفهمند 1400 سال پیش حضرت مثال زده برای ما تقریباً، بتوانیم بفهمیم این را، مثل صاحب صورت با صورتی هست که در آینه است.@ همانطور که کمالات حقیقی مال صاحب صورت است نه مال صورتی که در آینه است دنیا هم همینطوری هست تمام کمالاتش مال صاحب صورت هست که تجلی کرده مال خداست نه خود صورت.@ این گل بگوییم کمالاتش را از خودش دارد یعنی جلال و جمالش مال خودش است، چه کسی میتواند بگوید این مال خودش است؟ تا کسی بگوید این جمالش مال خودش است الان این در دست من هست فردا بیایید.@ گل خارشتر خیلی گل قشنگی هم هست اتفاقاً خیلی زیبایی دارد حالا فرصت بشود در درس توحید از آن استفاده میکنیم اینها بعداً میریزد این چند ساعت دیگر چند روز دیگر این بنفشها همه میریزد همه خارهایش میماند بعد هم خارهایش میریزد.@ پس این مال خودش نبود اگر مال خودش بود نگهش میداشت برای همین هم که مثال را که میزند برای ما فوقالعاده است این مثال، به ما میگوید که تو بفهم که (الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ) همه کمالات همه فضیلتها همه خوبیها مال خداست.@ هیچ کس از خودش هیچ چیز ندارد (الحمد لله) نه اینکه من، بعد مثال هم اینطوری دقت کنید مثال از جهتی قریب میکند نزدیک میکند از جهتی ما را دور میکند.@ انسان وقتی مثال را میشنود باید دقت بکند به آن جنبه دور شدنش را نگاه نکند جنبه نزدیک شدن، شیطان هم میاید توهم میکند میگوید خدا که مثل ما نیست بایستد جلوی آینه، اصلاً خدا آینه میخواهد چکار.@ مثال میزند و خراب میکند ذهن، ذهنهای بازیگوش، مریض، پروسوسه از مثال چه را دریافت میکند؟ آن جنبه دور کنندهاش را نه آن جنبه نزدیک کنندهاش را.@ وقتی میگوییم رابطه دنیا با آخرت مثل رابطه رحم مادر با دنیاست یک آدم عاقل خصوصیتهایی را دریافت میکند که در این مثال در فهم رابطه دنیا و آخرت کمکش میکند دیگر با بقیه جنبههایش کاری ندارد.@ هیچ لفظی و هیچ مثالی مبرای از نقص و ضعف و محدودیت نیست بنابراین ما باید زحمت بکشیم کار بکنیم تزکیه بکنیم استغفار بکنیم تمرین بکنیم این مثالهایی که من دیروز زدم برای شما چقدر من دیروز تأکید کردم که شما باید چندتا کار بکنید زحمت نظری بکشیم تمرکز، عقل، تعقل، مباحثه، مطالعه و زحمت عملی بکشیم.@ زحمت عملی یعنی چی؟ پاک کنیم خودمان را، توبه بکنیم، استغفار کنیم توسل داشته باشیم دعا بخوانیم اعتکاف داشته باشیم شب زندهداری داشته باشیم تا انشاء الله هی پاک بشویم.@ آن صاحب صورت انشاء الله در آینه وجود ما بیشتر خودش را نشان بدهد. مثال نقاشی چینیها و رومیها را مثال زدم برایتان اینها را خوب دقت کنید.@ اگر این مثالهایی که دارم میزنم انشاء الله خوب دقت بشود بازیگوشی نشود هیچ مشکلی در درس پیش نمیاید. یک نکتهای را فقط من خواهش میکنم دقت بفرمایید در قسمت قبل یک (را) جا مانده این (را) را بگذارید که مشکل پیش نیاید.@ در قسمت دومتان (و نظامُ توحید الله) و نظام یگانه دانستن او نفی صفتها از اوست زیرا عقلها شهادت میدهند که هر صفت و موصوفی مخلوق است و هر مخلوقی گواهی میدهد که او را آفرینندهای است.@ یک (را) بگذارید نه اینکه او آفرینندهای است او را آفرینندهای است و آن آفریننده صفت و موصوف نیستند.@ برویم سراغ بخش سوم (وَ شَهادَۀِ کُلِّ صِفَۀٍ وَ مَوصُوفٍ بِالإقتِران وَ شَهادَۀِ الإقتِرانِ بِالحُدُوث وَ شَهادَۀِ الحُدُوثِ بِالإمتِناعِ مِنَ الأزَل المُمتَنَعِ مِنَ الحُدُوث) چندتا لغت را اول من توضیح بدهم یکی شهادت، شهادت یعنی چه؟ ما چه موقع میگوییم شهادت میدهیم؟@ کلمه شهادت را چه موقع به کار میبریم؟ یعنی ما حاضر باشیم و یک چیزی را دیده باشیم شیئی را دیده باشیم و علم پیدا کرده باشیم با حضورمان.@ پس در واقع شهادت علمی هست که ناشی از حضور در برابر شیء هست استمرار در حضور را شهادت میگویند. اقتران یعنی چی؟ اقتران یعنی قرین شدن نزدیک شدن اینکه ما بخواهیم دوتا چیز را کنار هم قرار دهیم را اقتران میگویند.@ وقتی خواستیم دو چیز را کنار هم قرار بدهیم که قبلاً کنار هم نبودند حالا میخواهیم کنار هم قرار بدهیم اقتران میشود. امتناع یعنی چی؟@ یعنی خودداری از انجام کاری که نخواهیم کاری را انجام دهیم نخواهیم فعلی صادر بشود امتناع میگوییم. ازل چیه؟ ازل آن که اول ندارد آغاز ندارد آن قدیمی را میگویند که قدمتش بیپایان است نامتناهی هست همیشه بوده.@ حدوث در مقابل قدیم هست در مقابل قدمت هست. حدوث یعنی چی؟ یعنی قدمت نداشته بعداً ایجاد شده به وجود آمده.@ این بخش ادامه بخش قبلی هست (وَ شَهادَۀِ کُلِّ صِفَۀٍ وَ مَوصُوفٍ بِالإقتِران) گفتیم صفت موصوف یکی از مشکلاتی که دارد.@ اگر بخواهیم در توحید استعمال بکنیم به محدودیت و مخلوقیت اول منجر میشود حالا اینجا چه میگوید (وَ شَهادَۀِ کُلِّ صِفَۀٍ وَ مَوصُوفٍ بِالإقتِران) خود صفت و موصوف شهادت میدهند به اقتران.@ وقتی ما داریم توصیف میکنیم یک چیزی را یعنی ما یک ذاتی یک موصوفی را داشتیم حالا میخواهیم یک صفت را بیاوریم به آن بچسبانیم قبلاً این را نداشته میخواهیم توصیفش کنیم بیاوریم به آن بچسبانیم به اقتران دارد شهادت میدهد.@ یعنی قبلاً نبودند کنار هم، قبلاً این را نداشته حالا میخواهد داشته باشد (بالإقتران) خب صفت و موصوف مفاهیم جداگانه هستند.@ صفت یک چیز است موصوف یک چیز دیگر است و در مقام توصیف ما صفت را میاوریم نزدیک میکنیم به موصوفمان به موضوعمان نزدیک میکنیم به آنها قرین قرار میدهیم.@ همین که این را میاوریم میچسبانیم به این، میگوییم حالا این شد این، این سفید شد این سبز شد این شیرین شد یعنی قبلاً نبوده به محض اینکه صفت آمد کنار موصوف قرین شد خب نشان میدهد که این قبلاً همچین چیزی نداشته و قدیم نیست.@ ازلی نیست حادث است پای حدوث وسط میاید. یعنی در واقع ما وقتی چیزی را نزدیک چیزی قرار میدهیم صفت را نزدیک موصوف قرار میدهیم علاوه بر اینکه آن مشکلات قبلی را دارد.@ یعنی محدود شدن و تقید را دارد یک اشکال دیگر هم پیدا میکند و آن این هست که آوردن یک صفت نزدیک یک موصوف نشان میدهد که موصوف ما نیاز به آن صفت دارد.@ فقر دارد احتیاج دارد که آن صفت در کنارش قرار بگیرد و الا معنا نداشت که بیاید این صفت را جذب بکند بیاید کنار این قرار بگیرد اقتران پیدا کند، برای چه آمد اقتران پیدا کرد؟ چرا آمد نزدیک این شد؟@ برای اینکه به آن احتیاج داشت نیاز داشت به این که آمد نزدیک شد. مثل خود ما، حالا مثال نفسانی بزنیم تا این بیشتر جا بیفتد.@ ما وقتی میاییم کلاس میاییم دوره میرویم یک چیزی را یاد میگیریم یعنی میخواهیم صفت علم را جذب بکنیم ادراک را بگیریم یعنی قبلاً نداشتیم میرویم قرین میشویم با اطلاعات، بعد به ما میگویند این عالِم شد پس اسم عالم را در مورد ما به کار بردند.@ یعنی صفت و موصوفی شد پس ما قبلاً عالِم نبودیم حالا آمدیم علم کسب کردیم این اسم روی ما آمد و ما به آن نیاز داشتیم اگر نیاز نداشتیم نزدیک یادگیری نمیرفتیم.@ در سایر حرفهها و فنون هم همینطور هست ما وقتی میرویم تا یک چیزی را دریافت بکنیم نیاز داریم که میرویم دریافت میکنیم پس در واقع وقتی که صفت پیدا شد یعنی حدوث.@ حدوث یعنی نبوده جدید شد چیز جدید را میگویند حادث، قبلاً نبوده قدیم نیست جدید است قدیم یعنی هیچ وقت اول نداشته سابقهدار بوده ما الان نسبت به چیزهای جدید آنهایی که 30 سال پیش 50 سال پیش بوده اصطلاحاً میگوییم اینها قدیمی شده یعنی اینها عمری از آنها گذشته.@ اما قدیم به معنای حقیقی خودش یعنی آن که آغاز نداشته ازلی بوده اگر چیزی حادث شد یعنی جدید است یعنی قبلاً نبوده و حالا جدید است پس چون پیدا کردن هر صفتی یک تجددی هست یک جدید شدنی هست.@ خود این نشان میدهد که قدیم نیست وابستگی هست در آن چون حادث است میگوییم دلالت بر اقتران میکند میفرماید (وَ شَهادَۀِ الإقتِرانِ بِالحُدُوث) شهادت صفت و موصوف شهادت میدهند به اقتران.@ اقتران هم شهادت میدهد به حدوث یعنی نبوده بعد این صفت آمده سوار موصوف شده چسبیده به موصوف، موصوف قبلاً صفت را نداشت حالا صفتدار شد.@ من قبلاً سواد نداشتم حالا سواددار شدم پس دیگر قدیمی نبوده علم من، صفت من قدیمی نبوده علم من قدیمی نبوده نداشتم حالا دارا شدم. پس اگر حدوث آمد دیگر ازلیت و قدمتی وجود ندارد.@ پس تا صفت جدید آمد یعنی ذات یک صفت زائد پیدا کرده جدید است قبلاً نبوده ما ذات را داشتیم حالا یک صفت آمد زائد بر ذات به ذات چسبید خود صفت هم تازه تحقق پیدا کرده قبلاً نبود گفتیم باید وابسته به چیزی باشد.@ صفت که خودش تحقق ندارد که، وقتی که موصوفی آمد کنار صفتی قرار گرفت جذب شد صفت و موصوف صفت تحقق پیدا میکند موصوف هم به صفت نامیده میشود.@ اسم جدیدی پیدا میکند دانا نبود حالا دانا شد، دانش هم تحقق پیدا میکند،صفت دانستن؟ بله وابسته به شخص میشود تحقق پیدا میکند پس در واقع اقتران، همیشه اقتران نبودن، بد آمدن کنار هم ملازم با چی هست؟@ وقتی میگوییم اقتران آنکه قبلاً نبودند حالا آمدند کنار هم ملازم با تحول است ملازم با پیدایش یک حالت جدیدی هست که طبق آن در طرفینی که به هم نزدیک شدند ایجاد میشود.@ پس ذاتی که با دریافت صفت تحول پیدا میکند در آن تغییر ایجاد میشود معلوم است خود این ذات هم قدیمی نیست محتاج است نیازمند است کسی باید او را بوجود بیاورد.@ ما زمانی میتوانیم یک چیز را ازلی بدانیم که از ازل همیشه بوده یعنی کسی به وجودش نیاورده به کسی نیازمند نبوده به چیزی نیازمند نبوده.@ خودش همه کمالات را با خودش داشته خودش همه صفات در خودش بوده در ذات خودش بوده اصلاً وابسته به کسی به غیر نبوده هیچ وابستگی نداشته اما اگر تحولی پیدا کرد جدیداً نشان میدهد که این از اول هم خودش ازلی نبوده قدیم نبوده.@ پس همیشه حادث بودن در مقابل قدیم بودن قرار میگیرد آن که ازلی است آن که قدیم است هستیاش از خودش است به هیچ کس و هیچ چیز وابسته نیست.@ همه کمالات در خودش هست خودش کمالات را دارد از کسی هم نگرفته از جایی هم به دست نیاورده اینطور نبوده که موصوفی بوده بعداً این صفت را پیدا کرده صفت و موصوفی نیست.@ در ذات در مقام ذات اصلاً صفتی و موصوفی موجود نیست ظهوری ندارد و چون ازلی است قائم به خودش است وجودش را از جایی نیاورده فقر و احتیاجی هم ندارد فقر ندارد احتیاج ندارد همیشه همیشه بوده ذات بینهایت هست.@ ذات بینهایت هم برای موجود دومی جا نمیگذارد اگر موجودی شد بینهایت یعنی همه چیز خودش است پس به کسی و چیزی وابسته نیست هیچ نیازی ندارد هیچ کمبودی ندارد که بخواهد بیاید اقتران پیدا کند.@ اقتران را چه کسی پیدا میکند؟ نزدیک شدن همسری، زوجیت، ارتباط، ناشی از نیاز است حرکت ناشی از نیاز است چون در ذات صمدی حرکت نداریم.@ چون نیازی ندارد حرکت کنیم دنبال چه چیزی برود بگردد دنبال چیزی که ندارد خودش که همه چیز مال خودش است پس حرکت هم نیست.@ لذا در فقرات بعدی میخوانیم (لا یُوصَفُ بِالحَرِکَۀ) خداوند به حرکت موصوف نمیشود توصیف نمیشود که خدا حرکتی کرد حرکت بکند حرکتی ندارد بکند بینهایت هست دنبال چیزی و کمال جدیدی نیست.@ (وَ شَهادَۀِ الحُدُوثِ) حدوث شهادت میدهد (بِالإمتِناعِ مِنَ الأزَل) به خودداری از ازلی بودن از قدیم بودن تا موجودی حادث شد وجودش خودداری میکند امتناع دارد از پذیرش ازلی بودن و قدیم بودن وجودش زیر بار قدیمی بودن نمیرود نمیپذیرد.@ (وَ شَهادَۀِ الحُدُوثِ بِالإمتِناعِ مِنَ الأزَل) ازلی که خود ازل این صفت را دارد که (المُمتَنَعِ مِنَ الحُدُوث) حادث زیر بار قدیم بودن و ازلیت نمیرود.@ نقطه مقابلش میفرماید ازلی که آن هم ممتنع هست (مِنَ الحُدُوث) چقدر ریاضیات جمله دقیق و زیباست. ازل را نگاه کنید وسط گذاشته از ازل بروید راست و چپ ازل چیه؟@ ممتنع هست امتناع و ممتنع، بعد از ممتنع راست و چپشان چیه؟ حدوث و حدوث، چقدر قشنگ چیده شده این، چقدر زیباست میفرماید که (وَ شَهادَۀِ الحُدُوثِ بِالإمتِناعِ مِنَ الأزَل) پس حادث امتناع دارد از ازلیت.@ ازلیت هم (المُمتَنَعِ مِنَ الحُدُوث) ازلیت هم امتناع دارد از اینکه حادث باشد زیر بار حادث بودن نمیرود در حالی که صفت و موصوف اقتران را میاورد و اقتران هم حدوث را میاورد نیاز را میاورد وابستگی را میاورد.@ بنابراین به محض اینکه شما خواستید صفت و موصوف را در مورد حق تعالی اجرا بکنید با همان بیانی که قبلاً توضیح دادیم میرسیم به حدوث، میرسیم به فقر و نیاز.@ فرق هم نمیکند در کدام مرحله باشد میخواهد در مرحله ماده باشد شما صفت و موصوف بیاوریم در مرحله ملکوت صفت و موصوف را بیاوریم در مرحله جبروت صفت و موصوف را بیاوریم در هر جا صفت و موصوف بیاوریم خدا را نیازمندش کردیم خدا را وابسته کردیم.@ در حالی که توضیح دادیم خداوند به این صفات نیازی ندارد ذات حق تعالی به اینکه این صفات ظهور پیدا کنند با این صفات نامیده بشوند ندارد عرض کردم این را باید خوب یاد بگیریم و آن فقره حدیث را که توضیح دادم برایتان باز به آن توجه بکنید که خداوند قبل از اینکه مخلوقی داشته باشد خالق هست.@ برای خالق بودن وابسته به مخلوق نیست برای رازق بودن وابسته به مرزوق نیست این را یادمان باشد برای غفور بودن نیاز به گناهکار ندارد که گناهکاری باشد تا بگوییم غفور این صفت را دارد.@ خدا این صفتها همه با خودش هست همه را دارد همه اینها به وجود احدی موجود هستند در مستوریت و خفا، همه هستند با حق تعالی.@ مثالش هم که مثال نفس را زدم مثال منشور را زدیم مثالهای مختلف زدیم تا این به ذهن ما تقریب پیدا بکند. درباره این تعابیری که (فَلَیسَ عَرَفَ مَن عَرَفَهُ بِالتَشبیهِ ذاتَه وَ لا إیاهُ وَحَدَهُ مَن اکتَنَهَه) تا آخر گفتیم که حضرت با ظرافت بسیار فوقالعادهای این الفاظ را به کار گرفته.@ معرفت با تشبیه توحید با اکتناه رسیدن به حقیقت با تمثیل تصدیق با تنهیه و صمد و قصد مقام عالی با اشاره، اینها را کنار هم آورده علتش هم این هست که تشبیه معمولاً در شناخت به کار میاید.@ یعنی ما وقتی که میخواهیم شناخت پیدا بکنیم مجبور میشویم برای شناخت بیشتر یا شناساندن از تشبیه استفاده بکنیم و اکتناه هم در توحید کاربرد دارد یعنی وقتی که یک کسی میخواهد خدا را، توحید گفتیم یعنی چی؟@ یعنی یکتا دانستن خدا ممتاز کردن خدا جدا کردن خدا از سایر موجودات اینجاست که انسان ممکن است وسوسه بشود در توحید به سمت اکتناه برود و تمثیل هم با رسیدن به حقیقت تناسب دارد.@ یعنی ما میخواهیم به حقیقت چیزی برسیم که برایمان یا دست نایافتنی هست یا سخت است برای اینکه بتوانیم به آن حقیقت راهی پیدا بکنیم از تمثیل استفاده میکنیم که چیزی را به چیزی نزدیک بکنیم.@ مَثَل اصلاً برای همین است میخواهیم یک حقیقتی را شفاف بکنیم از تمثیل استفاده میکنیم تصدیق خدا هم با تنهیه است، بخاطر چی؟@ برای اینکه شما وقتی میخواهید یک چیزی را تصدیق بکنید اول باید تصورش بکنید اول باید بتوانید تصور بکنید ما در تصور هست یعنی در تصویرسازی هست در تصویر پیدا کردن هست که تصویر که میخواهیم پیدا بکنیم محدوده شیء را باید بتوانیم در نظر بگیریم.@ لذا در تصدیق خدا اگر یک کسی بخواهد تصدیق بکند بگوید من زمانی میتوانم تصدیقش بکنم که بتوانم سر و تَهاش را ببینم.@ حضرت میفرماید که اگر کسی برای تصدیق خدا به دنبال تنهیه است که به نهایت خدا برسد این در واقع تصدیق نکرده، چرا؟ چون وقتی میگوییم الله خودبهخود در ذاتش بینهایت بودن و اول و آخر نداشتن هست.@ وقتی اول و آخر ندارد چطور یک کسی میتواند برای تصدیق کردن به تنیهه متوسل بشود و قصد هم همینطور هست قصد هم توضیح دادم که اگر کسی بخواهد او را قصد بکند.@ حق تعالی را قصد بکند معشوق و اله و معبودی که قابل اشاره حسی باشد یا حتی قابل اشاره عقلی باشد در واقع اله ما نیست قابلیت برای معبود بودن و اله بودن ندارد.@ و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.@
جلسه 011 - نسیم حیات ۱
متن کامل (خام) جلسه 011 - نسیم حیات ۱