سلام علیکم و رحمۀ الله.@ اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنۀ الله علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.@ بعد از توضیحاتی که به تناسب وقت جلساتمان در دوره درباره توحید عرض شد به سراغ فراز سوم از خطبه توحیدی حضرت رضا(ع) میرویم هر چند اصولی که عرض شد در فهم فقرات آتی خطبه به ما کمک میکند و ما در آن فقرات نیازی به توضیح زیادی نداریم چون اصولی که گفته شد در فقرات بعدی جزئیاتش و احکامش آمده و ما با آن اصول این جزئیات را کاملاً میفهمیم.@ (وَ النِظامُ التَوحیدِ الله تَعالی نَفیُ الصِفات عَنه لِشَهادَۀِ العُقولِ اَنَّ کُلَّ صِفَتٍ وَ مَوصُوفٍ مخلُوقٌ وَ شَهادَۀِ کُلِّ مَوصوفٍ اَنَّ لَهُ خالِقاً لَیسَ بِصِفَۀٍ وَ لا مَوصوفٍ) چند تا واژه را معنا بکنیم تا بعد برویم به سراغ شرح این بخش. نظم یعنی چی؟ نظم یعنی این که اجزاء و مراتب یک چیزی مرتب باشند یک ترتیب درستی داشته باشند.@ نظام یعنی چی؟ وقتی میگوییم نظام؟ نظام یعنی نظم مستمر یک نظمی که استمرار داشته باشد ماندگار باشد نظام میگویند مثلاً میگویند نظام آموزش و پرورش نظام آموزش عالی یعنی در آنجا قواعد و مقررات ثابتی وجود دارد که معمولاً تغییر هم نمیکند به ندرت تغییر میکند یک نظمی که قرار است حاکم بشود جایی و ماندگار هست را به آن نظام میگویند.@ واژه دیگری نداریم که بخواهیم توضیح بدهیم همه واضح است صفت موصوف شهادت اینها که واضح هست خلق هم به معنای ایجاد یک چیزی هست با ساختار ویژه هر وقت یک چیزی با ساختار ویژه ایجاد بشود میگویند خلق شده. بگذارید ترجمه را خدمتتان بگویم میفرماید که نظام توحید الله، بعد یک تعالی آورده این تعالی خودش خیلی کمک میکند به بعداً که توضیح دادیم ترجمه کردیم کمک میکند به فهم همین فقره.@ نظام توحید، پس توحید نظام دارد یعنی ما باید توحید را قاعدمند بفهمیمش و همان بحثی که جلسه گذشته راجع به (اَلتُوحیدُ حَیاتُ النَفس) عرض کردیم یک جاهایی که ما اختلال در ما ایجاد میشود یا جایی اختلال از اول میبینیم مال این هست که نظام توحید برقرار نشده یا اگر نظام توحید وجود داشته دچار اختلال شده و نظمش به هم ریخته.@ نظام توحید الهی به این هست که (نَفیُ الصِفاتِ عَنه) صفات را از خدا نفی بکنیم یعنی شناخت ما از خدا یک خدای اینگونه نباشد که اوج شناخت او این هست که خداییست که این صفت را دارد با صفتش بخواهیم او را بشناسیم حالا اینکه ما باید صفات را از خدا نفی بکنیم یعنی چی؟@ یعنی مثلاً ما میگوییم کریم است رحیم است علیم است جواد است غفور است مگر اینها صفات نیست؟ چرا یعنی اینها را از او نفی بکنیم بگوییم جواد نیست غفور نیست کریم نیست منظور این است نفی الصفات بگوییم اینها را ندارد چیست نفی الصفات این را دقت بکنیم فعلاً همین سؤال در گوشه ذهنتان باشد تا انشاء الله در شرح به آن برسیم.@ چرا باید نفی الصفات کرد از حق تعالی مفرماید (لِشَهادَۀِ العُقولِ اَنَّ کُلَّ صِفَتٍ وَ مَوصُوفٍ مخلُوقٌ) اینکه هر صفت و موصوفی مخلوق است این یعنی چی که هر صفت و موصوفی مخلوق است؟ و همچنین شهادت این که هر موصوفی شهادت میدهد و شهادت کل موصوف هر موصوفی شهادت میدهد که (اَنَّ لَهُ خالِقاً) هرموصوفی شهادت میدهد که برای او خالقی هست که آن خالق دیگر خودش (لَیسَ بِصِفَۀٍ وَ لا مَوصوفٍ) خود آن خالق دیگر صفت و موصوف نیست.@ در نسخه دیگری در حدیث دیگری از امام رضا(ع) همین فقرات آمده آن را من عرض میکنم که کمک میکند به فهم این نکته (لِشَهادَۀِ العُقولِ اَنَّ کُلَّ صِفَتٍ وَ مَوصُوفٍ مخلُوقٌ) در این جا حضرت به جای این جمله این گونه میگوید میفرماید که (وَ نِظامُ تَوحیدِهِ) خوب دقت کنید یادداشت بفرمایید این را که کنار هم میگذاریم این فرمایش امام رضا یک شرحی هست بر این فقره.@ به جای نفی الصفات عنه فرموده (وَ النِظامُ التَوحیدِهِ نَفی تَحدیدِ عَنه) تحدید یعنی چی؟ یعنی محدود کردن حدگذاری، نظام توحید الهی به این هست که برای خدا ما حدی معین نکنیم حد مشخص نکنیم محدود نکنیم خدا را (لِشَهادَۀِ العُقولِ اَنَّ کُلَّ مَحدودٍ مخلُوقٌ) (لِشَهادَۀِ العُقولِ) این که عقلها شهادت میدهند که هر جا ما یک چیز محدود داشته باشیم آن محدود مخلوق هست.@ اگر ما خدا را محدود کردیم عقل شهادت میدهد که هر محدودی مخلوق است حالا ما میخواهیم بر اساس متن برویم جلو و توضیح بدهیم یکی از نکات زیبا در توضیح متن همین خود فرمایش امام رضا(ع) هست که در واقع به ما میفهماند که منظور من آنجایی که گفتم نفی الصفات منظورم نفی صفتهایی بوده که خدا را محدود میکند.@ (لِشَهادَۀِ العُقولِ اَنَّ کُلَّ صِفَتٍ وَ مَوصُوفٍ مخلُوقٌ) منظورم از صفت و موصوف چی بوده؟ صفت و موصوفی هست که خدا را حد میزند و خدا را محدود میکند اگر صفت و موصوف با هم جمع شد آن موجودی که صفت و موصوف را با هم دارد محدود است و چون محدود هست مخلوق هست چرا برای اینکه شما وقتی که صفت را آوردید گذاشتید روی یک موجودی از وصفناپذیری در میاورید و وصفش میکنید اگر وصفش کردید یعنی به آن حد زدید.@ مثلاً هر تعریفی کردی گفتی که آب بیرنگ وقتی گفتی بیرنگ حدی میخورد یعنی یک محدودیت میاید روی آن یک قید میاید روی آن وقتی قید را روی آن گذاشتی خودبهخود دیگر محدود و مقید شده و دیگر یک موجودی که محدود و مقید هست دیگر خدا نیست پس اوج توحید چیست؟ اوج توحید ما این هست که ما خدایی را بشناسیم که در آن مقام خدا هیچ اسم و رسم و صفتی ندارد.@ یعنی بگوییم خداوند در مقام ذات خودش در مقام ذات قبل از این که بخواهد هر تجلی بکند هر ظهوری داشته باشد هر خلقی بکند در مقام ذات خودش آنجا اصلاً چیزی به اسم صفت و اسم وجود ندارد اسم یعنی چی؟ اسم یعنی ذات به اضافه یک صفت، اسم میشود کلمه اسم که میگوییم اسم تشکیل میشود از یک ذات به اضافه صفت.@ یعنی شما الان ذاتی داری خودت یک کسی را از توی جنگل آوردی این به هیچ حرفهوفنی تبحر ندارد هیچ حرفهوفنی ندارد یک آدم جنگلی که در جنگل بزرگ شده برش داشتی آوردیش حالا این ذات دارد یا ندارد؟ ذات دارد.@ حالا میخواهی برایش یک اسم بگذاری مثلاً میبینی که این حالتهایش حالتهای یک حیوان خاص این حیوان را صفتهای آن حیوان را میگذاری روی این ذات بعد این را مثلاً صدا میکنی مثلاً میگویی آهای وحشی یعنی ذاتی هست که خصوصیتهای حیوانات را دارد خصوصیات انسان را ندارد به آن وحشی میگوییم پس وقتی صفت را گذاشتیم یعنی یک ذات آمده یک صفت روی آن سوار شده.@ یا نه میایی تربیتش میکنی تربیتش که کردی مثلاً به آن حرف زدن را یاد میدهی این بلد نبوده حرف بزند حالا میگوییم که کسی که سخنگو است کلمه سخنگو را که آوردی یعنی یک ذاتی هست صفت سخنگویی را گرفت ترکیب ذات و صفت شد اسم، یک اسم روی آن گذاشتی.@ بعداً به این نویسندگی را هم یاد میدهی نوشتن پس نویسنده هم میشود میتواند بنویسد نویسنده یعنی یک ذاتی که یک صفتی دارد که مینویسد بعد نجاری هم به او یاد میدهی آنوقت کلمه نجار را روی او میگذاری الان بنده و شما ممکن است هیچ کدام نجاری اینجا بلد نباشیم میتوانیم اسم نجار روی خودمان بگذاریم یا نه؟ نه زمانی میتوانیم این اسم را بگذاریم که ذات ما صفت نجاری را بگیرد.@ این صفت با ذات ما اتحاد برقرار بکند یکی بشود وحدت برقرار بکند بعد میگوییم نجار لفظ نجار را روی خودمان اعمال میکنیم و اطلاق میکنیم پس وقتی که اسم را آوردی اسم خودش محدودیت میاورد با خودش یک اسم گذاشتی روی کسی چیزی گفتی تعریف شده اصلاً در منطق خواندیم تعریف یعنی تعیین حدود شیء میخواهیم یک چیزی را تعریف بکنیم اگر حد نداشته باشد قابل تریف هست یا نه؟ اگر بینهایت باشد حد نداشته باشد قابل تعریف هم نیست.@ چه چیزی را تعریف بکنیم ما چه میدانیم از این یک هستی مطلق بیپایان هست نامحدود هست چطوری باید تعریف بکنیم تعریف در منطق داریم تعریف یعنی تعیین حدود میگوید انسان را تعریف بکنید میگوییم انسان اگر بخواهیم معرفیش بکنیم اینطوری هست حیوان هست پس جنسش را مشخص میکنیم میگوییم آقا این از جنس حیوانات است اما حیوان ناطق هست حیوان عاقل هست تعقل هم میکند مثل بقیه حیوانات نیست حالا کاری با درست بودن و غلط بودن این نداریم دارم مثال عرض میکم.@ میگوید اسب را تعریف بکنید میگوییم اسب را چه چیزی بگوییم برایش میگوییم حیوان هست از جنس حیوانات است یک نوع حیوان است اما حیوانی هست که ساحل هست شیحه میکشد از نوع شیحهکش است حالا مثلاً یک چیزی مشخص کردیم.@ پس اسم محدودیت میاورد اگر کسی بخواهد اوج شناخت خدا را داشته باشد توحید به معنای حقیقی یعنی ما یک ذاتی داریم که آن ذات مطلق بیپایان و نامحدودی هست که در آن مقام نه اسمی دارد نه رسمی دارد هیچ چیز نمیشود رویش اطلاق کرد چون به محض اینکه اسم رویش گذاشتی به آن حد دادی محدودش میکنی و هر محدودی هم مخلوق است.@ پس نظام توحید ما اصل توحید ما اوج توحید ما عبارت است از فهم خداوند به مقام احدی ما یک احدیت داریم یک واحدیت داریم (قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ) احد یعنی در آنجا تمام صفتها در وحدت قاهره ذات حق تعالی مستهلک هستند فانی هستند آنجا دیگر اصلاً صفتی وجود ندارد.@ مثل خود ما ما خودمان را از آن جهت که خودمان هستیم در نظر بگیریم همینطوری این الان مثلاً خوابیده بیهوش است در نظر بگیریمش اینطوری، خودمان یک مقام ذات داریم که در مقام ذات تمام صفات ما آنجا وحدت دارد به وحدت نفس واحد هستند اصلاً ظهوری ندارد هیچی، مقام خفاست که حالا اینها دانه دانه انشاء الله در همین جلسات شرح میدهیم.@ مقام خفاست ظهور ندارد بطون است مقام حق تعالی در مقام احدیت آنجا سخنی از اسم و صفت نیست تمام کمالات تمام صفات به وجود واحد موجودند اصلاً ظهوری ندارند ظهور کجا ایجاد میشود ظهور آنجا ایجاد میشود که خداوند تبارک و تعالی اراده میکند که خلق بکند لذا ظهور صفت در کجا انجام میشود در مظاهر محدود میاید.@ یعنی یک جا قدرت میاید زیبایی میاید رزاق بودن میاید اسماء ذاتی اسماء فعلی تا این محدودیتها و کثرات هم نباشد شناختی وجود ندارد پس لازمه شناخت این بوده که خداوند تبارک و تعالی باید تجلی میکرده ظاهر میشده و مظهر میساخته تا شناخته بشود اما اگر برود در مرحله بطون در مرحله خفا چیزی قابل شناخت هست یا نه؟ آنجا اسمی وجود ندارد مثل این شعر زیبا که داریم:@
اردو گذاشتن اینجا شما با یک هزینهای با یک وقتی با یک مشقاتی آمدید اینجا نشستید بعد توقع دارید که معلم بیاید اینجا سخن بگوید برای شما بعد هیچی نگوید همینطوری بیاید بنشیند این هیچ ظهوری ندارد که شما بخواهید از این ظهور چیزی را ادراک بکنید هیچ ظهوری ندارد.@ پس وقتی داریم سخن میگوییم توحیدی را که ما باید قبول داشته باشیم این هست که خداوند در ذات خودش اسم و صفتی ندارد در مقام ذات نه اسمی و نه صفتی به حق تعالی تعلق نمیگیرد متصف به اسم و صفت نمیشود اگر ظهور اسمی دارد اگر با صفات خودش ظهور میکند او برای شناخت غیر خودش است یعنی غیر او میخواهند این را بشناسند غیر او یعنی مخلوقاتش مظاهرش، در مرحله خودش در مرحله ذات خودش خبری از این اسماء و صفات نیست.@ پس در اوج توحید ما باید توحید احدی داشته باشیم نفی الصفات از حق تعالی بکنیم باز بیشتر هم توضیح میدهیم که پس ما یعنی چی نفی الصفات یعنی بگوییم جواد و کریم نیست؟ چرا شما میگویید جواد و کریم نیست اما این جواد و کریم بودن در مقام ظهور و شناخت هست شما مجبوری برای شناخت آن ذات غیبی روی آن اسم بگذاری.@ اگر اسم نخواهی بگذاری چه کسی را میخواهی بشناسی چطوری میتوانی با آن ارتباط برقرار بکنی با یک ذات غیبی که هیچ نوع تجلی و ظهوری ندارد شناخت و به تبع شناخت ارتباط امکانپذیر نیست پس ببینید چقدر زیبا حضرت میفرماید قسمت دوم را که برایتان خواندم (وَ النِظامُ التُوحیدِهِ نَفیُ التَحدیدِ عَنه) نفی الصفات یعنی نفی التحدید چرا باید صفات را باید نفی بکنیم چون هر صفتی او را محدود میکند.@ یعنی در واقع در مقابل خدا با تمام قدش ما یک آیینه کوچک گرفتیم مثلاً کریم جواد غفور این حق نیست ما یک قسمتی، قسمت که نمیتوانیم بگوییم یک مظهری از اوست یک صفتی از اوست او ذات غیب الغیوبی احدی است فقط میتوانیم همین را بگوییم یک هستی مطلق و بینهایت، همین، که در آن مقام تمام اسماء و صفات فانی در ذات هستند.@ آن وحدت قاهره او جایی برای خودنمایی اسماء نمیگذارد جایی برای تعیون اسماء نمیگذارد که بشود دست گذاشت روی آن اشاره کرد گفت این جواد است این کریم است این غفور است در آن مکان هیچ اسمی نمیتواند ظهور داشته باشد.@ با این فرمایش دیگر امام رضا(ع) (لِشَهادَۀِ العُقولِ اَنَّ کُلَّ مَحدودٍ مَخلوقٌ) همه عقول (لِشَهادَۀِ العُقولِ) همه عقلها شهادت میدهند اگر ما چیز محدودی داشتیم آن مخلوق است در واقع همان رمزی هست که روز اول خدمتتان عرض کردم که ما اگر بخواهیم حق تعالی را بشناسیم بینهایتطلبی ما نفس ما خودش دارد در نفس ما اینگونه تجلی میکند که من یک ذات بینهایت هستم.@ شما اگر این را بردارید دیگر توحیدی ندارید نامحدود مطلق، مطلق یعنی آزاد، رها، مطلق از هر اسمی مطلق از هر نوع تعینی مطلق از هر جلوه و چهرهای، این را ذات نامحدود میگویند. حالا به توضیح بیشتر در این باره میرسیم من میخواهم چند تا روایت بخوانم خدمت شما که این روایتها کمک میکند به فهم این فقره سوم.@ امام صادق(ع) (اَمَا توحیدُه اَن لا تُجَوِزَ عَلی رَبِّکَ ما جازَ عَلَیک) توحید آن است که آنچه را بر خودت جائز میدانی بر خدا جائز ندانی آنچه را که بر خودت جائز میدانی بر خدا جائز ندانی از قبیل حالتها و کیفیتهای خودت را به او هم حمل نکنی اطلاق به خدا نکنی این حالتهای خودمان را.@ امام صادق میفرماید وقتی به مورچه بگویی خدا چطوری است میگوید خداوند دو تا شاخک دارد از نگاه خودش معنا میکند برای همین هم است یک عدهای که میخواهند عبادت بکنند نماز بخوانند در عبادت یک تصوری تصویری از خدا دارند که شبیه خودشان هست این را باید بر داریم.@ لذا امیرالمؤمنین(ع) میفرماید (اَلتَوحیدُ اَن لا تَتَوَهَمَهُ) توحید این هست که خدا را توهم نکنی به وهم نیاوری خدا را یعنی هی صورت به او ندهی وقتی میخواهی بایستی نماز بخوانی بگویی الله، شما این انجیلهای مصور را نگاه بکنی میبینی یک پیرمردی هست که ابروها و ریشهای سفیدی دارد حالا نورانی و قشنگ هم ممکن است باشد.@ مثلاً اینطوری تصور میکنند حالا آنجا یک کرسی هم نشسته یک صندلی و تختی هم دارد این خداست بعد مثل پادشاهان امر و نهی میکند دستور میدهد این توهم میشود وقتی شما یک موجود مطلق که تمام صفات حیات و قدرت و اراده و علم به صورت نامحدود مستهلک در وجود او هستند را در نظر گرفتی این توحید هست یک موجود نامحدود، شکل هم به طریق اولی ندارد شکل و قیافه ندارد.@ پس توحید را دقت کنید داریم میگوییم این تعاریف است توحید را کنار هم بگذاریم تا بتوانیم وقتی میگوییم نفی الصفات یعنی چی صفات را از خدا نفی بکنیم از خدا صفات را نفی بکنیم.@ پس همانطوری که خودش خودش را به تو نشان میدهد ببینش نه آنطوری که تو به خیال و توهم میخواهی بیاوری به او قالب بدهی و شکل بدهی خدا خودش را در درون ما چطوری نشان میدهد بدون شکل بدون حد با صفات حیات، صفات ذاتی علم و حیات و قدرت و اراده نامحدود.@ این فرمایش پیغمبر یک فرمایش از نبی اکرم هست میخوانم خیلی زیباست بخوانیم این را(ص) (اَلتَوحیدُ) توحید چیست میخواهد توضیح بدهد که توحید چیست (توحید ظاهِرُهُ فی باطِنِه) ظاهر او در باطنش هست یعنی آنچه که ظهور میکند (اَلظاهِرَُ عِنوانُ الباطِن وَ باطِنُهُ فی ظاهِرِه) باطنش هم در ظاهر نمودار هست.@ (ظاهِرُهُ مُوصوفٌ لا یُری) ظاهر او آشکار او موصوفی است که دیده نمیشود یعنی این موصوف را در کجا آورده پیغمبر کلمه موصوف را؟ در ظاهر در تجلی آورده (وَ باطِنُهُ مَوجُودٌ لا یَخفی) باطنش چیست؟ باطنش موجودی است که ناپیدا نیست با اینکه باطن است اما ناپیدا نیست باطنی هست که به نحوی برای ما تجلی دارد ظهور دارد پیداست.@ (یُطلَبُ بِکُلِّ مَکانٍ) در همه جا حضور دارد (وَ لَم یَخلُ مِنهُ مَکانٌ طَرفَۀَ عَین) و هیچ جایی لحظهای از حضور او خالی نیست میگوید این خدا را شما باید قبول بکنید (حاضِرٌ غَیرُ مَحدودٍ) حاضری هست که حد ندارد حضور دارد حد ندارد. ما اگر گفتیم نفس عبارت است از بینایی درست است که نفس بصیر است اما محدودش کردیم نفس همه جا هست حضور دارد یکی از ظهوراتش هم بینایی است.@ اگر گفتیم نفس یعنی عقل اشتباه میکنیم نفس حد ندارد یکی از ظهوراتش عقلانی است نفس یعنی خیال، نفس یعنی وهم، نفس یعنی گوش اینها مظاهر نفس هستند ذات نفس هیچ کدام از اینها نیست قوای نفس هستند اینها، نفس این قوا را دارد خود ذات نفس اینها را ندارد.@ این اسماء و صفات و کمالات را همه اینها در مقام ذات نفس فانی هستند با هم وحدت جمعی دارند یعنی به یک وجود موجود هستند آنجا تعین ندارند تشخص ندارند این اسمها از همدیگر جدا شدنی نیستند (وَ غائِبٌ غَیرُ مَفقودٍ) غائبی هست که ناپیدا نیست.@ در گزارشهای ما این هست که ما همراهمان چند فرشته هست شیطان هست الان در این جلسه فرشتهها هستند یا نیستند؟ هستند الان غایب هستند فرشتهها؟ بله غایب هستند یعنی دیده نمیشوند اما حضور دارند یا نه؟ حضور دارند امام زمان هم که میگوییم دوران غیبت یعنی او از نظر غائب است اما حضور دارد پیش ما یا ندارد؟ احاطه دارد حضور دارد همه جا هست.@ میگوییم امام غائب است نه اینکه ما را رها کرده رفته یک جایی دیگر در جمع ما نیست دیگر با ما زندگی نمیکند ما نمیبینیمش او ما را نمیبیند امام صادق(ع) میفرماید میبینیدش نمیشناسیدش با شما حرف میزند نمیشناسیدش به شما چیزی میفروشد نمیشناسیدش از شما چیزی میخرد نمیشناسیدش غائب است.@ اما غائب نه اینکه حضور ندارد حاضر هست احاطه دارد میبیند ارتباط دارد اما غائب است پس وقتی که میگوییم خداوند غائبی است که (غَیرُ مَفقود) است اگر غائبی بود که اینجا هم نبود میگوییم آقا مثلاً فرض بفرمایید آقای فلانی میگویند امروز رفته نیست از محل اردو رفته این غائبی هست که مفقود هم هست یعنی ما الان اینجا وجودش را نداریم اما او غائبی هست که غیر مفقود هست یعنی ما فقدانش را نداریم بلکه وجودش را داریم فقط نمیبینیمش.@ (غائِبٌ غَیرُ مَفقودٍ) غائبی هست که ناموجود نیست موجود هست حضور دارد اینجا. یکی دو تا روایت دیگر هم هست البته زیاد است روایاتی که میخواهم بخوانم زیاد هست یکی دو تا روایت هست که مبسوطتر هست خیلی کمک میکند به این که ما یک درک درستی از توحید داشته باشیم.@ کلاسها و جلسات یاد میگیریم در این مجالس باید وجودیش بکنیم تشکیل جلسات عاشقی باعث وجودی شدن معارف اکتسابی میشود آنهایی که صرفاً به علم میپردازند و فرصت عیاشی و عشقبازی را از خودشان میگیرند آنها هیچ وقت این علمها در وجودشان راسخ نمیشود هیچ وقت اطلاعاتی را که از طریق استاد و کتاب میگیرند وجودی نمیشود.@ در درگاه خداوند تبارک و تعالی کسانی گرامی هستند که معارف در وجودشان وجودی شده باشد یعنی اتحاد با آن معارف داشته باشند بدون عشقبازی بدون خلوت بدون حتی ادای عشقبازی را درآوردن معمولاً عشق به معنای واقعیش از تلقین، همانطور که امام فرمود انسان بدون تلقین به هیچ جایی نمیرسد عشق به معنای واقعیش با تلقین و خود را به عاشقی زدن ایجاد میشود.@ کسی که نمیتواند با سیدالشهدا عاشقی بکند با علی اکبر عاشقی بکند با اهل بیت با امام زمان عاشقی بکند با حق تعالی عاشقی بکند حتی ترانههای دروغین بخواند ترانههای دروغین خواندن خیلی قیمت دارد یک کسی از بین همه معشوقها یک معشوقی را انتخاب بکند بنشیند با او مغازله دروغین بکند چقدر قشنگ است.@ حتی آنهایی که لا اله الا اللهشان مثل ما حقیقی نیست دروغی است از بین همه معشوقان عالم باز الله را انتخاب کنند بنشینند به او دروغ بگویند دوستت داریم این دروغ در دوست داشتن خیلی قشنگ است و یواش یواش انشاء الله این دروغها تبدیل به راست و حقیقت میشود.@ ولی اگر انسان خودش را از دروغ گفتن کنار کشید از این مغازلهها و عاشقیها و خود را به عاشقی زدن کنار کشید هیچ وقت فرصتی برای تبدیل آن عشق، عشق دروغین به عشق حقیقی نمیشود فرصت تبدیل عشقهای مجازی به عشق الهی نمیشود فرصت تبدیل عشقهای زمینی به عشق آسمانی ایجاد نمیشود.@ برای همین این یادتان نرود جزء واجبات و مسلمات و شرائط اصلی و ضروری یک کار علمی یک زندگی علمی یک زندگی تحقیقی هست که انسان باید فرصت بگذارد برایش و مدتی را عشق بازی بکند حالتهای عاشقی به خودش بگیرد و مجنون باشد در نقش مجنون بازی بکند.@ آن که اهل اشک اهل مشکی پوشیدن اهل گِل مالیدن اهل پابرهنه شدن اهل سینه زدن اهل کفش جفت کردن اهل چایی درست کردن اهل پذیرایی کردن اهل شربت دادن اهل پرچم دادن اهل سیاه زدن اهل دسته راه انداختن اهل نوحه و مداحی و این چیزها نیست اینها بسیار بسیار حتی اگر در علمشان هم صادق باشند بسیار بسیار از جمع صمیمی و گرم سیدالشهدا و اهل بیت(ع) دور هستند به بهشت خواهند رفت.@ اما هیچ وقت در آن مهمانیها و جلسات عشاق شرکت نمیکنند و درود بر دروغگویانی که شجاعت داشتند در عشقبازیشان عهد را نشکنند همانطور دیدی که شعر قشنگش که نمکدان ممکن است بشکنند و گناه بکنند اما عهد را نمیشکنند ارتباط را حذف نمیکنند با همه بیآبروییهایشان هیچ وقت زیارت را ترک نمیکنند.@ خدا رحمت کند یکی از اولیاء خدا را ما هر وقت خدمتشان میرسیدیم گهگاهی این حرف را به ما میزدند میگفت بعضیها اشتباه میکنند در حرم نمیروند میگویند ما ناپاک هستیم خوب ناپاک اگر حمام نرود کجا تمیز میشود ما باید برویم حمام تا تمیز بشویم بنابراین اصلاً جای ناپاکیهای ما و پاک شدن ناپاکیهای ما کجاست؟ این عشقبازیهای اینچنینی هست.@ این آقا فیروز، فارسی بلد نیست حرف بزند شعر فارسی میخواند یک عاشق بدتر از خودش هست او یک دفعه میرود در یک زیرزمینی او هم تُرک است مثل این، بعد یک دفعه دستش را میاورد روی کاغذ هفتصد بیت در مورد علی اکبر مینویسد عشق چقدر است دیوانگی جنون چقدر است واقعاً علی اکبر هم خیلی جنون داشته.@
بله برای یک عاشقی مثل علی اکبر هم اینطوری میشود که آدم اینقدر دیوانه میشود من میگویم علی اکبر، علی اصغرش هم خیلی عاشق بود اینقدر عاشق است که وقتی تیر به گلویش میخورد سیدالشهدا که نگاهش میکند میبیند که دارد لبخند میزند میخندد به آقا، او هم خیلی عاشق بود.@ او هفتصد بیت مینویسد این آقایی که دیدیدش که فارسی بلد نیست مثل من و شما، میگوید من را برمیدارم میروم یک بار میخوانمش چند ساعت با آن گریه میکنم و همان یکبار همه هفتصد بیت را حفظم بعد میاید مینشیند اینطوری زبان میگیرد و آتش میزند. فرمایش بعدی از وجود مقدس امیرالمؤمنین(ع) هست فوقالعاده زیبا آموزنده است و در توحید به ما راهکارهای خیلی مهمی را حضرت ارائه فرمودند.@ میفرماید که (وَ اعلَم اَنَّ الراسِخینَ فِی العِلم) راسخین فی العلم کسانی هستند که خداوند تبارک و تعالی در قرآن آنها را ستوده آدمهای بسیار برجسته و بزرگ اینقدر برجسته و بزرگ هستند که خدا از آنها تعبیر کرده به راسخ در علم، میخواهد خصوصیات این راسخین در علم را در بحث توحید به ما معرفی کند که اینها توحیدشان چطور توحیدی هست و ما با این نگاه به آن توحید ناب انشاء الله برسیم و از این هم عدول نکنیم.@ میفرماید که بدان که راسخان و استواران در علم کسانی هستند که اقرار به مجموعه آن چیزهایی که در پس پرده غیب هست و اینها تفسیرش را نمیدانند اقرار کردند به یک چیزی برای غیب مثل ما که الان در نفس خودمان شهود کردیم یک وجود غیبی نامتناهی را فهمیدیم شهود کردیم دارد خودش را در خود ما نشان میدهد خودش دارد خودش را به ما میشناساند این را ما اقرار میکنیم.@ میگوید راسخین در علم کسانی هستند که با وجود اعترافی که میکنند به همه آن چیزی که در پرده غیب هست و اینها هم نمیفهمندش تفسیرش را نمیدانند وادارشان نمیکند که بخواهند با زور به درهایی که جلوی عوالم غیب زده شده وارد شوند میگوید اینها آن مجموعه اقرارشان اینها را وادار نمیکند که از وارد شدن به زور بر درهایی که جلوی عوالم غیب زده بینیازشان کرده.@ میگوید خدایا ما که قبول کردیم آن پشت چه خبر است ما قبول داریم که آن پشت یک خبرهایی هست ما هم نمیتوانیم درکش بکنیم نیازی هم نداریم برویم در آنجا نیازی نداریم اصرار بکنیم آن ذات را چکارش بکنیم.@ همین مقداری که من میدانم یک ذات نامتناهی غیب الغیوبی هست که از جلوههایش در خودم و جلوههایش در نظام آفاق دارم میشناسمش خودش دارد خودش را در من میشناساند به من و خودش دارد خودش را در طبیعت به من میشناساند همین بس است دیگر نیاز ندارم بروم هی اصرار بکنم شیطان اینجا خیلی فشار میاورد به شخص که نه تو بکش برو در ذات بکش برو پشت پرده اینجاست که خیلیها دچار تردید شک و کفر و الحاد میشوند.@ علی(ع) میفرماید آدمهای عاقل آدمهای زیرک آدمهایی که راسخ در علم هستند همان مجموعه اعترافشان که در قلبشان کشف کردند همانها اینها را بس است و هیچ وقت به جاهایی که توان ورودش را ندارند اصراری برای ورودش نمیکنند حالا خدا با اینها چکار میکند؟ چقدر قشنگ است.@ (فَمَدَحَ الله تَعالی اِعترافَهُم بِالعَجز اَن تَناوُلِ ما لَم یُحیطُ بِهِ عِلما) خداوند اینها را مدح کرده گفته بارک الله به اینها، مدح کرده خداوند اینها را، آن اعتراف آنها را به ناتوانی از رسیدن به آنچه که در حیطه دانششان نیست ستود خداوند تبارک و تعالی اعتراف آنها را به ناتوانی از رسیدن به آنچه که در حیطه دانششان نیست چی؟(وَ سَمّا تَرکَهُمُ التَعَمُقَ فی ما لَم یُکَلِفهُم) تا آخر میفرماید که خدای تعالی خودداری آنها را از قُر کردن از فرورفتن در آنچه به بحث و جستجو از کنه آن از ذات آن مکلف نشدند این را استواری در علم نامید همین که اینها خودداری کردند از چیزی که نمیتوانند در مورد ذاتش و کنهش بحث بکنند خداوند میگوید بارک الله این را رسوخ در علم میگویند.@ اینها در علم آدمهای استواری هستند چرا در علم آدمهای استواری هستند؟ چرا؟ چون با رفتن جایی که توانش را ندارند آن مقدار علمی که حق تعالی به آنها داده را نابود نمیکنند آن را محکم نگه میدارند آن علم را برای خودشان نگه میدارند همان علم هم برایشان کافی است چقدر زیبا بود این فرمایش امیرالمؤمنین(ع) درباره راسخین در علم.@ فرمایش بعدی هم از امام سجاد هست این هم یک شراب نابی است خیلی دلانگیز است (کانَ اِذا قَرأَ هذِهِ الآیۀ) موقعی که این آیه را خواند (وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لا تُحْصُوها) اگر بخواهید نعمتهای خدا را بشمارید موفق نخواهید شد نمیتوانید نعمتهای خدا را بشمارید اینکه میگوید نمیتوانید بشمارید یعنی چی؟ یعنی تجلی حق نامحدود است به توان شما نمیاید که شما بتوانید نعمتها و تجلیات را بشناسید.@ وقتی این آیه را حضرت را خواند اینگونه بیان کرد ببینید چقدر زیبا شخصیت آدمهای فهمیده را حضرت بیان میکند و چقدر زیبا در توحید برای ما خطکشی میکنند که ما دیگر راحت بشویم به آرامش برسیم هم در عین علم و قدرت به آرامش برسیم.@ (سُبحانَ مَن لَم یَجعَل فی اَحَدٍ مِن مَعرِفَۀِ نِعمَتِهِ اِلاَّ المَعرِفَۀِ بِتَقصیرِ عَن مَعرِفَتِها) چقدر زیبا منزه است خدایی که از معرفت نعمتهای خودش جز معرفت به ناتوانی از شناخت نعمتها به کسی چیزی نداد به ما چه چیزی داده خداوند میگوید حیطه شمارش و احصاء نعمتها کار شما نیست (وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لا تُحْصُوها) پس چه چیزی نصیب ما شد اینجا از علم؟@ ما روبرو شدیم با یک ذات بینهایت که تجلیات بینهایت دارد حالا میخواهیم این را چطوری توصیفش بکنیم میگوید اگر توصیف بکنی حد میزنی (وَ نِظامُ التُوحیدِ الله تعالی نَفیُ الصِفاتِ عَنه) میگوید نمیخواهد توصیف بزنی فقط اعتراف کن که خودت هم نمیتوانی حساب بکنی همین مقدار اعتراف را هم من از شما قبول میکنم غیر از این هم به تو ندادم.@ یعنی بالا بروی پایین بیایی بیشتر از این نمیتوانی علم داشته باشی علم و معرفت به اینکه خدایا من نمیتوانم همه نعمتهای تو را بشناسم این خودش یک علم راسخ است یک علم محکم است میگوید این عجز را خدا از شما میپذیرد این علم است این معرفت حقیقی است که تو معرفت داری به ناتوانی خودت در شناخت نعمتهای من.@ (کَما لَم یَجعَل فی اَحَدٍ مِن مَعرِفَۀِ اِدراکِهِ اَکثَرَ مِنَ العِلم بِاَنَّهُ لا یُدرِکُهُ) کما اینکه همچنانکه معرفت ادراک خود را به احدی نداد این که یک کسی بتواند خدا را ادراک بکند احاطه به او پیدا بکند کما اینکه معرفت ادراک خودش را به کسی نداد مگر همین اندازه که بداند او را درک نمیکند.@ پس اگر یک کسی خواست گندهگویی بکند یا شیطان میندازدش به گندهگویی تشجیعش میکند میگوید نه تو برو سمت ذات، میخواهند یک نفر را هلاک بکنند چکارش میکنند؟ تشجیعش میکنند میگویند تو میتوانی برو بالا بپر میپرد نابود میشود.@ یک جاهایی عقل میفهمد اینجا حریم من نیست اینجا دیگر شجاعت نیست این تهور و بیکلگی است عقل میگوید من میتوانم توانش را هم دارم ولی این حریم حریم من نیست میگوید خداوند به کسی چیزی نداده (کَما لَم یَجعَل فی اَحَدٍ) قرار نداده در کسی این توان را که او را ادراک بکند مگر همین مقدار که نمیتواند خدا را ادراک بکند آدم فهمیده یعنی همین.@ یعنی وقتی که در درون خودش یک دفعه یک ذات بینهایت تجلی کرد در خودش دیدش شهودش کرد که بله مثل اینکه یک موجود بینهایتی وجود دارد من دارم این را الان در درون خودم میفهمم که یک بینهایتی هست یک هویی هست که اینچنین است اما من نمیتوانم به آن احاطه پیدا بکنم فقط میفهمم که حد ندارد این را میفهمم.@ حالا اینجا نگاه کنید چقدر قشنگ تمامش میکند (فَشَکَرَ عَزَّوَجَل مَعرِفَۀَ العارِفینَ بِتَقصیرِ عَن مَعرِفَتِه وَ جَعَلَ مَعرِفَتَهُم بِتَقصیرِ شُکرا کَما جَعَلَ عِلمَ العالِمین اَنَّهُم لا یُدرِکونُهُ ایمانا) خیلی غوغاست میفرماید که خدای عزوجل همین اندازه شناخت را از کسانی که میدانند از شناخت او ناتوانند همین را پذیرفته خداوند، قبول کرد خدا از آنها، اعتراف به اینکه خدایا من نمیتوانم.@ رسول خدا که تجلی اعظم هست صادر نخستین هست رسول خدا که بزرگترین مخلوق خداست و شبیهترین موجود به خداوند تبارک و تعالی هست از او موجودی با عظمتتر خلق نشده و همه خلقت از نور اوست فرمود (ما عَرَفناک حَقَ مَعرِفَتِک) آنطوری که لازم است ما نشناختیمت (وَ ما عَبَدناک حَقَ عبودیَتِک) آنطوری که شایسته توست ما هم نمیتوانیم تو را عبادت بکنیم این رسول خداست.@ دیگر چی؟ و پی بردن آنها به تقصیر و ناتوانی خود را شکر آنان قرار داد میگوید شکر خدا را چطوری بجای بیاورید؟ اینکه فقط صرفاً بگوییم شکراً لله؟ میگوید نه، اعتراف بکن بگو خدایا نعمتهای تو بزرگتر از آن هستند که من بشمارمشان خدا میگوید این را من قبول میکنم.@ در یک جای دیگر امام سجاد میگوید اگر یک کسی گفت خدایا نعمتهای تو بزرگتر از آن هستند که من شکرشان را بجای بیاورم خداوند این شکر را از او میپذیرد او را بنده شاکر میداند همچنانکه علم عالمان را به این نکته که نمیتوانند او را درک کنند ایمان مقرر ساخت پس ایمان چیست؟ ایمان عبارت است از علم به اینکه ما قادر به درک حق تعالی نیستیم.@ این مثال خوبی هست مثال شفافی هست برای ما، نتیجهای که میگیریم چیست؟ درست است ضعف ما نیست این به این معنا نیست این حد ما را مشخص میکند حد ما را معین میکند آنجا جای پا گذاشتن ما نیست مثل همان مثالی که زدم بحث تشجیع را که مثال زدم آدم شجاع نمیترسد ولی یک جایی وقتی به او پیشنهادی میدهند که معقول نیست میگوید من ترسی ندارم از انجام این کار، اما هیچ آدم عاقلی هیچ آدم با شعوری این کار را نمیکند و ورود نمیکند.@ حالا نگاه کنید علی(ع) چطوری مناجات میکند (فَلَسنا نَعلَمُ کُنهَ عَظِمَتِک اِلاّ اَنّا نَعلَمُ اَنَّکَ حَیٌ قَیوم لا تَأْخُذُکَ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ لَم یَنتَهِ اِلَیکَ نَظَرٌ وَ لَم یُدرِککَ بَصَرٌ) میفرماید که ما از کنه عظمت تو (فَلَسنا نَعلَمُ کُنهَ عَظِمَتِک) ما نمیتوانیم ما کنه عظمت تو را نمیدانیم همه بحث سر همین است کنه عظمت حق تعالی و کنه ذات خدا قابل ادراک و دسترسی نیست.@ (اِلاّ اَنّا نَعلَمُ) الا اینکه ما میدانیم ما همین قدر میدانیم که (اَنَّکَ حَیٌ قَیوم) تو زنده پایداری هستی که حیاتت و وجودت پایداریت ذاتی هست ذات تو این هست (لا تَأْخُذُکَ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ) چرت و خواب تو را نمیگیرد چرت و خواب به سراغ تو نمیاید(وَ لَم یَنتَهِ اِلَیکَ نَظَرٌ) هیچ نظر و اندیشهای به تو نمیرسد (وَ لَم یُدرِککَ بَصَرٌ) هیچ دیدهای تو را درک نمیکند.@ به همین جهت هم هست در فرمایشات رسول اکرم(ص) میفرماید (تَفَکَّروا فی کُلِّ شَیءٍ وَ لا تَفَکَّروا فی ذاتِ الله) در هر چیزی فکر کنید ولی در ذات خدا فکر نکنید در ذات حق فکر نکنید آنجا جای شما نیست ما اگر بخواهیم فکر بکنیم فقط در محدوده اسماء الهی یعنی ذات به اضافه صفات میتوانیم شناخت داشته باشیم.@ اما غایت توحید و اصل توحید به چیست؟ به اینکه ما قبول کنیم مثل راسخان در علم ورای همه این اسماء و صفات یک ذات لا یتناهی غیب الغیوبی وجود دارد که آنجا در آن مقام دیگر سخنی از این تجلیات و صفات و اسماء نیست خبری از اینها نیست همه هستند اما چگونه هستند؟ به وجود احدی حق تعالی، همه در ذات مستهلک شدند آنجا دیگر خبری نیست.@ یک وجود واحد هست آن هم ذات حق تعالی است تمام هیچ صفتی آنجا ظهور ندارد در روایت بعدی حضرت فرمود (تَفَکَّروا فی خَلقِ الله وَ لا تَفَکَّروا فِی الله فَتَهلِکوا) تفکر در خلق خدا بکنید اما تفکر در ذات حق در خود خدا نکنید (فَتَهلِکوا) چون نابود میشوید یک لیوان را نگاه بکنید یک کاسه بزرگ در آن آب بریزیم ظرفیت ندارد لبریز میشود.@ باز فرمایش دیگری دارد حضرت (تَفَکَّروا فی الخَلق وَ لا تَفَکَّروا فِی الخالِق) در خلق تفکر بکنید اما در خالق منظور چیست؟ نه در اسم خالق در اسم خالق بله دیگر اسم محدودیت دارد ذات به اضافه صفت است شما در این حد میتوانید این کار را انجام بدهید (فَاِنَّکُم لا تَقدِرونَ قَدرَه) شما نمیتوانید به عظمت او به قدر او پی ببرید توان پی بردن به او را ندارید.@ امام صادق(ع) میفرماید (اِیّاکُم وَ تَفَکُّرَ فِی الله) بپرهیزید از اینکه تفکر در ذات خداوند بکنید (فَاِنَّ تَفَکُرَ فِی الله) تفکر در ذات حق (لا یَزیدُ اِلاّ تیها اِنَّ الله عَزَّوَجَل لا تُدرِکُهُ الاَبصار وَ لا یُوصَفُ بِمِقدار) که تفکر در ذات خداوند جز گمراهی و حیرت چیزی را اضافه نمیکند.@ تیها یعنی چی؟ یعنی حیرت، انسان دچار حیرت میشود دچار گمراهی میشود بعد میفرماید (اِنَّ الله عَزَّوَجَل) خدای عزوجل چشمها او را درک نمیکنند و به مقدار هم وصف نمیشود ببینید از همه خصوصیتها مقدار را انتخاب کرده حضرت، یعنی چی (لا یُوصَفُ بِمِقدار)؟ یعنی نامحدود است نمیتوانی روی آن حد بگذاری یعنی ادراکش هم نمیتوانی بکنی تصوری هم نمیتوانی از آن داشته باشی که این چیست کیست تصوری از آن نمیتوانی داشته باشی.@ چقدر زیبا اینجا خود امام صادق میگوید این آیه را ببینید چقدر قشنگ تفسیر کرده ما با این آیه این معانی را چقدر خوب میتوانیم بگیریم (یا سُلَیمان اِنَّ الله یَقول وَ أَنَّ إِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى) منتهی کجاست؟ آنجایی که تو میتوانی بروی چه با ذهنت چه عملاً بروی به رب برسی، به رب کی؟ رب خودت مالک و مدبر، باز این چه چیزی دارد مالک و مدبر و رب اسم هست یا نیست؟ بیشتر از آن پشت اسماء بخواهی بروی نمیشود.@ منتهی که گفت یعنی ته است آن ته کار است برس به پروردگارت همان است (فَاِنِ انتَهَی الکَلامُ اِلَی الله فَامسِکُوا) وقتی کلام رسید به الله پشت الله را دیگر نروید آنطرفتر، آنطرف دیگر (فَاَمسِکُ) متوقف شوید آنجا دیگر دست نگه دارید و نمیخواهد بروید بعد الله چیست میگوید آقا آنطرف الله چیست.@ آن ذات وقتی بخواهد برای ما تجلی بکند اولین اسمی که ظاهر میشود چیست؟ کاملترین و اولیش الله است ما فقط میدانیم یک الله داریم لذا قرآن هیچ وقت سروکار ما را به ذات خودش نینداخته خداوند در قران سروکار همه مخلوقات را با الله انداخته خود الله ذات الله دیگر آنجا نمیتوانید راه پیدا بکنید@ لذا ما در تمام سورهها داریم نمیگوییم بِالله الرحمن الرحیم میگوییم بسم الله الرحمن الرحیم با اسم سروکار داریم بسم الله الرحمن الرحیم آنطرفی نرو خلاصه سر میشکند دیوارش.@
آنطرفی پیدایت نشود عرفا یک بحثهای قشنگی اینجا دارند که میگوید تو اگر هوسهای آنطوری بکنی حتی در اسم هوس بکنی یک موقعهایی الله الله چون اسم الله معمولاً اول نباید گفته شود معمولاً با این اسمهای رده پایینتر از الله افراد محشور میشوند بعد یا الله دارند در این اربعینهای اولیه، بعدها که خیلی اوج میگیرد یاش را میندازند و میگویند الله، آنجا اگر کسی وارد شد و الله الله گفت دیگر خونش را میریزند واقعاً خونش را میریزند.@ (الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا) اگر کسی گفت الله بخواهد پایش بایستد مثل سیدالشهدا میشود زینب میشود علی اکبر میشود اگر یک کسی گفت من همه جایم را میخواهم همه را میخواهم امتحان میگیرند تو میتوانی بیایی جلو جگرش را داری.@ برو با جواد و غفور حال کن ولش کن اینطرفها پیدایت نشود اما اگر گفتی خیلیها همچین ادعایی دارند من زیاد دیدم نه من دیگر الان از بهشت رهیدم از جهنم نمیترسم فقط آن ذات را میخواهم راست میگویی؟ بیا تو گود ببینیم آقا چه کسی میتواند یک دفعه یک بچه شش ماه ببرد آنجا روی دست بگیرد آن هم علی اصغر با آن همه کمالات جلوی چشمت.@ من یکبار در عملیات خیبر با اخوی رفته بودیم آن دریاچه را نمیدانم شما دیدید یا نه در عملیات خیبر یک جاده بود دو طرفش دریاچه بود ته دریاچه هم یک خاکریز بود آن طرفش هم عراقیها بودند اخوی یک چند دقیقه جلوتر از ما حرکت کرد در این جاده هر کس میآمد میزدند.@ یعنی باید کشته میدادی همینطوری میزدند بعد در این لابهلای خمپاره و توپها یک چندتایی خودشان را میرساندند به آنجا، اخوی ما یک بادگیر آبی داشت من چند لحظه بعد رفتم دیدم یک بادگیر آبی افتاده در خون دارد غلت میخورد چه حسی به من دست داد نگاهش هم نکردم معطل نشدم چون آنجا اصلاً جای نگاه کردن و معطلی نبود رفتیم عملیات و چه و چه تکهتکه میکردند.@ یعنی من نشسته بودم این ردیف ما همه گردان ما به نوبت اینطرفش که دریا است گرا داشتند دریاچه بود گرا داشتن آنطرف هم که خط خودشان بود میدانستند باید با چه گرایی بزنند بخورد در سر نفر اول دانه دانه میکشتند میزد ترکش منفجر میشد آن یکی میرفت همینطور نفر به نفر میکشتند تا میامد میرسید فکر کنم آخر سهمیه ما را به یک بنده خدای دیگر دادند.@ یک بنده خدایی از توی جاده سر و کلهاش پیدا شد رسید به ما سهمیه ما را دادند به این خورد به این، آخر فکر کنم دو نفر ما رفتیم موقعی که برگشتیم حالا عملیات و به کجا رسید برگشتیم گفتم دیگر زدند داداش تکهتکه شده بود دیدمش دیگر خودم آمدم دیدم نه داداش ما نبود یک کسی دیگر بود.@ به او گفتم داداش من دیگر طاقت ندارم اینطوری، از دفعه بعد عملیات بعدی جدا میرویم با هم کنار هم بخواهیم برویم عملیات سخت است یعنی برای ما خیلی سخت بود بایستیم جلوی خودمان برادرمان را بکشند.@ علی اکبر را که میفرستد خدایا شاهد باش (قَد بَرَزَ) خدایا من دارم کسی را میفرستم که (اَشبَهُ النّاس بِرَسولِ الله خَلقاً وَ خُلقاً وَ مَنطِقاً) شبیهترین آدم روی زمین را از نظر قیافه و اخلاق و منطق به پیغمبر دارم میفرستم یعنی همان پیغمبر است شده علی اکبر، دارم میفرستم آنجا، بعد پدر بایستد ببیند چطوری جلوی چشمش جوانش را تکهتکه میکنند (اِرباً اِربا) یعنی همه آن شمشیر بالا رفتنها و نیزه بالا رفتنها و آمدن پایین را دارد میبیند.@ اگر بگویی عاشقتم به خدا بها باید بپردازی باید از همه معشوقات زمینی و از همه تعلقاتت بگذری تو عشق خیلی قشنگ است ولی اگر کسی عاشق بشود همین بگوید آقا فدایت بشوم امتحان باید پس بدهی.@ آنوقت ما چقدر راحت به سیدالشهدا میگوییم (بِاَبی اَنتَ وَ اُمی) ایستادیم جلوی دوازده تا امام چشم تو چشم دوازده امام میگوییم (بِاَبی اَنتُم وَ اُمی وَ نَفسی وَ مالی وَ اُسرَتی) پدر مادرم و جانم و مالم و همه خاندانم فدای شما بشود خیلی قشنگ است اگر آدم یک همچین عشقبازی کند.@ چقدر به ما لطف کردند که به ما اجازه دادن که ما با آنها اینطوری حرف بزنیم و از این قشنگتر این هست که اجازه بدهند فدا بکنیم واقعاً ولی این کار هر کسی هست که به موقعش فدا بکند خودش را هوایش را مالش را همه کسش را همه چیزش را فدا بکند از اینها سختتر آبرویش را از اینها سختتر شخصیتش را فدا بکند منیتش را فدا بکند حسادتش را فدا بکند اینها خیلی کار راحتی نیست.@ شیطان با خدا مشکلی نداشت که شش هزار سال داشت عبادت میکرد اما نوبت آدم که رسید آمد در گود این حسادت تحریک شد آنجا نتوانست مقاومت بکند و باخت عشق یعنی اگر تازه وارد آمد تو و معشوق به هم نزنید تو شش هزار سال سابقه داری قدیمی هستی اصلی هستی اگر تازه وارد آمد آن که دوستش داری گفت به این احترام بگذار این را باید بپذیری بپذیر و الا حرف مفت است عاشقی خودخواهی است واقعاً حرف مفت است.@ اگر یک کسی پدر مادرش را دوست دارد نباید نسبت به خواهر برادرانش حسادت بکند و این حسادت باعث اذیت والدین بشود حسادت در هر شکلیش هیچ فرقی نمیکند جز خودخواهی و کفر چیزی نیست. خلاصه آنطرفها خیلی پیدایمان نباید بشود.@ اگر کسی خواست آنطرفی هوس کرد (الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ) پشتش باید چه باشد استقامت باشد گفتی باید پایش بایستی گفتی دوستت دارم گفتی تو را میخواهم باید پایش بایستی توحید یک شراب نابی هست که اگر کسی خورد پایش باید بایستی.@ الله اگر گفتی خودت خودت را میخواهم نه بهشتت را نه جهنمت را، به امام حسین گفتی امام حسین خودت را میخواهم (اَن یُبَلِغَنِی المَقامَ المَحمود لَکُم عِندَ الله) به ما گفتند میتوانی بیایی پیش ما پیش ما میایی یا نمیایی تعارف کردند اجازه هم دادند دعوت هم کردند.@ (اَن یَجعَلَنی مَعَکُم فِی الدُنیا وَ الآخِرَۀ) من با شما در دنیا و آخرت باشم میگوید ببین بهشت به این باحالی را میدهم برو آنجا صفا کن هر چه هم میخواهی هست بعداً هم ما مهمانی دعوتت میکنیم بیایی مهمانیهای ما، ما هم یک سری به تو میزنیم اما اگر بخواهی بیایی در چادر ما به این راحتیها نیست.@ من میگوییم میخواهم در دنیا و آخرت با تو باشم خدا وکیلی کجای برنامههای ما کجای زندگی ما مال امام زمان است با امام زمانیم دنیای ما کجایش مال امام زمان است چه چیزیش مال امام زمان است آخرتمان چه چیزیش مال امام زمان است الان در برنامهریزی دنیایی ما مقدار پول ما هزینههای ما وقت ما احساسات و عواطف ما اطلاعات ما آبروی ما چقدرش صرف خانواده و دنیا میشود چقدرش صرف امام زمان میشود.@ بعد هم بیاییم بگوییم (اَن یَجعَلَنی مَعَکُم فِی الدُنیا وَ الآخِرَۀ) نه باید عاشقی بکنی باید دلخوشیت امام زمان باشد دلخوشیت سید الشهداء باشد دلخوشیت خدا باشد باید خدا بازی کنی بقول یکی از عرفا یکی از بزرگان میگفت باید انسان خدا بازی کند بیفتد در رفاقت با خدا یعنی وقت بگذارد.@ رفقا چطوری با هم وقت میگذارند رفقا دیدید خانوادههایشان قال میگذارند که بروند رفیقبازی بکنند زن میگوید آقا من میخواهم طلاق بگیرم این اصلاً انگار نه انگار زن دارد رفیقباز است اصلاً این فقط با رفیقهایش هست برایش مهم نیست که زن دارد همسر گرفته بچه دارد رفیقباز است.@ اگر گفتی الله باید بیفتی در رفیقبازی اگر گفتی امام حسین باید وقت بگذاری باید خلوت داشته باشی باید بازی کنیم دروغش هم خوب است عرض کردم دروغهایش هم قشنگ است اگر انسان افتاد به عشق مجازی و ادعا و گندهگویی و از این حرفها زدند ولی پایش بایستد نمکدان بشکند عیبی ندارد نمک خورد و نمکدان هم شکست اما عهدشکنی، ارتباط قطع نشود با پررویی بایستد اگر ایستاد مقاومت کرد انشاءالله راه میدهند در را که زیاد بکوبی باز میشود انشاء الله.@ و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.@