جلسه 005 - نسیم حیات ۱
شماره جلسه
5
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1388
ماه
4
روز
26
متن کامل (خام) ‌ جلسه 005 - نسیم حیات ۱

سلام علیکم و رحمۀ الله.@ اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنۀ الله علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.@ بحثمان درباره حق تعالی بود و رابطه حق تعالی با عالم، گفتیم که ما یک هستی بینهایت و مطلق داریم که یگانه است چون بینهایت و نامحدود هست جایی برای وجود دیگری نگذاشته در عالم وجود هر چه هست یک وجود احدی واحد هست که سایر موجودات وجودی در مقابل وجود او نیستند بلکه مظاهر و تجلیات همان وجود احدی واحد هستند.@ از اینجا مهمترین سؤالاتی که پیش میاید و جلسه قبل مقداری درباره آن صحبت کردیم رابطه حق تعالی هست با ما و سایر موجودات که اگر فقط یک وجود احدی بینهایت هست این وجود اگر احد هست ترکیب در آن نمیتواند راه داشته باشد اجزا نمیتواند داشته باشد.@ این هستی مطلق و بینهایت اگر قرار باشد ترکیب و اجزا داشته باشد مجرد نمیتواند باشد و به اجزاء خودش وابسته هست پس مخلوقات چی هستند اینجا، ما در مخلوقات یک عالم بسیار با عظمتی به نام عالم ماده میبینیم که این عالم از بینهایت اجزا و موجودات مستقل از همدیگر تشکیل شده.@ اینها آیا غیر از آن وجود احدی هستند که ترکیب در آن راه ندارد و مجرد و حتی فوق تجرد هست اگر غیر از او باشد که بینهایت بودن او پذیرای یک وجود غیر نیست خارج از هستی مطلق غیری وجود ندارد و ما گفتیم (لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ).@ اگر مظاهر او هستند و تجلیات او هستند آیا این مظاهر و تجلیات حداقل مادی و همچنین تجلیات برزخی که شکل و صورت دارند هر چند ماده ندارند آیا اینها به وحدت او لطمهای نمیزند آن وحدت مطلق را خدشهدار نمیکند و سؤالاتی از این قبیل، ما در تجلیات حق تعالی چیزهایی را میبینیم که نمیتوانیم نسبت به خدا بدهیم.@ مثلاً ما در تجلیات حق گناه میبینیم معصیت میبینیم اینجا در موجودات، این گناه و معصیت کجا دارد انجام میشود چه کسی دارد انجام میدهد اگر غیر خداست که غیر از خدا چیزی نیست اگر مظاهر حق هستند تجلیات حق هستند چگونه میشود انتساب پیدا بکند به حق تعالی؟ یعنی چی که تجلیات او این صفتها را داشته باشند ماده باشند محدود باشند در آن معصیت صورت بگیرد حالتهایی که هیچ کدام شایسته ذات احدی نیست.@ ما در فقره سوم که انشاء الله میخوانیم در فقره سوم چه میگوییم (وَ نِظامُ تَوحیدِه نَفیُ الصِفاتِ عَنه) باید از او صفتها را نفی بکنیم بنابراین اینجا ما با یک تعدادی سؤال روبرو میشویم که بالاخره این ذات احدی چگونه هست و رابطهاش با عالم چگونه هست این چیزهایی که در مراتب اتفاق میافتد آیا لکهای به دامن کبریایی او میاندازد یا نمیاندازد؟.@ و از این قبیل سؤالات که ما در این چند جلسهای که انشاء الله خواهیم داشت میخواهیم درباره کیفیت ارتباط حق تعالی با عالم سخن بگوییم حق تعالی در مرتبههای مختلف تجلی میکند در یک مرتبه قبل از تجلی که مرتبه ذات حق تعالی است که عرض کردم آنجا هیچ کس راهی به آنجا ندارد و آنجا مقامی است که حتی اسم هم ندارد.@ به قول علما (لا اِسمَ لَهُ وَ لا رَسم) مقام غیبی مقام غیب الغیوب و اسمهای مختلفی برایش گفتند این یک مرتبه هست یک مرتبه تجلی حق بر خودش هست یعنی خودش بر خودش تجلی بکند که اینها را ما کاملاً در نفس انشاء الله پیاده خواهیم کرد در نفس خودمان میبینیم که ما هم یک مرتبه وقتی که هیچ نوع تجلی نداشته باشیم به هیچ چیز مشغول نباشیم.@ یک مرتبه ذات داریم و بعد یک مرتبه هست که توجه به خودمان میکنیم یعنی من به خودم توجه میکنم میبینم من من واحدی هستم خودم خودم هستم فقط خودم هستم چیز دیگری نیست و یک مرتبه به داراییهای خودم به صفات خودم توجه میکنم که من این صفات را دارم این خصوصیات را دارم و یک مرتبه هم با این خصوصیات تجلی میکنم.@ یعنی به کار میگیرم صفات خودم را تعقل میکنم تنزل میکنم به مقام عقل تنزل میکنم به مقام وحی تنزل میکنم به مقام خیال تنزل میکنم به مقام حس و احساسات، چون بحث دیروز ما از این آیه شریفه آغاز شد که (أَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ) ما فعلاً بحث میکنیم در این جلسه از معیت حق با همه عالم و احاطه حق نسبت به همه عالم تا بعد برسیم به بحثها و سؤالاتی که مطرح شد درباره اینها در طول بحث انشاء الله مرحله به مرحله مرتبه به مرتبه انشاء الله پاسخ خواهیم داد.@ اینجا میفرماید (أَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ) فثم یعنی آنجا هر جا که میخواهد باشد وجه خداست در مثال نفس شما یک حقیقتی در وجود شماست مثل این که الان بنده چیزی به اسم توحید در وجودم هست اگر بخواهم در خودم باشد با من یکی هست من و او فرقی نداریم من همان او هستم او هم من است با ذات من هست در ذات من هست.@ اما اگر بخواهم برای شما بیان بکنم موقعی که دارم مسیر پیاده را میایم تا اینجا با دوستان حرف میزنم صحبت میکنیم یا مثلاً داریم ذکر میگوییم یا کار دیگری میکنیم آن موقع من اصلاً کاری با توحید ندارم از در میایم تو سلام و علیک میکنم میایم اینجا مینشینم.@ حالا توجه میکنم به داراییهای خودم، قبل از آن اصلاً کاری ندارم که این چیست و چه میخواهم بگویم توجه میکنم به داراییهای خودم بعد برای اینکه بخواهم برای شما بیان بکنم چکار باید بکنم باید اول یک جلوه بشود یک تجلی صورت بگیرد او در عالم عقل هست آنجا من جلوه میکنم در عالم عقل یعنی همان توحید را باید قاعدهمند و معقولش بکنم.@ برای چی؟ برای خودم، یعنی یک حقیقت مجرد محض را باید بیاورمش پایینتر در یک عالم محدودتری به نام عالم عقل قاعدهمندش بکنم فرمول به آن بدهم بعد بیاورمش در عالم خیال خودم تصورش بکنم بعد بیاورمش در عالم ماده که و تبدیلش بکنم به صوت، پس آن حقیقت در همه مراتب یک حقیقت واحد است اما در هر مرتبه چهرهاش با همدیگر فرق میکند.@ وقتی میاید در عالم نفس چهره لفظی به خودش میگیرد وقتی در عالم خیال هست گونه دیگری است در عالم بالاتر هست باز به گونه دیگری است اصلاً صورت ندارد آنجا و حقیقت خودش هم چیزی برای عالم عقل هست تا میاید به لفظ میرسد آنوقت وقتی که تبدیل به لفظ شد آنچه که شما از آن حقیقت ادراک میکنید دریافت میکنید یک حقیقت چیست؟ یک تجلی مادی و لفظی هست.@ پس ببینید در هر مرتبه حالا شما وقتی که خودتان میشنوید بعد به حس میبردش به خیال خودتان میبرید در شما حسی را این لفظ ایجاد میکند این حس هر چه که میخواهد باشد از چه چیزی به وجود آمده؟ از صوت به وجود آمده از ماده به وجود آمده ماده و صوت به گوش شما خورده همان تنزلاتی را که من انجام دادم شما از این طرف بر عکس انجام میدهی.@ یعنی معلم سیر نزولی دارد و شاگرد سیر صعودی دارد یک حقیقت از یک عالمی نزول میکند باز در یک عالمی صعود میکند ولی یک حقیقت است در تمام مراتب چهرههای مختلف دارد وجههای گوناگون دارد اگر تبدیل میشود به علم تبدیل میشود به احساس تبدیل میشود به اشک تبدیل میشود به عشق تبدیل میشود به معنویت هر چه که میشود یک حقیقت هست چهرهها و جلوههای گوناگون دارد.@ بنابراین حق تعالی به اعتبار تجلیش در مظاهر گوناگون جلوهها و صورتهای مختلفی را به خودش میگیرد ولی شما به هر جلوه و به هر صورت که توجه میکنید در واقع همان جلوه و صورت کیست حق تعالی است وجود بینهایت وجود مطلق او هیچ جا نیست که خالی باشد از او، او همه جا را پر کرده.@ توضیح دادیم دیروز (مَلَئَت اَرکانَ کُلِّ شَئ) همه چیز را پر کرده آن وجود مطلق، آن وجود بسیط بینهایت جایی نیست موجودی نیست که نباشد وجودی نیست که آنجا حضور نداشته باشد آن حتماً حضور دارد اما هر جا حضور دارد ظهوراتش متفاوت هست محدود هست متناسب با هر مرتبه ظهورات دارد حضورش که همه جا یکسان است اما ظهورش به تناسب هر مرتبه هست.@ پس این مرتبه هست که نوع ظهور آن ظاهر را تعیین میکند ظاهر به چه چهرهای ظهور میکند بسته به خصوصیات مرتبه دارد این خصوصیات مرتبه است که تعیین میکند وقتی که ظاهر ظهور کرد تجلی کرد چه چهرهای را به خودش بگیرد من وقتی که تجلی میکنم در قوای خودم در قوه بصر به صورت بینایی تجلی میکنم اما همه حضورم در بیناییم هست.@ اینطور نیستم که الان شما دارید من را میبینید و میشنوید با یک قسمتتان میبینید و با یک قسمتتان میشنوید با یک قسمتتان خودکار و قلم و کاغذ را لمس میکنید و با یک قسمتی از وجودتان میفهمید بحث را تحلیل میکنید و با یک قسمتی از وجودتان احساس میکنید یا نه همین که دارید میبینید با همه وجودتان میبینید و با همه وجودتان میشنوید حضور دارید همه وجود شما چون مجرد است مجرد قسمتبردار نیست تقسیم که نمیشود.@ شما آن موقع که دارید میبینید با همه وجودتان در قوه بینایی تجلی میکنید میشوید بینایی در قوه سمع تجلی که میکنید شنوایی میشود در قوه لامسه تجلی میکنید لمس کردن میشود در قوه خیالتان که تجلی میکنید باز با همه وجودتان هست تجلی که میکنید فهم میشود در قوه عقلانیتتان که تجلی میکنید دارید این مطالب و آیات و روایات و مسائل توحیدی را ادراک عقلی میکنید آن موقع شما عقل میشوید در فوق عقلتان هم که تجلی دیگری دارید.@ پس شما با همه وجودتان در همه قوایتان حاضرید اما ظهورتان و تجلیتان به تناسب هر قوه است به تناسب هر قوه شما دارید ادراک میکنید پس در تمام این حالتها چهرههای شما فرق میکند یک جا چهره شما دیدن است یک جا چهره شما شنیدن است یک جا چهره شما لمس کردن هست.@ ولی همه جا در تمام قوای حواس پنجگانهتان بعد در خیالتان بعد در وهمتان در عقلتان در فوق عقلتان یک نفر حضور دارد آنجا یک وجود واحد هست که در همه جا یکسان ظهور دارد یکسان حضور دارد یکسان ظهور ندارد ظهورها متفاوت است ولی یکسان حضور دارد در آنجا شما یکسان حضور دارید.@ حق تعالی در تمام مراتب وجود در عالم عقل در فوق او در عالم برزخ و مثال در عالم ماده یکسان حضور دارد چون او تقسیمبردار نیست مجرد و فوق تجرد است همه جا حضورش یکسان است بعداً راجع نسبتش با زمان و مکان توضیح میدهیم زمان و مکان هیچ نوع محدودیتی در حضور او ایجاد نمیکند کما اینکه قوای حسی ما هیچ نوع محدودیتی در حضور ما نمیتواند ایجاد بکند.@ تمام پوست ما لامسه ما چشم ما گوش ما خیال ما وهم ما عقل ما هیچ کدام مانعی در حضور ما ندارند چون ما موجودی ورای زمان و مکان هستیم بنابراین ما همه جا حضور قاهره داریم نفس حضور قاهره دارد یعنی هیچ چیز مانع از حضورش نمیشود.@ لذا شما وقتی که با یک عزیزی روبرو میشوید مثلاً پدرتان مادرتان را روبرو میشوید چند سال ندیدینش مثلاً آن موقعی که دیدیش یک پدر جوان زیبا بوده سالها شما رفتید به یک دلیلی کشور دیگر جای دیگر همدیگر را ندیدید بعد از مثلاً پانزده سال بیست سال میایید با پدرتان روبرو میشوید یک چهره چروکیده چه بسا حادثهای برایش اتفاق افتاده صورتش بسیار زشت شده مثلاً این امکان هست.@ صورت زشت شده اما شما وقتی که با او روبرو هستید و روبرو میشوید با چه چیزی سروکار دارید؟ یعنی با آن شخصیت با یک شخصیت واحد روبرو هستید آن موقع هم که پانزده سال بیست سال پیش از او جدا شدید همان شخصیت بود یعنی پدرت بود چهرهاش جوان و زیبا بود الان که بعد از پانزده سال روبرو شدید یک چهره پیر و زشتی پیدا کرده دیگر زیبا نیست ولی شخصش همان شخص است.@ آن موقع وقتی که دارد با شما صحبت میکند شما همان شخص را میبینید در همین چهره، چهره جدیدش هست ولی با یک شخص واحد روبرو هستید میگویید این پدرم هست آنموقع وقتی که روبرو میشوید با همدیگر هنوز به هم نرسیدید از نظر بدنی در فرودگاه آمدی پایین داری تشریفات مسافرتی را انجام میدهید از پشت شیشه همدیگر را میبینید دست تکان میدهید برای همدیگر.@ این دست تکان دادن تجلی پدر شما داری گریه میکنی او دارد گریه میکند دارید دست تکان میدهید برای همدیگر، آن چهرهای که از پدر شما نمایان هست چهره گریان از شوق یک چهره گریان از شوق هست ولی شما وقتی آن چهره گریان از شوق را میبینید که ضمناً دارد دست تکان میدهد از خودش دارد احساساتی نشان میدهد باز شما با همان شخص پدرتان روبرو هستید که الان با چهرههای گوناگون دارید میبینیدش.@ بعد به هم نزدیک میشوید همدیگر را در آغوش میگیرید آن موقع که شما در آغوشش میگیرید شخصیتش فرق میکند یا نه ولی حالتش فرق میکند بعد که ابراز احساسات کردید یک مقدار از انرژیتان را تخلیه کردید روبوسی هست در حالت بوسه هم باز همینطور هست بعد مینشینید کنار همدیگر دستان همدیگر را میگیرد.@ این که دستان همدیگر را گرفتید موقعی که دست همدیگر را میگیرید این دست فرتوتی که در دست شما هست شما با چه چیزی روبرو هستید پدرتان را دارید میبینید آن شخص واحد است اما او در مظهر دست الان شده لامسه، همه وجودش شده لامسه وقتی با مهربانی به هم نگاه میکنید همه وجودش میشود نگاه، ولی این نگاه فقط نگاه نیست بلکه انتقال محبت هم هست او همه وجودش را از نگاه محبتآمیزش و از دستش دارد به شما منتقل میکند.@ بعد یک چیزی ممکن است یک لیوان آبی به شما بدهد یک شربتی به شما بدهد بعد حرف میزند با شما، شروع میکند حرف زدن با احساسات آنوقت همه وجودش کلام میشود همه وجودش تکلم هست دارد با شما حرف میزند یک موقعی میخندد از دیدن شما، یک موقعی گریه میکند از دیدن شما، باز چهره فرق میکند چهره خندان چهره گریان اما شخص همان شخص است یعنی یک شخص واحد است که جلوههای گوناگون دارد.@ یعنی شما در تمام مراتب در آن پانزده سال موقعی که تلفنی با او صحبت میکردید او را دیده بودید یا اصلاً ندیده بودید همیشه با یک شخصیت واحد روبرو بودید الان هم که هست هر نوع تجلی میکند آنها جلوههای همین شخصیت هست به خنده به گریه به لمس به بوسه به هم آغوشی به پذیرایی کردن به اعتراض کردن به هر جلوهای که با شما صحبت بکند یک شخصیت واحد هست اما جلوهها به تناسب محل تجلی به تناسب مرتبه با هم فرق میکند.@ (أَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ) کما اینکه در یک ارتباط محدود با پدرتان در جلوههای مختلف یک حقیقت به نام پدر شما ذات پدر شما تجلیات گوناگونی برای شما داشت ولی شما در تمام تجلیات هیچ وقت گم نمیکردی این تجلیات را، هر تجلی که میکرد شما با پدر روبرو بودید با یک شخص واحد روبرو بودید در مورد حق تعالی هم همینطور هست یک حقیقت یک شخص در جلوههای گوناگون تجلی میکند.@ لذا شما روبه هر جا بکنید به هر چیزی که توجه بکنید که اسمش چیز باشد شئ باشد موجود باشد آن جلوه خداست چهره خداست ولی آن موقعی که پدر شما دست شما را میگرفت گریه میکرد دست تکان میداد همآغوشی میکرد میخندید شما میگفتی این جلوه است این چهره است این صورت است آدم خودش درک میکند.@ حد مرتبه حد محدودی است مرتبه حدش محدود است مثل ابراز احساسات میماند که شما نسبت به یک کودک میخواهی بکنی اما مراتب، اقتضائات خاص خودش را دارد یک موقعی نگاه محبتآمیز است یکبار خنده است یکبار نوازش است یکبار در آغوش کشیدن است یکبار محکم فشار دادن است یکبار بوسیدن است یکبار گاز گرفتن است یعنی بچه را شما از شدت علاق گاز میگیرید.@ بعضیها شدیدتر از این هم هستند یعنی احساساتشان یک چیزی به نام محبت را که میخواهند خارجش بکنند چهرههای مختلف دارد حتی کتک زدن هم هست بچه گریه میکند این کتک میزند و لذت هم میبرد پس ببینید یک حقیقت هست به نام محبت که وقتی ظهور میخواهد بکند چهرههایش و جلوههایش با همدیگر فرق میکند.@ مظاهر اقتضائات خاص خودشان را دارند مراتب اقتضائات خاص خودشان را دارند که هیچ وقت هم با همدیگر قاطی نمیشوند حالا راجع به این هم بیشتر توضیح خواهیم داد که هیچ وقت اینها با همدیگر درهم نمیشود مخلوط نمیشود هر کدام به تناسب جایگاه خودش دقیقاً خروج میکند و ظهور پیدا میکند.@ احکام هر مرتبه ویژه خودش است انرژی چیست در عالم؟ بگوید ما یک چیزی داریم در عالم میتوانیم نشانش بدهیم این انرژی است. ما فقط یک تعریف کلی یک چیزی از آن داریم خیلی، ما فقط در عالم با تجلیات انرژی روبرو هستیم قوه و نیرو کلی اسمش را میگذاریم این قوه و نیرو، اما شما هیچ وقت نمیتوانید یک چیزی را نشان بدهید که بگویید این اسمش نیرو است این قوه است نه، در یک جا الکتریکی است در یک جا میکانیکی است در یک جا گرمائی است در یک جا حرکتی است.@ فقط صورتها را شما میبینید یعنی یک امر مطلق وقتی خارج میشود باید تجلی بکند تا شما بتوانید از آن استفاده بکنید با آن ارتباط داشته باشید خارج از تجلی شما نمیتوانید با آن ارتباط داشته باشید گرما که شد میگوید الان شده گرما الان شده حرکت به این صورت با آن ارتباط برقرار میکنید.@ مثل صوت است صوت وقتی تجلی میکند میاید در مخارج حروف و هر حرف هم قواعد و خصوصیات خاص خودش را دارد لذا شما هیچ وقت خصوصیات جیم را با چ اشتباه نمیکنید چ را با خ اشتباه نمیکنید اگر یک کسی به جای چ خ بگوید شما میگویید اشتباه شده میگویید این دوتا نباید باشد آن چ باید چ گفته بشود حتماً من نمیتوانم مثلاً میخواهم بگویم پارچ بگویم پارج بگویم پارخ نمیتوانم بگویم هیچ کس این را نمیفهمد.@ پس ببینید ما مخارجی که میاید بیرون هر کدام از حروف خصوصیت خاص خودش را دارد که چیزی به نام صوت را میاورد در آن خصوصیت قالب میزند چهره میزند سی و دو حرف چهرههای مختلف از یک حقیقیتی به نام صوت هستند شما صوت را وقتی که میخواهید خارج بکنید یعنی از خیال تصمیم میگیری در عالم ماده تجلی بکنی با صوت چارهای نداری مگر اینکه به آن مخرج بدهی.@ یعنی باید به آن قالب بدهی این عالم عالم قالب است عالم صورت است کاریش نمیتوانی بکنی باید آن صوت بیاید در قالب مخارج خارج بشوند ظهور پیدا بکنند تجلی پیدا بکنند برای ما.@ (هُوَ مَعَکُم أَینَ ما کُنتُم) آیه بعد او با شماست هر جا که باشید یعنی امکان ندارد او حضور نداشته باشد حضورش هم کامل است بخشی از خدا قسمتی از خدا نه، کامل است لذا شما وقتی که این گُل را نگاه میکنید خدا هیچ وقت ناقص تجلی نمیکند.@ در یک گُل که نگاه میکنید در یک برگ که نگاه میکنید همانطور که در لفظ خودتان در صوت خودتان در نگاه خودتان در لمس خودتان در علاقه خودتان در بوسه خودتان در نوازش خودتان در تخیل خودتان در تعقل خودتان، خودتان به صورت کامل حضور دارید نه قسمتی از شما، حق تعالی هم با همه وجودش در همه جا حضور دارد بخش بخش نیست.@ شما اگر الان میگویند آدم باسوادی هستی عالمی قادری متکلمی با محبتی کریمی قسمتی از شما کریم است و قسمتی از شما متکلم است؟ یا نه همه وجودتان اینطوری هست؟ همان که کریم است مهربان هم هست یعنی آنموقعی که یک نفر دارد یک بچهای را نوازش میکند این با کدام صفتش دارد بچه را نوازش میکند؟@ این با محبتش دارد بچه را نوازش میکند اما حضورش چی همان آدمی یک آیت الله یک استادی دارد یک بچهای را نوازش میکند آن کسی که دارد این بچه را نوازش میکند همان آیت الله نویسنده محقق شاعر فیلسوف عارف که چند تا زبان هم بلد است.@ ریاضیدان هم هست طبیب هم هست هست یعنی با همه وجودش آنجا در نوازشش حضور دارد جلوهاش چیست؟ جلوهاش محبت است ظهورش محبت است حضورش کامل است یک حضور کامل دارد اما ظهورش با محبت است.@ یعنی شما وقتی که پدرت را در آغوش میکشی پدر شما مثلاً فرض بفرمایید یک رئیس جمهور است یک استاد دانشگاه است یک دکتر است درس حوزه هم خوانده مجتهد هم هست شاعر هم هست تواناییهای دیگر هم دارد.@ آدم کریمی است آدم مهربانی است آدم باصفایی است آدم بااخلاقی است آدم مخلصی است شما وقتی او را در آغوش گرفتی چه کسی را در آغوش گرفتی؟ همه را در آغوش گرفتی یعنی تمام آن شخصیتی که رییس جمهور است استاد است کریم است نویسنده است همه آن آنجا حضور دارد در آغوش تو.@ پس حضور کامل، ظهور محدود هست بنابراین شما وقتی دست میگذارید روی هر موجودی تمام اسماء و صفات خدا را دارد با خودش، این را خوب دقت کنید مسأله خیلی مهم است دست روی هر موجودی بگذارید تمام اسماء و صفات خدا را آن موجود دارد همه خدا آنجا حضور دارد خدا با همه وجودش آنجا حاضر است.@ اما آن موجود به خاطر محدودیت ذاتی خودش به خاطر اینکه یک مرتبه خاصی دارد بافت خاصی دارد فقط میتواند جلوهای صفتی یا بعضی از صفات را ظهور بدهد با همه اسماء و صفات آنجا حضور دارد همه را دریافت کرده اما به محدوده خودش دارد ظهورش میدهد و نشانش میدهد به محدوده ذاتی خودش آیه است.@ مثل اینکه شما با همه وجودت با همه هیکلت در مقابل یک آیینه میایستی اگر آیینه قدی باشد همه شما را نشان میدهد هر چقدر آیینه کوچکتر باشد قسمتی از شما را نشان میدهد شما آنجا حضور دارید ولی او محدود است او میتواند قسمتی از شما را نشان بدهد خودش محدود است ولی شما آنجا حاضر هستید.@ اینطور نیست که اگر یک نفر یک آیینه چشم و ابرویش را نشان داد چشم و ابروی شخص جدا شده باشد در آن آیینه هست بقیهاش نباشد نه بقیهاش هم همان جا هست این آیینه فقط میتواند چشم و ابرو را نشان بدهد.@ (هُوَ مَعَکُم) هو او با شماست با کل شئ هست (مَعَ کُلِّ شئ) هست اما هر شئ هم به تناسب سعه وجودی خودش او را نشان میدهد اینقدر این معکم زیاد است که در قرآن میفرماید که (نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ) ما از رگ گردن هم به او نزدیکتر هستیم چقدر نزدیک است به ما، ببینید حضور قاهره او بدن ما و رگ گردن ما مانع از حضور قاهر او و تسلط او بر ما و احاطه او بر ما و معیت او با ما نمیشود.@ حتی از این شدیدتر است میفرماید (أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ) خدا آنقدر نزدیک است که از خود تو به خود تو هم نزدیکتر است یعنی خودت با خودت چقدر نزدیکی فاصلهای بین خودت و خودت وجود دارد میگوید خدا از این هم به تو نزدیکتر است چطوری حرف بزند با ما که ما بفهمیم همه چیز خودش است تجلیات خودش است یک ذره فکر بکنیم.@ از رگ گردن به شما نزدیکتر است چقدر آدم باید بنشیند فکر بکند که این کیست که اینقدر به من نزدیک است. بعد میگوید نه از خودت هم به خودت من نزدیکتر هستم (أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ) به علی(ع) میگویند خدا را چگونه شناختی (عَرَفتُ الله بِفَسخِ العَزائِم وَ نَقصِ الهِمَم) من خدا را با فسخ تصمیمها و ارادهها و شکسته شدن همتها شناختم.@ من الان تصمیم میگیرم که بروم با یک نفر دعوا بکنم وقتی میروم چشمم به چشمش میخورد میروم بغلش میکنم میبوسمش تا حالا بارها برای هر کدام از شما اتفاق افتاده رفتید یک کار دیگر بکنید یک کار دیگری کردید از خودت به خودت نزدیکتر است تو یک طور تصمیم میگیری یک چیزی بشود و ماجرا یک چیز دیگر از کار در میاید.@ تو قصد نداری یک چیزی بشود ولی آن که او میخواهد میشود تو تصمیم به گناه میگیری میبینی سر از آشتی با خدا درآوردی طرف میاید فحاشی کند به حضرت مجتبی با بغض میاید بعد از چند دقیقه عاشقش میشود. میگوید اینقدر از این آدم بدم میامد رفتم با او دعوا بکنم دهان به دهان همدیگر گذاشتیم بعد به هم علاقمند شدیم با هم ازدواج کردیم.@ چطوری است (أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ) ما چقدر خدا به ما احاطه دارد (إِنَّ الله عَلی كُلِّ شَيْ‏ءٍ مُحِيطٌ) چقدر محیط به کل شئ؟ اصلاً ما چیزی غیر از شئ مگر داریم هر چه هست شئ هست در این عالم، خود خدا شئ هست بقیه مخلوقاتش و تجلیاتش هم شئ هستند (إِنَّ الله عَلی كُلِّ شَيْ‏ءٍ مُحِيطٌ) (مَعَ کُلِّ شَیء) چطوری ما باید بفهمید با چه زبانی با ما خدا حرف بزند.@ (يُسَبِّحُ للهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ) آنچه که در آسمان و زمین است دارد تسبیح حق میکند تسبیح حق میکند یعنی چی؟ تسبیح فرع بر معرفت است فرع بر توجه است در تجلیات دیگر که ما میبینیم (اَلَم تَرَ) آیا نمیبینی که (يُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الطَّيْرُ صَافَّاتٍ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبِيحَهُ) پرندگان.@ (مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ) هر کس در آسمان و زمین است و حتی پرندگانی که در آسمان هستند همه تسبیح حق تعالی را میکنند همه نمازشان و تسبیحشان را میدانند (كُلٌّ قَدْ عَلِمَ) همه آنها حتماً صلات و تسبیحشان را میدانند صلات و تسبیح فرع بر شناخت است.@ اگر صلات خودش را میداند تسبیح خودش را میداند پس میداند دارد چه کسی را تسبیح میکند نماز برای چه کسی دارد میخواند اینجاست که خداوند گفتیم یک اشارهای چند جلسه پیش کردیم خداوند برای همه اشیاء شناخته شده است هیچ شئ در عالم نیست که خدا را نشناسد.@ چون (لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ يُسَبِّحُ للهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ) همه دارند تسبیحش میکنند پس باید بشناسندش که دارند تسبیحش میکنند همه میشناسندش معروف کل شئ است یواش یواش داریم نزدیک میشویم به آن سؤالی که مطرح کردیم که شناخت هر چیزی ما خدا را با اشیاء نمیشناسیم بلکه اشیاء را با خدا میشناسیم.@ یعنی در واقع وقتی به هر شئ داریم نگاه میکنیم (أَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ) است یعنی اول خداست بعد این چهره هست همیشه صاحب صورت مقدم است یا صورت؟ صاحب صورت.@ شما اصلاً گول نمیخوری وقتی پدرت را میبینی دارد میخندد دارد گریه میکند دارد لمست میکند دارد میبوسدت در آغوشت هست با تو دعوا میکند تمام اینهایی را که میبینی اول پدرت را میبینی بعد صاحب صورت را بعد صورت را میبینی.@ من الان دارم با شما صحبت میکنم در این اردو هر نوع ارتباطی با شما داشته باشم شما اول با شخص من روبرو هستید بعد با تجلیات من روبرو هستید پس اینکه ما اشیاء را چیزها را با خدا میشناسیم او تجلی میکند این جلوه است دقت کنید ما با صورت سروکار داریم با وجه سروکار داریم وجه زمانی منطقی و معقول است که شما یک صاحب صورت داشته باشید یک ظاهری داشته باشید.@ مظهر وقتی معنا دارد که شما ظاهری داشته باشید یعنی ظاهری تجلی بکند در مظهر، بنابراین شما کل شئ را وقتی نگاه میکنی در واقع اول خدا را داری نگاه میکنی برای همین هم (ما رَأَیتُ شَیئاً اِلاّ رَأَیتُ الله قَبلَهُ وَ مَعَهُ وَ بَعدَه) من هیچ چیزی را ندیدم مگر اینکه قبل از او با او و بعد از او خدا را دارم میبینم.@ شما وقتی که با پدرت روبرو میشوی در تمام حالات پشت آن همه تجلیات گوناگونی که پدرت میکند چه به ناز و نوازش چه به گِله و قهر، به هر جلوهای که بکند شما شخصیت پدرت را میبینی یعنی با شخص روبرو هستی.@ بنابراین وقتی که ما میاییم در این عالم هر چیزی را در این عالم میبینیم یک شخص یک حی قادری پشت آن جلوه دارد ما حرف میزند سخن دارد به ما میگوید یک ذره دقت بکنیم صدایش را هم میشنویم وقتی که پدرت دارد لمست میکند اینطوری میبوسدت حرف نیمزند با تو؟ دستت را گرفته فریاد ندارد در آن؟ وقتی در بغلت میگیرد فشارت میدهد فریاد ندارد حرف ندارد در آن؟ تکلم هست یا نیست آنجا؟ تکلم هست اما کلامش با لمس با نوازش دارد ظاهر میشود.@ آن موقعی که از تو قهر میکند آن موقعی که اخم میکند با تو دارد با تو حرف میزند الان اصلاً ما در روانشناسی بحثی داریم به نام زبان اندام تمام اندام زبان دارند. یک موقعی هست آدم یک کلمهای را رویش نمیشود که به زبان بیاورد میبینی که با اندامش آن حرف را میزند ولی به زبان هم نمیاورد.@ میخواهد به یک نفر ابراز علاقه بکند نمیتواند به زبان بیاورد میرود یک گُل میدهد دستش یک هدیه برایش میخرد حرف دارد در این یا حرف ندارد؟ تکلم است خداوند متکلم است برای همین به تمام مخلوقاتش در قرآن گفته کلمه میگوید من دارم حرف میزنم با تو گوش کن بشنو چقدر بد است آدم کور و کر باشد و نشنود و نبیند.@

گر ز ظلمات خود رهی، ما مشکلمان ظلمات خودمان است تاریکیهای خودمان است حجابهای خودمان است گرفتاریهای و مشغلههای خودمان است بیدقتیهای خودمان و ناپاکیهای خودمان بیطهارتیهای خودمان هست که غفلت میاورد.@

کی غایب شده، اصلاً غیبت معنا دارد برای خدا؟ او همیشه همه جا با همه وجودش حضور دارد ما گرفتاریم نمیبینیم نه میبینیم و نه صدایش را میشنویم دارد حرف میزند شما بروید در طبیعت انشاء الله برویم ببینیم چه میگوید این مسیری را که از خوابگاهتان تا اینجا پیدا میایید این هم حکمت خدا بوده که شما یک پانزده دقیقه در این فضای دلنشین و زیبا پیاده بیایید.@ نگاه کنید ببینید که همه دارند حرف میزند همه دارند میگویند لا اله الا الله همه دارند با ما حرف میزنند ببینید لا اله الا اللهها را میشنوید همه دارند سبحان الله میگویند همه دارند الحمدلله میگویند دارند صدا میدهند (یُسَبِّحُ بِحَمدِه) میفرماید هیچ چیز در عالم نیست آیه قرآن است (إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ) شما متوجه تسبیح اینها نمیشوید ولی دارد تسبیح میگوید.@ بیرون را نگاه کنید حرف میزند با ما کی رفتهای ز دل که تمنا کنم تو را، اگر آدم بداند دیگر هیچ وقت احساس تنهایی ندارد آنهایی که زود احساس تنهایی و غریبی و غربت و بدبختی میکنند احساس میکنند که فلان آدم تحویلشان نگرفت یا فلان آدم مُرد پس این دیگر بدبخت و بیچاره و تنها شد این دیگر بیشخصیت شد این بیکس شد این ذلیل شد این خوار شد.@ تا او زنده بود ما عزیز بودیم وقتی از دنیا رفت خوار شدیم اینها همه مال بدبختیهای ماست این نوع احساسات احساسات کودکانه بچگانه احساساتی هست که ما از سر بدبختی و کوچکی خودمان به ما دست میدهد که فلانی مُرد فلانی رفت من دیگر ذلیل شدم خوار شدم فلانی مُرد من دیگر تنها شدم من دیگر کسی را ندارم، واقعاً یتیم حقیقی کیست؟ آن که با اصل خودش ارتباطش قطع است.@ (اَلاَب وَ الاُم) هر دو را نوشته (اَلاَصل الشِئ) اب و ام هر دو اصل بچه هستند ما اصلمان پدر مادرمان هست؟ اصل ما کیست؟ ما اگر از خدا جدا بشویم خیلی بدبختیم (ماذا وَجَدَ مَن فَقَدَک) چه چیزی دارد کسی که تو را ندارد از اصل جدا شدیم برای همین خداوند در سوره توبه آیه 24 که خواندم برایتان میگوید وقتی شما محبتهای هشت گانه (قُلْ إِنْ كانَ آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ وَ إِخْوانُكُمْ وَ أَزْواجُكُمْ وَ عَشِيرَتُكُمْ) پنج تا دیگر چی؟.@ اموال و تجارت مساکن هشت تا اینها در دل شما محبوبتر از اصلتان بشود محبوبتر از ریشهتان بشود (أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّى يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ) کسی که از اصلش جدا میشود فاسق است ما الان وقتی که یک نفر پدر مادرش میمیرند میگوییم یتیم شده اما یُتم این نیست.@ یُتم این هست که ما سالهای سال گرفتارش هستیم ما از آقا امام زمان(ع) دوریم برای همین هم حضرت فرمود ایتام آل محمد یعنی ما یتیم هستیم جدا هستیم بعضی از این خواهرها میخواستند بیایند اردو بعضی از این برادران میخواستند بیایند اردو حالتهای خوبی داشتند من خیلی با این حالتهایی که اینها دیدند هم صفا کردم و هم خودم را مذمت کردم به بدبختی خودم پی بردم.@ دیدیم این مادر میگوید من ماندم بیایم اردو این بچه را شش روز میخواهم از او جدا بشوم چکار بکنم بچه را میدیدم به مادر میگفت مادر من که از تو جدا نمیشوم باید من را هم با خودت ببری میدیدم مادر از اثر خودش جدا نمیشود بچه سختش هست از اصل خودش جدا بشود.@ یکی زدم در سر خودم گفتم بدبخت تو سالهاست از امام زمان دوری چرا دلتنگ نیستی چرا بیقرار نیستی چطوری است داری آرام زندگی میکنی چطوری ما بیخدا خوشیم چطوری است اگر نماز هم نخواندیم نخواندیم اگر ذکر هم نگفتیم نگفتیم اگر ارتباطمان با حق تعالی کم شد کم شد.@ ماهها بیتوجهی و غفلت از خدا اذیتمان نمیکند سالها جدا شدن از امام زمان دردی برای ما نمیاورد این مال چیه؟ مال این هست که خیلی قساوت گرفتیم ما در ظلمات خودمان حقیقت خودمان را نمیشناسیم در ظلمات طبیعت خودمان، در ظلمات جنسیت خودمان اینقدر غرقیم که فکر میکنیم ما زنیم یا مَردیم شوهریم یا همسریم مادریم یا پدریم خواهریم یا برادریم برای اهل دنیا.@ اما ما فراموش کردیم که بندگان خدا هستیم این را غفلت داریم از آن ما فکر کردیم روی زمین کاری جز شوهر بودن همسر بودن خواهر بودن برادر بودن نداریم و این باعث میشود که ما این همه گرفتاری بیاید سراغمان. بقیه بحث بماند برای بعد.@ و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.@