جلسه 003 - نسیم حیات ۱
شماره جلسه
3
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1388
ماه
4
روز
25
متن کامل (خام) ‌ جلسه 003 - نسیم حیات ۱

سلام علیکم و رحمۀ الله.@ اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنۀ الله علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.@ جلسه گذشته درباره این اصل صحبت کردیم که (اَصلُ مَعرِفَۀِ الله توحیدُه) فقره اول این بود که (اَوَّلُ عِبادَۀِ الله مَعرِفَتُه) و فقره دوم این بود که (وَ اَصلُ مَعرِفَتِهِ تَوحیدُه) درباره فقره اول کلمه اول را بکار برد این را خوب دقت کنید اول گفتیم زمانی به کار برده میشود که ما یک چیز مقدم داریم و بعدی غیر از این هست.@ لذا عبادت غیر از معرفت است میفرماید که (اَوَّلُ عِبادَۀِ الله مَعرِفَتُه) دو چیز جدا هستند اما در فقره دوم کلمه اصل را به کار برد اصل زمانی به کار برده میشود که اصل یک چیز که اصل با آن چیز از یک سنخ باشند پس توحید با معرفت از یک سنخ هستند توحید اصل معرفت هست یعنی از سنخ و جنس معرفت هست که اصل آمده در مورد توحید (وَ اَصلُ مَعرِفَتِهِ یا اَصلُ مَعرِفَۀِ الله تُوحیدُه).@ در روایت دیگر هم اینطوری آمده از فرمایشات مولا امیرالمؤمنین(ع) (اَصلُ مَعرِفَۀِ الله تُوحیدُه) اصل گفتیم پایه را میگویند که پایه خود شئ را میگویند که خود آن شئ بر آن بنیان گذاشته میشود پس معرفت و توحید از جنس هم هستند در نموداری که در جلسه گذشته عرض کردم رسم بکنید ما اول معرفت را داریم بعد عبادت را داریم بعد وصول را داریم بعد سعادت را داریم.@ اینجایی که میگوییم اصل معرفت هست بعد عبادت هست در معرفت زیرش که خط بکشیم معرفت مبتنی بر توحید هست توحید اصل است که یک سؤالاتی مطرح کردیم درباره توحید و بعضی از گزارههای دینی را در قرآن و روایات درباره توحید خواندیم که یک تصویر نه خیلی شفاف از توحید دادیم که توحید به معنای یکتا دانستن حق هست.@ یکتایی که در عالم دویی برای او وجود ندارد و اساساً فقط و فقط او وجود دارد و سایر چیزهایی که ما آنها را موجود میدانیم مظاهر خود همان وجود هستند وجودی در عرض وجود خدا ندارند بلکه در طول وجود خدا هستند یعنی تجلیات حق هستند حالا درباره این میخواهیم امروز بیشتر توضیح بدهیم تا انشاء الله این مسئله کاملاً شفاف بشود.@ قرآن فرمود (سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْ‏آفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ) ما خودمان را در آفاق و انفس نشان میدهیم به انسانها ما میخواهیم انشاء الله از این جلسه از هر دو آیه استفاده بکنیم هم از آیات آفاقی و هم از آیات انفسی استفاده بکنیم. الان در دلیل توحید از یک آیه انفسی استفاده بکنیم ببینیم حق تعالی در ما این تجلی را دارد و توحید را در درون خود ما به ما مینمایاند یا نه پس الان میرویم سراغ دلائل توحید.@ اولین دلیل بینهایتطلبی همه انسانهاست همه انسانها بدون استثناء کمال بینهایت و بینهایت کمال را میطلبند این کمال بینهایت یعنی چی؟ انسان عاشق کمال هست کمال چیست؟ خود کمال به چه معناست کمال یعنی آنچه که منشأ اثر است هر چیزی که اثری داشته باشد میگوییم کمال دارد.@ مثلاً میگوییم خودکار کمالش نوشتن است چاقو کمالش بریدن است کاربردهای دیگر هم میشود از خودکار و چاقو گرفت هر کاربردی که داشته باشند آن هم کمالشان هست فرقی نمیکند انسان عاشق قدرت هست و قدرت را به صورت بینهایت میخواهد یعنی به هیچ حدی از قدرت قانع نیست آن قدر قدرت را دوست دارد که میخواهد به محض اینکه اراده کرد هر چیزی را به صورت مطلق آن چیز بشود اینقدر قدرت داشته باشد.@ یعنی چیزی سر راه اراده او را نگیرد بینهایت میخواهد به این صورت علم را هم بینهایت میخواهد یعنی میخواهد هیچ مجهولی برای او وجود نداشته باشد از محدودیت در قدرت از محدودیت در علم بیزار است همچنین عاشق کمال زیبایی هست زیبایی را میخواهد و دوست دارد به طور مطلق زیبایی را داشته باشد عاشق خلق هست میخواهد هر چیزی که دوست دارد ایجاد بکند برای خودش همه چیز را داشته باشد.@ عاشق پول هست ثروت هست اعتبار هست شهرت هست عاشق بقاست از مرگ، محدودیت در حیات بیزار است میخواهد به صورت مطلق باشد جاودانه باشد نمیخواهد چیزی حیات او را و وجود او را محدود بکند.@ اینجا شما سؤال میکنید که پس انسان عاشق یک چیز نیست این چیزهایی که انسان خواست همه متعدد بودند اینها تعدد داشتند ما چطوری میتوانیم بگوییم که یک کمال هست آن که میتوانیم بگوییم یک کمال هست از کجا میتوانیم بگوییم از اینجا که انسان هر کمال را به صورت بینهایت میخواهد این کلمه را خوب روی آن دقت کنید رمز بزرگ در توحید همین است.@ کلمه بینهایت یا نامحدود این رمز اصلی هست در تمام مطالعات و حرکتهای توحیدی یعنی شما اگر بخواهید در توحید سراغ هر چیزی بروید آن مثل نخ تسبیح میماند که تمام دانههای معرفت توحیدی با یک نخ تسبیح به هم وصل هستند و آن نخ تسبیح چیست نامحدود بودن و بینهایت بودن هست.@ ما طالب بینهایتیم بینهایت علم بینهایت قدرت بینهایت زیبایی بینهایت حیات بینهایت اراده، عاشق این هستیم همه انسانها همینطور هستند استثناء هم ندارد در نفس من و نفس سایر انسانها این حقیقت وجود دارد که همه عاشق بینهایت کمال هستیم.@ وقتی که ما عاشق بینهایت هستیم طالب بینهایت هستیم طلب در ما معنادار هست یعنی وقتی که ما چیزی به اسم طلب، حرکتی به اسم طلب داریم که یک امر وجودی است قابل انکار نیست هیچ کس نمیتواند طلب را انکار بکند بگوید نه من یا دیگری طلب قدرت مطلق علم مطلق اراده مطلق حیات مطلق نداریم حتی در انکارش هم دروغ هست یعنی در انکارش هم اثبات میشود وقتی میخواهی انکارش هم بکنی خودش اثبات دارد.@ یک کسی میگوید آقا من خدا را نمیخواهم انکارش میکنم اصلاً ما در لفظ حرفی نداریم تو قدرت مطلق را میخواهی یا نمیخواهی آن ستمگران طاغوتها را نگاه بکنید نمرود را نگاه بکنید شداد را نگاه بکنید فرعون را نگاه بکنید علم مطلق را میخواسته یا نمیخواسته قدرت مطلق را میخواسته یا نمیخواسته حیات مطلق را دوست داشته یا نداشته حالا اسمش را خدا نگذارید هر چیزی میخواهید بگذارید بگذارید.@ کمال مطلق وقتی میگوییم کمال مطلق به محض اینکه کلمه مطلق را به کار بردی یعنی هیچ نوع محدودیتی ندارد مطلق یعنی نامحدود، آزاد، نامحدود، وقتی این را به کار میبریم بینهایت خود به خود در آن وحدت وجود دارد چرا؟ چون نمیشود چیزی بینهایت باشد و توسط چیز دیگری محدود بشود حد بخورد توضیح این را بیشتر خواهم داد برویم سراغ طلب.@ وقتی ما حقیقتی به نام طلب داریم معنادار است معانی طلب را با هم بررسی کنیم طلب هر چیزی نشانه معلول وجود آن چیز هست یعنی اگر چیزی موجود نباشد مطلوب هم نیست اگر ما عطش داریم آبی باید باشد اگر دستگاه تنفسی ما هوا میطلبد باید هوایی هم باشد گرسنگی اگر هست غذایی هم باید باشد چشمی اگر هست که میطلبد طول موج و رنگ هم باید باشد گوشی اگر هست صدا را میخواهد فرکانس باید باشد صدا باید باشد.@ اگر ما کمال مطلق را میطلبیم باید کمال مطلق وجود داشته باشد که ما میطلبیمش پس طلب هر چیزی نشانه وجود آن چیز هست 2 ـ طلب هر چیزی نشانه سنخیت با آن چیز هست همیشه بین طالب و مطلوب سنخیت وجود دارد چشم ساختارش به گونهای هست که با نور و طول موج هماهنگ است گوش ساختارش به گونهای هست که با فرکانس و صدا هماهنگ است.@ هر طالبی در عالم مطلوب هم سنخ خودش را میطلبد شما در عالم نگاه بکنید میلیونها طالب وجود دارد نسبت به میلیونها نوع مطلوب اما همیشه بین طالب و مطلوب سنخیت وجود دارد هر طالبی سنخ خودش را میطلبد حس ما با محسوس سروکار دارد حواس پنجگانه ما پنج تا طالب هستند که پنج نوع مطلوب ویژه خودشان متناسب با خودشان را طلب میکنند.@ خیال ما مخیلات را میطلبد وهم ما موهومات را میخواهد عقل ما معقولات را طلب میکند و قوه بینهایتطلب ما بینهاتها را نامحدود را طلب میکند پس بین طالب و مطلوب همیشه سنخیت به یک نحوی شباهت وجود دارد که چیزی چیزی را میطلبد ما نمیتوانیم این را اصلاً از آن صرفنظر بکنیم و انکارش بکنیم چون داریم به عیان میبینیم در درون خودمان در وجود خودمان و در عالم خارج که بین همه طالبها و همه مطلوبها سنخیت وجود دارد.@ این هم اصل دوم از قواعد طلب اما اصل سوم اگر چیزی چیزی را میطلبد حتماً نسبت به آن چیز نوعی آگاهی و شناخت دارد یعنی مجهول مطلق مطلوب واقع نمیشود نمیشود یک چیزی از همه جهات ناشناخته باشد مجهول مطلق باشد اما مطلوب واقع بشود.@ چیزی که ما نمیدانیم چیست چه طلبی از آن داریم چه درخواستی از آن داریم؟ بین طالب و مطلوب یک نحو آشنایی وجود دارد در هوسها دقت بکنید ما پانزده سال پیش کیوی هوس نمیکردیم چرا؟ چون نمیشناختیم واقعاً کیوی را، اصلاً امکان ندارد کسی که یک میوهای را که تا به حال ندیده ممکن است یک کسی هوس میوه بکند از آن جهت که میوه را بالاخره دیده یک نوعی از میوه را چشیده.@ اما اگر مثلاً تا به حال کیوی نخورده یا میوههایی هست که الان واقعاً نیست اینجا در کشور ما نیست واقعاً ولی در کشورهای دیگر هست اینجا نیامده از آن میوهها مثلاً شما انبه را نگاه کنید انبه چند سال وارد ایران شده زیاد نیست قبلاً کسی این را هوس نمیکرد انبه را چون اصلاً نمیدانست همچین میوهای همچین طعمی همچین مزهای وجود دارد.@ زمانی ما هوس یک چیزی را میکنیم طالب یک چیزی میشویم که یک نحو آگاهی از آن چیز داشته باشیم و یا اصل چهارم را بگویم طلب هر چیزی معلول و نشاندهنده بهرهبرداری قبلی از آن چیز است مثلاً من الان درست است میوه کیوی و انبه را ندیدم ولی به محض اینکه برایم تعریفش بکنند طالبش میشوم یا نمیشوم؟ طالبش میشوم.@ هر چند تا به حال هم ندیدمش در کشور ما هم نبوده اما چرا من طالبش میشوم طالب انبه یا کیوی میشوم برای اینکه قبلاً نوعی از میوه را از آن بهرهبرداری کردم قبلاً چیزی به اسم میوه را دیدم بهرهبرداری کردم خوردم حالا اگر یک میوهای را که تا به حال مجهول مطلق هست برای من اصلاً ندیدمش اصلاً خبر نداشتم که بوده به محض این که به من معرفی بکنند که بگویند یک میوهای هست در خارج از کشور این شکلی است و مزه خوبی دارد من زود طالبش میشوم.@ پس نمیشود انسان طالب بینهایت باشد ولی مزه بینهایت بودن را نچشیده باشد یا سنخیتی با بینهایت نداشته باشد چطوری میشود ما میلیاردها در طول تاریخ میلیاردها نفس انسان به دنیا آمدند از عالم قبل از دنیا آمدند به دنیا و در دنیا همه بدون استثنا طالب بینهایت باشند استثنا هم ندارد همه وقتی میایند فرهنگشان یکی است همه بینهایتطلبند همه حریص مطلق هستند.@ کمال مطلق را میخواهند عاشق بینهایت مطلق هستند همه اینطوری هستند یک طور هست فرهنگشان با فرهنگ محدودیت سازگاری ندارد طلب هر چیزی نشاندهنده فقر و ظرفیت نسبت به آن چیز هست هیچ وقت تحصیل حاصل امکان ندارد اگر کسی چیزی را دارد دیگر طالبش هم نیست.@ شما هیچ کدامتان نمیروید به فکرتان هم نمیرسد که بروید یک روزی بروید ثبت نام بکنید کلاس نهضت سوادآموزی بگویید ما میخواهیم برویم سواد خواندن نوشتن یاد بگیریم چرا؟ چون آن کمال را داریم ممکن است برویم در کلاسهای علمی ثبت نام بکنیم هزینه بکنیم یک مراتبی از علم را که نداریم بدست بیاوریم چون میگوییم این را نداریم برای همین هم طالبش هستیم میرویم به دستش بیاوریم.@ اما چیزی را که داریم طلب میکنیم یا نمیکنیم؟ نه طلب نمیکنیم بنابراین ما نسبت به کمال مطلق و مطلق کمال و هر کمالی فقر داریم فقر ذاتی داریم میطلبیمش چون نداریمش تحصیل حاصل محال است امکان ندارد ما دنبال چیزی باشیم که داریمش پس اگر ما میطلبیم بینهایت را نسبت به او فقر داریم نیاز داریم.@ و اصل دیگر این که ما ظرفیتش را هم داریم طلب هر چیزی نشانه ظرفیت آن چیز هست این سالن الان چند نفر میطلبد الان شما اینجا 150 نفر نشستید 50 نفر دیگر هم میتواند جای بدهد ظرفیت دارد اما اگر 200 نفر 300 نفر در این جا جای گرفتند چیز دیگری هم دارد جایی دارد برای آن شما وقتی غذا خوردی سیر شدی طلبی هم نداری نوشیدنی خوردی سیراب شدی طلبی نداری.@ هر وقت چیزی را ما میطلبیم و میخواهیمش و اگر بگویم میگوییم جا داریم ظرفیت داریم میخواهیم اخذش بکنیم یعنی ما نسبت به او ظرفیت داریم پس طلب کمال مطلق نشانه ظرفیت مطلق هست برای ما، انسان اگر بینهایت را میطلبد ظرفیت بینهایت دارد انسان اگر بینهایت را میطلبد با بینهایت سنخیت دارد انسان اگر بینهایت را مطلبد قبلاً از بینهایت بودن متأثر بوده بهرهبرداری کرده.@ انسان اگر بینهایت را میطلبد نسبت به بینهایت شناخت دارد و اگر بینهایت را میطلبد بینهایت هست که میطلبد و الا طلب عبس است و اصلاً ما هیچ نوع حرکت عبسی در نظام خلقت نداریم هر اتفاقی دارد میافتد هر چیزی که دارد انجام میشود کلمه اتفاق نباید بکار ببریم هر کاری انجام میگیرد هر حرکتی انجام میگیرد جهتدار و معنادار هست.@ پس ما الان در درون خودمان به یک بینهایت رسیدیم یعنی میرسیم به یک کمال بینهایت، اما چرا میگوییم باید یکی باشد؟ برای اینکه چیزی که بینهایت شد دو تا بودنش امکانپذیر نیست که این هم دلیل دیگری دلیل دوم وحدت هست دلیل دوم را به نحو دیگری معنا بکنیم حالا در مورد بینهایت یک توضیحی بدهم بعد در مورد اصل وجود توضیح بدهم دلیل دوم را.@ اگر چیزی بینهایت شد یعنی حد ندارد میشود برایش تصور دومی کرد یا نه؟ امکان ندارد بگوییم ما یک بینهایت داریم یک موجود بینهایت داریم که بینهایت علم است بینهایت قدرت است بینهایت اراده است بینهایت حیات است آقا سؤال چه اشکالی دارد ما یک بینهایت قدرت داشته باشیم یک بینهایت علم داشته باشیم یک بینهایت زیبایی داشته باشیم یک بینهایت حیات داشته باشیم.@ میگوید در حرف شما خودش تناقض وجود دارد به محض اینکه گفتید دو تا بینهایت یک بینهایت علم با یک بینهایت قدرت با یک بینهایت زیبایی با یک بینهایت حیات اینها شدند چهار تا پس وجود هر کدام آن دیگری را حد میزند محدود میکند مانع مطلق بودن دیگری است.@ بنابراین ذات ما نهاد ما وجود ما نفس ما شهادت میدهد آن چیزی را که ما میطلبیم به عنوان کمال مطلق و تقسیمش میکنیم به جلوههای مختلف جلوهای از حیات قدرت علم اراده زیبایی و سایر خوبیها و کمالات نفس ما شهادت میدهد به اینکه آن واقعاً در خارج یکی بیش نیست نمیتواند دو تا باشد چون دوئیت یعنی محدودیت شما به محض اینکه گفتید دو تا همین کلمه دو را بکار بردید یعنی حد به آن زدی یعنی یکی غیر از دیگری هست.@ در تعریف اول گفتیم که اول آن است که یک آخر دارد و آخر غیر از اول است اگر همه چیزش مثل او باشد یک کسی آمد خدمت امام صادق(ع) عرض کرد که خوب چه اشکال دارد که دو تا خدا وجود داشته باشد حضرت فرمود این دو تا خدایی که تو میگویی چه فرقی با هم دارند؟@ گفت هیچ فرقی نداشته باشند هر چه او دارد این هم دارد حضرت فرمود دیگر دو تا نمیشود اگر همه چیزی که او دارد این هم داشته باشد پس ما یک چیز داریم، چرا؟ چون شما به محض میگویید دو وقتی گفتید دو باید حتماً قائل به سه هم باشید یعنی یک چیزی بین یک و دو فاصله بیاندازد این در ذات عدد نهفته است که این همان دلیل دوم توحید ماست .@ دلیل دوم توحید چیست؟ این هست که اگر ما یک وجود داشته باشیم این وجود ذاتاً ترد عدم میکند نمیشود چیزی وجود داشته باشد و عدم را بپذیرد چرا؟ اول از این عدم یعنی چی؟ یعنی نیستی حالا بگویید چیزی به نام عدم و نیستی وجود دارد یا ندارد؟ اگر وجود داشته باشد دیگر عدم و نیستی نیست.@ اگر بگوییم که یک چیزی که وجود دارد نابود شد معدوم شد خب معدوم شد کجا رفت؟ چی شد؟ یعنی رفت به وادی عدم، اگر رفت به وادی عدم پس ما باید یک چیزی به نام عدم داشته باشیم که این رفت آنجا، خب پس هست دیگر عدمی معنا ندارد پس در واقع معدوم شدنی هم معنا ندارد نمیشود یک چیزی باشد بعد نیست باشد بعد بگوید آقا این نابود شد ما الان وجودی داریم این وجود نابود شد خب نابود شد یعنی چی شد به ما بگویید کجا رفت؟ چی شد؟@ ما اصلاً عدمی نداریم عدم وجود ندارد چیزی به اسم عدم نیست که وجود نابود بشود اگر چیزی موجود هست و وجود دارد محال هست که عدم بیاید سراغش، آقا ما که الان در طبیعت داریم میبینیم نگاه کن آب دریا کم شد آب ظرف را گذاشتیم بیرون در آفتاب کم شد میگوییم کجا رفته معدوم شده نه باز هم وجود دارد در عالم وجود هست در هستی هست از این شکل رفت به شکل دیگری، ما تغییر شکل داریم یک چیزی شکلش را عوض بکند.@ آب بشود بخار بخار یخ بشود میگوید آقا نگاه کنید درخت نابود شد پوسید تمام شد چیزی هم دیگر از آن نیست کجا رفته الان آیا شعور ما عقل ما میپذیرد که ما چیزی به اسم عدم و نیستی داشته باشیم که موجود برود آنجا اگر داشته باشیم پس هست وجود دارد دیگر اسمش عدم نیست.@ پس عدم نقیض وجود هست و نقیضها با هم جمع نمیشوند ما نمیتوانیم یک چیزی داشته باشیم عدم یعنی لا وجود خب لا وجود هست یا نیست؟ اگر لا وجود باشد پس وجود است دیگر لا وجود نیست لذا امکان ندارد که وجود عدم را بپذیرد.@ حالا که وجود هست وجود نمیتواند دو تا باشد میتواند چهرههای مختلف داشته باشد اما دو تا نمیتواند باشد چرا؟ برای این که حد ندارد وقتی که وجود دارد ما میگوییم آقا وجود، الان این میز هست میگوییم این میز یک جلوهای از وجود است این طرفش چی؟@ الان میگوییم آقا این طرف وجود چیست اگر بگوییم وجود یک امر محدود هست یعنی ما یک وجود داریم در این عالم یک جایی وجود در این عالم تمام میشود یک جایی وجود در این عالم چند میلیارد سال که ما برویم یک جایی تمام میشود حالا آنجا تمام شد بعدش چیست تمام شد که دیگر ادامه پیدا نمیکند بعدش یا باید وجود باشد یا عدم باشد.@ اگر وجود باشد پس استمرار دارد حد ندارد اگر عدم هست که عدم وجود ندارد باید یکیش را بپذیریم یا باید قائل باشیم که وجود بینهایت است اصلاً امکان ندارد هستی در ذات خودش محدودیت داشته باشد یا باید ما قبول بکنیم که یک چیزی به اسم عدم داریم.@ بگوییم آقا ته عالم قدیمها میگفتند که یک جایی هست که مثلاً آدم برود با سفینهای برود با کشتی برود میرسند به ته عالم به پایان عالم حالا رسیدی به پایان عالم میخوریم به چی میخوریم به دیوار؟ یعنی یک جایی هست که هیچی نیست اگر باشد هیچی نیست پس هست یعنی چیزی به نام هیچی هست.@ هیچ شعوری هیچ عقلی در نفس ما که به درون خودمان مراجعه میکنیم میبینیم که امکان ندارد که این خیلی سادگی است که آدم بپذیرد ما با محدودیت سروکار داریم یعنی یک جایی عالم وجود تمام میشود دیگر از آنجا به بعد هیچی نیست خیلی سادگی است.@ شما میگویید هیچی نیست معنایش چیست هیچی نیست تهش که رسیدیم چند میلیارد میلیارد سال رفتیم در این عالم سیر کردیم رفتیم ستارهها آن طرف ستارهها فرمودند آقا آسمان اول فقط ستاره دارد خالقش که خداوند هست در قرآن میفرماید (إِنَّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزِينَةٍ الْكَواكِبِ) ما آسمان اول را آسمان دنیا را به زینت ستارهها مزین کردیم.@ حالا وقتی رفتی یک جا دیدی ستاره نبود اصلاً ستارهای دیگر وجود ندارد تمام میشود ستارهها بعدش چیست بعدش عدم است هیچ چیز نیست نه آقا ستارهها تمام شده خوب حالا تمام شده که تمام شده ستارهها که همه وجود نیستند یک اجرامی هستند یک تعدادشان محدود و معدود هست (كُلُّ شَيْ‏ءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ) هر چیزی نزد خدا عدد دارد (اَلَّذی أَحْصى‏ كُلَّ شَيْ‏ءٍ عَدَداً) هر چیز نزد خدا محدود است.@ حالا محدود رفتیم یک جایی که این چند صد میلیارد میلیارد ستاره هم تمام شد بعدش چی بعدش باز هم وجود است چقدر بعدش تا کجا تا ندارد دیگر، اصلاً تا ندارد نه آقا مگر میشود یعنی چی تا ندارد یعنی ابدی است؟ بله ابدی است این طرفش چی؟ یک زمانی به وجود آمده میگوید نه از هم ما نداریم اصلاً وجود از ندارد جلوههای وجود از دارند خود وجود چی خود هستی چی هستی از ندارد.@ یک زمانی بوده که وجود نبوده خوب چه میشود یک زمانی بوده که وجود نبوده یعنی عدم بوده عدم که دیگر نمیشود که باشد بنابراین نه اول دارد و نه آخر دارد در دعا داریم (اَلحمدُلله الاَوَّلِ بِلا اَوَّلٍ کانَ قَبلَه وَ الآخِرِ بِلا آخِرٍ یَکونُ بَعدَه) اولی که اول ندارد آخریست که آخر ندارد.@ ما نمیفهمیدیم سختمان بود آمد آول و آخر برایش گذاشت گفت (هُوَ الاَوَّلُ وَ الآخِر) اول خودش است آخر خودش است ظاهر خودش است باطن هم خودش است اصلاً اولی در کار نیست میگوید تو یکذره سختت میشود من اگر بگویم اولی در کار نیست یک ذره اذیت میشوی.@ پس وجود ازلی هست و ابدی است اول ندارد آخر هم ندارد امکان هم ندارد کسی بتواند غیر از این هم تصور بکند برایش، میرویم عقب یک میلیارد دو میلیارد ده میلیارد سال برو عقب چند میلیارد سال هیچی نبود یک دفعه از هیچی یک چیزی بوجود آمد میگوید ساده خودتی اینطوری سر من را کلاه نگذار هیچی نبود هر چه من را برگردانی عقب همیشه بوده ته ندارد اصلاً اول ندارد آخر هم ندارد.@ هی برو برو برو به هیچی میرسی به هیچی نمیرسیم هیچی وجود ندارد از آن طرف چی از آن طرف هم ته ندارد نمیشود بروی به ته وجود برسی یعنی بگویی این آخر وجود است اول و آخر ندارد.@ این سادگی است یک کسی فکر بکند که بگوید خدا چه موقع بوجود آمده وجود چه موقع به وجود آمده حالا اسمش را نگذار خدا، بعضیها دردشان میاید کلمه خدا را بشنوند میگوییم وجود بالاخره هستی هست یا نیست ما نمیتوانیم سوفیست باشیم که بگوییم آقا هستی نیست میشود انکارش کرد؟ هستی هست این هستی از کی بوجود آمده؟.@ هیچ شعوری هیچ عقلی نمیپذیرد که بگوییم هستی یک موقعی نبوده بعد بوجود آمده هستی آخرش چی تا کی هست تا هم ندارد هستی هست اول ندارد و آخر هم ندارد زمان ندارد اصلاً. هستی هست ما فقط وقتی به درون خودمان مراجعه میکنیم میبینیم که آن هستی که ما میشناسیم در ما تجلی کرده همه ما دوستش داریم بینهایت است کمال مطلق هست.@ ما هستی مطلق و بینهایت را میطلبیم عاشق هستی و کمال بینهایت هستیم آن را میخواهیم پس وجود دارد هست که میخواهیمش. این که چیست؟ کیست؟ چطوری هست؟ باز در درون خودمان وقتی سیر بکنیم میتوانیم اوصاف این هستی مطلق را در بیاوریم فعلاً ما در درون خودمان به یک هستی نامحدود بینهایت مطلق رسیدیم.@ یک هستی داریم که این هستی اول ندارد آخر هم ندارد و چون نامحدود است پس همه کمالات در همین هستی است جایی خارج از هستی نیست اگر ما عاشق علم مطلق حیات مطلق قدرت مطلق زیبایی مطلق لذت مطلق هستیم همه در هستی هست خارج از هستی نیست هر چه میخواهیم در همین هستی است.@ ما چند تا هستی هم نمیتوانیم داشته باشیم یک هستی مطلق واحد احد یگانه است قابل دو نیست دوئیت ندارد دو تا نمیتوانیم برایش قائل بشویم چون گفتیم که حد ندارد اول ندارد آخر هم ندارد اگر بخواهیم یک چیزی که نه اول دارد نه آخر مطلق بینهایت نصفش بکنیم اگر نصفش کردیم کجا میخواهد برود این تقسیم، جایی نمیرد همه یک چیز فرض دو برمیگردد به خودش.@ شما هر دویی که در نظر بگیرید برمیگردد به خودش اگر دو تا کردی این وسطش با چه چیزی پر میشود نیستی این وسط یا هستی است باید بالاخره بینشان یک چیزی باشد این که حضرت میفرماید وقتی شما دو در نظر گرفتی امکان ندارد سه را نتوانی تصور بکنی میگویی همین دو تا نمیتوانی چون به محض اینکه کردی دو عدد به آن دادی پس باید یک چیزی غیر از این و این باشد که بین این دو حائل باشد بگوییم این غیر از این است.@ وقتی جدایش کردی این چیز یک هستی داشتیم کندیمش شد دو تا هستی این که شدنی نیست فرض محال کندیم این کار را کردیم بر فرض محال هستی یک پارچه و واحد را ما دو تا کردیم گفتیم دو تا هستی خوب میگوید بینشان چطوری فاصله میاندازی این بینشان هستی است یا نیستی است؟ وجود است یا عدم است بینشان اگر وجود است این وجود است این وجود است این هم وجود است دوباره یکی میشوند همه وجود است.@ ممکن است جلوههایش فرق بکند مثل دریاست که به صورت موجهای مختلف ظهور میکند اما همه دریاست شکلش فرق میکند یک موقعی سی متری است یک موقع یک موج یک متری است ولی همه دریاست ته ندارد. بگوییم آقا ما در طبیعت یک آسمان داریم یک زمین داریم یک ماه داریم یک خورشید داریم یک مشتری داریم یک منظومه شمسی داریم یک کیهان داریم یک کهکشان داریم کهکشان راه شیری داریم.@ خب این کهکشان راه شیری یک کهکشان دیگر هم کنارش هست ما الان چند صد میلیون کهکشان داریم این مقدار که بشر شمارش کرده الان شمارش سرانگشتی کرده میلیونها کهکشان وجود دارد که در هر کدام از اینها باز هزاران منظومه هست در هر کدام از اینها هزاران سیاره هست خیلی چیز زیاد دارد اینها فاصلههایشان با چه چیزی پر میشود؟@ با عدم یا وجود؟ پس وجود است پس یک چیز هست که جلوههای گوناگون دارد یک هستی هست که این هستی صورتها و جلوههای گوناگون دارد فاصله بین موجودات با غیر وجود پر نمیشود.@ یک هستی مطلق هست جلوهاش مختلف است یک موقع میشود کهکشان راه شیری یک موقع میشود خورشید یک موقع میشود جبرئیل یک موقع میشود فرشتهها یک موقع میشود بهشت یک موقع میشود جهنم یک موقع میشود عالم عقول یک موقع میشود مثال یک موقع میشود ماده یک چیز است.@ ما میگوییم آقا این عالم ماده یک جایی، سادگی را نگاه کنید، عالم ماده یک جایی ما اگر با این سفینهها یک زمانی بشر سفینهای بسازد میرود یک جایی که عالم ماده تمام مشود ته عالم ماده است خوب ته عالم ماده چه میشود بعدش عالم ماده تهش به کجا میرسد اصلاً بینهایت هیچ کدام از جلوههای محدود نیست هستی جلوه محدود ندارد.@ بگوییم یک جایی بعضی از این نویسندهها این کار را کردند میگوید این جا را نگاه کنید اینجا عالم ماده است از اینجا عالم ماده تمام میشود عالم چی شروع میشود؟ یک خطی بینشان هست دیگر از اینجا به بعد تمام میشود میشود عالم مثال، مگر اینجا الان مثال نیست مگر من مادی هستم خودم اینجا نشستم مگر شما اینجا مادی هستید خطش چیست حالا فعلاً داریم الفبا کار الله وقتی شروع کردیم شنا کردیم در نفس لذتی دارد این شنا کردن حالا فعلاً یواش یواش داریم میرویم جلو تا ببینیم به کجا میرسیم با چه چیزی سروکار داریم ما، وجود چیست هستی چیست بینهایت یعنی چی جلوهها یعنی چی؟@ اینها واقعاً احتیاج به تمرکز دارد احتیاج دارد یک خلوتی یک سکوتی این را که خوردیم هضمش بکنیم بعد هماهنگ بشویم با این وجود مطلق یک سیری فعلاً در نفس خودمان کردیم رفتیم در عالم وجود، رفتیم دیدیم اول نداشت از این طرف برگشتیم دیدیم آخر هم ندارد.@ نفس ما چیست که بینهایت را اینطوری میگیرد ادراکش میکند؟ این نفس چیست؟ آیینه هستی است هستی را میشناسد ما الان به چه چیزی رسیدیم در نفس خودمان، رسیدیم به یک ذات نامحدود که اسمش را میگذاریم هستی هر چیزی میخواهیم بگذاریم یک ذات نامحدود چیست این ذات نامحدود میگوییم ما نمیدانیم چیست ولی میدانیم که یک ذات نامحدود هست.@ یک ذات غیبی هست جلوههایش را هم ادراک میکنیم فقط میدانیم هر چه هست جلوههای همان ذات است ولو با یک ذات غیبی، دیگر چه اسمی را در آوردیم از نفس خودمان؟ پس (هو) را از نفس خودمان درآوردیم هو او یک اویی درآوردیم الان فعلاً با چند و چون هیچ نوع شناختی آگاهی نداریم.@ فعلاً در ما وقتی سیر میکنیم ما با یک هستی بلا اول و آخر سروکار داریم که فعلاً فقط میتوانیم یک اسم روی آن بگذاریم بگوییم او بگوییم هستی مطلق بگوییم هستی نامحدود، فقط میتوانیم این را بگذاریم اما یک اسم دیگر هم میتوانیم روی آن بگذاریم وقتی گفتیم مطلق است نامحدود است میگوییم اولی است که اول ندارد آخری است که آخر ندارد.@ هر چه ظاهر است از همان باطن است هر چه باطن است از همان ظاهر است همان ظاهر هست که باطن است همان باطن هست که ظاهر است پس ما همینطوری به این اسمها میرسیم اما همین که من طلب میکنم کمال مطلق را و مطلق کمال را باید یک اسم روی آن بگذارم بگویم مطلق کمال کمال مطلق یک هستی که همه کمالات با هم با اوست مال اوست خارج از او نیست .@ اگر بگویم یک علم مطلق یک قدرت مطلق چیزی غیر از یک هستی نمیتواند اینها را پر کند فاصلهاش را، پس در واقع ما یک هستی مطلق داریم که این هستی مطلق علم مطلق است حیات مطلق است قدرت مطلق است همه خوبیها را با هم دارد حالا در ادبیاتهای مختلف اسمهای گوناگون برایش میگذارند در ادبیات عرب برای هستی مطلق ذاتی که مستجمع همه صفات کمال باشد میگویند الله.@ الله یعنی چی اگر بخواهیم در خودمان بررسی بکنیم الله یعنی چی؟ یعنی این طلبهایمان را که همه را جمع کردیم و میفهمیم که ما یک چیزی را میطلبیم یک اویی را میخواهیم عاشق یک اویی هستیم که مطلق است یک اسم روی آن میگذاریم میگوییم اویی که من میخواهمش اویی که من میطلبمش من کیستم؟ او کیست؟ این خیلی مهم است.@ من در درون خودم رسیدن به اویی که مطلق است مستجمع جمیع صفات است من میخواهمش خودم کیستم بین من و او چیست من کیستم من میبینم غیر از من آدمهای دیگر هم هستند همه موجودند وجود دارند ما هم همه وجود داریم آیا میشود بین وجود ما با وجود او یک چیزی به اسم عدم فاصله بیاندازد به اسم نیستی بشویم غیر او؟ نه.@ پس من خودم کیستم؟ این سؤالات باشد در ذهن ما که ما کیستیم زمین کیست خورشید کیست ماه کیست ستارهها کیستند منظومه شمسی چیست کیهان و کهکشان چیست جبرئیل و فرشتهها کیستند پیغمبر کیست او کیست ما فعلاً که نمیتوانیم این را انکار بکنیم به یک هستی مطلق رسیدیم که غیر از او هستی دیگری نیست لا اله غیره لا موجود غیره.@ پس ما چی؟ ما باید یا غیر او باشیم که آنوقت میشود یک بینهایت با یک کسی به نام ما، امکانپذیر هست عقلاً یا نه؟ معقول که نیست این بگوییم ما یک بینهایتی داریم در مقابلش غیر از او روبرویش یک وجودهایی داریم به نام انسانها کیهان کهکشان و موجودات دیگر، این امکانپذیر هست یا نه؟ معقول هست یا نه؟ معقول ـ ما خود او هستیم این هم که غلط زیادی است میگوییم یعنی چی این خداست من خدایم اگر خدا هستم پس طلب من چیست هستم دیگر مطلقم دیگر دارم دیگر همه کمالات را دارم پس چه چیزی را میطلبم تشنه چه چیزی هستم.@

این طلبها چیست این عشقها چیست این ترانهها چیست این مغازلهها چیست این فراقها چیست این درد نداشتنها درد محدودیتها درد ندانستنها درد ضعفها اینها از کجا میاید؟ پس غیر او که نیستم خود او هم که نیستم پس چی هستیم ما؟ غیر او که نیستیم خود او هم که نیستیم، پس ما چی هستیم؟ فعلاً ذهن خودمان را اینطوری قانع میکنیم میگوییم ما جلوه او هستیم تجلی او هستیم اما به همین سادگی هم از کنار همین نباید رد بشویم.@ این یعنی چی من جلوه او هستم بالاخره این جلوه هستم یک خصوصیاتی دارم غیر از خصوصیات اوست من وقتی که میدانم او مطلق است میفهمم که ازلی است ابدی است صمد است خودم میبینم در خودم که او صمد است یعنی یکی از معانی صمد فرمود (اَلَّذی لا جَوفَ لَه) سیدالشهدا(ع) خلئی ندارد هیچی نیست که بخواهدش کمالی نیست که طالبش باشد چون خارج از خودش چیزی وجود ندارد.@ هر چیزی که شما تصور بکنید خودش هست خارج از خودش چیزی نیست که بخواهدش او یک هستی یکپارچه است یک هستی مطلق و صرف است خارج از خودش چیزی وجود ندارد که بخواهد تشنه او باشد خارج از او یک خیال است یک توهم است و الا واقعیت که ندارد حقیقت که ندارد خارج از او.@ پس وقتی من میبینم یک کمال مطلق را یک هستی مطلقی که خارج از او معنا ندارد چیزی، صمدیت را از آن در میاورم پس صمدیت را دارم از کجا در میاورم؟ از نفس خودم دارم در میاورم ببینید اسم صمد در خود من هست من نمیتوانم برای همین به ما معرفی کرده خودش را اگر یک چیزی را به یک کسی معرفی بکنی باید بین آن مفهومی که برای یک کسی معرفی میکنی سنخیت بین این معروف و عارف داشته باشد که این بفهمد صمد یعنی چی.@ ما الان داریم صمدیت را در خودمان در میاوریم احدیت هم همینطور آنجایی که شما، میخواهیم برویم سراغ اسم، آنجایی که شما با یک ذات غیبی که نمیدانی فقط میدانی مطلق است با یک هستی نامحدود سروکار داری اسمش را میگذاریم هو، آنجایی که یکپارچگی او را میبینی که غیر از او فرض غیر از او محال هست اسمش را احد میگذاریم.@ از آن جهت که همه کمالها را دارد به صورت مطلق دارد به آن الله میگویند صدها اسم دارد در ادبیات عرب که کاملترین ادبیات هست به آن الله میگویند حالا شما هر چه اسمش را میخواهی بگذاری بگذار.@ یک کسی آمد به امام صادق گفت من میدانم یک وجودی هست یک شعوری هست یک روحی هست که تمام این نظام خلقت را به صورت واحد دارد اداره میکند اسمش طبیعت است آمد به حضرت گفت من رفتم با اینها بحث کردم اینها میگویند خدایی نیست طبیعت است امام صادق میگوید خیلی روی اسم ما حرفی نمیزنیم اسمش را بگذار طبیعت هر چی میخواهی اسمش را بگذار.@ یک هستی هست یک روح واحد یک ذات یک اراده مطلق را ما داریم میبینیم از هماهنگی بین نظام خلقت یک اراده یک قدرت مطلق را داریم میبینیم یک قادری هست یک ناظمی هست اسمش را هر چی میخواهید بگذارید بگذارید.@ حالا ما در ادبیات خودمان که با آن مأنوس هستیم کاملترین ادبیات هست میگوییم الله، اسمش الله تبارک و تعالی هست تازه وقتی میگوییم تبارک و تعالی اسم تبارک و اسم تعالی باز از نفس خود ما در میاید هر چه اسم بگویی از خودت در میاید وقتی اینطوری مطلق ادراکش میکنی دانه دانه این اسمها در میاید.@ این را توحید میگویند توحید یعنی چی؟ یعنی یگانه دانستن وجود و هستی و یگانه دیدنش یگانه شهود کردنش (وَ اَصلُ مَعرِفَۀِ الله تَوحیدُه) اگر بخواهی راجع به خدا حرف بزنی هر نوع شناختی هر نوع معرفتی هر نوع اسمی را بخواهی استخراج بکنی مبتنی هست اول بر مطلق بودنش، اینجا که گفتم اسم رمز است و آن نخ تسبیح همه اسمهاست همین است.@ بر بینهایت بودن و نامحدود بودنش حالا شما این رمز را که من دادم به شما این رمز خیلی مهم است اصلاً شاه کلید است این، الان ببینید داریم سه چهار جلسه است روی فقرات اول و دوم خطبه کار میکنیم شما وقتی این رمز را گرفتید بعد که میخواهید بروید روی خطبه میبینید که تمام خطبه را شما میفهمید.@ من یک اشاره بکنم میبینید فقراتش همه سر جای خودش جا افتاد خیلی خیلی راحت معقول منطقی ساده میافتد سر جای خودش، همه چیز سر جای خودش هست دانه دانه که اسمها را کار میکنیم دیگر راحت میشویم وقتی تو مطلق بودن را فهمیدی بینهایت بودن را فهمیدی بلا اول و لا آخر را فهمیدی ازلی و ابدی را فهمیدی آنوقت وقتی میگوییم الله مستجمع جمیع صفات است فهمش کار سختی دیگر نیست تأیید میکنی تصدیق میکنی.@ بعد میگویی (اشهد ان لا اله الا الله) من شهادت میدهم خودم دارم میبینم خودم دارم شهود میکنم چیز دیگری غیر از این نیست که دلبری الهی آن که من میخواهمش جز یک ذات مستجمع همه صفات کمال نیست اسمش را نگذار خدا نگو الله بگو (لا اِلهَ اِلاَّ الَّذی لا نَهایَۀَ لَه لا اَوَّلَ لَه لا آخَرَ لَه) من عاشق یک ذاتی هستم من هویی را میخواهم که آن هو مستجمع جمیع کمالات هست.@ چند تا کمال را من نمیخواهم چون چند تا کمال وجود ندارد امکان ندارد چند تا کمال مجزای از هم باشد چون ما فقط به یک هستی واحد و مطلق رسیدیم پس آن که من عاشقش هستم بقیه همه عاشقش هستیم همه آدمهای دنیا عاشقش هستند خدا رحمت کند حضرت امام رئیس جمهور آمریکا هم عاشقش هست یک ذات مستجمع جمیع صفات است.@ این را من در نفس خودم پیدا میکنم یا نمیکنم؟ ترجمه در بیرون میشود لا اله هیچ دلبر و معشوق و معبودی برای من جز الله نیست لای نفی جنس هم هست یعنی امکان ندارد که باشد پس لا اله الا الله حقیقت ذاتی خود ماست اینکه اولیاء خدا یک موقعی مکاشفه میکردند میگفتند ما همه چیز را لا اله الا الله میبینیم همه چیز دارد لا اله الا الله میگوید صدای لا اله الا الله از همه چیز میشنویم بله همه چیز همینطوری هست همه چیز دارد صدا میدهد.@ خدا رحمت کند مرحوم جزائری را آمده بود در سفرش رسیده بود به لرستان رفته بود در یکی از این روستاها یک عالم بزرگی هست نماز میخواند بعد یک زن لُری میاید به او میگوید آقا شما این چطور نمازی بود که خواندید؟ گفت برای چی؟ گفت ما وقتی خودمان نماز میخوانیم دیوار در آسمان همه با ما نماز میخوانند ولی شما که نماز خواندی هیچ صدایی شنیده نشد.@ با شما ما هیچ صدایی از در و دیوار و آسمان نشنیدیم که آنها هم نماز بخوانند آنها هم بگویند لا اله الا الله خدا رحمت کند سید را قبرش همانجاست میگفت اینجا همان جایی هست که من باید بمانم دیگر بیرون نمیتوام از اینجا بروم من باید بایستم از شما نماز خواندن یاد بگیرم شما چطوری نماز میخوانید که همه چیز با شما میگوید لا اله الا الله.@ یک مقدار فکر بکنیم تمرکز بکنیم ببینیم ما هم میشنویم ما اصلاً میبینیم لا اله الا الله را، الان که خودم را میبینم میبینم در خودم دارد همین را میگوید میبینیم من اگر بخواهم انکار هم بکنم لجوجانه بخواهم تردید بکنم و شک بکنم ذات من او را انکار نمیتواند بکند دارد با من حرف میزند ما همان موقع که داریم انکار میکنیم داریم اثبات میکنیم همان موقع هم داریم میگوییم لا اله الا الله.@ برای همین لا اله الا الله قشنگترین کلمه عالم است پیغمبر فرمود (ما قالَ النّبیٌ وَ ما قُلتُ مِثلَ لا اِلهَ اِلاّ الله) هیچ نبی هیچ پیغمبری و نه خود من مثل لا اله الا الله را نیاوردیم شیرینترین جذابترین دلچسبترین نورانیترین کلام لا اله الا الله است وحده چقدر قشنگ است (وحده لا شریک له) چقدر هم قشنگ خودش حرف زده.@ خیال همه ما را راحت کرده (لا تَدْعُوا مَعَ الله اِلهاً آخَر) با خدا دیگر دنبال دلبر دیگری نباش (لا اِلهَ اِلاّ هو) این هو چقدر قشنگ است دلبری جز او نیست.@ اول که فکر میکنم که یک منی هست که عاشق اوست میگویم (لا اِلهَ اِلاّ هو) بعد که میفهمم که اصلاً منی نیست چهرههایش را میبینم جلوههایش را میبینم میگویم (لا اِلهَ اِلاّ اَنت) دیگر از آن هو بودن در میاید از آن غیب در میاید چهرهاش را که میبینم میبینم نه اسم دارد الله است صمد است اول است آخر است ظاهر است باطن است در خودم است میگویم که غریبگی را بگذارم کنار میگویم هو کجا (لا اِلهَ اِلاّ اَنت).@ اما از اینکه من این را نمفهمیدم در غفلت هستم یک موقعهایی از آن فاصله میگیرم میگویم که (اِنّی کُنتُ مِنَ الظالِمین) آنوقت میبینم یک جا دوست دارم بدون خستگی بدون عدد هیچ کس کاری به من نداشته باشد یک ترانه غمانگیز بخوانم که (لا اله الا انت ِانّی کُنتُ مِنَ الظالِمین) و هی این را تکرار بکنم و بگویم (لا اله الا انت سُبحانَکَ اِنّی کُنتُ مِنَ الظالِمین).@ آنهایی که خیلی ظریف هستند میگویند همانطور که به قول امام صادق هو اسم است انت هم اسم است تو هم یک اسمی، کَ چی (سبحانک انی کنت من الظالمین) اینها همه اسم هستند لذا خیلی قشنگ در نماز آمده میگوید ایاک چقدر جالب است ایستادی جلوی خدا چهره به چهره حالا این هم حرف خیلی بد است اینطوری ولی خودشان گفتند که بگویید.@ میگوید (إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ) خدا یک شخص است وحدتش وحدت شخصی است یک کسی است خدا برای خودش، ولی یک کسی هست که همه کس است یک ذات است موهوم نیست مفهوم نیست یک ذات است که تو میتوانی طرفش بشوی تو میتوانی عاشقش بشوی تو میتوانی با آن حرف بزنی میتوانی حرفهایش را هم بشنوی میتوانی بگویی میخواهمت میتوانی بگویی دوستت دارم ببین چقدر دوستت دارم در قرآن گفته.@ میگوید همه عاشق خدا هستند اصلاً ما چیزی نداریم در این عالم که خدا را نخواهد اما (وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ) آنهایی که مؤمن هستند حبشان شدیدتر است و الا همانطور که امام گفت رئیس جمهور آمریکا هم عاشق خداست (وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ) مؤمنین بیتابیشان شوقشان دلتنگیشان محبتشان بیشتر است.@ حالا با توجه به این نکتهای که خدمتتان عرض کردم با همدیگر ببینیم چقدر شیرین هست این روایت از نبی گرامی اسلام(ص) هست یک تعبیری در قرآن داریم زورگوی لجباز، حالا پیغمبر این زورگوی لجباز را معرفی میکند میگوید (کُلُّ جَبارٍ عَنید مَن اَبا اَن یَقولَ لا اِلهَ اِلاّ الله) میخواهید بدانید زورگوی جبار کیست؟ زورگوی لجباز کیست؟ کسی که انکار میکند عاشق خداست.@ ابا دارد از اینکه بگوید (لا اله الا الله) تو مگر عاشق قدرت مطلق ثروت مطلق لذت مطلق حیات مطلق اراده مطلق نیستی ای نمرود ای فرعون ای ابو لهب ای ابو جهل نیستید شما عاشق این نیستید انکار میکنید همه میگویند چرا عاشقش هستیم قدرت مطلق لذت مطلق زیبایی مطلق حیات مطلق یکی است یک ذره به درون خودتان مراجعه بکنید.@ میگوید آنهایی که میخواهند خدا را انکار بکنند اینها آدمهای زورگو و لجبازی هستند من با همه وجودم در تو دارم تجلی میکنم دارم خودم را به تو نشان میدهم تو چطوری میتوانی انکارش بکنی لجبازی نیست واقعاً آدم بایستد بگوید من قبول ندارم لا اله الا الله.@ میگوید تو زبانت دارد این را میگوید همه وجودت دارد فریاد میزند لا اله الا الله همه وجودت همه عالم دارند لا اله الا الله را فریاد میزند ببینید چقدر حساس و ظریف است که رسول الله چه قشنگ عبارت انتخاب کرده (کُلُّ جَبارٍ عَنید مَن اَبا اَن یَقولَ لا اِلهَ اِلاّ الله).@ و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.@