جلسه 005 - مهندسی آرزوها
شماره جلسه
5
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1387
ماه
3
روز
25
متن کامل (خام) ‌ جلسه 005 - مهندسی آرزوها

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین. و لعنت الله علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین.

عرض کردیم که ما در رحم مادر هیچ چیز نباید مانع شدن سالم بچه شود یعنی مانع حرکت مانع تولد سالم بشود. در ازای تولد سالم هیچ چیز باارزشی وجود ندارد که جنین بخواهد خودش را صرف آن بکند وقتش را و انرژی اش را صرف آن بکند اما چیزی از سلامتش را از دست بدهد. بنابراین ما وقتی می خواهیم آرزوهایمان را بچینیم و از چیزی خوشمان بیاید و چیزی را برایش وقت بگذاریم در همان 4 مرحله ی که همیشه می گوییم انتخابها‏،‌ ارتباطات رفتارها و کنترل فکر اندیشه مان باید به گونه ای عمل کنیم که منافاتی با یک زندگی سالم و آرام در دنیا و یک تولد سالم به آخرت نداشته باشد خوب روایت را کم خواندیم انشاءا... این جلسه می خواهیم روایت بخوانیم برایتان از فرمایش امیرالمومنین علی (ع) در این باره.

(لا فانّی شیمه الحمقاد) آرزوها خلق و شیوه ی احمقان هست یعنی کسانی که دچار آرزوهای بد چون ما گفتیم ما آرزوهای خوب هم داریم هم آرزوهای دنیایی هم آرزوهای آخرتی. اما کسی که دائماً دلش هوسناک است. هوسباز است. دائماً چیزی را می خواهد که نمی تواند او را نسبت به وضعیت موجود راضی نگه دارد، این احمق است چرا احمق است؟ چون وقتی شما دلت درگیر آرزوهای متعدد هست، پشت سر هم هی آرزو داری. دیگر فرصتی برای آنچه که باید بشوی نداری.

گاهی وقتها بقدری این احمقی نمایان هست که شخص هزاران نعمت خدا به او می دهد که باید از این نعمتها لذت ببرد در همین دنیا، استفاده کند، قدر شان را بداند اما اینها را ذخیره می کند. نگه می دارد و فرصت نمی کند تا آخر عمر از این چیزهایی که کرده لذت ببرد واقعاً فرصت نمی کند.

دیروز یک شخصی را می شناختم مرد، تقریباً نود سالش بود این آقا. از آن نزول خورهای حرفه ای، وقتی مُرد شاید چند میلیارد سرمایه گذاشت رفت برای کی گذاشت؟ برای وارث. وارثش حتی برایش یک مجلس ختم هم نگرفتند یک مجلس ختم که یک کسی بیاید یک فاتحه ای برای این بفرستد یک قرآنی بخوانند یک فاتحه ای بفرستند یک صلواتی بفرستند بالاخره یک کمی از گناهان این کم شود، یک چیزی.

میلیاردها تومان را کشیدند بالا و هیچ! جنازه اش را آن قدر معطل کردند که قبرستان خودش دفنش کرد در همین قبرهای مجانی، یعنی آنها حاضر نشدند ریالی برای قبر این بنده خدا بدهند. این می شود احمق. حالا باید برای قران به قران نزولها که فرمود کمترین مقدارش، یک درهم از نزول معادل 36 گناه است که کمترین این گناهان زنا با مادر خود در خانه ی کعبه است.

حالا این باید آنجا پاسخگو باشد وارث باید اینجا بخورند کیفش را بکنند، ما خیلی آدم احمق این طوری داریم، کم نیست در دنیا. چند وقت پیش دیدم یک بنده خدایی چند میلیارد گذاشته بود، وصیت کرده به گربه اش بدهند اینها پولش را بدهند به گربه اش. خرج گربه اش کنند. حالا شما نگاه کنید ببینید کم نیستند آدمهایی که در دنیا تلاش می کنند جمع می کنند جمع می کنند چیزی از آن را با خودشان نمی برند ورثه می خورد و این باید آنجا گدایی ش را بکشد و جواب بدهد.

یک بنده خدایی بود من داشتم برایش وصیت نامه می نوشتم من گفتم حالا که وصیت نامه را می نویسم، تنظیم کنیم برای آخرت شما. یک طوری بنویسیم که این پول شما چون دخترهایت که شوهر کرده اند، پسرهایت که زن گرفته اند دیگر نان خوری که نداری که. این ثروت هم که داری بماند برای آخرتت با آن طرف خیلی احتیاج پیدا می کنی. یک عمر، بی نهایت زندگی است. همه خرج دارد آنجا، شوخی نیست همه اش خرج دارد گدایی آنجا می کشد انسان را.

فقر آنجا بدترین عذاب است. گفتم حالا که تو داری، وصیت کن برای بعد وقتی من می خواستم برای آخرت این یک چیزهایی می نوشتم مثلاً می نوشتم رد مظالم حتماً بده، بعد یک مبلغی را اگر خمس نداده ای بپرداز، یک مبلغی را بگذار برای کارهای خیر. ناراحت می شد می گفت نه نه نه نه!

می گفتم برای کی می خواهی بگذاری این را؟ هی از من می خواست من کمتر بنویسم برای آخرتش. گفتم برای کی؟ این مُرد. مَرد، چند ساله الان مرده، خدا رحمتش کند، باور بفرمایید هفته ای نیست که نیاید در خواب اقوامش بگوید من اینجا گرسنه ام هست. اینجا تشنه ام هست. هیچ هفته ای نیست که نیاید. این حماقت، یک حماقتی هست که خیلی شبیه عقلانیت است پول جمع کردن، خوب مصرف نکردن، آخرت را نساختن، ابدیت را نساختن، خیلی شبیه عقلانیت است.

ولی حضرت می فرماید: که (شیمه الحمقاء) روش آدم های احمق است. یک بنده خدایی یک بنده خدایی، جوانی هم بود چند سال پیش ازدواج کرد افتاد در کارهای اقتصادی، دیدم همیشه به این فکر است که خانه اش چطوری باشد. بهترین ماشین، بهترین لباس، بهترین تلفن همراه بهترین وسایل خانه، به او گفتم که ببین این مسیری که شما داری می روی، خیلی خطرناک است آرامش که نمی آورد، شما هر چقدر سطح تعلقاتت و متعلقاتت بیشتر شود در دنیا.

این قاعده ریاضی یادتان نرود هر چه ابزار، اشخاص و وسایلی که ما باید در خانه یا زندگی مان داشته باشیم سطحش بیشتر شود، حجم آرامش ما کمتر می شود چون تمرکز کمتر می شود شما ببینید افراد برای چی می خواهند تمرکز بگیرند؟ تمرکز، آرامش حتی مدیتی شن که الان می دهند مد شده برای این هست که تو از کثرت کنده شوی بیایی یک جایی متمرکز شوی و به یک چیز برسی تا آرامش پیدا کنی وقتی کسی سه تا ماشین دارد با سی که یک ماشین دارد زمین تا آسمان سطح آرامش شان فرق می کند.

کسی که 5 تا بچه دارد با دو تا بچه دارد فرق می کند. وقتی کسی پخش می شود و لو می شود در طبیعت. این چیزهایی طبیعی اش بیشتر می شود خانم خانه داری که در خانه، یک خانه ی صدمتری دارد در نظر بگیرید با یک خانمی که با 250 متر، 300 متر بنا رو برو هست. تمیز کردن این خانه، خوب نگه داشتن این خانه، وسایلش، ابزارش، مبلش، فرشش، لوسترش، تابلوهایش زن را دیوانه می کند، خسته می کند زن را.

چند وقت پیش یک خانمی بود آمده بود پیش من از همین نزدیکان، دیدم جوان است استعداد زیادی دارد ولی خیلی خسته و داغان است، نشستم مسائلش را گوش کردم، وضعیتش را، به شوهرش گفتم خانه ی این را عوض کن گفت خانه با این خوبی. گفتم همین بدبختش کرده. همین خانه به این خوبی. بیچاره اش کرده گفت کجا ببرمش؟ گفتم ببرش یک فضایی که نصف این فضا باشد. مشکلی شما ندارید که. بچه های تان اتاق دارند در نصف این فضا خودتان هم می توانید در یک فضای کوچکتر. خانه این خانم را کم کردند، حجم ابزارش وسایلش، میزهایی که باید وقت بگذارد برای شستن، جارو کردن، برای چیزهای دیگر کم شد آرام شد.

آمد گفت: خدا پدرت را بیامرزد من آرام شدم، راحت شدم، الان وقت می کنم مطالعه کنم وقت می کنم درس بخوانم به عبادتم می رسم، آدم وقتی ولو می شود پخش می شود فکر می کند کار عاقلانه ای دارد می کند هی حجم متعلقاتش را بیشتر کند هر چه سطح را می بری بالا، پخش می کنی بیشتر داشته باشی حجم آرامش ات، حجم تمرکزت، کیفیت معنویتت، اخلاقت می آید پایین. کاملاً می آید پایین.

این شیوه، شیوه آدم های احمق است. (الا ما فی شیمه الحمقاء) که یکسره سطح متعلقات خودشان را بیشتر می کنند می رود لوستر می خرد، فرش می خرد، تابلو می خرد، این را می خرد، می رود در بازار، انگار که مرض دارد حتماً باید یک چیزی بخرد. هی چیزهای جدید، جدید، جدید این با خودش نمی تواند انس بگیرد.

از خودش نمی تواند لذت ببرد از خدا نمی تواند لذت ببرد از روح زیبای خودش لذت نمی برد با خودش آرام نیست. با خدا آرام نیست با ماوراء الطبیعه آرام نیست بنابراین دائماً مجبور است حجم متعلقات بیرونی اش را زیاد کند تا چند روزی این را سر پا نگه دارد. یک گلدانی، یک تابلویی، یک فرشی، یک ظرفی، خوب این آرامش نمی آورد. آرزو این طوری است. آرزو خیلی خطرناک است.

اگر نتانی کنترلش کنی و آرزو را درست نچینی، این آقا، همین طوری به او گفتم عزیز من شما به نتیجه نمی رسی، این طوری که داری می روی جلو، یک زمانی می رسی به روانی شدن و دیوانه شدن با این سرعتی که داری می روی.

چند سال پیش من این حرف را به ایشان زدم به سل 75، هفته گذشته آمده بود با یک شیشه قرص که من دیگر دارم دیوانه می شوم، به او گفتم خدا وکیلی آن شخصیت آن موقعیت آرامتر، شادتر بود یا الان؟ گفت به خدا آن، حسرت آن موقع را می خورم. گفت: دکتر به من هشدار داده که اگر ادامه بدهی با این وضعیت، وضعیت روحی ات، سکته قطعی است.

حالا سکته کند بیفتد دیگر می خواهد چه کار؟ گفت چه کار کنم، گفتم باید فتیله را کاملاً بکشی پایین. نمی توانی این طوری، با این شعله بخواهی بروی جلو، آبت می کند. یک ماشین 50 میلیونی داشت گفتم برو عوضش کن برو یک ماشین ساده بگیر، این جنس هایت همه را آب کن، یکسری از وسایل خانه ات را همه را ببر بفروش. مشخص کردم برایش. گفتم اینها اینها در خانه ی تو اضافی است. اصلاً نباید باشد. امروز دیدمش، گفت از این هفته خیلی آرام شدم خیانت کردم، ظلم کردم. بعد به او بچه هایش را نشان دادم. گفتم نگاه کن این بچه های به این دسته گلی تا حالا لذت برده ای از آنها؟

گفت: نه به این ها هم خیانت کرده ام. به همسرم هم خیانت کرده ام، فرصت نداشتیم با همسرمان باشیم، اقلاً، با هم باشیم، یک همسر خیلی خوب دارم. گفتم: خوب چرا از هم لذت نبردید؟ از با هم بودن؟ شما آدم ها که می خواهند ازدواج کنند، قبل از ازدواج، دوران نامزدی، اصلاً از هیچ لذتی جز بودن با همسر شان لذت نمی برند. چه مرضی است که بعد از ازدواج، آدم ها دیگر نمی خواهند از همسرشان لذت ببرند. از بودن با او، از خلوت با او، از با هم بیرون رفتن. من یک موقعی به آقایان می گویم.

می گویم مثلاً گاهی وقتها این بچه ها را ول کنید بچه های تان را یا حتی بسپرید به یک کسی بچه های تان را، نگو بچه کوچک دارم بسیار یک نصف روزی دست خواهرت، یک روزی خواهرت، کسی باید نگه دارد، بچه ها را هم ول کنید اصلاً با همسرتان بروید بیرون دو نفره، بچه را نبرید اصلاً، با خودتان. نگو حیف است، عزیزم، بچه ام نمی دانم بچه ام نیامد، نه یک روزی با بچه ات بفرست.

همه سر جای خودش، ماهی یک بار، دو ماه یکبار با همسرتان خصوصی بروید بیرون اصلاً. کسی هم بالا سرتان، با خودتان نبرید. بروید دو تایی با هم بروید، بروید با هم حرف بزنید. بروید با هم صفا کنید بروید با هم تمام خاطرات تان را زنده کنید. بهترین جاها بروید با همدیگر، حالا حتماً زیارتگاه هم نمی خواهد باشد یک جایی که لذت می برید، اردیبهشت ماهی می آید. فصل گل و گیاهی است، بروید شیراز و با هم بگردید کاملاً، بروید گل ها را ببینید. بروید صفا کنید بروید کوه. بروید آبشار، نمی دانم خیلی جاهای دیگر.

بچه کی است؟ حالا بچه ها به بچه ها برنخورد بچه کی است؟ بچه بگذارید باشد او هم به اندازه کافی لذتش را می برد. یک موقع هایی باید آدم همین طوری باشد. حالا آمده بود گریه می کرد بنده خدا، می گفت من خیلی ظلم کردم، نه به بچه هایم رسیدم نه به. .....

توجه کردم به اینها، فقط همین طوری، هی. افزایش یک بعدی به زندگی ام داده ام. گفتم حالا افزایش یک بعدی دادی به اینها، رفاه به اینها تزریق کردی، حالا اینها خوشبخت شدند؟ خوش اخلاق تر شدند؟ مؤدبتر می شوند بچه؟ نه. تربیت می خواهد بچه، اخلاق می خواهد بچه، ادب می خواهد، معنویت می خواهد، خدا می خواهد، بی نهایت می خواهد. ابدیت می خواهد اینها آدم را آرام می کند اینها را که به بچه ندهی، بچه هر چقدر هم به او برسی.

یک روزی می آید، یقه ات را می گیرد، کلی هم بی ادبی می کند اصلاً نمی فهمد که پدر یعنی چی؟ می گوید بیخود کردی، وظیفه ات هم هست. باید بدهی. وظیفه ات هست باید بدهی یعنی یک بچه ی جهنمی آدم تربیت می کند، عاق والدین هم هست بچه، حضرت فرمود خدا لعنت کند پدر و مادری را که بچه هایشان را بی ادب نسبت به خودشان بار می آورند. ما آنقدر بچه ها را محبت می کنیم به آنها، هی به آنها تزریق می کنیم، هی به آنها خدمت می کنیم، هی خدمات می دهیم هی سرویس دهی می کنیم بچه فکر می کند ماها دو تا نوکر هستیم یک کلفت و یک نوکر دارد که شب تا صبح باید بدود این را تامین کنند. خواسته های این را تأمین کنند، تا وقتی هم گیر کرد ننه اش را صدا می کند بابایش را صدا می کند.

الان بعضی از خانم ها هستند این طوری هستند آقایان خانم ها بعد از ازدواج شان هم تحمل کوچکترین فشار را ندارند. یک فشار که به آنها می آید زنگ می زنند به مامان یا بابای شان، نمی تواند اداره کند زندگی را. از پس زندگی بر نمی آید، برای اینکه اینطوری تربیت شده.

(الامال غرور الحمقاء) اینها در غرر الحکم هست، اولی جلد اول، صفحه 119، دومی جلد یک صفحه 166.

آرزوها، فریب احمقان است. آدمی که دائماً هوسباز است، دلش هی یکسره این را می خواهد یک تلفن همراه خریده و این تلفن برای 5 سالش بس است، برای شش سالش، برای ده سالش بس است می تواند با این کار کند، آن وقت سالی یکبار تلفنش را عوض می کند.

اتومبیلش را هی عوض می کند دائماً، ظروفش را می خواهد عوض بکند، فرش هایش را می خواهد دائماً عوض کند. خب این یکسره هوس است دیگر. بنابراین اصلاً آرامش ندارد همیشه توی ذهنش هزارتا لیست خریدش خالی است همیشه. هی باید پر کند، هی باید این را بخرم، هفته ی بعد این را بخرم، ماه بعد این را بخرم. خودت چی پس؟ آخرت چی؟ قبرت چی؟ تولد سالمت چی؟ اصلاً وقت نگذاشته برای خودش.

اصلاً خودی وجود ندارد. تمام آرزوها رفته روی تن، روی تن به جای روح.

ترسم این تن که حائل است به جانم سقط کند کودک عزیز روانم

خیلی عجیب و زیبا می فرماید: مرحوم الهی قمشه ای ترسم از این تن که حائل است به جانم یعنی به روح من، سقط کند کودک عزیز روانم. خیلی در آرزوها آن کودک عزیز روانشان را کشته اند. اصلاً مرده، آن بخش آدمیشان زنده نیست، فعال نیست، همیشه در حسرتهای نداشتن ها، حسرت مقایسه با دیگران، فلانی چی دارد، نداریم، فلان مد جدید آمده بازار این را برویم بخریم، نمی دانم می گویند فلان چیز آمده توی بازار. همیشه حرف همین چیزهاست. کی چی دارد؟ مقایسه، چشم و هم چشمی، هیچوقت به خودش نمی رسد اصلاً این خود له است.

حالا با درسهایی که قبلاً دادیم معلوم است آدمی که خودش بالغ است یعنی کودک عزیز روانش غذا خورده، دارد بزرگ می شود یا بالغ است علامتش این هست که به قول پیامبر (ص) نشاطش دائمی است. این یادتان باشد.

المومن دائم النشاط، مومن نشاطش دائمی است. برای این است که مومن به خود حقیقی اش می رسد وقتی می گوییم مومن ذهنتان نرود به کسی که می گوید حج رفته ام، نمی دانم چند وقت جبهه بوده ام، خانواده ی شهیدیم، نمی دانم مسجد می رویم، هیئت داریم ما، نه، منظور آن جذب دقیق معنویت و معرفت است والا خیلی ها هم هستند که با صورتهای مقدس ارتباط دارند آدمهای آرامی هم نیستند، قرص اعصاب هم می خورند این فایده ندارد. معنویت به معنای حقیقی، مومن به معنای حقیقی اش یک آدم موفق، با ادب، با معنویت و واقعاً دارای ارتباط موثر- این کلمه را دقت کنید- ارتباط موثر و مفید با ماوراء الطبیعة با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) با خداوند، با معصومین- علیهم السلام، با شهدا یک ارتباط خوب دارد واقعاً تغذیه می شود از آنها. به این می گویند مومن. کسانی را داریم که هر هفته هم می روند بهشت زهرا، با شهدا، سر قبر شهدا، نمی دانم صد دفعه می روند جبهه، نمی دانم می روند مسجد، حسینیه، این طرف آن طرف، آدمهای آرامی هم نیستند، شاد نیستند، عصبی هستند، پرخاشگرند، اصلاً بلد نیستند حرف بزنند با دیگران. می خواهد با زنش حرف بزند، نمی تواند، می خواهد با شوهرش حرف بزند، نمی تواند با پرخاشگری حرف می زند، با پدرش می خواهد صحبت کند، عصبی است، با دوستش می خواهد صحبت کند زودرنج و حساس است. مومن اینجوری نیست مومن نه زودرنج است نه خساس است، نه پرخاشگر است نه از کسی می رنجد، نه روحیه ی رنجاندن کسی را دارد. شعار پیغمبر[صلی الله علیه و آله و سلم] این است. مومن نشاطش دائمی است. دائمی! این مال کسی است که به کودک عزیز روانش رسیده و واقعاً، یعنی این کودک عزیز روان غذا خورده، اگر غذا بخورد آرام است، اگر غذا بخورد، شاد است.

پس اگر ما آرام نیستیم، اگر ما شاد نیستیم، اگر ما زودرنج و حساس هستیم، اگر دل ما پر از غصه است، اگر از نعمتهایی که خدا به ما داده، همسر، فرزندان، آن حداقل هایی که خدا به ما داده نمی توانیم استفاده کنیم و لذت ببریم، همیشه به فکر نداشتن ها هستیم. آرزوها و مقایسه و کی چی دارد و همیشه به فقرها نگاه می کنیم تا به داشته ها، اصلاً نعمتهای خدا را نمی بینیم از داده های خدا آنها لذت نمی بریم، ما مومن نیستیم، قطعاً مومن نیستیم.

روایت بعدی می فرماید: (الکیّسُ من قَصُر) قَصَّر هم درست است، (ءَ اما لُهُ) هر دو ترجمه را برایتان می خوانم. زیرک، آدم زیرک، آدم زرنگ کسی است که آرزوهایش کوتاه باشد، کم باشد یا چی؟ قصّر ءاماله یا آروزهایش را کوتاه بکند، خودش آرزوهایش را کوتاه کند، دمش را قیچی کند، دمش را قیچی کند. من آن یک هفته پیش که آن بنده خدا آمد پیشم، گفتم یک فهرست از وسایل خانه ات بیاور ببینم، یک فهرست آورد، گفتم فهرست دارایی هایت را هم بیاور آورد. رفتیم نشستیم، گفتم: ببین به این احتیاج قطعی داری؟ گفت: نه. گفتم برای چی این را گرفته ای؟ گفت: رفتیم در بازار خوشم آمد. مثلاً رفته بود یک صندلی خریده بود از این صندلی هایی که ماساژ می دهند. گفتم: خوب. تو مریضی؟ فلجی؟ مثلاً استخوان دردی داری؟ پیری؟ گفت: نه. گفتم: تو خودت می توانی بدوی این را یک شلوار گرمکن فقط می خواهد شبها بزن بیرون بدو، بدو، برو باشگاه.

عرض کردم ورزش مثل نماز برای ما واجب است. مقام معظم رهبری می فرماید: که ورزش برای جوانها لازم و برای بزرگسالها واجب است. مثل نماز واجب است. آقا، رهبر دارد می گوید، ولی فقیه دارد می گوید، واجب است، واجب. باید وقت بگذارد آدم برای ورزش. شما ورزش کن می بینی که زمین تا آسمان نگاهت، دیدگاهت نسبت به دنیا و آخرت فرق می کند تا زمانی که ورزش نمی کنی. خیلی فرق دارد ورزش. آدم همه ی نگاهش به چیزهای دیگر فرق می کند چون سرشار از سلامتی، قدرت و انرژی و نشاط می شود، تا بگذاری این بدن کرخ شود، کوبیده شود، له شود، وقت بگذار برای ورزش. تو الان صندلی که بخواهد تو را ماساژ دهد به چه دردت می خورد؟ دو میلیون تومان داده، صندلی بخوابم رویش این طوری لم بدهد، آن مرا ماساژ دهد. ماساژ مال کسی هست که شکستگی داشته باشد، قدرت بدنی خیلی ضعیفی داشته باشد نتواند از پس بدنش بر بیاید، نتواند خودش را، عضلاتش را قوی کند، بعد، حالا بله، ولی وقتی خودت می توانی ورزش کنی، هنوز از کار نیفتاده ای، هنوز بدنت کشش دارد، تا آنجایی که می توانی وقت بگذار برای خودت. من به جنبه ی درمانی ماساژ یا جنبه ی پزشکی اش کاری ندارم فعلاً. چون جزو درمانهایی هست که در اسلام ماساژ آمده. جنبه ی درمانی دارد، جنبه ی چیز دارد که انسان استفاده کند. حالا کسی برای آدم این کار را انجام بدهد بهتر است گه گاهی، ماهی یکبار که عادت هم نکند خیلی، وابسته و معتاد شود؛ ولی وقت اگر می تواند بگذارد، واجب است. من اگر ببینم یک کسی بدنش سالم باشد ورزش نکند می گویم تو داری گناه می کنی، معصیت داری، کفران نعمت داری می کنی که این بدن به این سالمی را خدا به تو داده داری می گذاری همین جور زود پیر شود الان سن پیری در کشور ما دارد زیاد می شود یعنی سن سکته الان آمده 33، 35 سال، ده، پانزده سال پیش شما آمار سکته را نگاه کنید روی 60، 65 سال ما سکته داشتیم الان آمده به 35 سال. سکته، سکته، سکته مغزی، سکته قلبی، بیماریها حجمش خیلی رفته بالا. برای اینکه جوانهای ما تنبل، تن پرور، پر خور، این طوری دارند می شوند. متنوع خور و بدخور هم هستند.

می گوید آدم های زیرک، امیرالمومنین (ع) می فرماید: شخص زیرک، کسی است که خودش فتیله ها را بکشد پایین. خودش کوتاه می کند آرزوهایش را. با این بنده خدا که ما نشسته بودیم گفتم ابزار و وسایل خانه ات را بیاور به چقدرش احتیاج داری بعد آخر سر، دیدیم سه چهارم، چیزهایی که این جمع کرده زیادی است. سه چهارم. گفتم تو اینها را بفروشی چه اتفاقی می افتد؟ واقعاً ضروری است؟ نه گفتم: اینها را بفروش. گفت: خوب حالا چه کار کنم؟ گفتم: دومین کار این هست که دوندگی هایت کمتر می شود. وقتی شما نیاز و آرزوهایت را کم کنی، دویدنت هم کمتر می شود، کمتر می دوی. گفت: حالا چه کار کنم؟ گفتم: تو مگر عاشق علم نیستی؟ عاشق هنر نیستی؟ گفت: چرا، گفتم الان از وقتی که افتادی در این خط، چقدر به علم و هنر رسیده ای؟ گفت: هیچی. زیاد نتوانسته ام، فرصت نکرده ام، گفتم: دنبال علم و هنرت برو. لذت ببر از علم، از هنر، از شدن، از تخصصی که می توانی به دست بیاوری، از معنویت. می گفت آن موقعی که این طوری بودم قبل از اینکه شما به بگویی هی هشدارم می دادی، آن موقع من عبادتهای خوبی داشتم، نماز شب داشتم. ریاضت داشتم، لذت می بردم، سحرهای قشنگی داشتم، الان آقای شجاعی حوصله ی نماز واجب خودم را هم ندارم. قرآن که اصلاً نمی خوانم، قرآن نخوان، آدم ساقط است کسی که قرآن نمی خواند حضرت فرمود: حداقل پنجاه آیه واجب است که یک مسلمان بخواند، روز قیامت قرآن لعنت می کند انسان را، نفرین می کند انسان را. ما باید وقت بگذاریم قرآن را یاد بگیریم. مطالعه کنیم با آن انس بگیریم، با قرآن بالا برویم. خوب یک سوالی هم کردند راجع به قرآن، این پرانتز از بحث بیایید بیرون ببینید، ما راجع به قرآن بارها گفته ایم که قرآن را خداوند نازل کرده برای اینکه ما تدبر در قرآن کنیم. به باطن قرآن راه پیدا کنیم اما بدون اینکه ما با ظاهر قرآن ارتباط برقرار کنیم به باطن نمی رسیم. اگر کسی بخواهد به باطن برسد باید از کجا برسد؟ از ظاهر، یعنی روخوانی، روان خوانی بعد کم، کم برود در معانی. برای همین قرآن نگاه کردن به آن هم ثواب دارد چه برسد به خواندنش و لو معنی آن را هم که نفهمید همین طور که بخوانید ثواب دارد. یک عبادت است. یک کسی نگوید آقای شجاعی گفته که این حدیث را هم خواندیم از امیرالمومنین (ع): (لا خیر فی مراءه لا تدبّر فیها) در خواندنی که تدبری نیست، فایده ای نیست، این آن اثری که می خواهی اثر عمیقی که می خواهی وجود ندارد اما قرآن شما همین طور دستت بگیر، نگاهش کن ثواب دارد یک موقع مردم را محروم نکنیم از روخوانی قرآن. چون روخوانی هر چقدر انجام شود ولو بی توجه به معنی کم، کم حداقل چی می آورد برای ما؟ انس و حفظ می آورد بعد از انس و حفظ آدم می تواند خیلی خوب به معانی قرآن بپردازد و به باطن برود. یک موقع ما مردم را محروم نکنیم از این کار، به آن توجه کنیم که سوء برداشت هم نشود. امیرالمومنین علی (ع) کلاً اهل بیت شیوه شان این بود که هر وقت به یک موقعیت مادی خوب می رسیدند می گفتند: به حداقلش اکتفا می کردن می گفتند این حیف است اینجا مصرف شود آدم عاقل این طوری است.

خوب چی کارش کنیم اینجا مصرف کنیم؟ در دیا با یک حداقل هم می شود ساخت. می گفت این باید برود آخرت. این باید برود بهشت بشود آنجا، این کار ما خیلی کم است. خیلی کم است این کارمان، یعنی ما اینجا بیشتر مصرف می کنیم نسبت به آن طرف زاهدیم. خیلی زاهدیم نسبت به آن طرف، خیلی بی رغبتیم، نسبت به آن طرف، به اینکه آن طرف را آباد کنیم با یک حداقلی اینجا می شود زندگی کرد. با یک حداقل و بیشتر باید برود به سمت ابدیت، جاودانه شود.

«ما عندکم ینفذ و ما عندالله باق» آنی که پیش شماست. تمام می شود ولی آنی که پیش خداست همیشه می ماند. فرهنگ اهل بیت این بوده که اگر کار اضافه می کردند و ثروت تولید می کردند، راوی می گوید من دیدم امیرالمومنین (ع) هِن و هِن می کرد از داخل چاه در آمد، قنات کنده بود، آب زده بود بیرون حضرت همین طوری از داخل چاه آمد بیرون، دستهایش را گذاشت دو طرف چاه، از چاه بیرون نیامد، گفت: قلم و کاغذ بیاورید این را وقفش کنم برای فقرا.

ببین چقدر زیرک است. یعنی حتی وقت، فرصت نمی دهد بیاید بیرون، بنشیند بنویسد، می گوید همین جا وقفش می کنم. امیرالمومنین (ع) از نظر تولید اقتصادی، مرد شماره ی یک زمان خودش بوده، ببین چقدر قنات، نخلستان ایشان آباد کرد و چقدر زمین به فقرا تقسیم کرد، به مستمندان دادند.

همه را فرستاده برای ابدیتش، به کمترین قناعت کرده، بیشتر فرستاده آنجا. می گوید آقا من 200 متر جا بَسَم است. مگر می خواهم چقدر عمر کنم. دو سوم عمرم تمام شد دیگر می خواهم چه کار؟ همین 200 متر بسم است بقیه را می فرستم برود آخرت، نگه دارم. می خواهی بگذاری برای ورثه چه کار؟

تو مگر آن موقعی که خودت شروع کردی، مگر دستت پر بوده؟ تو هم چیزی نداشتی با تلاش رسیدی، آن ها هم یک حداقلی دارند با تلاش می رسند نه اینکه حق شان را انسان بخورد ولی بیش از حق شان هم نیازی نیست. چرا باید یک بچه به یک ثروت کلان از بابایش برسد.

ورثه چرا باید برسند واقعاً به یک ثروت کلان؟ بنده خدا به یک ریالش، یکدانه یک ریالی اش احتیاج داری آن طرف، اینها لذتش را می برند، چند وقت پیش به یک آقایی می گفتم آمده بود موسسه، با یک حالتی آمد گفت: دعا کنید من خیلی وضع مالی ام بد شده.

خوب دقت کنید، گفت: پولم کم شده، من می شناختم او را، یک ذره به او خندیدم. هی جِلِز و وِلِز می زد که دل من رحم بیاید می گفت: تو را خدا شما دعا کن. من هی خنده ام می گرفت. به او گفتم: که مجتبی جان تو الان چقدر سرمایه داری؟ همین طوری سرانگشتی؟ گفت: بابا چیزی نیست همه اش، 75 میلیارد است. گفتم 75 میلیارد. از چی داری می ترسی؟ گفت: کم شده پول من کم است. چند تا پروژه داشتیم و اینها، گفتم حیف که دستم بسته است اگر باز بود یک چک در صورتت می زدم حتی در سرت می زدم.

بعد گفت: که می خواهم بروم فلان معامله را بکنم، تو یک دعا بکن که این معامله بشود حتماً تو را خدا. جان حاج آقا، گفتم: بیا این ذکر را بگو. ذکر را به او دادم دیدم دارد چپ چپ نگاه می کند. گفت: که بلد نیستم بخوانم آن را، خیلی شرم آور است دیگر.

گفتم: چی می خواهی بدهی برای آخرت؟ اینهایی را که گذاشتی ثروت تو نیست. تمام شخصیتت شده این پولهایت. تمام شخصیتت شده پوست. همین را هم می گذاری برای بچه ها. گفتم یک ذره به خودت برس. یک ذره مجتبای حقیقی را پیدا کن. آنی که قرار است در قبر باشد، آنی که از او سوال می کنند.

آنی که پنجاه سوال در قیامت از او می کنند باید جواب داشته باشد برای پنجاه تا مورد. وقت بگذار برای اینها. گفتم به بچه هایت هی داده ای خورده اند خیلی خوب شده اند؟ خیلی عالی شده اند بچه هایت؟ آدم زیرک می شود مثل امیرالمومنین (ع) یعنی نگه نمی دارد چیزی را برای خودش، انبار نمی کند، ذخیره نمی کند، تا می آید می گوید برای آخرت، من ممکن است هر لحظه بمیرم، آن طرف کم دارم.

بابا به پیغمبر به حضرت عباس یکی از علما رفته بود بالای منبر گفته بود به حضرت عباس، خدا داریم ما. مردم به حضرت عباس خدا حق است، خدا هست. والله به حضرت عباس ما قیامت داریم، آخرت داریم، قبرداریم، خانه داریم آنجا می خواهیم زندگی کنیم آنجا. واقعاً می خواهیم زندگی کنیم آنجا.

این بیچاره ای که هر هفته می ترسید من پولش را در وصیت برای آخرت خودش بنویسیم الان هر هفته، چند سال است هر هفته به خواب اقوامش می آید می گوید من گرسنه ام، تشنه ام، غذا می خواهد آنجا، آنجا غذا می خواهیم بخوریم، مثل اینجا که غذا می خواهیم آنجا هم باید غذا بخوریم. آنجا هم بدن داریم، آنجا هم تنفس داریم آنجا هم جسم داریم، خانه می خواهیم داشته باشیم، غذا می خواهیم داشت باشیم. آب می خواهیم.

همه چیز داریم آنجا، زندگی داریم بابا، وقت بگذاریم قوی کنیم خودمان را، آرزوهای مان را کم کنیم. هوس های مان را کم کنیم، به حداقل ها راضی باشیم تنوعات را کم کنیم برسیم یک ذره به خودمان، یک کمی یک سری به خودمان بزنیم.

(الامل) این می گوید آدم زیرک این است، در مقابل زیرک کی بود؟ احمق بود. در مقابل زیرک آدم احمق بود که دائماً هی بخش بدنش به او سفارش می دهد. دائماً طبیعتش به او سفارش می دهد، این را نداریم، آن را نداریم هی فهرست می نویسد برایش این را نداریم، این کم است، این کم است.

این را بگیر، این را بگیر، این را بگیر، این ها را بریز دور، آنها را بیاور داخل، اینها را بریز دور. آنها را بیاور داخل. همین طوری .... ولی زیرک چی؟ زیرک می گوید نه من همین بَسَم است (بس است برای من) همین حداقل ها بس است برای من کافی است.

(الامل لا غایه له) ج1، ص 250 اَمل، آرزو پایان ندارد اگر یک کسی فکر کند بدود، 5 سال بعد آرام می شود 5 سال بعد نا آرامتر می شود مثل این 90 ساله، تا لحظه ای که داشت می مرد نزول می گفت، آرام نمی شود آدم که، فکر کند بس است برای او، یک زمان دیگری احتیاج ندارد، می نشیند سرجایش.

می گوید خوب حالا من برسم به آدم شدن خودم. من حرف، حرف غلطی است. هیچ وقت آن زمان نمی آید. اولاد هایش هم مثل خودش مگر با پول نزول می شود اولاد ولی خدا تربیت کردم با پول نزول که بچه این طوری.... بچه می توانید نمی گویند خدا بیامرزدش یا خدا پدرش را بیامرزد.

می گویند بابای خوبی بود، برای ما خوب نزول گرفت جمع کرد، ما خوب می خوریم. آره. حالا اگر بخواهند خیلی به بابای شان برسند چه کار می کنند؟ بگویند ما خیلی فکر بابا مان هستیم؟ یک دسته گل 500 هزار تومانی می خرند می گذارند سر قبرش، گوسفند های می آیند می خورند. شعور باقیات صالحات که ندارند که. چقدر زیبا فرمود: سلام ا... علیه یک صلوات به محضر مقدس امیرالمومنین ختم بفرمایید.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. (الامل سلطان الشیاطین علی قلوب الغافلین) این را خوانده ام برایتان یک بار. امل، آرزو سلطان شیاطین بر قلوب غافلین است. همه اش فارسی است یا مایه ی سلطنت، مایه ی تسلط شیاطین بر قلوب غافلین هست. یعنی شیطان، ببینید اصلاً به شما نمی گوید همین طوری هم هست که آدم احساس می کند آدم خوبی هست.

در حمله شیطان این جزو کدام حمله می شود؟ حمله ی راست است؛ یعنی دائماً با چهار تا صورت مقدس سرت را گرم می کند و تو فکر می کنی همیشه آدم خوبی هستی ولی اصلاً هم به تو نمی گوید گناه بکن، هیچ گناهی را به تو پیشنهاد نمی دهد. هر وقت هم خودت را ارزیابی می کنی، می گویی من نه آدم بدجنسی هستم نه آدم حسودی هستم نه آدم حیزی هستم نه آدم دزدی هستم هی خودت را قشنگ ترجمه می کنی می بینی بابا از دیوار مردم رفتی بالا دزدی کردیم؟ نه هیچ کاری نکردیم چی کار رکده با تو؟ هیچ کاری با تو ندارد اصلاً سفارش گناه به تو نمی دهد، سفارش کارهای کثیف و خراب به تو نمی دهد.

آرزوهایت را زیاد می کند همین می گویی این فلان چیز قشنگ است. فلان چیز خوب است، همین طوری. مشغول اینها می کند دیگر جنینی که در رحم مادر مشغول شود به ابزار رحم. وقتی متولد شود دست نمی آورد با خودش، پا نمی آورد، چشم نمی آورد گوش نمی آورد، چون به اینها نرسیده، لازم نرسیده، شده یک جنین 4 کیلویی، 5 کیلویی متولد شده از شکم مادرش بعد می بینی که یک تکه گوشت است نه دست دارد نه پا دارد نه سر دارد. هیچی.

مادر نمی پذیرد این چنین بچه ای را. فکر نکنید گناه یعنی زنا کردن، شراب خوردن، بی حیایی کردن، گناه دزدی کردن است، نه، اول ببینید از همه بدتر، از همه بدتر این است که آدم یکسره هوس دارد، آرزو دارد، می گوید پول حلال است دارم می روم کار می کنم. می خرم، اینها را نگاه کن، مال خودم است. خوب برو بخر. همین، همین مشغول هست.

این مریضی کم، کم می آید در جوانهای ما، در جوانهای ما، دختر ما وقتی می خواهد ازدواج کند نیاز به همدم و مونس دارد، پسرمان نیاز به همدم و مونس دارد، بعد چون هی نشستیم اشتباه فکر کرده ایم، الان وقتی که چند روز پیش به یک خانمی گفتم: می دانی که دختر، پسر تو با دختر همسایه رابطه دارد، رابطه ی جنسی برقرار کرده با او یواشکی، برو به دادش برس زن برایش بگیر، نه دانشگاهش تمام نشده باید دانشگاهش تمام شود حتماً، لیسانسش را بگیرد سربازی اش را هم برود. بابا این دارد می رود جهنم کی گفته حتماً باید برود سربازی زن بگیرد؟

کی گفته یک کسی حتماً باید لیسانس بگیرد زن بگیرد؟ نیاز دارد برود زن بگیرد. هجده ساله باشد نوزده ساله باشد، بیست ساله باشد، وقت نیاز دارد واجب است برایش بروی، شما بروی برایش کمک کنی پدر و مادر زیر بال و پر بچه را بگیرند، کمکش کنند یک چند سالی ازدواجش را جور کنند، درسش را هم بخواند کنار ازدواجش، کم، کم به یکجایی برسد.

نه این باید حتماً درسش تمام شود حتماً باید فلان شود. حتماً باید فلان شود. برای دختر سخت گیری می کنند، خود دختر و پسر باور کرده اند الان، دختر پسر های ما الان باور کرده اند، در گناه دارد می سوزد، در انواع خیالات کثیف گیر کرده، بعد وقتی می گویی ازدواج می گوید نه. من باید بیست میلیون جهیزیه داشته باشم.

الان یک موسسه ای هست که ازدواج آسان می گیرند با سیصد هزار تومان ازدواج راه می اندازند خدا پدر شان را بیامرزد این دختر و پسر ولشان کنی، روی مقوا هم خوشند با هم، در برف روی یک مقوا هم خوشند با همدیگر. فقط با هم باشند. هیچی نمی خواهند از خدا، یک نان هم بخورند بس شان است. ولی ما الان شرایط را سخت کرده ایم. اصلاً جامعه همین طوری دارد گناه تولید می کند، پدر و مادر ها برای خودشان هی شرایط خاص قائلند برای بچه های شان هم هی شرایط خاص قائل می شوند.

ازدواج ها شده 25 سال، 27 سال، 30 سال برو بالا. می شود معصیت دیگر، تولید گناه، این همه، آقا نه با یک حداقل هایی می شود واقعاً زندگی کرد حتماً باید سربازی برود، حتماً باید برود.... نه، می شود؟ آقا نامزد کن برایش یک ذره آرام می شود یک عقد کن برایش. دو سال بعد عروسی بگیرند آمال نمی گذارد.

ما آنقدر زندگی کردن را سفره انداختن را، مهمانی کردن را مثلاً شما نگاه کنید آدم ها هیچ لذتی برای آدم ها بهتر از ملاقات همدیگر و دیدن همدیگر و مهمانی رفتن و انس کنار هم نیست، شما ببینید صله ارحام ها چقدر سخت شده الان. چرا سخت شده صله ی ارحام؟ برای این است که ما می گوییم فلانی که می خواهد بیاید خانه ی ما، فلانی باید بیاید خانه ی ما، ما باید یک شرایطی داشته باشیم، تا این بیاید خانه ی ما. باید پرده هایم در خانه این طوری باشد، فرشهایم این طوری باشد، مبلم باید این طوری باشد تا یک شب مهمان دعوت کنم.

می بینید یک مهمانی دو ماه عقب می افتد به خاطر اینکه شرایط مادی فراهم نیست بعد غذا چی؟ غذا؟ می گوید آمادگی ندارم، باید یک سفره ای بیندازیم که شاه هم از این سفره ها نداشته. سفره های الان را شما نگاه کنید، شاه ها نداشته اند از این سفره ها، در خانه ی همین کارمند های خودمان.

دو تا باجناق دلشان برای هم یک ذره، خواهر ها دلشان برای هم لک زده، دختر خاله پسر خاله دلشان برای همدیگر لک زده، همه دوست دارند همدیگر را ببینند، دور هم نشستن چقدر برکت می آورد، چقدر مهربانی می آورد، چقدر خیر می آورد، چقدر گناه آب می شود، چقدر کدورت ها برطرف می شود، دوست هم دارند همدیگر را ببیند اما چون شرایط سخت شده شرایط همدیگر را دیدن سخت شده، آرزوهای مان را هی زیاد کرده ایم. هی برده ایم بالا.

شرایط دیدن همدیگر خیلی سخت شده. خوب می بینی که دلها از هم دور می شود، هزار تا آفت می زند. نه آقا، چقدر قدیمی ها خوب بودند. آقا فلانی میخواهد بیاید، بیاید. حالا شما نگاه کنید من یک نفر را دوست دارم، دلم برایش تنگ شده می خواهم ببینم او را، بعدش می خواهد بیاید من را ببیند، بعد بگویم که نه، الان بیاید خانه ما ناجور است، هفته ی دیگر یا ماه دیگر.

آقا بیا، این را، آبش را زیاد می کنیم آبگوشت را قدیم ها همین طوری بوده می گفتند آب آبگوشت را زیاد می کنیم، والا با یک تخم مرغ با یک نان و پنیر با یک برنج ساده هم می شود گذراندش. می شود لذت برد از کنار همدیگر، بیایید بشکنیم این شرایط را، فرق عادق کنیم. بیاییم امتحان کنیم، ببینیم اگر ما این کارها را کردیم و کم کردیم فتیله ها را، هوس ها، سفارش ها را شرایط زندگی را هی آوردیم پایین. اگر آوردیم پایین صمیمیت ها بالا نمی رود؟ ملاقات ها بیشتر نمی شود؟ برکت ها بیشتر نمی شود؟ انس و علاقه ها بیشتر نمی شود؟ خیرات بیشتر؟ به خدا بیشتر می شود.

اگر اینها را بیاوریم پایین، کم کنیم بگذاریم روی دید و بازدید ها روی ملاقات ها، روی با هم بودن، چقدر خیر و برکت دارد عمر زیاد می شود آن همه آثار برای صله ی ارحام بیان کرده اند بیاییم امتحان کنیم هر کس در خانه این را امتحان کند. بگوییم بابا این بار می خواهیم این قاعده را قاعده ی اجتماع را پیگیری نکنیم. نمی خواهم از مشهودات جامعه پیروی کنم.

از مشهودات جامعه نمی خواهم پیروی کنم، می خواهم این طوری باشد. خیلی سطح لذت ما زیاد می شود. سطح آرامش ما، سطح شادی ما بیشتر می شود سخت گیری نکردن، قناعت، چشم و همچشمی نکردن، مقایسه نکردن، خودمان با دیگران، چقدر قشنگ است این جمله، بس است برای امروز، از حضرت مسیح (ع) از حضرت سلیمان (ع) این حرف حجت است.

از طرف حضرت سلیمان (ع) اینقدر قشنگ است، می فرماید: من هر دو زندگی را تجربه کرده ام. خوب زندگی حضرت سلیمان یک زندگی بوده که هیچ کس نداشته و هیچ کس تا قیامت نخواهد داشت. نوع رفاهیات ایشان هنوز هم موجود نیست. امکاناتی که ایشان داشته اند در زندگی هنوز برای رئیس جمهور یا پادشاه هنوز آن اتفاق نیفتاده آن چیزی که ایشان داشته است.

هر چه که اراده می کرده، همیشه بوده با ایشان هر چیزی که می خواسته در چند دقیقه برایش یک قصر می ساختند، چند دقیقه. هر چی می خواسته برایش فراهم بوده، همه ی قوای عالم تحت تسلطش بوده اند، می گوید: من هر دو زندگی را تجربه کرده ام اما شیرینی را فقط در «سادگی» دیده ام. یعنی سادگی، سلیمان ما که به سلیمان نمی رسیم.

هیچ پادشاهی هم نمی رسد، آرامش را کجا پیدا می کند؟ تو کجا؟ تو سادگی، در شرط تعیین نکردن، سادگی. این خیلی حجت است این فرمایش حضرت سلیمان (ع). که هر چی شیرینی می خواهی ساده تر بگیر. هر چی می خواهی آرامش داشته باشی. زندگی قشنگتر داشته باشی ساده اش کن با هیچ کس مسابقه نگذار. چشم و همچشمی نکن خودت را هم حقیر و پست نبین به خاطر اینکه دیگران دارند می روند جلو و چیزی دارند و تو نداری.

والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.