جلسه 016 - محبت
شماره جلسه
16
مبحث
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 016 - محبت

بحث مان در حدیث معراج رسید به این بخش که خداوند تبارک و تعالی فرمود: لیس لمحبتی عله و لاغایه و لانهایه»، محبت من غایت و نهایت ندارد. غایت که ندارد یعنی چی؟ یعنی من برای رسیدن به قصد خاصی محبت نمی کنم. همان‌طور که علت نداشت غایت هم ندارد. همانطور که ایجاد کننده انگیزه ندارد برای رسیدن به چیزی هم نیست. نهایت هم که ندارد یعنی انتها ندارد پایان پذیر نیست. حد دار نیست محبت خداوند تبارک و تعالی به بندگانش. تمامی ندارد. نه از نظر کمیت نه از نظر زمان و نه از نظر کیفیت. یعنی در هیچ یک از ابعاد محبت خداوند تبارک و تعالی محدود نیست. حد ندارد. حالا برای این که انسان به این محبت نائل شود دو راه را پیشنهاد کرد خداوند. یکی این که عرض کردیم حدیث قرب فرائض است که انسان با انجام واجبات الهی تقرب پیدا بکند به حق تعالی. «اعمل الفرائض کن اتقی الناس» واجبات را عمل کن که از باتقواترین انسانها باشی. همین. اگر چیزی واجب است انسان رعایتش بکند. و چیزی حرام است پرهیز بکند از آن. این حداقل‌هاست. اگر واجبات را انسان انجام ندهد، ممکن است مثل کفار مورد رحمت رحمانیه خداوند باشد، ولی مزه ی آرامش را نه در دنیا خواهد دید و نه در آخرت. خداوند به کفار رحمت دارد، حاجات شان را برآورده می کند تأمین اقتصادی شان می کند، اما اینها نه در دنیا آرامش دارند و نه در آخرت. مرز بین کفر و ایمان هم واجبات است. لذا اگر کسی نماز نخواند کافر است. «ما بین الکفر والایمان الا ترک الصلاه» فاصله ای نیست بین کفر و ایمان مگر ترک نماز. همین که انسان نماز را ترک بکند کافر محسوب می شود. وارد مرز کفر شده. روزه را ترک بکند همینطور. حج را ترک بکند که واجب است همینطور. برای همین داریم هر کس که می تواند حج برود و نرود به عنوان یهودی و نصرانی محشور می شود به عنوان مسلمان محشور نمی شود اصلا مسلمان نمی میرد. کسی که می توانسته حج برود و نرفته. پس مرز واجبات است، مرز واجبات است. در نظر بگیرید حالا یک عده واجبات را انجام می دهند محبت ویژه ی خداوند تبارک و تعالی نصیب اینها می شود. و این محبتی که نصیب کسانی می شود که واجبات را رعایت می کنند محبت خاص است ویژه است رحمت رحیمیه است و نه در دنیا غایت و نهایت دارد و نه در آخرت.

از این بالاتر گروه دوم هستند،‌ که اینها یک محبت ویژه خودشان با خدا دارند یعنی با خدا رفیق هستند، دوست هستند، ارتباطات حد واجب بسنده شان نیست. شما در محبت ها نگاه کنید، در محبت ها اگر دو نفر همدیگر را دوست دارند، چند نفر همدیگر را دوست دارند، بدون حساب و کتاب وقت هایشان را در اختیار همدیگر می گذارند. اصلا می خواهند بدون حساب و کتاب با هم باشند. هرچقدر بتوانند زمان بیشتر می گذارند که با هم باشند. محبت اگر آمد امکان ندارد، طلب ارتباط نباشد. بیاید انسان از طرف مقابل خوشش می آید از این که با طرف مقابل باشد لذت می برد. محبت اگر آمد ویژگی اگر آمد انس اگر آمد دوست داشتن اگر آمد همینطور است. لذا خود خداوند تبارک و تعالی به عنوان یک سؤال اساسی این نکته را مطرح کرده است که کدام حبیب است که از ملاقات و خلوت با محبوبش بدش می آید و این در شاکله انسان در مرام انسان در روح انسان در شخصیت و عمل انسان ظهور پیدا می کند. اینقدر طبیعی است، اگر محبت آمد آقا کدام تشنه است که از آب بدش بیاید؟ کدام گرسنه است که از غذا بدش بیاید. از تمام روح شخص اعمال شخص، رفتار شخص، منشش، نوع برنامه ریزی هایش، این نمود دارد و مشخص است که اگر محبت آمد، علاقه‌ی به خلوت علاقه‌ی به ارتباط و گفتگو هست، این که از نماز فرار می کند انسان، از دعا از تعقیبات نماز، از اذان از اقامه از زیارت فراری است، رغبت ندارد، برای این است که محبت نیست. محبت نیست؛ یعنی چی نیست؟ یعنی معرفت نیست. معرفتی نیست. شناختی نیست. محبتی هم ایجاد نشده، بنابراین، انسان یک عمر ممکن است از خدا فرار بکند. یک عمر حال خدا را نداشته باشد یا یک عمر حتی نماز هم بخواند، اما بی رغبت باشد. بی شوق باشد، خوانده برای این که جهنم نرود خوانده برای این که حداقل واجب مسلمانی این است. خوانده که اگر نخواند، نجس می شود، اگر نخواند کافر است. والا وقتی که برگردد به سابقه اش نگاه بکند، می بیند که دو رکعت نماز با شوق و علاقه روی محبت از او سر نزده، با محبت با شادی با دلتنگی که انسان دارد، شوقی که انسان به ملاقات پدرش، مادرش، فرزندش، همسرش، دوستش دارد، نگاه می کند می بیند تمام عمرش دو رکعت نماز این طوری برای خدا نخوانده. لذا خداوند تبارک و تعالی یک سوال بدیهی، شفاف همه هم در وجود خودشان این را پیدا می کنند. اینقدر راحت است. می فرماید که کدام حبیب است که از خلوت با محبوبش بدش بیاید؟ این سؤال را کرده، گذاشته داغش را روی پیشانی ما که با این سوال خودمان را بشناسیم. ببینیم که نسبت به یاد حق تعالی، ذکر حق تعالی، خلوت با حق، انس با حق، زیارت معصومین، ارتباط با معصومین، رفت و آمد با معصومین، با ملائکه الله، با اولیای خدا، با شهدا به چه شکل هستیم. چه ارتباطی داریم. میزان اشتیاق ما، دلتنگی ما، ذوق ما، شوق ما، به خداوند تبارک و تعالی، چگونه است و این یک مبناست. یک مبنای فوق العاده مهم است. لذا در یک روایت دیگری که آن هم خیلی تعیین کننده است، می فرماید: «کذا و من زعم عنه فاذا جنه اللیل نام عنی»، دروغ می گوید، خیلی صریح است، بدون حساب و ملاحظه، بدون تعارف، خداوند تبارک و تعالی می فرماید که دروغ می گوید هر کس که فکر میکند که من را دوست دارد، وقتی که شب می رسد، می خوابد. نام عنی، یعنی از من می خوابد. شرافت بخش انسانی، غذای بخش انسانی، به میزان ارتباطش با حق تعالی است. حالا خوب دقت کنید این اصل را که می گویم. خیلی مهم است. ببینید ما از آن جهت که بدن داریم، یک جمادیم و از آن جهت که رشد می کند، دقت کنید، رشد، تغذیه، تولیدمثل، قدرت، زیبایی و لطافت، اگر اینها را دارد یک گیاه است بدن ما. ما گیاه هستیم. اگر ازدواج داریم، تشکیل خانواده می دهیم، تعهد و مسئولیت های خانوادگی پیدا می کنیم، کار می کنیم برای رفاه خانواده مان، تلاش می کنیم، علائق خانوادگی داریم، عواطف خانوادگی داریم، تفریح داریم، مسکن گزینی داریم، زندگی اجتماعی داریم، خدمت میکنیم به مردم، خدمت به هم نوعان مان، خدمت می کنیم به غیر همنوع هایمان، دفاع می کنیم از خودمان از حریم مان، از ناموس مان، از خانواده مان، از همنوع مان، از کشور مان، از غیر همنوع مان، از آن جهت که زندگی اجتماعی داریم، در اجتماع حضور داریم، جامعه مدنی تشکیل می دهیم، از آن جهت که در زندگی اجتماعی سلسله مراتب زندگی اجتماعی را طی می کنیم، مثلاً کارگریم، می شویم سرکارگر، می‌رویم بالاتر می شویم کارفرما، کارخانه‌دار، کارمندیم، می شوید مدیر کل، بعد می شوید معاون وزیر و بعد می شوی وزیر بعد می شوی رئیس جمهور. می‌شوی نماینده مجلس. به مقام انسان می‌رسد، به شهرت و محبوبیت می رسد، در همه اینها کمالات حیوانی است. خدمت کردن. دوست داشتن مردم، محبت کردن به مردم، دفاع کردن از حریم شان، کارهای خیر، اصلاً کارهای خیریه، کارهای خیریه که انسان انجام می دهد، فعالیت های خیریه، اینها کمالاتی است که در حیوانات هم است. اگر در انسان نباشد انسان از حیوان پست تر است. ولی اگر باشد، قیمت انسان کمال این طوری است و خیلی هم ثواب دارد. بزرگ هم است. ثواب دارد. کمال هم است. ولی در حد حیوانات. از آن جهت که انسان فعالیت های عقلانی دارد، کار علمی می کند، انواع مهندسی ها، انواع پزشکی ها، فعالیت علمی می کند، قوانین حاکم بر جهان را کشف می کند، در رشته های مختلف تشکیل دانش، توسعه علم، توسعه اطلاعات بشری کمک می کند به پیشرفت دانش بشری و تخصص ها، این هم یک کمال فرشته ای است. کمال عقلانی است. کمال انسانی نیست. فرشته ها هم مدرک کلیات هستند. فرمول ها و قوانین عالم را می شناسند، و اساساً فرشته ها هستند که این قوانین را دارند اجرا می کنند و با همین قوانین دارند دنیا را اداره می کنند از طرف خدا. انسان فقط یک جا معنا پیدا می کند. این را خوب دقت کنید. کمال انسان، شرافت انسان فقط یک جا هست که ما اینجا تعریف انسان را داریم. آن چیست؟ آن فعالیت های فوق عقلانی انسان است یا فوق تجرد به آن می گویند اصطلاحاً فعالیت فوق عقل یا فوق تجرد. در فعالیت فوق عقلانی و فوق تجرد، هست که انسان عاشق بینهایت و عاشق خداوند می شود محبت بی نهایت، عشق به بی نهایت، عشق به حق تعالی در وجود انسان راه پیدا می کند. در واقع انسان به میزانی که محبت خدا در دلش است انسان است. در غیر این صورت یا فرشته است یا حیوان است یا گیاه است یا سنگ است یا پایین تر از سنگ است. پایین تر از سنگ هم ما داریم. عشق به حق تعالی، محبت به حق تعالی، تازه باطن انسان را انسان می کند. انسان باطناً چقدر انسان است؟ چقدر از باطن انسانی بهره مند است؟ به میزانی که عاشق حق تعالی است. عشق به حق تعالی دارد. ما موقع مردن قلب مان را امتحان می گیرند. یعنی آزمایش و میزان قلب انسان است. در این قلب هرچقدر عشق خداست تو حقیقت انسانی داری. هر چقدر عشق به حق تعالی نیست، حقیقت ندارد. ممکن است به خاطر عملکردهایی که داری، ثواب به تو بدهند، خداوند به کفار هم ثواب می دهد، یک کافر اگر کار خیر بکند، خدا به او ثواب می دهد. هر کس کار خوب انجام بدهد، خدا به او اجر می دهد یا گناهانش را می آمرزد یا عذابش را کم می کند یا به او درجات بهشتی می دهد. اما انسانیت، شرافت یک انسان به میزان علاقه ای است که به خداوند دارد. عشقی است، معرفتی است که به حق تعالی دارد. در درجه اول معرفت، عشق و این دوتا چی می آورد خود به خود؟ ارتباط می‌آورد. انس می آورد، رفت وآمد می آورد با خداوند تبارک و تعالی. لذا عشق زور زدنی نیست. حتی یاد گرفتنی هم نیست. شما الان آدم هایی را می شناسید که مزاج شان هم سرد هست، اصلا به جنس مخالف کاری ندارند، زن به مرد، مرد به زن. اما یک دفعه تقی به توقی می خورد، دلش باز می شود. عاشق می شود اگر عاشق شد، عشق بازی کردن، مهرورزی کردن، ارتباط، نوع حرف، نوع پیام، وقت گذاری، آموختنی نیست. آن عشق خودش همه چی را تعیین میکند. مغازله ها و این همه ترانه هایی که سروده شده، در عشق های زمینی، اینها یک کسی ننشسته زور بزند ترانه درست کند. عشق که آمد ترانه خودش می آید، به زبان شاعری و تبع آدم باز می شود آدم شعر می گوید. غزلیات عرفانی مثل حافظ و مثل مولانا و سعدی و سایر بزرگان دیگر جوششی است از آن حس عاشقانه. وقتی عشق می آید، تبع شعر هم می آید. لذا نبی اکرم می فرماید که اشرف امتی اشراف امت من کی ها هستند؟ اصحاب اللیل. اصحاب اللیل یعنی چی؟ اصحاب، جمع است دیگر یعنی مصاحبت، مصاحبه، صَحُبه، یعنی به همسر می گویند صاحب، صاحبه، همسر، اصحاب اللیل یعنی این اهل شب است. شب را نمی کشد، شب زنده دار است. اهل شب است، یک موقع است به تفکر است، یک موقع است به عبادت است، یک موقع است به معرفت است، یک موقع است به ذکر است، یک موقع است به قرائت قرآن است، شب را دارد. اصحاب اللیل، یعنی از شب استفاده بکند. شب را خرابش نکند. طبیعت گراها را نگاه بکنید. طبیعت گرا کدامش شبش را خراب می کند؟ پارتی های شبانه و شما در غرب که بروید در کشورهایی که اصلاً خبری از هوای فطری نیست، هوای انسانی وجود ندارد، تمام هوایش هوای طبیعی است، هوای حیوانی است، می بینید که اصلاً شب را خراب نمی کنند. شب را استفاده می کنند. من در ژنف که بودم. جلسه ای داشتیم با شیعیان آنجا با کشورهای مختلف بودند، هندی ها بودند، افغانی ها بودند، پاکستانی ها بودند، ایرانی ها بودند، عراقی ها بودند، سویسی ها هم بودند. آلمانی ها بودند، کسانی که شیعه بودند آمده بودند آنجا. شبها که ما شروع می کردیم خوب یک نظم فطری داشتیم مغرب شروع می کردیم بعد که جلسه شروع می شد همین مثل جلسه شما می نشستیم صحبت، مذاکره، بحث علمی، باور بفرمایید شام هم به ما نمی دادند اینها، یعنی یک موقع الان اینجا من و شما نشستیم عالی ترین حرفها هم که زده شود از 60 دقیقه بگذرد همه یواش یواش صدای شان در می آید، آن پا و این پا می شوند و شاید هم چندتا یادداشت بدهند که آقا وقت تمام است. می خواهیم شام بخوریم. هیچ شبی نشد که شام به ما بدهند، هیچ شبی هم نشد کسی بفهمد که شام ندادند. هیچ کس نمی فهمید شام ندادند. نه من گوینده می فهمیدم شام ندادند، یک موقع بود دو و سه صبح بود من می فهمیدم که من شام نخوردم. آنها هم اصلاً متوجه نبودند که شام نیست. می نشستند به صحبت. بحث علمی اصلاً کسی گرسنه اش نمی شد، به معرفت و به بحث علمی و معنوی، آنجا ساعت شش غروب مثل ایران نیست که بهشت باشد، ثروتمندترین و مرفه ترین کشور دنیا، شما باید شش باید مغازه را ببندی. حق نداری سر کار باشی. پلیس می آید اگر شش و دو دقیقه باشد پلیس می رود. برای چی مغازه باز است. من دلم می خواهد فروش کنم تا یک نصف شب مثل اینجا باشد آزاد باشد. برق مصرف بکند. چطور شدند ثروتمندترین و مرفه ترین کشور؟ می گوید آقا تو می دانیم پولشو می دهم، پولش را می دهم، نداریم. سر ساعت شش باید همه مغازه های شهر تعطیل باشد. همه ببندند. بروید خانه هایتان. اینجا اگر دولت همچین کاری بکند ما ثروتمند می شویم. می توانیم صادرات بکنیم برق. می توانیم، خیلی مصرف پایین می آید. ولی کازینوها، فاحشه خانه ها، قمارخانه ها تا صبح باز است اشکالی هم ندارد. آنجا که کاسبی اشکال دارد این کارها اشکال ندارد. می گویند ما عشق و حال مان را نمی توانیم، اصلا در منطق فلسفه غرب این نیست که یک انسان لذتش را تعطیل کند برای یک دلیلی. میگوید دلیلی وجود ندارد که لذت تعطیل شود. کار اقتصادی تعطیل، تعطیل. اما اینها باز بود تا صبح. من دو و سه صبح که می آمدم بیرون، شبها تاریک، ولی بعضی جاها که روشن بود معلوم بود یا مشروب فروشی بود چیزهای اینطوری. اینقدر هم از این دختر و پسرهای طبیعت گرا آنجا می آمدند می رفتند آنجا، اصلاً شب را خراب نمی کنند. لذا خدا می گوید: دروغ می گوید هر که می گوید دوستم دارد، شب می گیرد می خوابد. قم اللیل الا قلیلا، کم بخواب، شب را بایست. من یک مثال بزنم، دیدید بعضی از آقایان که از خانم هایشان خوش شان نمی آید از خانواده بیزارند از خانواده آرامش و لذت نمی برند اینها اگر نگاه کرده باشی آنهایی که فطرت گرا نیستند طبیعت گرا هستند، با رفیق بازی و این جلسه و آن جلسه و شب و نصف شب می روند عیاشی های خودشان. فطرت گراها خوب هایشان چه کار می کنند؟ آنهایی که دل خوشی از همسران و بچه هایشان ندارند، مسجد و هیئت و حسینیه و بسیج و چون بسیج هم عیاش خانه فطری است تا صبح باز است. همه چی دارند. باور می کنی ما در جبهه به بچه ها می گفتیم به ندرت هم پیش می آمد اینطوری، طبیعت گرا و فطرت گرا کسی نداریم که از همسرش بدش بیاید، مگر این که واقعاً آدم نباشد، تو الان یک سال منطقه ای مرخصی نمی گیری بروی؟ عجب اخلاصی این دارد می گفت نه بابا یک دیوی آنجا است من اصلا خوشم نمی آید ببینمش. ترجیح می دهم نبینم او را. خدا را شکر یک جبهه ای است هم می آییم خدمت می کنیم و هم از شر او راحتیم. می گفتیم بابا عجب اخلاصی دارد این شب نصف شب وقت و بی وقت جمعه غروب و نصف شب و تعطیلات همه اش سر کار و فعالیت و همه اش مسجد و بسیج و هیئت و ... اگر محبت باشد دلخوشی باشد آن هم یک وظیفه است وظیفه واجب الهی هم است یک وقتی را برای خانواده خودش بگذارد و از حضور کنار آنها لذت ببرد با آنها باشد صفا کند وقت بگذارد برود بیاید. عبادت هم است. واجب واجب واجب الهی هم است اساسا هم اگر آن واجب انجام نشود کسی در آن واجب کوتاهی بکند واجب های دیگرش را انجام بدهد به درد نمی خورد نورانیت جذب نمی کند. کوتاهی در حق آنها بکند نورانیت جذب نمی کند این قطعی است این مسلم و قطعی است که اگر کسی بخواهد نورانیت از نورانیت های اجتماعی اش جذب بکند باید حداقل های خانواده را رعایت بکند بچه هایش همسرش، والدینش ارحامش، تا بعد موفق شود. این که بگوید از همه کم بگذارد که من باید برای اسلام و مسلمین کار بکنم و تلاش بکنم ... حرف مفت است و بیهوده است. آدم هایی که این طوری بودند در منطقه، بعد از جنگ هم اینها عاقبت بخیر نشدند. من قشنگ می شناسم آنهایی که این طور آدم هایی بودند بعد از جنگ هم انحرافات زیادی پیدا کردند. حتی فرمانده هایی را من می شناسم که می گفتند شما برای چی می روید خانه هایتان، شما بچه لوس و سوسول هستید زنگ نزنید تلگراف نزن این زنگ زدن و تلگراف زدن مال بچه سوسول هاست. باید همه عشق تان خدا باشد اصلا یاد نکنید حرف های بی ربط. همان فرمانده ها که خیلی هم سخت می گرفتند برای بقیه، بعد از جنگ از گذشته خودشان پشیمان شدند چقدر ریزش داریم ما. تعادل. اسم رحمان اسم رحیم حرف می زند اگر رحمان است رحیم است ظهوراتش هم است. دروغ که نمی توانیم بگوییم سر خودمان را که نمی توانیم کلاه بگذاریم. آدم خشن آدم بی عاطفه به خدا هم نزدیک نیست. هر چند که خودش را ببندد به خدا فایده ای هم ندارد. آدمی که نمی تواند بچه اش را بغل کند بچه اش را ببوسد، نوازش بکند حرفهای قشنگ بزند همه حرفهایش تند است تشر است تیز است نیش دارد این از رحمت خدا دور است حالا هی بیاید خودش را ببندد به این طرف. نه این که اگر ببندد به این طرف کاری بکند ثوابی نمی برد، ثوابش را می برد ولی تقرب حاصل نمی شود. عمله است. شما ببینید عمله که آمده شش ماه کار کرده 19 هزار تومان گرفته ازش هیچ لزومی ندارد که رابطه عاشقانه و دوستانه برقرار کند و عاطفه دوستی برقرار کند می گوید شش ماه کار کردی 180 روز این همه روزی ده هزار تومان تمام شد. عمله بوده کارش را کرده. اما تقرب نمی آورد. خدا می گوید دروغ می گوید اگر کسی می گوید من را دوست دارد (زعم) زعم یعنی گمان می کند خیال می کند، چون بعضی ها بعد از 50 سال خیال بعد از 100 سال خیال می فهمند که اصلا خدا را دوست نداشتند خیال می کردند دوست داشتند اینها در مراتب عرفان است اولین مرحله مرحله عرفان خیال است خیال و وهم است آدم همه چیزهایش خیالی است وهمی است خواب دیدن هایش خیالی تقرب های خیالی، امام زمان های خیالی، بهشت های خیالی، رفاقت های خیالی، تا برسد به مراتب قطعی کار دارد. تا از شک و تردید در بیاید. لذا اگر دقت کرده باشید اولین مرحله و کمترین مرحله چیست؟ از مرحله خیال که بگذریم و وهم. رفاقت های خیالی عبادت های خیالی تقرب های خیالی عملیات های خیالی از اینها که بگذریم اولین مرتبه در یقین چیست؟ علم الیقین است. یعنی پایین ترین مرحله است که دیگر شک ها و تردید ها و تزلزلها اضطراب ها بریدن ها از بین می رود شخص راسخ می شود. می شود علم الیقین. در جبهه در بسیج در هیئت در کار برای امام زمان، یک کسی که تردید برش می دارد شک برش می دارد می بُرد این هنوز در مرحله خیال است با خیال و ظن خودش دارد با امام زمان ارتباط برقرار می کند در همان حد هم ثوابش را می برد اما اصلا به مرحله حقیقت نمی رسد. حقیقت زمانی است که انسان تثبیت شده است یعنی تحت هیچ شرایطی شک تردید تزلزل اتفاق نمی افتد. لذا قرآن مؤمن را چطوری تعریف می کند، انما المؤمنون الذین یؤمنون بالله و رسوله ثم لم یرتابوا. اصلا شک نمی افتند. تازه که شک نکرد و افتاد به یقین این را می گوید علم الیقین. یک مرتبه پایین است. ولی مرتبه خوب و مثبتی است یعنی از خیال درآمده. شخص از اضطراب و تردید درآمده تثبیت شده در کارش. در عشقش در محبتش، تثبیت شده دو نفر هستند که نامزد می کنند عقدند دوره نامزدی شان است هستند ارتباط هم دارند خیلی حرفهای دوست داشتنی و عاشقانه هم می زنند اما تثبیت شده نیستند. تا این که انسان برسد به این یقین که بی همگان به سر بی تو به سر نمی شود/ کار می برد. که برسد به یک جایی که بگوید خدایا من به حضرت عباس دوستت دارم. و الا خیلی ادعاها که بی تو هرگز و بی همگان به سر شود و بی تو به سر نمی شود، بسیاری از افراد اکثر قریب به اتفاق افراد، در مرحله خیالند. خدا هم با همان خیالشان هم راه می آید با آنها. رفته بود از این کارت هایی که برای دوست دخترهایشان می فرستند گفته بود از این کاغذها دارید پوستر ها که رویش نوشته بی تو هرگز. گفته بود بله. گفته بود 16 تا به ما بده. یعنی می خواست به 16 نفر بنویسد بی تو هرگز. این بی تو هرگز چیست؟ بی تو هرگز ظنی است خیالی است. یعنی گمان می کند این گمان هم خوب است بگذار مثال بزنم برایتان. ان شاءالله در بحث اردو اینها را باید بحث بکنیم چون خیلی مهم است. اینجا هم چون حدیث خیلی سنگین است سربالایی است گفتم هفته قبل، شیبش خیلی بالاست نمی شود این شیب را به راحتی رفت، هی باید زیر سازی بکنیم تا بتوانیم از این شیب برویم بالا. خداوند می گوید شما وقتی می خواهی نماز بخوانی اگر شک کردی سه رکعت خواندی یا چهار رکعت. به دلت مراجعه کن. ببین به کدام سمت است به سه رکعت بیشتر مایل است یا به چهار رکعت. اگر به چهار رکعت مایل است قبول است من هم چهار رکعت قبول دارم. اگر به سه رکعت هست یک رکعت دیگر بخوان. رکعت سه و چهار این طوری است. حالا باطناً چیست در باطن حقیقتاً من الان می گویم فکر می کنم چهار رکعت است. آقا من چهاررکعت نمی خوانم ممکن هم چی بوده سه رکعت بوده. این را می گویند ظن و خیالی که خداوند به عنوان صد درصد از تو می پذیرد. خدا می گوید بقیه اش را خودم هزینه می کنم حالا اگر سه رکعت نبود من کاری ندارم. تو دلت چیست، دلت چهار رکعت است چهاررکعت حساب می کنم پایت. قربان خدا بروم عجب خدایی. تو می گویی چهار رکعت است باشد. نمی خواهی که با من لج بکنی نماز را مخصوصاً سه رکعتی بخوانی. الان هم شک کردی زود برو در خیالت، ببین ذهنت می رسد احتمال کدامش را بیشتر می دهی. می گویی من الان شک کردم ولی فکر می کنم رکعت چهارم باشم، می گوید همان چهار رکعت قبول است این را می گوید مرحله، درست است یا نیست؟ ثواب دارد یا ندارد؟ خدا هم دیگر عقاب نمی کند قبول هم کرده از تو. ولی واقعاً سه رکعت بوده یا چهاررکعت؟ یعنی اگر به طرف بعد از نماز بگویند دست بگذار رو قرآن، بگو که به این قرآن، دست بگذار رو قرآن بگو به حضرت عباس. بگو به حضرت عباس چهار رکعت است نمی تواند قسم بخورد. ولی خدا هم قبول می کند از او. عبادت های بسیاری از ماها اینطوری است محبت های ما به امام زمان، کارکردن های ما به امام زمان، استخدام ما برای امام زمان وقف شدن برای امام زمان عشق ورزی به خداوند و عشق ورزی به معصومین خدمت کردن به معصومین کار کردن تلاش کردن اکثر قریب به اتفاق آدم ها خیالی و وهمی هستند. یعنی می گوید سینه می زند نوشته روی قلبم به خط کربلایی همه هستی من حسین است می و مستی من حسین است. این دروغ ها خوب است. گفتم یکی از کارهای قشنگ که مداح ها می کنند این است که کلی شعر دروغ می خوانند مردم هم شعرها را می خوانند از دروغ شروع می شود خوب است بعضی ها اینقدر قساوت دارند جگر این حرفها را ندارند یعنی تا آخر عمر یک سینه هم نمی زنند. یک هیئت هم نمی روند یک گریه هم نمی کنند یک اشک هم نمی ریزند اینها خیلی بدبختند. آقا دروغگوهایشان قیامت سلطنت می کنند دروغگوهایشان. در خاندان اینطوری است. وای به حال این که طرف راست بگوید اگر از یکی از مرحله ظن و خیال دربیاید وقتی چهره به چهره آقا امام زمان می ایستد، من دوستت دارم من سربازتم، درست است فدات شوم، درست است. وقف توام درست است، آقا مال توام آقا تایید می کند. اگر آقا یا خدا امضا بزند زیر نامه. حالا خدا را دوست داری یا نداری، آینه می گذارد می گوید در این آینه نگاه کن خودت را در این آینه اگر خودت را نگاه کردی راست می گویی اگر نه. نه. گفت تو چقدر زشتی، گفت نه من خیلی هم خوشگلم در بیمارستان عوض شدم. دعوا که زشتی و زیبایی. جلوی آینه وایستی معلوم می شود. می گوید برو جلوی آینه بایست نگاه کن، در آینه نگاه کن معلوم است تو ظن و گمانی هستی یا دروغگو هستی یا راست می گویی. اینها که خودشان را خواب میبنند شبها، می‌گوید من خودم را خواب دیدم دیشب هیولای وحشتناکی هستم سگم، خوکم، پشمالوام، چنگ دارم دندان هایم دراز شده قشنگ می بیند خودش را، یک وقت در آینه نشانت می دهند، در خواب خودت را نشان می دهند می بینی نصفت آدم است، نصفش حیوان است آدم هستی شاخ هم داری آدم هستی پشمالو هم شدی آدم هستی چنگ هم داری. این وسط است. به او می گویند آدم است می گوید یک چیزهایی است آدم می ماند ان شاءالله آن یکی هایش را هم برطرف کند. قشنگ در خواب نشانش می دهند. یک موقع می ایستد جلوی آینه می بیند نه الحمدلله، نشانت می دهند یک آدم خوبی است نورانی است مشکلی هم ندارد. همه چی اش سالم است. خدا می گوید این آیه 24 سوره توبه را گذاشته می گوید این را تو نگاه کن اگر باباهایتان، ان کان آبائکم و ابنائکم، پسران تان، بچه هایتان، و اخوانکم داداش هایتان، و همسران تان چهارتا و اموال تان بابا ابناء اخوان، همسر، اموال تان و تجارت تان، شغل تان، و مساکن، هشت تا بود. عشیرتکم فک و فامیل هایتان، اگر از سه نفر، سه نفر شان هم به همین شکل است خدا، بزرگ، وسطی، رسول خدا سومی جهاد در راه خدا اگر از این سه تا محبوبترند آدم نیستید وتربصوا ... منتظر عذاب خدا باشید. آدم نیستید و لا یهدی القوم الفاسقین. خدا فاسق را هدایت نمی کند. تو فاسقی. فسق یعنی خروج از شکل طبیعی. تو شکل انسانی نداری. وقتی خدا رسولش و جهاد از آن هشت تا برای تو محبوبتر نیستند ادعای عشق می شود آدم بکند در ظن و گمان آدم می تواند ادعا بکند قشنگ یک آینه گذاشته شما می توانی ببینی خودت را. دیگر هی تعارف هم ندارد بروم به یک عارف بگویم به یک ولی خدا بگویم من را چه شکلی می بینی خدا می گوید نمی خواهد یک آینه گذاشتم، تو خودت را در این نگاه کن، لازم نیست به یک ولی خدا بگویی تو حیوان می بینی من را. چی می بینی. یک موقع خدا رحمت کند زمان جنگ، یکی از رفقا را رفتیم خدمت یکی از اولیای خدا او هم به رحمت خدا رفت. خیلی اصرار می کرد این هم هیچ چیز نمی گفت خیلی اصرار می کرد می گفتیم نپرس نگو. بیا برویم. همه ما از خانه آمدیم بیرون این وایستاد آنجا گفت می پرسم. گفتیم زشت است مزاحم ولی خدا نشوید. وایستاد و پررو، دو دقیقه دیگر از خانه آمد بیرون خیلی لب و لوچه اش آویزان. گفتم چی شد، گفت یک الاغی تو. باز هم خوب است آدم بداند الاغ است. مثلاً خوک نیست. سگ نیست. نجس نیست الاغ هم خوب است آدم برساند خودش را. من اوایل جوانی مان تازه ازدواج کرده بودیم، یکی از اولیای خدا خدمت شان می رسیدیم در دلم یک جوری، آن موقع جوانی است دیگر نادانی و خامی است گفتم این به من بگوید چطوری می بیند من را، سالها من خدمت این ولی خدا بودم. بعد در خواب به من گفت از این سوراخ نگاه کن زحمت کشیدم این سوراخ را من کندم، ته سوراخ را نگاه کن آن خودت هستی. نگاه کن هر صورتی دیدی آن تویی. اگر ثابت بود همانی اگر تغییر پیدا کرد این شدی. نگاه کردم دیدم یک سگ سیاه است. سگ نجس العین حیوان هار، سیاه، خدا رحمت کند آقا میرزا علی آقای شیرازی استاد مرحوم مطهری را می گفت من سفید دیدم خودم را. او خوب بوده سفید بوده ما که سیاه دیدیم. بعد دیدیم نه رفت الحمدلله و یک چهره خوبی آمد. استاد من می گفت من زحمت کشیدم تا این اینطوری شده. تو از آن درآمدی این شدی. از آن توحش و هاری درآمدی. استاد ما می فرمود اولین مرحله در سیر و سلوک این است که انسان هاری خودش را بگیرد. درندگی خودش را بگیرد. ما ده ها سال داریم زحمت می کشیم هنوز هم وحشی هستیم هنوز هم درنده هستیم. خیالی خوب است. بالاخره همه از خیال شروع می کنند. چون می خواهد بیاید به این سمت. کجا می گوید در نماز می گوید. نماز، مومن است بنده خدا. مسلمان است نماز دارد می خواند می گوید با این خیال من قبول می کنم. دیگر چی. می گوید خدایا من شک دارم روزه هایم چقدر قضا دارم. می گوید نمی خواهد یقین کنی چقدرش را مطمئنی، می گوید من بین سه سال و پنج سال شک دارم. می گوید سه سال را قبول داری خودت؟ می گوید آره. می گوید سه سال درست است. ولی خدا وکیلی سه سال است یا پنج سال است؟ ظن است خدا به عنوان علم قبول می کند از او. به عنوان علم می پذیرد از ما. درست است همان سه سال بوده. ما هم به امام حسین می گوییم دوستت داریم فدایت شویم، می میریم برایت به امام زمان داریم می گوییم به خدا داریم می گوییم ابراز علاقه می کنیم اللهم اجلعنی می جندک. اللهم اجعلنی من حزبک اللهم اجعلنی من اولیائک هی این حرفها را می زنیم. اگر تا امتحان نشده اگر کسی ازش امتحان نگرفته می پذیرند از او. قبول هم است اگر قبل از امتحان هم بمیرند قبولش می کنند. قبل از امتحان مرد، این خیال زده بوده فکر می کرده خدا را دوست دارد الان هم که محشور شده یعنی در قبر سرش را بلند می کند با همان خیال است خدا می گوید دست بهش نزنید بنده ما خیال می کرده ما را دوست دارد ما هم قبولش داریم. خیال خوب است بیا برو. هیئتی هایی که سالها هیئت داری کردند، هی در این هیئت ها گفتند امام حسین فدایت شویم دوستت داریم، می میریم برایت خدا رحمت شان کند همه شان هم مردند و رفتند آقا یک دفعه زد زد خورد به انقلاب اسلامی. حالا باید امتحان پس می دادند. انقلاب اسلامی را رد کردند خورد به جنگ تحمیلی. باید امتحان می دادند. یا لیتنی کنت معکم فافوز فوزا عظیما. باور می کنید خیلی ها ماندند تهران زیارت عاشورا برقرار می کردند یک روز هم جبهه نرفتند. زیارت عاشورا هم می خواندند ولی اگر مداح و سخنران می خواست حرف سیاسی بزند می گفت نزنید. به ما چه آمریکا می خواهد چه کار کند. حال روضه را نگیر از علی اصغر بخوان از علی اکبر بخوان از رقیه بخوان. اینقدر احمق. حالا بگذریم از مغرض ها و مریض هایشان آنها هم سر جای خودشان. 8 سال دفاع مقدس آمده امتحان می گیرند از ما. دفاع مقدس تمام شد جنگ شروع شد الان جنگ فرهنگی شروع شده. چه کاره ای در جنگ فرهنگی؟ سربازی، سرداری، عمله ای، مزد می خواهی، از دست زن و بچه ات بیزاری فرار کردی آمدی جبهه. فرهنگی داری کار میکنی. با کسی مشکل داری مقام می خواهی شهرت می خواهی ریاست می خواهی محبوبیت می خواهی من ات وادارت کرده معلوم نیست. در ظن و گمان است. ولی امتحان ها گرفته می شود و انسان صد در صد معلوم می شود. ظن است یا یقین است علم است. شما نگاه کنید یاران امام آنهایی که خودشان را آویزان کردند به امام، بستند به امام، ماند ماند ماند همه گفتند ما معتقد به ولایت فقیه هستیم، امام رفت ولی فقیه ماند، ولایت، مقام ولایت، ولی فقیه ماند ولی فقیه هم قانونی و شرعی سرجای خودش فهمیدند نه اینها با امام حال می کردند ولایت را قبول نداشتند از اول هم مشکل داشتند. لو رفت قضیه. اصلا خودشان هم گفتند ما از زمان امام هم با ولایت فقیه، مشکل داشتیم امام را قبول داشتیم ولایت فقیه را قبول نداشتیم یک عده هم هی از امام زدند، گفتند امام اهداف امام خط امام راه امام الان نگاه کنید یک دفعه همه آنها و اکثر آنهایی که این حرفها را می زدند الان دارند چی می گویند کاملاً شفاف است اصلاً در محبت دروغ نمی شود. گفت. علی علیه السلام فرمود: اگر می خواهی یک نفر دوستت دارد چه کار کن؟ گفت: دل خودت را ببین اگر دوستش داری دوستت دارد. سلوا القلوب عن المودات فانها شواهد لا تقبل الرشاء. از دلهایتان در مورد عشق ها و مودت ها سوال کنید چون دلها شاهدهایی هستند که رشوه قبول نمی کنند. یعنی آدم سر ظن خودش سر خیال خودش را می تواند کلاه بگذارد سر عقل خودش را هم می تواند کلاه بگذارد رب عقلٍ حدیث داریم چه بسیار عقلی که مقامش امارت است ولی تحت وهم اسیر است عقل تحت وهم است. الان عقل چی می گوید عقل امیر چه می گوید؟ عقل امیر می گوید که مرده کاری ندارد وهم عقل را اسیر می کند وقتی بیاید در قبرستان می گوید الان مرده پا می شود دنبالم می گذارد الان از این قبر صدا در می آید. الان این اسکلت من را می خورد. از استخوان می ترسد از مرده می ترسد عقل است اما اسیر وهم است. تمام وجود این می لرزد. عقلش در تاریکی کار نمی کند. در تنهایی کار نمی کند عقل. عقل از کار می افتد. می فرماید: چه بسیار عقل های امیری که تحت هوای نفس اسیرند. یعنی اصلا کار نمی کنند. می شود این طوری باشد. اما یک چیز است که تو اصلا نمی توانی در آن مرحله به آن دروغ بگویی. آن کجاست؟ یک قوه ای بالاتر از عقل است. دل است. رشوه قبول نمی کند. عقل را می شود رشوه داد. یک جوری توجیه اش کرد. سرش کلاه گذاشت. عقل را می شود خرید، اما دل را نمی شود. دل رشوه قبول نمی کند. به او بگویی دوستت ندارم. نه دوست دارد. یک زن و شوهر دعوا کنند ابلهان باور کنند، اینطوری است. دعواهایشان ظاهراً ابراز انزجار است تنفراست. من چقدر زن و شوهر دیدم اصرار کردند طلاق بگیرند طلاق هم گرفتند سه روز بعد دلتنگی کشته شان به چهار روز هم نکشیده. توهمات و دعواها و کینه ها نمی گذاشت خوب فکر بکنند و بفهمند، حالا که طلاق گرفتند و راحت شدند توهمات رفته کنار، شفاف شده آب زلال شده، علاقه سر جایش است. محبت سرجایش است. پدر و فرزند چقدر شده مادر و فرزند چقدر شده خواهر و برادر چقدر شده زدند همدیگر را، چاقو کشی کردند، در توهم، در کینه، چاقو کشی کردند بعد که تمام می شود آب از آسیاب می افتد آدم آرام می شود آب که شفاف می شود نگاه که می کند می بیند دلش برای داداشش تنگ شد. داداشش زندان است، دلش تنگ شد. داداشش را می خواهند اعدام بکنند جرم مرتکب شده می بینی که این محبت داداش از دلش بیرون نمی رود. همسرش همینطور. فرزندش همینطور. حضرت می فرماید که شما اگر از محبت سوال کنید، دلهایتان دروغ نمی گوید. از دلها سوال کنید. سلوالقلوب عن المودات از دلها در مورد مودت سوال بکنید.

چرا می گوید مودت؟ چرا نگفت محبت. محبت در ظن و گمان هم خوب است. چون عمل نمی خواهد بکنی. حسین جان و همه جوانی من به فدایت، کی می رسم به کربلایت حسین جان. خوب است مثل این اشعار عاشقانه ها و ترانه هایی که می خوانند ظن و گمانی است. محبت است. هزینه ندارد. اما مودت اینطوری نیست مودت عشقی است که هزینه دارد. علاقه و محبت نیست. باید پاکار محبوبت وایستی. هزینه کنی پاکارش. بریزی پایش، فداکاری بکنی. می گوید اگر می خواهی مودت را بدانی، محبت را قبول هم است حیوان ها هم محبت دارند، سنگ ها هم محبت دارند، گیاهان محبت دارند، دوست دارند خدا را. شیطان هم خدا را دوست دارد و محبت دارد شیطان همان موقع می گوید من هنوز هم به دلم مراجعه می کنم می بینم خدا را دوست دارم. نتوانستم یک لحظه محبتش را از دلم بیرون کنم. محبت خدا را. محبت هست. معاویه چقدر امیرالمؤمنین را دوست داشت. با او می جنگید ولی دوستش هم داشت قلباً دوست داشت امیرالمؤمنین را. آمد فحش داد پیش امیرالمؤمنین، کلی دری وری گفت که پول بگیرد. پول به او داد و گفت تو خیلی خبیثی، همه حرفهایت دروغ بود. پولت را بگیر و برو. اصلاً علی اینطوری نبود. دوستش دارد. دوست داشتن است. مودت مهم است. شرط مودت است. «قل لا اسئلکم علیه اجراً الی الموده فی القربی». مودت. مودت یعنی عشقی که پاکار وایستی. بسیجی که شب بیدار بودن و اسلحه دست گرفتن جنگیدن دست در جیب کردن. مودت است. می گوید راجع به مودت از دلها سوال کنید دلها دروغ نمی گویند. نگاه کنی می بینی دوستش داری اما حاضری هزینه کنی؟ می گوید نه. پس تو فقط دوستش داری هزینه نمی توانی بکنی مودتی در کار نیست عشقی در کار نیست. ظن و خیال می کردی دوستش داری. وقتی گفتند جبهه، ترسیدی. وقتی گفتند پول ترسیدی. و نصف اموالت را بده برای خدا و امام زمان. ترسیدی. پس نبود دیگر. نشسته بود بالا سر رفیقش گریه می کرد گفت چرا؟ گفت دارد می میرد. گفت چرا دارد می میرد. گفت گرسنه اش است گفت خوب نان بغلت است بده. گفت نه من فقط می توانم گریه کنم برایش. نان نه. خیلی ها اینطوری هستند. یعنی می خواهند برای فقرا و مستضعفان خیلی دلشان می سوزد برای محروم های عالم دلشان می سوزد. برای عراق و افغانستان و غزه و لبنان و کشمیر و همه جا دلشان می سوزد، برای فلسطین. اما عمل نه. من یک مثال زدم در مسائل طبیعی. می آییم سراغ خدا. وقتی می آییم سراغ خدا، کمترین درجه مودت چیست؟ تازه خدا می گوید کذب من زعم انه یحبنی دوستم دارد. و اذا جنه اللیل نام شب می خوابد دروغ می گوید اگر کسی فکر می کند دوستم دارد ولی خوشش نمی آید با من حرف بزند نه دوست دارد صدایم را بشنود یعنی قرآن نمی خواند، از قرآن بدش می آید چهل سال است نرفته قرآن بخواند. نرفته یاد بگیرد. هیچ رغبتی ندارد. اگر زبان می رفت یاد می گرفت. کامپیوتر می رفت یاد می گرفت. فلان فن می رفت یاد می گرفت. اینها که الان می گویند ما وقت نداریم عربی یاد بگیریم، وقت نداریم زبان دین مان را یاد بگیریم وقت نداریم قرآن یاد بگیریم، خدا شاهد است الان چقدر هزینه می کنند بروند دانشگاه. دانشگاه آزاد، دانشگاه پولی، یک مدرک تحصیلی بگیرند. دوره مکانیک ببیند، دوره کامپیوتر ببیند، دوره زبان ببیند، بچه هایش را می فرستد، ولی وقتی نوبت مذهب می شود معنویت، انسانیت، بخش انسانی می بینید پول نداریم گرفتاریم نمی رسیم حالا باشد بعد. حالا نه دوستدارد صدای خدا را بشنود. لذا می بینی با قرآن ارتباط ندارد. اصلا نمی فهمد قرآن چه است. با موسیقی اش، با محتوایش، شراب بودنش، مست نمی شود باهاش. دو، نه دوست دارد با خدا حرف بزند یعنی نماز نمی خواند، با نماز میانه ای ندارد. حرف نمی تواند بزند. لذا وقتی می رود حرم می بیند خیلی کاری ندارد. زنش مثلا می گوید: نیم ساعت دیگر بیا. نیم ساعت زیاده بابا می خواهیم برویم بازار، یک ربع دیگر بیا بیرون. تو حرفی با این شخص نداری. این کی است حضرت عبدالعظیم کی هست؟ چه می دانم. آن پسر امام کاظم کی هست؟ پسر امام زین العابدین کی هست؟ می گوید من با خود امام کاظمش هم حرفی ندارم. چه برسد به بچه هایشان. حرفی نداریم بزنیم با آنها، چه می خواهیم برویم بگوییم؟ محبت، آره می رویم بوس می کنیم می آییم. یک بوس کردن دیگر هزینه ای ندارد. یک بوس می کنیم اینجوری، یک طواف است دیگر کاری ندارد. بوس یا طواف و پا می شویم می آییم. چهارتا جمله عربی دارد که آن هم یک صفحه است. شکر خدا زیاد هم نیست که آدم خیلی اذیت بشود از مصاحبت اولیای خدا. اصلا حرفی نداریم بزنیم. یک حرف دیگر می زنم. این سطحش خیلی بالاست در پرانتز، حالا آنهایی که زیرک هستند روزشان است خودشان می فهمند من چه می گویم. آنهایی که خیلی حرف دارند بزنند وقتی می خواهند بروند در حرم، دو ساعت سه ساعت حرف بزنند تازه اینها پله اولی ها هستند، از اینها بالاتر کسانی هستند که نمی خواهند حرف بزنند، حرف خیلی دارند. ولی فقط می روند بشنوند، نمی روند هی حرف بزنند وسط. اگر هم حرف دارند حرفهایشان را می زنند آن هم خیلی فشرده، بیشتر می نشینند که بشنوند. آن دیگر خیلی جالب است. این را گفتم که بدانید چنین چیزی است. ما که این حرف ها برای دهانمان خیلی گشاد است. ما اگر هم خیلی علاقه پیدا کنیم می رویم چه کار می کنیم؟ خیلی اوج بگیریم می رویم حرف می زنیم. ولی یک کسانی هم هستند که می روند آنجا حرفی هم اصلا ندارند بزنند فقط می روند که بشنوند. خیلی حرفی ندارند. خدا می گوید: اینهایی که خوششان می آید با من حرف بزنند خلوت بکنند، اینها اهل نوافل هستند. حدیث قرب چی؟ نوافل. اولاً شک ندارند. ما الان چقدر آدم نماز شب خوان داریم شک دارد. دقت کنید در ظن در خیال نماز شب می خواند. علت اینکه نماز شب ها، عبادت ها اصلا کار ندارد اثر نمی گذارد، سی دوره ختم قرآن، پنجاه دفعه حج و کربلا، اینهایی که آمدند سر امام حسین را ببرند بعضی هایشان تا پنجاه بار حج نوشتند رفتند. شمر معلم قرآن است. معلم حدیث است، آدم کمی نیست. آن کسی که فتوای اعدام شیخ فضل الله نوری را می دهد. آن کسی که فتوای مرگ امام حسین را می دهد شریح قاضی، اینها مجتهدند درس خوانده اند. شریح قاضی، قاضی حکومت امیرالمومنین بوده، منسوب امیرالمومنین بوده. حالا چرا در این دستگاه آمدند؟ چون دستگاه خدا دستگاه ائمه غیر از دستگاه امام زمان است، امام زمان تنهایی فقط فرق دارد با بقیه، اما تا وقتی که ظهور نکرده ها، وقتی ظهور کند دستگاهش فرق می کند با بقیه. فعلا خیالات را قبول می کنند. محبت های خیالی، عشق های خیالی، ظنّ و گمان ها را فعلا می پذیرند. دروغ ها را قبول دارند، خوش به حال آنهایی که عُرضه دارند دروغ هم بگویند، آنهایی که اصلا در این وادی نیستند که دیگر خیلی بیچاره اند. لذا شریح قاضی هم می آید بالا شمر هم می آید بالا، سردار لشکر امیرالمومنین بوده شمر، عبادت ها اثر ندارد جنگیدن کنار امیرالمومنین هم در رکاب امیرالمومنین هم بجنگی دیگر فایده ندارد، در رکاب پیغمبر هم باشی فایده ندارد زن پیغمبر هم بشوی دیگر فایده ندارد. دیدید زن پیغمبر شد، فایده ندارد. ما چقدر داریم افراد هستند بزرگند ولیّ خدا هستند یک کسی می زند برود زن اینها بشود. یک خانم خیلی باکمال ولی خدا کسی است می رود این را بگیرد بعد می بیند با این زن اصلاً نمی تواند کنار بیاید. چهار روز کارشان به طلاق کشیده می شود. چون اصلاً تو با توهم رفتی جلو. با خیال زدگی رفتی جلو. یقین نداشتی. علم نداشتی. اصلاً نمی خواهی با این بیایی بالا. نمی کشی یک شوهری که ولی خداست. به جنگش هم می روی، لجبازی هم می کنی، آخرش هم به طلاق می کشد. چون تو از اول با او هماهنگ نبودی. علم او را به یقین او نرسیدی. ایمان او را نداشتی. ایمان را به تناسب او نداری. این پایینش بالایش پیغمبر است شما برو با پیغمبر رفیق شو نداشته باش تناسبش دلت ایمان ندارد می بینی با یک دل مریض بیست سال در محضر پیامبر آخر هم کافر می شود ارتد الناس بعداً نبی الا الثلاث. با امام امت، چقدر بودند با امام امت. چند سال با امام بودند از قبل انقلاب سی سال قبل انقلاب با امام بودند بعد انقلاب هم ده سال با امام بودند بعد می فهمند که نه اصلاً مقام یقین و علم نبوده. همه اش تمام این مدت محبت و ارتباطات چی بوده؟ توهمی و خیالی بوده. محبت های خیالی. اگر آدم برای همین می گویند شب قدر شما هی نشین جوشن کبیر جوشن صغیر بخوان و کنتراتی صد رکعت نماز و بعضی ها 1000 تا انا انزلنا می خوانند سوره دخان می خوانند هزارتا سوره می خوانند وارد هم شده می نشینند می خوانند. هی تند و تند کربلا، بدبخت می کند کربلا آدم را. شوخی است؟ قساوت می آورد. این هفته کربلاست. هفته بعد کربلاست. هفته بعد کربلاست. این هفته امام رضاست. هفته بعد امام رضاست. دوباره امام رضاست. دوباره مکه، دوباره مدینه، دوباره سوریه. وقتی ظنی می روی، جلو قساوت قلب می آورد، می شود 50 تا حج بعداً اینقدر این 50 تا حج برایت قساوت می آورد می نشینی سینه امام حسین سرش را می بری. چهل سال هیئتی می شوی گرگ می شوی. 20 سال پیش امام خمینی زندگی می کنی اندازه کافی گرگ می شوی می افتی به جان مملکت. درس می خوانی در حوزه علمیه، مجتهد می شوی، بعد آبروی مملکت را می بری. می آیی در یک موسسه ای که به اسم امام زمان است، از معنویتش، امکاناتش ادعاهایش، استفاده می کنی، ولی قساوت قلبت بیشتر می شود. آن موقع که نمی آمدی بهتر بودی. از وقتی آمدی دیگر نمازهایت حال نمی دهد. یواش یواش به جایی می رسی که دیگر حالت هم از امام زمان به هم می خورد. مشکل تو هستی. چون از اول چطوری آمدی؟ ظنی آمدی، خیالی آمدی. این حدیثی که می خواهیم بخوانیم که می گویم خیلی اوج دارد، می خواهم الان شروع کنم بخوانم این مال این است که انسان اول چی را حل کرده باشد؟ اول از ظن و خیال در آمده باشد، شفاف شده باشد برایش مسائل،‌ یقین بکند، تردید نداشته باشد، اصلاً برنگردد به عقب. بتواند جلوی خدا وایستد، بگوید به حضرت عباس دوستت دارم، حالا ببین چه غوغایی می شود.

«و انه یتقرب الی بالنافله این بنده من حتماً به من نزدیک می شود با نافله. کی؟ گفتم بعد از این که انسان از مرحله چی دربیاید؟ مرحله ظن، علم اندک، به آن می گویند علم اول، علم اول و اندک دربیاید بیاید به علم دوم برسد علم دوم کدام مرحله است؟ علم الیقین یعنی علمی است که رنگ یقین دارد. به مرده دست می زند نمی ترسد. مرده شور علم الیقین دارد. ما نداریم. انه لیتقرب الی بالنافله حتی احبه. به من نزدیک می شود با نافله شروع میکند با این مغازله و عشق بازی و ارتباط با من به کجا می رسد؟ تا یک جایی که خدا می گوید منم عاشقش می شوم دوستش دارم. فاذا احببت، یعنی که تو باید بیایی در کار شروع کنی هی شعر بخوانی ترانه بخوانی، مغازله بکنی، ادای عاشقان را دربیاوری. خدا رحمت کند حضرت امام را می فرمود وقتی می خواستم استادم را راضی کنم، به من عرفان بگوید، نرفتم که اول بگویم، اگر می گفتم که طردم می کرد، دنبالش راه افتادیم می رفتیم در خانه اش، به هوای این که مثلاً فلسفه می خواهیم بخوانیم، می رفتیم خانه استاد یک دفعه زن استاد می گفت حاج آقا نان نداریم، امام می گفت، من خودم می گفتم من می روم می گیرم. شما نروید. امام می گفت می رفتیم نان سنگکش هم می گرفتیم می دویدیم می آمدیم کارهایش را می کردیم. یواش یواش به استاد نزدیک شدیم و بعد که خوب بالاخره اعتمادش به ما جلب شد، ارادت پیدا کرد، گفت حالا چی می خواهی؟ گفتم آقا عرفان می خواهیم. «و اذا احببته» اگر دوستش داشته باشم حالا ببین خدا چه کار می کند. یک کسی برود در دل خدا. ما خیلی حرفهای مفت زیاد می زنیم خیلی مفت است این حرفها به دهن ما خیلی گشاد است. عظیم، خدای عظیم. این خدا یک دفعه به یک کسی بگوید من دوستت دارم. او بگوید. چه شود اگر اینطوری بشود خیلی تند رد می شوم چون این واقعاً شیبش تند است می خواهم نفهمید که کی می رویم. چون خودم هم نمی فهمم. «کنت سمعه الذی یسمع به». من می شوم گوشش که با من می شنود از این به بعد. این را من فقط در یک قسمت توضیح می دهم الان نه. دو سه جلسه آینده که به بحث محبت می رسیم آنجا توضیح می دهم. من می شوم گوشش با من می شنود «و بصره الذی یبصر به». می شوم چشمش دیگر با من می بیند. دیگر با چشم خودش نمی بیند این خیلی اوج است. که یک کسی خدا می نشیند جای مشاعرش. یعنی اصلا دیگر شخصی در کار نیست. بنده ای دیگر در کار نیست. «و لسانه الذی ینطق به»، می شوم زبانش که با آن سخن می گوید «و یده التی یبطش بها» و می شوم دستی که با آن می گیرد. دست قدرتمند او می شوم. منِ خدا می شوم دست او. در حدیث نوافل واجبات انسان می شود جندالله، حزب الله، دست خدا، سرباز خدا، وقتی می کشد به حدیث نوافل خدا می شود دستت. در حدیث واجبات تو مال خدایی در حدیث نوافل خدا می شود مال توست. بد نیست وصف العیش نصف العیش. نشستیم امشب راجع به آدم ها حرف می زنیم. راجع به آنهایی که مثل ما در خیال نیستند. تردید ندارد. اصلاً تزلزل ندارد. توهمی نیستند. به یقین رسیدند. حالا ببین تا کجا جا دارد این. بد نیست بدانیم شاید از توی ما هم یک نفر هوس کرد این مسیر را برود. مسیر که باز است، اما هوس کننده خیلی کم است شاید یکی از ما یکی از خواهران، این بچه کوچولوها یک موقع پیدا شود یک کسی در این مجموعه که این مسیر را برود بداند که همچین راهی است باز است. عند آنی أجبت. بخواند من را بخواند صدایش می کنم. یک ولی خدایی است این چهارشنبه ها که ما می رویم محضرشان، بعضی از دوستان می آیند این کلاس را، یک پیرمردی است از همین خانواده استاد امام هستند، آقای شاه آبادی، پسرشان است. استاد ما می فرماید این ولی الله است. مستجاب الدعوه است. پیرمرد نورانی است. می نشیند نماز می‌خواند دعای توسلی هم می‌خواند. بعضی وقتها می نشیند پای درس بعضی وقتها می رود. «فاذا ان دعانی اجبت». بخواند اجابت می کنم. «و ان سئلنی اعطیت» هر چه بخواهد به او می دهم. و بعد ادامه دارد یک مغازله هایی خدا با این بنده این طوری دارد که نگو. می گوید اگر یک بنده ای دل من را به دست آورد اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را/ به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را. چقدر کم است سمرقند و بخارا. خان مغول وقتی آمد شیراز را گرفت به او گفت چی گفتی تو؟ تو همچین شعری گفتی. گفت بله. گفت مرد حسابی من چقدر کشتار کردم سمرقند و بخارا را گرفتم تو همین جوری به خال هندوی او می بخشی. گفت ببین من چقدر گدام از همین بذل و بخشش ها کردم که اینقدر بدبختم. آن هم خنده اش می گیرد و حافظ را ول می کند. اما حافظ می گوید اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را/ به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را. خدا می گوید تو اگر دل من را به دست آوری من خودم را به تو می دهم. سمرقند چیست دنیا کجاست بهشت چیست. دنیا نه. آخرت نه بهشت نه. خودم مال توام. چه خدایی. از این قشنگتر کسی توانسته حرف بزند برای رفیقش؟ کی توانسته این طوری اعلام محبت بکند. اینها همه حدیث است من دارم می خوانم جزو حدیث معراج که نیست حدیث معراج همان یک تکه است چی؟ لیس لمحبتی عله و لا غایه و لا نهایه. محبت من حد ندارد اگر بخواهم به یک کسی محبت بکنم ته ندارد این محبت من. تا زنده هستم خدا می گوید من تا هستم چقدر هست خدا؟ تا هستم این کماً و کیفاً از محبت من بهره مند است. می فهمیم داریم چی می گوییم؟ یا نه. من خودم نمی فهمم چی دارم می گویم. امیدوارم شما بفهمید که چه دارید می شنوید. که منِ خدا تا وقتی هستم عاشقانه با این رفتار می کنم. عادی هم نمی شود.

این خیلی تند بود. گفتم خیلی شیبش زیاد است دیگر به حدیث بعدی نمی رسیم. حدیث بعدی هم شیبش خیلی تند است. من می گذارم برای یک شب دیگر ان شاءالله. که خدا با رفیق هایش چه کار می کند با کسانی که راست می گویند. حرف می زنند راست می گویند. واقعاً دوستش دارند و ثابت هم می کنند در عمل. خیالی نیست. ظنی نیست که خدا را بفروشند مثل من، امثال بنده. اگر راست بگویند خداوند چه کار می کند با اینها. پس ما در همین آینه های حدیث معراج می توانیم بفهمیم که تا الان چطوری زندگی کردیم و تا الان کجاییم. آیا از ظن و گمان درآمدیم یا درنیامدیم. داریم فعالیت های خیالی می کنیم. عرض کردم فعالیت های خیالی خیلی هم خوب است ثواب هم دارد. ولی بالاخره خیالی است. خدا کند یک زمانی پرده برود کنار، ما بفهمیم راست راستی سرباز امام زمان هم هستیم. اگر این معلوم شود دیگر چه شود که یک کسی بفهمد واقعاً سرباز امام زمان است. حالا بماند تا سردار و سرلشکر و چه و چه بماند. اگر یک موقع کسی از ظن دربیاید، بفهمد که هیچ انگیزه ای ندارد جز خود امام زمان. امام زمان را دوست دارد دلش برای غربتش مظلومیتش برای تنهایی اش واقعاً می سوزد. خود سوختن علامت محبت است. علامت صدق است. خود سوختن، علامت صدق است. دلتنگی علامت صدق است. بیتابی علامت صدق است. بعد ببینیم ما با دل مان چه کار کردیم. اگر اینطوری نیستیم. باید یک چیزهایی دستکاری بکنیم. باید یک تصمیم های جدید در زندگی مان بگیریم. یک چیزهایی را دستکاری بکنیم تا این دل باز شود فتح حاصل شود تا بلکه ما هم ان شاءالله از تعارف و ظن و گمان در بیاییم و از خیال زدگی بیاییم بیرون شاید برسیم به اولین مرحله تازه. برسیم به یک جایی که اولئک این آیه را یادتان است که خواندیم «انماالمؤمنون» فقط مؤمن های حقیقی کی ها بودند «الذین یؤمنون بالله و رسوله ثم لم یرتابوا» شک نکنند بعد چی؟ «و جاهدوا باموالهم» اول مال شان جهاد مالی داشته باشد و انفسهم جان شان، اولئک هم الصادقون. «و جاهدوا باموالهم و انفسهم فی سبیل الله اولئک هم الصادقون». تازه اینها راست می گویند. چقدر خدا قشنگ و شفاف ما را به خودمان معرفی می کند. آینه می‌گذارد ما خودمان را در آن نگاه بکنیم. دیگر از این قشنگتر؟ قرآن چقدر شفاف است. چقدر ساده برای ما بیان کرده. عمیق ساده شفاف همه را برای ما بیان کرده.

خدایا به حق امام زمان علیه السلام قسمت می دهیم خدایا ما داریم از ته چاه جهنم تو را صدا می کنیم. از چاه وهم و خیال زدگی داریم تو را صدا می کنیم خدایا آن که پیغمبرت بود وقتی افتاد در چاه در دل تاریکی شکم ماهی فنادی فی الظلمات ان لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین. ما هم به خدا عرض می کنیم به امام زمان عرض می کنیم ما در حق خودمان خیلی ظلم کردیم ما خیلی جنایت در حق خودمان کردیم هم خودمان هم در حق دیگران خیلی ظلم کردیم ما خیلی باید این ذکر شریف را بگوییم لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین. خدایا به حق لا اله الا انت خدایا به حق یونس قسمت می دهیم به یونس پیغمبر، خدایا ما را هم از توی این چاه خارج بکن. خدایا به حق امام حسین به حق امام زمان به همه ی ما به نادانی ما به ضعف ما به آلودگی ما رحم کن این خدا. به کم علمی ما رحم کن ای خدا. خدایا ما را نجات بده.

والحمدلله رب العالمین.