بحثمان درباره محبت بود در حدیث شریف معراج که مفصّلا در چند جلسه مباحث مربوط به این جمله را که :«وَجَبت محبّتی للمتعاطفینَ فیَّ و وَجَبت محبّتی للمُتَواصلینَ فیَّ». محبت من واجب می شود برای کسانی که در راه من با همدیگر تعاطف و تواصل دارند. آنچه که برای ما می ماند در این حدیث شریف، این کلمه ی ”فیّ“ است. ما ارتباطاتمان با انسان های گوناگون از نزدیک ترین کسانمان که پدر و مادرمان هستند تا همسرمان و فرزندانمان و خواهر و برادرها و بعد سایر انسان ها، گاهی وقت ها براساس تمایلات و تناسبات روحی است. انسان به طور طبیعی پدر و مادرش را دوست دارد، همسرش را دوست دارد، فرزندش را دوست دارد، خواهر و برادرانش را دوست دارد. خود این ارتباط خواهر برادری، زن و شوهری، پدر و فرزندی، مادر و فرزندی دوست داشتن را می آورد. چه نسب و چه سبب محبت زاست، گاهی وقت ها این نسب و سبب هم نیست و بهانه های کمتر از نسب و سبب دوستی می آورد. مثل این که دوتا همکار خیلی به هم علاقمند می شوند، دوستی های طولانی انسان با دوستان خودش. به یک کسی می گویند: تو چرا فلانی را دوست داری؟ می گوید: دوستم است. با هم یک جا کار می کردیم یواش یواش آشنا شدیم، به هم انس گرفتیم دوست شدیم. همسایه ام است، بالاخره همسایه با همسایه ارتباطی دارند علاقه ای پیدا می کنند به همدیگر، همسایه ی من است بهش علاقمند هستم. همسرم است، فرزندم است، دوستم است. در حیوانات هم این است، یعنی در حیوانات هم شما می بینید که سبب-نسب، بهانه است برای دوست داشتن، حیوانات با هم دوست می شوند رفیق می شوند، حیوانات با انسان رفیق می شوند. حیوان با حیوان رفیق می شود. حتی با گیاهان، حیوانات، انسان ها با گیاهان دوست می شوند، انس می گیرند بین یک انسان و گیاه. از این ریزتر هم است، شما ستون حنانه دارید منبر پیغمبر را دارید که وقتی پیغمبر رویش می نشست، منبر جدید درست کردند برای رسول خدا، این منبر گریه می کرد. پیغمبر دیگر رویش نمی نشیند. ستون حنانه پیامبر بهش تکیه می داد. یک چوب است ولی بعد، از فراغ پیامبر ناله می کند. آدم با اشیا هم ارتباط برقرار می کند یعنی تناسبی بین انسان و اشیا برقرار می شود، بینشان الفتی ایجاد می شود با اشیا حتی، محبت بینشان ایجاد می شود. پس، ببینید این که در بین انسان با سایر انسان ها رابطه محبت آمیز برقرار می شود، یک امر بدیهی و مسلّم است. آدم ها به هر حال به بهانه های مختلف همدیگر را دوست دارند. حتی گاهی وقت ها بهانه هم نمی خواهد، دو نفر دفعه ی اول همدیگر را دیدند، همینطوری چشم تو چشم نگاه می کنند به هم علاقمند می شود. هیچ چیز، نه سببی است نه نسبی است، نه نسبت های ضعیفی است. نگاه بوده، همدیگر را دیده اند، از همدیگر خوششان آمده. کما اینکه یک موقع هایی انسان یک آدم هایی می بیند تا می بیند بدش می آید ازشان. اصلا جذب نمی شوند. به حضرت گفتند آقا چطوری است ما اصلا این طرف را باهاش سابقه دوستی نداشتیم که ولی تا همینجوری چشممان خورد بگه این خوشمان آمد ازش. سابقه تنفر و دشمنی نداریم، ولی وقتی که دیدیمش بدمان آمد ازش. چطوری می شود که اینطوری میشود. باز اینکه حضرت دلیل دارد. دلیل می دهد که شما این رفاقتتان به خاطر شباهت های اصلتان است. اصل، «الارواحُ جُنود مجنَّده» شما هم لشکرید، هم گروهید، هم دسته هستید، به هم علاقه دارید مال عالم بالاست. برای همین تا همدیگر را می بینید بدون اینکه قبلاً سابقه دوستی زمینی داشته باشید، پیوندهای قبل از چون ما گفتیم ما قبل از دنیا هم زندگی داشتیم، انسان قبل از دنیا حقیقتی بوده، ما وجود داشتیم دیگر، اگر نه که معاد معنا ندارد معاد یعنی بر می گردیم به جایی که قبلاً بودیم آنجا، نه اینکه می رویم به جایی، برمی گردیم به جایی که قبلا زندگی کردیم واقعا و بودیم. این هم دستگی و همبستگی قبل از دنیایی ما باعث می شود در دنیا مثلا یکی مان در آفریقا متولد بشود، یک کسی در ایران متولد بشود. ولی وقتی همدیگر را می بینند، خیلی آشنا هستند با همدیگر. مثل این بچه بسیجی های در جبهه. شما ببینید اینها اوج ارتباطاتشان مثلا یکی تبریز بود، یکی سیستان بلوچستان بود، یکی لرستان بودند، یکی کرمانشاه بود ولی می مردند برای همدیگر، شب عملیات می بینید که اینها انگار بیست سال است با هم فامیل نزدیکند، دوتا برادر نزدیک هستند به همدیگر، پدر و فرزند نزدیک هستند به همدیگر مثلا از هم جدا بشوند چه ناله هایی داشتند. یکی شان شهید می شد آن یکی مدت ها در فراق او می سوخت. پس ببینید این علاقه هست. اینها هیچکدام ارزش ندارد. همه را گفتیم ارزش حیوانی دارند. چون در حیوانات هم است ثواب هم دارد. پیامبر فرمود: «لا خیَرَ فی مَن لا یَألفُ و لا یؤلف» در آدمی که اهل الفت نیست، خیری نیست. آدمی که الفت نمی گیرد خیر ندارد، این جهنمیِ جهنمی است. خیالت راحت باشد. کسی که نمی تواند، عرضه ندارد، همسرش را دوست داشته باشد، با فرزندانش خشن است با پدر و مادرش عرضه ندارد دوستشان داشته باشد، این مریض است. این حتما مریض است. حتما جهنم در وجودش است، نمی تواند، هرکاری اش می کنی می گوید من نمی توانم. صمیمی نمی تواند باشد، الفت نمی تواند بگیرد، لبخند نمی تواند بزند، هم آغوشی نمی تواند داشته باشد. همه ی این مانع هایی که داریم در زندگی مان همه اش جهنمی بودن ماست. یعنی این آدم مریض است، طبیعی نیست، چون حیوانات هم اینطوری نیستند. حالت هایی که ما داریم حیوانات هم ندارند. از نظر اینکه صمیمیت باید باشد ارزش صمیمیت، ارزش محبت، یک ارزش حیوانی است. چون در کمالات انسانی که نیست، مثل سایر کارهای حیوانی ما غذا خوردن، کار کردن، تغذیه، آمیزش هر چیز همه شان هم عبادت است و ثواب دارد. همه شان هم ثواب دارد، ولی اینها جز زندگی انسان محسوب نمی شود. محبت زمانی انسانی است که فیَّ باشد. فیَّ یعنی چه؟ یعنی من انگیزه ام از ارتباط با این شخص فقط ذات حق تعالی است، حتی ممکن است بهانه هایی مثل نسب و سبب و رفاقت ها و همسایگی و دوستی و همکاری هم باشد، خوب حالا هست که هست اما نحوه علاقه من، محبت من دوست داشتن من فقط فی الله است. اینجاست که انسان اوج می گیرد. «وَجَبت محبَّتی للمُتَعاطفینَ فیّ وَجبَت محبّتی لِلمتَواصلین فیّ وجَبَت محبّتی لِلمتحابّین فِیّ» اینها همه اش مال این است که آقا من اصلا با این شخص، بابایم است ظلم هم در حقم کرده همینجوری حیوانی بخواهم نگاهش کنم خوشم نمی آید. همسرم است فرزندم است دل خوشی ازش ندارم، رفیقم است، همکارم است من باهاش خیلی نمی توانم ولی در فِیّ تو اصلا حذف می شوی، کاره ای نیستی در محبت، در فیّ رنجش وجود ندارد این یادتان باشد، در فیّ توقع وجود ندارد. رنجش نیست، حساسیت نیست اگر ما رنجیدیم، همین! رنجیدیم، معلوم است فیّ نیست. معلوم است خودم در بین این وسط هستم. معلوم است من هنوز هستم. فیّ یعنی من بتوانم مهرورزی بکنم برای ذات خدا با حذف خودم، می گوید آقا نمی شود که من خودمم را نمی توانم گول بزنم، همسرم را دوست دارم فرزندم را دوست دارم پدر و مادرم را دوست دارم دوستان و همکارانم را دوست دارم. این فیّ دیگر چه است؟ خدا می گوید عیبی ندارد. اگر نسبی و سببی هم دوست داری باز برای من دوست داشته باش. خوب چطوری فرق بگذاریم بینش؟ این خیلی مهم است چون داریم بحث را جمع می کنیم می خواهیم از این فیّ ها در بیاییم. چون بحث دارد می رود روی مبانی دیگر و بحث های دیگر. یک مقدار دیگر داریم باید این قضیه روشن بشود. داستان را تکرار می کنم داستان تکراری برایتان بگویم اینجا خیلی به کارمان می آید. سیدالشهدا عرض کرد: پدر من را دوست داری؟ فرمود: بله دوستت دارم. عرض کرد که: خدا را هم دوست داری؟ امیرالمؤمنین فرمودند که: بله بله خدا را هم دوست دارم. عرض کردند که: چطوری محبت من و خدا را دوتا را در دلت جا می کنی؟ فرمودند که: تو فرزند من هستی. یعنی همان نسبت فرزندی کافی است برای دوست داشتن، نسبت همسری کافی است، اگر نسبت ها است دوست داشتن نیست، آدم معلوم است یک جهنم در دلش هست، یک مریضی ای دارد حتما، حتما مریضی دارد، حتما روانش مریض است. قلبش سالم نیست. فرمودند که: تو فرزند من هستی. چطور دوستت نداشته باشم؟ من به تو عاطفه و شفقت پدری دارم. عرض کرد که: چطوری بین این و محبت خدا فرق می گذاری؟ که قاطی نشود اینها با همدیگر. فرمود: اینجوری فرق می گذارم که اگر بین حفظ و ایمانم و کشتن تو مخیّر بشوم حتما می کشمت. یعنی با اینکه فرزندم هستی دوستت دارم همسرم هستی. ممکن است همسرش باشد، فرزندش باشد، حذفت می کنم. اگر بخواهی بین و من و خدا شکرآب بکنی حذفت می کنم. حالا این فرصت برای امیرالمؤمنین ایجاد نشد ولی برای خود سیدالشهدا این داستان اتفاق افتاد در عاشورا. در عاشورا بین خدا و دوستانش، بین خدا و اصحابش، بین خدا و برادرهایش، بین خدا و برادرزاده هایش، بین خدا و خواهرش، بین خدا و خواهرزاده هایش، بین خدا و همسرش، بین خدا و بچه هایش، بین خدا و آبرویش و بین خدا و غیرتش، غیرت حق است، غیرت یک مؤمن حق است، ولی خدا میگوید اینجا هم باید این را فدا بکنی باید صبر بکنی به خاطر من به ناموست حمله کنند، هیچ چیز نگویی. امیرالمؤمنین این فقره را گذراند وقتی که حمله کردند در خانه اش را، حضرت زهرا را به شهادت رساندند خیلی. لذا خودش به حضرت زهرا می گوید، حضرت زهرا می داند چه فشاری آمد به امیرالمؤمنین در این داستان، ولی امیرالمؤمنین چقدر قشنگ جواب می دهد. وقتی دید حضرت زهرا علیه السلام گریه می کند، امیرالمؤمنین می فرماید من در ذات خدا تحمل می کنم این را. در ذات خدا برایم آسان می شود. خیلی کمرشکن است آدم زنش را جلویش بزنند و بکشند خیلی حرف است. طرف طلاق گرفته طلاق داده بعد می فهمد شوهر سابقش را کسی زده زن سابقش را کسی زده، خونش به جوش می آید. این دیگر جای خودش را دارد. اما سیدالشهدا این را نشان داد این حرف و سوال ها را که دارد می کند نشان می دهد بچه امیرالمؤمنین است. بابایش میگوید اگر بین کشتن تو و حفظ ایمانم مخیر شوم می کشمت. این کجا این که طرف به خاطر این که طرف پولش چهار قران بیشتر شود بتواند در زندگی بیشتر خرج کند، خمس نمی دهد. با خدا درگیر می شود، خمس و زکات نمی دهد سال خمسی ندارد، دزدی می کند، دروغ می گوید وجدان کاری را رعایت نمی کند و خیلی چیزهای دیگر. چقدر فاصله است بین این آدمها. این درس را داشته باشید در «فیّ» در محبت «فیّ» اگر حذف معشوق رضایت خدا اقتضائش بکند، حذف می کند طرف. فیّ است و حذف می کند و رنجش هم ندارد. اینجاست که انسان وارد یک روابط محبت آمیز بسیار قدرتمند با اعضای خانواده اش می شود چون فیّ است دلخوری ندارد. دل رنجی و رنجش ندارد. عصبانیت ندارد. تندی نیست. کتک و کتک کاری نیست. طلاق و طلاق کشی نیست وقتی پای خدا وسط می آید خیلی مشکلات حل می شود. در «فیّ» من نیستم. این یادتان باشد. من نمی توانم با این زندگی کنم، من نمی توانم با این کار کنم. من نمی توانم با این رفیق باشم، من نمی توانم من همسایه را تحمل نمی کنم و.... چون همه اش من است. داستان داستان من است همه اش. من یک چیزی بگویم. این خیلی مهم است. خوب ذهن تان را جذب بکنید آماده بکنید که می گویم ان شاءالله مثمر ثمر باشد.
آدمیت یک آدم بسته به این است که چقدر محبت ها و تعاطف ها و تواصل هایش «فی» است. آقا من عاشق زنم هستم عاشق شوهرم هستم. می میرم برای بچه هایم. خدا می گوید حیوان ها هم همینطوری هستند. حیوان ها هم برای زن و بچه شان خودشان را به خطر مرگ می سپارند. گاهی وقتها برای نجات ناموس خودشان و فرزندان خودشان خودشان را به کشتن می دهند. اگر کسی کمتر از این باشد باید در آدمیتش شک کرد. خدا میگوید اینها هنر نیست. اگر بین شما مهرورزی وجود ندارد حتماً در آدمیت تان شک کنید ولی این کافی نیست بحث این است که چقدرش فی است. اصلا ملاک انسان ها ملاک آدمیت یک آدم این است که آیا این اینقدر جگر دارد اینقدر بزرگ شده اینقدر موفق است بتواند آدمها را فی الله دوست داشته باشد. اگر فی الله باشد، دلخوری نیست. بخشش هم کار راحتی است. می گوید خدایا من که حسابی برای خودم باز نکردم. درست است در این رابطه من له شدم ممکن است تحقیر شدم له شدم، اذیت شدم، اما من یاد گرفتم که همه چیز را و همه کس را با تو دوست داشته باشم. عشق به معنای حقیقی اش هم همین جا تبلور پیدا می کند. یعنی شما این حرفهایی که من عاشق همسرم هستم همسرم عاشق من است و یک روحیم اندر دو بدن. اینها همه اش شعار است.
محبت و عشق به معنای واقعی زمانی است که انسان یک نفر را به خاطر آن طرف دوست داشته باشد. نه برای خودش. یعنی چرتکه نیندازد که چه گیر من می آید. تا وقتی که چرتکه می اندازد چی گیر من می آید، خوب تو هم مثل بقیه حیوانها معامله داری می کنی دوست داشتنت هم سببی است. دنبال سبب هستی زن من بوده در خانه برای من کار کرده مادر بچه هایم بوده اگر من دوستش نداشته باشم این خیلی بی وجدانی است، اما یک عشق قشنگ تر است انسان نسبت به اعضای خانواده اش داشته باشد و آن این است که خودش را حذف کند ذاتاً آنها را دوست داشتنی بداند. این تازه عشق می شود. این خیلی مهم است پدر و مادرش را فرزندانش را دوستان و همکارانش را این که آدم چهار روز با نیروی زیردست نتواند کار کند و بگوید این نمی تواند کار بکند باید این را حذفش بکنیم. من با این نیرو نمی توانم کار بکنم نانش را ببریم. این یک مدیر خودخواه است. یک مدیر یک وقت یکی را اخراج می کند می گوید این برای مجموعه مضر است. نه که چون من را اذیت می کند. الان مدیرهایی را داریم خیلی با سعه صدر یک نیرو نیروی مزاحم است خیلی اذیت کن است نمک نشناس است با او می سازند و کمکش هم می کنند. ولی یک موقع می گوید نه این نیرو برای مجموعه من عفونت است باید حذف شود عیبی ندارد. عین وظیفه است درست هم است. ولی یک موقع است نه می گوید با من رئیس با من مدیر سازگاری ندارد. پس خوشم نمی آید و حذفش بکنم این خیلی حیوانی است. چقدر نظام محبتی که انسان می خواند در این فرمایشات الهی، چه درس داده خدا به پیغمبر. یعنی فکر کنید الله، رب العالمین با آن عظمت وقتی با پیغمبر روبرو می شود جلسه خصوصی بوده، انس دو نفره بوده، حبیب و محبوب نشستند با همدیگر صحبت خصوصی، حالا ببینید چه حرفهایی رد و بدل شده، چه کلماتی انتخاب کرده خداوند. وجبت محبتی للمتحابین فی، وجبت محبتی للمتواصلین فی، وجبت محبتی للمتعاطفین فی. ماشاءالله چقدر پیشرفته است. ما خیلی بدبختیم زحمت نکشیدیم این گنجینه ها مانده و اصلا به جامعه انسانی وارد نشده اینها. آن وقت مجبوریم برویم ببینیم در این دانشگاه ها خارج از کشور کجا یک نفر چهارتا کتاب نوشته راجع به مثلا عشق و محبت و این ها را برویم بخوانیم. فلان روان شناس چه دارد می گوید. کجای دنیا این گیر می آید. ما اگر عرضه داشتیم این حرفهای مان را بسته بندی کنیم، تولید کنیم بسته بندی کنیم بدهیم دنیا، «لو عرف الناس محاسن کلامنا لتبعونا». مردم زود شیعه می شوند. نه مسلمان. زود شیعه می شوند. عرضه نداریم اینها را بفرستیم این فرهنگ بسیار غنی، و قدرتمند در این فرهنگ ظلم وجود ندارد، عصبانیت نیست. در این فرهنگ کشتن و خوردن آدم ها نیست. در این فرهنگ رنجش و رنجاندن وجود ندارد. در این فرهنگ ظلمی اصلاً نیست. آدم می رود در یک اداره کار میکند در یک سازمان کار می کند. وقتی این فرهنگ حاکم است امنیت روانی دارد. در خانواده هیچ کس از هیچ کس فشار روانی احساس نمی کند. هیچ کس یعنی هیچ کس اصلا مثل این گرگ هایی که منتظرند یکی شان خوابشان ببرد بریزند بخورندش، اصلا این طوری نیست در خانواده زن از شوهر انتظار ندارد که این الان ترقه است می ترکد. عصبی است بهش بر می خورد، داد و بیداد راه می اندازد. مرد هم متوقع نیست زنش این طوری باشد. زمانی که توقع دارند ما این برخوردها را داشته باشیم، معلوم است ماها خیلی عقب افتاده هستیم. خیلی عقب افتاده هستیم ما که اینطوری هستیم. حالا نگاه کنید این درس تمام شد. می رویم سراغ درس بعد، وجبت محبتی للمتوکلین علی. واجب می شود محبت من به کسانی که به من تکیه کنند. یعنی خدا را حساب کنند خدا ببیند که تو رویش حساب کردی با او قدم های بزرگ برداشتی نترسیدی ترس برت ندشت لرز برت نداشت ضعف نداشتی. بحث توکل را که مفصل گفتیم چون اولین چیزی که خدا به پیغمبر گفت در نشست معراج، توکل بود که این را مفصل چند جلسه گفتیم. بعد می فرماید: و لیس لمحبتی علته. خداست می گوید محبت من علت ندارد. اصلا در فی علت نیست. این یکی از مظاهر قشنگی فی الله این است که علت ندارد. من این را دوست ندارم برای این که همسرم است فرزندم است به من یک خیری از این می رسد. این که اصلا این خوب نیست. اینها باید باشد ولی کافی نیست. بدبختی ما این است ما از آدم هایی که برای ما یک عمر خیر می رسانند نمی توانیم دوست شان داشته باشیم. طرف یک عمر از همسرش خیر دیده محبت دیده، زحمت دیده، برای یک خطا برای یک گناه یک اشتباه می گوید همه چیز را می ریزد به هم. با پدرش با مادرش با استادش بیست سال نشسته پای درس این استاد، شیره جان استاد را خورده، ولی می بینی به خاطر چهارتا مسئله رابطه اش را گند می زند خراب می شود. آدم های مزدوری هستند. استاد ما حفظه الله یکی از اساتید می فرمایند من هیچ استادی را با او شروع نکردم مگر تا مردن استاد با او رفتم. گفت من اساتیدی داشتم که مومن نبودند مسلمان نبودند مسیحی بودند حتی، کافر بودند ولی استادم بودند. احترام رابطه، صمیمیت بود. اینجا افراد به کوچکترین بهانه با استاد می ریزند به همدیگر. تلخی شان می شود کینه می گیرند غیبت می کنند تهمت می زنند. آقا استاد چی چیست. طرف با ائمه درگیر می شود با خدا درگیر می شود یک ذره مشکلات به او فشار می آورد می بینی اصلا کفر می گوید. با امام زمان با خدا آخر بابا تو انسانی، تو برای چه آفریده شده ای. حالا دیگر خانواده و ذوی الحقوقین و ولی نعمت ها و استاد جای خودش دارد طرف با ائمه می ریزد به هم. امامی که ریشه است اصلش است بابایش است چهارتا مسئله زندگی فشار می آورد برایش یک دفعه می بینی عصبانی می شود پرت و پلا می گوید با خدا عصبانی می شود پرت و پلا می گوید رابطه اش با خدا اصلا خراب می شود. سر فشار زندگی. یک مشکلی پیش آمده. امروز یک خانمی آمده بود میگفت من از دروغ خیلی بدم می آید. رفتم در این جامعه گاهی می بینم بعضی از حزب اللهی ها متدین ها دروغ می گویند دیگر از خدا هم رابطه بریده شده دیگر نماز هم نمی خوانم. ای بابا. چه شیطان راحت گول می زند آدم را. این حمله از راست است اگر آخوندی یک عالمی یک مرجعی پایش بلغزد باید رابطه ام با خدا خراب شود. شیطان می گوید این آخوندش است این عالمش است این این طوری است این که این همه سال این حرفها را زده این طوری شده پس دیگر خدا را بی خیال. اول کار خدا را بی خیال. آخرت را بی خیال ائمه را بی خیال نماز را بی خیال. چقدر خوب شیطان فرمان می دهد گفتم خانم لغزش آدم ها به رابطه شما با خدا چه ربطی دارد. ما چهارده تا معصوم که بیشتر نداریم از هر کسی باید توقع داشته باشیم. لغزش را و لغزش های دیگران ولو اولیای خدا هم باشند در ما هیچ تاثیری نباید بگذارد. نه من از دین زده شدم از امام زمان بدم آمده من اینها را شنیدم. آدم های کوچکی هم این حرفها را نزدند. من دیگر از امام زمان بدم آمده بخاطر این اتفاقی که برایم افتاده از بسیج بدم آمده از جنگ و دفاع مقدس بدم آمده از روحانیت بدم آمده آقا این حرفها چیست این حرف شیطانی است. فی الله سبب ندارد. من اصلا کاری با این که این کیست و قیافه اش چه شکلی است با من چه نسبتی دارد چیزی به من می ماسد یا نمی ماسد ندارم. اینجاست که آدم شبیه خدا می شود و تخلق به اخلاق خدا پیدا می کند. آیا ما نسبت مان به خدا چیست. وابستگی به ما دارد چیزی از ما به خدا می رسد؟ یا نه. هیچ چیز از ما به خدا نمی رسد ولی دوست مان دارد این می شود محبت به معنای واقعی. دیگر چی. چیزی از ما به خدا نمی رسد دوست مان دارد کافی است؟ نه یک چیزهایی هم از ما به خدا می رسد. چی می رسد؟ گناه، معصیت، مخالفت، بی ادبی. با وجود اینها دوست مان دارد. ما اینطوری هستیم؟ ما اگر یک جا نزدیکترین کسان ما همسر و فرزندمان چیزی از ما بخواهند کم بکنند دعوای مان می شود می گوید من تو را تا زمانی دوست دارم که بماسد اگر نماسد حذف. همه حرفها و نظرات و امیال چیزهای من رعایت شد که شد. اگر نشد خوش آمدید. حالا شما نگاه کنید در فی الله محبت فی الله ما دنبال بهانه و سبب نمی گردیم. به چه علت؟ علت دیگر ندارد. به علت خدا چرا. این آدم رنگ خدایی دارد کار خدایی می کند در مجموعه نظام الهی آدم موثری است. آدم دوست داشتنی است. اینجاست که وقتی فی الله شد آدم فقط با نقاط قوت اطرافیانش زندگی می کند نه با نقاط ضعف شان. آدم هایی که با نقاط ضعف دیگران زندگی می کنند و نقاط ضعف دیگران در زندگی شان تاثیر دارد در عشق شان در محبت شان در بقای زندگی شان اینها خیلی آدم های خودخواهی هستند. لذا وقتی یک مؤمن می خواهد طلاق بگیرد. یا طلاق بدهد پیغمبر هم طلاق داده، فقط زمانی دست به این کار می زند که حتماً پای خدا وسط است. حتماً پای خدا وسط است یعنی این زندگی را خدا راضی نیست من ادامه بدهم بین تقوایم و حذف یکی را باید انتخاب کنم. چون تقوا واجب است حذفش می کنم قیچی اش می زنم. اما تا وقتی پای تقوی و آخرت وسط نیست خیلی حماقت است آدم خودخواهی بکند و با ضعف ها و تلخی ها بخواهد قضاوت کند درباره دیگران. نه یک آدم الهی که محبت هایش فی و فی الله است او فقط با قشنگی های دیگران زندگی می کند. با کمالات دیگران زندگی می کند، نه با نقاط ضعف شان. می داند نقاط ضعف دارد ده تا نقطه ضعف دارد. اما آیا ما اجازه داریم کمالات یک نفر با بخاطر نقاط ضعفش ندید بگیریم. اینجاست که آدم در معرض بزرگترین امتحان ها قرار می گیرد ما خودمان با خدای خودمان یک عالم جنابت می کنیم ان الذی عصیت جبارالسماء خیلی حرف بلند است در دعای عرفه من کسی هستم که جبار آسمان را معصیت کردم، با خدا رودررو شدم وایستادم جلویش مخالفت کردم. آدم با خدا و ائمه درگیر می شود گناه می کند معصیت می کند. ولی واقعاً درون ما چی می گوییم درون مان می گوییم خدایا من معصیتت کردم من لجبازی کردم جبار سما را مخالفت کردم خدایا تو این گناهان من را نبینم. العفو یعنی چی؟ یعنی خدایا گناه کردم، نمی خواهم جزا ببینم. گناه کردم جهنم نفرست من را، گناه کردم اخم نکن. گناه کردم رویت را بر نگردان از من. خیلی پررویی است. مغفرت چیست. مغفرت، استغفرالله دیگر بدتر. می گوید خدایا گناه کردم. اصلا به صمیمیت و رفاقتت به من لطمه وارد نشود، نه تنها قهر نکن رویت را برنگردان. جهنم که اصلا خدا حرفش را نزن. معامله ما نمی شود، جهنم اصلا هیچ چی. حذف کن اینها را. چی؟ بخند به من. من معصیت کردم تو بخند. یک ذره از لبخندت کم نشود، یک ذره از گرمی ات کم نشود، زن اشتباه محض کرده در خانه، شوهر یک ذره ناراحت می شود کلی له می شود. می گوید خوب بابا ما یک اشتباهی کردیم این همه اخم و تخم ندارد. درست است اشتباه و گناه بوده ولی تا کی می خواهی ادامه بدهی. ناراحت شدی که شدی. ولی من معذرت خواهی می کنم توبه می کنم. بعد از این که گفت معذرت خواهی می کنم توبه می کنم دیگر توقع ندارد مرد ادامه بدهد. مرد توقع ندارد زن ادامه بدهد و اگر ادامه بدهد کار غلطی است. خیلی کار غلطی است. آقا ما به خدا می گوییم خدایا قهر نکن. تهدید هم نکن. جهنم هم هیچ چی. لبخندت هم کم نشود. صمیمیتت لبخندت به امام زمان هم همین را می گوییم. این توقع ها را ما داریم یا نداریم؟ اگر ما این توقع را داریم خدا فرمود: فلیعفوا ولیصفحوا الا تحبون ان یغفرالله لکم. عفو کنید شما همدیگر را دیگر. ندید بگیرد دیگر. ولیصفحوا یعنی ندید بگیرید. مگر نمی خواهید خدا ببخشد شما را. نمی گوید مگر نمی خواهید خدا عفو تان کند. می گوید مگر نمی خواهید خدا مغفرت تان را شامل حالتان کند. رفت رو مغفرت. آخر بنده بی انصاف تو من را گناه می کنی، من خدا را معصیت می کنی همه چیزم را به تو دادم، باز با من مخالفت می کنی و معصیت می کنی و بعد هم می خواهی من اخم نکنم باهات و بعد خودت با آدم های دیگری که از آنها هزارجور خیر و محبت دیدی، هزار جور رفاقت دیدی بده و بستان داشتید با همدیگر، حالا یک اشتباه کرده یک گناه کرده یک لغزش کرده چطوری تو رویت می شود اینقدر بی حیا باشی که نه عفوی داری نه مغفرتی. هی به رخش بکش. هی به رخش بکش. آدم چقدر پست می شود. این می دانید مال چیه؟ مال نمکنشناسی ماست. قتل الانسان ما اکفر خدا چطوری می گوید بمیرد این آدم، خدا می گوید، خدا در اینجا دیگر خیلی غضب کرده، قتل الانسان بمیرد این آدم. یکی بگوید خدایا، ما وقتی یکی را می بینیم می گوییم الهی بمیری یعنی خدا بکشدت. خدایا تو که مرگ و حیات دست خودت است پس چرا نمی کشی بگویی الهی بمیرد. خدا می گوید چرا من هم می گویم الهی بمیرد ولی وقتی می گویم الهی بمیرد اله خودم هستم من هم که رحمتم به غضبم سبقت می گیرد. می بینم اینها کسی را جز من ندارند که. لذا آن موقع هم که از دست شان به خشم می آیم می گوید قتل الانسان ما اکفر ولی نمی کشد. چقدر انسان ناسپاس است. چقدر بی انصاف است در روابطش با دیگران. ما اگر بخواهیم حدیث معراج را کامل یاد بگیریم ان شاءالله می فهمیم که ما ها اصلا انسانی محبت نداریم به همدیگر. ما خیلی بی انصافیم. خیلی قسی القلب است روابط ما. در همه زمینه ها با هر کس بله عشق و علاقه هم است ولی خودخواهانه است. عشق و علاقه است به شرطی که من درش باشم. پای من وسط باشد اگر نباشد می خواهم نباشد. بله این عشق و علاقه های زمینی به دردم نمی خورد. قتل الانسان ما اکفر. من یک چیز به شما بگویم این که دارم می گویم یک رمز است یعنی چهل سال زحمت کشیدم تا این رمز درآمده دارم به شما می دهم علت این که انسان نمی تواند از خدا دنیا و آدم ها و بهشت پیغمبر و امام زمان و نماز تجلیات خدا روی زمین تجلیات بهشت لذت ببرد همین یک صفت است انسان ناسپاس است. کفور است. قرآن عجیب می گوید. کفور یعنی خیلی ناسپاس است خیلی لوس است خیلی خودخواه است خیلی پرتوقع است. خدا را معصیت می کند می گوید خدایا اخم نکن، جریمه نکن، جزا نکن، رابطه ات هم اصلا خراب نشود بعد با یک آدم دیگر می ریزد به هم راحت، طرف را له می کند چرا به من اینطوری شده. راحت می گوید از خدا بدم آمده از امام زمان بدم آمد از نماز بدم آمد از شماها بدم میآید، و خدا می داند با این روحیه اگر بمیرد برود در برزخ چه بلاهایی که سرش نیاید این تنگی و کفوری فشار قبر وحشتناک می آورد هزاران سال فشار قبر می آورد کفوری. هزاران سال انسان گرفتار می شود. چرا؟ چون همین کفوری باعث شد از خدا لذت نبرد. خوب ببینید این فشار قبر است یا نه. خدا در این قلب است نمی تواند از آن لذت ببرد. خدا کنارمان است نمی تواند از او لذت ببرد. نماز نمی توانیم لذت ببریم. حرم نمی توانیم لذت ببریم. قرآن که شراب است هیچ تاثیری روی ما ندارد. چون بستیم راهش را. فشار قبر داشتیم که این شراب اثر نگذاشته، ذکر اثر نگذاشته، دعا اثر نداشته، روزه اثر نمی گذارد هزاران نعمت و بهشت الهی اثر نمی گذارند. چون ما کفوریم و ناسپاسیم. لذا همیشه توقع داریم از خدا دنیای خدا را قشنگ نمی دانیم خلقت خدا را قشنگ نمی دانیم خلقت خودمان را قشنگ نمی دانیم آدم های اطراف مان را زیبا نمی بینیم فقط چی را می بینیم فقط و فقط لغزش ها و عیب ها و ضعف ها و این که از این رابطه چرا فلان چیز به من برخورد. چرا مثلاً من مجبور شدم برای این رابطه یک جا له شوم و یک جا پا رویم گذاشته شده.
لذا خداوند می فرماید لیس لمحبتی علته. محبت من علت ندارد. یعنی شما خیلی کوچکتر از آن هستید که من بخواهم شما را به خاطر کارهای شما دوست داشته باشم. من خدا از شما توقع دارم که محبت های شما علتی جز من نداشته باشد. من خدا هم همینطور هستم. می دانید این یعنی چی. این هم دومین سوال این بحث مان است ان شاءالله همت بکنید ماه بعد بنویسید این لیس لمحبتی علته یعنی چی. خدا می گوید من محبتم علت ندارد. این اول سوال این است دقت بکنید. چیز دیگر ننویسید سوال این است محبت من علت ندارد یعنی چی. و این که علت نداشتنش چه آثاری در ما خواهد داشت. آنهایی که باید فکر بکنند فکر بکنند. این رمز رمز خیلی مهمی است رویش کار بکنید عزیزان حتماً چرا اگر رویش کار بکنید می ارزد که با آن خلوت بکنید. فکر بکنید چون در شماها خیلی از گره ها را حل می کند. خیلی از انبساطها و قدرت ها را در شما ایجاد می کند رویش حتماً ان شاءالله کار بکنید.
والحمدلله رب العالمین