اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صل الله عَلی محمدٍ واله الطاهرین و لعنت الله علی اعدائهم اجمعین مِن الان الی قیام یوم الدین. یا اَحمد وَجَبتْ محبّتی للمتحابین فیه وَ وَجَبت محبّتی للمتعاطفین فیه وَ وَجبَتْ مَحبّتّی للمتواسلین فیه.
بحثمان در محبّت بود. از حدیث معراج که خداوند تبارک و تعالی می فرماید که محبّت من بر کسانی واجب می شود که به خاطر من همدیگررو دوست داشته باشند و محبّت من واجب می شود بر کسانی که به خاطرمن نسبت به همدیگر مهرورزی می کنند و محبّت من واجب می شود بر کسانی که به خاطرمن برقرار می کنند.
خداوند تبارک و تعالی از بین همه چیزهایی که انسان به آن احتیاج دارد دست می گذارد روی اصلی ترین چیز و آن محبوبیّت در نزد خداوند تبارک وتعالی است. محبوبیّت در نزد خداوند تبارک و تعالی مثل همه خواسته های انسان تابع قیمتی است که انسان از خودش سراغ دارد. عرض کردم که قیمت هر انسانی از نوع ارزشهایی که او برایشان قائل است از نوع ارزشها و هنجارها و دغدغه ها و معشوق هایش روشن می شود اینکه یک انسان دغدغش این باشد که خدا من را دوست داشته باشد این مال یک آدم خیلی بزرگ است یک آدم خیلی قیمتی. محبّت یک چیزی نیست که کسی سرش نشود ببینید ما یک قاعده ای داریم در قرآن می فرماید: کُلُ حِزبٍ بمالدیه فرحون هر دسته و گروهی به آنچه که در نزد آنها است دلخوشند. فوتبالیستها برای خودشان والیبالیستها برای خودشان تاجرها برای خودشان هنرمندها برای خودشان کاسب ها برای خودشان عرض کنم خدمتتان حزب ها دسته ها گروه ها هر کس برای خودش دلخوش است به آنچه که دارد خیلی وقتها انسان در کار خودش به قدری خوش است که اصلاً نیازی ندارد جای کسی باشد آرزو هم نمی کند جای کسی باشد و رشد دیگران هم اذیّتّش نمی کند یعنی میگویم من در این ساختاری که خودم دارم راضی هستم چهار تا رفیق خوب دارم زن و بچه دارم شغل دارم درآمد دارم عشق و حالی داریم صفایی می کنیم خوشیم کیف می کنیم .برای همین شما اگر دقت کرده باشید خیلی آدمها هستند که شما اصلاً آرزو نمی کنید جایشان باشید به آنی که خودتان دارید خیلی کیف می کنید و راضی هستید. اگر هم یک چیز بالاتری می خواهید از همان معقوله که خودتان می خواهید، می خواهید بالاتر برسید به معقوله های دیگر هم کاری ندارید. یعنی شما مثلاً شاید الان دغدغه این را نداشته باشید هنرمند می شوید یا نمی شوید که مثلاً ورزشکار خوبی می شوید یا نه نمی شوید پروفسور می شوید یا نمی شوید نمی دانم در عالم سیاست یه روزی نماینده مجلس می شوید یا نمیشوید رأی می آورید یا نمی آورید از این شهوتها دورهستید ولی در نظام درونی خودتان یک سلسله ارزشها و خواسته ها دارید که آن ارزشها و خواسته ها در نظام درونی تان برایتان مهم است. اگر می خواهید به کسی برسید درهمان نظام درونی خودت می خواهید برسید جلو بزنید به او برسید آن بالا را نگاه می کنیم میگویید می خواهم مثل او باشم والّا الان خیلی آدمها هستند در دنیا عشق و حالهایی دارند می کنند کیفهایی می کنند لذّتّ هایی دارند می برند پیشرفتهایی دارند می کنند که ما اصلاً قلقلکمان هم نمی آید ، نمی خواهیم هم جای آنها باشیم. توجّه فرمودید. حتی در معقوله هایی که ما خودمان هم سنخیّت داریم وقتی آدمهای خیلی بزرگتر از خودمان را می بینیم با فاصله های آنچنانی خوشمان می آید ازآنها امّا هوس های مثل آنها بودن را نمی کنیم وقتی الان می گویند مرحوم آقا شیخ جعفر آقای مجتهدی، وقتی می گویند موحوم آقای میرزا اسماعیل دولابی وقتی می گویند آقای مرحوم علّامه شما مثلاً می گویید خیلی آدم های خوبی بودند این ستاره ها و خورشیدهای درخشانی بودند خوب است ولی در دلت دغدغه، دغدغه می دانید یعنی چه؟ یعنی اینکه خواب را از چشم آدم بگیرد شب نگذارد بخوابید در روز ذهن ات را مشغول کند اینکه من بروم یک روزی مثل علّامه بشوم مثل مثلاً مرحوم مجتهدی بشوم این هم به سرت نمی زند کله آدم نمی آید میگویم آقا این را که داریم خوشیم رشد بکنیم به معنویت برسیم انشاءالله تقوی داشته باشیم انشاءالله خدا از ما راضی باشد. انشاءالله یک سرباز خوبی برای آقا امام زمان (عج) باشیم. ولی یک چیز است که وقتی پرده برود کنار هیچ کس دیگر آرزو نمی کند این طوری نباشد. یعنی آدم به هیچ حدش نمی تواند راضی باشد الان در اثر مشغله ای که ما داریم قوای ما تعطیل است کار هم نمی کند برای همین روی شعور ما تأثیر می گذارد ، تأثیر می گذارد اصل ماجرا را نمی گذارد ما بفهمیم آن چیز چه است؟ آن چیز نیاز است. شدیدترین نیاز ما به محبوب بودن پیش خداست به این که خدا دوستمان داشته باشد امام زمان دوستمان داشته باشد تقرب به رسول الله داشته باشیم. إنی اتقربُ إلی الله و الی رسوله و الی امیرالمؤمنین و الی فاطمة و الی حسن و إلیک این مثل آب الان قرار است آب قطع بشود یک هفته هان نان نیست بنزین قرار است قطع بشود چه طور آدم به هول و ولا می افتد می گوید آقا شوخی بردار نیست مسئله آب است یعنی چند ساعت آب نخوریم از پا در می آییم برای یک نفس حتی این را به شما بگویم حتی آدمهای بَدَ این مسئله یک چیز بدیهیِ است به قدری بدیهی است که خدا با همین زبان بدیهی با بندگانش صحبت می کند. حالا آیاتش را بخوانم. یعنی یکی از چیزهایی که فردا آدم را آزار میدهد به محض اینکه پایش را از اینجا بیرون بگذارد هر جای بهشت هم او را ببرند فایده ندارد می رود در بهشت ها این برایش دغدغه است که خدا به من چه طوری فکر می کند من را چطوری دوست دارد. امیرالمؤمنین چه طور من را دوست دارد فاطمه الزهرا(س) مادر همه مان به ما فکر می کند ؟ ما پیش خانم یک جایگاه ویژه ای داریم یا نه؟ میگوید این یکی از این شیعیان و محبّیّن است حالا بالاخره زحماتی کشیده است چهار تا صلواتی فرستاده است نمازی خوانده است تلاشی کرده است چهار تا جبهه ای رفته است تیری خورده ترکشی خورده یک بهشت به او بدهید ببینید خواسته هایش چه است هان بهشت می خواهد به او بدهید کاخ می خواهد به او بدهید حوری می خواهد به او بدهید شراب می خواهد به او بدهید رفیق های خوب و با حال معنوی میخواهد به او بدهید امّا این درد خیلی بزرگ است که شخص در بهشت هم که می نشیند چون مشغله ها رفته است کنار دیگر یک دفعه می گوید که الله تبارک و تعالی، من چه جایگاهی پیشش دارم دوستم دارد امام زمان امام حسین دوستم دارند یا نه خیلی این فرق می کند اینها را ما نمی توانیم کنار بگذاریم این که انسان پیش یک ولی خدای بزرگی مشغول مبارزه جهاد زندگی باشد یک چیز است این که بداند در دل او عزیزاست یا نه یک چیز دیگر است. این نیاز ضروری ماست که ما بدانیم الان واقعاً امام زمان دوستمان دارد یعنی به عنوان یکی از بچه هایش یکی از سربازهایش واقعاً ما نقشی داریم در برطرف کردن غم هایش یا نه اضافه داریم می کنیم مصیبت امام زمان را اذیّتّش می کنیم شما می دانید چرا آدم در بیمارستان دردش بیشتر است تا وقتی که می آید خانه یعنی مریض تر است می آید خانه مریضی اش کمتر می شود چرا در بیمارستان احساس می کند که ثانیه ها خیلی دیرتر می گذرد ولی در خانه اصلاً متوجه نمی شود کی شَب است درد یک امر حقیقی است درد که شوخی نیست یک امر حقیقی است پادرد دارد سردرد دارد کمردرد دارد توجه فرمودی این وقتی می رود در بیمارستان این درد می کُشد طرف را از پا درش می آورد وقتی می آید خانه همان درد است، درد مریضی که تغییر نکرده است ولی آرامش بیشتری دارد ساعتها هم خیلی زود برایش می گذرد خیلی متوجه نیست چرا این طوری می شود؟ نه، ببینید آدم شاغل دارد یعنی نفس وقتی می خواد تمرکز بگیرد روی درد فقط درد زیادی احساس می کند. چون تمام نفس سهمش می آید میرود روی کجا؟ روی آن قسمتی که درد دارد. شما کسانی که چشمهایشان نابیناست اگر دقت کرده باشید می بینید که تیزتر از بقیّه هستند. گوشهایشان خیلی چه است؟ خیلی قوی تر است.چرا چون سهم بخش نفس چشم را دادند به کجا ؟ به شنوایی. تمرکز دیگر سطح تمرکز بالاتر می رود ادراک قوی تر می شود برای همین اگر کسی می خواهد برزخ را ببیند، خوابهای قشنگ ببیند یا یک سلسله مسائل مهمی را درک کند، اول می آید مشغله هایش را کم می کند. می رود در خانه در را می بندد تلویزیون را خاموش می کند رادیو را خاموش می کند پرده ها را می کشد کنار تا سهمش را بیشتر کند بعد با یک ادراک بیشتری تمرکز حواسش از رانندگی از خانه از بچّه از همه می رود کنار. نفس خیلی قدرتمند است. دقت کنید نفس مثل خدا فعال مایشاء است. این را دقت کنید یعنی خدا این طوری آفریده است هر چه شما تقویت کنید کم نمی آورد هر چه به آن تمرکز و تقویت به آن بدهید کم نمی آورد. لذا شما خصوصیتهایی در اولیای خدا می بینید که اینها خیلی قوی اند، خیلی قوی اند. چون تمرکزش زیاد است. این قاعده ریاضی اس.ت این را که قطار را با چشم نگاه می دارد چقدر قدرت دارد یک قطار را با چشمش نگاه دارد. نفس این طوری است. شما با چشم سیاره ها را می توانید تکان بدهید سیّاره ها را پیامبر این طوری می کند به خورشید می گوید برگردد علی نمازش قضا نشود خورشید برمی گردد شق القمر می کند. الان دانشمندان تازه پارسال گفتند در تحقیقات به یک جایی رسیدند که ماه یکبار نصف شده است بعد دوباره چسبیده است به هم. سال گذشته تلویزیون می گفت ماه را می برّد از اینجا می برد خودش می برّد. پس تمرکز هر چه بیشتر بشود، ما کم نمی آوریم در قدرت. این یادتان باشد کم نمی آوریم در قدرت. حالا در اسماءالله توضیح می دهیم چرا این طوری است اگر ضعیف هستیم برای این است که ما تمرکزمان کم است. هر وقت می خواهیم قدرت کسب کنیم می خواهیم ریاضی بخوانیم فیزیک بخوانیم درس بخوانیم کامپیوتر بخوانیم علوم حوزوی بخوانیم می رویم اوّلّ مزاحم هارا کم می کنیم خوب یعنی مشغله هارا کم می کنیم. شاغل ها را آن چیزها که ما را مشغول می کنند به خودشان کم می کنیم. بعد یواش یواش یواش می بینیم که اِله خیلی کار می شود کرد. خیلی قدرت زیاد است. آدم هایی که تمرکزهاشان کم است یعنی رها کردند، پخش کردند خودشان را در صدتا گرفتاری، اینها سطح تمرکزشان کم است. دو رکعت هم که می خواهند با خدا صحبت کنند نمی تواند جمع کند آخر خودش را در صحبت کردن با خدا شما وقتی می خواهید با خانمت صحبت کنی با شوهرت می خواهی صحبت کنی با بچّه هایت می خواهی صحبت کنی مدام به ما می گویند بابا حواست کجاست؟ می گویید ببخشید معذرت می خواهم دوباره تا او دارد حرف می زند تا شروع کرده است دو دقیقه تو دوباره می روی نمی توانی خودت را نگاه داری. چون مشغله ات زیاد است. سر نماز هم ما این مصیبت را داریم می خواهیم با خدا صحبت کنیم نمی توانیم جمع کنیم خودمان را. شما نگاه کنید الان همه شما که دارید به حرفهای من گوش می کنید هزار تا مانع را کنار گذاشتید نشستید رو درروی با من با تمرکز گوش می کنید تا یواش یواش یک چیزی گیرتان بیاد درست است؟ این میشود تمرکز گوشیتان کنارتان باشد ساعتتان زنگ بخورد. نمی دانم فرض بفرمایید که صداتون بکنند نمی شود دیگر میگویید ما نفهمیدیم از درس چیزی. خیالت ببردت یک جای دیگر فایده ندارد. در بیمارستان چرا درد بیشتر است و زمان دیر می گذرد برای اینکه همه ی مشغله ها از بین رفتند شخص تمام قوایش تمرکز پیدا کرده است روی موضوع تنهایی، گرفتاری و درد خودش. لذا ساعت خیلی دیر می گذرد. ولی وقتی می آید بیرون ده تا مشغله دیگر هم دارد کارهای دیگر هم دارد این قوا تقسیم می شوند سهم کمش به درد می رسد. آدم های ضعیف با یک سرماخوردگی و سردرد می افتند. آدم هایی که تمرکز ندارند یعنی روح بزرگی ندارند روح هاشان قدرت تمرکز ندارند این یک سر درد بگیرد یک دل درد بگیرد یک پادرد بگیرد یک دندان درد بگیرد یک چشم درد بگیرد می بیند آقا از کار افتاد. سر کار چرا نیامدی؟ میگوید آقا به این دلیل مثلاً مریض بودم اصلا گاهی وقتها خبر یک مریضی می کُشد طرف را به او می گویند سرطان می میرد جلوتر از اینکه سرطان بکشدش این از بس ضعیف است. مرده است. خبرهای بد همین طور است. با آدم این کار را می کند. ما در جبهه آدم هایی داشتیم پاهایش قطع، دستش قطع، چشمها نابینا، یک فرماندهی بود برای خودش صدتا دیگر کار از او برمی آمد تمرکزش خیلی زیاد بود. قدرت داشت. نه اینکه دست ندارد پا ندارد. اصلاً از کار بازش نمی داشت. اصلاً بازش نمی داشت. مریض است، پایش، دستش، سرش، کمرش، قلبش درد را می کشد، درد که اذیّت می کند بالاخره ولی او اصلا از کار نمی افتد. به اندازه ده تا آدم سالم هم کار می کند. به اندازه صد تا آدم سالم هم کار می کند. مریضی اصلاً نمی اندازدش. سخت ترین نوع مریضی هم نمی تواند بیاندازدش. مگر دیگر خیلی شدت پیدا کند، غلبه پیدا کند و آدم دیگر قوا از کار بیفتد. والّا او از کار نمی افتد. من الان این تمرینی که دارم با خودم می کنم. چون من خوب کمرم آسیب دیده پاهایم آسیب دیده ستون فقراتم شکستگی دارد گردنم گرفتاری دارد عَرَض کنم خدمتتان که کتف هایم هر دو گرفتاری دارند. یک موقعی نماز که می خوانم پشت میز می خوانم بعد یک موقع تمرین می کنم ببینم می توانم بر این بیماری غلبه کنم این درد را نبینم. یک موقع که درگیر بودم در این مسئله که آیا من می توانم ذره ذره این را حذفش کنم یک صحنه دیدم خیلی به من قدرت داد. الان یواش یواش شروع کردم بعضی وقتها می توانم حتّی بروم مسجد نماز جماعت بخوانم. مثل بقیه. شما. خیلی نعمت بزرگی است. شما نمی فهمید آدم نتواند نماز جماعت بخواند. چقدر کشنده است نتواند در جمع بنشیند. کنار همه. در گرمای مسلمان ها بنشیند. تنها یک گوشه نماز فرادی بخواند. خیلی بد است. این یا پشت میز بخواند تنهایی در جمع انسان باشد نماز بخواند اصلا من دلم لک می زند یک موقعی رفتن در مسجد برای من مثل رفتن به مکه و مدینه است. اینقدر دوست داشتنی و شیرین است و من محروم هستم. ولی شما نه. الحمدالله می توانید بروید دو تا دفعه با هم نماز جماعت بخوانید می دانید چه صحنه ای بود یک دفعه به من قدرت داد این که دیدم امام با سرطانش دو سه تا سُرُم هم به او آویزان بود دیدید شما در فیلم ایستاده نماز خواندش ما به کوچک ترین بهانه می رویم دیروز خیلی صحنه خنده داری بود. یک آدم تنبلی من دیشب پشت میز نماز خواندم خیلی درد داشتم پشت میز نماز خواندم بعد این ایستاده ها در این خانه که من نماز می خواندم جاها را گرفته بودند یک تنبلی دید که من نمازم را خواندم تمام شد گفتش که بزار ما پشت همین میز نمازمان را بخوانیم. خدا قبول می کند. گفتم بابا نمی شود. گفت ول کن بابا خدا قبول می کند. من حال ندارم بایستم. اینها نمازشان تمام بشود پشت میز نمازش را خواند رکوع و سجود هم بجا نیاورد انقدر تنبل روح که ضعیف باشد با کوچکترین بهانه ای از کار در میرود. دقت می کنید. ماها برای امام زمان انگیزه نداریم کار کنیم که این طوری داریم کار می کنیم یعنی مدام چرتکه می اندازند برایمان حساب کتاب می کنیم دوزار یک قِرِون را حساب می کنیم برای امام زمان می صرفد یا نمی صرفد کار کنیم. اگر کسی عاشق امام زمان باشد، دوستش داشته باشد، اصلاً شب و روز نمی شناسد، تعطیل و غیر تعطیل نمی شناسد، ساعت نمی گذارد، ساعت نمی گذارد برای خدا هم همینطور ما خودمان گرفتاریم که چرتکه می اندازیم مدام حالا ما الان اینجا گرفتاریم پرده که برود کنار آنجا شما یک فقری داری که از صد تا جهنم بیشتر آزارت می دهد از صد تا جهنّم ما فکر می کنیم وقتی می گویند جهنّم یعنی الان آنجا چهار تا لولو خورخوره هستند آدمهای خیلی زشت و بد قیافه و خشن که هستند هم واقعاً علیها ملائکةٌ غلاض شداد هستند. ولی همه جهنم هایشان که یک جور نیست. جهنّمی که آدم برود آنجا بفهمد که امام زمان رویش را برمی گرداند حضرت زهرا رویش رو برمی گرداند ثواب می دهند، می گویند بیا این هم ثواب می خواستی میدهیم به تو جهنم نمی خواهی نرو. این هم بهشتت. خیلی کشنده است پرده کنار برود. آنجا که دیگر شاقلا نیست تمرکز میاد در تمرکز فقر محبتی له می کند آدم را فقر محبّتّی. هیچ فقری مثل این نیست که آدم بفهمد که بزرگان اولیای الهی دوستان خدا آدم را دوست ندارند. این از هر دردی بدتر است از هر فقری بیشتر آدم را آزار میدهد. اصلاً هیچ چیز جز عشق انسان رو ارضاء نمی کند. همه انسانها عاشق عشقند و عاشق محبّتّ. همه شان. در عالم گنجی بالاتر از عشق وجود ندارد. عشق به تنهایی جلوی همه کمبودها ایستادگی می کند. تمام دردها را برطرف می کند. همه ضعفها را برطرف می کند. عشق این طوری است دیگر. شما نگاه بکنید من به این دختر و پسرها سر کلاس ها می گویم شما سر کلاس ازدواج، ازدواج های دانشجویی می گویم. میگویم شما وقتی عاشق هم می شوید قبلاً عاشق نبودید همین عشق های زمینی میگویم شما تا عاشق هم می شوید در زمستان سرد هم نمی فهمید که زمستان است می نشینید روی زمین یخ اصلاً سردتان هم نمی شود. تمام نیازتان به جای گرم برطرف می شود. وقتی با هم هستید دیگر چه کار می کند. نیازتان به غذا را هم برطرف می کند. 5 ساعت از ظهر گذشته هنوز احساس گرسنگی نکرده است. طرف اگر خودش تنها بود دو پرس خورده بود تا الان ولی اصلا احساس گرسنگی نمی کند. عشق این کارذرا می کند. شجاعت می دهد، قدرت می آورد، برای انسان یک دختر خانمی که اگر مثلاً به او می گفتید برو تا سر کوچه شب می ترسید وقتی بچه او مریض است یک نصف شب میزند بغل بچه را می رود وسط خیابان بچّه ام دکتر دوا بیمارستان این ور آن ور می رود عشق این کاررا می کند زمینی اش یا آسمانی اش فرقی نمی کند. عشق این طوری است. ذاتش این طوری است. ذاتش قدرت می آورد. محبّت این طوری است. خداوند تبارک و تعالی تجلی اش در تمام عالم با عشق است. اصلاً کلاً عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد برای همین می داند تویی که آدم هستی الان حواست نیست برایت مهم نیست فکر می کنی مثلاً زنت دوستت داشته باشد کافی است. شوهرت دوستت داشته باشد کافی است. نامزدت دوستت داشته باشد کافی است. در محل چهار نفر دوستت داشته باشند محبّت به تو داشته باشند مشهور بشوی مثلاً یک هنرمند مشهور بشوی بروی در تلویزیون سرپاهستی با اینها به خدا قسم وقتی پرده برود کنار فقر محبّتّی اینکه ملائکه دوستت ندارند ائمه دوست ندارند جایگاهی پیش خدا نداری از هزار تا جهنّمّ بیشتر اذیّتت می کند آدم را یعنی آقا می رود کنار پرده یک دفعه تمام آن ارزشها و معیارها و دغدغه هایی که تو داشتی نابود می شود. فقط آنجا در صحنه تو فقط به فکر یک چیزی هستی
کسی است اینجا من را دوست داشته باشد به داد من برسد. آقا یک موقع است که انسان دنبال یک کسی می گردد که به دادش برسد. نبردش جهنم به فریادش برسد ولو با فحش ولو با کتک ولو با مزمّتی فلان فلان شده خاک بر سرت تو چرا گناه گردی بیا برو در بهشت دنبال این هم می گردد ولی این صحنه کجا اینکه در آن صحنه هول و ولا آدم هزار تا لبخند ببیند قاضی حاکم صدایش بکند بگوید تو بیا این طرف تو اصلاً چه کار داری با جمعیّت تو که اصلاً نباید بروی آنجا جایت نیست بلند شو بیا پیش خودم یک بنده خدایی می گفت که من یک مشکلی داشتم یک مشکل سخت باید پیش کسی می رفتم که خیلی تصمیم گیرنده بود نمی دانستم که کیست گفتم که آقایی است تصمیم گیرنده است سه هزار نفر دیگر هم مثل من این مشکل را داشتند بعد آنجا قرار بود مثلا از این سه هزار نفر بیست نفر را به آنها جواب بدهند. یعنی دو هزار و نهصدو هشتاد نفر بیخود برگردند. می گفت: من آنقدر غصه داشتم، من آنقدر غصه داشتم که من تو این سه هزار نفر چه طوری خودم را به این آقا برسانم. چه طوری حرفم را بزنم. چه طوری مشکلم را حل کنم. بعد گفت روز موعود رسید با ناامیدی و غصه یکدفعه رفتند دیدم آن آقا صدایم کرد بین همه ی جمعیّت من را صدا زد. بیا اینجا ببینم. فلانی هستی. چطوری، خوبی، بغلم کرد، بوسید من را شما هم برای این آمدی؟ باشد. تو اصلاً بیا اینجا بایست پیش خودم. بایست اینجا. من می خواهم چند نفر را انتخاب کنم. گفت دقت کنید به من گفت لیست را بردار این ها که من می خواهم انتخاب کنم شما اسم هایشان را بنویس. یعنی خودت چه؟ تمام شد. نه کنکوری، نه بالا و پایینی، نه امتیازی، نه رتبه ای، تو بیا اینجا بعد به من که گفت حالا از این جمعیّتی که اینجا هستند اگر کسی دلت می خواهد دقت کن گفت اگر کسی است فکر می کنی صلاح از این نوزده نفر خودت اسمش را بنویس. چه شد آقا رفت کنار یک موقعی خدا به یک نفر روز قیامت بگوید که بیا بایست شفاعت کن. می دانی که خدا هم آخرین نفر است. خودش شفاعت می کند. یعنی این طور نیست که بگوید بایست کنار من شفاعت کنم، نَهَ خدا می گوید من می ایستم تو شفاعت کن. این کجا، این که آدم آنجا هول و ولاست زمین قیامت یکپارچه آتش است آدم گرفتار این باشد که می خواهند با من چه کار کنند، یک کسی می گفت من خواب دیدم قیامت شده یک کسی از این مقدّسین خیلی عجله داشت در صحنه خیلی عجله داشت بعد سراز پا نمی شناخت همین طوری مدام پا به پا می کرد بعد هم دائم در آن صحنه قیامت با تحقیر به بقیّه نگاه می کرد. خودش خیلی محکم ایستاده بود با تحقیر به بقیّه نگاه می کرد بعد گفت اَه من که اصلاً حال و حوصله این آدم هارا ندارم. من که رفتم بهشت با عجله راه افتاد رفت بهشت. با عجله راه افتاد برود بهشت. گفتم: کجا می روی؟ گفت: حوری ها منتظرند. دیر بروم ناراحت می شوند. گفت یکدفعه یک دانه از این فرشته ها آمد یقه اش را گرفت. کجا حاج آقا؟ جهنّمّ تشریف ببرید. شما نه بهشت اِه آره جهنّمّ یک چیز دیگر داری فکر می کنی. کجا می برند آدم را؟ می برند جهنّمّ تو سالوس داشتی، ریاکار بودی، حقه باز بودی، نمازهایت همه خراب بوده است روزه هایت خراب بوده است. آره. مشکلات داشتی می خواهم ادبیات خدا را بفهمیم زبان خدا را چون تا زبان خدارا نفهمیم ما این روایت را نمی فهمیم. چرا خدا وقتی با پیغمبر خلوت می کند بعد از توکل و رضا اولین چیزی که مطرح می کند بزرگترین نیاز یک آدم است بعد در آسمان هفتم و بالاتر فکان قابَ قَوسیَنِ اَوعَددَنا فتدلّی چقدر نزدیک شد. خدا به پیغمبر چقدر میگوید شما نمی فهمید چقدر نزدیک شد رسول الله به خداوند دیگر امکان ندارد یک کسی به خداوند اینقدر نزدیک بشود درآن قرب میگوید که «یا اَحمد وَجبَتْ محبّتّی للمتحابین فیی وَ وَجبتْ محبّتّی للمتعاطفین فیی وَ وَجَب تتْ محَبّتی للمتواسلین فی» خیلی خبر بزرگ بوده. یک قیامتی است. یک نبأ عظیم این طوری خبر داده است آقا رسول الله. نه. ما خودمان رفتیم الان کجا رفتیم معراج پیش خدا با همان قُرب دو تا کلمه به ما گفته توکل، رضا بلافاصله بعدش چنین حرفی زده به ما. چه می فهمیم ما از آن؟ چه می فهمیم؟ میگوید آقا من حتماً دوست دارم کسانی که به خاطر من با هم محبّت دارند حتماً دوست دارم کسانی که به خاطر من به من مهرورزی هم می کنند. دوست داشتن یک نکته است. مهرورزی یک نکته دیگر. متعاطفین یعنی عاطفه خرج هم می کنند، عاطفه می ریزند پای همدیگر، چه می گویم بوسیدن، بغل کردن، لمس کردن، صفا کردن، کلمات قشنگ به کار بردن، تواضع داشتن، دفاع کردن، یار باشند برای همدیگر، علیه دشمنها خوار باشند. همان بحثهایی که درمهرورزی کردیم آقا این خیلی حرف است ، این کجا تا اینکه آدم بی عاطفه باشد، خشن باشد، عرضه نداشته باشد، می دانی می خواهد چه بگوید. این حرف که مال آدمهاست دیگر برای انسانها زده است. این حرف را وقتی این حرف را برای انسانها زده است آدم اولین تجلّی که می خواهد بکند چون اسماء الهی باید در او تجلّی پیدا کند تا انسان بشود. بعد از الله ما مهمترین اسمی که برای خدا داریم که معادل الله خیلی رمز بزرگ است ها نمی دانم این را می توانید درک کنید یا نه عزیزان یک الله داریم بعد از الله یک اسمی است که این معادل الله یعنی فرقی نمی کند آن رابگویی یا الله را بقیه اسم ها چراها فقط همین یک اسم است که خدا در قرآن معادل الله گذاشته است رحمن، رحمن ادعو الله اوِد الرحمن ای ّما تدعوف و له الاسماءالحسنی می گوید بگویید الله یا رحمن فرقی ندارد. حرف دارد می زند دیگر یعنی عزیز من تو به میزانی که این اسم در تو تجلّی میکند به الله می توانی برسی اصلاً آدم بشوی. بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین دیگر چه الرحمن الرحیم ما اصلا با این کلمات خیلی فاصله داریم. یعنی شما در خانواده های خودمان را نگاه کنید چقدر ما خشن هستیم در محیط های کاری نگاه کنید چقدر ما خشن ایم. در اجتماع نگاه بکنید در مغازه ها در فروشگاه ها در ادارات در کارهای تجاری کارهای سیاسی که اصلا آنجا خونریزی است خشن هستیم. ما شما اگر نگاه کنید حیوانهای وحشی مثل گرگها شیرها درّنده ها این ها هیچ وقت خودشان را نمی خورند؛ بقیه را می خورند اما خودشان را نمی خورند آدم ها خودشان خودشان را تکّه تکّه می کنند پدرشان را تکّه تکّه می کنند مادرشان را، همسرشان را، فرزندشان را تکّه تکّه می کنند یک موقع یک نفر میلیونها آدم رامی کُشُد، میلیونها آدم تکّه تکّه می کند راجع به لقمه حرام می گفتیم لقمه حرام این طوری است لقمه حرام به محضی که آمد در فضای دهان قورتش هم ندهی، همین که آمد در فضای دهان چشمت به آن خورد دلت خواست همین که دلت خواست نخوریش ها، نخوردی به مال حرام توجه کردی خوشت آمد مالی که مال تو نیست همین که خوشت بیاید ازآن هنوز نخوردی کار خودش را می کند. شما نگاه کنید آدم ها در آرزوی رسیدن به پول بیشتر آدم می کشند هنوز پول تقسیم نشده، قرار است یک بانک بزنیم یک مغازه ای را بدزدیم می خواهیم امشب برویم خانه مادربزرگ من سرش را ببریم طلاهایش را ببریم اوّلّ سر می برند ببین بویش به مشام آدم می رسد، آدم تمام حیثیتش عوض میشود. باطنش می شود یک حیوان. باطنش می شود یک حیوان آقا لقمه باید خورده بشود، جذب بشود، نه نمی خواهد جذب بشود لقمه حرام هر کسی خورد چهل روز نمازش قبول نیست باید بخواند. درست هم است نمازش ولی قبول نیست. نه عزیزم نخوری اش هم همینطور است. شما وقتی لقمه حرام را نگاه می کنید دلت خواستش تمام است همین که می خواهیدش آدم درنده می شود همین که می خواهیدش آدم درنده می شود. رشوه کار ما را راه بینداز درنده می شود چند روز پیش یکی از این عزیزان بانکی آمده بود یک مقدار پول آورده بود برای ما آتش آورده بود می گفت اینها را زیرمیزی دادند مشتری ها استخدام گرفتیم حرام مَحض است. حالا مای بدبخت را نگاه کن که باید آتش ها را بگیریم حلالش کنیم. نمی شود اصلا نگاهش کنیم. دلت بخواهدش تمام است. می ریزدت بهم. فردا امام زمان که هیچی آقا حضرت زینب کبری(س) می گوید اینها مگر نمی دانند تو امام حسینی، چرا! بچه پیغمبری، چرا! بچّه ی فاطمة الزهرا هست،ی چرا! امامی، چرا! نمی دانند تو سید جوانان بهشتی، چرا! خود عمر سعد می گفت این سید جوانان بهشت است. یعنی همه شان معتقد بودند همه شان می گفتند ما می دانیم که این همه کاره است در قیامت کشتنش سرش را بریدند تکه تکه اش کردند سرش را نشست برید باور شما می کنید. سید الشهدا فرمود اینها مُلعَتُ بطونهم من حرام شکمهایشان را حرام پرکرده است، حرام خیلی کار می کند لقمه حرام ما دائم چسبیده ایم به خاطر ضعف شخصی مان دیگر چسبیدیم مدام به زنا نمی دانم روابط جنسی و شراب ، قمار، لواط اینها، این حرف ها کدام است، طرف خیلی هم آدم اتو کشیده ای است اصلاً طرف این حرف ها نرفته است در عمرش تا دم نافش هم ریشش آمده ده تا انگشتر هم دستش است تسبیحش هم شاه مقصود نماز شب خوان می خورد مثل چه، می خورد همچنان کیف می کند میرود پایین بیچاره می کند آدم را آدم ها اینقدر خشن میشوند حالا لقمه حرام است یک عده هم اصلاً لقمه حرام نمی خورند ولی جنایت های دیگری به خودشان می کنند که از اسم رحمان دور می شوند. اصلاً اسم رحمان تجلی ندارد. من رمز دارم به شما می گویم. پنجاه سال باید جان بکنی بنشینی پای کلاس ریاضت بکشی پدرت در بیاد هزار تا صحنه تا به همین یک کلمه که من دارم به تو می گویم برسی یعنی دارم محصول چهل سال کار را به شما میگویم. من از ده سالگی شروع کردم. الان چهل و سه چهار سالم است میشود سی و خورده ای سال. جان کندم تا رسیدم به این الان دارم به شما میگویم عزیزان کارهارا ببوسید بگذارید کنار همه را وقتی قرار است این اسم در شما تجلّی نکند مسیرت غلط بوده است ولو شیطان با صور مقدس سرت را گرم کند شما مشغول سربازی امام زمان هستی بسیجی هستی جبهه ای هستی هیئتی هستی بابا طرف رئیس هیئت است می دَرد همه را، یعنی باطنش را که نگاه می کنی دندانهایش آویزان است پنجه هایش همه خونی سر دیگ نشسته از هر گرگی گرگتر است مداحِ، کریم نیست نشسته بلندگو جلویش است یکی حرفی می زند عصبی می شود که حرف زده نمی تواند جلو عصبانیتش را نگاه دارد آی خفه شوید آی ساکت شوید آی نمی دانم امام زمان بزند به کمرتان آی زنها نفرین می کرد آی زنها خدا نسلتون را بکند چرا سرو صدا می کنید درنده است بله خیلی ظاهرش هم متواضع، اینها ولی نه اسم رحمان تجلّی بکند آثار خود را می آورد بو دارد اسم رحمان بو دارد یعنی وقتی شما نزدیک طرف می شوید همه چیز را حسّ می کنید این رحمان است یا نه الان اینقدر زن و شوهرها هستند که اَدا در می آورند کنار همدیگر می نشینند گل می دهند به همدیگر عاشقی دارند حرف می زنند درنده اند می درند هم دیگر را طرف زنش را می دَرد پدر زنش را می درد مادر زنش را می درد خواهر شوهر را می درد درندگی خیلی زیاد است.
در مَسجد است همیشه هم صف اوّلّ نماز جماعت است ولی خشن، خشن آقا این اسم رحمان نباشد می دانی چه کار می کند؟ اسم رحمان وقتی نمی آید یک کسی مثل سعد را که جبرئیل و میکائیل اینقدر دوستش دارند که هر کدام با هفتاد هزار فرشته می آیند تشیع جنازه اش می گذارندش داخل قبر فشارقبر شروع میشود آن هم چه کسی نماز خوانده است رسول الله نماز خوانده به او رسول الله گفته خدایا این میّت را ببر پیغمبر هم خیلی قبولش دارد دوستش دارد خشونت هر جا بود خشونت کار خودش را انجام میدهد. جان کنده است برای اسلام و مسلمین، فداکاری کردید ثوابت را به تو میدهیم اینها فرشته ها را فرستادم برای تشییع جنازه ات رسول خدا برایت نماز می خواند امّا تو خشن هستی اسم من در تو تجلی ندارد، دور هستی. لذا شهید است، شهید است می گذارند در قبر می آیند پدرش را درمی آورند. آقا خشونت این نیست که چاقو برداری بکنی در شکم یک نفر، سر یکی را ببریم، خشونت این است که تحقیر کنی، یک کسی را مسخره کنی یکی را فحش به او بدهی یکی را غیبتش را کنی درنده تر از کسی که مقابله سراغ دارید گوشت برادر خودش را می خورد در حالی که چه است؟ مرده است. گفتم که یک شب خواب دیدم یکی از ارادتمندان خیلی نزدیک به ما از شاگردهای ما جنازه ام را می دیدم افتاده بود مرده بودم جنازه ام افتاده بود آمده بود بالای سر جنازه ما خیلی هم گریه می کرد بعد با دندان هم می کند و می خورد هم ارادت داشت هم می خورد این طوری است دیگر خیلی ارادت دارند هم دوستمان دارند هم می کنند .خیلی خشن هستند ببین خدا از کجا شروع کرده همه را بگذار کنار حدیث معراج نه راجع به نماز گفت نه راجع به عبادتهای دیگر گفت نه راجع به قرآن گفت نه راجع به هیچ چیز ،هیچ چیز از کجا شروع کرد از محبّت «یا اَحمد وَجبَتْ محبّتی للمتحابین فیی وَ وَجبتْ محبّتی للمتعاطفین فیی وَ وَجَبَتْ مَحبّتّی للمتواسلین فی» از کجا شروع می کند؟ کدام اسم باید در ما تجلّی کند؟ حالا شما اسم رحمان تجلّی پیدا کرد، شخص دیگر مگر خشن میشود هیچ کاری نمی کند وجودش خیر محض است. کسی کنارش احساس ناآرامی ندارد یعنی احساس ناامنی نمی کند. اصلاً کنارش نزدیک به او می شوی بو دارد رنگ دارد آدم می فهمد. یکی از اولیای خدا خدا رحمت کند مرحوم آقای آیت الله خوانساری را ایشان وقتی انگلیسی ها گرفته بودندش این داستان را آقای آیت الله اراکی تعریف می کرد برای ما رحمة الله علیهما می گفت ایشان را که در جنگ عراق، انگلیسی ها گرفتند انداختند تو قفس شیرها ، بخورندش شیر آمد مثل گربه نشست کنار آقا پلنگ آوردند ببر آوردند چون رحمان دارد با رحمان کسی کار ندارد یکی از خوبها می گفت من از کنار این پرنده ها رد می شوم، از کنار این پرنده ها رد می شوم از من می ترسند معلوم من چقدر وحشی هستم چون می بینم از کنار من رد می شوند ما یک آدمی داشتیم تو فامیل به رحمت خیلی نزدیک بود داستانش را صدبار برایتان گفتم راننده اتوبوس آقا این آدم وقتی نزدیکش می شدی تمام ضربانت تکمیل می شد قلبت میزان میشد وقتی نمی دیدی اش دلت برایش تنگ میشد وقتی میدیدی اش کنارش آرامش می گرفتی دست دادن به او بغل کردنش بوسیدنش خیلی آرامش می داد به آدم دایی به او می گفتیم فامیلمان بود ولی به او دایی می گفتیم راننده اتوبوس بود در جاده قدیم پنجاه سال شصت سال پیش را تعریف می کرد نسبت به الان دارم می گویم شصت سال داشتم مسافر می بردم آب تمام کردیم مشهد خلاصه ماشین را زدم کنار دستی را کشیدم رفتم پایین کنار چشمه آب بیاورم دیدم پلنگ نشسته چقدر رحمت خوب است گفتم بنشین گربه مرتضی علی آمدم آب ببرم برای زوّار امام رضا (ع) پلنگ نشست ما تفکر دریدن باهامان است برای همین ترسمان خیلی زیاد است. مدام فکر می کنیم فلان کس علیه ماست فلان کس ضدّ ماست کسی علیه من کسی حرفی نزند کسی آبروی من را نبرد. کسی نان من را نبرد. یک کسی نخورد. من را این حیوان است این طوری نکند با من زلزله نیاید. ما بدبخت بشویم. تصادف نکنیم. این طوری بشود. دزد نزند شب به ما صد تا کفر می کنیم این را قفل کن وسواس می گیرد مدام می خواهد نگاه کند که قفل باز نباشد نیایند سرمان را ببرند نیایند بچّه هایمان را بکشند نیایند نمی دانم ما این طوری هستیم. ما کنار هم کار می کنیم. کنار هم کار می کنیم. سلام علیک هم می کنیم. روبوسی هم می کنیم. امّا امنیّت نداریم. به نزدیکترین کسهایمان امنیّت نداریم. نسبت به زنمان می ترسیم. از شوهرش می ترسد. از بچّه هایش می ترسد. پدرزن مادرزن داماد همه از هم می ترسند. حساب می کنند با چرتکه می نشینند کنار هم، همه مسلّح می نشیننند کنار هم، مسلّح یعنی چه؟ فیلم هارا دیدید ما کردستان را یادم است جنگ که می خواستیم بکنیم حمّام که می رفتیم سر می بریدند آنجا بحبوحه درگیری ها بود من میرفتم اسلحه را می گذاشتم روی رگبار بعد می نشستند زیر دوش حمام این اخوی ما می رفت دوش می گرفت بعد می آمد بیرون مسلّح می ایستاد که دوش بگیرد ماها این طوری هستیم دستمان تسبیح است ها انگشتر شاه مقصود دستمان است ، مهربان هستیم هیچ چیزی هم نیست الان اینجا هیچ کس اسلحه ندارد، تلفن همراهی ، چیزی اینها دیگر خیلی باشد ، یک ناخن گیر و یک کارد میوه خوری باشد ولی مسلح می نشینیم اینقدر زودرنج وحسّاس، نازک نارنجی فلانی حرف زد علیه من بود این حرف زد من را مسخره کرد حرف زد من را زیر سؤال برد نه من باید ثابت کنم حتماً حق با من است ما گرفتاریم خیلی گرفتاریم «للمتحابین فی» وقتی می نشینیم کنار یک کسی اصلاً احساس نمی کنم کسی می خواهد من را مسخره کند. یک کسی بخواهد من را تحقیر کند. یک کسی می خواهد حرف من را زیر سؤال ببرد. من وقتی نگاه می کنم به این آقای به خودم نگاه می کنم او من هستم من هم او وقتی دو نفر یکی هستیم چه کار می خواهیم کنیم. قرار نیست کسی یک کسی را بزند. کسی را حذف کند. نان کسی را ببرد. نمی دانم ولی ما این احساسها را داریم. چون خودمان توحش داریم. اصلاً تجلّی در ما نکرده است. این اسم کم داریم ما این را خیلی کم داریم این درک خیلی مهمّی می خواهد که ما منطق خدا را از ضعف کلام است. نمی دانم چطور حرف بزنم این که خدا تجلیات خودش را حقیقت خلقت را مهم های خلقت را چطور به ما ظهور میکند. منطق خدا خیلی مهمّ است. دیگر خدا که کیلویی حرف نمی زند. ما یک موقعی همدیگر را دیدیم بعد از یک مدّتی دلمان هم تنگ است از هر جا دلمان بخواهد حرف می زنیم. با همدیگر از هر دری نظم که در کارهایمان نیست. ولی خدا که این طوری نیست. «قَد جعل الله لِکل شی قدرا» یعنی مشخص است. اگر رسول الله آمد پیش من باید چند کلمه با رسول الله حرف بزنم. چه به او بگویم؟ الله «کل شی عندهُ بمقدار» قاعده دارد هر چیزی. اصلاً خدا یعنی ریاضیات، خدا ریاضی است. عشقهایش و محبتهایش هم همینطور است. حالا می رسیم یک مقدار می رویم جلوتر آقا چینش خیلی عجیب است توکل، رضا می رسی به کجا، می رسی به محبّت. تو وقتی که اهل توکل و رضا بودی، وحشی نمی شوی. چون هیچکس نمی تواند علیه تو بکند بلایی سرت نمی تواند بیاورد اگر حتی دست ببری به شمشیر یک نفررا می کشی از ترست نیست از روی وظیفه است. اگر با یک نفر خشن هم می شوی می گویی خدا می خواهد من با این اینطوری حرف بزنم گوشش را بگیرم قهر کنم با او امّا دوستش دارد وقتی هم قهر می کند با او درنده نیستم می گوید آقا من با تو دوست نیستم مثل مادری که به بچه اش میگوید نمی خواهم ببینمت چه طوری میگوید نمی خواهم ببینمت یعنی دوستش ندارد پدر دوست ندارد بچّه اش را نه خیلی هم هیچکس اندازه بابا و مامان دوست ندارند میگوید برو بیرون نمی خواهم ببینمت برو از اتاق بیرون با من حرف نزن با تو قهرم از شدت محبّت هم قهر می کند اصلاً آقا محبّتّ نداشتن دروغ است، دروغ ولی همین خدا یک جایی می رسد به بنده اش میگوید دیگر دوستت ندارم اصلا ، نمی خواهمت ببین چه طوری تهدید می کند «لاینظُر الیهم یوم القیامة» نگاه به آنها نمی کند و لا یکُلّمهم حرف هم نمی زند ولایذکّیّهم پاکشان هم نمی کند قیامت یعنی که قهر است حرف نمی زند نگاه نمی کند نمی خواهد هم مورد رحمت قرار بگیرند آدم به کجا میرسد در اثر خشونت آدم به این جاها می رسد. وقتی آدم با اسم رحمان فاصله می گیرد سر از یک جهنم هایی در می آورد که دیگر خدا قهر میکند با او. حالا ادبیاتها را نگاه کنید: «اِنَّ الله لا یُحبّ المعتدین» خدا کسانی که تجاوزگر هستند را دوست ندارد. تجاوزگر یعنی چه؟ یعنی آنجا که هرکسی پایش را از گلیمش درازتر می کند حقش نیست در حریم دیگران می رود در آبروی دیگران می رود در حیثیت دیگران می رود در شخصیت دیگران می رود در اخلاق دیگران می رود رها نمی کند بابا اولیای خدا هر چه بیشتر می دیدند باطن افراد را خُل تر نشان می دادند پیامبر میگوید مؤمن هر چه شدت دارد در حدیث فرمایش داریم در خود پیغمبر هم داریم خیلی وقتها در چهره دیگران به عنوان یک آدم پخمه و خُل نشان میدهد خیلی ساده است این من آدم سراغ دارم بعضی روزها می روم پشت سرش نماز می خوانم یک جایی سحرها مقام کُن دارد. مقام کُنُ می دانی یعنی چه؟ یعنی کن فیکون خدا رحمت کند مرحوم غلامحسین همدانی را یک مشت مطرب نشستند دارند آهنگ می زنند این شعر حافظ را هم می خوانند گر تو نمی پسندی تغییر بدهید قضا را یعنی ما عشق و حال می کنیم تو کاری نمی توانی بکنی تغییر دادیم همه زارزار می نشینند گریه می کنند یک دفعه توبه هم می کنند همه شان پیامبر این طوری نبوده چرا زنش را هم نتوانست آدم کند زنهایش را هم نتوانست آدم کند خیلی از زنهایش را اینقدر پیغمبر نعوذ بالله نعوذ بالله پخمه می زده است، اینقدر پخمه می زده است با اینکه می دانستند این مقام کُن دارد. هیچ کس نتوانسته است استفاده کند آدم شود با او درافتادند. ما نه ما منتظریم بُل بگیریم از هم اِی بابا کسی که همه را می بیند تا انتهای قضیه هیچ چیز نمی گوید ، هیچ چیز نمی گوید میداند تو چه خورده ای چه کار می کنید دروغت را هم قبول دارد وعَزیز کزب آخرین نفر که می برندش جهنّم در حدیث داریم این نفرآخر است همه رفتند تقسیم شدند بهشت یا جهنّمّ این یک نفر مانده است مدام هولش می دهند نمی رود خدا میگوید نگاهش دارید ببینم چه میگوید چرا نمیروی خدایا من اصلاً فکر نمی کردم تو من را به جهنم ببری فکر کردم می بخشی من را خدا میگوید این در دنیا یک لحظه با من صادق نبود همین الان دروغ میگوید همین هم که الان میگوید فکر می کردم که می بخشیم ناامید است، ناامید است عزیزٌ کٌزب دروغش را هم قبول داریم آقا دروغ میگوید میگویم قبول است ماها این طوری نیستیم ما آماده ایم مثل چاشنی انفجاری که از دست همدیگر عصبانی شویم از همدیگر دلخور شویم سوءتفاهم آماده اصلاً خدای سوءتفاهمیم ما آماده ایم که بهمان بربخورد استادم به من تذکر داده دیگر من خوشم نمی آید از او چون به من تذکر داده است من شخصیت دارم ، آدمم چرا به من تذکّرّ داده است چرا به من این طوری گفته است . خیلی بدبخت هستی تو خیلی بیچاره هستی می رفتم خدمت استادمان ، استاد می خواهم چنین کاری کنم می گفت شجاعی تو این کاررا نکن برای چه؟ تو خرابکاری میکنی چشم بدبخت تو که از استاد ت می ترسی از استادت دلخور می شوی کِی می خواهی آدم شوی استادی که هزار برابر بیشتر از خودت دوستت دارد از این که دلخور می شویم دیگر می خواهی چه کار کنی کی می خواهی این باطن این توهم را توحش را درندگی هایت را آب کنی هیچوقت نمی توانی آب کنی شما می روید یک دکتر پنج هزار تومان به او می دهی اگر به تو بگوید مریضی ات حادتر است مواظب باش خیلی وضعیتت خرابتر است بیشتر خوشت می آید از دکتر ما اگر استاد یقه ی ما را گرفت گفت داریم می رویم جهنم حواست باشد این طوری می شوی اینطوری می شوی به ما بَرَ می خورد آقا نحوه حرف زدنت را درست کن این را درست کن آن را درست کن بهمان برمی خورد ناراحت می شویم از او مدام دوست داریم تعریفمان را بکنند تأییدمان کنند تمجمیدمان کنند بگویند نازی پسر خوبی هستی بچّه خوبی هستی جایت وسط بهشت است این که فریب دادن خودمان است ان الله لا یحبُ المعتدین اصلا خدا خوشش نمی آید دوست ندارد خیلی حرفِ است ها خدایی که با عشق شروع کرده همه چیز را الان بعدها می رسیم توضیحش را می دهم اصلاً علت خلقت عشق است . علت خلقت عشق است تمام عشق شما الان نگاه کنید تمام این موادرا که در این حسینیه است در همه ی آنها عنصر است هر چیزی که ماده دارد فقط آرایش اتمی شان چیزهای دیگرشان تغییر می کند با همدیگر مواد مختلف درست میشود حالا فلزات گازها چه هاچه ها خدا در دل هر ذره ای عنصر وجودی هر ذرّهّ ای را عشق قرار داده است. این خدا یک دفعه میگوید به کسی که دوستت ندارم اصلاً شما نگاه بکنید ادبیات خیلی بزرگ است ما باید بفهمیم که چرا این کلمات را اینقدر به کار برده است چرا خدا می خواهی بگویی این بنده خدا هر وقت مثال می زند این طوری مثال می زند شخصیتش یک طوری است ها همه ی مثالهایش یک طوری است .خدا چه اش است که وقتی می خواهد حرف بزند از بین این کلمات این را انتخاب کرده تا حرف می زنی میگوید دوست دارم، دوست ندارم با تو هم دارد حرف میزند دیگر پس معلوم است بین این کلمه با تو یک چیزی وجود دارد که تو الان به علت اینکه مشغول دنیا هستی سرت نمی شود الان بعد که پرده برود کنار یک دفعه لو می رود اِه گفته بود دوست ندارم ، گفته بود دوست دارم من خواهش می کنم از عزیزان وقتی دارند قران می خوانند این لطف را در حق خودشان بکنند که به اینجا که می رسند یک ذره با تامّل و تکرار بخوانند واللهُ یا اِنَّ الله یا اِنّهُ لا یُحبُّ یا چی یُحبُّ این جارا یک ذره تمرکز کنند پس چه می خواهد بگوید؟ می خواهد بگوید آقا محبّتّ من می تواند به بعضی از آدم ها تعلّق بگیرد و به بعضی ها تعلّق نگیرد اگر انسان از این محروم بشود ما فکر می کنیم جهنّمّ یعنی چه؟ جهنّمّ یعنی چه پرده که برود کنار قهر خدا ما میگویم آتش قهر الهی آتش چه؟ قهر الهی قهر که بیاید جلو دیگر از این آتش بزرگتر است تمام جهنمی که گفتند آتشش را هفتاد سال هفتاد برابر شستند از سیاهی شده است سرخ و آن رنگی شده است بعد هفتاد سال و هفتاد برابر شستشو دادند تا شده آتش دنیا آن آتش سیاه است که نورهم اصلاً ندارد همه اش در قهر الهی است. یعنی از این خشن تر ما نداریم این در کجاست؟ در خودتان الان وجود دارد همین الان که خشن هستی ها می درّی با زبانت با نگاهت با کارهایت با نفسانیّاتت همین الان باتو است نور هم ندارد برای همین دیگر نه نماز شب می توانی بخوانی نه تمرکز سر نمازهایت داری چون اصلاً نیست خبری نیست واقعاً معنویّتی واقعاً روحانیتی نیست واقعاً آرامشی نیست واقعاً احساس بهشت نمی کنیم می روی درحرم باختی ، می روی در حرم و کور می روی و کور می آیی اصلاً فکر نمی کنی مهمانی حضرت عبدالعظیم رفته ای ما همه آمدیم اینجا احساس می کنیم آمدیم اینجا آمدیم اینجا مهمونی جلسه یک ذره تمام بشود همه می رویم نگاهمان به دست آقای خانی که ببینیم آقای خانی چه به ما می خواهد بدهد می فهمیم پذیرایی را می فهمیم ولی در حرم حضرت عبدالعظیم شما اصلاً نه ورودش را می فهمی نه خروجش را در مسجد نه ورود را می فهمی نه خروج را در نماز نه ورود را می فهمی نه خروج را اکرام را نمی فهمی بغل کردن و بوسه های خدا را نمی فهمی. برای اینکه ما مشکل داریم ما اصلاً چیزی از پذیرایی سرمان نمی شود برای اینکه این نور یک چیزی اینجا است که خاموش می کند همه چیز را یک آتشی اینجا است که همه چیز را سوزانده است و له کرده است این سوره بقره بود آیه نوزده سوره آل عمران آیه سی و یک را بخوانم برایتان با هم بخوانیم یعنی من می خوانم شما هم این طوری بخوانید خودتان قُل اِن کُنُتم تُحبون الله ببین چه طوری حرف می زند قُل برو به همه شان بگو همه حرفها رفته است کنار در آن عرب خشن ها ببین ادبیات چطور بوده عربهای سوسمار خور ببین ادبیاتشان چه طوری بوده است دخترهایشان را زنده به گور می کردند اینقدر بی عاطفه قُلُ اِنِ کُنُتم تُحبون الله بگید فتّبعونی یُحببکُمُ الله از این قشنگ تر حرف بزند خدا اگر دوستش دارید تبعیّتّ من را کنید خدا هم دوستتان داشته باشد پاداش چه است ؟در این تبعیّتّ میگوید بزرگترین نیازت این است که محبوب من باشید برطرف می کنم دوستت دارم اَهَ خدا به یک نفر بگوید دوستت دارم می خواهمت بهشت کیلویی چند است؟ جهنّم کیلویی چند است؟ من یک عزیزی که دغدغه دارد برای مسئله شخصی خودش یک بار به من گفت که دو سه هفته پیش گفت که می خواهم کار بکنم برای امام زمان باید چه کار کنم بیشتر قدرتمند بشوم اگر بخواهم کار کنم برای امام زمان کار قدرتمند و ارزشی که امام زمان دوست داشته باشد بیارزد ، بیارزد کار کنیم برای امام زمان و یک کار شایسته باشد چه کار کنم؟ گفتم من به تو نمی گویم این طوری به راحتی باید قول بدهی عمل کنی گفت قول می دهم حالا الان به شما می گویم آن را من آنها که نمی خواهند عمل کنند ، عمل نکنند نمی کنند هم آنها هم که می خواهند عمل کنند، عمل کنند گفتم اوّلین کار برای امام زمان قُماربازی است. آدم تا اهل قمار نباشد شایسته ی کار برای امام زمان نمی شود اصلا امام زمان آدم های بدون روحیه قمار را قبول ندارد قمار، قمار بازی ، قمار بازی می دانی یعنی چه؟ ؟ شما لاتها را دیدید با هم رفاقت می کنند میگوید آقا من یک مشکلی دارم پای کار هستی یا نه تا آخرش هستیم پایش ما دزدی می خواهیم کنیم هستیم ، بانک بزنیم هستیم تا آخر می خواهیم یک جا را منفجر کنیم هستیم پایش رفیق یعنی این در نیروهای اطّلاعاتی من 64 سازمان اطّلاعاتی را درس می دادم ولیام کلبی رئیس سازمان سیا میگوید که ما در سازمان سیا به آدمهایی احتیاج داریم که عاشق گمنامی باشند پاداش کارشان را هم در خود کارشان ببینند یعنی اصلاً توقع تشکر نداشته باشند می فرستیم بروند آفریقا، بروند آفریقا نگوید من را بفرستید اروپا آقا شما خاطره جاسوسهارا بخوانید طرف بلند می شود می آید در جایی که مثل ایران مردمانش را وحشی می داند حق توحش در فهرست حقوقی اش است ولی برای دولتش بیست سال می ماند اینجا، جاسوس روسیه می آید در کردستان به یک کُرُد برخورد میکند از بومیهای آنجا به او میگوید شنیدم یک کس غریبه ای آمده بود دنبال جاسوس انگلستان می گشت گفته بود شنیدم یک غریبه ای چند وقت است آمده بین شماها کسی تازه واردی دارید اینجا، تازگی آمده باشد اینجا میان شماها دنبال این جاسوس انگلیسی می گشته است این هم کُردی غلیظ به او میگوید نه ما غریبه نداریم اصلاً نداریم خودش جاسوس انگلیس بوده اینقدر کُرد شده بود میرود افریقا می ایستد مملکت ،وطن، فلان اینها میرود می ایستد . یکی از بزرگان می گفت من وقتی رفتم افریقا خاک بر سر ماها می گفت وقتی رفتم افریقا دختر مسیحی تنهایی بلند شده از امریکا آمده آنجا میان قبیله آنجا تبلیغ مسیحیّت می کند خودش کارهای خدماتی آنهارا انجام می دهد غذا برایشان درست می کند همه کاری می کند که اینها دلشان جذب شود مسیحی بشوند ما کجا امام زمان کجا این حرفها کیلویی چند است قمار می دانی یعنی چه؟ یعنی امام زمان من پای کار هستم به هر قیمت درس بخوانم یا نخوانم پولم کم شود یا کم نشود آبرویم برود یا نرود قُماراست آقا غیر از این تو اصلاً شایسته این کار نیستی. تو معامله گری قومٌ عبَدُالله لِلثواب بعضی ها دنبال ثواب اند تجارت فاِنهُ عبادةُ التّجار عبادت تجّار ما که کاسبی داریم می کنیم ما داریم چرتکه می اندازیم چرتکه برای کجا زرنگی مان برای شب اوّل قبر به بعدشان چرتکه انداختند یک ذره زرنگترهامان برای قیامت اگر قماربازی کنی با امام زمان دیگر دغدغه روز قیامت ازتو برداشته می شود دغدغه شب اوّلّ قبر هم نداری تو اصلاً دغدغه نداری آقا می برند جهنّم ،ببرند می برند جهنم تو این کار ما می آییم می زنیم جلو می برند جهنّم بهشت کجا، جهنم کیلویی چند است؟ آقا قربان امام زمان یک تارمویش قمار می کنیم به او گفتیم پای کار هستیم، هستیم بالاخره شما این اراذل و اوباش را نگاه بکنید لاتها و اراذل و اوباش در قتل در آدم کشی در تجاوز به نوامیس مردم با هم عهد می بندند می ایستند پای کارشان تیمسار رحیمی یادتان است می خواستند اعدامش کنند اوّلّ انقلاب تلویزیون نشان می داد گفت من وفادارهستم به شاه وفادارهستم گفتم نه من وفادارهستم قسم خوردم قول میدهم. ما نه ما اول آب و دانم را همه کارهایمان را ردیف می کنیم اگر یک وقت اضافه ای ، نافله ای اضافه آمد می خواهم با قیمت چند برابر به امام زمان بفروشیمش قمار نیست این عزیزم اصلاً قمار نیست این که یکی به امام زمان بگوید من دوستت دارم خودت را می خواهم کاری با بهشت وجهنم و نمی دانم این حرفها ندارم اصلاً آزاد هستم من آزاد چقدر خوب است. آدم یاد بگیرد از این لاتها از این اراذل و اوباش یاد بگیرد چقدر آزادند پلیس است می گیرد پلیس کیلویی چند است؟ قَمَه را می کشد چند روز پیش رفته بودم ترمینال سوار شوم بروم قم شلوغ بود آنجا خیلی شلوغ بود ما خیلی منتظر بودیم ماشین گیرمان بیاید ماشین هم گیرمان نمی آمد ایستاده بودیم و معطل بودیم یک پلیس جلوی ماشین را گرفته بود خلاف کرده بود حرفشان شد این قَمه را کشید دنبال پلیس پلیس فرار چه کسی می تواند برگ جریمه بنویسد، جریمه می خواهی بکنی همه را کشید دنبال پلیس میگوید خوب می ایستم پای کار می ایستم دو تا دوست با هم قرار می گذارند که بروند حمام، برویم حمام چه خوش مرامی است خدا هم خوشش می آید از آدم های این طوری آ نها که اهل قمارند ماها اصلاً این طوری نیستیم ماها خیلی چرتکه می اندازیم خیلی جلو عقب می کنیم خیلی شک و تردید می آید سراغمان خیلی شیطان به ما حمله می کند خیلی بدبختی داریم بیچارگی داریم یک کار می خواهیم بکنیم میگوید: «لاُقعدنهم لهم صراطک المستقیم ثم لاتینّهّم من بین ایدیهم عن الخلفِهم و عن الایمانهم و عن ِشمُالهم» سر صراط مستقیم شیطان میگوید می نشینم جلو عقب راست چپ حمله می کنم ماها وقتی می خواهیم یک کار خیر بکنیم برای امام زمان می بینیم سی جور شیطان دارد به ما حمله می کند قبلاً این طوری نبود اخلاقمان، روحیاتمان این طور نبود شاید آدم تر بودیم. اصلاً کار برای امام زمان بدبختی دارد رک به شما بگویم که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها خیلی مشکلات دارد این طوریست با یک خوشگل با یک خوشگل تک که در اوج ناز است نمی توانی معامله کنی یک خوشگل است میلیاردها آدم می خواهندش به تو بگوید دوستت دارم این طور نیست که به تو بگوید دوستت دارم هزینه باید بکنی تا بتوانی از بین همه خواستگارها به تو بگوید بله، کار می برد خیلی کار می برد کسی نمی تواند در مؤسسه عاشقانه کار کند نایستد برود بیرون عاشقانه بسوزد این خیلی محترمانه تر است در عشق امام زمان بسوزد حسرت کار بخورد ولی کار نکند. اما اگر می خواهی بیایی در کار بدون عشق بخواهی کار کنی با منم منم و جایگاه من این است و باید به من این شغل را بِدِهند و اینجارا بدهند و اینقدر پول بدهند چرا این طوری شد و چرا آن طوری شد تو اصلاً به درد نمی خوری مگر ما در جبهه این حرفها را داشتیم اصلاً این حرفها را در جبهه نداشتیم اینجا هم عین همان جبهه است به همان تقدّسّ بلکه سخت تر از آنجاست و مقدس تر از آنجاست بنده هشت سال آنجا بودم ته کار بردندم جهنم بعد از هشت سال بردندم جهنم آنجا با همه تقدسش اینجا خیلی ظرافت دارد. خیلی ظرافت دارد با این بی فکری ها و غفلتهای ما اصلا نمیشود. اگر کسی عاشق نیست محترمانه خودش نیاید ولی اگر می خواهی پای کار باشی و بیایی خدا اولین قاعده اش عشق است میگوید انگیزه ات از تبعیّتّ محبّت خدا باشد نه بهشت و جهنم هیچ چیز انگیزه ات از کار فقط دوست داشتن خود حضرت تمام . هیچ چیز ندارم من هم به کسی بدهم. ولی آدم یک ساعت هم بیاید عاشقانه بیاید نمی خواهد بیایی خودت را خسته کنی یک ساعت بیا با دلت بیا خیلی کار بکند امّا اگر صبح بیایی تا یازده شب بروی بدون دل اصلا فایده ندارد. بخاطر کسی می خواهی بیایی، فایده ندارد. این فایده ندارد. خیلی حرف بزرگ است. با هم بخوانیم یک بار دیگر «قُل اِن کُنُتم تُحبون الله فتّبعونی یُحببکم الله». پاداش را نگاه کنید «و الله غفور رحیم و اَحسَنُوا اِن الله یُحبّ المحسنین» نیکی بکنید خدا نیکوکاران را دوست دارد.
والحمدلله رب العالمین و صل الله عَلَی سیدنا محمدٍ واله الطاهرین. اللهم صل علی محمّدّ و آل محمّدّ وعجّلّ فرجهم.