جلسه 021 - مهرورزی
شماره جلسه
21
مبحث
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 021 - مهرورزی

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنة الله علی أعدائهم أجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.

یاد یاران که کنند از دل و جان یاری هم پا ز سر کرده روند از پی غم خواری هم غم زدایند از دلهای هم از خوش خویی بهره گیرند ز دانش به مددکاری هم

کم کنند از خود و افزونی یاران طلبند رنج راحت شمرند از پی دلداری هم

رنج بر جان خود از بهر تن آسایی یار حامل بار گران بهر سبک باری هم

همه چون غنچه به تنهایی و با هم چون گل تنگ دل از خود و خندان به هوا داری هم رنجه کردند که راحت برسانند به هم زخمی تیر جفا بهر سپر داری هم

از ره لطف و محبت همه هم را دل جوی وز سر مهر و وفا در صدد یاری هم

نور بخشند به هم چون که به صحبت آیند روز خوشید هم و شمع شب تاری هم

بحث مان در توضیح اشعار مرحوم فیض در باره ی دوستی و حقوق دوستی به این ابیات رسید که «رنجه گردند که راحت برسانند به هم، زخمی تیر جفا بهر سپر داری هم» در تعریف مودت این نکته را عرض کردیم که مودت نوعی از محبت و دوستی هست که شخصی به خاطر طرف مقابل خودش را به زحمت می اندازد. به این مودت می گویند.

ایشان هم در تعریف این طوری می فرمایند: رنجه گردند که راحت برسانند به هم، برای اینکه به دیگران راحتی برسانند، خودشان را به سختی می اندازند.

زخمی تیر جفا به سپر داری هم، یعنی در دفاع از همدیگر حاضرند چهار تا حرف درشت هم بشنوند. چهار تا حرف تلخی و سختی هم بشنوند. یعنی شخصی برای اینکه از دوستش دفاع کند، گاهی وقتها لازم است از مالش، از شخصیتش، از آبرویش هم سرمایه گذاری کند.

یک کسی به او چهار تا حرف درشت بزند، چهار تا حرف ناجور بزند، یک ذره تحقیرش کند، ممکن است چهار تا به او فحش بدهند. به هر حال دفاع از برادر دینی این چیزها را هم می طلبد. یعنی این طور نیست که ما بگوییم که اگر من بخواهم بروم جلو، ممکن است یک چهار تا حرف به من بزنند، ناجور می شود.

بعضی ها هستند تا یک حدی حاضرند جلو بیایند، یا سرمایه گذاری کنند برای برادرشان، یعنی می خواهند که یک موقع یک کسی به آنها یک چیزی نگوید. خیلی برای شان سخت است، خیلی سخت است که یک دفعه یک کسی به آنها یک حرفی بزند، یک تهمتی بزند، یک حرف زشتی بزند، یک نسبت ناروایی بدهد، یک فحشی بدهد، یک تحقیری بکند، یک چیزی خلافش، باصطلاح شأن و شئونی که این برایش قائل هست، این طور آدم ها خیلی آدم های بدبختی هستند، آدم هایی که از انجام وظایف شان برای اینک مبادا یک موقعی یک چیزی به آنها بخورد و خلاف شأن شان باشد شانه خالی می کنند، یعنی حاضر نیستند سرمایه گذاری کنند برای وظایف شان.

گاهی وقتها بخصوص در وظایف دینی و انقلابی و وظایف سیاسی، گاهی وقتها انسان لازم هست که از آبرویش هم بگذرد. یعنی به قول شهید رحمت الله علیه، شهید بهشتی، بجای خون، بالاتر از خون، خون دادن، خون دل خوردن، خون دل بخوریم. خوب حالا بخوریم.

خیلی ها سخت شان است. یک حرفی یک کسی به آنها بزند، به قدری اینها رگ گردن شان باد می کند ،اذیت می شوند. سخت شان هست که یک کسی یک چیزی به آنها گفته. حجم تکبر این ها فوق العاده بالاست. گاهی وقتها الان من زیاد می بینم جوانهایی که از والدین شان هم حرف شنیدن برای شان سخت است. پدر و مادر یک موقع یک چیزی می گویند خیلی به آنها بر می خورد، خیلی به آنها بر می خورد و سخت شان هست و نمی توانند قشنگ قورتش بدهند و هضمش کنند. می بینی که یک موقع می بینی خدای نکرده، به پرخاشگری و دعوا و توهین به والدین می رسد و عاق می شوند. این خیلی خطر دارد. انسان ساقط می شود.

انجام وظایف الهی حرکت به سمت آخرت، به سمت انسانیت یکی از لوازمش که نمی شود تا به آن مبتلا نشوی مسیر و بگذری. یعنی باید مبتلا بشوی، خوانی هست که باید رد شوی.

مسخره شدن، فحش شنیدن، تهمت خوردن، حرفهای سنگین شنیدن، تحقیر، اینهاست. اینها را باید رد شوی. پیغمبر خدا هم همین را به او می گفتند، اهل بیت هم علیهم السلام به آنها می گفتند ،اینکه انسان اساساً انسانیت انسان فقط یعنی یکی از مسائل خیلی مهم زمانی روشن می شود که بتواند این حرفها را هضمش کند.

جوش نیاورد. اذیت نشود، بخورد. یواش یواش عادت بکند اینها را. بعضی ها نه. کافی است مادرزنش یک چیزی بگوید، پدر زنش یک چیزی بگوید، برادر زنش یک چیزی بگوید، این دیگر روزگار همه را سیاه می کند، یا یک مادر شوهر یک حرفی بزند، خواهرشوهر یک حرفی بزند، می بینی زندگی سیاه شد، خراب شد. یا رفت استادشان یک چیزی به او گفت می بینی که شیطان هم خوب آنجا دام می اندازد. آنقدر بزرگ می کند حرف را که بتواند.

قرآن می فرماید: «شیطان ینَزغُ بینهُمُ» شیطان اساساً کمین کرده که به هم بزند افراد را به هم دیگر. عصبانی شدن، ناراحت شدن تن دادن به حربه ی شیطان هست. یعنی شیطان را در خیانتِ به خودت و به بقیه کمک کردی. می دانی که او قصد دارد به هم بزند. چرا حالا پول می گیری از حرف طرف را به هم می زنی قضیه را. نکن ولش کن، آرامش، ندید گرفتن، تغافل، تجاهل. اینها دستوراتی هست که به ما دادند. اصلاً از این گوش بیار از آن گوش به در. اینکه بهتر است به فتنه کشیده نشود. تا اینکه نه بگویی تو چی گفتی، منظورت چی بود؟ این حرف چی شد به من زدی؟ چرا گفتی. حالا بیا و درستش کن. این طور آدم ها خیلی آدم های تنها و بدبختی هستند. چون دچار به قول حضرت می فرماید: وحشتناک ترین وحشتها، وحشت انگیزترین وحشتها این هست که انسان گرفتار یک همچین حالتهایی بشود. عُجُب، خودخواهی ها، تو خود بودن. خیلی برای شان سخت است.

بخصوص که انسان دارای یک مرتبه ای یک مقامی، یک چیزی باشد، یک اعتباری از این اعتبارات دنیا باشد. یک تحصیلات عالیه ای داشته باشد. در حوزه درس خوانده باشد، دانشگاهی درس خوانده باشد، یک چهار تا مدالی گرفته باشد، موقعیتی داشته باشد. یک چهار تا کتابی نوشته باشد. نمی دانم یک اعتبار خاصی داشته باشد. ورزشکار معروفی باشد، اینها تکبر زیاد می آورد، اینها بی طاقتی می آورد برای آدم. آدم را لوس می کند، مغرور می کند بعد آدم را بی طاقت می کند. همین بی طاقتی باعث می شود انسان نتواند رو صراط خودش را نگه دارد، زود بیندازد خودش را ته جهنم. خیلی زود خودش را می اندازد ته جهنم، یعنی آدم های ناقابل و نالایق و بی ظرفیتی که این اعتبار زود اینها را سنگین کرده، اعتبار ارزشی ندارد، اعتبار دنیاست. ولی زود سنگینی شان کرده، پرت شان کرده، کجا؟ پایین. روی صراط داشتند به سلامتی می گذشتند، یک کنکور قبول شد. می بینی اِ یک کنکور قبول شدنی ،یک آقا دکتر، یک خانم دکتر، یک آقا مهندس، خانم مهندس، می بینی که سنگینش کرد. سقوطش داد ته جهنم. یک اعتبار اینها، مثلاً می گوید آقا من مهندس این مملکتم می بینی طرف بی سواد است آمده به من این طوری می گوید. می بینی همین بدبخت می کند آدم را.

نمی دانم من مهندس این مملکتم، نمی دانم چی چی این مملکتم و این خراب می کند کار را. اتفاقاً هر چه قدر این می رود بالا، اعتباریات می رود بالا، بیشتر انسان باید تحملش برای شنیدن حرفهای بد بیشتر باشد. بیشتر آمادگی تواضع کردن داشته باشد. می گویند این طوری هست، جهال زیاد هستند یک حرفی را ممکن است بزنند.

گاهی وقتها جهل هم نمی گویند دیگران عاقل اند می گویند اما حرف راست هم به ما می زنند، به ما بر می خورد. عیب مان را می گویند، نقص مان را می گویند، تحمل نمی کنیم، به ما برمی خورد. تا این جهنم هم خاموشش نکنی از صراط رد نمی شوی صراط هم که در جهنم هست. رد نمی شویم از صراط. یعنی از جهنم بیرون نمی آیم. باید ردش کنیم. اصطلاحاً این را می گویند، به شنیدن حرفهای سخت به قدرناشناسی ها به ناسپاسی های که نسبت به ما می کنند، به نمک نشناسی هایی که نسبت به ما می کنند، به این می گویند مرگ سیاه. اصطلاحاً به آن می گویند مرگ سیاه، یعنی یک نوع مردن. اما کی می میرد در انسان؟ یعنی این مرگ سیاه، شما روزه را به او می گویند مرگ سیفد؟ روزه که می گیری، در واقع کی را داری می کشی تو خودت؟ با روزه گرفتن، طبیعت را می کشی. این مبارک است. چون محصول مردن طبیعت چی است؟ حیات فطرت هست. زنده شدن هست.

مرگ سیاه هم از آن مرگهایی خیلی شیرین، هر کسی شجاعت و جرأت و لیاقت این را ندارد، طرف می رود خانه زنش کافی است یک کمی بی دقتی کند در رفتار با او می بینی که صدایش بالا رفت قهر و نازش شروع شد. این هم آدم بدبختی است. خیلی بدبخت است. نه. مرگ سیاه یک لیاقتی می خواهد اگر خدا نصیب انسان بکند حالا یک چهار تا حرف زدند خوب بخور نوش جانت. حرف سنگین زدند به تو بر خورده؟ بابایت به تو گفت: مثلاً پسر بی عرضه، تو الان سه سال است پشت کنکور ماندی. حالا خوب ماندی که ماندی، یا مقصری، یا نیستی. اگر هستی چقدر تکبر می کنی خوب قبول کن، هستی دیگر یا نیستی. نیستی هم که حرف را بخور، جوش آوردن ندارد، حالا بگذار یک کسی را هم یک حرفی به تو زد. آن هم کی؟ عزیزترین کس های آدم که خیلی حق به گردن آدم دارند. والدین. یک چیزی هم حالا گفت. هر چند خیلی وقتها هم تقصیر با خود ماست. خودمان مقصریم. تنبلیم، مقصریم، ولی خوب؛ حالا آن موقع هم که نیستیم حالا بالاخره حرف دیگر است یک کسی یک چیزی می گوید این را باید تحمل کنیم. این را باید تحمل کنیم. می بینی طرف با بچه اش هم می بینی درگیر می شود. با زنش درگیر می شود، با داداشش درگیر می شود، با مادرش درگیر می شود. یکسره التهاب، یکسره تشنج.

آدم های سبک وزن عرض کنم خدمت تان، کم ظرفیتی که با کوچکترین تشنج می بینی برافروخته می شوند. تعادل شان به هم می خورد. نشاط شان را از دست می دهند. می بینی شب شام نخورده. چرا؟ ببینید اصلاً دیوانگی را نگاه کنید شما. شب شام نخورده چرا؟ غروب چون یکی کسی به او حرفی زده. برو به شکمت برس. غذایت را بخور. این حرفها کدام است. تازه رگ بدنم رگ شام در بدن هست لعنتت می کند اگر شام نخوری.

شام نخوردم دیگر. اشتهایم کور شد. یک همچین حرفی به من زد. از سر سفره قهر می کند. نمی دانم مجلس را ترک می کند. پژمرده می شود ساکت می شود، دیگر حرف نمی زند. یک گوشه ای، ادا اطفارهای این طوری. اینها بی ظرفیتی. هنر یک انسان در حرکت به سمت انسانیت و آنچه که خیلی قدرت و سرعت می دهد حرکت را این هست که چقدر به سمت مرگ سیاه حرکت بکند. مرگ سیاه یعنی بتواند معاشرت کنی با دیگران و از دیگران هم رنج ببینی، اذیت بشوی. به تو هم برنخورد. نه اینکه نمی خورد آدم اذیت می شود اما کی حقیقتاً اذیت می شود تو و جود ما؟ فطرت که اذیت نمی شود. چون فطرت شرافت دارد، واقف به شرافت و ارزش خودش هست، می داند نفخه ی الهی است. می داند ارزشش ارزش والایی است. حالا دیگران بیایند یک گوهری به قول امام باقر می فرماید: اگر یک گوهری دست تان بود همه ی مردم آمدند گفتند که این گردو است. تو قبول نکن. بگو گوهر است. تو یک گوهر هستی، ارزشت هم هیچ جز خدا و معصومین نمی داند. تو نفخه ی الهی هستی .آدم خودش می داند گوهرش با ارزش است. حالا یک کسی هم یک چهار تا فحش بدهد مگر من کوچک می شوم بی ارزش می شوم. پس حقیقت من با فحاشی و نمک نشناسی و تحقیر دیگران کوچک نمی شود.

حقیقت من، ارزشش سر جای خودش هست. آنی که احساس کوچکی و تحقیر و ضعف و ذلت می کند، کی است؟ بی ارزش شدن می کند؟ بی آبرون شدن می کند؟ آن ناخود ماست. طبیعت ماست. جنبه ی حیوانی ماست، آن حقش است تحقیر شود. اگر کسی هم فحشش نداد تو باید خودت فحشش بدهی. اگر کسی هم تحقیرش نکرد تو خودت تحقیرش کن. کسی هم اذیتش نکرد تو خودت اذیتش کن برو سراغش، ذلیلش کن، خوارش کن، عیبی ندارد، اصلاً وظیفه ی مان هست.

یکی از کارهایی که هست چون وظیفه داریم، ناخودمان را تحقیر کنیم برای اینکه خودمان نجات باید پیدا کنیم. ناخود ما اگر تحقیر نشود حکومت می خواهد بکند. باید بزنی تو سرش، خیال حکومت وجودت تو به سرش نزند. عبادات، نماز، خضوع، خشوع، رکوع، سجود، حج اینها همه برای چی است؟ برای تحقیر نفس است دیگر. طرف باید این کار را بکند. حالا یک کسی هم کمکت کرد بیرون مادرت هم یک فحشی هم به تو داد آن هم کمکت کرده دستش درد نکند کمکت کرد یک چهار تا فحش هم آن به تو داد. بدهد. بابا گفت یک چیزی. رفتی از برادرت دفاع بکنی تو مهمانی زنش هم پرید چهار تا حرف درشت هم به تو زد، برادر دینی ات. از خواهرت خواستی دفاع کنی شوهر او چهار تا حرف درشت به تو زد، طرف دعوا رفتی مذاکره راه بیندازی طرف دعوا را حل کنی، بین دو نفر قضاوت بکنی، یک نفر راضی نیست، بالاخره چهار تا حرف بد به تو می زند، باید تحمل کنی. یعنی این رنجیدن را باید چی حوصله ی این رنجیدن را داشته باشیم، اگر نداشته باشیم خیلی به آدمیت راه پیدا نمی توانیم بکنیم. راه آدمیت یعنی راه، غلبه ی فطرت و حاکمیت فطرت و شبیه شدن به معصوم و شبیه شدن به خدا، این هست که انسان تحمل داشته باشد. رنجیدن را تحمل بکند. این رنجیدن را بخواهد. از رنجیدن هراسی نداشته باشد. از رنجیدن هراسی نداشته باشی. گله کردند از ما، خوب حالا گله کنند. این را باید توجه، انتقاد کردند. انتقاد بکنند یک کسی به هر حال بینشش این است نسبت به ما انتقاد کند حالا یا حق است یا باطل،

رنجه گردند که راحت برسانند به هم زخمی تیر جفا بهر سپرداری هم

یعنی وقتی می خواهی از برادرت دفاع کنی، سپرداری کنی و بروی جلو، سپر بشوی برای برادرت؛ چهار تا تیر هم به تو می خورد. تیر جفا هم می خورد، تیر حق نیست. تیر جفاست. رفتی از یک امر حقی دفاع کنی چهار تا حرف زدند به تو، رفتی از یک مسئله شرعی دفاع کنی، چهار تا هم به تو زدند، رفتی از برادرت که حق با اوست دفاع کنی این طوری شد، از خواهرت دفاع کنی این طوری شد. از یک امر به هر حال باید کمک کنیم ما.

وقتی بروید جلو، به هر حال چهار تا حرف بد هم می شنود، می خواهیم برویم از دیگران دفاع کنیم، کمک شان کنیم این طوری هست، حالا به ما هم یک چیزی می گویند. پس رسم رفاقت این هست که انسان به خاطر رفیق خودش، حاضر باشد رنجیده بشود، تحمل رنجیدن و حرف بد شنیدن را داشته باشد. به خاطر دوستش، به خاطر رفیقش.

نه اینکه بگوید من نمی آیم آنجا، اگر من بیایم آنجا یک دفعه دیدی عصبانی شدم، داغ کردم، نمی دانم چه شد. نمی دانم الان زمین و زمان را می ریزم به هم، اگر بیایم آنجا یک کسی حرفی این طوری بزند، من دیگر فشار خونم می رود بالا، یعنی برای خودمان هی یکسره حد بگذاریم که آره من به شرطی می آیم، به یک شرطی کمک می کنم به یک شرطی نمی دانم حاضر به سرمایه گذاری هستم که کسی بالاتر از گل به من نگوید. این طوری نمی شود. این آدمیت نیست. مثلاً چون تو غرق در لجن خودپرستی شدی که حاضر نیستی به خاطر اینکه یک کار خوبی انجام بشود، یک گره ای باز شود، از کسی، کمکی به کسی بکنی چهار تا حرف هم بشنوی.

از ره لطف و محبت هم راه دل، همراه دل جوی و ز سر مهر و وفا در صدد یاری هم

لطف و محبت و وفا، مهر. این سه تا باشد. لطف، محبت، مهر. که دل جویی از همدیگر براساس چی است؟ این لطف را محبت و مهر و وفاداری به همدیگر. اینها در ز سر مهر و وفا در صدد یاری هم. دنبال کمک کردن باشیم. وفاداری. وفاداری یعنی چی؟ یعنی اینکه دلت نیاید طرف را که در مشکلی که دارد تنهایش بگذاری. حاضر نباشی که تنهایش بگذاری.

مهر و وفا یعنی این. یعنی در روایت داریم حتی اگر برادرت آمد از تو کمک خواست نمی توانی کاری کنی می دانی هم نمی توانی، از دستت بر نمی آید. همین که راه بیفتی دنبالش بروی کمک بزرگی. راه بیفت دنبالش برو. خیلی در آرامش اعصاب انسان، وقتی که مصیبت زده است و مشکل دارد کمک می کند. خیلی کمک می کند، یک مصیبت زده، یک گرفتار، یک کسی که سخت هست آدم یادش می رود، وقتی دو نفر همراه آدم هستند می آیند با آدم راه می افتند می گویند حالا برویم ببینیم چه کار می کنیم. خودشان کمکی از دست شان بر نمی آید. اما همراه ما هستند. یک ماشینی دارد لااقل می تواند ما را بردارد با خودش ببرد این طرف و آن طرف.

ما یک وسیله ای داریم می توانیم ببریم او را این طرف. یک خانه در اختیارش بگذاریم، یک، به هر حال یک کاری می توانیم بکنیم فعلاً تا بعد به کارهایش برسیم می شود مشکل را حل کرد یا نه؟ همراه بودن، تنها نگذاشتن، با هم باش راه افتادن این طرف و آن طرف خودش کمک خیلی بزرگی است از نظر روانی.

نور بخشند به هم چون که به صحبت آیند روز خورشید هم و شب، شمع شب تاری هم

نور بخشند یعنی چی؟ نور بخشند به هم چون که به صحبت آیند؟ یعنی رفاقت ها باید این طوری باشد ،رفاقتها باید تاریک نکند، غمگین نکند. در آن ملامت و سرزنش و تحقیر و به رخ کشیدن نباشد. به هر حال آدم اشتباهی می کند معصوم نیست که یک اشتباهاتی می کند یک کوتاهی هایی می کند به یک گرفتاری هایی دچار می شود. رفیق کسی نیست که بیاید هی یکسره سرزنش کند، تحقیر کند بگوید تو چرا این طوری کردی؟ ضمن اینکه کمک هم می کنی چهار تا حرف بد هم به آدم بزند، نه.

نور بخشی یک جمع باید این طوری باشد. رفاقت باید این طوری باشد. بیشتر روشنایی، امید ،محبت، اینها را بیاورد و خصوصیت رفیق هم اینجا ذکر می کند، که رفیق کسی نیست که تاریک بکند آدم را. نباید با کسانی که تاریک می کنند آدم را، وقتی با آنها معاشرت می کنی تاریک می شود. فطرتت خاموش می شود، نور خدا در تو کمرنگ می شود. یا کم می شود با اینها رفاقت بکنی.

یعنی صحبت های شان به همدیگر هی حال می دهد، قدرت می دهد ،لذت می دهد، روشنایی می دهد وقتی با هم حرف می زنند همدیگر را چه کار می کنند؟ تقویت می کنند یکسره، همدیگر را راه می اندازند، کمک به همدیگر می کنند، روز خورشید هم، و شمع شب تاری هم.

اینکه مشخص هست. یعنی تاریکی ها روشنایی هم هستند. تاریکی یعنی چی؟ یعنی آنجاهایی که انسان به دلائل مختلف از توجه و دیدن محروم هست، رفیق های ما که چشم شان باز باید ببینند. دوستان ما ببینند. توطئه ای هست، کار اقتصادی خطرناکی هست، کار سپاسی خطرناکی هست یک اشتباه در مسئله ی خانوادگی هست. یک اشتباه در ازدواج هست، یک اشتباه در برقراری یک ارتباط هست. باید به هر حال نور هم باشند به همدیگر کمک بکنند که نور را افکنی بکنند آن طرف بتواند ببیند و به اشتباه نیفتد. مخفی نکنند از همدیگر.

بی خبر از خودی خویش و خبر دار ز یار، بی خود از می حق مایه ی هوشیاری هم.

اینجا در واقع فرمول دارد به ما می دهد. قبلاً هم خدمت تان عرض کردم حالا باز توضیح می دهم. یعنی چنان غرق کمک دیگران هست مشکلات دیگران را مدنظر دارد که مشکلات خودش یادش می رود، فراموش می کند، مشکلات خودش را.

«الجار ثم الدار» حضرت مجتبی عرض می کند یک شب دیدم، مادرم گریه می کند تا صبح و یکسره دارد برای همسایه ها و این و آن دعا می کند. دیدم هیچ دعایی هم برای خودش نکرد، عرض کردم که این چه دعایی بود؟ حضرت فرمود پسرم «الجار ثم الدار» اول همسایه بعد خانه. این دستورالعمل، دستورالعمل هست، تا می شود همسایه را ترجیح بدهید به خانه. در کمک ها، ملاحظه کنید.

بی خبر از خودی خویش و خبردار ز یار

ترجیح بدهیم دیگران را تا می توانیم کمک کنیم به دیگران. مشکلات دیگران و مدنظر داشته باشیم. هی گرفتار است فکر نکنیم خودمان مشکلات داریم این کمکهای زیادی هم به ما می کند. کسی که خبردار از مشکلات است شاکر هم است. آدم شاکری است. چون وقتی آدم خبردار می شود که دیگران چه مصائب و مشکلاتی دارند واقعاً وقتی می رود فکر می کند می بیند که مشکلات خودش خیلی ناچیز هست.

بی خودان از می حق مایه هوشیاری هم

یعنی اگر کسی بخواهد مایه ی هوشیاری دیگران بشود این خصوصیات را باید داشته باشد قبلاً کیف کند ،لذت ببرد. سرمست باشد. شارژ باشد، شاد باشد، بانشاط باشد، قوی باشد، اینها را باید از کجا بگیرد از منبع نشاط و شادی و قدرت. یعنی خداوند تبارک و تعالی.

عرض کردم بدون این که انسان به یک منبع شادی، به یک منبع آرامش و اطمینان به یک منبع قدرت وصل باشد و از آن بخورد بدون اینکه نمی تواند به این وظایفش عمل کند آدم ضعیفی بار می آید. کسانی حاضرند مصیبت را تحمل کنند رنج را تحمل کنند حرف سخت تحمل کنند قبلاً یک جایی یک چیزی به آنها برسد. توجه فرمودید؟

یک جایی به آنها یک چیزی برسد. کسی حاضر است سرمایه گذاری کند حالا مثلاً فرض بفرمایید من الان صد میلیون درآمد دارم حالا دو میلیونش هم در تصادف از دست دادم، به من بر نمی خورد. چون درآمدم زیاد است. صد میلیون به من می رسد. می گوید اگر شما بخواهید آدم های قوی باشید و بتوانید این فطرت طبیعت را از آن بگذرید، یک فحشی می شنوند بتوانی ندید بگیری، همسرت یک کاری می کند بتوانی اصلاً ندید بگیری که هیچی اصلاً نیاید در ذهنت. اصلاً نیاید. آن قدر قوی باشی که رجس، پلیدی، جهنم تو را نتواند بگیرد.

تو باید بهشتی باشی توجه فرمودید؟ یعنی باید خورده باشی کسی از خدا لذت نمی برد، از معنویات لذت نمی برد. سر مستی و پاتوق های فطری و عیاشی کیافی های فطری ندارد این گرفتار عیاشی کیافی های طبیعی می شود. بدبخت می شود. این آدم ضعیف النفسی هست. آدم متکبری است. آدم خیلی خیلی گرفتار می شود. لذا راه اینکه ما بتوانیم به وظایف مان درست عمل کنیم، این هست از یک منجی بخوریم. بدانیم که بابا حالا من از این جیفه که بگذرم خیلی چیزهای دیگر گیرم می آید. وقتم را نگذارم صرف این کار.

کسانی که چه مردها چه زنها، خاله خاله بازی می کنند، روحیات این طوری دارند کی چی گفت، کی چی می گوید، چطوری در هم می شود، گرفتار و دعوا و مشکلات و مصیبت و از حرف این رنجیده، از حرف آن رنجیده ، چرا من را دعوت نکردند، چرا کار دعوت من دیر آمد، چرا وقتی من را پایین مجلس نشاندند؟ چرا پاچه ی مرغ را جلویم نگذاشتند، نمی دانم چرا نوشابه ی من این رنگی بود، نوشابه ی آن یکی آن رنگی بود؟ چرا نمی دانم دیر شد؟ چرا کادوی، اینقدر این طوری بود؟ چرا کادوی آنها آن طوری بود؟ و هزار تای دیگر. چرا خواهر تو این طوری گفت؟ داداش تو آن حرف را زد، همین هاست، جهنمی هایی که درست می شود در زندگی ها، همین ها. کسی بخواهد از این جهنم ها بگذرد، باید یک جای دیگر سیراب بشود اگر نه، همین گرفتار همین بدبختی ها می شود.

به او توجه می کنی به این حرفها اینها برایش خیلی هم مهم است. بزرگ می کند. برایش سناریو می نویسد.اصلاً چی بود از اول؟ چی شد؟ چطوری شد؟ این چی گفت، آن چه گفت؟ منظور تو چی بود؟ منظور من چی بود؟ هیچی می شود یک داستان، می شود یک داستان کامل. یک داستان کامل. این برای این هست که آدم بدبختی است. آدم غنی نیست. «اشدّ البلاء فقرُ النّفس» در روایت داریم امیرالمومنین علیه السلام فرمود: بدترین بلاها این هست که روح انسان فقیر باشد. فقر النفس داشته باشد. گدا باشد. وقتی روح گداست، گدا به چی ها توجه می کند؟ به آشغالها توجه می کند. می گردد در سطل آشغال یک چیزی گیر بیاورد بخورد. وقتی به آن ندهند، هیچی گیرش نیاید، آموزش یادمان است به ما غذایی نمی دادند سطل آشغال می گشتیم یک کاغذی می توانیم قورتش بدهیم، می خوردیم.

نانی بود، چیزی بود، از این ته مانده ی سربازها می شود یک طوی بخورید. هر چی که برود پایین بخوریم.

این آشغال خور ها را آنجا به ما یاد داده بودند، نان گاوی و نان کفک زده و همین اینها. این می شود غذا. اگر غذا گیرمان می آمد که کسی نمی آمد بخورد. وقتی غذا آدم گیرش نیاید می رود این چیزها را می خورد. بالاخره باید خودش را سر پا نگه دارد یک طوری دیگر. باید خودش را سر پا نگه دارد. حالا آدم آشغالخور کی می شود؟ آن موقع که غذای طیب گیرش نیاید. به جهنم آدم کی می پردازد؟ آن موقع که در بهشت راهش ندهند، یک کسی در بهشت است که برنمی گردد برود یک جای گرم و سوزان و اینها با جهنم کاری ندارد، تا می خواهد، یک نفر حرف بزند می فهمم بوی جهنم می دهد، یعنی می خواهد همین که با او حرف بزند می فهمد الان می خواهد یک حرفی بزند ،تشنج درست بکند. اینها زود خودش را می کشد کنار. رفتارش را هم یک طوری تنظیم می کند که با این طور آدمها خیلی برخورد نداشته باشد. هر حرفی هم زدند سکوت می کند. نسوزد. نه اینکه هی یک کتابی که دوش نرسد باش وارد بحث بشوی و شروع کنی و بروی جهنم به همین راحتی هاست بدن بروی در جهنم. کار عاقلانه ای که نیست. آدم هایی می روند جهنم که بهشت راه ندارند.

دم که غنی شد وصل شد به منبع غنا، یعنی خداوند تبارک و تعالی، این سرمست شد از خدا، از اهل بیت(علیهم السلام) از روابط معنوی، از آخرت، از بهشت، هیچ وقت سراغ جیفه نمی آِید جیفه را کی می خورد؟ کسی که غذای حلال و طیب گیرش نیاید .

قرآن هم به ما می گوید، شما مردار را می توانید بخورید، اما کی برایتان حلال است موقع دم مرگ باشید غذای طیب و طاهر هم گیرتان نیاید حالا مردار بخورید، مردارخوری نکنید کی می تواند این طوری باشد؟ کسی که سرمست باشد. توضیحش را خوب دقت کنید.

می فرماید که

بی خبر از خودی خویش و خبردار ز یار، بی خودان از می حق بی خود هستند

اینها از می حق اینقدر خوردند که دیگر بی خود شدند. بی خود. کلمه را دقت کنید بی خود، خود یعنی چی؟ طبیعت. بی خودان از می حق یعنی طبیعت شان را دیگر فراموش کردند. آن جنبه ی حیوانی فراموش شده چهار تا حرف درشت هم که بشنوند، چهار تا حرف بد هم که بشنوند زن یک چیزی بگوید، بچه یک چیزی بگوید، باجناق یک چیزی بگوید، این طور نیست که رگش باد کند بیاید بالا الان بخواهد جواب دهد، حتی بخواهد توجه کند. بخواهد تفسیر کند، آقا حق با من بود، نه خیلی وقتها حرف می شنود به او هم بر نمی خورد جواب هم نمی دهد.

از این گوش می رود از آن گوش در می کند. اصلاً خودش را می زند، به این که اصلاً نشنید. خیلی راحت است برایش. آنهایی که نمی توانندن غرور دارند، آدم های مغرور که هر حرفی بود این بیاید بویش بیاید که شاید پرش قرار است به این بخورد می بینی شروع کرد سخنرانی کردن می رود بالا منبر سخنرانی می کند که آی مردم من چنینم چنانم. نه من این طوری نیستم شروع می کند دفاع کردن از خودش. نه بابا ول کن. ولش کن اصلاً.

اصلاً بوش که هیچ خودش هم میاید خودش گفته اصلاً می خواهد با تو هم حرف بزند می خواهد تحقیرم کند می خواهد توهینم کند، بیشتر از این نیست. اگر بیخود نشده باشی، بیخود یعنی چی؟ بیخود از بیخودان از می حق یعنی اگر با حق ارتباط نداشته باشیم با سراب ارتباط نداشته باشیم این سراب خیلی چیزی بدی است.

حق یعنی متن واقع، متن واقع یعنی چی؟ یعنی بابا من یک حرکت جریانی به سمت ابدیت دارم چهار روزه ی دیگر هم می میرم. معلوم هم نیست؟ معلوم هم نیست یک وقت ناگهان بانگی برآمد خواجه مرد. خیلی ما با مرگ فاصله نداریم که اصلاً نمی دانیم. تمام شد، وقتی می روی آنجا تمام این اعتبارات می رود کنار. هیچی دیگر نمی ماند برای انسان. تویی و با متن واقع.

متن واقع یعنی همان برزخ، چی آوردی؟ روح سالمت کو؟ این متن واقع است. انسان پیوند با حق بخورد از حق لذت ببرد. وقتی انسان پیوند با حق بخورد از حق لذت می برد این دیگر جیفه خور نیست. این روحیه اش روحیه ی جهنمی نیست. نه می رنجاند افراد را و نه می رنجد.

این دو خصوصیت در او هست. نه می رنجاند، نیش می زند نه چی است؟ می رنجد. به او بر نمی خورد. داغ نمی کند طرف می بینی ده سال می رود سر درس یک استاد، هر ده سالش متکبر آمده. همین طوری با تکبر رفته بالا. کافی است یک حرف استاد به او بزند، یک چیزی بشنود، تمام شد، رفت ته جهنم.

حاضر نیست جور بکشد. نمی‌تواند بیشتر عملش را بدست آورده، تحصیلات بدست آورده، سواد و محفوظاتش را قوی کرده. همین. به خودش چیزی نرسیده، تمام این علوم آمده روی طبیعتش نشسته بجای اینکه روی فطرتش بشیند کمکی به او بکند و گرمش کند، داغش کند، حرارت محبت خداوند را به او بدهد. لذت به او بدهد. سرمستش کند. نه اطاعتش فقط رفته بالا. آدم متکبر و بدبخت است.

بی خودان از می حق.

حق را شما در نظر بگیرید همه طوری خودی دارد برای خودش. آدم با او پیوند بخورد، انواع و اقسام بیخودی دارد. خود آدم از آدم می گیرد وقتی آدم با حق پیوند می خورد خود یعنی چی؟ یعنی همان ناخود یعنی طبیعت، یعنی جنبه ی حیوانی ما را از ما می گیرد. وقتی نداشتیم هم به ما بر نمی خورد. خودی ندارم به من بر نمی خورد. حالا یک کسی هم یک حرفی زد.

آنهایی که می رنجند زود، زود عصبی می شوند، زود می رنجند، زود هی می خواهند پاسخگویی بکنند، زود وارد جر و بحث می شوند، یکسره به دفاع از خودشان می خواهند برخیزند، اینها کسانی هستند که من شان خیلی بزرگ است. من قلابی‌ها، ناخود. خیلی بزرگ است تا به آنها می خورد متوجه می شوند، دردشان هم می آید حالا می خواهند دفعش کنند.

توجه فرمودید. می بیند نمی تواند. شما ببینید علت اکثر این طلاقها را نگاه کنید. زن و مردها که طلاق می گیرند، مال من شان است. طلاقها را شما نگاه کنید این فجایعی که در اجتماع بار می آید بچه های بی سرپرست می شوند، گرفتار می شوند، زن یک طوری گرفتار می شود مرد یک طور گرفتار می شود، که نمی توانند کنار بیایند با هم. نمی توانند کنار بیایند. «من»های شان نمی گذارد. من ها نمی‌گذارد. نمی توانند سازگاری کنند تحمل همدیگر را ندارند. به کوچکترین بهانه ای از هم دیگر دلخور می شوند به کوچکترین بهانه ای به همدیگر می پرند، به کوچکترین بهانه ای از همدیگر اشکال می گیرند. این وضعیت چون من داریم. و الاّ وقتی من نباشد تشنجی هم نیست. امام فرمود: اگر همه ی انبیاء یک جا جمع شوند با هم هرگز یک بار هم اختلاف نمی کنند. انبیا با هم اختلافی ندارند. چون مَنی ندارند که با هم اختلاف کنند.

به سمت بهشت حرکت کردن یعنی چی؟ یعنی کاهش از ظرفیت ناخود، کاهش از ظرفیت ناخود و من هر چقدر از ظرفیت «من» و ناخود کم کنم به ظرفیت فطرت اضافه می شود. سرعت و قدرتت به سمت بهشت هم بیشتر می شود. شباهتت هم به خداوند تبارک و تعالی بیشتر می شود. ما در این دنیا کاری جز کاهش حجم ظرفیت ناخود نداریم. باید این ناخود را از ظرفیتش کم کنیم. حالا اگر در اجتماعی هم وارد شدیم که چهار تا میدان قوی بودند کمک مان کردند که از ناخود از ما گرفته شود، ناراحت نشویم. چون قرار نباشد این نباید با ما باشد. یک غده ی سرطانی در بدن انسان هست. آدم وقتی می خواهد برود درش بیاورد مقدمات دارد درد دارد، عمل دارد، نمی دانم دردسرهای بعد عمل دارد. اما به هر حال این مصائب شیرین برای چی؟ برای اینکه آن غده از بدن چی بشود؟ در بیاید. بالاخره نباید باشد. چون باشد کار دست انسان می دهد. تبعات دارد. هیچ چاره ای نیست. ولی به هر حال خوب در بیاید، دیرتر هم بروی، دیرتر هم بجنبی نگذاری بعد می کشد تو را. پس زودتر بجنبیم زودتر برو اقدام کن درش بیاور. سختی هم دارد. سختی هایش را هم تحمل کن، چون باید در بیاید. بنابراین دست رو دست گذاشتن، تنبلی کردن، هی با خودمان مداهنه کنیم. در روایت مداهنه آمده، مداهنه یعنی روغن مالی کردن، یعنی هی سر خودمان را کلاه بگذاریم. روغن بمالیم. هی خودسازی مان را، درگیری با خودمان را، داشتن برنامه ی ریاضتی و چیزهای دیگر را هی عقب بیاندازم. بگذار لیسانسم را بگیرم، بگذار فوق لیسانسم را بگیرم، بگذار دکترایم تمام شود، بگذار نمی دانم این کار را کنم، بگذار نمی دانم زن بگیرم، بگذار کنکور تمام شود، بگذار سربازی ام تمام شود می بینی هی عقب می اندازد، بعد هم نمی رسیم به جایی دیگر. به خودت می آیی می بینی که خیلی کار است. اصلاً شاید مُردی. تعارف که نیست، انشاءالله مُردی.

یکی از استادهای ما می گفت: یکی آمده بود می گفت: مثلاً نگران بود راجع به چند وقت دیگرش، می گفت: حالا من چه کار کنم، گفت: انشاءالله تا آن موقع می میری. نگران نباش. راحت می شوی. ما هم شاید مُردیم راحت شدیم. حالا هم شاید مردی راحت شدی. پس رنج را مرحوم فیض خیلی خوب می دهد. می گوید چی؟

می فرماید که بی خودان از می حق مایه ی هوشیاری هم، مایه ی هوشیاری هم هستند. هوشیاری یعنی چی؟ یعنی من حواسم به ابدیت بقیه هست. مواظب هستم کسی را آلوده نکنم، کسی هم آلوده نشد، نه از ناحیه ی من، نه از ناحیه ی دیگران، مایه ی هوشیاری هم. نمی گذاریم بقیه هم خواب بمانند. بقیه هم نمی گذاریم خواب بمانند. بیدارشان می کنیم که اینها یک موقع هایی گرفتار و اسیر نشوند. پس شرایط خوب می گوید یکی نور بخشی از شرایط رفاقت است. یکی مایه ی هوشیاری هم بودن، هست. رفیق کسی است که رفیقش را هوشیار کند هوشیار کند بیدار نگه دارد هوشیار نگه دارد نگذارد خواب بیاید سراغش، غفلت بیاید سراغش، تا دید رفیقش می خواهد غفلت زده بشود یک چهار تا نهیبی به او بزند چهار تا برنامه بریزد، نگذارد که این خوابش ببرد.

این می و ساقی آن، چقدر قشنگ است چقدر قشنگ است. این یعنی رفیق اولی، آن یعنی رفیق دومی

این می و ساقی آن آن طرب و مستی این

این با می و ساقی آن. آن هم طرب و مستی این. ببین چقدر زیباست. رفیق ها با هم این طوری باشند. به همدیگر این طوری حال بدهند و لذت بدهند. دیدن همدیگر این طوری باشد. وقتی خدا رحمت کند علامه را می فرمود وقتی من آقای مطهری را دیدم شهید مطهری رحمت الله به رقص می آمدم دیدن شهید مطهری ما را به رقص می آورد. علامه با آن مقام برجسته ی علمی و معنوی و عرفانی اش می فرمود درباره شهید مطهری، چقدر خوب است آدم رفیق های این طوری داشته باشد وقتی نگاه شان می کند به رقص بیاید .شاد شود، شنگول شود، خیلی خوب است. آدم برای رفیق هایش این طوری باشد.

این می و ساقی آن، آن طرب و مستی این، جام سر شار هم منبع سرشاری هم

یعنی پناهگاه همدیگر بودن، پناهنگاه همدیگر بودن، کمک همدیگر بودن، سرشار نگه داشتن همدیگر، شاداب نگه داشتن همدیگر، این اصل مهم است. سرشاری یک چیز خیلی خاصی هست. من اگر بخواهم واردش شوم یک بحث مبسوطی دارد این. الان نمی توانیم وارد این قضیه شویم. اما اصولاً این نکته من را خدمت تان عرض کنم. ما در حرکت به سمت آخرت به سمت معنویت یک اصل مهم را خداوند تبارک و تعالی و قرآن کریم و اهل بیت علیهم السلام به ما گفتند و باید رعایت کنیم. آن این هست که مومن باید با نشاط و شاداب باشد، مومن باید بانشاط برود جلو. شاد باشد، آدم پژمرده و بی الفت و اخمو و غمگین و غم زده و اینها نباشد. این به درد نمی خورد. مومن غم های بزرگ دارد، غم آخرت دارد غم خدا را دارد غم شیطان دارد، درگیر هست. با منافق درگیر است، با کافر درگیر است، ظلم های زیادی این غم ها در دلش هست. اما از آن جهت که با خود خدا هم مستقیم در ارتباط هست، چی است؟ شاد هم هست. مومن این طوری نیست که خدا ولش کرده در دنیا بعد خدا رفته پشت آسمان هفتم گفته حالا این راه را به تو یاد دادم خودت هر وقت خودت را رساندی به من، بیا در بهشت.

نه خدا در همان دنیا هم با او است بغلش است. خدا همان جا هم در بغلش است در دنیا، از او جدا نکرده خدا خودش را. یعنی این باید دستت باشد که ما باید سرور و شادی و شادابی و نشاط خودمان را حفظ کنیم و مال دیگران را هم حفظ کنیم هر چیزی که امکان دارد به نشاط دیگران به شادابی دیگران لطمه بزند، هم خودمان هم از دیگران دور کنیم.

راهش هم فقط و فقط گذشتن از طبیعت هست، یعنی اگر بخواهی به طبیعت توجه کنی به حیوانیت توجه کنی، حیوانیت غم آور است. شما نگاه کنید عیاشی ها و کیافی های فطری را آدم های دنیا زده را نگاه کنید این ها بیشترین غم و عصبانیت و افسردگی و تشنج در زندگی شان هست. می فرماید: منِ خدا، منِ خدا جهان را طوری آفریدم که هر کسی از من فاصله بگیرد غمگین است. این طوری آفریدم یعنی دریای غم و معدن غم را گذاشتم درست در نقطه مقابل خودم، به محض اینکه از من فاصله بگیرید به غم نزدیک می شوید. این قانونش است.

لذا تا از خدا دور شوی افسردگی می آید سراغت، پژمردگی می آید سراغت، غم می آید سراغت، عصبانیت می آید سراغت، گیجی و گنگی می آید سراغت، بی قراری می آید سراغت این قانون خداست. خدا این طوری خلقش کرده. این نظام است هیچ کارش هم نمی کنی.

ببینید خدا هوا گذاشته آب گذاشته، درخت گذاشته، یک نظام فیزیکی گذاشته، نظام معنوی هم مثل نظام فیزیکی اش قانونمند است. تخلف بردار نیست. این طوری نیست که اگر من خودم را از این طبقه بیندازم پایین، بروم آنجا گلستان شود. نه می میرم. بیفتم در دریا خفه می‌شوم، چاقو بزنند در شکمم می کشد من را. زهر بخورم می کشد من را، دست به برق بزنم برق می گیرد. خشک می کند من را. این قانون فیزیکی چه خداوند تبارک و تعالی گذاشته. در مسائل معنوی عین قوانین فیزیکی است، قوانین لایتغیّرّ داریم. سنت‌های غیرقابل تغییر داریم. یکی از سنت های غیرقابل تغییر خداوند این هست که به محض اینکه از او فاصله بگیری غمگین می شوی، عصبی هست. الکی خوش، ممکن است باشی. با چهار تا اراذل و اوباش آدم دست بکند در جیبش در خیابان هِرِ هِرِ و کِرِ کِرِ بخندد. اما ته قضیه این طوری نیست که قضیه افسردگی و عصبانیت و دلشوره و فحش دادن به همدیگر و مثل سگ و گربه به جان هم دیگر پریدن است.

بروید شما زندگی طبیعت گراها را نگاه کنید دائمادائماً تنگ و تاریک هست. قانون است. «وَ منَ اعَرضَ عن ذکری فانّ له معیتً زنکاً». قاعده است فرمول است. هر کس اعراض کند از من و یاد من معیشتش، زندگی اش تنگ می شود. ثروتمندترین آدمها باشد تنگ می شود.

چند روز پیش یک بنده ی خدایی آمده بود پیش من. دو میلیارد تومان سرمایه. افسرده افسرده. هیچ نشاط نداشت. پژمرده ی پژمرده بنده ی خدا. دو میلیارد تومان سرمایه آمده بود. همین طوری. گفت دارم دیوانه می شوم. بدبخت شدم. بیچاره شدم نمی دانم. نه اینکه چیزی، به سرمایه اش هم لطمه وارد نشده بود بحث مالی نداشت، مشکل اقتصادی هم نداشت. روح این طوری هست. آره می خواهم خودکشی کنم. از زندگی ام سیر شدم. قاعده این طوری است.

به او گفتم: فقط باید آشتی کنی هیچ راهی نداری. باید با منبع شادی آشتی کنی، شاد می شوی. این فرمولش هست. کاری هم نمی توانیم بکنیم. تغییرش بدهیم. بنابراین ما باید این اصل را رعایت کنیم که باید در زندگی شادی مان را حفظ کنیم. شادی مان هم با ارتباط با منبع شادی است. یعنی خداوند تبارک و تعالی و فاصله گرفتن از ناخود و طبیعت بعد در مورد دیگران هم سرشاری آن وقت ایجاد می شود.

وقتی آدم این طوری شد خودش سرشار می شود خودش شاداب می شود، خودش دل و دماغ دارد به همه کارش می رسد همه چیزش سر جای خودش است خوب می خندد. هیچ کس و الا به اندازه ی بسیجی ها خوب نخندیدند در جبهه. خنده های آنها اصلاً تاریکی نمی آورد قهقهه می زدند اما تاریکی، رو قهقهه تاریکی می آورد. اما قهقهه ی آنها تاریکی نمی آورد. آنها وقتی می خندیدند خنده ی شب عملیات شان و ترانه خواندن شان و شوخی های نمی دانم در چادرشان و پشت جبهه و هم جورش می بینی شادی می آورد. نور می آورد. روشنایی می آورد، خنده را عشق و حال و جوانی را آنها کردند. یک بساطی و می و میکده ی باز شد و یک مدت رفتند عیاشی و کیافی کردند. تمام شد. راه بسته نیست. میکده بسته نشده، حالا تعدادش کم شده. قحطی هست ولی می شود به هر حال یک جایی پیدا کرد. الحمدلله رب العالمین، بالاخره پیدا می شود، آدم وقتی وارد این جمع ها می شود با این آدم ها پیوند برقرار می کند این راهها را می رود بعد می بیند که نه بیشتر از دفعه دیگر شاد است، آرام است، قرص نمی خواهد بخورد، سالم است، سر حال است، هیچی، راحت است و مشکل و مصیبت هم هر چی بیاید سرش می بینی که نمی تواند تکان بدهد این را. هیچ تکان نمی دهد. مشکلات بیاید، مصائب بیاید اصلاً تکان نمی خورد از جایش. چون وصل به منشأ سرشاری هست. ما موظفیم در جامعه ی اسلامی ضمن این که سرشاری خودمان را حفظ کنیم کمک به سرشاری دیگران هم بکنیم. برای سرشاری خانواده و من خواهشم این است که از همه ی خواهران و برادران این که اولین جایی که سرشاری اش را حفظ می کنید، سرمایه گذاری رو سرشاری اش می کنید خانواده های خودتان باشد. محیط خانواده باید سرشار، شادات، با نشاط و با محبت و عاطفه باشد. این روش سرمایه گذاری بشود تا بعد نظر خداوند تبارک و تعالی جلب شود.

خدا زمانی آشتی می کند با ما که ما محیط مان را، اطراف مان را، بخصوص خانواده مان را منشأ چی بکنیم؟ مرکز شادی و نشاط کنیم. سر چهار تا بیت دیگر مانده بماند برای جلسه ی بعد انشاءالله. جلسه ی آخرمان باشد که بعد وارد متن زیارت شویم.

صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.