بحثمان درباره ی زیارت قبور اهل بیت و اولیاء به خدا به پایان رسید. البته بحث زیارت قبور فقط مخصوص به اولیاء خدا نیست؛ بلکه به غیر اولیاء خدا هم مربوط میشود و فرمودند: امیرالمومنین علیه السلام «زُروما تاکم فانکم یفرحون به زیارتکم و یطلب رجل الحاجتهم عند قبر ابی و امه بعد ما یدعون هما» می فرماید:
شما مردههای تان را زیارت کنید و اموات خودتان را زیارت کنید؛ چون آنها از زیارت شما خوشحال می شوند.
توضیح دادم در بحث معاد این توضیح را دادیم آنجا که اموات ما در قبر نیستند. قبر به معنای گور خاکی، که ما می رویم سر گور که حالا می رویم سر قبرشان یعنی می گوییم که می رویم در خانه ی آنها، بلکه آنها در برزخ هستند. قبر یعنی همان عالم برزخ ، ولی چون روح ارتباطش را با بدن و جسم از دست نمی دهد، بهطور کلی، وقتی ما به مزار کسی می رویم، سر قبر کسی می رویم، همانطور هم که مرده را موقع تلقین تکانش می دهیم. درحالیکه بدن هست و چیزی متوجه نمیشود اما از تکان بدن کی متوجه میشود؟ شخصیت اصلی متوجه میشود، با بدن هم وقتی سروکار داری، سر قبر که میروید شماها، آن ها متوجه میشوند و شاد میشوند. چون تعلق شان به قبرشان هست و به بدن شان.
آنچه که به آنها تعلق دارد، یعنی مربوط می شود، اینها متوجه آن هستند. قبری که به اسم آنها ثبت هست، جایی که بدن آنها دفن هست، آنها به آن تعلق خاطر دارند. میفرماید: این کار آنها را خوشحال میکند و شاد می کند وقتی شما به زیارت آنها می روید.. خوب دقت کنید همین کلمه را به کار می برند حضرت. میفرماید: «زُرو» زیارت کنید. ملاقات می کنید، بعد ادامه میفرماید: که «والیطلب رجل حاجته عند قبر ابی و امه بعد ما یدعوها»، بعد از اینکه انسان رفت سر قبر پدر و مادر خودش بعد از اینکه برایشان دعا کرد حاجتش را هم از همان ها بخواهد. یعنی پدر و مادر حاجت می دهند. قبر پدر و مادر حاجت می دهد، قبر اموات شما حاجت می دهد. دست کم نگیرید، و برای حل مشکلات تان می توانید به قبر اموات خودتان هم بروید و بخصوص پدر و مادر که مقام والایی دارند و موقعیت مهمی دارند در نزد خداوند تبارک و تعالی. و دعای آنها در حق فرزندان شان مستجاب هست. میفرماید: بروید سر قبر پدر و مادرتان حاجت تان را به آنها بگویید، آنها رفع می کنند مشکلات شما را حل می کنند و برطرف می کنند. این نیست که فقط باید سر قبر اولیاء خدا و ائمه بروید.
از پدرومادرتان هم بخواهید. این همه شهید هستند، که شما می توانید بروید از آنها حاجات تان را بخواهید، بخصوص شهدای گمنام بروید بخواهید حاجات تان را. شهیدهایی مثل شهید چمران رحمت الله علیه، شهید رجایی، شهید بهشتی، اینها اولیاء خدا هستند. شهید هم شدند تازه و یا یک بسیجی گمنام که شهید شده. یک مومن که از دنیا رفته و می شناختید او را، اینها حاجت می دهند. می توانید به سر قبر اینها بروید و حاجت را هم بگیرید.
پس زیارت قبر اینها این اثر را دارد. در روایت بعدی از امام صادق علیه السلام هست که انسان آیا فایده ای دارد از حضرت صادق سوال می کند داود نامی است. می گوید به امام صادق عرض کردم انسان وقتی می رود سر قبر پدر مادرش، آشناها و یا غریبه ها، مثلاً بغل قبر برادر انسان، خواهر انسان مادر انسان، پدر انسان، همسایه پدر شماست. همسایه مادر شماست حالا آن جا را هم زیارت کردی یا نه. همین طوری یک قبر غریبه ای را سر قبرش رفتی فایده ای دارد یا ندارد؟ حضرت فرمود: که «نعم ان ذلک یدخلوا علیه کما یدخلوا علی احدکم هدیه یفرح بها» می فرماید که بله این کار فایده دارد. همانطور که اگر کسی به شما هدیه ای بدهد خوشحال می شوید؛ رفتن سر قبر یک میتی هم او را شاد می کند و خوشحال می کند. بخصوص که انسان چیزی را هم به او هدیه بدهد، و فاتحه. فاتحه خیلی ارزش دارد ما چه می دانیم سوره ی حمد چقدر ثواب دارد، یک صلوات چقدر سنگین می کند آنجا. چقدر اثر دارد. همین کم هدیه ای نیست که انسان بنشیند.
یک موقع هست می گویند هزار تومان میوه می دهم آنجا یک موقع هست که می گویی یک سوره حمد می خوانم خیلی مهم است که انسان یک سوره ی حمد ،یک سوره ی توحید، یک صلوات چیزی هدیه کند به اموات.
به هر حال این روح توجه به اموات و کسانی که دست شان از این دنیا کوتاه هست بخصوص بعضی ها مجرب دانستن که برای کسانی که بد وارث اند، فرزندان بدی دارند، کسی به فکرشان نیست از دنیا رفته، هیچ یادگاری نگذاشته. تنهاست، بی وارث است، بد وارث است، برای اینها اگر انسان فاتحه ای بفرستد، دعایی کند توسلی به اینها کند، خیلی مفید هست. لذا در هدیه به اموات فقط اموات خودمان را اختصاص ندهیم. چون معنویات مثل اینکه شما الان در این جلسه نشسته اید، صد و پنجاه نفر هستید، صد نفر دیگر هم که بیایند از سهم شما چیزی کم نمی کند، چون آن چیزی که دارد توضیح می شود معنویت است. اگر پول می خواستیم تقسیم کنیم چرا شما در را سفت می بستی آن درها را هم می بستی نمی گذاشتی کسی بیاید داخل، می گفتی کم می آید اگر یکی بیاید داخل، سهم ما کم می شود ولی بدشانسی شما ما هیچی نداریم بدهیم آنی که می خواهیم بدهیم بحث معنوی است.
این را دیگر می گویید که نه بابا در جیب که نمی خواهد برود، هر که بیاید مزاحم سهم ماست صلواتی هم که می فرستید برای اموات تان، نگویید این برای بابایم. این هم مال ننه ام این طوری نه، تقسیم بندی این طوری نکنید، بعد بگو خدایا من این صلوات را می فرستم؛ پدرم، مادرم، مومنین اموات هر که تو صلاح می دانی به او برسد. هر کسی که تو دوست داشتی. من چه کاره ام تعیین بکنم.
این را می دهم برای همه ی شیعیان امیرالمومنین علیه السلام، همه کس، این خوب است. خیلی خوب است. بنابراین به یاد اموات باشیم. دو سه تا دعا هست، دعاهای خیلی مهمی هست که در روایت داریم که خوانده شود هنگام ورود به قبرستان برای همه ی اموات. اثرش را بسیار اثر مهمی دارد که حالا من یک دانه را معرفی می کنم اگر فرصت کردم جلسه بعد یک دانه مهمتر از این خواهم خواند. همین که معروف است همه تان می بلدید.
« السلام علی اهل لا اله الا الله من اهل لا اله الا الله یا ..... تا آخرش. این فوق العاده مهم است که انسان وارد قبرستان می شود برای همه ی اموات همه ی آن کسانی که مردند بخواند. بعد داریم که اگر این خوانده شود همه ی آن ها مستفیض می شوند و بلکه نجات پیدا می کنند. اگر گرفتاری داشته باشند. از این مهمتر هم هست داریم دعا که انشاءالله هفته بعد برای تان اگر رسیدم خدمت تان عرض خواهم کرد.
بحث بعدی مان که آخرین بحث هست قبل از شروع متن زیارت عاشورا، بحث ملاقات برادران دینی است در مورد زیارت اهل بیت در زمان حیات شان یا بعد از ارتحال شان صحبت کردیم. در مورد اولیاء خدا عرض شد که قبور آنها را زیارت بروید. در حال حیات شان به زیارت شان بروید. اولیاء خدا را دوستان خدا را. حالا می رسیم به مومنین و مسلمانان که باید به دیدار همدیگر هم بروند.
بحث بسیار مهمی است که انشاءالله از این جلسه شروع میکنیم. بعد از آن انشاءالله می پردازیم. اگر خداوند اجازه داد به اذن الهی عمری بود می پردازیم به شرح متن زیارت، روایت اول از حضرت امیر علیه السلام است. می فرماید: «زُر فی الله اهل طاعته و فضل هدایته من اهل ولایته» ملاقات بکن در راه خدا برای خدا، اهل طاعت و اهل هدایت را از اهل ولایت بگویید. دقت کنید فی الله بعضی ها هستند به ملاقات اهل ایمان می روند اما برای خدا نمی روند، می روند تماشا بکنند. می گویند فلان ولی خدا فلان دوست خداست. می روند تماشا کنند. مثل اینکه می گویند فلان هنرمند آمده فلان پرفسور آمده فلان کس هست حالا برویم ببینیم چه شکلی است؟ پرفسور چه شکلی است؟ باید ببینیم پرفسور چه شکلی است. هنرمند دیده باشم مثلاً میگویند یک اهل طاعت یک عابدی هست یک زاهدی هست برویم ببینیم عابد و زاهد چه شکلی است. مثلاً میخواهیم ببینیم، و این برای خدا یعنی اینکه انگیزه ی من از ملاقات این کشش من به سمت خدا باشد. چون من خدا را دوست دارم.
اولیاء و دوستان خدا کسانی که رنگ و بوی خداوند تبارک و تعالی را دارند آنها را هم دوست دارم و به ملاقات شان می روم که دیدن او چه کار کند؟ به یاد خدا بیاندازد ما را. «من یذکر کم ا... رؤیته» دیدنش تو را به یاد خدا بیندازند. انسان چیزی را بگیرد. لذا می فرماید: که برای خدا به دیدن اهل طاعت او برو، اهل طاعت و هدایت را از اهل ولایت او بگیر. آنی که ولایت خدا را پذیرفته، اهل ولایت خداوند هستند، تو برو هدایت را از آنها بگیر، از ولی الله، از اولیاء الهی هدایت را بگیر.
روایت بعدی از امیرالمومنین علیه السلام «زرونی ا... جالسُ فی الله و اتو فی الله و منع فی ا... و ضایل علی ا... و واصلوا اولیاء ا...» برای خدا دیدار کنید. معنای اینها را برایتان توضیح خواهم داد، می رسیم.
برای خدا به ملاقات هم بروید. زیارت کنید همدیگر را. «زرو» همدیگر را زیارت کنید برای خدا. مفهوم است. انگیزه ی دیگری نباشد. حالا برای راجع به این بیشتر توضیح خواهم داد «و جالس فی الله» با هم بنشینید. هم نشینی کنید با هم دیگر به خاطر خداوند تبارک و تعالی، دور هم باشید. بنشینید برای خداوند تبارک و تعالی. انگیزه ی دیگری نمی خواهد، معشوق واحد داریم، محبوب واحد داریم و به عشق او دور هم جمع می شویم، مثل شما که الان نشستید. شما الان نشستید این جا چرا نشستید اینجا؟ ما حالا خیلی ها اسم همدیگر را نمی دانیم. اسم همدیگر را هم نمی دانیم شاید تا دو سه هفته پیش یک ماه پیش چهار ماه پیش همدیگر را هم ندیده بودیم. از همدیگر خبر نداشتیم. الان برای چی این جا دور هم جمع شدیم؟ بعضی هی می آیند در جلسات و شرکت می کنند سالهای سال هم در جلسات شرکت می کنند ما اسم همدیگر را هم یاد نمی گیرند آنچه که الان همه ی ما را دور هم جمع کرده این جا یک معشوق واحد هست. که خداوند تبارک و تعالی است. یک انگیزه ی واحد هست. «جالسوا فی الله» مجالست کنید با همدیگر در راه خدا. این انگیزه ی خوبی است که انسانها وقت بگذارند با همدیگر نشست و برخاست کنند. ملاقات کنند. به انگیزه ی الهی.
در راه خدا «اعطوا فی الله» دیدید عطا می کنید، بخششی می کنید در راه خداوند بخشش بکنید و عطا بکنید «ومنعوا فی الله» اگر نمی دهید به کسی باز برای رضای خدا ندهید، یک موقع هست که خداوند امر کرده که ندهید، منع می کند، می گوید این جا کمک نکنید این جا باز بدارید یاری نکنید، این جا نخندید به چهره ی فلان کس، این جا اخم نکنید به چهره ی فلان کس. اینجا قهر بکنید و ببرید از فلان کس. اینها برای خدا این کار را بکنید.
«زائل علی اعداءا...» جدا شوید از دشمنان خدا، عرض کنم دشمنان خدا را از خودتان ببرید و زائل کنید. چون شما حول معشوق واحد باید دور هم جمع شوید دشمن در شماها نباشد. آسیب می رساند به شما ها. مثل یک بدن سالم. بدن سالم همه ی اعضاءاش با هم جمع اند، همه ی سلول ها با هم جمع اند همدیگر را دوست دارند از همدیگر هم دفاع می کنند.
چو عضوی به درد آورد روزگار دیگر عضوها را نماند قرار
اما یک میکروب یک آلودگی وارد بدن شود از هر جا همه واکنش نشان می دهند و همه تلاش می کنند که او را چی کار کنند؟ بدن زود چرک میکند عفونت می کند و آن را چه کار می کند؟ بیرونش می کند. دفعش می کند و قبولش نمی کند یک عضوی را که با وجود این پیکر سازگاری ندارد. نمی پذیرد آن را. شما ها هم این کار را بکنید یک طوری با دشمن ها کنار نیایید که اینها را در ولایت مفصل گفتیم ،کنار نیاید ارتباط برقرار نکنید که این ارتباطات تان با عضویت تان در مجموعه ی ولایی خداوند منافات داشته باشد. این آدم شخصیت نیست، این ادب نیست، این اخلاق نیست که انسان باید غیر مسلمان یک طوری گرم و صمیمی باشد که با یک مومن این طوری هست. نه. می گوید با آنها دوست می خواهید باشید، باشید. ارتباط می خواهید داشته باشید ادب، حتی کار اقتصادی، مشارکت ارتباط میخواهید داشته باشید، داشته باشید، اما عضویت شما باید به خطر نیافتد. در مجموعه ی ولای حق. آن طوری که یک بچه حزب الهی را تحویل می گیری، یک مومن را تحویل می گیری، اگر بخواهی یک غیر مسلمان را تحویل بگیری، این درست نیست. حدود دارد، اخلاق داشته باش، رعایت بکن، بعضی ها هستند نه تا به یک غیرمسلمان هم می رسند غیر مسلمان را به مسلمان ترجیح می دهند و اسیر می شوند. گرفتار می شوند. از خودشان ذلت نشان می دهند «و واصلوا اولیاء الله» با دوستان خدا پیوند بخورید، با رفیق های خدا پیوند برقرار کنید.
حالا معنی این «زرو فیالله» را در روایت بعد توضیح میدهم خدمت تان. از رسول خدا o«من زار اخواه المومن الی منزله لا حواجه منهُ الیه کتب من زوار الله و کان حقیقتاً علی الله ان لِکرم زائره» پیامبر فرمود: که هر کس برادر مومنش را در منزلش ملاقات بکند برود منزل برادرش ملاقات کند. برود منزل برادر مومنش. حالا منزل یک مصداق است. ممکن است برویم سر کارش، برویم جایی، برای یک ملاقات، سر بزنیم. منظور سرکشی است بالاخره.
«لاحاجه منه الیه» نه بخاطر اینکه بهش نیاز دارد. نیاز نداشته باشد. بعضی ها اول که می آیند، می گویند که آره خیلی دلم تنگ شده بود آمده بودم که ببینمت. اول که دلم خیلی تنگ شده بوده میخاستم خودت را ببینیم. بعد میخاستم ببینم 500هزار تومان داری به من بدهی. از اول همین را بگو. اگر این 500هزار تومان را نمیخاستی، حضرت عباسی نمیآمدی. راست راست دروغ می گوید یعنی تا حالا اصلاً پیدایش نبوده این بنده ی خدا. بعد می گوید اول غرض زیارت شما بود و ملاقات و نمی دانم چنین و چنان و از این حرفها و جملات می بافند به هم. بعد یک مشکلی هم داشتیم می خواستیم ببینیم. مثلاً می خواهیم یک جا مثلاً خانه بخریم یک ضامن میخواهیم بیا یک چک ده میلیونی بده. ضامنت ما را بکن. این ملاقات دیگر برای خدا نیست. ملاقات برای خدا نیست. برای حل مشکل خودت است. عیبی ندارد انسان برای حل مشکلش برود از برادرش کمک بگیرد. ولی می خواهد بگوید شما روابط تان را براساس این نگذارید. این روابط انگلی است. خوب نیست. روابط تان را براساس محبت، صمیمیت، دوستی، ارتباط با حق تعالی، براساس این بگذارید و براساس این به ملاقات همدیگر بروید و بدون اینکه نیاز داشته باشید.
حالا یواش یواش وارد مصادیقش که می شوم بیشتر این قضیه روشن می شود. یعنی نفس ارتباط با تو برای من همه به خاطر خداوند، به خاطر خداوند می خواهم با تو ارتباط داشته باشم، بعضی ها این جوری اند. بعضی ها عرض کنم خدمت تان، ملاقات طرف می روند هیچ کاری هم با او ندارند. تازه هدیه هم برایش می برند. یک گلی یک شیرینی یک هدیه ای، برای هم میبرند. مثلاً من مشهد بودم، کربلا بودم، کجا بودم برایت یک سوغاتی هم آوردم، هیچ نیازی هم ندارد طرف مقابل. می رود به زیارتش، بعضی ها هستند که این بزرگواری و این ظرافت را دارند. ملاقات نمی تواند بکند به علتهایی. تلفن می تواند بزند، تلفن می زند که با تلفن سلام و احوال پرسی می کند. حتی بعضی ها این عرضه را هم ندارند. این لیاقت را هم ندارند که این کار را هم بکنند.
ما یک دوستی داریم. دوست بسیار خوبی هست و همیشه در این کارها از ماها سبقت می گیرد. ما هر کاری کنیم که بخواهیم به پای او برسیم، نمی رسیم، مثلاً دیروز تولد امام عسکری علیه السلام بود. روز پنج شنبه تولد بوده، بله. تولد بوده، می بینید که تلفن زنگ می خورد، سلام حال شما خوب است، من زنگ زدم تبریک عرض کنم حال شما چطور است. خداحافظ شما. تمام شد. هیچ کاری ندارد، یعنی مثلاً برمیدارد یک لیست تهیه می کند از دوستانش دفتر تلفنش را می گذارد جلویش، در عرض نیم ساعت یک کار بزرگ انجام می دهد. یکی میگوید حالا این چه کاری است حالا نیم ساعت بنشینیم تلفن بزنیم، سلام حالت خوب است. خداحافظ. خیلی کار است. خیلی کار ارزشمند است. بتواند انجام بدهد کار خوبی است. همیشه هم سبقت بگیرید، مناسبت هایی که می شود یک دفعه می بینی تلفن زنگ زد. تا در فکر بودی که من بروم به این آقا زنگ بزنم، آن زنگ زده. زنگ می زند و آدم برجسته ای است. آدم بسیار فاضلی هست آدمی است با تحصیلات خیلی عالی. آدم بیکاری نیست که مثل بعضی ها بیکارند در خانه، حوصله شان سر می رود می گویند خوب حالا چه کار کنیم الان حوصله مان سر نرود یک دفتر تلفن برمی دارند حالا به هر کسی می رسد زنگ می زند نیم ساعت گپ می زنند و پول تلفن را زیاد می کنند. وقت طرف مقابل را می گیرند نه. از روی بیکاری نیست، خیلی سرش شلوغ است، خیلی کار دارد. این که حالا حوصله ام سر رفته به یکی زنگ بزنم از بی حوصلگی دربیایم. این باز هم برای خدا نیست. کار دارد، مشغله دارد، سرش خیلی شلوغ است، درس دارد، رشته تخصصی عالی دارد، دانشگاه می خواند، دکترایش را گرفته، دارد دوره ی تخصصی را طی می کند. ولی می بینی که این کار را می کند. علی رغم شلوغی سرش می نشیند این لیست را جلوی خودش می گذارد، فهرست را جلوی خودش می گذارد، دانه دانه زنگ می زند احوال پرسی می کند. خیلی مختصر و مفید، بعد هم توجه دارد که اگر کاری از دستش برمی آید انجام بدهد. این روحیه خیلی مهمی است.
در اسلام به ما گفتند که نسبت به همدیگر سعی کنید این طوری باشید. سعی کنید این طوری باشید. من خودم الان یکی از ناراحتی هایی که دارم این بود که وقتی تهران بودم بعد از کلاس می توانستم بنشینم، دانه دانه آقایان را راحت ببینم، زیارت کنم، صحبت های شان را بشنوم، بعد از کلاس همین طور، در طول هفته هم بودم این جا، یکی از ناراحتی هایم همین است که خیلی دوست دارم خدمت همه ی عزیزان باشم زیارت شان کنم بعد دوستهایی که از قدیم با آنها ارتباط داشتم از دوستان جدید مان فرصتش را ندارم. بعد از کلاس من تا خودم را برسانم ختم می شود. صبح یا باید بروم سر درس یا کار های دیگر دارم. بعدتا دید وقت باید این جا باشم. وقتم تنگ است یکی از ناراحتی های مان همین بود. حالا الحمدلله تابستان این جا هستیم انشاءالله، خدا توفیق بدهد زیارت کنیم برادرها را. بیشتر در خدمت شان باشیم، حرف بزنیم با آنها، این ها را نباید به هر حال فراموش کرد و دست کم گرفت. بعضی از رفقا هم ممکن است از ما گله داشته باشند، شماها لشکرتان زیاد است. ماشاءالله چند صد نفرید من یک نفرم و نمی شود انتظار داشته باشید که من بتوانم به همه ی عزیزان سر بزنم، تلفن بزنم، نمی دانم عرض کنم خدمت تان که یا تو حافظه ام بماند. یک موقع هایی نمی رسد و ما سرمان شلوغ می شود.
امرور من رفته بودم دکتر بعد حواسم بود که امروز کلاس داریم به اتفاق آقای احمدزاده هم رفته بودیم خوب ایشان هم از فلکه صادقیه آمده این جا برای کلاس می دانستم. ایشان برای کلاس آمده، کلاس هم داشتیم. رفتیم دکتر بعد از دکتر در فکر بودم که خوب است الان برویم یک زیارت کنیم ساعت هفت و پانزده دقیقه دیگر شما یواش یواش تشریف آورده بودید.
گفتم حالا برویم یک زیارت بکنم اصلاً یادم رفته بود کلاس داریم. جلسه است، آن یکی از شاگردها آنجا بود گفت شما کلاس دارید اشکال ندارد معطل بشوید چند دقیقه من یک چیزی بخرم یادم افتاد کلاس دارم بعد راه افتادم. زیاد که سر آدم شلوغ می شود، یک موقع هایی فراموش می کند، چیزهای مهم را فراموش می کند همین جلسه به این مهمی را که سالها داریم می آیم به قول معروف، یکی می گوید من خودم بعد از چهل سال گدایی شب جمعه را گم نمی کنم حالا ما گم می کنیم. یک موقع هایی که مشغله زیاد می شود این طوری می شود. فراموش می کنیم.
پس این را دست کم نگیریم. این توجهات تلفن زدنها، ارتباطات، نامه نگاری، مثلاً می گوید نامه خیلی مهم است، شما نگاه کنید یک فرهنگ خیلی بزرگی است، نامه نگاری در دین ما، نامه نوشتن برای همدیگر. وقت گذاشتن برای نامه نوشتن، پاسخ دادن به نحو احسن، بعضی ها می گویند چی است این قرتی بازی ها بنشینیم نامه بنویسیم، یا یک هدیه بفرستم، یا یک هدیه بفرستد. وقت این حرفها را ندارم. این نیست، به هر حال در آن حیطه ی که انسان است ارتباط دارد بتواند این کارها را بکند خیلی اهمیت دارد. خیلی مهم است واجب هم هست که اگر کسی نامه نوشت انسان جوابش را هم بدهد و این ها را سعی کنیم در خودمان فرهنگ شان را نگه داریم. فرهنگ نامه نوشتن، وقت گذاری برای این کار، تلفن زدن، الحمدلله نعمت تلفن را هم خداوند تبارک و تعالی در اختیار بشر گذاشته که استفاده کند و حالا دید و بازدید، اینهایی را که می توانیم انجام بدهیم. هر چقدر که در وسع مان هست.
فرمایش پیامبر این هست که چه اتفاقی میافتد. می گوید: «کتب من زُوارالله» یک همچین کسی از ملاقات کننده و زائرین خداوند نوشته می شود، یعنی این رفت به ملاقات خدا، خوب دقت کنید. خوب توجه کنید. ما اینکه تو حدیث بالا حضرت برایتان خواندم آن را برای اینکه این را نصب العین قرار بدهید تابلوی ما باشد تا این روایت را بفهمید.
حضرت می گوید: شما وقتی می خواهید بروید در راه خدا بروید «زرو فی الله» ملاقات برای خدا، انگیزه تان خدا باشد برای خدا بروید. «جالس فی الله» نشستن تان که می روید بگویید انگیزه ی من خداست. برای خدا، وقتی رفتی نشستی در یک جلسه برای رضای خدا، ولی خودت قلباً هم دوست نداری. قلباً هم دوست ندارد. خدا می گوید با من همنشینی کردی، ملاقات من آمدی، خوب توجه کنید. هیچ وقت طرف مقابل خودمان را با آن مقایسه نمی کنیم و ملاک عمل ما نیست.
می گوید حالا او نیامده، می فرماید: «سلم قطعک» تو برو سراغ کسی که از تو قطع کرده، ولو آن قطع کرد من که نبریدم. من که قهر نکردم که آن نیامد خانه ی ما حالا من بروم خانه ی آنها بگویم چی، سبک می شوم، اصلاً این طوری نیست. سبک شدن نیست، که تو اصلاً برای آن نمی خواهی بروی. برای او نمی خواهی بروی برای خدا برو. آن مبنا خداست.
لذا میگوید وقتی رفتی از زائرین خدا نوشته می شوی خدا می گوید به ملاقات او نرفتی آمدی به ملاقات من، به ملاقات من آمدی، بعد می فرماید: «و کان حقیقتاً علی الله ان یکرم زائره» سزاوار است بر خدا که زائر خودش را اکرام بکند. وقتی تو رفتی به ملاقات برادرت، برادر مومن ات که هیچ احتیاجی هم به او نداشتی از زائرین خدا نوشته می شوی خدا هم وظیفه اش هست که شما را اکرام کند. حالا روایت بعدی توضیح می دهد که خدا چطوری اکرام می کند. وقتی تو پا شدی رفتی به ملاقات خدا، می گویی چون آمدی به ملاقات من، چون آمدی به ملاقات من من اکرام می کنم.
من خواهشم این است که این کلمات برای عزیزان عادی نشود که وقتی می گوییم خدا، توجه کنی که یعنی کی. یک کمی فکر کنیم خدا می گوید آمده ملاقات من. من هم می خواهم اکرام کنم. یعنی چی، چرا اصلاً خدا این را می گوید، این خیلی مهم است. چرا خدا می گوید شما ملاقات همدیگر می روید ثواب زیارت من را دارید.
چه رمزی در این ملاقات خوابیده، این زیارت و دید و بازدید و مهمانی هایی که می رویم می نشینیم دور همدیگر، گناه البته نباید باشد راجع به اینها و شرایطش توضیح می دهم. می گوید می رویم ملاقات هم، دور هم جمع می شویم، پاتوق درست می کنیم به هر بهانه ی می نشینیم حالا یک گپی می زنیم تا فرصت داریم یک شامی با هم می خوریم یک چای با هم می خوریم. یک میوه ای با هم بخوریم، دور هم جمع شدن چی است این خدا اینقدر اهمیت می دهد .
این ملاقات چی است که حالا لزوماً هم این نیست که حالا برویم 5 ساعت بنشینیم آنجا که دیگر ندانیم چی بگوییم بیافتیم به شِرِو وِرِ و خستگی و خمیازه کردن. ملاقات یعنی اینکه به هر حال حالا حداقل یک چند دقیقه ای همدیگر را ببینیم. در همین حد. بیشتر حالا اگر شد اگر طلبید. طلبید. اگر نطلبید همین که ملاقات همدیگر برویم زیارت همدیگر برویم و لو مختصر. چه رمزی در این خوابیده که خداوند این طوری سرمایه گذاری دارد برایش می کند، خرج می کند برایش خدا، می گوید شما بروید، خرجش از من خرج می کند، خدا خرج می کند.از این بالاتر که تو زائر منی، تو ملاقات من آمدی، خیلی اهمیت دارد این.
حالا دقت کنید امام صادق (علیه السلام) می فرماید: «من زائر اخوه فی ا... قال ا... عزو جل» حالا خدا می خواهد اکرام کند چی می گوید؟ خدا هر کس برادرش را در راه خدا زیارت کند خداوند این گونه می گوید البته کلمه برادر و رجل که می گوییم مقابل خواهر و زن نیست. این را خوب دقت کنید.
یک بحث ادبی دارد. چون دین وقتی کلمه رجل را می آورد (مرد) بعضی جاها مرد بعضی ها جنسیت مطرح است در مقابل زن. بعضی جاها، اکثر جاها این طوری نیست. وقتی می گویند منع، کلمه ی منع را می آورند یا الذی را میآورند، الذی موصول مذکر ولی همان التی را هم می گیرد، الذین می گویند.
«من زار اخوه» هر کس برادر شود در راه خدا زیارت کند دقت کنید منظور این نیست که جنس مذکر، خانم ها هم به ملاقات همدیگر بروند. در حیطه ی شرع، بروند به ملاقات همدیگر. همین طور هست. اخواه از برادر خونی تو می گیرد، خواهرت را هم می گیرد. برادر دیگر تو هم می گوید، و این کسی که به زیارت می رود می خواهد مرد باشد، می خواهد زن باشد. توجه به این نکته بشود. خدا چی می گوید. خدا می فرماید: « ایاء زُرته و ثوابک الیه فلست» تو من را زیارت کردی، «ایاءَ زُرُته» ایاء یعنی فقط آمدی به زیارت من، تو فقط زائر من هستی. خوب آدم این طوری شکست می خورد. حالا رفتی آن جا تحویلت هم نگرفتند هیچ آسیبی نمی بینی. مثل سلام کردن، گفت وقتی سلام می کنی و جوابت را ندهند جبرئیل علیه السلام جوابت را می دهند. آدم خرد نمی شود وقتی جبرئیل جواب را می دهد دیگر چه خردی بشود. وقتی رفتی زیارت به هر دلیلی نبود، وقت گذاشتی رفتی نبود سه بار رفتی در خانه شان در زدی نبود، یا رفتی اصلاً تحویلت نگرفتند یا بود و گفت بگویید نیستند، حالا اینکه بعداً چه تصمیمی می خواهی بگیری یک بحث دیگر است. ما با یک همچین کسی چه معامله ای بکنیم یک بحث دیگر است. حالا به هر حال رفتی، خرد شدی؟ نه.
بعضی ها اصلاً می آیند می ریزند به هم. خیلی می ریزند به هم که من چطوری تلافی در بیاورم این را. من را سر کار گذاشتند یک بار رفتم گفته خانه نیست یا زنگ زدم سه بار زنگ زدن جواب نداده. نه. خداوند دارد تاکید می کند. تو فقط ملاقات من آمدی. «ایاء زرته و ثوابک علی» پاداشت هم با من است. اگر اخم کنی تَخم کنی بروی یک گوشه کز کنی، چرا تحویلم نگرفتند رفتم این طوری شد. پس معلوم است ثواب را تو از من نمی خواهی، ثواب تو از می خواستی، انتظار از طرف مقابلت داشتی. البته ما وظیفه مان هست هر کس کاری برای ما انجام می دهد ما تشکرمان را بکنیم حتماً باید شکر کنیم. «و لم یشکر المخلوق یشکر الخالق» کسی که از مخلوق خدا تشکر نکند از خدا تشکر نکرده، شکر الهی را بجا نیاورده. ما وظیفه مان هست از مخلوق اگر کاری کرد، تشکر کنیم نگوییم که حالا وظیفه است، وظیفه واجب است. برای خداست. پس دیگر هیچی نگو. نه. ما وظیفه مان هست که تشکر کنیم. ولی حالا آمدیم بفرمایید تشکر هم نکرد و اتفاقاً هم طاقچه بالا گذاشته و تحویل نگرفت، می گوید خرد نشو. خداوند دارد این طوری با تو حرف می زند، این که من دارم می خوانم همیشه بشنوید با صدای خدا، بشنوید. «ایای زرته و ثوابک الیه» تو فقط زیارت من آمدی با من طرفی. «ایای زیارته» وقتی من را می آورد اول برای اینکه بفهماند با کی طرفی با خدا طرفی می گوید تو با من طرفی. ثوابت هم با من است حقوقت را هم من می دهم.
زحمت کشیدی رفتی آنجا پاداشت را هم من میدهم. دیگر منت نگذار، کز هم نکن یک گوشه بنشین خلقت را تنگ نکن. اعصاب این و آن را خرد کنی سر زنت داد بزنی، سر بچه ات داد بزنی، نمی دانم آی خسته شدیم این را، بدبخت مان کرد بیچاره شدیم تا آنجا رفتیم و آمدیم. خستگی ماند در تن ما.
یک موقع هست نه زنگ می زنی میگویی فلانی تا آمدم تا دم خانه تان. خستگی ماند در تنم. چون ندیدم تو را دلم تنگ شده بود دوست داشتم ببینم ترا. ندیدم ترا. این حرف، حرف قشنگی است، ولی بخواهی ناراحتی بکنی و این حرفها، اینها کارهای خوبی نیست. این معلوم برای خدا نبوده از اولش هم، چون شرطی که کرد اول چی بود. فی الله باید باشد. اگر فی الله بود خدا هم پاداشش را می دهد.
خدا هم پاداشش را می دهد. خوب چی «و الست اموالک ثوابک دون جنّهّ» ثوابی کمتر از بهشت برای تان نمی پسندم. ثوابی کمتر از بهشت برایتان نمی پسندم. راضی نیستم به کمتر از بهشت برای تو. دقت کنید یک بار ملاقات رفتند.
حالا می رسیم بعداً الان حالا داریم صورت مسئله را می خوانیم تا پاسخش به دست بیاید، چه چیزی خوابیده در این زیارت ها و ملاقات ها و پاتوق ها که خدا اینقدر خرج دارد برایش می کند. در این دور هم جمع شدن و همدیگر را دیدن، ملاقات کردن، چشم در چشم، یک چای، یک شوخی، یک خنده ای یک تفریحی، کار جدی هم نمی خواهیم کنیم. این طوری هم نیست که حتماً حالا که جمع شدیم اینجا.
اگر جمع هم شدیم نتوانستیم یک زیارت عاشورا هم بخوانیم، نه حالا نخواسته، زیارت عاشورا نخواسته بخوانید هیچ کاری هم نکردید نه کمیلی، نه عاشورایی، نشستی یک ذره با هم گفتید و خندید. شوخی کردید، سر و کله همدیگر زدید و پا شدید و رفتید خانه های تان. خیلی ارزش دارد می رسیم انشاءالله یواش یواش در مورد این مورد هم توضیح خواهیم داد.
حدیث بعدی از پیامبر oهست. «من زار اخواهُ فی بیته قال الله تعالی عزوجل له انت ضیفی و زارئه علیه قراک و اجوبته لک الجنه به حبک ایاک» هر وقت هر کسی که برود به زیارت «من اخواه فی بیته»، برود ملاقات کند برادرش را در خانه شان، خداوند عزو جل این طور می فرماید: «انت ضیفی»، تو مهمان من هستی، «و زائری» و ملاقات کننده ی من هستی. «علی قراک»، پذیرایی از تو با من است، من باید از تو پذیرایی کنم خداوند می فرماید: «فقد اوجبه لک الجنه بحبک ایاک». پذیرایی من این است که بهشت را می دهم به تو، واجب کردم بهشت را بر تو به خاطر این که فلانی را دوست داری «بحبک ایاک»، چون فلانی را دوست داری و رفتی ملاقاتش من بهشت را بر تو واجب کردم. تا حالا شده یک مومن را دوست داشته باشی. به خاطر اینکه یک مومن، به خاطر اینکه رنگ دارد، بو دارد، تا حالا شده از کنار خیابان رد شویم، یک جلسه ای هست یک روحانی است، چند تا بچه حزب اللهی ببینیم، چند تا بچه بسیجی ببینیم، در دل مان کیف کنیم از بودن اینها، از دور سلامی بکنیم به آنها و رد شویم. در ماشین داری رد می شوی ولی می بینی شان آنها نشستند دور هم دارند می گویند و می خندند شادند. دارند یک فعالیتی انجام می دهند، دارند یک پرچمی برای امام حسین می زنند. دارند یک جشن امام زمان کاری می کنند، اصلاً هیچ کاری نمی کنند نشستند آن جا دارند می روند کوه. دارند می روند پارک، دارند صفایی می کنند. تو آنها را ببینی و لذت ببری از اینکه این چهره ها را می بینی. کیف بکنی از اینکه این جوان ها این متدینین این مومنین را می بینی. لذت ببری. بگویی این بوی معشوق من را می دهد. این رنگ دارد. این ها بازوهای امام زمانند. این سربازهای امام زمان اند. کیف بکنی از آنها بعد اکرام شان کنی، دوست شان داشته باشی. این بچه کوچولو در خیابان هستند. چقدر مزه دارد، حتی بچه هایی که ظاهر اسلامی هم ندارند، ظاهر اسلامی هم ندارند یک ذره فکر بکنی رد می شوی بعد نگاه شان می کنی. الان دارد شیطنت می کند، اللی تللی می کند یک ذره غفلت می کنی چهار روز بعد که بوی آقا بیاید می بینی که اینها پوتین پوشیدند و چفیه شان را بستند و خلاصه آماده اند. همینها.
زمان شاه نگاه کنید بچه ها مگر چه کار می کردند، خود ما مثلاً سال 56 چی کار می کردیم ،55 کسی فکر می کرد اینها دو سال بعد دست به اسلحه باشند در خیابانها، سه سال بعد در کردستان باشند، چهار سال بعد جنگ ایران و عراق بچه 13 و 14 ساله پاکار وایستاده باشند. کی فکر می کرد. این من را دیوانه می کرد در جبهه وقتی که نگاه شان می کردیم بچه ها را خدا اینها، از کجا آمدند اینجا، خود من را دیوانه می کرد برای خود من هم می گفتم، ما کجا بودیم. این جا کجاست. جهاد چی است، چهار سال پیش ما کجا بودیم. اینجا کجاست. ما فرار می کردیم از خدا. می دویدیم آن طرفی. همان جا ور داشتی در بهشت را گذاشتی همان جا که ما داشتیم فرار می کردیم. طرف فرار می کند واقعاً از خدا، داشته فرار می کرده، از خدا، فرار داشته می کرد از خدا اصلاً با خدا کاری ندارد. گناه پشت گناه، هی این در را باز می کند، پشت سرش هم می بندد که دیگر خدا نیاید دنبالش. آن در را هم باز می کند و می بندد، صدمین در را که باز می کند می بیند خدا پشت در بعدی وایستاده و آغوشش را هم باز کرده، صدتا در فرار کرده، ولی پشت در صدم خدا بغلش می کند.
خدا رحمت کند مرحوم آقا شیخ جواد آقا انصاری همدانی را می گفت: یکی از جوانی را به او نشان دادند که اهل معصیت و گناه بوده، گفت: عیب ندارد چهارده سال دیگر مال خودمان است. گفت: سر چهارده سال دیدیم که آمد. این طوری است. خودمان هم حال های خودمان را نگاه کنیم. خودمان هم یک زمانی فرار می کردیم. بعد خدا دست مان را گرفت. بعد در دست یک کسی گذاشت. داشتیم فرار می کردیم، پیغمبر از ما ایرانی ها خنده اش گرفته. نشسته بوده.
حالا شما نگاه کنید چهره ی زیبا و قشنگ و نمکی پیامبر را که چقدر دوست داشتنی است، نشسته یک دفعه اصحاب می گویند، حضرت تبسم می کند می خندد. تنها، آقا چی شده، میگوید آره گروهی را می بینیم که اینها زنجیروار نمی خواهند بروند در بهشت. خدا می برندشان در بهشت. (سارقون فی ثلاثه الی الجنه کرها)
می برندشان بهشت. حالا خود ماها را نگاه کنید چقدر خدا دنبال ما آمده. هی ما فرار کردیم آن آمده، هی در باز کرده به روی ماها، خیلی ها غیر از ما خیلی کس ها دیگر هم هستند همین طوری. خدای مهربان.
ما هی گناه هی معصیت، هی بداخلاقی، ولی اصلاً آن در باز می کند آن می فرستد سراغ مان، هزار و چهار صد سال اصلاً این در به روی کسی باز شده بود، روی خواصی بودن یک زمانی، زمان امام حسین. بعد چند تا قیام شد تمام شد رفت پی کارش. به ندرت گیر کسی میآمد یک همچین میدانهایی، یک دفعه در را عام باز کرد خدا. 8 سال فرصت داد وقتی بسته شد آنهایی که می فهمیدند یعنی چی، خیلی سوختند که در بسته شد.
حالا آن حسرت می خورند، در سر خودشان می زنند، فکر کردند بیرون از این در هم خبری هست. آره آدم نگاه می کند در خیابان همه را با رنگ خدا نگاه بکند، با رنگ خدا نگاه بکند. بعد لذت ببرد ازشان. کیف کند از اینکه اینها موفق اند، از اینکه اینها عبادت می کنند. دیگر حسودی هم هیچ وقت به دلش نمی آید. شما هر وقت یک مومن را دیدی موفق بود لذت بردی گفتی بارک الله، آفرین، ماشاءالله، الحمدلله، خدا را شکر، خدا خیلی چیز به تو خواهد داد. به جای اینکه هی بنشینی هی در ذهنت علامت سوال بگذاری جلوی طرف و کارهایش، شکر بکنی، ببین خدا چطوری. خدا می گوید تو فلانی را دوست داری مومن است، چون مومن اسم خداست، اسم من رویش است، اسم من روی آن بود برای همین دوستش داری. «اُجبتُ لکل الجنه» بهشت را برایت واجب کردم. چقد خوب است ماها همدیگر را به خاطر خدا دوست داشته باشیم، دوست باشیم با هم، و باید به چشم دیگر غیر از این چشمهای معمولی همدیگر را نگاه کنیم. با این نگاههای معمولی که مردم به همدیگر دارند. عادت نکنیم به همدیگر. بگوییم حالا آن هم یک آدمی است یک کسی است همیشه دارم می بینمش. نه. خدا نگاه کن چطوری صحبت می کند، همین طوری که خدا می گوید همدیگر را نگاه کنیم و دوست داشته باشیم.
بس است. انشاءالله برای جلسه بعد ادامه می دهیم بحث مان را حالا این قدم است یواش یواش می رویم در عمق بحث زیارت. تا ببینم این چه رمز و راز هایی دارد.
والحمدلله رب العالمین.