جلسه 009 - معرفت‌الله
شماره جلسه
9
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 009 - معرفت‌الله

چند علامت را ذکر کردیم امروز هم چند علامت دیگر را انشاءالله می خوانیم تا هم در آیینه ی این علامتها بسنجیم که خودمان در چه وضعیتی هستیم. هم این که این فرمایش از امیرالمومنین علیه السلام هست علم الناس بلله اکثرهم لهو مسئلتا یعنی خداشناس ترین مردم کسی هست که بیشتر از حرم خدا درخواست دارد درخواست هایش بیشتر از همه است این علامت هست کار راحتی نیست این که انسان بتواند خودش را حذف کند و به آنچه که بدست می آید اعتماد داشته باشد تا آنچه که در دست خودش است.

معصومین علیه السلام حتی آن زمانی که یعنی در مورد ساده ترین کار ها ابتدایی ترین کار ها که انسان بدیهی می داند که من می توانم انجامش بدهم خودم از پسش بر می آیم این اصل را این داشتند که لاحول و لا قوته الا بالله العلی العظیم. می دانستند که اگر خداوند لحظه ای عنایتش را قطع کند اگر چیزی جلوه و نمودی دارد، به خاطر عنایت خداوند تبارک و تعالی است این اتصال دائم را آنها احساس می کردند مثل اتصال رحم مادر به دنیا اگر لحظه ای دمش دنیا پرتوی دنیا از رحم مادر قطع شود هم جنین از بین می رود هم مادر از بین می رود.

آنچه که مادر و جنین را حیات در رحم را تنظیم می کند ان دمشی هست که از ناحیه ی دنیا دارد به رحم می شود ارتباطی هست که از دنیا به رحم دارد می شود رابطه ی ما با خدا مثل رابطه ی صورت مثل رابطه ی صورت ذهنی ما با خداست با خودمان.

یک بار دیگر عرض کنم رابطه ی ما با خداوند مثل رابطه ی صورت ذهنی ماست با ما. شما الان چیزی را تصور کنید مثلا فرض بفرمایید که حرم حضرت عبدالعظیم را تصور کنید همین که شما تصور می کنید دائما دارید به آن حیات می دهید درش می دمید و با عنایت و توجه شما این تصویر وجود دارد به محض اینکه اراده کنید حواس تان را بدهید جای دیگر آن تصویر نابود می شود.

رابطه ی ما با خدا همین طوری است یعنی آن به آن در ما دمیده می شود آن به آن. به ما توجه می شود توجه دائم، دائم، دائم به محض این که این ارتباط قطع شود چیزی وجود ندارد اگر نازی کند یارم فرو ریزد قالبها هیچ چیزی نیست معصوم این را به یقین می یابد که عن ربط به خداوند تبارک و تعالی ست و می داند که از خودش هیچ نوع توانی ندارد لا املک لنفسی نفعا و لا ضرا. من یا مالک هیچ نفع و ضرری برای خودم نیستم نه این عرضه را دارم خودم برای خودم نفعی جلب کنم نه این عرضه را دارم خودم از خودم ضرری را دفع کنم نبیند شما تو این عالم چند میلیون نفر آدم الان در زندانها دارند به سر می برند.

این تمام آدمهای بودند که آدم های کودنی نیستند همه شان آدم های خیلی زیرک و زرنگی بودند تلاش می کردند که خوشبخت شوند سر از کجا در آوردند سر از زندان سر از اعدام سر از بیمارستان سر از مردن در آوردند آدم های هوشیاری بودند سعی می کردند همیشه به نفع کی کار کنند به نفع خودشان اما این تلاش به برای جلب منفعت منجر به چی شود منجر به ضرر شد منجر به ضرر شد ما الان حدود بیش از سه هزار تا جوان داریم که فقط بخاطر مهریه در زندان هستند، مثلا اینها را زمانی که می گفتیم مثلا این دختر به درد تو نمی خورد این شیوه ی خواستگاری به درد تو نمی خورد این شیوه ی مهریه تعیین کردن، به درد نمی خورد چند تای شان قبول می کردند هیچ کس اصلا در مخیل شان بود که یک زمانی همسر شان شکایت می کند از آنها، آنها را می اندازند در زندان همیشه تلاش شان این بوده که زرنگ باشند به نفع شان باشد همه چیز ولی انسان واقعا مالک نفع و ضرر خودش نیست خیلی تلاشهای زیادی می کند که خودش را به یک جایی برساند به یک نفعی به یک آرامشی ولی می بینی در نهایت به ضررش تمام شد و ساقط شد از خوشبختی به جای موفقیت شکست آمد سراغش. خیلی وقت تلاش می کند از یک ضرر فرار کند دامنش را میگیرد.

حالا در بحث بعدی بحث بعدی مان فوق العاده مهمی هست کسی مواظب باشد غیبت نکند بحث از علائم معرفت بحث رضایت به قضای الهی هست که ما می خواهیم صحبت کنیم خداوند به داوود علیه السلام می فرمایند داوود تو می خواهی من هم می خواهم تو چیز های را می خواهی من هم چیز هایی را می خواهم اگر تو خواسته هایت با من یکی بکنی من به خواسته های تو اهمیت می دهم می رسی به خواسته هایت اما اگر یکی نکنی حرص و جوش زیادی هم می خوری ولی در نهایت آنی که اتفاق می افتد خواست کی است، خواست من است.

خداوند می فرمایند نمی توانید، ما حتی عرضه نداریم یک ضرری را از خودمان دفع کنیم یک نفعی را که خودمان بعضی موقع ها فکر می کنیم به نفع خودمان است. شما نگاه کنید غیر از این سه هزار تای که گفتم ده ها هزار نفر هم زندان هستند برای زرنگ بازی های اقتصادی شان می خواستند پول جذب کنند به نفع خودشان الان سر از کجا در آوردند سر از تیره شدن زندگی شان بدبختی شان آواره شدن زن و بچه ی شان تحویل گرفتن همسر شان افتادند در گوشه ی زندان این طور نیست که آدم فکر کند خودش می تواند.

معصوم می فهمد یعنی می فهمد که عین ربط به خداوند تبارک و تعالی است این عین ربط بودن را خیلی خوب دریافت می کند برای همین هم نسبت به کوچک ترین مسئله هم به خودش شک دارد یعنی می داند اگر خدا نخواهد چی است نمی شود لذا بر خلاف ما که فکر می کنیم باید آرزو های بزرگ را با خدا در میان بگذاریم بخواهیم بقیه را که می گوییم که خودمان می توانیم این دیگر خواستن ندارد معصوم این طوری نگاه نمی کند معصوم حتی برای کوچکترین کارهایش از خدا دعا می کند و خواهش می کند خداوند به موسی فرمود موسی، علف شترت را و علف گوسفند و نمکت را از من بخواه نمک غذایت را توجه کردید یعنی من نخواهم تو یک موقع هایی می روی کلی هم تدارک می بینی نمک غذایت را نمی توانی جور کنی مجبوری بی نمک بخوری. یک ماه آرزو دارد که مثلا پا شود برود شمال توی ارتفاعاتش آنجا مثلا با دوستان شان کباب درست کنند بخورند بعد من این را با چشم خودم دیدم با 15 نفر راه افتادند رفتند فهمیدند که اصلا از شهر گوشت را جا گذاشتن الان بخواهند برگردند هم سفر نمی شود من خودم یادم هست با دو سه تا از رفقا کوه نوردی می رفتیم بعد برنامه های مان این بود که خوب به خودمان فشار بیاوریم.

مثلا سازندگی ایجاد کنیم اراده مان قوی باشد اینها را گفتیم آقا در طول مسیر آب نمی خوریم هر وقت رسیدیم به قله آب می خوریم اول توی کوهپایه نشستیم یک استراحتی کردیم چند تا سگ دنبال مان گذاشتند ما از کوه کشیدیم بالا بعد تشنه مان شد گفتیم نه چون قرار گذاشتیم برویم بالا بعد از ساعتها رسیدیم بالا بعد دیدیم که فلاسک آب مان همه وسایل همه اش پایین پیش آقا سگه جا گذاشتیم این که من می توانم خیلی حرف بی ربطی است اصلا این طوری نیست.

خیلی وقت انسان فکر می کند که خودش خیلی کار ها همه کاری می توانند بکند ولی خدا می گوید این طوری نیست من بار ها شده برای سخنرانی های بزرگ اساتید بزرگ اساتید خودم برای خود من هم یک همچین اتفاقی افتاده ابتدایی ترین چیز ها من سوره ی حمد را یک بار یادم رفته بود چطوری بخوانم سر نماز مانده بودم چطور بخوانم یک جا هر چی دیدم یادم نمی آید یک بار استادمان گفتم این طوری شدم گفت که بابا این چیزی نیست من چند روز پیش یک جا رفتم از من اسمم را پرسیدند بلد نبودم اگر خدا نخواهد کاره ای نیستی تو اسمم بلد نبودم مرجع تقلید است سالها فتوا داده از خواب پا می شود. تمام علومش یادشان رفته فیلسوف بزرگ صبح پا شده دیده دیوانه است دیوانه شده واقعا صبح از خواب پا شده تمامش یادش رفت، به چه می توانی اعتماد کنی در عین ربطی عین ربطی، این فهم عین ربط بودن باعث می شود انسان خیلی انس بگیرد به خداوند تبارک و تعالی یعنی می داند که اگر خداوند نخواهد این آب پایین نمی رود چند بار شده آب خوردید در گلوی تان گیر کرده افتادید به سرفه کردن همان آب، به این نرمی به این لطافت خفه می کند آدم نه چند بار خواستید حرف بزنید زبان تان را گاز گرفتید خون آمده از زبان تان.

معصوم این برایش عین کشف است یعنی کاملا یقین کامل دارد این ربط را شهود می کند بنابراین در مورد ابتدایی ترین خواسته هایش با تمام عجز، مهمترین خواسته هایش را درخواست می کند واقعا فقر با ذلت درخواست می کند واقعا با ذلت درخواست می کند خوب این ذلت خیلی شیرینی دارد حالا اگر رسیدیم در این هفته اگر نرسیدیم هفته ی بعد می گویم ذلت چی می آورد برای انسان چقدر رشد می آورد برای انسان چقدر آمادگی قدرت می آورد این ذلت شما فکر نکنید این کار اعتماد به نفس است.

انسان را از انسان می گیرد این که انسان می داند که هیچ کار هست اتفاقا تکیه اش به قدرت بیشتر می شود برای همین هم موفق تر عمل می کند خدا رحمت کند شهید حاج همت را فرمانده ی ما بود در خیلی از عملیاتها فرمانده ی ما بود گاهی وقت مثلا می آمدند مثلا می نشستیم قبل از عملیات پای نقشه که مثلا قرار است این کار را کنیم این کار را کنیم این بعد خوب پا می شدیم می رفتیم آنجا یک شکست سخت می خوردیم تعدادی از ما اسیر می شد تعدادی از ما کشته می شد بقیه هم فرار می کردیم خوب نمی توانستیم واقعا شهید همت می گفت شما توسل تان ضعیف بوده معنویت تان کم بوده غرور پیدا کردید راست هم می گفت قرآن هم به اصحاب پیغمبر می فرماید شما روز حنین چون اینها در تمام جنگهای که پیغمبر کرد اصحاب پیغمبر از نظر عله و عده همیشه کمتر بودند و همیشه هم پیروز شدند در حنین برعکس مسلمانها از نظر عدّ و اعده بیشتر بودند خیلی های شان راحت شده بود که بابا آن موقع ها که ضعیف بودیم این طوری بود الان که دیگر خیلی کار می توانیم بکنیم با شکست خورد پا به فرار گذاشتند قرآن هم می فرماید اعجبتکم کثرتکم یوم الحنین شما در روز حنین آمد سراغ تان به خاطر زیادی تعدادتان فکر می کنید تعداد زیاد پیروزی می آورد و من سوءالله عندالله پیروزی مال خداست.

ورمیت اذ رمیت و لاکن الله رمی. تو هر وقت بخواهی تیر بزنی خدا دارد می زند تو نمی زنی موقعی که تیراندازی می کنی درست تو واقعا در این کار را می کنی ولی، با قوه ی خدا داری می زنی و لاکن الله را من تو جبهه می دیدم یک کسی می خواست آرپیجی بزند تانگ این طرف بود و این طرف شلیک می کرد این آرپیجی می رفت می پیچید می خورد به تانگ بار ها من این را به چشم دیدم.

بار ها دیدم عراقی ها آمدند جلوی ما جلوی رفقا مسلسل گرفتند در صورت طرف شلیک کردند یک دانه گلوله هم نخورد اگر نخواهد نمی شود بمب زدند موشک زدند آمده آویزان شده در سنگر عمل نکرده تا اذن نباشد تا اراده ی خدا نباشد اتفاقی نمی افتد بنابراین این تکیه ی خدا فوق العاده آرام بخش و شیرین خیلی با توکل به خداوند با عنایت به لطف خداوند با در محضر خداوند با حول و قوه ی الهی انسان می رود جلو با قدرت با شجاعت با آرامش وارد عمل می شود ولی وقتی که خودش را می بینید پولش را می بیند سرمایه اش را می بیند می گوید من امسال می خواهم بروم حج من امسال نیستم نه فیش خریدم آزاد خریدم دو تایی می رویم حج می زند روز پرواز دیر می رسد از پرواز جا می ماند.

می رود مریض میشود نمی تواند من یک راننده ای را سراغ داشتم می گفت که من داشتم این حاجی ها را می بردم برسانم فرودگاه بعد همین طور در دلم می گفتم خوش بحال این ها ، ما کو تا پیر می شویم ما پولش بیاید پیر می شویم تا دست مان برسد ما برویم حج بعد هم در یک مینی بوس بودیم داشتیم می رفتیم بعد رسیدیم به بازرسی تو این مسافر های که آمده بودند آنجا یک کسی آمده بود مواد مخدر همراهش بود یک چند لولی تریاک همراهش بود بعد هم آشپز بود آمده بود یک ذره تریاک هم ورداشته بود آنجا بکشد می گفت خلاصه بازرسی کردند و این را گرفتن و می گفت که این مسئول کاروانها می زد در سر خودش ای آبرویم رفت حالا آشپز نبودم ندارم چه کار کنم گفت من هم یک املتی بلد بودم درست کنم گفتم که آقا من غذا برایت درست کنم چند بار می گفت بلد هم نبودم گفتم یک چند تا املتی برنجی این درست کردم تو خانه مثلا یک چیز هایی ، گفت تو را خدا بلدی گفتم بله یک چیز هایی بلدیم خلاصه گفت خلاصه با مامور های آنجا صحبت کردم و ویزای آن را دادن، به من .

ویزای آن را جور کردند دادند به من. من هم اصلا باورم نمی شود یک آن آمدم دیدم در هواپیما هستم و دارم می روم آنجا. آنجا هم خلاصه رفتیم یک چند نفر کمک گرفتیم و آمدیم خلاصه بعد زنگ زدم به خانمم می گفت خیلی هم آدم اهلی نبودم ما زنگ زدم به خانمم. خانمم گفت کجایی گفتم دارم از مکه زنگ می زنم از مدینه گفت چی می گویی تو.

آنجا کجا تو کجا، گفتم والله گفت: شوخی نکن، مثلا اذیت نکن، مثلا این طوری شده بعد نمی دانم فلان وسیله را لازم دارم فلان کس می آید در خانه به او بدهید بیاورد گفت: گوشی را گذاشتم می گفتم خانمم باور نمی کند خانمم آنقدر ذوق زده شده بود اصلا باور نمی کرد مسئول کاروان گفت: خانمت نیامده حج مگر گفتم: گفت خانمم دارد می آید آنجا ما ویزا اضافه داریم بگو که خانمت آماده شود خانمم می رود دنبالش زنگ می زند برود برش دارد بیاورد گفت هیچی بعد آن دیگر نزدیک بود سکته کند به او گفتم: زنگ زدم به او گفتم که خوب تو حاضر شو می خواهند بیایند دنبالت بیاورندت حج، می گفت: خیلی هم مسخره کردیم مرد حسابی خودت داری این بازی ها را در می آوری هیچ دیگر خلاصه با یک ماشین مجلل این آقا خیلی وضع شان خوب بود فرستادند خانمم را آوردند فرودگاه و سوار کردند آوردند خانم هم آشپز حرفه ای بود گفت آمد کمکم کرد خلاصه آمد به دادم رسید در آشپزخانه. می گفت بعد ما پول هم نداشتیم وضع مالی خراب، هر دو جیب خالی افتضاح بعد دیدم یک عربی آمد و گفتش که زعفران شما ها دارید زعفران می خرید نقد گفتم چقدر می خواهی گفت چند کیلو گفتم من خودم برایت می خرم می آورم کیلو چقدر گفت یک قیمت پرسیدم، و یک قیمتی به او دادیم آن هم قبول کرد رفتم هر چی زعفران حاجی ها داشتند جمع کردم، با یک پول کلانی فروختم و خلاصه یک گونی پول آماده شد برای من خلاصه می گفت تمام افرادی که پول هم احتیاج داشتند می آمدند از من می گرفتند بعد می گفت یکی از این فامیلهای مان پول دار بود آمده بودند حج بعد فهمیده بودند که ما به اصطلاح آمدیم حج، به همدیگر می گفتند که فلانی آمده حج، بهش نمی آید که آمده باشد حج.

مثلا گدا گشنه ها چطوری آمدند حج، بعد شوهر می گوید حالا دیگر صله رحم کنیم واجب است شهر غریب است همدیگر را ببینیم زن گفته، که نه نرویم الان می روی آنجا گدا گشنه اند دیگر یک پولی هم از تو می گیرد خلاصه پول میخواهند می الان این ها را می شناسم این ها الان از شما پول می گیرند. نیامده بودند که ببینند.

گفت خلاصه یک چند روزی گذشت داستان حالا از آن طرف من تعریف کردم این از این طرف تعریف کرد برای من گفت رفتم در بازار دیدم که این فامیل مان وایستاده اینجا عزا گرفته همین فامیل مان سلام علیک، گفتم: چی است گفت: تمام پولهایم گم شده همه ی پول هایم هیچی ندارم گفتم: ناراحتی ندارد بیا خودم به تو پول می دهم من کار دارم برو آشپزخانه پیش خانمم بگو کیف را باز کن و بگو چقدر می خواهی گفت: مثلا آنقدر به خانمم بگو بیشتر به تو بدهد اگر بیشتر هم خواستی بگو برو بگیر.

ببین خدا وقتی بخواهد اصلا شما هیچی آن چی فکر می کند چطوری رفتار می کند که مثلا برویم بگوییم اینها گدا گشنه است خدا یک کاری می کند بروی از همین گدا گشنه بروی پول بگیری بعد می گفت حالا از آن وقتی که برگشتم دیگر نتوانستم این شیرینی را ول کنم خودم دیگر یواش یواش کاروان دار شدم حالا داشت برایم تعریف می کرد من الان هزار تا دانشجو فرستادم الان امروز هم فرستادم چقدر دیگر بفرستم بروند حج.

یک بنده ی خدایی آمده بود بابایش برود دوستم تعریف می کرد آمده بود بابایش را ببرد مریض بود بابایش روی صندلی چرخ دار از این گمرک ردش کرده بود گفته بود این بابام وضعش خراب است بگذارید من برسانمش تا دم اتوبوس گفت: بابا را این طوری بلندش کردم چرخش را گذاشتم در اتوبوس رفتم برسانمش در اتوبوس بسته شد اتوبوس راه افتاد گفتم حالا عیب ندارد می برمش تا دم هواپیما گفت خلاصه بردیم تا دم هواپیما آنجا هم امکانات گذاشتیم تا برویم بالا ما برویم در هواپیما بیندازیم ببینیم چه شکلی است در عمر مان هواپیما ندیدیم خلاصه گفتیم رفتیم بابا را نشاندیم در هواپیما که بیاییم خلاصه دیدم در هواپیما بسته شد جا هم بود و خلاصه نشستیم رفتیم حج رفتیم حج، خلاصه اعمال را انجام دادیم راز نهم پلیس فهمید گفت کتک مفصلی به ما زدند آنجا چون فهمیدند قاچاقی آمده گرفتند ما را یک کتکی به ما زدند روز هشتم هم گفتند حجت را بکن باید برگردی دیگر حج مان را کردیم و برگشتیم با یک کتک یک حج هم به جا آوردیم.

بنابراین معصوم هیچ وقت بن بست برایش وجود ندارد آدم عارف آدمی که می شناسد خدا را، امکان ندارد دلش به اسباب و علل مادی فقط خوش باشد یعنی بگویی این هست و جز این نیست. نه اگر خدا بخواهد می شود خدا بخواهد می شود لذا هیچ وقت ناامیدی در زندگی یک نفر که خدا را می شناسد وجود ندارد از آن طرف هم گله وجود ندارد چون داریم عارف ترین مردم به خدا راضی ترین آنهاست از خدا یعنی می داند قدرت دست اوست مهربانی مطلق دست اوست هر کاری بخواهد می کند هر کاری می کند قشنگ است هیچ کار زشتی خدا انجام نمی دهد هیچ کار غلطی نمی کند و الا اگر ما خوش مان نیاید.

همین حضرت می گوید اگر کسی از خدا از کار های خدا گله کند در واقع ایمان ندارد که گله می کند در واقع ایمان حالا بعضی هایش در جلسه بعد می گوییم روی این حساب که همه چیز دست خداست معصوم حتی در ابتدایی ترین نیاز هایش هم می داند که باید از خدا بخواهد رب اللهم بارک لنا فی الخمس والا

خدایا نان ما را برکت بده به نان ما برکت بدهد ما خیلی نعمتها داریم که فرض گرفتیمش همیشه برای مان می ماند در حالی که این طوری نیست چند روز پیش با یکی از رفقا رفته بودیم مسافرت جمعیت مان هم زیاد بود در شهر های شان حالش بد شد آمد منزل گفتیم حالا این حالت عادی است دیگر می آید منزل یک خرده استراحت می کند حالش خوب می شود چند ساعت بعد من رفتم به او سر زدم دیدم تک تنهاست گفت داشتم از تنهایی می مردم، نه به خاطر تنهایی ها تو همین مرض کار دستم داشت می داد این طوری می شود موقعی می بیند هم جمعیت زیادی پشت در خانه اش هستند کسی در را باز نمی کند همانجا در همان تنهایی دست و پا می زند می میرد آیا یک کسی تو وسط بیابان تنهاست در دریا تنهاست یک ماهی،‌ یک نهنگی یک کوسه ای یک هر چیزی که فکرش را نمی کند می آید نجاتش می دهد این هست که انسان برای کوچکترین کار هایش از خدا کمک می خواهد غرور ندارد تکبر ندارد که من می توانم من جوانم من استعداد دارم من حافظه دارم من اطلاعات دارم من نمی دانم استاد دارم من پول دارم می گوید یک موقع می بینی یک کسی با داشتن همه ی امکانات آخر بدبخت زندگی می کند با همه ی امکانات هشتش گرو نهش است یعنی با وجود اینکه همه ی عوامل را دارد صرفا به دلیل تکبر بیجایش تکبرش بریده گی از خدا تکیه ی به خودش از همه من زیاد آدم این طوری دیدم.

بچه های با هوش، به دیپلم هم نرسیدند بچه های بسیار نابغه دیدم یک لیسانسش را هم نتوانستند بگیرند بچه های که همه ی امکانات مادی برای شان فراهم بوده امکانات عاطفی از ناحیه خانواده پشتیبانی برای شان فراهم بوده شکست خوردند در ابتدایی ترین مسائل زندگی شان ماندن ولی آدمهای داشتیم که از نظر ظاهر هیچ امکاناتی ندارند نه امکانات مادی نه امکانات عاطفی نه حمایتهای معنوی از ناحیه ی کی بسیار موفق عمل کردند چون خدا را داشتند تکیه به خدا کردند از خدا کمک خواستند نمی دانم توانستم منظور این روایت را برسانم یا نه خیلی بیان من قوی نیست بتوانم بگویم بعضی از چیز ها را علم الناس با الله اکثرهم کمو مسئلتا خدا، شناس ترین مردم کسی هست که بیشتر از خدا کمک می خواهد بیشتر از خدا کمک می خواهد.

یعنی آن می داند که هیچ کدام از این اسباب و عللی که با آن هست تا خدا نخواهد اذن ندهد کار نمی کند توی جاده می رود تمام امکانات یک اتومبیل کامل همه چیز، بر می دارد روغن موتور ترمز لاستیک زنجیر چرخ تصادف می کند می میرد. یک موقع هست طرف با یک ماشین ضعیفی لاستیک ساییده ی ترمز خراب می رود تا آخر هم می رود موفق هم می شود خدا رحمت کند مرحوم سید علی اندرزگو را طرف می گفت که با او رفتیم مشهد وسط راه بنزین تمام کردیم یک وضع جای بدی گفت خوب حالا بنزین تمام شد عیبی ندارد من صلوات می فرستم تو گاز بده.

آقا شیخ عباس قمی صاحب مفاتیح این طوری بود مریض می شد می گفت خوب بابا من این همه حدیث نوشتم با این دست هایم دیگر این دست ها متبرک است به احادیث پیامبر می زد در آب می خورد خوب می شد ساعتش خراب می شد یک ذره تربت می مالید به آن خوب می شد اسباب همه اش دست خداست اسباب و علل دست خداست. مرحوم نخودکی به او مراجعه کردند که آقا مرحوم نخودکی مرحوم مصطفوی که از اولیا خدا بود مرحوم آقا شیخ حسن آقا مصطفوی رحمت الله علیه عموی همین مصطفوی خودمان که می آید کلاس رفت به او گفت می گفتند آقا فلانی مریض است تو حجره دارد می میرد می گوید این توت ببر به او بده می گوید آقا نمی تواند الان تا برسم حجره آن خیلی حالش خراب است پس تو بخور آن خوب می شود تو بخور آن خوب می شود اسباب و علل دست خداست.

شما روزی در سال ببینید ده ها نفر می روند دکتر جواب شان می کند می روند حرم امام رضا شفا می گیرند می آیند برای اینکه آنها از خدا دارند می بینند همه ی چیز را صاحب همه ی اسباب و علل خداست سبب الاسباب هست همه ی چیز دست خداست گاه وقت با پر رویی می بری از خدا می روی دکتر، دکتر دوا می دهد همان قرصی که دکتر می دهد کار را خراب می کند.

دیروز رفتم ملاقات یکی از رفقای مان انشاءالله خدا شفای شان بدهد دکتر ها دیدند وضع شان خراب است گفتند دیگر هیچ چاره ای نیست این قرصهای معمولی مصرف یک قرص خیلی عالی آمده به تو می دهیم زود خوب می کند قرص دادند به او پلاکتش از 600 هزار تا رسیده به 35 هزار تا افتاده به حالت مرگ.

موسی عرض می کند خدایا دندانم درد می کند می گوید برو از آن گیاه از فلان گیاه بخور دندانت خوب می شود می رود می خورد دندانش خوب می شود دفعه ی بعد دندان درد که می گیرد می گوید آن گیاه خوبی بود بروم بخورم می رود می خورد دندانش خوب نمی شود خدایا چرا خوب نشد می گوید آن دفعه با من رفتی خوب شد یعنی حواست بود که کی به آن سرزده من به او اثر دادم الان فکر کردی گیاه می خواهد اثر بدهد، نمی دهد لذا ما آنجای که یقین داریم باید باز بگوییم بسم الله الرحمن الرحیم باز بگوییم خدایا تو عمل کن.

می گوید آقا من شاگرد اولم، شاگرد ممتاز هستم، امسال من یک شاگرد ممتاز داشتیم برای کنکور به او گفتم این ذکر های قبل از مطالعه را بگو 67 مرتبه یا سلطان بگو که خداوند به تو تسلط بدهد موقع مطالعه، موقع امتحان هم 18 مرتبه یا حی بگو خیلی جدی هم نگرفت یک طوری شدم این حرف را شنید اوه شاگرد ممتاز است دیگر من فول هستم. گفتم چند شدی گفت 30 هزار رتبه ام شده 30 هزار اصلا شوک شده بود بیچاره فکر می کرد دو رقمی می آورد 5 رقمی می آورد این که هر چی انسان خدا را بیشتر می شناسد می فهمد اسباب و علل هیچ کاره اند باید به اسباب و علل احترام بگذاریم هیچ کس نباید اسباب و علل را دست کم بگیرد، چون خدا گذاشته همه شان محترما باید برویم مسواک بزنیم باید بزنیم نزنی دندانت کرم می خورد دندان درد می گیرد گناهم هم می کنی بهداشت را باید رعایت کنی.

به دکتر باید احترام بگذاری به حرف طبیب باید احترام بگذاری قوانین را باید رعایت کنی خدا رحمت کند شهید بهشتی را یک کتاب خیلی شیرینی هست در مورد ایشان توصیه می کنم اگر بدست بیاورید خواندی به نام 100دقیقه تا بهشت یکی از خاطراتش این هست که اوایل انقلاب می گفت شورش بود، یک کسی سوار ماشینی شده بود چراغ قرمز را رد کرده بود دومی هم رد کرده بود آقا به او تذکر داده بود چرا داری خلاف می کنی گفته بود این قانون طاغوتی است، ایشان خیلی ناراحت شده بود گفته بود این عین انسانیت است کجا طاغوتی است، قانون عین انسانیت است. قوانین باید رعایت شوند. چون خداوند این طوری می خواهد از ما ولی اینکه ما صرفا به این تکیه کنیم و بگوییم همین است نه این طور نیست. ما هشت سال دفاع مقدس مان را با تکیه به خدا بدون اسباب و علل با کمترین امکانات پیروز شدیم.

ابر قدرتها همه آمدند به جنگ ما با هم متحد شدند با هزاران برابر امکانات بیشتر از ما، کشور های مختلف پولدار ها دلار های نفتی کشور های اسلامی همه آمدند به جنگ ما، ما هیچی نداشتیم جز خدا، خوب پیروز شدیم آنها همه ی چیز داشتند یک وجب خاک هم نتوانستند بگیرند. آن همه کشته و اسیر دادند و برگشتند رسوا شدند. از نظر نظامی چرا چون رزمنده ی ما وقتی می خواست عملیات بکند با یا حسین و یا مهدی یا زهرا می رفت عملیات می کرد یعنی می گفت من می روم این کار می کنم من بار ها می دیدم آرپی جی زن وقتی بلند می شد شلیک بکند این آیه را می خواند و ما رمیت اذ رمیت و لاکن الله رما. می زد به تانک هزاران بار ما دیدیم با چشم خودمان بچه ها آیه ی و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا فاغشیناهم فهم لا یبصرون. می خواندند می رفتند و عراقی ها هم نمی دیدند. دشمن آن ها را مطلقا نمی دید اگر کسی خدا را بشناسد خیلی با شیرینی به در خانه ی خدا می رود. هر چی انسان یان تکبرش را کنار بگذارد از این که برود در خانه ی خدا بیشتر گیرش می آید.

نگوییم که این آقا این مسئله را خیلی ما می گذاریم کارم بیخ پیدا می کند بعد خراب می شود آن وقت می رود خانه خدا خوب از اول می رفتی از خدا می خواستی دیگر می گوید دختر که چی کم دارد خوشگل که هست خانواده دار که هست ثروتمند که هست تحصیلات عالی که دخترم دارد این 100 تا خواستگار برایش ردیف می شود یک دفعه می آید دختر می شود 22 – 25- 30 هنوز خواستگاری ندارد چرا به چی فکر می کردند به اسباب و علل با پررویی یک بار نرفتند در خانه ی خدا بگوید خدایا عرضه ندارم من خودم یک جلسه ای می گفتم من مشاورم به همه ی راهنمایی می کنم برای مردم که مثلا شناسی دختر شناسی پسر ازدواج ولی وقتی نوبت فرزند خودم می شوید غیر از اینکه این مسائل را رعایت می کنم 100 بار می روم حرم می چسبم به این ضریح می گویم خدایا من عرضه ندارم داماد خوب انتخاب کنم عروس خوب انتخاب کنم تو باید کمک کنی نه من دخترم که از الان 15 سالش است از الان صف می کشند حالا ببین بعد می بینیم که اگر هم صف بکشند آخر هم شکست است.

چرا شما دارید به اسباب و علل فکر می کنید پسر می گوید نمی دانم من خوشبختم نمی دانم چند تا دختر عاشقم می شود نمی دانم امکانات دارم این ها آخر هم نمی تواند ازدواج بکند. ما آدمهای داریم تا 40 سالگی موفق نشدند 40 سال 45 سال موفق نشدند ازدواج کنند یا وقتی هم ازدواج می کنند یک جنسی به او می افتد یک بنجلی که فقط مایه ی عذاب و شکنجه ی روح او هست نه من می توانم انتخاب همسر نه بابا این طوری نیست باید با ذلت بروی در خانه خدا وقتی تمام امکانات دستت هست باید این طوری عمل کنی که گدای محضی هیچی دستت نیست.

لذا حضرت می فرماید که شما به آن چیزی که تو دست خداست بیشتر اعتماد داشته باشید که تا آنچه که دست خودتان است طرف می بینی بابا ندارد مسئول چند تا اعضای خانواده هست کار باید بکند درس باید بخواند بعد می بینی که چون تکیه به خدا دارد بسیار موفق عمل میکند از پس مخارج زندگی بر می آید از پس اعضای خانواده بر می آید ازدواج می کند چون به خدا تکیه اش هست وقتی آدم به مطلق تکیه اش هست از چی بترسد.

یک پسری آمده بود من الان 24 سالم است نیاز به همسر دارم نزدیک است به گناه بیفتم رفتم به پدرم می گویم که می خواهم ازدواج کنم میگوید تو چی داری می خواهی ازدواج کنی می گوید شاغلم در آمد دارم تحصیلات دارم باز می گوید پدرم می گوید تا خانه نخری اصلا حرف همسر را نزن. تا ماشین نخری.

آمد پیش رسول خدا، عرض کرد که آقا من وضع مالی ام خوب نیست حضرت فرمود برو ازدواج کن ببینید یعنی حافظ می گوید از خلاف آمده عادت به طلب کام یعنی درست نقطه ی مقابلی که فکر می کنی عمل کن از خلاف آمد عادت به طلب کام یعنی اگر بخواهی به کامت برسی یک دو دو چهار تای این طوری را بگذار کنار، خدا را بیاور در جریان، للله ما فی السموات و الارض توکل به خدا کردند یعنی خدا را دیدن، اعتماد کردن، به خدا تکیه دادن به خدا، خدا را وکیل می کنیم نعم المولی و نعمل وکیل. مولای خوب است وکیل خوبی است خوب دفاع می کند خدا رحمت کند شهید بهشتی را به او می گفتند آقا این همه فحش می دهند چرا دفاع نمی کنی فرمود وظیفه من نیست که دفاع کنم که.

خداوند فرمود: ان الله یدافع عن الذین آمنوا‍. وظیفه ما وظیفه دارم ایمان بیاورم خدا کمک بکند من ایمان داشته باشم خدا وظیفه اش را بلد است از من دفاع کند دفاع می کند گاهی وقت 100 نفر از معتبر ترین آدم ها جمع شدند آبروی یک نفر را ببرند هر چی علیه زدند اعتبار او بیشتر شده همه ی بسیجی شدند یک نفر را جلوی آبرو و رشد یک نفر را بگیرند نتوانستند.

خداوند می فرماید: من چند جا خنده ام می گیرد. یا در حدیث داریم خدا چند جا خنده اش می گیرد یکی آنجایی که یک نفر را ذلیل کنم همه می خواهند عزیزش کنند می آیند با من خدا زور آزمایی می کنند. یک جایی که می خواهند که آن جایی که عزیز بکنم همه می خواهند آن را ذلیل کنند می گوید آقا من وضع مالی ام خوب نیست، می گوید برو زن بگیر. این شرکی که الان هست اکثر مردم ما و جوانهای ما را در زندگی ها گرفته می گوید آقا تو الان می توانی بروی درس بخوانی می توانی تحصیلات عالیه بدست بیاوری می گوید من در این سن 40 سالگی شروع کنم خوب ما خیلی از دانشمندان بزرگ داشتیم که 40 سالگی شروع کردند درس تازه از روستا در آمد از 40سالگی شروع کردند استاد علامه محمد تقی جعفری رحمت الله علیه استاد ایشان هم رحمت الله علیه هر استاد علامه 40 سالگی از روستا آمده رفته تازه حوزه علمیه تازه رفته درس یاد بگیرد شده استاد مرحوم علامه، 40 سالش بوده تازه شروع کرده.

به یک خواهری نصیحت می کرد می گفتم شما درس بخوان الان دوم راهنمایی هستی وقت بگذار می توانی مقاومت می کرد می گفت دوم راهنمایی من که اصلا ذهنم یک چیزی یک دو سه سالی هم هی بالا و پایین کرد ولی بالاخره گوش کرد امسال دیدم سال دوم دانشگاه هست گفت من بعد از چند وقت دیدم ایشان را و آن نصیحت را عمل کردم. الان سال دوم دانشگاه هستم.

این شرک است که در زندگی اکثر مردم خدا را نمی بینند. کنار کار خودشان که آقا من خدا هست کمکم می کند انّ معی ربی سیهدین. همراه من خدای من است پروردگار من با من است و من را هدایت می کند بیاید دست از خودمان برداریم بیاییم هی به داشته های خودمان نگاه نکنیم به خدای که همراه ما هست دوست مان دارد فکر کنیم و نگاه کنیم آن وقت می بینیم که کار چقدر برکت پیدا می کند چقدر قدرت پیدا می کند کار کسی که نمی بیند خدا را در کارش در اکثر تصمیماتش شکست می خورد. اما کسی که امکانات ندارد ولی خدا را در کنار خودش می بیند. می بیند خدا هست خدا کریم است خدا بزرگ است چقدر جالب است این ادبیات زندگی ما این را ادبیات عامیانه زندگی مان کنیم انشاءالله.

خدا کمک می کند خدا کریم است خدا فرمود: هر طوری روی من حساب کنید همان طوری با شما رفتار می کنم اگر من الان خیلی از اسباب و علل در دستم نیست ولی خدا با همه ی اسباب و علل در اختیار ما هست کمک ما هست همراه ما است کافی است ما خلاف نکنیم حرام نخواهیم چیزی که مصلحت نیست نخواهیم خدا همه جوره به ما کمک می کند اصلا تو فکرش هم نمی کند. عزیزان آنجایی که همه چیز در اختیار تان هست خودتان را گدا و ناچیز ببینید ذلیل و بگو لا املک لنفسی نفعا و لا ضرا و لا موتا و لا حیاته و لا نشورا. نه عرضه نفع دارم نه عرضه دفع ضرر دارم نه حیات خودم را می توانم تضمین کنم تا یک ثانیه بعد مرگم دست خودم نیست حیاتم دست خودم نیست نشرم حشرم دست خودم نیست هیچ چیزش دست خودم نیست همه چیز در این آب را که دارد می خورد متوجه هست ممکن است جرعه ی سوم و چهارم ممکن است از گلو پایین نرود بسم الله الرحمن الرحیم اش را می گوید.

خدایا نماز می خوانیم به حول الله و قوته و اقوم و اقعد. با ذلت بگوید انسان خدایا من به حول و قوه ی توست که اقوم و اقعد می ایستم و می نشینم می رود باشگاه قدرت بدنی به هم می زند کار می کند تند و تند تلاش می کند مدارج علمی و مدارج تخصصی را طی می کند یواش یواش مشهور می شود به خاطر این شهرتش خدا را یواش یواش فراموش می کند نماز خواندنش دعا کردنش من لا اقل تو مطالعاتی که داشتم حداقل 10 تا قهرمان ورزشی نخبه ی دنیا را دیدم این اتفاق برای شان افتاده حداقل 10 تایی من یادم است. و الا خیلی بیشتر از این است شهرتش غرور برایش می آورد موفقیت چند تا هم چیز کسب می کند موفقیت آقا می زند قرار است قهرمان کشور بشود قهرمان جهان بشود درست در آن لحظات حساس می بینی که یک مریضی سرماخوردگی پایش پیچ می خورد در مسابقات می ماند آرزوی که برایش سالها زحمت کشیده هدر می رود 4 سال بعد دیگر هم مسابقات نمی رود کنار هواپیما پایش پیچ می خورد زمین می خورد در هواپیما مسموم می شود قبل از مسابقه یک اتفاقی برایش پیش می آید به همین راحتی به همین مبتذل یک بهانه ی مبتذل از تمام آن چیز هایی که با نخوت و غرور فکر می کرد به دست می آورد می ماند. لذا عارف ترین آدمها آگاه ترین آدمها به خدا کسی است که بیشتر دستش بالا است به ذلت دستش بالاست با غرور هم دستش را بالا نمی کند طلبکارانه هم دستش را بالا نمی برد خیلی ها هستند دست بالا می برند ولی وقتی دارند حرف می زنند تکیه دارند به عبادت های گذشته شان و تقوای شان به عمل نیک شان به زحمات شان این طوری دست می برند بالا و این خیلی خطرناک است معصوم این طوری نیست.

معصوم وقتی دست می برد بالا هیچ چیزی وجود ندارد جز خدا یک ربط بی نهایت کرم و فضل و قدرت این طرف هیچی الهی من انّ من کی هستم الی من انّ حتی تقذیه علیه . خدایا من کی هستم که تو اصلا بخواهی به من غضب کنی من اصلا چیزی هستم که تو بخواهی به من غضب کنی امام خدا رحمت کند در یکی از مناجاتهایش امام امت فرموده بود خدایا شنیدم که گفتی چه کنم با یک مشت خاک جز اینکه او را ببخشی خاک مال تو را و رب الارباب ما خاکیم و او رب الارباب بزرگان این طوری دعا می کردند آدم های بدبخت هست که وقتی می خواهند بروند پیش خدا دعا کنند خواسته دارند یک عالم اعتبار جمع می کنند می بروند پیش خدا.

سید بودن، مبارز بودن، رزمنده بودن، استاد بودن، نماز شب خوان، کار های خیر کردن، نمی دانم هیئتی بودن، مداح بودن نمی دانم نماز همین همین چیز ها این بیچارگی که انسان وقتی می رود این چیز ها را با خودش می برد اینها هم خدا به ما داده این چه بدبختی است که ما با قدرتی که خودش به ما داده نخوت داریم در مقابل خدا با توانی که خودش به ما داده تکبر می کنیم در مقابلش این چه جنونی است چه حماقتی هست.

برای همین خیلی از خوبها و علما و بزرگان ما وقتی می رفتند در درگاه خدا می گفتند خدایا به گناه کارانت قسمت می دهیم که به ما رحم کن به گناه کار هایت یعنی خودش را از آن گناه کار ها مقصر تر و بی آبرو تر بی چیز تر ندار تر می دید ولی من خدایا من هیچی ندارم هیچ چیز. امیرالمومنین علیه السلام فرمود: به سلمان فرمود، رو سنگ به سلمان، سلمان در روایت داریم سلمان روز قیامت حسناتش را پخش می کند بین شیعیان و گناه کار همه ی شفاعت می شوند به سلمان می گوید وقتی می خواهی قبل از مردن رو سنگ قبرت بگو بنویسند این شعر را وفت علی الکریم بلاذاد منّ الحسنات و القلب السلیم.

مهمان کریمی شدم که هیچ حسنه و قلب سلیمی با خودم نبردم در این مهمانی هیچی ندارم به سلمان می گوید بنویس که هیچی نداری بنویس و اقب کل شی همل الضاد اذا کان الوفود علی الکریم زشت ترین چیز این هست که انسان به درگاه یک کریم می رود و با خودش چیزی ببرد چقدر خوب است انسان روبرو شود با خدای مطلق وقتی که بفهمد که هیچی ندارد هیچ وقت در حرم سر نماز موقعی که دستتان را برای دعا بلند می کنید در شبهای قدر نمی دانم در مواقع دیگر یک موقعی تکیه ی تان به هیچ چیز تان به هیچ چیز نباشد این خیلی خطرناک است به عبادتها از کار، کار های خیر، این یک حماقت بزرگی است آن چیزی که ما تکیه می کنیم به آن کی به ما داده خدا داده یک کسی دعا کرد که ای خدا من در عمرم از تو هیچ چیز نخواستم خداوند به او فرمود: این را کی، به تو داده که تو چیزی نخواهی این را که من خودم به تو دادم چی داری از خودت چی مان از خودمان است.

یادمان نرود خواستیم وارد حرم شویم وارد مذاکره و صحبت با معصوم و بزرگان با خدا بشویم اول این در ذهن ما باشد اگر به زبان نمی آوریم عرضه نداریم ذلیلانه بگوییم حداقل در ذهن مان باشد که لا املک نفسی نفعا و لا ضرا و موتا و لا حیاته و لا نشورا. این را بگوییم و بعد برویم دعا کنیم .

والحمدلله رب العالمین.