درس 99 بعد از وقفه یکسال بخاطر حجم کارهای مجتمع داشتیم را می خوانیم.
در مورد تعریف نفس بود که در مورد آن این نکته را فهمیدیم که نفس ابتدای هر حس و حرکت است یعنی اینکه هر جا شما مثلا موجودات جامد را نگاه بکنید جمادات را کلاً نگاه بکنید می بینید که حس و حرکت ندارند ما اینجا حکم می کنیم که اینها نفس ندارند. به محض اینکه احساس و حرکت را یافتیم آنجا نفس می باشد. به دلایل خیلی زیادی که ما در دروس قبل توضیح دادیم که حس و حرکت چه ارتباطی به نفس داشتن دارد ابتدای هر حس و حرکت است یعنی ما به محض اینکه یافتیم که دارای حس هستیم و یا حرکت می کنند اینها را حکم میکنیم که نفس دارند حرکتی میکنند یعنی خودشان حرکت می کنند نه اینکه چیزی حرکتشان می دهد. مثلاً باد باعث حرکت بشود و یا مثلا کانی ها یک حرکت چیزی داشته باشد نه، دانسته شد که نفس از جهت طبایش ابتدای هر حس و حرکت است. بنابراین ما با این جمله ای که ایشان فرمودند نه اولین موجوداتی را که برخورد می کنیم که احساس دارند و حرکت دارند. گیاهان هست، نباتات، می بینیم که نباتات نفس دارند بعد حیوانات و بعد انسان و هر جسمی که آلی است ذو نفس است معنی آلی را در جلسات گذشته خواندیم که چی هست. آلی موجوداتی که دارای آلت هایی هستند که این آلتها با هم در ارتباط هستند و مجموعه این آلتها یک ارگان و سازمان را تشکیل میدهد. در صفحه 106 داریم تعریف آلی بودن موجودات آلی یعنی چه؟ می فرماید یکی از خواص عجیب در اجسام ذی حیات هست آن است که آلی هستند. یعنی مرکب از اعضای مختلف الشکل و طبیعه یعنی هم از نظر شکل و هم از نظر طبیعت اختلاف دارند که به نفع یکدیگر و به نفع مجموع کار می کنند مثل اعضای بدن بر خلاف جمادات که ولو از اجزاء متفق الطبیعه باشند از یکدیگر بی خبر و اشتراک در غایت و غرض ندارند این آلی بودن بود. برگردیم به درس 99 و هر جسمی که آلی است ذو نفس است و مخرج نفس از نقص به کمال عقل است و این عقل جوهر دراک محیط به اشیاء از جمیع حهات آنهاست. و عارف به شئی پیش از تحقق آن است پس علت موجودات و نهایت مطالب است، اینجا یک پاورقی ذکر کرده اند که حدیثی از امیرالمومنین (علیه السلام) است: از حضرت سوال شد ای مولای من عقل چیست؟ حضرت فرمود عقل جوهر دراکی است که محیط بر اشیا از همه جهات است.عارف به شئی قبل از ایجاد شدنش، و علت موجودات و نهایت مطالب است. این جوهر دراک محیط به اشیاء عارف به آنها پیش از آنها موجود بالفعل است. که فعلیت محض است چون عرض کردیم که اگر بالفعل نباشد خودش فعلیت نداشته باشد نمی تواند موجودات را از قوه به فعل دربیاورد که فعلیت محض است و مقدم بر قوه که دار طبیعت است فعلیت محض است. یعنی خودش هیچ قوه ای برای تبدیل به فعلیت ندارد که در دروس اول معرفت گفتیم کمال مطلق است و موجود کامل حرکت در آن راه ندارد. یعنی از فعلیت حرکت یعنی رفتن از قوه به فعل بصورت تدریج در اوایل معرفت داشتیم او این را ندارد یعنی فعلیت قوه ای ندارد که بخواهد به فعلیت تبدیل شود پس حرکتی هم ندارد و مقدم بر قوه است. یعنی بر هر قوه ای تقدم دارد که دار طبیعت است. دار طبیعت منظور چی هست یعنی همین قوه، و دانستی که ممکن نیست قوه به خود (خودبه خود) بی تاثیر فاعل بالعفل شود. یعنی اگر ما قوه ای داشتیم که قرار شد این قوه تبدیل به فعلیت برسد باید چیزی از خارج کمکش بکند. خودش خودش را هیچ وقت نمی تواند از قوه خارج بکند و به فعلیت برساند که در مورد این مفصلاً در جلدهای قبلی بحث کردیم و اگر موجود بالفعل نباشد هیچ قوه و استعداد از مقام خود پا فراتر نمی نهد. در واقع اینکه این طور هست ما بصورت های مختلفی در کلام و فلسفه بحثش کرده ایم. مسئله واجب وممکن از همین قبیل هست نحوه استدلال که ممکن تا وقتی ممکن هست بوجود نمی آید چرا چون ممکن هست به وجود بیاید و ممکن هست بوجود نیاید حتما باید یک موجودی قبل از آن باشد که او را بوجود بیاورد اگر بخواهد همه چیزها ممکن الوجود باشند چیزی بوجود نمی آید همه ممکن ها تکیه شان به یک واجب هست مادی عقل را فرع جسم و یکی از آثار و خواص ترکیب عناصری می داند گوید عقل از خواص و آثار دماغ است چنانچه حرارت از آثار سوختن و الکتریسته از مالش است از مالش است یعنی از آثار مالش و اصطکاک است. مالش همان اصطکاک است. به نطر آنها عقل پس از همه چیز بوجود آمدن چون تابع است یعنی عقل کی بوجود آمد آخر سر، الاهی گوید یعنی کسانی که معتقد به خدا هستند موحدین، خداپرستان عقل خود موجود مستقلی است که پیش از جسم است و جسم تابع اوست نه او تابع جسم. و ماده تابع صورت است. مثلا ماده آهن وابسته به صورت آهن و صورت آهن تابع و وابسته عقلی است که مدبر اوست. وبه عبارت دیگر مادی می گوید اصل ماده ات عقل پدیده دماغ است و دماغ صورت و مجاز علی حده یعنی جداگانه و ترکیب خاصی دارد تابع ماده است. که عذای اوست. و اصل همه چیز ماده است یا اینکه ماده اجسام قابل همه چیز هست. علت ندارد که ترکیب مخصوص را به مقدار مخصوص و شرایط مخصوص را فراگیرد اینکه قابل همه چیز است ماده اجسام یعنی همه چیز را قبول می کند و علت ندارد یعنی چی یعنی ضرورت ندار. ضرورتی ندار. بااینکه ماده اجسام قابل همه چیز است یعنی جسم به هر صورتی درمی آید هر شکلی رامی پذیرد علت ندارد که ترکیب مخصوص را به مقدار مخصوص و شرایط مخصوصی را فرا گیرد. و به تعبیر دیگر ماده آماده همه چیز هست و ممکن است به هر صورتی درآید و تغییرات غیر متنهای برای او هست یا آنچنان که هست سال ها بماند و تغیییر نکند خاک را از صورتی خاکی درآوردن و صورت های گوناگون و ترکیبات مختلف دادن محال است خودبه خود اتفاق افتد. حال ایشان دارد این طوری می فرماید می فرماید: خاک را از صورتی خاکی بخواهیم دربیاوریم و به چیزهای دیگر تبدیل کنیم خود به خود انجام نمی شود قوه ای نیست نیرو و توانی باید باشد که خاک را مثلا تبدیل به غذا یا گیاه کند. می فرماید این مسئله محال است که خود بخود اتفاق افتد و در میان تغییرات غیر متنهای که برای او ممکن بود برای چی خاک مثلا بصورت یکی از آنها برای او برگزیده شود علاوه اینکه با یک سلسله علل معده دائماً منتهی به یک صورت خاص گردد چنانکه همیشه از دانه گندم گندم می روید و از تخم میوه ای همان میوه و همچنین در معدات و مادههای مستعد دیگر که همواره منتهی به یک چیز مخصوص می شود و محال است که اتفاق دائمی باشد حالا اینها بحث های ساده ای بود که قبلاً هم در موردش مفصل توضیحاتی داده ایم. این موجود دراک بنام عقل که از همه جهت بالفعل است مبدا حیات و هر گونه کمال است که هر مستعدی را به کمال لایق او می رساند و چون خود عین حیات است این بحث ها هم در مسئله عقل مفارق توضیح داده شده و چون خود عین حیات است حی است و چون ثابت قائم به ذات خود است حق است و چون وجود قائم به ذات خود و غیر متعلق به غیر خود است و همه به او قائم اند قیوم است. ببینید چطور دارد اسماء الاهی را استخراج می کند. از این و حی و قیوم از نامهای بزرگ اوست و چون سیر علمی در یک یک دفتر هستی موجودات بنامیم. از پیدایش صفات و خواص و آثار گوناگون نام های بیشماری می توان استنباط کرد که توضیح آن را در جلسه قبل داده ام. که هر اسمی در از حقیقی و صفتی خواهد بود. گفتیم مثلا اگر ما در جهان زیبایی می بینیم کدام اسم را استنباط می کنیم جمال را یا جیل را از حق تعالی که آفریننده این زیبائی هاست استخراج می کنیم استنباط می کنیم اگر طبیعت رامطالعه می کنیم اسم قادر را اسم مرید را ازش درمی آوریم عالم را درمی آوریم علیم را درمیآوریم اگر حیات را می بینیم حی را استخراج می کنیم که او حیات دارد، حیات بدهد. لذا صحیح است که بگوئیم اسماء آن مبدا و حیات و قیوم همه، غیر متنهای است وشرط رسیدن به آنها این است که دفاتر نامبرده را غهمیده ورق بزنیم. بزرگانی که سیر علمی کرده اند و در تجرید و تصفیه نفس وادی ها پیموده اند فرموده اند که روح انسانی چون هم خود را واحد گرداند و بااطمنیان خاطر و عدم اضطراب با هر اسمی از اسماء شریف عین حیات اینکه می گوید عین حیات یعنی خداوند تبارک و تعالی و صرف کمال باز هم یعنی خداوند و فعل مطلق باز هم یعنی خداوند انس بگیرید و حشر پیدا کند سلطان آن اسم در او تجلی کند. مثلا بعضی از بزرگان مثلا با اسم علیم انس می گیرند که بعد خودشان شدت علم پیدا می کند البته انس گرفتن معنا داره یعنی چی انس گرفتند این طور می شوند و یا مثلا با اسماء دیگر حق تعالی بعد می بینی آنها در اینها تجلی پیدا می کند. اینکه من سریع از روی عبارات رد می شود بخاطر این است که توضیح این عبارات در نوار قلبی هست من فقط می خوانم تا ذهن ها آماده بشود برای مطالب جدید درس، سلطان آن اسم در وی تجلی کند و اثر آن اسم در وی ظاهر گردد یعنی می تواند کارهای خارق العاده ای انجام دهد و به اقتضای آن اسم عمل کند و این زمینی رنگ آسمانی گیرد این زمینی یعنی انسان و این هانی به خوی آن جهانی درآید و در عالم طبیعت کار آن جهانی نماید و دست تصرف در طبیعت می تواند بکند و در کشف و کرامت بر وی خود باز کند و کم کم به جایی رسد که هر گاه اراده کند ماز این نشئه اعراض کند و به آن نشئه پرواز کند ویعنی دارد برزخ شود هر وقت بخواهد می تواند متوجه برزخ بشود یا وارد برزخ بشود هر وقت دلش بخواهد یا موت اختیاری پیدا بکنند. از آن جمله فرموده اند مداومت بر یا حی یا قیوم برای صفای نفس و تجرد روح تاثیر قریبی دارد تاثیر قریب یعنی تاثیر زیاد و مهمی دارد ولی با حضور قلب و اطمینان خاطر باشد نه به صرف لقلقه لسان و آن هم با درصد پریشانی، تجریه ضرر ندارد. حد نفس را از جهت طبائش دانستیم از نظر طبائش یعنی طبیعت نفس هر جا بود حس و حرکت داریم که ابتدای هر حس و حرکت است و حد آن را از حهت تعلیم فرمودند حد یعنی چی؟ یعنی تعریف از جهت تعلیم یعنی هر وقت بخواهیم ما تعلیم بدهیم به یک نفر نفس را چطور معرفی کنیم این طور «النفس کمال الاول لجسم طبیعی آلی ذی حیات بالقوه» نفس کمال است برای جسمی که طبیعی آلی که دارای حیات است بالقوه برخی بجای کمال کلمه تمام آورده اند و کمال یا تمام را اضافه به جسم طبیعی کرده اند یعنی اینها یعنی نفس این آنها ضمیرش به نفس برمی گردد این طوری می شود در واقع «ان النفس انها کمال جسم آلی ذی حیات بالقوه» یعنی نفس کمال اول جسم آلی ذی حیات بالقوه است حالا دانه دانه این الفاظ را در موردش توضیح می دهند. مقصود از تمام و کمال جسم طبیعی بودن نفس این است که جسم تمام و کمال بودنش به تعلق نفس است به او یعنی جسم تا وقتی جسم است که هیچی نفس که به آن تعلق می گیرد قدرت جسم بالا می رود افزایش پیدا می کند. جسم کارهای زیادی می تواند انجام بدهد کخه نهایت شرافت و رشد یک جسم و ماده این است که یک زمانی آنقدر قابلیت پیدا کند که بتواند تحت تصرف و تعلق نفس قرار بگیرد هر جسمی نیافت تحت تصرف قرار گرفتن نفس را ندارد. جسم باید حالت خاصی پیدا کند که نفس به آن تعلق پیدا کند. کما اینکه ما در طبیعت هم داریم می بینیم که هر جسمی بهش نفس تعلق نگرفته و نمی گیرد و معنی جسم الی این است که جسم را آلات است که قوا و محل آنها چون دماغ و قلب و چشم و گوش و جز آنهاست پس نفس چی هست تمام اول است اول بودن را توضیح خواهیم داد. تمام اول و کمال اول لودن را برای جسمی طبیعی که دارای ذی حیات باشد و آلی باشد آلت دار باشد چه اینکه چوب و آهن جسم است و آنها را آلات نیست. چ جسم است آهن جسم است. اما آیا اینها آلت دارند؟ آلات ندارند هیچ کدام شان و هر جسم طبیعی که آلی است زنده است یعنی چی یعنی هر گاه ما جسم طبیعی را پیدا کردیم. که یک ارگان بود و یک سازمان واحد را تشکیل می داد. یعنی چی. یعنی از اعضای مختلف الشکل وط طبیعه کههر کدامشان در جهت منافع خودشان و منافع جمع دارند فعالیت می کنند. بود به آن جسم ذی حیات می گوئیم حیات دارد زنده است و اگر جسم طبیعی آلات مختلف اینها توضیحات جسم آلی است که می دهد. و اگر جسم طبیعی آلت مختلف برای وظائف و کارهای گوناگون نداشته باشد نفس ندارد پس کدام جسم نفس دارد جسمی که آلات مختلف برای وظایف و کارهای گوناگون داشته باشد. پس اگر سوال شد از شما که جسم حیات دار جسم زنده چه جسمی هست میگوئیم جسمی که دارای آلات مختلف برای وظایف و کارهای گوناگون باشد. حالا اگر این طوری باشد قطعاً یک نحوه شعوری وجود دارد و لو ضعیف مثل گیاهان، چنانکه درخت ریشه وشاخه و تنه و برگ و رگ دارد که هر یک برای کاری است و حیوان چشم و گوش و معده و جگر دارد و هر یک برای وظیفه ای در این دو صاحب نفس اند اما معادن آلات مختلف ندارند. یک معدن را شما نگاه کنید فقط سنگ است. فقط طلاست. فقط الماس است. لذا ذو حیات نیستند و همچنین دیگر جمادات. حالا ما گفتیم چی در تعریف نفس گفتیم «ان النفس کمال » با تمام حالا تمام را می گذاریم کنار کمال «کمال اول » حالا می خواهد معنی کمال بودن را توضیح دهد. پس حالا تکلیف جسم مشخص گوناگون ندارد. آلاتی که برای وظایف و کارهای مختلف هستند. ندارند و حیات درش نیست. حس و حرکت ندارد. این شد جسم بعد جسم طبیعی هم مشخص شد. و گفتیم جسم طبیعی در مقابل جسم تعلیمی است که توضیح می دهیم. خوب فعلاً جسم مشخص شد. کمال چی هست. یعنی کمال بودن کمال را اوایل معرفت نفس مسئله کمال را خواندیم که کمال یعنی چه و چه موجوداتی کمال دارند و کمال آثاری دارد ما می توانیم از آثار کمال له خود کمال پی ببریم حالا توضیح می دهند کمال چیزی است که فعلیتی باشد یعنی از قوه دیگر نباشد فعلیت باشد دارای اثر خاصی باشد کاری بتواند بکند و هیچ موجودی از این صفت عاری نیست یعنی شما دست رو هر موجودی بگذارید بههر حال یک نحوه فعلیتی دارد یک کاری ازش برمی آید یک کمالی دارد و در جهان طبیعت هر بسط مرکبی را در نظر بگیریم حتما فعلیتی دارد بسط مرکب یعنی چه از نظر شیمیایی بخواهید در نظر بگیرید چه از نظر شیمیایی فرقی نمی کند بههر حال فعلیتی دارد و لو آنکه نسبت به فعلیت های بعد بالقوه باشد این مسلم است که بعضی از موجودات قوه هستند برای موجودات بعدی به کمال رسیدن موجودات بعدی یعنی در طول زمان این موجودات تبدیل به موجودات دیگر می شوند اما خودشان فی نفسه یک فعلیت دارند یعنی قبل از آنها یک قوه ای وجود داشته و الان آنها فعیلت دارند مثلا دانه بالقوه درخت است پس قوه است این الان برای چی قوه است برای درخت اما خودش فعلیت ندارد چرا خودش کمال دارد فعلیت دارد اثر دارد ما معمولا این طوری است که هر موجودی که بالقوه است خودش یک نوع فعلیتی دارد و در عین فعلیت داشتن قوه هست برای موجود بالاتر و کامل تر، مثلا نطفه در حال نطفگی فعلیتی است که به لحاظ نطفه بود کمالی برای اوست یعنی خودش از آن جهتی که نطفه است قوه است برای یک انسان ولی خودش در حالت نطفه بودن یک کمالی دارد یک کاری دارد وبه لحاظ صورت انسانیت بالقوه است لذا هر موجودی طبیعی در هر شانی از شئون که هست در آن شان بالفعل و کامل است و به قیاس به کمالات بعدی بالقوه و ناقص است این را در نظر داشته باشیم هر موجودی استثنا بردار هم نیست هر کجا وجود قدم نهاد عین فعلیت در آن حد و مقام است پس در واقع ما در جهان طبیعت با هر چی ردبرد شویم و لو آن چیزی قوه ای برای مرحله بالاتر و وجود بالاتر باشد اما خودش یک فعلیت دارد منتهی این فعلیت ها دارای مراتب هستند نکته مهمی که باید در نظر بگیریم این هست که بعضی وقت ها ما به یک موجوداتی می رسیم که می گوئیم این بالقوه فلان است یا قوه هست برای یک کمال دیگری اما می گوئیم فعلیت دارد جه فعلیتی دارد مثلا دنبال یک اثری هستیم در خودش ما چه فهمیم و چه نفهمیم چه شناخته باشیم آن فعلیت را چه نشناخته باشیم اون فعلیت دارد و کمال هست و قوه ای دارد. هر کجا وجود قدم نهاد عین فعلیت در آن حد و مقام است یعنی حد و مقام دارد البته خوب کمال اول منوع است. منوع است یعنی نوع ساز است. یعنی نوع ایجاد می کند نوع تقریبا به همان معنایی است که منطق خوانده ایم. یعنی آن چیزی که نوعیت نوع به آن تحقق می یابد و آن را صورت نوعیه می گوئیم که در جلد اول صورت نوعیه را توضیح دادیم مثلا صور نوعیه آب و آتش در طبایع، طبایع یعنی در طبیعت می بینیم آب یک صورت دارد آتش یک صورت دارد آب یک ترکیب دارد آتش یک ترکیب دارد توضیح دادم. خدمتتان برای فهم بهتر مسئله صورت نوعیه آن این است که شما می بینید بعضی از مواد هستند در طبیعت صورت نوعیه دارندباصورت نوعیه ماده دیگر فرق می کند ولی از نظر جنس یکی هستند مثال صابون، الکل، سرکه که همگی از کربن و اکسیژن و هیدروژن تشکیل شدند توضیح دادم خدمتتان آرایش الکترونی اینها هست که نوع ساز هست که وقتی آرایش آنها فرق می کند یکی می شود آتش ودیگری چیز دیگری می شود مثلا فرض بفرمائید که یکی الکل می شود یکی دیگر می شوند قند و یکی چیز دیگری می شود صابون می شود نوع آرایش ملکول های این تاثیر را دارد. مثلا صور آب و آتش در طبایع و صور نوعیه تیر و شمشیر در صنایع و کمال اول در مقابل کمال ثانی است. ما کمال ثانی را باید بشناسیمم. تا کمال ثانی معنی اش خوب روشن بشود یعنی چه. ما در طبیعت یک سلسله کمالاتی داریم که به آنها می گویند کمالات اول، این کمالات اول خودشان به کمال های دیگری تقسیم می شوند که حالا باید شناخته بشوند که کمال اول چی ها هستند. کمال ثانی چی ها هستند. کمال اول در مقابل کمال ثانی است که منوع نیست یعنی نوع ساز نیست. در منطق نوع را که تقسیم می کردیم به چی می رسیدیم به صنف می رسیدیم مثلا انسان یک نوع است یک نوع حیوان است که یک نوع از جنس است جنس چی بود حیوان. حیوان جنس بود انسان نوع بود ولی ما پایین تر از نوع تقسیم بندی نداشتیم جز تقسیم به صنف تقسیم می کردیم می گفتیم انسان به اصناف مختلف تقسیم می شود مثل به سفید پوست، سیاه پوست، سرخ پوست، زرد پوست، و اینها این می شد پائین تر از نوع و دیگر ما صنف داشتیم. تقسیم حقیقی دیگر نیست واقعاً که بگوئیم اختلاف ماهوی دارند واقعا اختلاف ریشه ای و ماهیتی داشته باشد نه ندارد. سفید با سیاه پوست انسان، انسان است و هیچ فرقی ندارد. در اعراض با هم اختلاف دارند. ولی از اوصاف تابع کمال اول است پس تعریف کمال ثانی چی شده یک نیمچه تعریفی و یا در واقع یک شرح الاسمی این جوری شد کمال ثانی منوع نیست و از اوصاف و توابع کمال اول است ککه همان کمال اول در عین حال که فلان صورت نوعیه است دارای کمال ثانوی نیز می باشد که مثلا در خوبی و زیبایی و تمام اثر نوعی او دخیل است پس در واقع کمال ثانی چه چیزی را در کمال اول بیشتر نشان می دهد مثلا خوبی را نشان می دهد که این دارای کمال اول هست. اما از چه چیزی خوب تر است. زیبا زیباتر هست و تمام اثر نوعی او دخیل است. شدت و ضعف، ضعف و قوه، می شوند کمال ثانی حالا مثال های بهتری داریم اینجا مثلا آب، آب یک موجودی است.یک صورت نوعیه دارد این آب کمال اول است در طبیعت که ما می رسیم آب یک چیز مستقل هست خاک یک چیز مستقلی هست برای خودش آتش یک چیز مستقلی هست برای خودش اما هر کدام از اینها دارای کمالات مخصوص خودشان هستند مثلا آب نمی تواند سرد باشد می تواند گرم باشد می تواند گوارا باشد تلخ باشد بدبو باشد بدمزه باشد اینها ی شوند کمالات ثانویه، مثل اینکه آب سرد و شیرین باشدو شمشیر تیز و تند و نفس انسانی عالم و قادر اینها کمال ثانوی هستند. پس عالم و قادر کمال ثانوی هستند برای نفس انسان، پس هر یک از برودت و عضویت برودت یعنی سردی و عضویت یعنی ضیرینی و حدت وعلم و قدرت حدت یعنی نیزی از کمالات ثانوی صور نوعیه خود که کمال اولند می باشند پس در تعریف فوق کمال اول نفس است نه کمال ثانی پس خود نفس کمال اول است برای جسم طبیعی آلی ذی حیات بالقوه یعنی از جسم طبیعی آلی ذی حیات بالقوه ما اولین کمال چی هست اینکه نفس دارد یعنی چی زنده است اولین تعریفی که از انسان می کنیم این است که یک حیوان زنده است بعد این انسان که بزرگ می شود یواش یواش کمالات ثانوی می گیرد علم می گیرد قدرت پیدا می کند زیبائی پیدا می کند زشتی پیدا می کند. خشونت پیدا می کند کرامت پیدا می کند دنائت پیدا می کند خساست پیدا می کند. یواش یواش اینها کمالات ثانوی هستند اما کمال اول آن نفس است نفس که این کمالات را دارد دارای این کمالات هست. پس در تعریف فوق کمال اول نفس است نه کمال ثانی یعنی جان داشتن اصل کمال و کمال اول هر جسم ذو حیات است پس هر جسمی که طبیعی باشد و حیات داشته باشد بالاترین کمالش این است که جاندار باشد زنده باشد، بالاترین شرافت است برایش، و دیگر اوصاف کمالات دوم هستند. و به قید جسم که فرمود: «النفس کمال اول لجسم» خوب می گوید بوسیله کلمه جسم آمد مجردات را خارج کرد مثل ملائکه که اگر چه هر موجودی را که گفتیم ایم فعلیتی کمال است و مجردات را کمال اول است ولی چون نفس تعلق به بدن جسمانی طبیعی دارد موجود مجرد از طریق مذکور خارج می شود یعنی موجودات مجرد کمال اولشان چیز دیگری است و به قید طبیعی صور اجسام صناعی مثل صورت نوعیه سیف شمشیر خارج می شود که اجسام طبیعی به صنعت دارای کمال می شوند ولی کمال زائد به صنعت را نفس نگویید. یعنی کمالی که ایجاد شده بوسیله صنعت ایجاد شده، ما یک دستگاه که بشر ساخته کار انجام می دهند برای ما اینها به صنعت دارای کمال هستند یعنی قوه ای دارد به آنها فشار می آورد برای یک زمان مشخص از آنها کار می کشد خودشان ذاتا این را ندارند. و به قید طبیعی صور اجسام صناعی مثل صورت نوعیه سیف خارج می شود که اجسام طبیعی به صنعت دارای کمال می شوند ولی کمال زائد به صنعت را نفس نگوئید و به عبارت دیگر کمال صناعی جسم طبیعی نفس نیست. و نیز به قید طبیعی جسم تعلیمی خارج می شود. پس بالاخره ما بوسیله جسم طبیعی چند تا چیز ر خارج کردیم که در صفحات بعد تقسیم مختلف را می خوانیم از مرحوم حاج ملا هادی سبزواری رحمة الله علیه به اصطلاح جسم را تقسیم می کند به جسم طبیعی، صناعی و تعلیمی. جسم طبیعی که فعلا مشخص شد چیست جسمی که در طبیعت هست جسم صناعی جسمی است که بوسیله صنعت دارای کمالات شده مثل ایت میز مثل آن صندلی که صنعت رویش کار کرده کمال دارند اما کمالش بوسیله صنعت است خودشان ذاتاً کمالی نداشتند یک جسم سومی داریم بنام جسم تعلیمی، جسم تعلیمی همان ابعادی است که در جسم طبیعی هست و ما به وسیله آن اجسام را در معرض آموزش قرار می دهیم. طول و عرض ارتفاع، ما طول عرض ارتفاع محیط مساحت جز عوارض یک جسم است. یک جسم به محض اینکه ساخته یا ایجاد می شود عوارض با آن است. عوارض عبارت است از طول، عرض، ارتفاع. و نیز به قید طبیعی جسم تعلیمی خارج می شود. جسم تعلیمی از عوارض جسم طبیعی و قائم به آن است یعنی به محض اینکه جسم طبیعی از بین برود این عوارض هم وجود نخواهند داشت. عرضی که ساری در جسم وسائر در جهات است و نهایت آن یعنی حدش به کجا ختم می شود حد این جسم تعلیمی نهایت آن به هر یک از نقطه و خط و سطح تواند بود. مثلا شما این ضبط را نگاه کنید یا این مثلاً نوار کاست را نگاه بکنید نهایت این یعنی حدی که مشخص می شود از آن خارج بشویم از جسم خبری نیست نهایت آن از این طرف که نگاه می کنیم سطح است به آن می گویند جسم طبیعی این سطح را برای آموزش دادن یا چی خط یا چی نهایت به نقطه ختم شده این گوشه های نوار و آن مقدار سخین متصل است که جسم طبیعی راست یعنی سخین همان محکم و سفت این ماده ای که ما داریم مقدار دارد می فرماید این جسم طبیعی یک مقداری دارد که این مقدار می گویند جسم تعلیمی یعنی مقدار دارد چی دارد یعنی حد دارد.معین می شود بوسیله جسم تعلیمی اگر جسمی که به شکل مکعب است مبدل به مرور شود آن جوهر جسم منهدم نگردد جوهر جسم یعنی چی یعنی خود جسم شما یک موم را بردارید از حالت مکعب بودن به کرده تبدیل کنید می گوید جوهر که مقدار اصل ماده که از بین نمی رود سر جایش است ولیکن آن عرض منظور چی هست. جسم تعلیمی موقف بفرمائید آن عرض که جسم تعلیمی او بود منهدم می شود دیگر مکعب نداریم دیگر اندازه ای از طول و عرض و ارتفاع نداریم. تبدیل می شود و یک جسم تعلیمی دیگری بودجود می آید. مثلا مثل کره که اندازه گیریش از یک روش دیگر هست همچون شمع (موم) که آن را به اشکال گوناگونی درآوردی که طبیعت موم به حال خود است. و این جسم طبیعی است و اشکال و ابعاد و مقادیر آن متغیر و متبدل است و این جسم تعلیمی است ابعاد در جسم طبیعی بر سبیل ابهام معتبراند و در تعلیمی بر سبیل تعیین، یعنی شما یک جسم بصورت طبیعی دارید مثلا یک سنگی دارید همین طور که نگاه می کنید باید تضمینا بگوید چقدر بعد دارد ولی وقتی که در کارخانه تراش داده شده به یک شکل مرتب در آمد وقتی تمیز شد آماده شد به صورت یک شکل مرتب درآمد دیگر می توانیم دقیقا مشخص کنیم که چقدر طول، عرض و ارتفاع دارد. گس ابعاد وقتی با جسم طبیعی می سنجیم ابعاد ابهام دارند مبهم ما داریم عرض یابی می کنیم این سنگ بعد ولی وقتی شکل خاص پیدا می کند معین می شود پس وقتی ما با جسم طبیعی سر و کار داریم ابعاد مبهم هستند وقتی با جسم تعلیمی سرو کار داریم ابعاد معین هستند. جسم تعلیمی رااز آن جهت تعلیمی می گویند که حکما ابتدای تعلیم به آن می کردند یک پاگراف جا مانده برخی گفته اند اطلاق جسم بر طبیعی و تعلیمی به اشتراک لفظی است. یک بحی شده که آیا ما واقعا جسم تعلیمی در خارج وجود دارد که ما می گوئیم جسم تعلیمی خوب این همان ماده است همان جسم طبیعی است که ما داریم می گوئیم طول و عرض و ارتفاع دارد این مقدار را بهش می گویند جسم تعلیمی این واقع جسم است اگر به آن بگ.ئیم جسم به جسم طبیعی هم بگوئیم جسم این دو تا لفظ جسم که بکار می بریم اشتراک لفظی است یا اشتراک معنوی. برخی گفته اند اطلاق جسم بر طبعی و تعلیمی به اشتراک لفطی است یا از اشتراک معنوی. برخی گفته اند اطلاق جسم بر طبیعی و تعلیمی به اشتراک لفطی است و برخی قائل به اشتراک معنوی هستند قائل به اشتراک معنوی گوید که جسم مطلق قابل ابعاد است اشتراک معنوی یعنی چه. یعنی در معنا مشترک هستند یعنی واقعا به جسم تعلیمی می شود جسم گفت اگر جوهر است طبیعی است. و اگر عرض است تعلیمی است یعنی واقعا وجود دارد ولی منتهی عرض هست وجود دارد هست اما اگر جنبه جوهریتش را در ن است که ظر بگیریم ماده داشتن را در نظر بگیریم به آن جسم طبیعی گویند و اگر عرض بودن که عارض شده بر آن می گویند تعلیمی. و قائل له اشتراک لفظی به ظهورش گذشت یعنی خیلی واضح است و توضیحی نداد گفت معلوم است که این اشتراک لفطی است یعنی فقط جسم تعلیمی و طبیعی با هم در چی مشترک اند د راسم و لفظ مشترکند و الا هیچ نحوه سنخیت و نقطه مشترکی با هم ندارند. چون وجود خارجی ندارد و جسم طبیعی وجود خارجی دارد. یعنی جسم تعلیمی را در واقع یک امر فرضی و خیالی دانستند یعنی یک چیزی که ما اعتبار می کنیم از جسم طبیعی. و جسم تعلیمی را از آن جهت تعلیمی گویند که حکما ابتدا به تعلیم آن می کردند چنانچه که در درس چهلم گذشت لذا جسم تعلیمی را بر سبیل تعیین گفته اند زیرا که موضوع علم ریاضی مقدار است و در آن صحبت از مقادیر مطلق نمی شود. یعنی هر وقت گفتیم جسم تعلیمی ما با مقدار سرو کار داریم حتما حد و اندازه دارد می گوید ما در ریاضی با مقدار سرو کار داریم اما هیچ وقت با مقدار مطلق سر و کار نداریم. همیشه در ریاضیات با یک اندازه مشخص سرو کار داریم. مثلا هر زاویه ای تمام هر زاویه یا کمال هر زاویه نیست و هر زاویه مرکزی ضعف هر زاویه محیطی است.
والحمدلله رب العالیمن